-
تعداد ارسال ها
300 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
Khakestar آخرین بار در روز تیر 5 2025 برنده شده
Khakestar یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
4,339 بازدید کننده نمایه
دستاورد های Khakestar
-
هانی اسممو تغییر میدی؟
-
Khakestar شروع به دنبال کردن ستایش گودرزی کرد
-
Khakestar عکس نمایه خود را تغییر داد
-
Khakestar شروع به دنبال کردن معصومه بهرامی فرد کرد
-
Khakestar شروع به دنبال کردن مهدیه طاهری کرد
-
مهدیه طاهری شروع به دنبال کردن Khakestar کرد
-
مافیایی رمان بیانضباط | سحر تقیزاده کابر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل و چهارم: در، انگار لگد زلزله خورده باشد، از جا کنده شد و با صدایی خفه اما عمیق به دیوار کوبید. موج باد سردی توی صورت همراز خورد، اما چیزی که دید، سردتر از هر بادی بود. پشت در… بیش از پانزده نفر اماده ایستاده بودند... سیاهیشان مثل تودهای از سایههای زنده بود. همگی با اسلحههای آماده، مهمات پر، چهرههایی بیاحساس؛ مثل آدمهایی که از دل کابوسی کهنه بیرون خزیده باشند. نوک لولهها برق میزد، انگار دندانهای حیوانی گرسنه باشد که منتظر دستور حمله است. لحظهای هیچکس تکان نخورد؛ فقط صدای خشخش پارچهی لباسها و سنگینی نفسها توی هوا ماند. بعد یکهو همهچیز ترکید. دو نفر از سمت چپ پریده و به همراز حمله کردند؛ زمین زیر پایش لرزید. همراز توانست اسلحهاش را بالا بیاورد اما دست یکیشان مثل گیره آهنی دور مچش قفل شد. نفر دوم از پهلو ضربه زد و همراز محکم به لبهی در خورد؛ درد مثل شعله از پهلویش بالا رفت. نوح فریادی از ته گلویش کشید؛ شبیه غرشی که از سینۀ یک گرگ زخمی بیرون بزند. با آرنج توی گلوی یکی کوبید، بعد لگدی محکم به زانوی دیگری زد. اما تعدادشان زیاد بود، سایهها از همهطرف میریختند رویشان، بازوی همراز میسوخت، نفسش سنگین شده بود؛ ولی هنوز میجنگید. حرکتش سریع بود، مثل بریدن هوا با چاقو. اسلحه را برگرداند، ماشه را کشید؛ گلوله صدا را در سینهی شب شکست اما تنها دو نفر افتادند و هنوز دهها دست به سمتش دراز شده بود. یک نفر از پشت یقهاش را گرفت و با قدرت به عقب کشید. همراز روی زمین کشیده شد و طعم گرد و خاک و خون روی زبانش نشست. سرش گیج رفت و صداها مثل موج بلند و کوتاه میشدند: ـ بگیرینشون! ـ سریع! ـ نذار در برن! نوح تا نیمه در محاصره فرو رفته بود؛ عضلاتش مثل طنابهای کشیده زیر پوست میلرزیدند. مشت میزد، ضربه میزد، میغرید؛ اما آنها مثل فشاری بیامان رویش میریختند. یکی از پشت گردنش را قفل کرد، دیگری دستانش را پیچاند. صدای ناله خفهای از نوح بیرون زد اما خودش را نگه داشت. در همین لحظه صدای قدمهای تند و هراسان در راهرو پیچید؛ اول لیزا، با موهای بههمریخته و اسلحه در دست، از پیچ راهرو بیرون زد. ـ همراز! اما هنوز جملهاش کامل نشده بود که سه نفر به سمتش هجوم بردند، یکی از آنها با قنداق اسلحه ضربهای به دندههایش زد. لیزا هوا را با دهانی باز برید، اسلحهاش از دستش افتاد و قبل از اینکه خم شود آن را بردارد، دستهای مردی دور بازوهایش حلقه شد و او را به دیوار چسباند. بعد گندم آمد، نفسنفسزنان، با لپتاپ بسته زیر بغلش. وقتی صحنهی شلوغ را دید، انگار زمین زیر پایش خالی شد. اما حتی فرصت کشیدن فریاد هم پیدا نکرد؛ دستی از تاریکی بیرون پرید، دهانش را محکم گرفت و او را مثل تکه پارچهای سبک به عقب کشید. لپتاپ از دستش افتاد و صدای خرد شدنش روی زمین پیچید. سِرهات خشکاش زده بود، ولی فقط برای یک ثانیه. اسلحه را بالا گرفت اما از چپ و راست دو نفر با چکمه زدند به دستانش، اسلحه چرخید و از دستش پرید. مشتها پیاپی روی شکمش نشست و نفسش برید. زانو زد اما هنوز میکوشید بلند شود؛ نفر سوم آمد و با کابل محکم دستانش را پشتش بست. اورهان آخرین کسی بود که رسید. چشمهایش مثل دو تیغه آتشین صحنه را جستوجو میکرد. فریاد زد: - نوح، همراز! اما صدا روی دیوارهای سرد خفه شد. چهار نفر همزمان به او حمله کردند، ضربهها مثل باران سنگین میبارید. یکی زانویش را محکم پشت پای اورهان زد و او روی زمین افتاد. هنوز میخواست برخیزد که چیزی سرد روی گردنش نشست، تیغهای براق چشمک مبزد تا زندگیاش را بگیرد، مجبور شد بیحرکت بماند. لحظهای بعد… -
درخواست ناظر برای رمان پارادوکس سرخ | سید علی جعفری کاربر انجمن نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Ali81 ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
خصوصی زده شد✔️- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان سایههای نیمهجان | عسل عضو هاگوارتز نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای عسل ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
درود عزیزم رسیدگی خواهد شد- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست ناظر برای رمان پارادوکس سرخ | سید علی جعفری کاربر انجمن نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Ali81 ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
درود وقت بخیر لطفو لینک رمانتون رو ارسال کنید -
دختر فقیررر و پسر خیلی پولدارررر و خشن🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄
- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
وقتی سلطنت بوی خون میدهد. هیچ پادشاهی با دعا به دنیا نیامده؛ همهشان با خیانت، قتل یا جادو زاده شدهاند. در تالار تاریک قصر "اُکسیریوم"، جایی که نور از ترس به دیوارها نمیخورد، زنی نشسته بود بر تختی که زمان خودش را هم فراموش کرده بود. لباسش سیاهتر از شب، نگاهش سردتر از مرگ بود. کنارش، ببری آرام گرفته بود. نه حیوانی وحشی، بلکه سایهای از نفرینی قدیمی، طلسمشده برای مراقبت از ملکهای که نامش را نمیشد با صدای بلند گفت، مگر اینکه آمادهی مرگ باشی. مردی روبهرویش ایستاده بود. شوالیهای سیاهپوش، زرهاش زخمی از جنگ، نگاهش مردد میان اطاعت و یا پایان.. ملکه بدون آنکه نگاه از چشمانش بردارد، گفت: - شمشیری که برای من نمیجنگه، باید تو قلب خودش فرو بره. زانو بزن، یا بمیر. صدایش مثل زمزمهی یک نفرین بود. نه فریاد، نه تهدید. فقط حقیقت. حقیقتی که در دنیای آنها تنها یک معنی داشت: زنده بمان، یا فراموش شو. ببر از جایش برخاست، بیصدا، با نگاهی که انگار روح مرد را تراش میداد. صدای پنجههایش روی سنگ، مثل ناقوس مرگ بود. شوالیه شمشیرش را آرام بالا آورد، نه برای نبرد، بلکه برای سوگند. اما پیش از آنکه کلمهای بگوید، ملکه دوباره حرف زد، آرامتر، ولی سهمگینتر: - پادشاههای زیادی مقابل من سنگر انداختن. همهشون الآن خاک خوردن... فرق تو چیه؟ سکوت، مثل خنجری در هوا ماند... و تالار فقط یک پاسخ را پذیرفت: "هیچ."
-
مسابقه کلاه گروهبندی | هاگوارتز نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
سوال اول جواب : ۴ سوال دوم: ۳ سوال سوم: ۳ سوال چهارم: ۲ سوال پنج: ۴ -
تخیلی بازگشت هاگوارتز | مسابقه بزرگ
Khakestar پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
قلم جادویی- 13 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هاگوارتز
- رمان تخیلی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :