-
تعداد ارسال ها
228 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
دستاورد های سارابـهار
-
روانشناختی داستان ابدیتی از بدبختی | سارابهار
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
کافه همیشه بوی قهوهای میداد که انگار از چیزی بیشتر از دانههای سوخته ساخته شده بود، چیزی همچون از خاطره. سارا هر شب همان ساعت میآمد. نه چون عادت داشت؛ بلکه چون جای دیگری برای رفتن نداشت. آدمهایی که جای دیگری برای رفتن ندارند، کمکم به جاهایی برمیگردند که هیچوقت متعلق به آنها نبودهاست. آن شب باران آرام و به طرز غریبانهای روی شیشهها میزد. همانجا نشسته بود. همان میز کنار پنجره. همانی که همیشه خالی بود. گویا برای او کنار گذاشته بودند. چشم سارا به او افتاد. به اویی که نباید؛ اما اولین چیزی که دید، نه صورتش بود، نه حتی ظاهرش، بلکه همچون همیشه دفترش بود. یک دفتر ساده، قهوهای تیره، با گوشهها و جلدی رنگ و رو رفته که انگار بارها لمس شدهبودند یا حتی روی جلدش کسی اشک ریخته بود. شاید هم همچون چیزی که زیاد خوانده شده، یا شاید زیاد پنهان شدهاست. او نمینوشت که کسی بخواند. او مینوشت که چیزی از بین نرود. چشمهایش به صفحه بود؛ اما نگاهش انگار جای دیگری گیر کرده بود. جایی که هیچکس اجازه ورود نداشت. وقتی لیوان قهوهاش را برداشت، دستش کمی لرزید. نه لرزشِ ترس… بلکه لرزشِ فراموشی. سارا نمیدانست چرا به او نگاه میکند. شاید چون آدمهایی که شبیه بقیه نیستند، ناخواسته توجهت را میدزدند. یا شاید هم چون خود سارا هم دیگر شبیه بقیه نبود. -
روانشناختی داستان ابدیتی از بدبختی | سارابهار
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
مقدمه: بعضی آدمها آرام وارد زندگیات نمیشوند بلکه آرام وارد ذهنت میشوند. او را اولین بار در کافهای دیدم که همیشه بوی قهوهاش شبیه خاطرهای نیمهتمام بود. نه لبخند زد، نه چیزی گفت. فقط نوشت. آنقدر نوشت که انگار اگر لحظهای قلمش را زمین بگذارد، خودش هم ناپدید میشود. چشمم نباید به دفترش میافتاد؛ اما افتاد و همانجا بود که فهمیدم بعضی داستانها برای خوانده شدن نوشته نشدهاند بلکه برای فراموش نشدن نوشته شدهاند. -
سارابـهار شروع به دنبال کردن داستان ابدیتی از بدبختی | سارابهار کرد
-
روانشناختی داستان ابدیتی از بدبختی | سارابهار
سارابـهار پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
عنوان: ابدیتی از بدبختی ژانر: تراژدی، روانشناختی نویسنده: سارابهار خلاصه: دختری که دیگر هیچ احساس خوبی در وجودش نمیتواند پیدا کند بهطور اتفاقی پسری را میبیند که حافظهاش مثل شیشهای ترکخورده، آرامآرام در حال فروپاشی است. اما شاید این داستان دربارهی احساس و فراموشی نباشد! شاید دربارهی این باشد که چه کسی زودتر از ذهن دیگری محو میشود. و حالا سؤال اصلی این است: اگر کسی تو را دوست نداشته باشد و یا بهخاطر نیاورد، آیا تو هنوز وجود داری؟ *پینوشت: ایده اصلی و متن تماماً متعلق به نویسنده است؛ ولی برای پردازش هرچه بهتر این داستان کوتاه از هوش مصنوعی کمی کمک گرفته شده. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پیش از آنکه بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید: - ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟ مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت: - امروز هفتمشونه. مافی زیر لب میگوید: - خدا رحمتش کنه. مرد جوان بیهیچ حرفی به راهش ادامه میدهد و من سریع وارد خانه میشوم و در سکوت به این میاندیشم که زنی که دیشب مقابل خانه دیدمش و لحظاتی با او همکلام شدم و سپس در ماشین چند بار با حالتی هولناک دیدمش، هفت روز پیش فوت کرده است و یعنی ما با یک... یک روح روبهرو شده بودیم؟ خدای من... زبانم هیچ که حتی افکارم نیز بند آمده بودند. چشم چرخاندم به آن سه نفر که باهم وارد خانه شدند نگریستم. پیش از آنکه فرصت کنند درب خانه را پشت سرشان ببندند، درب با ضرب بسته میشود. رایان لعنتی زیر لب فرستاد و محمد مافی با خونسردی عجیبش گفت: - سعی کنید آروم باشین. سپس سعی کرد درب خانه را باز کند؛ ولی درب آنچنان محکم بود که به دلم افتاده بود زور هیچکداممان به باز کردنش نخواهد کشید. در همین حین خانه و تمام لوازمش با شدت زیادی شروع به لرزیدن کردند. نمیدانم چرا رایان چهارزانو روی زمین نشست و چشمانش را بست و مافی بیهیچ حرفی به اطراف خیره شده بود. نازلی نزدیکم آمد و دستم را محکم گرفت و با صدای لرزانش گفت: - باز چه بلایی سرمون میاد ماهی؟ نتوانستم به نازلی پاسخی بدهم؛ چون زبان و گلویم از وحشت خشک شده بودند و احساس میکردم هر آن ممکن است قلبم از حرکت بایستد. صدای ناله کوتاه و سپس صدای نالههایی شدیدتر و بلندتری از لابهلای دیوارهای خانه شروع به کر کردن گوشمان کردند. نالهها عمیق و سوزان بودند، گویا که دیوارها در یک آتشسوزی شدید گرفتار هستند. با صدای مافی که وردی را زیر لب زمزمه میکرد، با وحشتی که تکتک سلولهایم را در بر گرفته بود، چشم چرخاندم به دیوارها و متوجه خونریزیشان شدم. لعنتی باز هم! نازلی هم که متوجهشان شده بود، جیغی از وحشت کشید و خودش را بیشتر به من چسباند. در همین حین رایان چشمانش را گشود و از روی زمین بلند شد و گفت: - فکر کنم راهش رو پیدا کردم که چطور بریم بیرون. پیش از آنکه کسی فرصت کند چیزی بگوید یا چیزی بپرسد، رایان به سمت درب خانه حرکت کرد که آنچنان خانه لرزید که گویا در یک زلزله واقعی گرفتار هستیم. رایان لحظهای مکث کرد و دوباره به سمت درب قدمی برداشت؛ ولی باز هم شدت لرزش خانه روی هزار رفت و اینبار رایان با تردید لب زد: - نکنه واقعاً زلزلهس؟ مافی با خونسردی گفت: - نه! کار اوناست. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالیکه دلم برای کله پاچه ضعف میرفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم: - شما گفته بودین یه دعا به ما میدین، پس چرا الآن میخواین با ما بیایید برای بررسی دوبارهی خونه؟ مافی فقط لحظهی کوتاهی دست از خوردن کشید. - دیشب توضیح دادم. سپس دوباره مشغول خوردن شد. اوه لعنتی بله! یادم آمد. لعنتی چرا انقدر دیر یادم آمد؟ نکند در این وضع هولناک زندگیام، مغزم نیز دچار اختلال شده است؟ کلافه چشم میچرخانم و به نقطه نامعلومی از خانهشان خیره میشوم. آن سه نفر دیگر چیزی نمیگویند و یک دل سیر کله پاچه میخورند و من به یاد آخرین باری میافتم که کله پاچه خوردهام. حدوداً دو ماه پیش. در اولین قرارم با او، در طلسم خواب... . تازگیها با خود میاندیشم که حالا که او مرا نمیشناسد کاش بشود من هم او را نشناسم و فراموشش کنم. میدانم شدنی نیست؛ ولی حداقل تلاشم را بکنم. آه تلاش برای فراموشی از خود فراموشی هم غمانگیزتر است. بغض در گلو و اشک در چشمانم حلقه میزند و به این میاندیشم که روزهای پیش در کتابی خوانده بودم: «وقتی خیلی تلاش میکنی کسى رو فراموش کنی، خود این تلاش به یه خاطرهی فراموش نشدنی تبدیل میشه و اونموقع این رو هم بايد تلاش کنی فراموش کنی... .» *** هر چهار نفر مقابل خانه ایستادهایم و نازلی درب خانه را میگشاید و در همین لحظه دختری که سینیای در دست دارد با موهای بلوندی که از زیر شال سیاهش که با لباسهای سیاهش ست هستند، به بیرون میجهند، به سمت ما میآید. وقتی به ما میرسد با احترام میایستد و درحالیکه غم و اندوه در صدایش و اشک در چشمانش مشهود است، به ما حلوا تعارف میکند. - بفرمایید. نازلی که درب را گشوده، حالا بهجای ورود به خانه، به دختر نزدیک میشود و میگوید: - تسلیت عزیزم الهی غم آخرتون باشه. و سپس بشقابی حلوا از داخل سینی برمیدارد. دختر عزم رفتن میکند. نمیدانم نازلی آن دختر را میشناسد یا نه؛ ولی از نظر من او ته شباهتی در چشمان و صورتش به کسی دارد که اکنون هرچه به ذهنم فشار میآورم بهخاطرم نمیآید. - طفلی معلوم نی مامانش بوده اونی که فوت شده یا چیکارهش که انقدر حالش بده. با صدای رایان به سمتش میچرخم و با تعجب میپرسم: - شما از کجا میدونین اونی که فوت شده اصلاً خانم بوده که میگین مامانش بوده؟ دستی به ته ریش بورش میکشد و همچون همیشه با لحن بیخیالش میگوید: - حالا شاید مامانش نباشه چه میدونم! وقتی توی کوچه وارد شدیم روی اعلامیه در خونه همسایهتون اسم مرحومه خانم فرنگیس تقوی نوشته شده بود. یک لحظه احساس کردم گوشهایم درست نشنیدند! خانم تقوی فوت شده بود؟ همان خانم تقوی که دیشب... . -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جنگیر با ظرف بزرگ یکبار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید: - هی به تیر غیب گرفتار شی ممد! جنگیر با سرخوشی از آشپزخانه صدایش را روی سرش انداخت و گفت: - گشنمه. بذار کلپچ بخورم. رایان بیتوجه به ما، روی مبلی فرود آمد و غرولند کنان گفت: - آره دیگه کلپچ بخور. وسط این همه مکافات، تو بشین کله پاچه کوفتیت رو بخور! سپس وقتی نگاه خیره و متعجب ما را دید، گویا که توضیحی به ما بدهکار است گفت: - باور کنید این ممد انقدر شکموئه که وقتی بحث غذا وسط باشه حتی خدا رو بنده نیست! نازلی که گویا تازه موقعیت را درک کرده بود، با تردید نگاهی به اطراف انداخت و گیجتر از قبل سکوت اختیار کرد. از جایم بلند شدم و درحالیکه سعی میکردم کیف و موبایلم را بیابم خطاب به نازلی گفتم: - نازلی جان! پاشو بریم. پیش از آنکه نازلی عکسالعملی نشان دهد، مافی از آشپزخانه دوباره صدایش را روی سرش انداخت و گفت: - بفرمایید کلپچ! بوی لذیذ کله پاچه گرم و تازه در آن صبح نه چندان آرام، فضای خانه را تماماً در بر گرفته بود و معدهای که به یاد نمیآوردم کی و چطور به آن رسیده بودم به قار و قور افتاده بود. در همین حین نازلی همچون فنر از جا پرید و گویا در خانه پسرخالههایش است با ذوق گفت: - ایول کله پاچه! درحالیکه با تعجب به او مینگریستم، سریعاً خود را به آشپزخانه رساند و دقیقاً جایی که بهخاطر اپن بودن آشپزخانه در دیدم بود، روی صندلی نشست و بیدرنگ مشغول خوردن شد. رایان که این حرکت نازلی را دید، بیتفاوت به حضور من، او هم به سمت آشپزخانه رفت و همراهیشان کرد. نازلی با دهانی پر صدایم زد و گفت: - ماهوا بیا صبحونه. ابروهایم بالا پریدند. نازلی دقیقاً چه مرگش شده بود؟ چطور میتوانست انقدر صمیمی برخورد کند؟ با اخم سر جایم روی مبل فرود آمدم و با لحنی جدی که سعی داشتم مؤدبانه باشد گفتم: - نازلی جان! لطفاً سریعتر صبحونهت رو میل کن که باید بریم خونه. از فکر برگشتن به آن خانه قلبم از وحشت فرو ریخت؛ ولی صدای مافی جنگیر لحظهای به من قوت بخشید. - خانم مهرانفر! لطفاً کمی صبور باشید و بفرمایید صبحونه و بعدش من هم برای بررسی هرچه بیشتر خونه، باهاتون میام. بیتوجه به دعوتش برای پیوستن به میز صبحانه، ذهنم در انبوهی از سؤالات غوطهور شد. نمیدانستم اویی که گفته بود یک دعا به ما میدهد، حالا چرا اصلاً میخواست با ما بیایید؟ -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
سریع مخالفت کردم و گفتم: - نه! این درست نیست. نمیشه که شما بهخاطر ما بیخانمان بشین. عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد. پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ میزد همزمان گفت: - نگران نباشین. ما یکی دوساعت میریم خونه فک و فامیلای جنمون! ایستادم. از وحشت یک لحظه نمیتوانستم حرکت کنم. نازلی را نمیدانستم؛ ولی من چشمانم از وحشت کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. فک و فامیلهای جنشان؟ مگر... مگر آنها خودشان جن بودند؟ با دیدن چهره وحشت زده من، پفیلاخور زد زیر خنده. یعنی شوخی میکرد؟ چطور میتوانست با ما که از ترس به آنها پناه آوردهایم، همچون شوخیای بکند؟ جن گیر خطاب به دوستش گفت: - رایان نترسونشون. پفیلاخور که حالا دیگر فهمیده بودم نامش رایان است، خندهاش بلندتر شد و با بیخیالی شانه بالا انداخت. سپس جن گیر خطاب به ما گفت: - ما توی ماشین میمونیم. شما راحت باشین. و پیش از آنکه ما چیزی بگویم، هردونفرشان از خانه خارج شدند. با خروجشان نازلی خطاب به من گفت: - چه آدمای خوبین، مگه نه ماهوا؟ از نظر جسمی و روحی در وضعیتی نبودم که به کسی اعتماد کنم و یا بتوانم خوب یا بد کسی را بسنجم؛ ولی خب از کار خوب امشبشان نمیشود گذشت. واقعاً خدا خیرشان بدهد که هردو رفتند شب را بیرون بگذرانند و خانه و منبع آرامششان را برای ما گذاشتند. ما که فقط به کمکشان نیازمندیم و هزاران نفر در دنیا هستند که به هر طریق و دلیلی نیازمندند و هزاران نفر هم در دنیا هستند که بیهیچ چشم داشتی به هیچ کسی کمک نمیکنند و کار آن دو نفر برایم واقعاً قابل ستایش بود. پس به نازلی لبخندی عمیق زدم و سرم را تکان دادم و گفتم: - واقعاً خدا خیرشون بده، باورم نمیشه توی این دوره زمونه انقدر آدم خوب پیدا بشه. نازلی روی کاناپه فرود آمد و درحالیکه خواب از سر و رویش میبارید گفت: - من روی این کاناپه میخوابم، تو روی اون مبل بخواب، باشه؟ چشمانم را به معنی تایید باز و بسته کردم و روی آن مبل جا گرفتم و چشمانم را بیهیچ حرفی بستم. ذهنم پر از فکر و خیال بود و نمیدانستم به کدامشان بپردازم. از وحشت اینکه دوباره اتفاقاتی که درون ماشین و جلوی درب خانه، تکرار شوند، میترسیدم حتی بخوابم. از تصور اینکه کسی که به عنوان خانم تقوی دیدیمش، یکی از موجودات تاریک بوده است و این مدت به طور مداوم بدل کسانی که دور و اطرافمان بودند را میدیدیم، خواب از چشمانم به کل پرید. به ذهنم خطور میکرد که از کجا معلوم نازلیای که روی کاناپه اکنون خوابیده است، دقیقاً دوستم باشد و یکی از آنها نباشد؟ -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
جنگیر بعد از آنکه همهچیز را شنید گفت: - که اینطور. پس بهتره امشب همینجا بمونید. نفهمیدم چرا اینطور میگوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد: - شما گفتین که یک ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون میخوام امشب رو اینجا بمونین تا صبح بشه و باهم بریم خونه شما و به صورت جدیتری مشکل رو پیگیری کنیم چون دیگه فکر نمیکنم با دعا گرفتن، مشکل ماورایی خونتون حل بشه. حرفهایش درست بود و میدانستم مشکل خانهمان بزرگ است، به چشم دیده بودم و تجربه کرده بودم شدت وحشتی که در آنجا نهفته است. ولی باز هم صدای آن مافی اولی که آن شب وارد خانه مان شد در گوشم اکو شد: «خونه مشکلی نداره». حتی نمیدانستم با آنکه خودم در آن مشکل غوطهور بودم، باز هم مدام صدای اویی که انگار حتی واقعی هم نبود و با یک ورد کوتاه مافی اصلی، او غیب شده بود، مدام در ذهنم بولد میشد. میترسیدم باز هم هیچچیز آنطوری که به نظر میرسد نباشد. میدانستم سابقهی ماورائیام عجیبتر از آنی بود که بتوانم برای کسی تعریفش کنم؛ ولی با خود میاندیشیدم که حتماً اگر این مشکل خانه حل نشد، برای مافی تعریف کنم که در طلسم خواب چه از سر گذراندهام. در طول این یک ماه بارها و بارها با خود فکر کرده بودم که نکند باز هم مادر فرهاد مرا طلسم کرده باشد، نکند باز هم خواب باشم؟ اصلاً چرا باید با من اینکار را بکند؟ من که دیگر دور و بر پسرش نیستم، پس چرا با من چنین کند؟ و هزاران نکند و چرای دیگر. در همین حین که من درگیر افکارم بودم نازلی گفت: - ولی ما که نمیتونیم توی خونه شما شب رو بمونیم. مافی با حالتی که گویا از تمام جیک و پوک زندگیمان خبر دارد و برایم خیلی عجیب بود، گفت: - مگه جز اون خونه، جای دیگهای دارین برین؟ واقعاً هم جای دیگری نداشتیم، درون ماشین که دیدیم چه اتفاقی برایمان افتاد و نازلی که کسی را نداشت و من هم خوابیدن در خیابان را به برگشتن به خانه خودمان و یا خانه پدریام که مادرم از صد مشکل ماورایی برایم مشکلتر بود، ترجیح میدادم. پس به نازلی نگاه کردم و سپس خطاب به آن ها گفتم: - نه جایی نداریم؛ ولی اینجا موندنمون درست نیست، ما... پیش از آنکه حرفم را تکمیل کنم مافی کتش را از روی مبل کناری برداشت و با اشارهای سمت پفیلاخور، خطاب به ما گفت: - شما اینجا راحت باشین، ما این دوسه ساعت باقی مونده تا صبح رو بیرون میمونیم. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلیام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت: - آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جنگیر. در طول مسیر هرچند کوتاه، آنقدر چیزهای ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو با شتاب از ماشین پیاده شدیم و خود را به درب خانه جنگیر رساندیم و زنگ را زدیم. لحظاتی طولانی گذشت و سپس درب خانه آرام باز شد و قامت دو نفر با سر و وضعی بهم ریخته در قاب در ظاهر شد. مرد ناشناس پفیلاخور که دیگر واقعاً میخواستم نامش را بدانم و مدام او را در ذهنم پفیلاخور خطاب نکنم با چشمانی خوابآلود و هاج و واج نگاهمان میکرد؛ اما جنگیر چشمانش در کنار خوابآلودگی، رگههایی از عصبانیت هم در خود داشتند و وقتی دهان گشود این عصبانیت بیشتر مشخص شد. - اینوقت شب اینجا چیکار میکنین؟ نازلی من من کرد و گفت: - اومدیم... اومدیم دنبال دعایی که گفتین. جنگیر مچ دستش را بالا گرفت و ساعتش را که عقربهها 1 بامداد را نشان میدادند به رخمان کشید و چیزی نگفت و فقط با عصبانیت نگاهمان کرد. بدون گرفتن دعا و داشتن احساس امنیت محال بود به آن خانه برگردیم، پس ناچاراً لب زدم: - میدونیم دیر وقته؛ ولی ما مجبور بودیم الآن بیاییم. پفیلاخور خمیازهای کشید و درحالیکه از جلوی درب کنار میرفت دست جنگیر را کشید و خطاب به ما گفت: - گرچه قرار بود دو روز پیش، سر صبح بیایین؛ ولی بفرمایید داخل حالا. با آنکه اصلاً مناسب نمیدیدم که در خانه دو پسر جوان، آن هم آنموقع شب وارد شویم؛ ولی چارهای هم نداشتیم. ما کمک نیاز داشتیم و آنها تنها کسانی بودند که میشناختیم که شاید بتوانند کمکمان کنند. به ناچار دنبالشان وارد خانهای که چند روز پیش هم در آن پا گذاشته بودیم و با مسائل عجیبی همچون ظاهر و غیب شدن شخصی آلوک نام و حرفهایش که گفته بود پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است و هنوز نمیتوانستم بفهمم او کی و چه موجودی بود و آیا مگر اصلا میشود شخصی در بدن شخصی دیگر گیر کند، رو به رو شده بودیم. دقیقاً روی همان مبلهای آن روز با نازلی نشستیم و پفیلاخور پارچ آبی با دو لیوان مقابلمان روی میز کوچک گذاشت و سپس هردو رو به رویمان نشستند و پفیلاخور با بیحالیای که از لابهلای خوابآلودگیاش مشخص بود خطاب به ما گفت: - خب خانمها... لطف کنید بگید چه اتفاقی افتاد که این موقع مجبور شدید بیایید. در چشمانش چیزی بود که احساس میکردم اگر ادب حکم نمیکرد، حتماً میگفت: «چی باعث شد این وقت شب مزاحم خواب ناز ما بشین؟» سعی کردم افکار چرندم رو از ذهنم پس بزنم و با نگاهی به نازلی که هنوز میلرزید، تمام ماجرا را برایشان شرح دادم. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - ساعت از دوازده گذشته ماهوا! اعصابم متشنج بود و تحمل هیچچیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر میداشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر میکرد و این چیزی نبود که بشود با وجود آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بیتوجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را گشودم و در آن نشستم و پیش از آنکه استارت بزنم، نازلی هم سوار ماشین شد. بیتوجه به تمام قوانین، پایم را روی پدال گاز فشار دادم که نازلی دستش را روی دستم گذاشت و گفت: - الآن دیگه داریم میریم دنبال دعا... آروم رانندگی کن. کلافه نفسم را بیرون دادم و سرعتم را به حداقل رساندم و گفتم: - دیگه تحمل این وضع رو ندارم. نازلی با صدایی پر از بغض گفت: - میدونم... منم تحمل ندارم. وای باورش برام غیر ممکنه. دیدی زنه داشت میگفت ما این یک ماه رو اصلاً توی اون خونه نبودیم! از فکر به حرفی که زد و هیچ ایده و دلیلی برایش نداشتم، مغزم سوت کشید؛ اما پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم، از آینه ماشین چشمم به صندلی عقب افتاد و با دیدن خانم تقوی که با همان حالت که گوشه چادرش را به دندان کشیده بود روی صندلی عقب نشسته بود و با خونسردی به من خیره بود، با آنچنان سرعتی روی ترمز زدم که نمیدانم خوش شانسی بود یا بد شانسی که سرم به فرمان نخورد و متلاشی نشد. - چیشده ماهوا؟ نازلی بیخبر از همهچیز، نگران مرا مینگریست و من نمیتوانستم به درستی نفس بکشم. گویا ریههایم قفل کرده بودند. نازلی شیشههای ماشین را پایین داد و به سختی هوا در ریههایم جاری شد. با وحشت نگاهی به آینه انداختم و این بار توانستم از عدم حضورش، نفس راحت کوتاهی بکشم؛ اما فقط نفس راحت کوتاهی! چون بلافاصله از پنجره سمت نازلی، سرش را وارد ماشین کرد و چنان خرناسی کشید که جیغ و گریه نازلی از وحشت گوشم را کر کرد. میدانستم اگر بمانیم هردو نفرمان سکته میکنیم، پس تمام توانم را در مغزم جمع کردم و به دست و پاییم فرمان استارت زدن ماشین را دادم و اینبار بیهیچ رحمی پایم را روی پدال گاز فشار دادم. تمام تلاشم را میکردم که به عقب و آینههای ماشین نگاه نکنم و با چیزی روبهرو نشوم. در همین حین به طرف نازلی چشم چرخاندم تا بدانم حالش چگونه است که باز هم با دیدن خانم تقوی در جای نازلی و عدم حضور نازلی، وحشت به جانم تزریق شد که چشمانم را بستم و آنچنان جیغی زدم که احساس کردم گلویم زخم شد. - ماهوا؟ ماهی؟ خوبی؟ جیغ نکش، منم! -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم: - بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم. لحظهای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید: - خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟ لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم: - یکم بیحال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم. چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و گفت: - دو شب؟ منظورش را متوجه نشدم؛ اما پیش از من نازلی پرسید: - آره دو شب. چطور مگه خانم تقوی؟ خانم تقوی که چشمانش پر از حیرت و تعجب بودند پرسید: - یعنی میگین شما فقط دو شب خونه نبودین؟ دیگر داشتم میترسیدم. نمیدانستم باز در چه مخمصهای گرفتار شده بودیم. نازلی پاسخش را داد و گفت: - بله خانم تقوی عزیز، میشه بگین منظورتون چیه؟ اینبار تعجب و وحشت هردو در لحن و چشمان خانم تقوی مشخص بود. - دخترا شما یک ماه پیش که لوازمتون رو آوردین توی این خونه گذاشتین، رفتین و دیگه برنگشتین! خدایا او چه میگفت؟ اصلاً آن موقع شب او در کوچه چه کار میکرد؟ نتوانستم ساکت بمانم، پس سریع پرسیدم: - یعنی چی رفتیم؟ کجا رفتیم؟ چی میگین؟ تقوی که گویا دیگر توان نداشت آن حجم از وحشت و تعجب را در ذهنش حفظ کند و از چشمانش سرازیر بودند، گفت: - دخترا دارم جدی میگم هیچکدوم از اهالی محل شما دوتا رو توی این یک ماه اینجا ندیدن. شما فقط لوازمتون رو آوردین و بعدش رفتین تا الآن که اومدین! نازلی که نمیدانم از ترسش بود یا عصبانیتش، دیگر اختیار صدایش را از کف داده بود بلند گفت: - چی دارین میگین خانم محترم؟ ما هر روز و هر شب این یک ماه رو اینجا بودیم! تقوی که دیگر بیخیال به دندان کشیدن گوشه چادرش شده بود، گفت: - والا دخترم شما اینجا نبودین. هر شب چراغهای این خونه خاموش بودن. چند روز پیش هم با اهل محل حرف میزدم، بقال و نونوا و هیچکدوم از اهالی شما رو این یک ماه اینجا ندیدن! دیگر تحمل شنیدن نداشتم. نمیخواستم باور کنم؛ ولی باز هم همه چیز داشت شبیه طلسم خوابم نمود میکرد. لعنتی ترس را دوست نداشتم. از اینکه فقط بترسم و در ترس غوطهور باشم خوشم نمیآمد. ترس خوب نبود، لعنتی ترس خوب نبود. کاش ترس از زمین محو میشد، ترس بدترین احساس آدمی بود. میدانستم باید سریعتر مشکل را حل میکردیم. بیتوجه به خانم تقوی، دست نازلی را کشیدم و به سمت ماشین رفتیم. - روشن کن نازلی، میریم دنبال دعا. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به دردهای دنیای واقعی وصل میکرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت: - خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم. نه، نمیخواستم برود. انکاری در کار نبود، میترسیدم لحظهای تنها بمانم و اتفاقات پیش از بیهوش شدنم دوباره تکرار شوند. پیش از آنکه بلند شود دستش را محکم گرفتم و با چشمان پر بغضم به او نگاه کردم و لبهایم را تکان دادم. گلویم خشکتر از آنی بود که حرفی بزنم. احساس میکردم بخواهم از حنجرهام استفاده کنم، گلویم کامل جرواجر میشود. نازلی که تکان خوردن لبهای خشکم را دید، لیوان آبی برایم ریخت و کمکم کرد سرم را بلند کنم و جرعهای آب بنوشم. گلویم که تازهتر شد، باز هم به سختی لب زدم: - خونمون چیشد نازلی؟ با ناراحتی و نگرانی در چشمانم خیره شد و گفت: - جنگیر و دوستش گفتن خونمون شدیداً مشکل ماورائی داره و قرار شد صبح روز بعد بریم خونشون برای گرفتن یه دعا. صدای آن مافی که اول وارد خانه شده بود و گفته بود «خونه مشکلی نداره» در گوشم زنگ زد؛ اما صدایش را پس زدم و سعی کردم با سرفهای گلویم را صاف کنم. - چه دعایی؟ نازلی که لیوان را روی میز کوچک کنار تخت اتاق بیمارستان گذاشت، کنارم روی تخت نشست و گفت: - نمیدونم ماهوا. گفتن یه دعا بهمون میدن که بذاریمش توی خونه و دیگه سنگینی حس نکنیم. میخواستم بگویم همین؟ سنگینی؟ کار از سنگینی گذشته بود، یعنی این را نمیفهمیدند؟ اشک از گوشه چشمم چکید و فقط گفتم: - ناز بریم خونه، تحمل بیمارستان رو ندارم. صبح هم میریم دنبال دعا. نازلی از جایش بلند شد و گفت: - باشه دورت بگردم من الآن دکتر رو صدا میزنم معاینهت کنه، اگه مشکلی نبود حتماً میریم خونه و درمورد صبح و دعا هم باید بگم که از اون صبحی که جن گیر گفت بیایین دنبال دعا، دوتا صبح گذشته! سپس بیهیچ حرف اضافهای از اتاق خارج شد. مغزم داشت سوت میکشید. «دوتا صبح گذشته!» یعنی من دو روز بود که در بیمارستان بیهوش بودم؟ خدایا. *** بعد از معاینه، دکتر مرخصم کرد و خیلی سریع به خانه رفتیم. با آنکه دو روز بود که بیهوش بودم؛ ولی عمیقاً دلم خواب میخواست و ناچاراً باید در خانهای میخوابیدم که آخرین باری که آنجا بودم، تنها احساسی که داشتم وحشت بود. از ماشین که پیاده شدیم با خانم تقوی همسایه کمی آنطرفترمان روبهرو شدیم. حوالی نیمه شب بود و او آنجا چه میکرد؟ درحالیکه گوشهی چادر سیاهش را که طبق عادت به دندان کشیده بود، گفت: - چه عجب دخترا، بالآخره اومدین. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
جای انکار نبود، حتی نمیتوانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمیتوانستم تصور کنم، خدایا نه! اشکهایم از وحشت گونههای استخوانیام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم میمردم. حتی میترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلیای که وارد اتاق شده بود بگردم و پیدایش کنم، یا حتی پیدایش نکنم! لعنتی چه بلایی داشت سرم میآمد؟ نازلی از پشت درب صدایم میزد و مدام از آقای مافی میخواست کاری کند. وحشت، وحشت، وحشت! هیچ احساسی جز وحشت نداشتم. حتی پس از لحظاتی دیگر حتی سردرگم نبودم و فقط میترسیدم. صدای قدمهای نامتعارفی در اتاق میشنیدم. نفسهایی ولرم لابهلای موهای سیاهِ پریشانم احساس میکردم. کسی در اتاق بود و من فاصلهای با سکته نداشتم که درب اتاق شکست و به زمین سقوط کرد. ابتدا مافی جنگیر و سپس نازلی وارد اتاق شدند و مافی کنار ایستاد و خشمگین به اطراف نگاه میکرد و نازلی نگران مرا که نمیدانم در چه حالی بودم، در آغوش گرفت. لحظاتی بعد درون هال، درحالیکه نازلی به زور آب قند را در گلویم میریخت و من هنوز از شدت وحشت نمیتوانستم دست و پایم را تکان دهم، به سختی زبانم را روی لبهای خشکم کشیدم و زمزمهوار لب زدم: - باید... باید از اینجا بریم... اینجا برامون امن نیست. و صدایی در ذهنم میگفت: «دیگه هیچ جایی امن نیست!». چشمانم از گریه میسوخت. نازلی با بغض نگاهم کرد و چیزی نگفت. مافی جلو آمد و گفت: - خونه مشکلی نداره. فرصت نکردم سؤالاتی که پس از این حرفش، در ذهنم نقش میبستند را به زبان بیاورم؛ چون صدای درب خانه بلند شد. نازلی از کنارم بلند شد و درب خانه را گشود. - سلام خانم نیکمنش... بابت درخواست صبحتون با دوستم مزاحم شدیم. نه! دیگر نمیتوانستم. خدایا گنجایشم تکمیل نشده بود؟ بس نبود؟ یک محمد مافی جنگیر لعنتی مقابلم و یکی دیگر با دوست ناشناس پفیلاخورش، مقابل درب وردی خانه به نازلی سلام میکرد! این یک کابوس بود، حتم دارم بدترین کابوس عمرم بود، حتی از طلسم خوابم نیز بدتر. نازلی که حالش بهتر از حال من نبود، از جلوی درب قدمی عقب گذاشت و مافی تازه رسیده چشمش به مافی حاضر در اینجا افتاد و با صدایی بلند کلماتی نامفهوم را چند بار تکرار کرد و در یک چشم بهم زدن، مافی اول در هوا غیب شد و این آخرین چیزی بود که توان دیدنش را داشتم و سپس چشمانم روی هم افتادند و جز تاریکی، چیزی را احساس نکردم. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نازلی قابلمه غذا را مقابلم میگذارد و درحالیکه همچون من روی زمین مینشیند میگوید: - عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه! با خنده چنگالم را در لابهلای ماکارونیها فرو میکنم و میگویم: - وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمیآرم. نازلی با خنده سر تکان میدهد و میگوید: - امیدوارم. غذا را با شوخی و خنده تمام میکنیم و من قابلمه خالی را به آشپزخانه میبرم و نازلی وارد اتاقش میشود تا کمی استراحت کند. قابلمه را که در سینک ظرفشویی قرار میدهم، صدای درب خانه بلند میشود. با ابروهای بالا رفته به سمت درب خانه میروم و درب را میگشایم که با دیدن محمد مافی، تازه یادم میآید خانهای که با ذوق در آن ماکارونی نوش جان کردهام، چه اوضاع هولناکی دارد. سریع از جلوی درب کنار میروم و زیرلب سلامی میدهم و میگویم: - بفرمایید توی خونه. من دوستم رو با خبر میکنم که شما اومدین. مافی نیز سلامم را برعکس لحن پر حرص و متشنج صبح که از او سراغ داشتم، خیلی آرام پاسخ داد و سپس درحالیکه درب خانه هنوز باز بود، قدمی به داخل گذاشت و منتظر ماند. سریع خود را به درب اتاق نازلی رساندم و تقهای به درب وارد کردم و گفتم: - ناز! آقای مافی تشریف آوردن. لحظهای مکث کردم و وقتی متوجه شدم پاسخی نیامد، دوباره صدایش زدم و خواستم دستگیره درب اتاقش را بچرخانم که صدای نازلی را از پشت سرم شنیدم: - سلام جناب مافی... خوش اومدین. خون در رگهایم یخ بسته بود وقتی داشتم رویم را به سمت درب خانه برمیگرداندم. لعنتی چطور ممکن است؟! میدانستم، میدانستم در این خانه هر اتفاق ترسناکی ممکن است بیفتد؛ اما به هیچ وجه احتمال همچون رخدادی را نمیدادم. نازلی که با همان لباسهای صبحش و با کیسههای خرید در دستش گیج منی که از وحشت ماتم برده بود را نگاه میکرد، پرسید: - چیشده ماهوا؟ چرا رنگت پریده؟ و پیش از آنکه بتوانم دهان بگشایم و پاسخش را بدهم، احساس کردم دستی روی دستم که دستگیره درب را گرفته بودم، قرار گرفت و با شدیدترین حالت ممکن کشیده شدم درون اتاق و با ضرب بدنم به زمین برخورد کرد که باعث شد درد شدیدی در ناحیه کمر و گردنم بپیچد. صدای وحشتزده نازلی که از بیرون از اتاق نامم را بلندبلند فریاد میکشید به کنار، من حتی نفسم از ترس بالا نمیآمد. بیشتر از کشیده شدنم در اتاق وحشت نکرده بودم، بلکه از این میترسیدم که یک نازلی بیرون از اتاق بود و مبادا نازلیای که من با او تهی قابلمه ماکارونی را در آورده بودم و سپس وارد این اتاق شده بود، اکنون دوباره ظاهر شود!