رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

دنیای کوچک من

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

دنیای کوچک من آخرین بار در روز تیر 16 برنده شده

دنیای کوچک من یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

4 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های دنیای کوچک من

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • One Month Later
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

274

اعتبار در سایت

  1. می‌تونیم من تاپیک رمان رو بزنم و تو پارت ها رو بذاری چطوره؟ 

  2. متفکر نگاهم کرد و گفت: یعنی در حالی که فاز یک عاشق شکست خورده و افسرده رو برداشتم به راحتی میتونم به بهونه ی عوض کردن حال و هوام هر جایی دلم خواست برم درسته؟ با لبخند نگاهش کردم و گفتم: زدی وسط خال. حالا پاشو بریم پی کار و زندگیمون تا این ها بهمون مشکوک نشدند. اونم مثل من از جاش بلند شد و گفت: حق با تو هست . به نظر من هم بهتره دیگه بریم تا همه چیز یه روند کاملا عادی رو طی کنه. فعلا بیا منو با یکی از برکات نقشه اشون برسون تا دفعه ی بعد یه فکری به حال بقیه ی نقشه می کنیم. منم با لبخند همراهیش کردم . سعی کردم مثل یه آقای با شخصیت رفتار کنم و در ماشین رو براش باز کردم که گفت: اُ اُ چه جنتلمن. سوار ماشین شدیم و با خنده بهش گفتم: من نمیدونم این کلمات عجق وجق چیه مد شده که حتی شیوه ی گفتنشون هم سخته؟ مگه کلمات آقا و با شخصیت چه مشکلی داره که جایگزینش کردن؟ با لبخند نگاهم کرد و گفت: باشه تسلیم هرچی شما بگی. فقط حرص نخور نفست گرفت مرد حسابی. یه چیزیت بشه جواب خانواده ات رو نمیتونم بدم.
  3. _ فعلا بیا قضیه رو طوری پیش ببریم که فکر کنند طبق نقشه ی اون هاست تا به یه نقشه ی درست و حسابی برسیم. با تردید نگاهش کردم و گفتم: پس صدف چی؟ اونو چطور بپیچونیم؟ مرموز نگاهم کرد و گفت: کی گفته قراره بپیچونیمش؟ گیج نگاهش کردم و گفتم: یعنی چی؟ پس قراره چیکار کنیم؟ با لبخند نگاهم کرد و گفت: صداقت عزیز من . ما باهاش روراست برخورد می‌کنیم جوری که حس کنه گول معصومیت ظاهرش رو خوردیم و تو باغ نیستیم. در حالی که ما.. صحبتش که به اینجا رسید با هیجان و همزمان با هم گفتیم: خودمون صاحب باغیم. و بعد هر دو به این دیوونه بازی هامون خندیدیم. بعد از تموم شدن خنده امون جدی نگاهش کردم و گفتم: حالا به یاسر و صدف چی بگیم؟ اونم با جدیت نگاهم کرد و گفت: برو به صدف بگو : هنوز نتونستی به من قضیه رو بگی چون از طرف یاسر خیلی تو فشار بودی . به اون یاسر خانتون هم بگو : همه چیز داره خوب پیش میره و کم کم داری مخ منو میزنی. این جوری یکم زمان می خریم . تو این مدت هم تو میتونی از منافع این نقشه استفاده کنی هم من میتونم فکر کنم و یه راه حل مناسب پیدا کنم که ما رو برنده ی بازی اونا بکنه. هه..
  4. سلام

    موافقی رمان همه بچه های انجمن رو تاپیکش رو بزنیم؟ 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. دنیای کوچک من

      دنیای کوچک من

      کجا؟ تلگرام؟ ایتا؟ بله؟

      هر جا زدی لینکش رو برام بذار لطفا 

    3. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      بنظرم همین جا بزنیم

    4. دنیای کوچک من

      دنیای کوچک من

      نمیدونم هر جور خودت صلاح میدونی گلم

  5. وقتی واکنش فرهاد رو دیدم پوزخندی زدم و گفتم: دیدی ارزشش رو داشت فرهاد خان؟ الکی فقط دو ساعت ونگ ونگ کردی و مغز من بدبخت رو سوراخ کردی که چی؟ آی دوستام وای دوستام! حالا ببین کجا وایستادی! اون دوستای قراضه ات صد سال دیگه هم حتی نمیتونند از این طرفا رد بشن چه برسه به این که شاگردش باشن. پس یه لطفی در حق خودت بکن و مثل بچه ی آدم بشین سر درس و مشقت تا بتونی خودت رو بالا بکشی و در آینده یکی مثل من نشی. به محض تموم شدن حرف هام فرهاد سکوتش رو شکست و گفت: حق با تو هست بابا. معذرت میخوام به خاطر جنجالی که قبلا به پا کردم . قسم میخورم از این به بعد صدم رو بگذارم برای این کار و ناامیدت نکنم. برای اولین بار تو عمرم جدیت و اراده از چشماش می بارید پس لبخندی زدم و گفتم: خوبه که جنم داری پسرم. من هر چی دارم رو برای موفقیتت فدا میکنم. امیدوارم که به قولت عمل کنی و در آینده سربلندم کنی.
  6. مادر من! مادر ساده ی من ! هیچ میدونی دوست هایی که داره براشون اشک تمساح می ریزه چجوری اند؟ اگه فقط ۲ روز دیگه تو اون مدرسه ی کوفتی بمونه بلایی به سرش در میارند که به جای مدرسه ی جدید باید ببریمش کمپ ترک اعتیاد! تا این رو شنید محکم زد تو صورتش و گفت : خدا مرگم بده.این چیزا چیه میگی راجع به بچه ات ؟ با مهر نگاهش کردم و گفتم: خدانکنه مادر قشنگم! خب حقیقت رو باید گفت دیگه! تو خودت رو نگران نکن خودم این بچه رو درستش می کنم. بعد هم با جدیت نگاهی به پسرم انداختم و گفتم: چرا ماتت برده؟ پاشو برو آماده شو!
  7. سلام

    یک پست می نویسی برامون؟ 

  8. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: چیه این عشق لامصب که هم کور می کنه هم کر. ببین آبجی یابد خریت زیاد داشته تو زندگیش اما به نظرم بزرگ ترین خریتش از دست دادن شما و این عشق پاک و قشنگتون بود. راستش من خودم از عشق و عاشقی چنان زخمی خوردم که قبل از اینکه وارد خانوادتون بشم و صدف خانوم و شما رو ببینم فکر میکردم همه ی زن ها فقط ادعای عاشقی دارند و قصد اصلیشون کلاه برداری هست. اما.. با لبخند نگاهم کرد و حرفم رو قطع کرد : اما صدف بانو رو دیدی و معجزه ی عشق رو بهت نشون داد نه؟ بیخیال . هر دومون خوب می دونیم اسم منو اینجا به عنوان پوشش اون شخص اصلی آوردی وگرنه منظورت فقط و فقط صدف خانوم بود نه من.
  9. گاهی وقت ها زندگی انقدر تلخ و پیچیده میشه که حس میکنم تمام شقایق های دنیا پژمرده شدند و دیگه نمیشه این حرف سهراب سپهری رو امید بخش دونست که گفت:"تا شقایق هست،زندگی باید کرد".
  10. با جدیت نگاهش کردم و بعد از اینکه با نگاهم بهش اطمینان دادم سر قولم باقی می مونم و دلگرمش کردم ؛ طبق نقشه کار هایی بهش گفتم رو انجام داد و بعد خونه امون رو ترک کرد. بلافاصله یاسر از پشت یکی از درخت های حیاط بیرون اومد و گفت: می بینم که نقشه ی بی نقصتون با نقص فنی مواجه شده و آثارش سیلی شد و به صورتت خورد. تا تو باشی دیگه ادعای زرنگی نکنی برای من. با حرص نگاهش کردم و گفتم: نقص فنی نبود فقط یه اشکال کوچیک بود که حل شد. در ضمن من و تو هدفمون یکیه پس اگه من ببازم جفتمون باختیم. حالا هم زود تند سریع سوییچ ماشینت رو بده که تا دیر نشده و الماس خانومتون قهر نکرده برم دنبالش. با خنده سوییچ رو برام پرتاب کرد و لباس و گوشیم هم که از قبل عوض کرده بودم ؛ رفتم بیرون و سوار ماشین شدم با بالاترین سرعت به سمت الماس خانوم راه افتادم.
  11. صدف با همون محبت همیشگیش نگاهم کرد و گفت: درسته خیلی با الماس جور نیستم از خود تو هم بدم نمیاد اما‌ از این نقشه ی کثیفتون بیزارم. من به عنوان یک زن نمیتونم بنشینم و تحمل کنم که یکی همون بلایی که سر من آورده سر یک زن دیگه بیاره. در نتیجه اگه قرار باشه ادامه بدی نه تنها منتظرت نمی مونم بلکه شخصا میرم و به الماس قضیه رو میگم و هر کاری میکنم تا نقشه اتون به هم بخوره.من میتونم با فقر مالی کنار بیام اما با فقر شرافت و مردونگی نه. حالا تو هم تصمیمت رو بگیر یا من رو انتخاب کن و راه درست رو برو یا با طناب پوسیده ی اون دو نفر بیوفته تو چاه. پریشون نگاهش کردم و گفتم : من تو رو انتخاب می‌کنم اما یه نقشه دارم که اون دوتا نامرد هم به سزای کارشون برسونم. فقط یکم بهم فرصت بده. اول باید یکم طبق نقشه ی اونا پیش بریم بعد که گولشون زدیم نقشه امون رو عملی کنیم. حالا هستی یا نه؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت : تا تهش باهاتم. لبخندی زدم و گفتم: یه دونه بزن تو صورتم و تقریبا بلند بگو : ازت انتظار نداشتم. بعد هم مثلا عصبانی این جا رو ترک کن . از این به بعد هم برام قیافه بگیر باشه؟ با تردید نگاهم کرد و گفت: باشه ولی قول بده قبل از این که احساسات الماس درگیر بشه قضیه رو بهش بگی وگرنه خودم میگم. با جدیت بهش نگاه کردم گفتم: قول شرف میدم.
  12. لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم: مطمئن باش پشیمونت نمیکنم . ببین همون طور که در جریانی یاسر و دریا یه نقشه هایی برای الماس کشیدند من هم یه مهره برای پیشبرد نقشه اشون در نظر گرفتند. من اولش نمیخواستم قبول کنم اما دو تا دلیل داشتم: اولا: من یه پسر دارم و با پولش می تونستم آینده ی اونو تأمین کنم. دوما: من بر عکس تو خیلی کینه جو هستم و فبل از دیدن تو فکر می کردم همه ی زن ها خیانت کار و بی وفا هستند و همه ی عشق و محبتشون الکیه. بنابر این اینو یه جور انتقام هم در نظر گرفتم. با جدیت نگاهم کرد و گفت: این حرف ها به من ربطی نداره. من فقط میخوام یه چیزی رو بدونم. این که من کجای نقشه ات بودم؟ واقعا همه ی رفتار هات دروغ بود و من فقط یه بازیچه و بخشی از نقشه ات بودم؟ من هم مثل خودش با جدیت گفتم : تو هیچ کجای این نقشه نبودی و نیستی. اصلا قرار نبود پای تو به این ماجرا باز بشه اما یه سری چیز ها دست خود آدم نیست. یهو به خودم دیدم تو باعث شدی بفهمم همه ی زن ها مثل هم نیستند. زن های خوب و نجیب هنوز هم وجود دارند. یهو به خودم اومدم و دیدم تو بخشی از زندگیم شدی و خواه ناخواه دارم بهت فکر می‌کنم ودوست دارم ببینمت و باهات حرف بزنم . حالا که تموم ظاهر و باطن زندگی منو میدونی میتونی منتظرم بمونی تا اوضاعم بهتر بشه و بتونم دست تو بچه هامون رو بگیرم و بریم یه گوشه برای خودمون زندگی کنیم؟
  13. با همون خونسردی نگاهش کردم و با جدیت گفتم: اومدی و نسازی بانو جان. اولا: صدات رو تو این خونه بالا نبری. دوما: خوب بشین گوش کن چی میگم بعد قضاوت کن. اصلا اگه تهش قانع نشدی یه کشیده بزن تو صورتم که تا عمر دارم یادم بمونه. با تردید نگاهم کرد و در حالی که سعی می کرد کنجکاویش رو مخفی کنه گفت: باشه به حرفات گوش میدم اونم نه به خاطر تو به خاطر خودم که دلم نمیخواد باور کنم برای بار دوم یکی که ادعا می‌کرده مرده خر فرضم کرده و با احساساتم بازی کرده.
  14. با لبخند نگاهش کردم و گفتم : به کلبه ی درویشی ما خوش آمدید بانو. این جا رو با قدومتون منور کردید. هه.. با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: الان وقت مسخره بازی نیست. اگر هم می بینی این همه راه رو کوبیدم اومدم اینجا فقط برای یه جوابه. بهم بگو مزخرفاتی که دریا و یاسر میگن درسته؟ خونسرد نگاهش کردم و گفت: هم آره هم نه. با ناباوری نگاهم کرد و گفت: تو چطوری میتونی تا این حد بی شعور باشی که حتی در چنین موضوعی انقدر خونسرد حرف بزنی و جواب مبهم بدی؟ زندگی آدما برات شوخیه؟ بعد هم با فریاد گفت: جواب منو بده!
  15. باشه تو این بچه و بقیه رو یه جوری سرگرم کن خودم حلش می کنم. با تردید نگاهم کرد و گفت : خیلی عصبیه ها مطمئنی می تونی از پسش بر بیای؟ با جدیت نگاهش کردم و گفتم: وقتی کار رو دادی دست داداشت شک نکن که درست پیش میره. فراموش نکن که من خودم صاحب باغم نه اون دیوونه ای که تو فکر میکنی تو باغ نیست. هه.. اینو گفتم و به سمت اتاق رفتم و یاسر رفت بقیه رو سرگرم کنه و صدف رو به سمت اتاق بفرسته. بعد از چند دقیقه در اتاق با صدای قیژی باز شدو صدف با چهره ای که عصبانیت بیش از حدش رو نشون می داد داخل اتاق اومد.
×
×
  • اضافه کردن...