رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. عمومی

    هرانچه در ابتدا لازم است بدانید

  2. تایپ و شروع نویسندگی

    از اینجا نوشتن را آغاز کنید

  3. تالار رمان های برتر

  4. تالار خدمات نودهشتیا

  5. کتابخانه نودهشتیا

  6. تالار آموزشی

  7. فیلم و سریال

  8. ورزشی

  9. خاطره بازی نودهشتیا

  10. سرگرمی

  11. فرهنگ و هنر

اطلاعیه ها

  • رمان‌های برتر

  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      3,190
    • بیشترین افراد آنلاین
      2,455

    جدیدترین کاربر
    فاطیما@
    تاریخ عضویت
  • آمار انجمن

    • کل موضوعات
      1.4k
    • کل پست‌ها
      26.6k
  • برترین مشارکت کنندگان

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Atria  »  Roshana

      سلام، حالت چطوره؟
      من ۲۵ پارت اول رمان کلوچه خرمایی رو خوندم.
      نقد کردن رو به سابق یادم نیست اما نکاتی که به چشمم خورد رو میگم.
      پارت دو: یک‌جا به جای کلمه که نوشته بودی مه.
      پارت سه: اخم بامداد به چهره‌ی دیاکو هم کشیده شد. با تمسخر هیکل ورزیده و قد بلند بامداد را نگاه کرد.
      در جمله اول، بامداد فاعل هستش و در جمله دوم که ادامه‌ و تکمیل کننده جمله اول هست، فاعل دیاکو هستش.( اگر درست متوجه شده باشم) این نوع نوشتار توی جمله‌بندی مخاطب رو به اشتباه می‌اندازه، مخاطب در حال تصور اکت‌های بامداده که در میان راه متوجه میشه دیاکو در حال تمسخر بامداده.
      می‌تونی به این مدل بنویسی( پیشنهادی): اخم بامداد با دیدن چهره‌ی دیاکو درهم کشیده شد. دیاکو با دیدن اخم بامداد با تمسخر هیکل ورزیده و بلند قامت بامداد را نگاه کرد.
      نکته دیگه‌ای که وجود داشت در دیالوگ‌های رد و بدل شده بین دیاکو و روشنا، دیاکو به روشنا میگه ترشیده، کلمه ترشیده کلمه‌ای هست که در زندگی امروزه دیگر بار و معنای قدیم رو نداره، در حال حاضر خانم‌ها مستقل، قوی، بااراده، منفعت‌طلب و... هستند و اما زن‌ها باید جلوی تفکر اشتباه و غلط مربوط به زن‌ها بایستیم، در ابتدا از استفاده شدن چنین کلمه‌ای جاخوردم اما در ادامه داستان که با شخصیت رضوان و دیاکو اشنا شدم متوجه اشتباه‌ام شدم. اما چیزی که بنظرم قابل تغییره واکنش روشنا در برابر این کلمه‌ است، چون روشنا خودش نماد یک زن امروزه که به دنبال استقلال و درآمد خودشه.
      پارت چهار: در یک‌جا نوشته بودی( به با لنگه دمپایی‌ای)، احساس کردم که( به) اضافه بود.
      پارت هفت: در حال معرفی شخصیت مرد داستان بودی که یکهو گفتی محراب و در ادامه بین گفتن محراب و کلمه مرد در رفت و آمد بودی، پیشنهادی که من دارم این‌که از کلمه مرد استفاده کنی تا جایی که مهراد، محراب رو معرفی می‌کنه، مرموز بودن هویت نقش اول مرد می‌تونه مخاطب و ذهنش رو درگیر کنه.
      پارت یازده: غلط املایی واژه تسلی( تسلا نوشته بودی) بود.
      پارت سیزده:   در دیالوگ روشنا با کلمه( زنِ بابام) مواجه شدم، از شخصیتی مانند روشنا استفاده از این واژه که نشانگر این است خانم‌هایی که متاهل هستند باید تمام امور مربوط به خانه را در دست بگیرند و در خدمت شوهر باشند، بعید بود.
      من مخاطب کار خانم‌های خانه‌دار نیستم، اما کار آن‌ها لطف به شوهر و خانواده‌ است نه وظیفه آن‌ها.
      و از اونجایی که روشنا خودش نماد یک زن تابوشکن در خانواده‌ای با افکار بسته‌ است بهتر بود از این واژه استفاده نمی‌شد.
      پارت بیست دو: گفتی که اسپره در چمدون روشنا بوده، اول با خودم گفتم که افرادی آسم دارند معمولاً اسپری در کیفشونه اما چون روشنا یکم سر به هواست دلیل این‌که گفتی چمدون برام قابل درک شد.
       
       
      در پایان از این‌که شخصیتی ساختی که برای آرزوهاش می‌جنگه برات خوشحالم، شخصیتی که امروزه خیلی کم شده. 
      ترس از موقعیت‌ها و ناشناخته بودن زندگی باعث شده که خیلی‌ها با این‌که علاقه‌ای به راه‌ای داخلش هستند ندارند ناچار به ادامه آن هستند، اما روشنای داستان تو همه‌چیز خودش رو، رفاه، آسایش، امنیت و...( حتی موقعیت قابل ملاحظه‌ای مثل تحصیل در دانشگاه‌های معتبر تهران) رو رها کرد تا زندگی که یک‌بار تجربه می‌کنه رو با علاقه ادامه بده.
      این موضوع خیلی برام زیبا و قابل ستایش بود.
      امیدوارم در ادامه هم با تمام پیچ و خم‌های کارخونه روشنا حتی اگر ورشکست شد روحیه جنگجوش رو از دست نده.
      و یک‌چیز دیگه، اونم این‌که می‌تونی در پایان داستان شخصیت روشنا رو یکم تغییر بدی؛ منظورم به اصلاح ضعف‌های شخصیتی روشنا، مثل زودرنجی، پرخاشگری و عدم کنترل خشم و... . پیشنهادم هم به این دلیل هستش که وقتی فرد از خانواده دور میشه برای این‌که از خودش محافظت کنه ناخوآگاه با تغییر شخصیت مواجه میشه که گاهی منجر به ساخت شخصیتی قوی‌تر و محکم‌تر میشه و از اونجایی روشنا می‌تونه قهرمان داستان باشه این تغییر شخصیت‌ها توی محبوبیت اون تاثیرات به سزایی داره.
       
      در آخر هم آرزوی موفقیت و ماندگاری قلمت رو از خدا خواستارم عزیزم❤️
       
      پ.ن: اگر جایی اشتباه نوشتم یا منظورم رو بد رسوندم شرمنده.
      · 2 ارسال
    • QAZAL  »  Roshana

      منم موافقم...یه دلنوشته هم راجبش دارم که اینه:
      من جنگیدم تا توی دلم نمونه وگرنه خودمم می‌دونستم تهش اینه...
      · 0 ارسال
    • Hananeh  »  ghaazal

      با اینکه نمیدونم رمانت موضوعش چیه و اصلا قصه چیه ولی با خوندن همین یک پارت خوشم اومد از رمانت و حتی صحنه های همون یک پارتم تصور کردم و راستش واسه فرهاد و مرگ هاریکا ناراحت شدم…شاید چون خودم متاهلم بیشتر تونستم حال فرهاد رو درک کنم🥲
      · 0 ارسال
    • Hananeh  »  مهدیه طاهری

      دو سه تا پارت رمانی که گذاشتی خیلی قشنگ بود با اینکه از وسط رمان بود ولی وجدانن جذبم کررررد🥹🥹🥹🥹
      · 1 ارسال
    • ghaazal  »  مهدیه طاهری

      این همون رمانیه که توی چت باکس گفتی کاش ننوشته بودی؟ چرا دختر؟
      با این‌که این سبک رمان رو نخوندم تا حالا(چون به نظرم خوانش سختی داره و درکش هم سخته) ولی نسبت به رمان تو اصلا همچین احساسی نداشتم، قلمت خوب و روونه داستانم به نظر جالب میاد!
      انقد ناامیدانه راجبش صحبت نکن دیگه عه🫠😂
      · 1 ارسال
×
×
  • اضافه کردن...