رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • پاسخ 114
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هوزاد؛ معشوقه‌ی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعله‌ی جاویدانِ

پارت صفر «از خلقتِ گیتی تا شکستنِ گوی» زُروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۱۲ ماه آفرید؛ در ماه اول از آفرینش، آسمان را بی‌کران و تهی آفرید تا ظرفی برای جای دادن جهان‌ها باشد. در م

پارت اول «ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی» به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسله‌ی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای با

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

«ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی»

به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسله‌ی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای باختری، که گِردپاذِکان نامیده می‌شد. شهری که چهار اقلیم را در خود جای داده بود؛ 

از شمال، رشته کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی پاتاق. از جنوب، دشت بی‌پایانِ گِردپاذِکان. از خاور، رودخانه‌‌ی خروشان اَرْدْویسور. از باختر، جنگل‌های انبوه بلوطِ ویشان.

و در دل این شهر، آتشکده‌ای بود با شعله‌ای جاویدان. شعله‌ای که از زمان کیانیان تا به آن زمان یک‌بار هم خاموش نشده بود. و هوزاد، دختر بیست و یک ساله و نابینا که نگهبانِ وقت آتشکده برگزیده شده بود.

۱۲ ماهِ ۳۰ روزه‌ی سال به پایان رسیده و از اندرگاه، نوروز پنج‌روزه نیز، فقط ۳ روز باقی بود. در هر چهار سوی از گِردپاذِکان، بهار هر لحظه آمدنِ دوباره‌اش را مژده می‌داد. مردم در جای‌جای شهر، حین جشن و پایکوبی و دید و بازدید به خانه تکانی و شهر تکانی مشغول بودند.

هوزاد نیز نمی‌خواست از دیگران غافل بماند. پس عصای چوبی به دست راستش گرفت، کیسه‌ی پارچه‌ای به شانه‌ی چپش انداخت و از آتشکده خارج شد. وی سال‌ها بود که خانه‌اش را در روستا ترک کرده و در آتشکده می‌زیست.

عصایش را به زمین می‌کوبید و گام به سوی رودخانه برمی‌داشت. بینا نبود اما بدنش حافظه‌ی خوبی داشت و عاقبت، قدم‌هایش او را به رودخانه رساندند.

با احتیاط عصایش را به زمین می‌کوبید تا مبادا در رود نیفتد. روی تخته سنگ، کنار رود نشست. گوش تیز کرد؛ صدای خروشان رود نشان از آب شدن برف‌های رشته کوه‌های پاتاق می‌داد.

صابون و رخت و لباس‌هایش را از درون کیسه درآورد. مقابلش روی تخته سنگ نهاد. نخست، می‌خواست پیراهن موردعلاقه‌اش را بشوید. آن را حینی که سفت بینِ انگشتانش می‌فشرد داخل آب فرو برد؛ چرا که می‌ترسید نابینایی‌اش موجب از دست دادن پیراهن موردعلاقه‌اش شود.

حینی که گوش‌ به صدای پرندگان بازگشته از جنوب و خروشیدن رود سپرده بود، روی پیراهنش صابون می‌کشید. لبخند زنان کثیفی‌ها را می‌زدود و جمله‌اش را مدام زیر لب زمزمه می‌کرد.

- پاکی بر چرک چیره شود؛ همان طور که نور بر تاریکی چیره شد.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 7
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

در سویی دیگر، در بعد و لایه‌ای فرا و جدا از زمین، در دوزخ، اهریمن روی تختِ پادشاهی دوزخ نشسته بود و مشتش را از روی خشم به دسته‌ی صندلی‌اش می‌فشرد. چرا که الهه‌ای از اهالی دوزخش از فرمان او سرپیچی و از انجامش امتناع کرده بود.

در مقابل، اهرمن، الهه‌ی پلیدی امتناع‌گر، روی زانوانش افتاده و چشمان منتظرش را به اهریمن دوخته بود. او می‌دانست که مجازاتی سخت او را انتظار می‌کشد؛ اما اگر زمان به عقب بازمی‌گشت همچنان از آن دستور سرپیچی می‌کرد.

- اهرمن، دوزخ جای تو نیست. من تو رو به زمین تبعید می‌کنم. 

خروج همین حرف از دهان اهریمن کافی بود تا زمینِ زیرِ پای اهرمن به یک‌باره خالی شود. اما در عوض آسمانِ زمین دهان گشود و او را بلعید. در هوای زمین، جایی بین آسمان و خاک، فریاد کشان به سقوط دچار شد.

عاقبت، با سرعت داخلِ رودی خروشان و بسیار عمیق فرو رفت. بدنش با شدتی بسیار، با کفِ سنگی رودخانه برخورد کرد و دردی فجیع را به او هدیه داد.

به سختی تنِ کوفته‌اش را از رود بیرون برد. روی سبزه‌های تر و تازه‌ی لب رود دراز کشید. نگاهش را با خشم به آسمان دوخته بود و قفسه‌ی سینه‌اش از بابت همان خشم سنگین بالا و پایین می‌شد.

- چون از بسترِ دیو دخترش امتناع کردم من رو از دوزخ تبعید کرد؟ 

کلافه در جایش نشست و به گیسوان خیسش چنگ زد. تصور هم بستر شدن با آن دخترک دیو و بدنیا آمدنِ فرزندِ احتمالی دیوش، تمام موهای تنش را سیخ کرد.

- گمان برده همه مانند خودش عاشق و هم‌بستر دیوها می‌شن. کینه‌ای حتی نگفت چطوری می‌تونم برگردم!

گفتن این جمله همانا و خروج ماری ریز جثه و زرد از داخل آب همانا. مار خزان‌خزان از روی جای‌جای تنِ اهرمن خزید و عاقبت به شانه‌اش رسید. سرش را به سمتِ گوشِ چپِ اهرمن برد و زمزمه‌وار کلامی را به گوش او رساند.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 7
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

اهرمن که قلقلکش گرفته بود، گوشش را با خنده‌ای کنترل شده خواراند. مار را از روی شانه‌اش چنگ زد و با احتیاط روی سبزه‌ها نهاد. به روی شکم دراز کشید و سرش را به سمتِ مار پایین برد.

- دوباره تکرار کن.

مار دندان‌های نیشش را با خشم به نگاهِ اهرمن تقدیم کرد. اما با لحنی رسمی نامه‌ را دوباره خواند.

- به گفته‌ی شاه دوزخ، سرور الهه‌گان پلیدی، اهریمن، مجازات تو وسوسه کردن و به دوزخ کشاندنِ یکی از برترین بندگان شاهِ بهشت، سرور الهه‌گان نیکی، اهورامزداست.

اهرمن با دهانی باز و چشمانی بهت زده مار را می‌نگریست. مار با دمش به نقطه‌ای اشاره کرد. اهرمن نشست. ردِ اشاره‌ی دم مار را گرفت و با چشمانی ریز شده، به آن سوی رود چشم دوخت. کنار درختی، روی تخته سنگی بزرگ، دختری جوان در حال شستن رخت و لباس‌هایش بود.

سر به سمت مار چرخاند اما دیگر از حضورش غایب شده بود. دستی به لباس‌های دیگر خشکش کشید و برخاست؛ او از اهالی دوزخ بود، پس دمای بدنش همیشه به قدری بالا بود که بتواند لباس‌های خیسش را در تنش بخشکاند.

در این سوی رود، حینی که با ابروانی بالا پریده، هوزاد، دختر جوان را می‌نگریست، به جلو گام برداشت. بالاخره به او رسید. این سوی رود، مقابلش ایستاد و در سکوت نظاره‌گر او شد.

در کمال ناباوری برای اهرمن، او با چشمانی بسته، سری به پایین دوخته شده و زمزمه‌کنان در حال شستن بود. اهرمن گوش تیز کرد تا جمله‌ی زیر لب او را بشنوند.

-  پاکی بر چرک چیره شود؛ همان‌طور که نور بر تاریکی چیره شد.

اهرمن حینی که کلافه به گیسوان نسبتاً بلند و مواجِ مشکینش دست می‌کشید، پوزخندی تمسخرآمیز روی لب نشاند. در دل برای خود تاسف خورد که چرا باید زمین و آدمیزادی با آن باور را تحمل کند؛ پس لعنت و دشنامی ناپسند به اهریمن و دختر دیوش فرستاد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 8
  • تشکر 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

هوزاد که صابون کشیدن روی پیراهن مورد علاقه‌اش را کافی دانست، صابون را کنار گذاشت. پیراهن را حینی که سفت بینِ انگشتانش می‌فشرد داخل آب فرو برد. سپس با دست راست پیراهن را گرفت و با دست چپ مشغول رُفتن کف صابون از رویش شد.

یک‌آن سر و کله‌ی مار زرد، دوباره پیدا شد و دستِ راستِ هوزاد را درون آب گزید. از شدتِ دردِ گزش، گره انگشتان هوزاد از دور پیراهن شل شدند. هوزاد با ترس کمر خم کرد و به پیراهن چنگ زد. اما پایش روی تخته سنگ آغشته به صابون لیز خورد و درونِ رودِ خروشان افتاد.

رود هوزاد را بلعید، خروشید و برد. هوزاد شناگر خوبی نبود؛ چرا که همیشه از آب هراس داشت. پس دست و پا می‌زد و فریاد می‌کشید. اما با این عملش فقط آب را به ریه‌هایش راه می‌داد.

اهرمن تمام مدت شاهد این حادثه بود. از افتادن و به جریان آب پیوستن هوزاد تنها چند ثانیه نگذشته بود که اهرمن هراسان و با سرعت به سمت رود دوید و درونش شیرجه زد. کرال‌زنان خود را به هوزاد رساند، از بازوی او گرفت و سرش را از رود بیرون آورد.

اهرمن، هوزاد را بینِ بازوی راستِ و عضله‌ای خود گرفت. به سختی هوزاد و خود را از رود بیرون کشید. هوزادِ از هوش رفته را به پشت روی خاکِ خیس و گل‌آلود لبِ رود خواباند و نفس‌زنان به او خیره شد.

مردمک‌های لرزان و مشکین اهرمن نوید از ترس او می‌داد؛ اگر آن دختر جوان می‌مرد، هرگز نمی‌توانست به خانه بازگردد. 

کفِ دستِ چپش را روی دست راستش نهاد، انگشتان دستِ چپش را از لای انگشتان دست راستش عبور داد و سپس روی قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد قرار داد.

دستانش را روی قفسه‌ی سینه‌ی او، بالا و پایین می‌برد تا بلکه احیا شود؛ اما بی‌فایده بود. به ناچار سرش را به سمتِ صورتِ هوزاد برد. بینی کوچک هوزاد را بین دو انگشت شست و اشاره‌‌ی دست چپش گرفت و فشرد. دستِ دیگرش را نیز روی دو طرف لب‌های او نهاد تا دهانش را بگشاید.

سپس دم عمیقی از هوا بلعید. فاصله‌اش را با چهره‌ی هوزاد به هیچ رساند و بازدمش را به درونِ دهان او دمید. تن اهرمن با تماس گرفتن با لبان هوزاد، لرزید. اما بی‌اهمیت‌ به احساسِ شاید هوسش، مدام دم از هوا بلعید و بازدمش را به دهان هوزاد دمید.

یک‌آن هوزاد تکان خورد. اهرمن بینی و چهره‌ی او را رها ساخت. هوزاد سرفه‌ای کرد و کمی آب بالا آورد. اهرمن خوشحال سرش را در نزدیکی صورت هوزاد گرفت و منتظر به او چشم دوخت. هوزاد پلک از روی پلک برداشت و نگاه عسلی اما بی‌فروغش را تصادفاً به نگاه مشکین اهرمن دوخت. اهرمن با دیدن آن دو خورشیدِ خاموش، چیزی از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درونِ شکمش فرو ریخت.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

هوزاد سریعاً چشمانش را بست؛ چرا که او هرگز چشم نمی‌گشود. دست چپش را روی دهانش گذاشت تا سرفه‌هایش را خفه سازد. 

در نزدیکی صورتش چیزی را حس می‌کرد، پس دست راستش را بالا برد و در هوا تاب داد. انگشتانش روی پوستِ خیسِ صورت اهرمن کوبیده شدند و انگشت اشاره‌اش داخلِ چشم راست اهرمن فرو رفت. چشم اهرمن بسته شد و از درد «آخ» بلندی را نالید.

هوزاد با شنیدن صدای اهرمن، پسری جوان، هراسان در جایش نیم‌خیز شد. همین موجب شد پیشانی‌اش با پیشانی اهرمن برخورد کند و «آخ» هر دو را در بیاورد. اهرمن حینی که خود را عقب می‌کشید، زمزمه‌وار غرید.

- مگه کوری؟

نفس در سینه‌ی هوزاد محبوس ماند و چانه‌اش لرزید. کف دستش را روی زمین نهاد و به خاکِ گلی چنگ زد. با این‌حال لبخندی روی لب نشاند و آرام و زمزمه‌وارانه پاسخ داد.

- آری، نابینا هستم و از بطن مادرم کور زاده شدم.

تنِ همیشه داغ و گرم اهرمن به یک‌باره منجمد شد و همزمان به لرزش درآمد. با دهانی باز، متاسف به هوزاد چشم دوخت؛ دانسته بود که بی‌فروغ بودن چشمانش نشان از نابینایی او داشت.

اهرمن لبانش را با زبانش تر ساخت و بازوی هوزاد را گرفت تا کمک کند. اما هوزاد خود را عقب کشید و زمزمه‌وارانه و با لحنی محترمانه اهرمن را مخاطب قرار داد.

- خودم مراقب خودم هستم، خواهشمندم من رو لمس نکنید.

سپس به سختی کمر راست کرد، ایستاد و به راه افتاد. دستانش را در هوا تکان می‌داد و به جلو گام برمی‌داشت. اهرمن هم بهت‌زده در جایش خشک شده بود؛ چرا که آن دخترک جوان تنها شخصی بود که در طول زندگی‌اش دست رد به سینه‌اش کوبید.

اهرمن ناباور خندید و به تندی ایستاد. به سمت هوزاد دوید. دست راستِ هوزاد را گرفت و روی ساق دست چپِ خود قرار داد. با لحنی مهربان اما آغشته به شیطنت، جمله‌اش را به گوشِ هوزاد مبهوت رساند.

- فکر کن من عصای توئم، همین!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

هوزاد از شرم لب گزید و با متانت دستش را پایین انداخت. دستِ اهرمن در هوا خشک ماند و ابروانش بالا پریدند. لبخندی محو روی نیمه‌ی راست چهره‌ی اهرمن طرح خورد؛ دوباره دست رد به سینه‌اش کوبیده شده بود.

خم شد و شاخه‌ای شکسته‌ از درختی را از روی زمین چنگ زد و برداشت؛ به اندازه‌ی یک کف دست بود و به قطر یک انگشت. سر چوب را به سوی دستِ چپ هوزاد گرفت. 

- پس عصای غیرقابل لمس توئم.

هوازد چوب را روی کف دستش احساس کرد. حینی که لبخند روی لبانش می‌نشاند، انگشتانش را دور چوب حلقه ساخت و فشرد. آرام زمزمه کرد.

- سپاس، از صمیم قلبم!

اهرمن ناخواسته لبخندی عمیق روی لبانش نشاند. یک‌آن به خود آمد و لبخندش را خورد؛ او برای وسوسه آمده بود نه چیزی دیگر. در عوض ابروانش را کلافه در هم کشید و قدم تند کرد.

بالاخره به نزدِ رخت و لباس‌های هوزاد رسیدند. در عوضِ گرفتن از بازوان هوزاد، از آستین‌های لباس او گرفت و او را وادار به نشستن روی چمن‌های تازه کرد.

- هوا سرده، برات آتش به پا می‌کنم.

- باید رخت و لباس‌هام رو...

اهرمن حینی که عصای هوزاد را پنهانی و با نوکِ کفشش داخلِ آب رها می‌کرد، حرف او را برید. 

- من همگی رو می‌شورم.

هوزاد به سکوت دعوت شد. اهرمن نیز با سرعت تمام، چوب جمع‌آوری کرد. همه را مقابل پای هوزاد، روی زمین نهاد. دو سنگ آتش‌زا و کوچک را از روی زمین یافت و چنگ زد. گرمای دستانش را به آن‌ها منتقل کرد و جرقه زد. پس از چندین تلاش، بالاخره چوب‌ها شعله ور شدند.

طوری که هیچ لمسی وجود نداشته باشد از آستین‌های هوزاد گرفت. دستانش را بالای آتش تنظیم کرد.

- مراقب باش نسوزی!

هوزاد که از سرما می‌لرزید و دندان‌هایش به هم می‌خورد، با حرارتی که از پوست دستانش به جانش دمیده شد، بالاخره تن خیسش گرما را حس کرد.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

اهرمن از آتش دور شد. لبه‌ی رود، روی تخته سنگ نشست. صابون را برداشت و روی یکی از پیراهن‌های هوزاد کشید. جسمش با سرعت در حال شستن و رُفتن رخت و لباس‌ها بود و ذهنش در پی نقشه‌هایی پلید.

یک‌آن به یاد متانت هوزاد و دو مرتبه دست رد خوردن به سینه‌اش افتاد. سیبک گلویش از بابت قورت دادن آب دهانش بالا و پایین شد و مردمک‌های مسخ شده در افقش، صحنه‌ی احیای او را به خاطرش آوردند.

فرو ریختن دوباره‌ی چیزی از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش را جدی نگرفت و در عوض بلند خندید. خنده‌اش را خورد. با شیطنت، به آرامی و با لذتی ساختگی، زبانش را دور تا دور لبانش کشید. زمزمه کرد.

- اگه بفهمه با چه روشی به هوش اومده، قلبش از تپش نمی‌افته و نمی‌ایسته؟ 

حینی که بی‌صدا قهقهه می‌زد و شانه‌هایش می‌لرزیدند، به کارش ادامه داد. 

پس از دقایقی نبستاً طولانی، کارش اتمام یافت. رخت و لباس‌ها را چلاند و آنان را از درختی که هوزاد به آن تکیه داده بود، آویزان ساخت.

سپس در نزدیکی هوزاد نشست. کف دست چپش را به سینه‌اش چسباند و با لحنی پر از لودگیِ ذاتی‌اش صدایش را به گوش هوزاد رساند.

- ملکه، نوکر شما کارش رو به اتمام رساند.

اهرمن ریز خندید، اما هوزاد دست و پایش را گم کرد و لب گزید. زیر لب خجل زمزمه کرد.

- ای وای بر من، این چنین خطاب نکن!

اهرمن لبخندی کج به گونه‌ی راستش منگنه زد. حینی که دستانش را دورِ زانوانش حلقه می‌کرد، دوباره با لحن سابقش او را خطاب قرار داد.

- پس باید اسمت رو بدونم!

هوزاد حینی که دستانش را به شعله‌های آتش نزدیک‌تر می‌کرد، لب از روی لب برداشت. زمزمه کرد.

- هوزاد هستم.

اهرمن خواست چیزی بگوید، اما با دیدن دستِ هوزاد که داشت با آتش برخورد می‌کرد، نیم خیز شد و با نوکِ انگشتانش از آستین هوزاد گرفت. دوباره از امتناع لمس، به یاد آن صحنه افتاد. با خنده‌ای مهار شده دست هوزاد را به کمک آستین لباسش، بالا برد و از شعله دور کرد. 

- من هم اهرمن هستم بانوی من!

هوزاد حضورِ نزدیک اهرمن را احساس کرد. حینی که آب دهانش را قورت می‌داد، دستپاچه با دستانش به بازوان خود چنگ زد و آن‌ها را فشرد. نامحسوس لرزید؛ حتی با اینکه دیگر لباس‌هایش آنچنان هم خیس نبودند.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

اهرمن که متوجه نارضایتی و ناراحتی هوزاد از فاصله‌ی کم‌شان شد، به جای سابق خود بازگشت. به چهره‌ی رنگ پریده‌‌ی هوزاد چشم دوخت. ناخوداگاه و ناخواسته نگاهش روی لبان صورتی و به شکل غنچه‌ی هوزاد قفل شد. 

کلافه به گیسوانش چنگ زد و نگاهش را دزدید. در عوض به چشمانِ بسته‌اش چشم دوخت. می‌خواست نقشه‌اش را آغاز کند، پس لب از روی لب برداشت.

- چرا زمانی که شخصی با تندی بهت توهین کرده، خشمگین نمی‌شی؟

اهرمن چشمانش را ریز کرد و جمله‌اش را ادامه داد. هوزاد رد صدای اهرمن را گرفت و سرش را به سویش چرخاند. لبخندی روی لبانش نشاند. 

- چرا بغضت رو خوردی؟ چرا لبخند زدی؟ چرا غمت رو نشون ندادی؟ چرا فریاد نکشیدی؟ 

اهرمن حینی که سرش را پایین می‌انداخت، سکوت کرد. سپس دم عمیقی بلعید؛ چرا که نفس کم آورده بود. هوزاد به لبخندش عمق بخشید و برای اولین بار در مقابل اهرمن، با صدایی بلند و رسا، سه اصل زندگانی‌اش را به زبان آورد.

- هومَتَه، هوخَتَه، هووَرشتَه! (پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک)

اهرمن نخستین مرتبه بود که صدای واقعی، بلند و رسای هوزاد را می‌شنید؛ پس قلبش از شدت آهنگین و گوش‌نواز بودنش لرزید. 

- ام.. من.. دین‌دار نیستم.

سپس آب دهانش را قورت داد و سرش را بالا برد. نگاهش روی پیشانی هوزاد قفل شد و تنش خشکید. اهرمن می‌توانست درون انسان‌ها را روی پیشانی‌هایشان ببیند و پیشانی هوزاد، پس از بیان کردن آن سه اصل، حال در هاله‌ای از نوری سپید بود؛ دقیقاً مانند نور ماه.

قلب اهرمن به تپش‌هایی نامنظم افتاد؛ تا به حال آن نور را روی پیشانی هیچ انسانی ندیده بود. چطور می‌خواست آن سپید درون را به وسوسه بکشاند؟

او پاک‌ترین و متضاد‌ترین شخصی بود که در طول زندگی اهرمن، الهه پلیدی، با او هم‌صحبت می‌شد. صدای آرام‌بخش و مخملین هوزاد دوباره به گوش اهرمن رسید.

- علاقه‌ای به دین‌دار بودن هم نداری؟ من در آتشکده عبادت می‌کنم. می‌تونی در صورت تمایل به من بپیوندی!

اهرمن ثانیه‌هایی، پلک روی پلک نهاد تا روی ندیدنِ نور مهتاب پیشانی هوزاد تمرکز کند. سپس چشم گشود، خوشبختانه نور خاموش بود.

نیشخندی روی نیمه‌ی راست صورتش نشاند؛ چرا که هوزاد برای نقشه‌هایش میان‌بر ساخته بود. با شرارتی پنهان در کلماتش، علاقه‌ی دروغینش را به زبان آورد.

- حتماً، هر روز به آتشکده خواهم اومد! 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

ساعتی در سکوت گذشت. هوزاد در طول یک ساعت، مشغول خشکاندن خود با آتش بود و اهرمن گویی به نمایش می‌نگریست؛ آرنج دست راستش را به روی زانوانش نهاده بود، چانه‌اش را نیز به کف همان دستش تکیه داده و به هوزاد چشم دوخته بود.

- می‌شه عصای من رو برام بیاری؟

اهرمن با زمزمه‌ی هوزاد، از رویابافی حینِ براندازی هوزاد دست کشید و روی چهارزانویش نشست. دستی به گیسوان مشکینش کشید؛ عادت او حین دروغ‌گویی بود. با لحنی شرم‌زده‌ اما ساختگی گفت:

- شرمگینم، ناخواسته عصای تو رو به رودِ خروشان انداختم.

چهره‌ی هوزاد رنگِ نگرانی به خود گرفت؛ بدون عصایش قدم‌هایش نیز نابینا می‌شدند.

- چطوری برگردم؟

اهرمن در دلش ذوق زده بالا و پایین می‌پرید اما با لحنی مردانه نگرانی هوزاد را از بین برد.

- گفتم که عصای توئم بانو!

هوزاد لبخندی از مهربانی اهرمن روی لبانش نشاند؛ در دل اهورامزدا را سپاس می‌گفت که آن ناجی را مقابل راهش قرار داده، غافل از اینکه چنین نبود.

اهرمن آتش را کشت و خاموش کرد. سپس رخت و لباس‌های هوزاد را تا زد و درونِ کیسه قرار داد. بالای سر هوزاد ایستاد، دستش را به سمت او گرفت.

- پیراهن رو بده.

هوزاد پیراهن موردعلاقه‌اش را که روی دامنش نهاده بود، بالا برد. لبخندی روی لبانش نشاند.

- من ناجی پیراهنم، مادرم، شدم و تو ناجی من. جان دو نفر رو هم‌زمان نجات دادی.

اهرمن با ابروانی بالا پریده، با دست لرزانش پیراهن را گرفت. آن را تا زد و داخل کیسه نهاد. سپس روی هوا، روی زانوانش نشست و شاخه را به سمت هوزاد گرفت.

- عصای شما آماده‌ست بانو.

هوزاد که می‌دانست منظور از عصا همان تکه چوب است، دست راستش را در هوا تاب داد تا سر شاخه را بگیرد. اما اهرمن ناجوانمردانه شاخه را در نقطه‌ای غیرقابل دسترس گرفته بود. برای نقشه بود یا چه؛ اما انتظار یک لمس کوچک را می‌کشید!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

اتفاق افتاد. اهرمن صورتش را به کف دست هوزاد نزدیک کرد. هوزاد ناخواسته کف دستش را روی گونه‌ی گرم اهرمن نهاد. دوباره ریزشی از درون قفسه‌ی سینه تا درون شکم اهرمن رقم خورد.

هوزاد هینی کشید و دستش را به تندی عقب برد. اما برای اهرمن حکم نوازشی سریع را داشت. تا ثانیه‌هایی طولانی، مردمک‌های اهرمن در جای می‌لرزیدند، آب دهانش را مدام قورت می‌داد و همین موجب جابجایی سیبک گلویش در جهات بالا و پایین می‌شد. لبانش نیز لبخندی محو را روی چهره‌ی مسخ شده‌اش طرح زده بودند. 

ناگهان به خود آمد؛ او مگر برای وسوسه نیامده بود؟ پس چرا داشت از راه به در می‌شد؟ خود را از احساساتش ربود و به بندِ منطقش کشید.

کلافه حینی که چوب را به کف دست هوزاد تماس می‌داد، در ذهن لعنت و دشنام به سوی اهریمن و دیو دخترش روانه کرد که او را در چنین وضعیتی گرفتار ساخته بودند.

- من بدون عصا توی مسیریابی ناتوانم.

نگرانی هوزاد او را به زمانِ حال بازگرداند. با لحنی اطمینان‌بخش سعی در ایجاد آرامش برای او کرد.

- نگران نباش، تو رو به خانه برمی‌گردونم.

هوزاد لبخندی لرزان برای نشان دادنِ تشکرش تقدیم اهرمن کرد. به راه افتادند. با نشانه‌هایی که هوزاد از جنس، سفتی و نرمی زمین می‌داد، عاقبت به دروازه‌ی شهر گردپاذکان رسیدند.

حینی که در حال عبور از دروازه‌ی سنگی بودند، چند کودک دوان‌دوان از کنارشان رد شدند. کودکی که از همه‌ی آنان سنگین‌وزن‌تر به نظر می‌رسید ناخواسته تنه‌ای به هوزاد زد.

هوزاد، خفه جیغ‌کشان به سمتِ اهرمن پرتاب شد. اهرمن به دیوار سنگی دروازه چسبید و ناخواسته دستانش را به دور بازوان هوزاد حلقه ساخت. هوزاد، از خجالت نفسش برید و اهرمن، از احساسی نامعلوم الجنس. 

سرِ هوزاد روی قفسه‌ی سینه‌ی اهرمن قرار گرفته بود و تپش‌های کر کننده‌ی قلب اهرمن را می‌شنید. هوزاد آب دهانش را قورت داد و از آغوش اهرمن بیرون آمد. خجل زمزمه کرد.

- شرمگینم، تنه خوردم!

اهرمن اما خود را گم کرده بود. این احساس را نمی‌شناخت؛ او با اینکه الهه‌ی پلیدی بود اما هوس‌باز نبود و کارنامه‌ی اعمالش چیزی جز این نمی‌گفت.

کلافه دم عمیقی بلعید و به چوب شکسته‌ی روی زمین نگاه دوخت. دمی دیگر بلعید تا صدایش نلرزد و رسوا نشود.

- از گوشه‌ی کیسه بگیر، چوب شکسته.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 4
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

وارد شهر شدند. مردم، همگی از هوزاد شناخت داشتند، اما پسر جوانِ همراهش، برایشان غریبه بود. مردم، از هوزاد به نیکی یاد می‌کردند، اما پسر جوان همراهش، با آن لبخند کجِ روی چهره‌اش، در تضاد با او به نظر می‌رسید.

حتی نحوه‌ی پوشش پسر جوان همراهش، برایشان عجیب بود. پیراهن بی‌آستین و مشکینش که بازوان عضله‌ایش را به نمایش گذاشته بود، چشمِ دوشیزه‌ها رو به خود می‌دوخت.

مردم در پی شایعه پراکنی و با انگشت نشان دادن هوزاد و اهرمن به یکدیگر بودند؛ هوزاد نیز از کیسه گرفته بود و به اتفاق و در پی اهرمن، در بین شایعات، تا آتشکده گام برمی‌داشتند. 

اهرمن که پچ‌پچ‌های آدمیزاد‌های همیشه قضاوت‌گر را می‌شنید، تصمیم بر مانع شدن میان شایعات و هوزاد گرفت.

- هوزاد، آتشکده جای کافی برای من هم داره؟

هوزاد که منظور او را اشتباه برداشت کرده بود، سری تکان داد و با لبخندِ لطیف همیشگی‌اش چنین گفت.

- آری، در دل و خانه‌ی اهورامزدا برای همه جای هست.

اهرمن با هیجان به سرعتش افزود، طوری که هوزاد به سرعت کشیده شد و سکندری خورد. اهرمن ذوقش را به کلام آورد.

- پس می‌تونم شب‌ها توی آتشکده بمونم.

ذوق کودکانه‌اش را خندید و ادامه داد.

-  بسیار نگران جا برای خواب بودم!

هوزاد مات، مبهوت و بهت زده دهان گشود تا چیزی بگوید، اما از حنجره‌اش سکوت بیرون آمد؛ اشتباه از برداشت خودش بود و چگونه می‌توانست زیر حرفش بزند؟

هوزاد کلافه آهی کشید و در فکر عواقب پیش روی اشتباهش فرو رفت. اما اهرمن با دمِ نداشته‌اش گردو می‌شکست و لبخند زنان به گردنش پیچ و تاب‌های نامحسوس می‌داد. 

عاقبت رسیدند. آتشکده در شمالِ شهر، با فاصله‌ای نسبتاً دور از مناطق مسکونی شهر، در نزدیکی کوه‌های پاتاق قرار داشت که با دیواری سنگی بینشان مرز کشیده شده بود. 

در مقابل ساختمان باشکوه و پر نقش و نقاره‌ی آتشکده ایستادند. اهرمن کیسه را رها کرد و دستانش را گشود. با لبخند، هیجانش را ادا کرد.

- سال نو، خانه‌ی نو، دوست نو!

اما دوست نوی او، هوزاد، تا کمر خم شده بود تا کیسه را بگیرد؛ چرا که اهرمن به یک‌باره آن را رها ساخته بود. هوزاد کمر راست کرد و ایستاد. لبخندی مضطرب روی لبانش نشاند؛ او برای نخستین مرتبه در زندگی‌اش از بابت آینده با نگرانی محض، اضطراب می‌کشید. و همه چیز زیر سر ناجی‌اش، اهرمن بود.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

اهرمن به یک‌باره از کیسه گرفت و هوزاد را به همراهش داخل آتشکده کشید. هوزاد که در طول عمرش ندویده بود، به لطف اهرمن از سرعت و ترس افتادن، نفس‌نفس می‌زد. 

- الان داخلِ آتشکده‌ایم.

هوزاد تنفسش را منظم ساخت و گفت:

- آری، کنارِ در ورودی راه پله‌ی سنگی قرار داره. من توی زیر زمینِ آتشکده زندگی می‌کنم.

اهرمن لبخندِ شرورانه‌اش را روی نیمه‌ی راستِ لبانش چسباند و با پلیدی‌ای نامحسوس، از یکی از وسوسه‌های دیگرش رونمایی کرد.

- آهان! قراره توی زیر زمین..

پس از مکثی کوتاه، فعل سوالش را با تاکید به زبان آورد.

- بخوابیم؟

چشمانِ بی فروغ هوزاد به یک‌باره گشوده و در حدقه گشاد شدند. خون با سرعت بیشتری درون رگ‌های صورت هوزاد دمیده شد و آن را به رنگ گیلاس درآورد. اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد و با نگاهش واکنش مورد نظرش را از جانب هوزاد انتظار کشید. او به خوبی پنداری پلید را در ذهن هوزاد انداخته بود و منتظر گفتار پلید و کردار پلید او بود؛ خشم و سیلی!

هوزاد دمی عمیق بلعید، سپس کشیده‌وار بازدمش را به بیرون پس داد. لبخندی کمرنگ به گونه‌هایش منگنه زد و با لحنی آرام پاسخ داد.

- خیر! تو کنارِ آتش مقدس می‌خوابی.

اهرمن برای مرتبه‌ی چندم از واکنش متفاوت هوزاد از شدت تعجب خشکید. او برای مرتبه‌ی چندم شکست خورد. دهانش را تا حد امکان گشود و حینی که از روی حرص، بی‌صدا فریاد می‌کشید، دستانش را در سکوت به سمتِ هوزاد برد و او را نمادین و از دور خفه کرد. 

- چیزی شده که خشم و کلافگی رو حس می‌کنم؟

با شنیدن این جمله از جانب هوزاد، مبهوت ماند. سرخی چهره‌اش به رنگ سابقش بازگشت. لبخندی مصنوعی و زورکی روی لبانش نشاند. کلافه دستی به گیسوان مشکینش کشید.

- نه، خوبم!

هوزاد کیسه را روی زمین نهاد و به سمتِ آتش مقدس رفت. حین رفتن نیز، با لحنی پر از مهر این جمله را به زبان آورد.

- من هراسی از شایعات و مردم ندارم، پس با خیال راحت این جا رو خانه‌ی خودت بدون اما خواهشمندم در این خانه‌ی مقدس، نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار باش.

او نظری به اعتماد به پسر جوان، اهرمن، نداشت اما به اهورمزدا ایمان داشت؛ چرا که اهورمزدا حافظ او از هر بلا و اشتباهی بود. اهرمن در سکوت و ناباور از پشت به گیسوان کمند و فرفری هوزاد که روی زانوانش نشسته بود و در درگاه آتش مقدس، اهورامزدا را پرستش می‌کرد، خیره بود. چون فرمانده‌ی لشکری شکست خورده، لب زد.

- پس این گیسو کمند چطوری وسوسه می‌شه؟ 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

باید نظر هوزاد را جلب می‌کرد تا او را از آتشکده بیرون نیاندازد. به سمتِ آتش مقدس گام برداشت. در کنار هوزاد روی زانوانش نشست و دست راستش را مثل او، روی قفسه‌ی سینه‌اش نهاد.

پلک روی پلک گذاشت. با صدایی بلند و لحنی پر از حسی عمیق اما دروغین، طوری که هوزاد بشنود، چاپلوسی اهورامزدا را به زبان آورد. در همان حین چشمِ چپش را گشود و نگاهش را از گوشه‌ی چشم به او دوخت؛ چرا که می‌خواست واکنش او را ببیند.

- ای هدایت کننده‌ی نور، ای الهه‌ی نور، ای هدایت کننده‌ی نیکی، ای الهه‌ی نیکی، ای تو که گفتارت از نور و برای نیکی است، ای تو که پندارت از نور و برای نیکی است، ای تو که کردارت از نور و برای نیکی است...

با دیدن لبخندِ عمیقِ هوزاد، صورتش لبخندی شرورانه روی لبانش طرح زد و دعایش را در دل چنین ادامه داد:

«ای اهورامزدا خوب بنگر که چطوری بهترینِ بندگانت رو وادار به گفتار پلید و پندار پلید و کردار پلید می‌کنم. ای اهورامزدا خوب بنگر که چطوری بهترینِ بندگانت رو ازت می‌دزدم و همراه خودم به دوزخ می‌برم.»

- من تا شب هنگام و وعده‌ی شبانه عبادت خواهم کرد، تو می‌تونی در این ساعات توی اتاقم استراحت کنی.

اهرمن که خسته بود، از خدا خواسته و ذوق زده از جای برخاست و به سمتِ راه پله قدم تند کرد. اواسط راه هم به کیسه‌ی رخت و لباس‌های هوزاد چنگ زد و آن را برداشت. از پله‌ها پایین رفت. 

با لبخندی محو به خانه‌ی ساده‌ی هوزاد چشم دوخت. یک تخت چوبی و یک کمد کوتاه چوبی تنها وسیله‌های موجود بودند. مقابل کمد ایستاد. درش را باز کرد. چیزی درونش یافت نمی‌شد. کیسه را گشود و رخت و لباس‌های هوزاد را مرتب درونش جای داد. کیسه را هم تا کرد و روی لباس‌ها گذاشت.

سپس به سمت تخت رفت و خود را رویش انداخت. بالشت سفید رنگ را به آغوش کشید. صورتش را مدام و نوازش‌وارنه روی پارچه‌ی ابریشمی بالشت کشید. حینی که چشمان خمارش را می‌بست، با لبخند آن را بویید. برای اهرمن بالشت بوی گیلاس می‌داد؛ دقیقا مثل گیسوان کمند و فرفری هوزاد. خمار زمزمه کرد.

- بالشتت شبیه خودته؛ سپید، زیبا و خوشبو!

یک‌آن در جایش سیخ نشست. چشمانش در حدقه گشاد شدند. دستش را به آرامی روی دهانش کوبید.

- من برای وسوسه اومدم نه چیزی دیگه!

اما حینی که روی تخت در حال وا رفتن و ذوب شدن بود، بالشت را دوباره در آغوش کشید و بویید. خواب داشت پلک‌هایش را سنگین می‌کرد که تصویرِ هوزادِ نگران در کاسه‌ی سرش شکل گرفت.

پوفی کشید و در جایش نشست. کلافه ایستاد و از پله‌ها بالا رفت. بلند و طوری که هوزاد بشنود، فریاد کشید.

- بانو، من می‌رم اما برمی‌گردم!

هوزاد در سکوت سری تکان داد. اهرمن نیز از آتشکده خارج شد و تا مرکز شهر گام برداشت. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

اهرمن پس از هزاران بار پرس و جو از اهالی شهر، بالاخره مقابل دکان مورد نظرش ایستاد؛ کارگاه نجاری. با غرور قدم داخلِ دکان گذاشت. 

پیرمردی سرحال و قبراق در حال کوبیدن و متصل کردن پایه‌ی آخر به صندلی بود. اهرمن بلند و بالا، گلویش را صاف کرد تا نجار را متوجه حضور خود کند.

نجار از کار دست کشید و ایستاد. عرق صورتش را با پارچه‌ی سفید اما چرک‌آلود دور گردنش زدود و نگاه پر مهرش را به اهرمن دوخت.

- درود پسرم، برای سفارش اومدی؟

اهرمن با احترام پاسخ او را داد.

- درود. نجار، یاور و مددکار نمی‌خوای؟

نجار ابروانش بالا پریدند. هرچند بلافاصله رنگ نگاهش تحسین‌آمیز به نظر می‌رسید؛ چرا که داشت قدِ بلند و اندام ورزیده‌ی اهرمن را برانداز می‌کرد.

اهرمن دستانش را گشود و با غروی آمیخته به لودگی، فیگورِ بازو گرفت. سپس با نزدیک کردن دستانش به لبان غنچه شده‌اش، به نوبت، روی عضله‌های قلمبیده‌ی جفت بازوانش بوسه زد. حینی که ماهیچه‌ی بازوی چپش را بینِ دستِ راستش می‌فشرد، زمزمه کرد.

- بالاخره طوری باید به درد بانو بخورن.

یک‌آن متوجه چهره‌ی بهت زده‌ی نجار شد. دستانش را پایین آورد، هر دو را تا پشت کمرش برد و کف دستانش را به هم چسباند. با لحنی رسمی نجار را مخاطب قرار داد.

- می‌خوام پاره وقت براتون کار کنم و به جای دستمزد به دو سازه قانعم.

نجار خندید؛ گویی اهرمن بسیار به دلش نشسته بود. با لحنی مهربان گفت: 

- می‌خوای برای معشوقه‌ت سازه‌ای سفارش بدی؟

چشمان اهرمن گشاد شدند. در آنی، دستانش را به احتزاز درآورد تا با حرکت دادنشان تکذیب کند. 

- نه، ابداً چنین نیست!

نجار تای ابروی چپش را بالا پراند. موشکافانه پرسید.

- پس تبسمِ محوت، بهر چیه؟

اهرمن دستِ راستش را با تعجب و کنجکاوی تا صورتش بالا برد و دهانش را لمس کرد؛ حق با پیرمرد بود، لبخندی محو روی لب داشت. هرچند با انگشتانش گوشه‌های بالا رفته‌ی لبانش را پایین کشید. با جدیتی ساختگی خواسته‌اش را دوباره بیان کرد.

- نجار، یاور و مددکار نمی‌خوای؟

اما نگاه ذوق زده‌ و راستگوی چشمان اهرمن، از دیدِ نجار دور نماند. نجار لبخندزنان چکش را به سمتِ اهرمن گرفت.

- تو مابقی صندلی‌ها رو بساز، من سازه‌های مورد نظرت رو می‌سازم.

حینی که چکش را به دست می‌گرفت، قدمی به سمتِ صندلی‌های نیمه‌ساخت رها شده، برداشت.

- سپاس!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

خورشید که طلوعش را به سوی دیگری از زمین برد، بالاخره کار صندلی‌ها و سازه‌های مور نظر اهرمن به اتمام رسید. 

- نجار، زین پس می‌تونم هر از چند گاهی پاره وقت یاورت باشم و در عوض انعام بگیرم؟

نجار دست چروکیده‌اش را روی شانه‌ی پهن اهرمن قرار داد، آن را فشرد و با مهر تایید کرد.

- آری پسرم، مشکلی نیست. هر زمان که خواستی بیا!

اهرمن لبخندی دو طرفه و دندان‌نما به نمایش نگاه نجار گذاشت. سرش را کمی خم کرد.

- سپاس فراوان!

سپس سازه‌ها را به دست گرفت و جسمِ خسته‌اش را از دکان بیرون برد. حین خارج شدن خداحافظی کرد.

- بدرود نجار!

نجار برایش دستی تکان داد.

- بدرود پسرم!

به سمتِ آتشکده گام برداشت. عصا را به دستِ راستش گرفته بود و سازه‌ی دیگر را به دست دیگرش. سازه‌ی دیگر دستبندی بود که به شکل یک حلقه‌ی نسبتاً بزرگ به تراش درآمده بود. حلقه‌ای که قرار بود واسطه‌ای بین هوزاد و عصای اصلی‌اش، اهرمن، باشد. 

گلویش را صاف کرد، شانه‌های خسته و آویزانش را بالا برد و قدم درونِ آتشکده نهاد. چندین نفر در کنار هوزاد، در حال عبادت بودند. به دیوار تکیه داد و تا رفتنِ آن چند نفر، در سکوت، نگاهش را به هوزاد دوخت و پنهانی او را دید زد.

عبادت‌گران که از اهالی شهر بودند حین خروج از آتشکده با ابروانی بالا پریده، اهرمن را می‌نگریستند. اما اهرمن با غیضی نامحسوس از آنان چشم گرفت و با ذوق به سمتِ هوزاد رفت.

- بانوی من، من برگشتم.

هوزاد کلافه ایستاد و لبخندی زورکی روی لبانش نشاند؛ بر خلاف گفته‌اش کمی نگران حرف مردم بود. 

- خوش آمدی!

اهرمن عصا را بالا برد و دسته‌اش را به آرامی روی شکم هوزاد کوبید.

- آخ! این چیه؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

اهرمن با هیجانی بسیار، پاسخ داد.

- این عصای جدید شماست ملکه.

هوزاد از ملکه خطاب شدنش، خجل لب گزید. هرچند با خوشحالی دسته‌ی عصا را گرفت و فشرد. فرو رفتگی‌ها و برآمدگی‌های روی دسته، برایش عجیب به نظر می‌رسید. اهرمن که تعجبِ هوزاد را دید، قصد به توضیح گرفت.

- به نجار گفتم دسته‌ی عصا رو به شکل شکوفه‌ی گیلاس بتراشه.

به یک‌باره تبسمی محو روی لبانِ هوزاد نشست. با بغض و ذوقی که سعی در کنترلش داشت، انگشتِ شستش را پی در پی روی طرحِ شکوفه کشید. صدای لرزانش را به گوش اهرمن رساند.

- نخستین باره که شکوفه‌ی مورد علاقه‌م رو می‌بینم.

اهرمن ناخواسته، لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که محوِ احساسات خوشِ هوزاد شده بود. 

- این رو هم آماده کردم.

حلقه را به سوی دستِ آزادِ هوزاد برد و آن را با کفِ دستش تماس داد.

- این حلقه هم واسطه‌ای بین شما و نوکر شماست ملکه.

هوزاد دوباره و خجل لب گزید. اهرمن بی‌صدا خندید؛ گویی از خجالتِ هوزاد همیشه لذت می‌برد.

- چرا مدام به من لطف داری؟

ابروان اهرمن بالا پریدند؛ چرا که خودش نیز نمی‌دانست که اعمالش بهر چه هستند. او برای پیش‌بردن نقشه‌اش تمام این کارها را انجام می‌داد یا قصدِ کمک به هوزاد را داشت؟ خودش نیز نمی‌دانست!

اهرمن حینی که گوشه‌ی لبانش را به پایین مایل می‌کرد، شانه‌هایش را بالا انداخت.

- نمی‌دونم!

هوزاد حلقه را مانند النگو به دستش پوشاند و تا بازویش بالا کشید. حینی که به سمت ورودی آتشکده می‌رفت، با خنده‌ای بی‌صدا اهرمن را مخاطب قرار داد. اهرمن برایش مثل پسری خردسال، لوده و پر سر و صدا به نظر می‌رسید.

- قطعاً خسته‌ و گرسنه‌ای! می‌رم وعده‌ی شبانه رو بیارم. تو بشین.

گام برداشتن اهرمن را احساس کرد. چرخید و عصا را به شکل مانع بین خود و او گرفت. اهرمن که بسیار به او نزدیک شده بود؛ عصا با شدت به بینِ پاهایش فرو رفت. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

به یک‌باره چهره‌‌ی اهرمن در هم فرو رفت و روی زانوانش افتاد. چهره‌اش به رنگ خون درآمد و نفس‌هایش بریدند. زیر لب نالید.

- فکر.. نکنم.. دیگه.. بتونم.. پدر شم!

هوزاد آب دهانش را قورت داد و جیغی کشید؛ چرا که او نیز ضربه زدن غیرعمدی‌اش را احساس کرده بود و صدای درد کشیدن اهرمن را می‌شنید.

- ای وای بر من! چه شد؟ حالت خوبه؟

اهرمن که روی زمین، مثل مار در حال پیچیدن به دور خود بود، نالید.

- آری.. برو.. وعده.. رو.. بیار.

سپس لب پایینی‌اش را گزید تا عربده نکشد. هوزاد کلافه دستش را به پیشانی‌اش کوبید و از آتشکده خارج شد. 

عصایش را روی زمین می‌کوبید تا اینکه عاقبت به سمتِ چپِ آتشکده رسید. عصا را دو مرتبه با شدت به زمین کوفت. با شنیدن صدای «تق‌‌تق» کوبیده شدن عصا روی تخته‌‌ای چوبی، روی زانوانش نشست. از حلقه‌ی فلزی تخته گرفت و آن را گشود.

از پله‌های سنگی پایین رفت و وارد یخچال زیرزمینی شد. هوای زیرزمین سرد و خنک بود. عصا به زمین کوبان، خود را به نقطه‌ی مورد نظر رساند. تا خواست سبد را بردارد، با شنیدن صدای اهرمن در نزدیکی گوشش، ترسیده‌خاطر پرید و جیغی کشید.

- من همه رو میارم ملکه.

اهرمن سبد مسی را برداشت. هوزاد که تازه متوجه حرارت و گرمای عجیبِ حضورِ اهرمن شده بود، آب دهانش را قورت داد. ظروف مسی مورد نظرش را به دستِ لرزانش گرفت. اهرمن متاسف، با نگرانی لب از روی لب برداشت.

- شرمگینم که ترسوندمت.

هوزاد دمی عمیق بلعید و بازدمش را در ثانیه‌هایی طولانی به بیرون پس داد. با آرامشی که در لحظه کسب کرده بود، گفت:

- اشکالی نداره، بریم.

سپس عصا روی زمین کوبان به سمت راه پله رفت. اهرمن لبخند کج و همیشگی‌اش را به روی گونه‌ی راستش منگنه زد. قدم تند کرد و نوکِ عصای هوزاد را گرفت. روی پله‌ی اول ایستاد.

- تا وقتی من هستم، نیازی به عصا نداری ملکه.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

هوزاد حینی که سرش را کلافه تکان می‌داد، خندید. به همراه هم، از زیرزمین خارج شدند و به سمتِ ورودی آتشکده رفتند. مقابل آتشِ مقدس روی زمین جای گرفتند و نشستند. اهرمن کنجکاو پرسید.

- اول میوه می‌خوریم بعد وعده‌ی شبانه؟

هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا به شیرینی لحن اهرمن نخندد.

- این وعده‌ی شبانه‌ست!

ابروان اهرمن بالا پریدند. دستی به شکمش که از شدت گرسنگی در حال کشتن خود بود، کشید. گوشه‌ی لبانش از غم به سمتِ پایین مایل شدند و نالید.

- تو با میوه سیر می‌شی؟ 

هوزاد کف دستش را روی سبد نهاد. دستش را برای انتخاب روی میوه‌ها کشید. عاقبت پرتقالی برداشت. لبخندی محو روی لبانش نشاند.

- من گیاه‌خوارم و هرگز گوشت هیچ جاندار بیچاره‌ای رو نخوردم.

اهرمن بی‌آنکه تنِ هوزاد لمس شود، از آستین چپ پیراهن او گرفت و دستش را روی سبدِ میوه نهاد. سپس چاقو را از داخلِ بشقابِ مقابلِ روی هوزاد چنگ زد. لبه‌ی غیرتیز و کندِ چاقو را روی مچِ ظریف و سپید هوزاد گذاشت. کمی آن را فشرد و با شیطنت و لحنی سرشار از لودگی لب از روی لب برداشت.

- من هم گیاه‌خوارها رو می‌خورم. از دستان ظریفت شروع کنم؟

لبانِ هوزاد کش آمدند و نخستین خنده‌ی آهنگین و با متانت او را به نمایش در آوردند. شنوایی اهرمن به نوازش آوای خنده‌ی هوزاد در آمد و بینایی‌اش مسخِ غنچه‌ی خندان لبان او شد.

اهرمن در همان حالت آب دهانش را قورت داد و دستانش را عقب برد. نگاهش را از لبان هوزاد دزدید و با حسرتی آشکار زمزمه کرد.

- البته اگه چنین بود، از یه نقطه‌ی دیگه شروع به خوردن می‌کردم!

سپس پنهانی، اجزای صورتِ او را برانداز کرد. لحظاتی بسیار نگذشته بود که به خود آمد. سیخ در جایش نشست و با چشمانی گشاد شده، کف دست راستش را روی دهانش فشرد؛ از بابت افکارش شرمگین بود. او که الهه‌ی هوس نبود، او الهه‌ی پلیدیِ شیطنت و لودگی بود؛ پس این افکار و خواسته‌هایش از کجا سرچشمه می‌گرفت؟

هوزاد خنده‌اش به لبخندی محو تبدیل شد و با احتیاط چاقو را از روی سبد پیدا کرد. ابروانش را در هم کشید تا تمامِ حواسش را به پوست گرفتنِ پرتقال بپردازد.

اهرمن که احساسات پلیدش را به سرعت به رودِ خروشان فراموشی سپرده بود، با لبخندی محو به هوزاد و نحوه‌ی پوست گیری دقیق او چشم دوخته بود. عاقبت دلش تاب نیاورد و پرتقال و چاقو را از دستان هوزاد دزدید. صدای سرشار از لوده‌اش را به گوش‌های هوزاد رساند.

- زین پس من نوکرت می‌شم ملکه، همه‌ چی رو به من بسپر.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

هوزاد حین گزش لبش از روی خجالت، متاسف خندید. اهرمن نیز لبخندزنان سرش را به پایین دوخت و با دقت مشغول پوست گرفتن پرتقال شد.

لحظات برای اهرمن سخت می‌گذشتند و قطرات عرقِ تلاشِ بیش از حد روی صورتش نشسته بود؛ چرا که در دوزخ هیچ میوه‌‌ای وجود نداشت و نخستین مرتبه بود که چنین کاری می‌کرد. با صورتی در هم به پرتقالِ له شده و بد ظاهر چشم دوخت.

- مهم طعمشه که یقیناً تغییر نکرده.

پرتقال را داخل بشقاب نهاد. آن را برش داد. چاقو را داخلِ تکه‌ای بزرگ فرو کرد. دستش را در هوا تاب داد و به سمتِ دهانِ هوزاد برد. تکه پرتقال را روی لبانش چسباند.

- آآآآآ..

هوزاد ناخواسته دهان گشود. اهرمن نیز تکه‌ی پرتقال را درون دهانش چپاند. هوزاد تا خواست اعتراض کند، اهرمن تکه‌ی کوچک دیگری را داخلِ دهانش انداخت. سپس حینِ خنده‌ی شرورانه‌اش، بشقاب را روی دامانِ هوزاد قرار داد. خودش نیز سیبی از درونِ سبد برداشت و گاز بزرگی به آن زد.

پس از دقایقی طولانی، هوزاد تنها با یک پرتقال و سیب سیر شد، اما اهرمن تمامِ میوه‌های داخل سبد را پوست گرفت و بلعید.

در نهایت، ظرف‌ها توسط اهرمن به خارج از آتشکده منتقل شده و توسطِ هوزاد شسته شدند؛ هرچند تمامِ مدت، اهرمن کوزه‌ی آب را گرفته بود و به هوزاد یاری می‌رساند. انگار نه انگار که برای وسوسه آن‌جا بود! قصدش را به فراموشی سپرده بود یا همگی اعمالش از روی نقشه‌هایش بودند؟

اهرمن، پس از نهادن ظروف، داخلِ زیرزمین یخچالی به آتشکده بازگشت. خبری از هوزاد نبود اما بالشت سپید و پتوی روی تخت وی به صورت مرتب، روی زمین، مقابل آتش مقدس قرار گرفته بودند.

لبخندزنان به سمتِ بالشت و پتو گام برداشت. پتو را روی زمین پهن کرد. روی پتو، به پشت دراز کشید و سرش را روی زمین نهاد. بالشت را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت.

- دلم نمیاد بالشتت رو زیر سرم قرار بدم.

سپس بالشت را کمی بالاتر آورد و لطافتِ ابریشمی بالشت را به روی گونه‌اش کشید و رایحه‌ی گیلاس خوشبویش را بویید. خمار زمزمه کرد.

- روزی دزدکی وارد بهشت شدم تا باران شکوفه‌های گیلاس بهارش رو تماشا کنم. بالشتت بوی اون روز رو می‌ده.

چشمانش را بست تا بخوابد. هرچند عادت نداشت روی زمین سفت بخوابد؛ پس تا ساعت‌ها، مدام این دنده و آن دنده شد و با بوییدن رایحه‌ی بالشت کلافگی‌اش را از بین برد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • ذوق زده 4
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

نزدیک به طلوع خورشید بود. هوزاد هم مدام این دنده و آن دنده می‌شد و خواب به چشمانش نمی‌آمد. زیر لب با تاسف زمزمه کرد.

- از اهورامزدا شرمگین باش هوزاد!

بلافاصله در جایش نیم‌خیز شد و نشست. عصایش را که روی تخت قرار داشت، برداشت و ایستاد. به سمتِ پله‌ها گام نهاد. او از دست خودش خجل بود که مهمانِ اهورامزدا را وادار به خوابیدن روی زمین کرده و خود روی تخت آرمیده.

از پله‌ها بالا رفت. قدم‌هایش را با احتیاط برداشت تا مبادا اهرمن را زیر پا له نکند. عاقبت با برخوردِ پایش به جسمی، متوقف شد. روی زانوانش نشست. 

- اهرمن، بیداری؟

اهرمن بیدار بود. با شنیدن اسمش توسطِ صدای آهنگین هوزاد، برای نخستین مرتبه، دوباره چیزی از درونِ سینه‌اش به درونِ شکمش فرو ریخت. نفس در سینه‌اش حبس شد و ساکت ماند؛ چرا که دوست داشت دوباره اسمش از حنجره‌ی هوزاد بیرون بیاید.

- اهرمن؟

اهرمن دستش را روی قلبِ بی‌قرارش گذاشت. آب دهانش را قورت داد و مردمک‌های خمار و لرزانش را به هوزاد دوخت.

- اهرمن!

اهرمن با صدایی گرفته زمزمه کرد.

- بیدارم!

- می‌خوام عبادت کنم، تو برو روی تخت بخواب.

اهرمن در سکوت بالشت و پتو را چنگ زد. نمی‌دانست اگر بماند می‌تواند تحمل کند یا نه، هوزاد را به آغوش می‌کشد؟ پس پا به فرار گذاشت.

از پله‌ها پایین رفت و خود را روی تخت انداخت. بالشت و پتو را روی کمد انداخت تا لمسشان نکند؛ چرا که بوی هوزاد را می‌داد. طاق باز به سقف اتاق خیره ماند و مکرر و عمیق نفس گرفت تا دمای بدنش را پایین بیاورد. دست چپش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش روی قلبش نهاد و عضله‌ی سینه‌اش را سفت فشرد. زیر لب، مظلومانه نالید.

- این ناجوانمردانه‌ست؛ من برای وسوسه اومده بودم اما..

چشم بست و با حسرت ادامه داد.

- با اون صدای قشنگش اسمم رو صدا زد!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • ذوق زده 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

ساعتی گذر کرد اما اهرمن همچنان بیدار بود. زمین سفت نبود اما مدام این دنده و آن دنده می‌شد و زیر لب قلبش را ناسزا می‌گفت. عاقبت، کلافه نیم‌خیز نشست. از جای برخاست و از پله‌ها بالا رفت. به قصد دویدن، می‌خواست از آتشکده بیرون بزند.

پیش از خروج نیم نگاهی به پشت سرش انداخت. به یک‌باره چشمانش روی هوزاد خشکید. هوزادی که به ستونِ چسبیده به دیوار، تکیه زده و بالا و پایین شدنِ آرام و منظمِ قفسه‌ی سینه‌اش، نشان از خفته بودنش می‌داد.

اهرمن ناباور به سمتِ هوزاد گام برداشت. کنارش روی زانوانش نشست. به سمتش خم شد و نگاهش را به چهره‌ی غرق در خوابِ او دوخت. ناخواسته لبخندی روی لبانش نقش بست؛ آن موجودِ کوچک تختش را به اهرمن داده و خودش روی زمینی سفت و سنگی به خواب رفته بود.

دستِ راستِ اهرمن بی‌اراده به سمتِ نوکه‌ی گیسوانِ هوزاد رفت. طره‌ای از گیسوان فر او را لای انگشت اشاره‌اش پیچاند. لبخند کج یک طرفه‌اش را به گونه‌ی راستش چسباند و آرام لب زد.

- ای گیسو کمند مهربان!

ناگهان فاصله‌اش را با او از بین برد و به آرامی او را به آغوش کشید. سپس زانو راست کرد و ایستاد؛ هوزاد را نیز مانند پر کاه با خود بلند کرد. سر هوزاد روی قفسه‌ی سینه‌اش قرار گرفته بود و اگر خواب سنگینی نمی‌داشت، قطع به یقین از صدای شدید کوبش‌های قلبِ اهرمن از خواب می‌پرید.

اهرمن نفس در سینه‌اش محبوس بود و لبانش را روی هم می‌فشرد؛ او تحت فشار احساساتِ افسار گریخته‌ی خود شده بود. هوزاد به آغوش، از پله‌ها پایین رفت. او را روی تخت خواباند. سپس از گردنش گرفت، گردنش را بالا آورد و بالشت را زیر سرش نهاد. سپس خاک پتو را بی‌صدا تکاند و پتو را نیز روی تنِ ظریف هوزاد کشید. 

عاقبت خواست پا به فرار بگذارد اما حسی مانع شد. کنار تخت نشست و چانه‌اش را روی تخت قرار داد. گوشه‌ی لبانش به پایین مایل شدند و با حسرت به چهره‌ی سپید و خفته‌ی هوزاد چشم دوخت. 

لحظاتی بعد، هوزاد در خواب غلتی خورد، به پهلوی چپ چرخید و دست چپش را نیز، زیر سرش قرار داد. اهرمن از چرخش ناگهانی هوزاد، دلریزه‌ی دیگری را تجربه کرد؛ چرا که صورتِ غرق در خوابِ هوزاد، حالا در مقابل چهره‌ی غرق در حسرت او قرار داشت. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

اهرمن دم عمیقی بلعید و هوای داغِ بازدمش، در سکوت روی چهره‌ی هوزاد پخش شد. برای فرار از موقعیت و اشتباه احتمالی‌اش، از جایش برخاست و به سمت پله‌ها رفت. با سرعت پله‌ها را بالا رفت و از آتشکده خارج شد.

هوا خنک بود اما تنِ اهرمن آتشین و داغ به نظر می‌رسید. از آتشکده تا دروازه‌ی شهر را و سپس از دروازه‌ی شهر تا رودِ خروشان اَرْدْویسور را دوید. تمام مسیر، نه تصویر لبان هوزاد از مقابل چشمانش پر کشید و نه صدای آهنگین هوزاد از نجوا کردن اسمش دم گوش‌هایش دست برداشت.

همین که به نزدیکی رودِ پهناور و بی‌انتها رسید، به یک‌باره درون سردی آبش شیرجه زد. تفاوت دمای بدنش و دمای آب به قدری زیاد بود که به لرز در آمد. دندان‌هایش به هم می‌خورد اما بی‌تفاوت سرش را زیر آب برد. دست و پا نمی‌زد و تنش را به آب روان و خروشان سپرده بود.

- اهرمن!

با شنیدن اسمش توسط صوتِ آهنگین هوزاد، چشمانش را ناگهانی گشود. تصویر محوِ هوزاد درون آب، مقابل چشمانش منسجم شد. هوزاد دریای عسلی نگاهش را به اهرمن دوخته بود و لبخندِ عمیقی روی لبانش داشت.

قلب اهرمن دیگر در سینه بند نبود. دستش را به سمتِ گونه‌ی هوزاد حرکت داد و حین لمسش او را صدا زد.

- هوزاد!

همین که دستش با گونه‌ی او تماس یافت، تصویر هوزاد از بین رفت و همان که دهان برای صدا کردنش گشود، مقدار زیادی از آب رود را ناخواسته بلعید. در حال خفه شدن بود که سرش را از آب بیرون برد. با تمام قدرت کرال زد و خود را به لبه‌ی رود رساند.

تنش را روی سبزه‌ها انداخت. سرفه‌کنان و کلافه به گیسوان مشکین و خیسش چنگ زد. لحظاتی بعد حینی که تحلیل رفته نفس می‌کشید زیر لب زمزمه کرد.

- مجنون.. شدم رفت.. حالا من.. مصمم‌ترم.. هوزاد باید.. با من.. به دوزخ بیاد!

سپس ایستاد. به سمت درختی که در نزدیکی‌اش بود، گام برداشت و مقابلش نشست. به تنه‌ی درخت تکیه داد و پلک روی پلک گذاشت؛ چرا که نیاز به کمی خواب و تجدید قوا داشت.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...