نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
آخرین ارسالی ها
-
- 11 پاسخ
- 573 بازدید
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
توسط ستاره درخشان نیا، in تایپ رمان
- 9 پاسخ
- 130 بازدید
-
- 2 پاسخ
- 67 بازدید
-
- 308 پاسخ
- 7,080 بازدید
-
- 20 پاسخ
- 741 بازدید
-
تالارهای گفتگو
-
عمومی
هرانچه در ابتدا لازم است بدانید
قوانین نودهشتیا
- 2 موضوع
- قوانین جامع
- توسط M@hta
-
تایپ و شروع نویسندگی
از اینجا نوشتن را آغاز کنید
تایپ رمان
- 270 موضوع
رمان های متروکه
- 128 موضوع
رمان هایی که نویسندگان به هر دلیلی رها کردن به این بخش منتقل میشن
اشعار کاربران
- 18 موضوع
-
تالار رمان های برتر
رمان های نخبگان برگزیده
- 12 موضوع
رمان های مورد تایید مدیران
- 4 موضوع
رمان های مورد پسند کاربران
- 6 موضوع
- توسط نسترن اکبریان
-
تالار خدمات نودهشتیا
درخواست انتشار
- 76 موضوع
درخواست ناظر رمان
- 69 موضوع
درخواست چاپ رمان
- 0 موضوع
تا کنون مطلبی ارسال نشده است
-
کتابخانه نودهشتیا
-
تالار آموزشی
-
فیلم و سریال
-
ورزشی
فوتبالی
- 6 موضوع
- بیوگرافی پیتر چک
- توسط مل مل
-
خاطره بازی نودهشتیا
خاطره بازی
- 4 موضوع
-
سرگرمی
-
فرهنگ و هنر
-
چه کسانی آنلاین هستند؟ 11 کاربر, 0 مخفی, 73 مهمان (مشاهده لیست کامل)
-
رمانهای برتر
-
آمارهای کاربران
-
آمار انجمن
-
کل موضوعات1.6k
-
کل پستها29.7k
-
-
برترین مشارکت کنندگان
-
آخرین بروزرسانی های وضعیت
-
اول از همه بگم که فضای معمایی رمان و ایدهی هیلدا و لیبرا واقعاً کنجکاویبرانگیزه و آدم رو برای ادامه نگه میداره. 👀· 2 ارسال
به نظرم نقطه قوت داستان همین رازهایی هست که کمکم رو میشن، فقط گاهی تعداد سؤالها و ابهامها پشت سر هم زیاد میشه و دلم میخواد بینشون چندتا جواب یا سرنخ واضحتر هم ببینم.
یه نکته دیگه هم تکرار بعضی واکنشها مثل سکوت، مکث و نگاه کردنه که تو چند قسمت به چشم میاد و شاید با تنوع بیشتر جذابتر بشه.
شخصیت لیبرا هم جذابه، ولی امیدوارم در ادامه فقط با مرموز بودن شناخته نشه و جنبههای متفاوتتری از شخصیتش ببینیم.
در مورد هیلدا هم دوست دارم گاهی اشتباه یا تردیدهاش رو بیشتر ببینیم؛ این باعث میشه باهوش بودنش باورپذیرتر بشه.
در کل داستان پتانسیل خوبی داره و مخصوصاً ماجرای «ماه» حسابی ذهنم رو درگیر کرده. 😭
منتظرم ببینم این همه راز قراره آخرش چطور به هم وصل بشن. موفق باشی نویسنده جان 🤍
-
زهرا متوجه حال بد پسرش شده بود مضطرب به سروش که نگران بنیامین بود و سوگلی که دیدهاش هیچ نشانی از نگرانی و هراس بهر صورت ملتهب و رگهای بیرون زده گردن فرد مذکور نداشت نگاه کرد، اما از آنجایی که میدانست اگر حال بد بنیامین را به رویش بیاورد او عصبانی میشد در جواب سوالش گفت: ـ حالا وقت زیاده پسرم فعلا غذامون رو بخوریم.· 2 ارسال
-