نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مرداد نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد بسم الله الرحمن الرحیم داستان انجمن گرگینه ها نویسنده ملیکا (آتنا) ملازاده ژانر: تخیلی، ترسناک خلاصه: همه ما گرگینه شدیم و این خیلی ترسناکه اما تا حدودی باهاش کنار اومدیم اما از جایی که باید روبهروی هم قرار بگیریم همه چیز فرق کرد. مقدمه: همه چیز از اون انجمن نویسندگی کذایی شروع شد اسمش این بود که مهتا انجمن رو زده تا اهل قلم دور هم جمع بشن اما این یک دروغ بود این انجمن زده شده بود تا اون بتونه زهر اصلی رو از طریق طلسم توی نیمه شب وقتی ماه کامل هست وارد وجود ما کنه تا چند هزار امگا داشته باشه 6 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم همه بهتزده بهم نگاه میکردیم. چرا اینکار رو با ما کرده بود؟ داشتیم زندگی عادیمون رو میکردیم اما با زهری که از طریق بینایی وارد بدنمون کرده بود ما رو تبدیل به گرگینه کرده بود. مدتها بود که این نوع زندگی تلخ رو داشتیم و حتی @roshi توسط مردم محلی خودش وقتی که گرگینه بود کشته شده بود. ما نمیدونستیم چرا اینطور شدیم و با کی مشترک هستیم تا وقتی که اون نامه کذایی برامون اومد. توی نامه نوشته شده بود: - میخوای بفهمی کی تو رو گرگینه کرده؟ پس ساعت سه فلان جا واستا. همه کنجکاو بودیم و اون ساعت به اون مکان در شهرمون رفتیم و اونجا ماشینی دنبالمون اومد و ما رو برد. یادمه اون روز داشتم نگران میشدم. مخصوصا وقتی که ماشین از شهر خارج میشد. - کجا میری؟ - تهران. - من نمیام. از توی آینه سرد نگاهم کرد. - مگه نمیخوای بفهمی چرا این بلا سرت اومده آتنا؟ - تو من رو میشناسی؟ - من @شایان آباد م. متعجب و با هیجان گفتم: - شایان آباد توی انجمن؟! - آره. - چه عجیب که اینجا کارت به من افتاد. با خونسردی گفت: - خیلی هم عجیب نیست. - چطور؟ - میفهمی. اون روز ما رو توی تهران سوار اتوبوسی کردن و به سمت شمال کشور بردن. کنارم @گیلاس نشسته بود. باهم صحبت کردیم و دوستهای خوبی شدیم و قول دادیم در این مدت حواسمون به خودمون باشه. توی اتوبوس هم داشتن زنگ میزدن و برای خانواده هاشون بهونه می آوردن. به جنگلهای شمال که رسیدیم پیاده شدیم و راه طولانی داخل رفتیم تا اینکه چیزی که نباید میدیدیم رو دیدیم. @هانی بانو به عنوان سخنگو صحبت میکرد: - افراد انجمن نویسندگی نودهشتیا در چهار مرحله تبدیل به گرگینه شدن و در همون چهار مرحله به اینجا اومدن. لطفا ارباب ما رو درک کنید. اون نیاز شدید به نیرو داشت. @Nasim.M که دومین گرگینه انجمن بود خیانت کرد و مشغول جمع آوری سپاه شد تا بر ضد ارباب ما شورش کنه، پس ارباب مجبور شد ما رو تبدیل به گرگینه کنه تا برای این نبرد پشتش باشیم. @Nasim داد زد: - کی هست این ارباب؟ چند ثانیه جدی نگاهمون کرد بعد گفت: - @M@hta همه بهتزده بهم نگاه کردیم. یعنی کسی که اینهمه وقت کنارمون بود گرگینه بود. @عسلگفت: - اینکار ظلمه. ویرایش شده 10 مرداد توسط آتناملازاده 2 7 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) رت دو - مجبور بود. بخاطر اینکه اون خیلی قدرتمند شده. @هانیه پروین گفت: - من باورم نمیشه. اون دوست من بود. مثل خواهر بهم نزدیکی بود. باورم نمیشه اینکار رو با من کرد. @شکوفه فدیعمی گفت: - من حاضر به همکاری نیستم. @A.H.M هم گفت: - من هم. بعد از اون کلی صدای من هم بالا اومد. @هانی بانو گیج بود و نمیدونست چی بگه. یکدفعه یک نفر دیگه بالا پرید و شروع به صحبت کرد: - ارباب قول میدن در صورتی که کمکشون کنیم طلسم رو بشکنند و ما آزاد بشیم. این رو @دنیای کوچک من گفت. همهمه بینمون افتاد. واقعا روی حرفش میموند؟ @Asra_p گفت: - از کجا معلوم؟! - باید قبول کنه. مگه برای جنگ نخواستمون پس باید بعدش آزادمون کنه. همه سکوت کردن. انگار چاره دیگهای نداشتیم. @s.a گفت: - خوب حالا ما باید چیکار کنیم؟ @هانی بانو دوباره گفت: - دور تا دور این فضا غارهایی هست که ما همه چیز برای آسایش شما گذاشتیم. هر چهار نفر برید توی یک غار. @راویِ امیدبرعکس اسمش ناامیدی داد: - مگه ما انسان اولیه هستیم بریم توی غار؟ - بابا غارش غار نیست. برید خودتون می بینید. مجبوری برای رفتن آماده شدیم. من و @گیلاس که یک تیم بودیم و دنبال یک نفر دیگه هم میگشتیم که یکی گفت: - میشه من هم با شما باشم؟ نگاهش کردیم. بنظر دختر خوبی میاومد. - آره، اسمت چیه؟ @sanli - خوشبختم! بریم یک غار پیدا کنیم. چندتا از غارها پر شده بود. یکی پیدا کردیم و سریع داخل رفتیم. وارد غار که شدیم دیدیم حق میگه. مثل هتل معروفی که توی قشم بود شده بود. با خوشحالی جیغ زدیم. - عجب جایی! ویرایش شده 12 مرداد توسط آتناملازاده 4 9 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت سه پریدیم روی تخت. - به عنوان گرگ خیلی جای خوبی هست. @گیلاسگفت: - اما مشکوکن! اگه مجبور شده که ما رو سریع جمع کنه چطور این غارها رو درست کرده. @sanli گفت: - من هم مشکوکم. همون موقع یکی گفت: - صاحب خونه! هستی؟ - کیه؟ بیا تو. داخل اومد. @مـهســآ بود. تازه وارد انجمن. - به سلام خانم خانم ها! اون هم با ذوق سلام کرد و اومد مثل ما روی تخت نشست. - دیدید چه اتاقهایی هست! - آره خیلی خفنه! - اما یک چیزی بنظر من درست نمیاد. ماهم سریع گفتیم که درباره چی حرف میزدیم. اون هم یکم سر تکون داد بعد گفت: - من هم همینطور مثل شما فکر میکردم. برای همین رفتم به ارباب @Nasim.M پیوسطم. سکوت کردیم. پس این برای تبلیغ اومده بود. @گیلاسپرسید: - کی هست این اربابت؟ - اربابم اول متحد @M@hta بود اما وقتی دید اون می خواد خودش رییس باشه و همه امتیازها برای خودش باشه از اون جدا شد. حالا هم حاضر قسم بخوره اگه براش بجنگین طلسم رو نابود کنه. - می تونه؟ @مـهســآگفت: - این طلسم رو خودشون دو نفر ساختن. ویرایش شده 14 مرداد توسط آتناملازاده 7 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 14 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت چهار - از کجا معلوم @Nasim.M روی حرفش بمونه اما @M@htaنه؟ @sanliگفت: - حتی اگه روی قولش نمونه من ترجیح میدم برای انتقام از مهتا هم شده به نسیم بپیوندم. دیدم راست میگه. رو به @گیلاسکردم. - این نظر ماست، نظر تو چیه؟ - اگه شما میرید من هم میام. من که اینجا کسی رو نمی شناسم. به @مـهســآگفتم: - ما آماده ایم. از روی تخت پایین رفت. - پس بذار من به بقیه هم بگم بعد میام و توضیح میدم چطور میشه رفت. بعد رفت و ما بهم نگاه کردیم. پرسیدم: - بنظرتون کار خوبیه؟ @گیلاس قاطع گفت: - آره. پس دیگه نتونستم مخالفت کنم. شب دوباره @مـهســآ اومد دنبالمون. - آماده اید که بریم؟ @sanliنگران پرسید: - همین امشب بریم؟ - آره دیگه. - باشه، بریم. مهسا توضیح داد: - من تا یکجا شما رو میرسونم بعد به دوستم میسپارم که با اون برید. پس نفوذی بود. - باشه. ویرایش شده 17 مرداد توسط آتناملازاده 5 1 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 18 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) پارت پنج هر سه باهاش بیرون رفتیم. چند نفر جز ما یواشکی بین گیاهها نشسته بودن تا تعدادمون کامل بشه. بالاخره راه افتادیم. یک راه طولانی رو بین بوتهها رفتیم تا اینکه ایستاد و گفت: - از اینجا به یکی دیگه میسپارمتون. همونموقع @Roshana اومد و ما رو به اون سپرد. حرکت کردیم. اینبار راه خیلی طولانی بود. @زینب چرمگر گفت: - وای، چرا این راه تموم نمیشه! @رائوزین گفت: - وای آره پاهای من هم داره از کار میافته. @s.a گفت: - من هم دیگه طاقت ندارم. کاش برگردیم. @سایانگفت: - اگه اینجا بمونیم خوراک گرگها میشیم. @پری بانو گفت: - احمق ما خودمون گرگینه هستیم چطور خوراک گرگها بشیم! - خوب هروقت که بخوایم تبدیل به گرگینه نمیشیم که. - از نیمه شب تا صبح که میشیم. @Omidگفت: - اما من این مدت روی نفسم و روحم انقدر کار کردم که هروقت بخوام تبدیل به گرگینه میشم. گفتم: - دروغ نگو! - باور کن، میخوای الان امتحان کنیم؟ یکدفعه صدایی از عقب صف اومد: - بسته دیگه. همه به اون سمت برگشتیم. @A.H.M بود. @Roshana کلافه گفت: - هیس! چرا داد میزنی؟ - من خسته شدم. اگه قرار باشه اینطور بیام توی جنگ که نه، از خستگی میمیرم. - نمیشه استراحت کنیم. میخوام وقت تبدیل شدن توی منطقه خودمون باشیم. اگه نه نیروهای @M@hta که اونها هم تبدیل شدن ما رو پیدا میکنند و تیکه تیکه میکنند. @لیدی ویستلدوان رو همینطوری از دست دادیم. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 6 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت شیش همه جا خوردیم. @عسلکلافه گفت: - یعنی شما یک کشته سر این راه دادید باز هم ما رو دارید میبرید؟ @n.t با ناراحتی گفت: - یعنی مهتا قاتله؟! @محمد کلافه گفت: - وقتی که ما رو برای جنگ آورده یعنی قاتله دیگه. @گیلاسگفت: - اصلا اینها همه قاتلن. @نسترن اکبریان گفت: - راست میگه بچهها. این دوتا به ما خیانت کردن. بنظرم بهتره به شهرهامون برگردیم. @f.mگفت: - به شهرهامون برگردیم هم بالاخره ما رو میکشن. @Khakestar گفت: - تازه چطور میخوایم برگردیم؟ اینهمه آدم که خانوادههامون خبر ندارن کجا هستیم. @خانوم سین گفت: - اون هم وقتی که طلسم رومونه. @n.t دوباره گفت: - من ترجیح میدم توی جنگل زندگی کنم اما تحت نقشه اینها که اصلا نمیدونم چی هست قرار نگیرم. این حرفش رو گرفتم و گفتم: - من هم موافقم! بیان بریم آزاد توی جنگل زندگی کنیم. کی با منه؟ کمی سکوت شد و همه هم رو نگاه کردن بعد @هانیه پروین گفت: - من میام. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 5 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت هفت @زهره تقیزاده هم گفت: - من میام. - بریم. ما سه تا راه افتادیم. اون داد میزد: - حق ندارید برید. اما ما محل نمیدادیم. یکدفعه نفوذیش بین ما رو صدا زد: - @زری گل یکدفعه زری گل تبدیل شد و به سمت ما خیز برداشت. ما قابلیت تبدیل به انتخاب خودمون رو بلد نبودیم و فریاد زدیم. وقت فرار نبود. زهره رو به دندون گرفت و با وجود جیغهای کل جمعیت تیکهتیکهشون کرد. همه جیغکشان خواستن فرار کنند اما زری گل با صدای گرگینهها که چند برابر صدای اصلی بود داد زد: - هرکی فرار کنه تیکهتیکه میکنم. همه سرجاشون خشکشون زده بود. شده بود مثل سریال ماهی مرکب. @Roshana با آرامش گفت: - اگه دوست دارید زنده بمونید، یاد بگیرید به انتخاب خودتون تبدیل بشین و طلسم ازتون برداشته باشم همراه من بیان وگرنه اینجا کشته بشین. انگار چارهای نبود اما یکدفعه صدای ترسناکی اومد و همه دوباره جیغ کشیدیم. @Omid تبدیل شده بود. گفت: - بد اشتباهی کردید! و به سمت زری گل خیز برداشت. زری هم نعرهای زد و به سمتش خیز برداشت. ما جیغ میزدیم و اونها مبارزه میکردن. @A.H.M داد زد: - امید مقاومت کن. تا نیمه شب چیزی نمونده. الان تبدیل میشیم و به کمکت میایم. اما قبل از اینکه دعوا تموم بشه یک سری گرگینه که معلوم بود افراد مهتا هستن به سرپرستی @Dallara رسیدن. زری گل و امید بست کردن. اون داد زد: - به چه حق افراد ما رو دزدیدی. یکدفعه معلوم شد توی گروه نفوذیهای دیگه هم هستن چون @Paradise @oshani.hosein و @جغد برفی تبدیل شدن. یکدفعه بینشون جنگی روی گرفت و ما به عقب دویدیم اما نور ماه زد و بدنمون شروع به خارش و بعد درد کرد و عضلات بیرون زد و کمکم همه تبدیل به گرگینه شدیم. قصد داشتیم از این قدرتمون برای فرار تندتر استفاده کنیم که @sogand_Az فریاد کشید: - برای چی فرار میکنید؟ ما باید انتقام خودمون و @زهره تقیزاده رو از این خون خوارها بگیریم. همه ایستادیم و منتظر نگاهش کردیم. @imarozah گفت: - حق با اونه! بیان این ها رو تیکه تیکه کنیم. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 6 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) ارت هشت نبرد خونینی شکل گرفت. ما تقریبا به فرماندهی @آرش پارسا میجنگیدیم. من هم @آناهیتارو کشتم. وقتی جنگ تموم شد و ما پیروز شدیم من هنوز داشتم به جنازه کسی که کشتم نگاه میکردم. پیروز شده بودیم و یکم درد انتقام و خشممون کم شده بود. @mmmahdis با اینکه توی اون هیکل گرگینهای خیلی گنده شده بود اما باز هم رفت روی یک سنگ ایستاد و گفت: - دوستان ما باید انتقام خودمون و @زهره تقیزاده رو از اینها بگیریم و انقدر بجنگیم که خود @M@hta یا اون رقیبش رو بدست بیاریم و مجبورشون کنیم که طلسم رو نابود کنند. کی با منه؟ همه با هیجان نعره کشیدیم. به داخل جنگل رفتیم. درختها رو کندیم و وقتی صبح شد و آدم شدیم شروع به ساختن سرپناه ابتدایی باهاش کردیم. بعد دور تا دورمون حفاظ کشیدیم اما بنظرمون در مقابله گرگینهها کارساز نبود. @هانیه پروین گفت: - بهتر تلههایی هم براشون بذاریم. دورتادور زمین رو خندق کندیم. و چوب تیز گار گذاشتیم و روش رو پر برگ کردیم. - کافیه؟ - احتمالا. @خانوم سین گفت: - حالا وقتشه دوتا جاسوس بفرستیم از شرایط اطلاعات کسب کنه. هر کدوم به یکی از دو اردوگاه. @yas_ys رو به اردوگاه مهتا @هاروتو رو به اردوگاه نسیم فرستادیم. @taban گفت: - باید یک فرمانده انتخاب کنیم. بعد از کلی مشورت یک تیم سه نفره شامل @عاطفه خانوم، @raha و @echomoonانتخاب کردیم که باید از بین افرادی که کاندید شدن یک نفر رو انتخاب کنه. چهار نفر کاندید شدن: @ف. شرفی @QAZAL @گل رز @Kahkeshan بالاخره با رای گیری دومین کاندد فرمانده ما شد و سریع همه رو سرجاشون گذاشت و آماده شد. جاسوسها اومدن. @yas_ys گفت: - مهتا حدود پونصد نفر نیرو داره. @هاروتو گفت: - نسیم صد و ده نفر جمعیت داره. - او خیلی کمتره! سریع جلسه گذاشتیم. @Omidگفت: - بهتره همون روش خودشون رو بزنیم. نیرو بفرستیم که ازشون نیرو بگیره. @QAZAL گفت: - منظورت نفوذی هست؟ - بله. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 6 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت نه @s.a برای نفوذی @M@hta انتخاب شد. @Delsa.s نفوذی نسیم. چون راهمون نزدیک بود یک نفره می تونستن بیارن. تا اون موقع با دلتنگی برای خانواده و شکار توی شرایط گرگینه بودن و توسعه منطقهمون و ساخت تله یا پناهگاه جدید مشغول بودیم. در عرض یک هفته از گروه مهتا دویست نفر رو که دنبال انتقام بودن کمکم انتقال دادیم و از گروه نسیم ده نفر. نسیم متوجه نشد اما مهتا متوجه شد و تا جایی فکر میکرد کار نسیمه. تا اینکه فهمید کار ماست و نامهای به وسیله سایان برامون فرستاد که بهتره از اینکارها دست بکشیم وگرنه اعلام جنگ میکنه. با اینکه نیروی ما با اون زیاد فرقی نداشت. نامه رو به وسیله @شایان آباد فرستاد و اون هم حسابی تهدید کرد: - سرورمون خیلی ناراحت هستن. @QAZAL بهش گفت: - شما بیرون اقامتگاه بمونید تا ما تصمیم بگیریم. اون ناراحت شد که داخل اقامتگاه راهش ندادیم. احتمالا قصد جاسوسی هم داشت. جلسه گذاشته شد. فرمانده پرسید: - حالا چیکار کنیم؟ @Kahkeshan گفت: - بذار جنگ کنه بابا، شکستشون میدیم و خودش رو به اسارت میگیریم و طلسم رو باطل میکنیم. @رائوزین مخالفت کرد: - نه، جنگ تلفات زیادی داره. - تو میگی چیکار کنیم؟ تسلیم بشیم؟ - نه همچین فکری ندارم. @مـهســآ گفت: - یک راه دیگه هم هست. - چی؟ - این دوتا رو به جون هم بندازیم بعد که نسیم شکست خورد به مهتا حمله کنیم. همه این نظر رو دوست داشتیم و یکم سکوت کردیم بعد @sarahp پرسید - خوب چطور؟ خودش نظری نداشت اما @فاطمه آرمده گفت: - فکر خوبیه، میتونیم طوری رفتار کنیم انگار ما از طرف نسیم هستیم. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 3 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت ده @QAZAL @شایان آباد رو خواست و بهش گفت: - من نامه رییست رو خوندم. برو بهش بگو من از اون دستور نمی گیرم. من از رییسم نشیم دستور میگیرم. اگه اون حاضر باشه ما متفرق میشیم. از جاسوسمون فهمیدیم که مهتا به نسیم پیغام داده بود و تهدید کرده بود اما نسیم اظهار کرده بود که این ها وابسته به من نیستن و من اطلاعی ندارم. آخر سر اینبار @سایان نامه آورد. مهتا از ما درخواست صلح کرده بود. جلسه گذاشتیم. @papatya گفت: - بنظرتون چرا همچین درخواستی کرده؟! @A.H.M گفت: - احتمالا می خواد فرصت بخره که به نسیم حمله کنه و بعد یاد ما بیفته. @محمد گفت: - یعنی می خوایم بدون دلیل منطقی رد کنیم؟ @n.tt گفت: - بنظرم بهتر اجازه اینکار رو بهش بدیم و تا موقع ما آماده جنگ بشیم. این نظر قبول شد. @پری بانو از طرف ما و @Dallaraاز طرف اون ها به عنوان وزیر امور خارجه جایی بین دو حکمرانی رو انتخاب کردن تا اونجا قرارداد صلح بسته شد. حدسمون درست بود و هفته بعدش مهتا به نسیم حمله کرد. ماهم زیر دست امید مشغول آموزش شنیدیم که چطور باید هرپصت دلمون خواست گرگینه بشیم. - اول باید ذهنتون رو آروم کنید. نیم ساعت فقط تمرین داشتیم چطور ذهنمون رو آروم کنیم. - بعد یکدفعه تمام انرژیت رو یکجا میذاری و فریاد میکشی. آخر فریادت گرگینه میشی. - تو این ها رو از کجا یاد گرفتی؟ - از یک گرگینه دیگه. تقریبا بعد از چند روز تمرین همه میتونستیم گرگینه بشیم. خبر جنگ اومد. نسیم باخته بود و حالا مهتا فقط پنجاه نیرو داشت. همه خوشحالی کردیم. @هانیه پروین گفت: - همین حالا باید بهشون حمله کنیم. @QAZAL دستور داد: - ارتش رو آماده کنید. @s.a فرمانده ارتش شد و به سمت اردوگاه نسیم که مهتا و ارتشش هم اونجا بود رفتیم. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 7 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت یازده سر راه دیدیم ارتش مهتا درحالی که طوق گردن اسیرهای زیادش انداخته داره میاد. با دیدن همه ما جا خورد. - ما با شما توافق کرده بودیم. @n.tt گفت: - ما اومدیم انتقام خودمون و @زهره تقیزاده رو بگیریم. بعد فرمانده فریاد زد: - حمله. یکدفعه افراد نسیم و اسیرها تبدیل به گرگینه شدن. جا خوردیم. وقتی که از اطراف و پشت درختها چندین نفر دیگه بیرون ریختن بیشتر جا خوردیم. مهتا قهقه زد. - فکر کردید من انقدر احمقم! نسیم هم کنارش ایستاد و با خنده به ما نگاه کرد. کنارش یک نفر دیگه هم اومد و ایستاد. @رائوزین بود. جاسوس ما که اومد و گفت مهتا ۵۰ سرباز بیشتر نداره. مهتا داد کشید: - تیکه تیکهشون کنید. @s.a فریاد زد: - از خودتون دفاع کنید! جنگ خونینی شکل گرفت. من بازوی @ندا رو به دندون گرفتم، @Habib پای من رو گاز گرفت. @ترانه قربانی نیا گردن @Gemma رو گرفت و نصفش رو کند. @اربوس پنجههاش رو توی چشمهای @f.m فرو کرد و @لیدی ویستلدوان و @Dallara، @بانویـ آبیـ رو کشته بودن و داشتن چیزهایی که توی شکمش بود رو می خوردن. وسط این حال @ماسو خودش رو به نسیم رسوند. نسیم که وسط جنگ بود تعجب کرد چرا یک نفر از ما بدون حالت حمله به سمتش رفت. ماسو گفت: - اگه الان با من همراه بشی من با حاکممون صحبت میکنم علاوه بر سرزمین خودت سرزمین الان ما رو بهت بده و ما به سرزمین مهتا میریم. نسیم یکم فکر کرد. - مطمئنی میتونی راضیش کنی؟ - بله. - پس... پس باشه. و @علیرضا شیرحسینی رو که فرمانده ارتشش بود خواست. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 5 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت دوازده همه چیز به نفع ما برگشت و خیلی زود بیشتر نیروهای مهتا اسیر یا کشته شده بودن و گروهی هم پراکنده شده بودن. @QAZAL فریاد زد: - نیروهای نسیم هم بکشین. نسیم گفت: - نه، ماسو به ما قول همکاری داده. حاکم به @ماسو نگاه کرد اما اون گفت: - نه من هیچ قولی ندادم. برگهای نیم ریخت و همه به سمت افرادش هجوم آوردیم. بیشتر اونها فرار کردن و گروهی اسیر شدن که خود محبوتش هم داخلش بود. به ماسو گفت: - خیلی نامردی! - خفه بمیر بابا! @r.w گفت: - باید طلسم رو باطل کنی. یکدفعه @n.t گفت: - نه! همه متعجب نگاهش کردیم. رفت و روی سنگی واستا و گفت: - گرگینههای عزیز، هم انجمنیهای عزیز، ما الان قدرتمندترین لشکر بیسلاح دنیا هستیم. چرا بجای اینکه طلسم رو بشکنیم و دوباره آدمهایی بیقدرت بشیم نریم و دنیا رو تسخیر کنیم؟ نگاهی بهم انداختیم. بد نظری نبود. یادمان نرود... در دفتر دیكته فردایمان بنویسیم: انسان بودن، پاک بودن ، مسئول بودن و دراندیشه سرنوشت دیگران بودن ، وظیفه نیست!!! بلكه بایدجزصفت آدمی باشد. حق بود که این داستان طولانیتر باشه اما چون برای سرگرمی دوستان خوبم بود زودتر به اتمام رسوندمش امروز در ۵ خرداد ۱۴۰۵ این داستان را به پایان می رسانم و به مسلم ابن عقیل شوهر خواهر و پسر عموی امام حسین علیه الاسلام تقدیم می کنم ممنون از همه دوستان خوبی که همراهی کردن یا مسلم ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 3 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری