رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

مهدیه طاهری آخرین بار در روز مهر 27 برنده شده

مهدیه طاهری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,155 بازدید کننده نمایه

دستاورد های مهدیه طاهری

Veteran

Veteran (13/14)

  • One Year In
  • Posting Machine نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

2.4k

اعتبار در سایت

  1. اینهمه سیما دنبال رمضون میگشت که پول سوگل رو زودتر جور کنه، ولی همینکه برگشتن خونه کلا سوگل رو فراموش کرد. حتی یه یاد کوچیک هم ازش نکرد

    رمضون که اومد انگار نه انگار. یه التماسم نکرد حتی اشاره

    انگار حاضر نیست صدشو بذاره برای نجات سوگل... حتی اگه مجبور بشه جلوی رمضون به زانو بیوفته

    شخصیت پردازی، اینجا خودشو نشون میده

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      اینایی که گفتی و توی ویرایش جدیدم گذاشتم ولی هنوز وقت نکردم که اینجا بذارمش. ایشالا تا فردا اینایی که نوشتم رو میذارم بعد تگت میکنم

  2. رخنه حقیقت و تاج و زین کوشن پس من منتظرما🥺

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      باش من صبرم زیاده خواهر عجله نکن😉❤️به سر صبر بنویس

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      چشم. قربونت😘 

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      چشمت سلامت

  3. مهدیه طاهری

    یکیشو انتخاب کن!

    آرامش. خواب یا بیداری؟
  4. و سیما به خاطر رفتار ساره با اون دختر کوچیکه، حتی چشم غره هم بهش نرفت. فقط وایستاد کنار و تماشا کرد.

    البته که ما انتظار نداریم بزنه تخت سینش و داد بکشه. ولی حداقل میتونه چشم غره بره. میتونه عصبی بشه. میتونه تشر بزنه که چرا بچه رو میزنی

    چون بچه ها خط قرمز سیما هستن و تو باید اینو همواره به ما ثابت کنی

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      خب دیگه. برای همین بهم برخورد. هز سایت رفته بودم ولی برگشتم ویرایش بزتم و باز برم

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      عزیزم اگه حتی وقتی سعی می کنن از یه نیمچه متنت یه تعریفی بیرون بکشن و تو بهت بر می خوره، سعی می کنم نه تنها که نقدت نکنم، بلکه تعریفتو هم نکنم.

      موفق باشی🌱

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      بحث رمان و نقد شدن نیست. بیشتر از دو هفته است که توی دوره ی افسردگی خاموش به سر میبرم. یکی دو روز دیگه تموم میشه، مطمئنم. 

      اینکه گفتم بهم برخورد هم که بد نیست، یه تکونی خوردم و درستش کردم. 

      اتفاقا ازت ممنون هم هستم رو یه سری چیزا چشمم و باز کردی متل همین نقد با دلیلت. 

      کاری کردی که بیفتم دنبال تمرین و بیشتر برای بهتر نوشتن تلاش کنم. 

  5. لحظه ها رو خوب مزه مزه کن، بعد قورت بده

    لازم نیست اینقدر عجله داشته باشی برای رد شدن از صحنه ها. زمان رو کند کن. به خواننده اجازه بده توی اون لحظه قرار بگیره، رنگ ها رو ببینه، بو ها رو استشمام کنه، نور رو حس کنه، جریان هوا رو حس کنه، اجازه بده توی اون صحنه حضور پیدا کنه و بعد اتفاق رو رقم بزن.

    طوری که حس کنه خودش اونجا بوده وقتی اون اتفاق میوفتاده.

    وگرنه اون فقط داره به خاطرات راوی گوش میده و نهایتا باهاش همدردی میکنه

    فقط وقتی زمان رو تند کن، که هیجان رمان به اوج خودش رسیده و سرعت، میتونه اون هیجان رو به خورد خواننده بده

    بعدا که رمانت تموم شد میتونی این پارت ها رو ویرایش کنی. ولی از این به بعد حواست به این موضوع باشه

  6. ولی من شاهد بودم که تو تمام تلاشت رو کردی، نشد! به جهنم که نشد...❤️‍🩹🙂🙃 

  7. با این داد و قالی که این راه انداخت، حتما تمام آشناهاش متوجه حضورش شده بودن. یا نباید آشنایی وجود داشته باشه، یا اگه داره باید یه واکنشی نشون بده، یا اگه نشون نمیده، حداقل یه نگاهی رو که قطعا میندازه به دختره. اه من چرا اسما یادم نمیمونه چه قدر اسکلم.

    دو... درگیری ذهنی و تشویش و به هم ریختگی بیشتری رو میخوایم. چرا؟ چون وقتی داشت سوگل رو می اورد بیمارستان خیلی ترسیده و نگران و آشفته بود. الان یذره خونسردتر به نظر میاد. پیشنهاد می کنم اون آشفتگی رو حفظ کنی و وقتی می فهمه پول عملش زیاده شدتش رو بالاتر ببری.

    بازم تو نویسنده ای. خودت تصمیم بگیر.

    سه... اگه نگرانی که پارتت کوتاه بشه، نشو. مهم نیست. در نهایت همش با هم جمع میشه پی دی اف میشه. در عوض اینترهای اضافیت رو پاک کن. پاراگراف بندی کن. تو تقریبا هیچ پاراگراف درست درمونی نداری. از بس که اینتر اینتر میزنی خواهر من

    چهار... مثل همیشه... هنوز خیلی جای پیشرفت داری. رمانای قلم قوی بیشتر بخون و سعی کن تقلید کنی تا ذهنت پرورش پیدا کنه. از یه جایی به بعد خودت می فهمی که وقتشه تقلید نکنی و سبک خودت رو ابداع کنی

  8. سلام و عرض ادب 🤭 

    من اگه بخوام رمانی که منتشر کردم حذف بشه، باید چه کنم! 

    لطفا نگو نمیشه که حالم و میگیری. الان داشتم میخوندمش، اصلا سبکش معلوم نیست چیه 😂 لطفا حذفش کنید🙏🙏 اسمش زیر باران سرنوشت 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      به نسترن بگم، میتونه!

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      برخلاف قوانینه  

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      بسیار خب، گرفتم.

  9. پارت ۳ رو ادیت کردی؟

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      تا 5تا ویرایش کردم ولی هنوز نذاشتم

  10. خانم مدیر گل. 

    خوشمل شدی💙 

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      مرسی خواهر فدای تو بشم❤️❤️

    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      قربانت💙 

  11. تا قبل اینکه بیام نمایت یادم بود اسم زن رمضون چیه

    به هر حال

    زنیکهههههه

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      😂 ولی من عاشقشم. 

      مخصوصا دیالوگاش با رمضان. 

      همش میگه :اقا رمضان جان. 

      یا میگه اقای من. 

      یا... 

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      خب من که نرسیدم هنوز

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      فکر کردم خوندی. 

       

  12. شوخی میکنی؟؟!!! 😳😳 😲😲😲😲 عارف منم 14 آبانه
  13. سلام گلم اون عکسی که فرستادی که دستبند نبود ولی از اینا ام بلدم حالا چند تا و چه رنگایی مسخواس بعدا سر قیمت با هم کنار میایم.😊

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 30
    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      فقط حواست باشه گلم حتما باید نخ سه یا چهار میلی و تابیده بگیری که بعدا بتونی از هم بازشون کنی.

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      چشم. حواسم هست 

    4. سایه مولوی

      سایه مولوی

      چشم‌هات بی‌بلا گلم. موفق باشی💝

  14. از زبون گوشت. از زبان گوشت فریز شده. از سرما می‌لرزیدم، قسمتی از تنم به قسمت دیگری از تن خودم و دوستانم چسبیده بود. صدای یکی را می‌شنیدم که می‌گفت: تکه‌های بدنم را پیدا نمی‌کنم. نور به داخل تابید، از سرما کمی بیرون رفت، اما همچنان ما چسبیده به هم نشسته بودیم. دستی ما را به چنگ کشید و از آن جای تاریک و سرد خارج کرد، روی پلاستیکی که درونش قرار داشتیم آب ریخته شد، یخهایی که ما را اسیر کرده بودند، پا به فرار گذاشتند. فریادی از سر پیروزی کشیدیم. آن دست پلاستیک دورمان را باز کرد و ما را درون مخزنی قرار داد که داخلش روغن و تکه‌های کج و موج شده‌ی پیاز بود. حرارت دورمان را احاطه کرده بود، دوستانم شاد بودند و بلند می‌خندیدند، من هم. کم کم یخ تنمان آب شد، تکه‌ای از دوستم از روی من برداشته شد و من توانستم کمی جابه‌جا شوم، اما گرما طاقت فرسا شده بود، تنم عرق کرده بود، بغل دستیم جابه‌جا شد و فریاد کشید: سوختم. ولی من خوشحال بودم که آزاد و رها هستم، حالا می‌توانستم کارهای مورد علاقه‌ام را انجام دهم. پیازها و روغن اطرافمان حباب حباب می‌شدند و می‌ترکیدند، انگار که از عذاب کشیدن ما شاد بودند! یا خودشان هم عذاب می‌کشیدند. نگاه می‌کردم و کنجکاو بودم. دوستانم خواستار تمام شدن این گرما بودند و من هم. کمرم آنقدر داغ شده بود که حسش نمی‌کردم. فریادهایم هم جز گوش دوستانم به گوش هیچ کس نمی‌رسید. خون از درونم جوشید و بالا آمد، روی من و بغل دستیم ریخت. همان که مدام غر میزد و زاری می‌کرد. بوی پیازهای طلایی شده بلند شد. ما هم دیگر فریاد نمیزدیم، چرا که جانی برایمان نمانده بود. کاش به همان فریزر برگردیم، نه اینطور سرخ شویم و خوراک صاحب خانه بشویم. کاش در این دنیا کسی بود که گوشت خام یا نیم پز دوست داشته باشد.
×
×
  • اضافه کردن...