رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

هانیه پروین

مدیر فنی
  • تعداد ارسال ها

    885
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    42

هانیه پروین آخرین بار در روز اردیبهشت 5 برنده شده

هانیه پروین یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره هانیه پروین

  • تاریخ تولد 04/04/2004

آخرین بازدید کنندگان نمایه

15,159 بازدید کننده نمایه

دستاورد های هانیه پروین

  1. ساندویچ صد و پانزده دست بازرس و قلب نارسیس، هر دو فشرده شدن. شاید اگه به حرف مادرش گوش می‌کرد، هیچ‌کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد و الان، محتملا زیر خروارها خاک به سمت تجزیه شدن پیش می‌رفت. - بعد از شام، همگی به طرز غیرمعمولی خواب‌آلود بودیم. بعدها فهمیدم جان توی نوشیدنی که با خودش آورده بود، مقدار زیادی دارو خالی کرده بود. اون شب، عمیق‌ترین خواب عمرم رو تجربه کردم و وقتی بیدار شدم‌‌‌... صدای نارسیس درست در نقطه اوج داستان، قطع شد. شبیه مخموری می‌موند که مقدار زیادی از گذشته مصرف کرده باشه. نگاه بازرس از اونچه که قرار بود بشنوه، می‌لرزید. - وقتی بیدار شدم، همه روی گردنشون دو حفره عمیق داشتن و جان، مدت‌ها بود که عمارت رو ترک کرده بود. نارسیس وقفه‌ای انداخت تا لرزش کلامش رو قورت بده؛ نمی‌دونست گلوش از حجم بغض‌هایی که تا اون لحظه خورده، داشت منفجر می‌شد. - دیگه وقتی مامانو بغل می‌کردم، صدای تپش قلبش رو نمی‌شنیدم، دست‌های پدربزرگ به سردی زمستون بود و ادموند‌‌‌ از نیش‌های تیزش خوشش نمی‌اومد. این نارسیس بود که تمام مدت حرف می‌زد، اما گلوی بازرس چنان خشک شده بود که انگار روزهاست از جرعه‌ای آب، محروم شده. بازرس فکر کرد که این کار یه تجاوز بزرگ و وحشتناکه، اما این عقیده رو با نارسیس در میون نذاشت. فقط گفت: - ولی تو خون‌آشام نشدی‌. نارسیس بی‌اینکه حواسش باشه، سرش رو به نشونه تایید تکون داد. - شاید دلش برام سوخت، شاید واقعا تو طول اون چندماه بهم حسی پیدا کرده بود، شاید سیر بود... نمی‌دونم اون شب چی از سر جان گذشت، اما وقتی جلوی آینه اتاقم ایستادم، هیچ جای زخمی روی گلوم نداشتم. بازرس با توجه به شناختی که از نارسیس داشت، جمله بعدیش رو خوند: - این تو رو خوشحال نکرد، کرد؟ نارسیس چنگی به موهای مزاحمش زد که روزها بود دندونه‌های شونه، گرهشون رو باز نکرده بود. گفت: - من عاشق یه خون‌آشام شدم و عین یه احمق، اونو به حریم خونه و خونوادم راه دادم. این من بودم که باید مجازات می‌شدم، نه مامان، نه ادموند، نه پدربزرگ... بازرس میل وحشتناکی به عبور از در و فشردن اون جسم متاسف به سینه‌ش رو داشت، انگار سنگینی باری که نارسیس دویست سال به دوش می‌کشید، حالا روی شونه‌های اون هم بود. - مامان زودتر از بقیه سراغم اومد. قیچی رو از کشوی کمدم برداشت و دوتا زخم، شبیه اون چیزی که روی گردن خودش و بقیه وجود داشت، روی گلوم نشوند. نارسیس چشم‌هاش رو بست. سرش داشت از صدای فریادی که اون‌روز کشید، منفجر می‌شد! با دست گلوش رو پوشوند، جای اون زخم‌ها هنوزم تیر می‌کشید! با صدای خیس از اشکش ادامه داد: - مامان گفت نمی‌تونم به عنوان یه آدم، توی اون خونه دووم بیارم. گفت باید دهنم رو ببندم و به هیچ‌کس چیزی نگم. برام از استخون سگ، دو دندون نیش تراشید که اگه حواسم بهشون نبود، توی غذام گیر می‌کردن. یک لحظه هم تنهام نمی‌ذاشت تا یه‌وقت سربه‌هوایی نکنم و روزهای آفتابی، بیرون نرم. اخم‌های بازرس بیشتر از این نمی‌تونستن درهم گره بخورن. پوست پیشونیش بر اثر اخم، دو چروک عمیق افتاده بود و اگه جان رو می‌دید، گردنش رو می‌شکست! - منی که تا دیروز از خون می‌ترسیدم، حالا باید می‌نوشیدمش و وانمود می‌کردم از طعمش لذت می‌برم. دو سال بعد، پدربزرگ مجوز بلادبورن رو گرفت و یه امپراطوری بزرگ برای خودش درست کرد... خورشید غروب کرده بود و ماه، مشتاقانه از پنجره، نارسیس رو تماشا می‌کرد. خونه در سکوت و سیاهی بلعیده شده و تیک‌تاک ساعت دیواری، تنها واگویه اون لحظات بود. - مامان آینده رو خوند، معتقد بود بلادبورن حق منه، نه ادموند. اما یه چیزی این وسط بود که ما نمی‌تونستیم روش سرپوش بذاریم، اون هم تغییرات فیزیکی من بود. برخلاف خون‌آشام‌ها که جسمشون توی یک سن متوقف میشه، من رشد طبیعی و انسانی داشتم. مادر می‌دونست هرروز دارم به مرگ نزدیک‌تر می‌شم... نمی‌تونست جلوی فرسودگی جسمم رو بگیره.
  2. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: حجرة تنهــایی 🖋 نویسنده: @Nasim.M مدیرکل انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، اجتمـــایی 🌸 خلاصه داستان: دل می‌بازد و دل می‌دهد. تعشق سر راهش قرار می‌گیرد... 📖 برشی از رمان: نگاهی بر چهره‌ی خفته‌ی مادر و پدرش انداخت و زیر لب با صدایی لرزان و غم‌آلود نجوا کرد: – شرمنده، دیگه وقت رفتنه. 🔗 لینک دانــــــلود رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/15/دانلود-رمان-حجرة-تنهایی-از-نسیم-معرفی-ک/
  3. تولدته عزیزدلم؟🎂🎈

    مبارکمون باشه قشنگ من. امیدوارم امسال برات غذاهای خوشمزه و آدمای امن به ارمغان بیاره. تو مدت زمان کوتاه، انقدر به دلم نشستی که خودم در عجبم.

    برآورده شن همه آرزوهات الهی🎁

    1. اِللا لطیفــی

      اِللا لطیفــی

      آره عزیزدلم تولدمه، مرسی هانیه جون 🥰💙

  4. ساندویچ صد و چهارده چنگ محکمی به موهاش زد، اینقدر محکم که چند تار مو از ریشه کنده شدن و پشت پاهاش فرود اومدن. همون‌جا پشت در نشست و درست مثل نارسیس، زانوهاش رو به بغل کشید. سرش رو به در تکیه زد و گفت: - منو ببخش. هیچ صدایی از اون سوی در نمی‌شنید. نارسیس حتی به وقت گریه هم آروم و بی‌صدا بود. چونه‌ش رو بالا داد، انگار داشت به اون اشک‌ها لطف می‌کرد که بهشون اجازه سقوط می‌داد. آشوب از سر و سینه بازرس بالا می‌رفت. می‌دونست الان نباید به نارسیس نزدیک بشه، اما این در چوبی که بینشون ایستاده بود، به ته مونده طاقتش چنگ می‌انداخت. چند دقیقه گذشت. بازرس قصد داشت به نارسیس فضا بده، اما زالوی بزرگی صبرش رو می‌مکید. مرد مدرنی نبود و با فلسفه فضا دادن حال نمی‌کرد. عاقبت پرسید: - می‌خوای حرف بزنیم؟ - نه! شونه‌های بازرس از فریاد نارسیس پرید. گوشه لبش بالا رفت و نیمچه لبخندی زد. با خودش فکر کرد همین که نارسیس دوباره درون خودش قفل نشده و به یاد داره چطور فریاد بزنه، پیشرفت خوبی به حساب میاد. عقربه ثانیه‌شمار چهل مرتبه، کل ساعت رو پیمود. نارسیس شک داشت که بازرس هنوز اونجا باشه، اما وقتی اتفاقی دستش به در خورد و صداش بلند شد، بازرس اونجا بود تا ازش بپرسه: - چیزی می‌خوای؟ نارسیس چشم‌هاش رو بست و بازدمش رو به هوای اتاق برگردوند. اون دو در واقع به همدیگه تکیه زده بودن، اما در چوبی بینشون، این رو لو نمی‌داد. نارسیس حس کرد نیاز داره زخم کهنه‌ش رو به یک‌نفر نشون بده، زخمی که زیر هزار لایه محافظ گندیده و بوی گُه عفونتش، کل لندن پیچیده بود. خودش هم نمی‌دونست این میل به افشاسازی گذشته، از کجا نشات می‌گیره؛ اما وقتی شروع به صحبت کرد، انگار برای اولین بار داشت زخمش ضدعفونی می‌کرد: - با جان... شاید اولین بار بود که اسمش رو با صدای بلند به زبون می‌آورد، رعشه‌ای به تنش افتاد که به حتم، از سر سرما نبود. ادامه داد: - توی شیرینی‌فروشی آشنا شدم. هر هفته برای خرید نون زنجبیلی می‌اومد و وقتی سکه‌ها رو کف دستم می‌گذاشت، برخورد سرانگشتای سردش با دست گرم من که بوی زنجبیل و وانیل می‌داد، انگار ساعت‌ها طول می‌کشید. بازرس با اخم‌هایی که از درهم شدنشون خبر نداشت، گوش می‌کرد. خونه داشت تاریک می‌شد و خورشید از آسمون لندن رخت بسته بود تا این دونفر رو تنها بذاره. - من عاشق درست کردن شیرینی با دستورپخت‌ خونوادگیمون بودم، اما از یک‌جا به بعد، فقط اونها رو می‌پختم تا نوبت نون‌های زنجبیلی بشه. تصویر کدر گذشته در نظرش نقش بست. ذهن سرکش نارسیس جلوتر از کلمات بود، طوری که لبش رو با آستین لباسش پاک کرد. نه یک‌بار بلکه بارها و با خشونت این‌کار رو انجام داد. بازرس نمی‌تونست هیچ ارتباطی بین نارسیس و شیرینی‌ها پیدا کنه، در حالت عادی اینطور به نظر می‌رسید که اون به شکر، شکلات و تمام اتفاقات شیرین دنیا آلرژی داره. - جان اصرار داشت سریع‌تر با خانوادم آشنا بشه و این برای هر دختری، مایه خوشحالی بود. جان هیچ خونواده‌ای نداشت و می‌دونست من هم پدرم رو توی آتیش‌سوزی از دست دادم. از پدربزرگ اجازه گرفتم و برخلاف میل مامان، برای شام دعوتش کردم. بوی گوشت زیر بینی نارسیس پیچید. اون دیگه توی اتاق‌خواب بازرس نبود، سر میز شام نشسته بود و جان، دستش رو زیر میز می‌فشرد. چهره‌ خندان ادموند که مدام نارسیس رو دست می‌انداخت، اخم و جدیت مادر وقتی ازش خواست جان اون‌شب، توی عمارت بمونه... همه چیز واقعی‌تر از اوهام بود. چشم‌هاش رو محکم بست و باز کرد، ضربان قلبش رو توی گوش‌هاش می‌شنید. ادامه داد: - جان اون شب توی عمارت موند. مامان فقط وقتی رضایت داد که اشکم دراومد. اون روزها همیشه باهم دعوا داشتیم، نمی‌فهمیدم چرا از جان خوشش نمیاد در حالی‌که من... عاشقش بودم.
  5. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  6. ساندویچ صد و سیزده شونه‌های بازرس پایین افتاد. یک قدم از نارسیس فاصله گرفت تا اونچه شنیده بود رو هضم کنه. این دختر به محافظت نیازی نداشت، خودش سپر بلای اطرافیانش بود. اینطور به نظر می‌رسید که نارسیس تنها فرد توی اون جمعه که دم و بازدمش دچار اختلال نشده؛ باقی به سختی نفس می‌کشیدن یا اکسیژن شبیه یک سنگ بزرگ، وسط گلوشون گیر کرده بود. نارسیس چونه‌ش رو بالا گرفت؛ این همون دختری بود که بازرس می‌شناخت. نه فریاد زد، نه حتی خم روی پوست بی‌نقصش نشست؛ فقط به قدری محکم صحبت کرده بود که انگار پشتش به یک قدرتِ بی‌انتها گرمه، در حالی‌که تنها چیزی که داشت، سایه‌‌ش بود. نارسیس قلاب نگاهش رو از کلارا به نیک، و از نیک به ویل می‌انداخت وقتی گفت: - پرونده سنگین مالیاتی، تامین مواد اولیه، نود و شش درصد رضایت مشتری... چی دارم میگم؟! شما حتی روحتونم خبر نداره بلادبورن دو سال پیش، چه ورشکستگی بزرگی رو پشت‌سر گذاشت. نارسیس هر سه‌شون رو مورد خطاب قرار می‌داد؛ چرا که به نظرش، نیک و ویل هم با سکوتشون، اون رو خودخواه خطاب کرده بودن. گلوله کلماتش، هر سه‌شون رو زخمی کرد و از پا انداخت. حتی رد سرخ سیلی روی گونه کلارا هم دیگه نمی‌سوخت. بیش از این نتونست سرش رو بالا نگه‌داره، هر سه نگاهشون رو از چشم‌های آروم نارسیس دزدیدن و شرم، به زبون‌هاشون قفل زد. جسم تکیده نارسیس، از نشیمن به طرف اتاق‌خواب بازرس رفت و اونها رو همون‌جا رها کرد. با صدای بسته‌شدن در اتاق‌، کلارا تازه به یاد آورد چطور تا قبل از این، نفس می‌کشید. نارسیس رفته بود اما گرد و خاکی که به راه انداخته بودن، تا مدت‌ها توی چشم اون سه‌نفر باقی می‌موند. - بهتره از اینجا برید. بازرس بود که جای قبلی نارسیس ایستاد و این رو با ابروهای درهم و لحن محکم، بهشون گفت. کلارا سرش رو بلند کرد و چشم‌های خیسش رو به بازرس دوخت، دست نیک دور بازوش حلقه شد و اون رو به بیرون از خونه هدایت کرد. وقتی ماشین از دید بازرس محو شد، نفس سنگینش رو به بیرون فوت کرد. یکی باید خودش رو از خونه بیرون می‌انداخت! باعث تمام این اتفاقات، خودش بود. در رو بست اما چهارچوب، در رو نپذیرفت و پسش زد. بازرس دنبال مشکل گشت. صفحه فلزی که به چهارچوب پیچ شده بود و زبانه‌‌ی در توش قرار می‌گرفت، از جا کنده شده و معلق بود. بازرس در آشوب بود تا زودتر نارسیس رو چک کنه و مطمئن بشه هنوز توی این خونه‌ست، فرصت پیدا کردن پیچ‌گوشتی از جعبه‌ابزار رو نداشت. نگاهش رو چرخوند و روی میز متوقف شد. میز رو بلند کرد و پشت در قرار داد تا موقتاً بسته بشه. با قدم‌های بلند به طرف اتاق‌خواب رفت و دستگیره رو پایین کشید و هول داد. با تعجب، چندبار دیگه هم دستگیره رو پایین کشید. در قفل نبود، اما جسمی پشت اون قرار داشت که مانع باز شدنش بود. بازرس تقه‌های متوالی به در زد و گفت: - گربه‌وحشی؟ اونجایی؟ میشه درو باز کنی؟ بازرس گوش تیز کرد اما صدایی نشنید. نگرانی به چهرش چنگ انداخت و صورتش درهم شد. این‌بار تقه‌های محکم‌تری به در زد: - لطفا درو باز کن! نارسیس؟ نارسیس! - راحتم... بذار! دست بازرس روی دستگیره خشک شد. به گوش‌هاش شک داشت. نارسیس بود که داشت گریه می‌کرد؟!
  7. @sarahp عزیزم با اجازتون ویراستاری این کار با من باشه. تاریخ شروع: ۱۱/۲۵ تاریخ پایان: ۱۲/۲۰
  8. تبریک میگم بهت‌ زهره💣

    عقد آسمانی رو دوست داشتن رو سایت ^*

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      قربونت برم عزیزم مرسی لطف دارن به من 💙

    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      با این قلمی که تو داری، هر چی بنویسی رو می‌خونن دختر🫡

    3. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      نفرمایید استاد ما پیش شما درس پس میدیم به قلم شما نمیرسه 

  9. ساندویچ صد و دوازده شدت ضربه اونقدر زیاد بود که صورت کلارا به چپ متمایل شد. بازرس شک داشت دختری که این سیلی رو زده، همونی باشه که چند روزه لب به غذا نزده. - نارسیس! نیک بود که نگاه مواخذه‌گرش رو به اون دوخته بود و معترضانه اسمش رو صدا می‌زد. کلارا بدون لمس صورت سرخش، با ناباوری پرسید: - تو چی‌ کار کردی؟! همه چشم‌ها به نارسیس دوخته شد. سخت و محکم به نظر می‌رسید، اما بازرس می‌تونست لرزش دست راستش که روی صورت کلارا فرود اومده بود رو به وضوح ببینه. با تُن صدایی که عاری از هر گونه خشم یا احساسات دیگه بود، شروع به صحبت کرد: - ویل! تو هیچ‌وقت فکر کردی چرا اون تاجر چینی که ادعا می‌کرد کل ثروتشو میده تا تو رو پشت میله‌های زندون ببینه، به یک‌باره شکایتش رو پس گرفت و به کشورش برگشت؟ بازرس و نیک، همزمان به ویل نگاه کردن که دهنش مثل ماهی باز و بسته شد، اما صدایی ازش خارج نشد. نارسیس حتی یک لحظه هم طناب نگاهش رو دور گردنِ کلارا شُل نمی‌کرد. دوباره با همون صدای نرم اما بُران گفت: - نیک! فکر کردی چی باعث شد خواهرت بعد از هفتاد و شیش سال، باهات تماس بگیره و تصمیم بگیره ببخشدت؟ ابروهای نیک بالا پرید. نارسیس مجالی بهش نداد، تیر آخر رو برداشت به طرف کسی نشونه رفت که اون رو به خودخواهی محکوم کرده بود. - کلارا! چی باعث شد ناپدریت قبل از اینکه تو رو بُکشه، ناپدید بشه؟ می‌دونی که آرزو داشت با دستای خودش، جونتو بگیره. نفس در سینه کلارا محبوس موند و اندامش فریز شد. نارسیس از کلارا چشم گرفت و گوشه لبش بالا رفت. - شما گفتید خوش‌شانسید و رد شدید... انگشت اشارش رو روی سینه خودش گذاشت و ادامه داد: - من اون خوش‌شانسی بودم!
  10. ساندویچ صد و یازده این بحث به قدری برای بازرس جذاب بود که وقتی صدای ترمز از بیرون خونه‌ش شنید، غافلگیر شد. فراموش کرده بود چه گندی زده! حالا دیگه نمی‌تونست به آسودگی چندلحظه قبل، توی چشم‌های نارسیس نگاه کنه. صدای کوبیدن مشت به در خونه، هم‌ضرب با ضربان قلبش، مدام بالا و بالاتر می‌رفت. نگاه نارسیس به قدری براش سنگین بود که سرش رو پایین انداخت. در نهایتِ کلنجار رفتن با خودش، به نارسیس نگاه کرد و درست یک ثانیه قبل از شکسته شدن در، لب زد: - متاسفم. نارسیس از روی مبل بلند شد. کلارا طوری نفس‌نفس‌ می‌زد که انگار کل مسیر رو برای رسیدن بهش دویده. مقابل هم قرار گرفتن. بازرس این صحنه رو با چشم‌های اشک‌بار کلارا و در آغوش گرفتنش متصور شده بود، نه با این شراره‌های آتیشی که داشت از مردمک‌هاش زبونه می‌کشید. نیک و ویلیام پشت سرش ایستاده یا قایم شده بودن. به نظر نمی‌رسید نارسیس ذره‌ای غافلگیر شده باشه، شاید هم در مخفی‌کردن احساساتش تبحر داشت؛ اما بازرس از یک چیز مطمئن بود. اینکه عنبیه‌های سرخ کلارا داشتن از شدت غضب می‌درخشیدن. - این‌همه مدت... اینجا بودی؟ لحن آرومش، بازرس رو وادار کرد جلو بره. نمی‌دونست اگه خون‌آشامی مثل کلارا تصمیم بگیره به نارسیس آسیب برسونه، چه کاری از دستش برمی‌اومد؛ اما این کاملا ناخوداگاه بود که نزدیک نارسیس ایستاد و سینه‌ش رو جلو داد. این‌بار فریاد زد: - با توام! چند روزه اینجا قایم شدی؟ حتی نیک هم می‌دونست که کلارا داره زیاده‌روی می‌کنه، اما به خوبی خبر داشت که هیچ چیز بین این دو نفر متعادل نیست. هم عشق و هم خشمشون، کشنده و خانمان‌سوز بود! سکوت نارسیس، به کلارا جسارت پیش‌روی داد. بازرس تا همین‌جا هم هزار مرتبه خودش رو لعنت کرده بود که می‌خواست به نظر خودش، کار درست رو انجام بده. کلارا انگشت سبابه‌ش رو مثل یه چاقو توی هوا تکون داد و توی صورت نارسیس فریاد زد: - تو هیچ می‌دونی چقدر دنبالت گشتم؟ می‌دونی تا کجاها پیش‌ رفتم؟ اصلا خبر داری این چند روز چی به من گذشته؟ حتی توی خواب هم بهت زنگ می‌زدم لعنتی! کلارا به نفس‌نفس افتاد. نیک برای اولین‌بار در طول عمرش، برای نارسیس احساس دلسوزی می‌کرد. نارسیس درباره هر چیزی هم که گناهکار بود، درباره کلارا اوضاع فرق داشت. دست‌هاش رو باز کرد و پوزخند بلندی زد: - معلومه که خبر نداری، از هیچ کوفتی خبر نداری. می‌دونی چرا؟ دو قدم باقی مونده رو پیمود، در فاصله‌ای که قادر بود حتی منافذ باز پوست نارسیس رو ببینه. با هر کلمه، انگشت اشارش رو روی سینه نارسیس فرود آورد: - چون برات مهم نیست چه بلایی سر اطرافیانت میاد، چون خودخواهی، تو فقط به خودت و خواسته‌های خودت اهمیت میدی! صدای کلارا از فریادهای متمادی، گرفته بود. سکوت با لذت، پا روی پا انداخت و به کلارا مجالی برای تازه کردن نفسش داد. لب‌های به‌هم دوخته و نگاه خالی نارسیس، کلارا رو دریده‌تر کرد؛ تا جایی که بگه: - غیر از مادرت، هیچ‌کس رو دوست نداش... یک طرف صورتش سوخت! صدای تیز سیلی‌ای که نارسیس به کلارا زد، توی گوش همه سوت کشید. رد انگشت‌های نارسیس روی پوست صورتش رد انداخت و کلارا با دهن نیمه‌باز و مردمک‌های لرزان، به دختر غریبه‌ مقابلش خیره شد.
  11. زندگی واسه من مزه شربت سرماخوردگی میده، تلخه ولی خوبت می‌کنه.
  12. عشقی که توی رمانت توصیفش کردی، دقیقا ازون عشق‌هاست که آدما واسه خودشون آرزو می‌کنن، ازینا که حتی یادشونم ابدیه:) 

    ولی دلم واسه مرکل می‌سوزههههه🫠

  13. کافه یاس قشنگ ازون رماناست که آدم موقع خوندنش، بی‌اینکه خودش بفهمه، یه لبخند ریز میاد رو صورتش:) مرسانا واقعا بلده چطور با وجود مشکلات، رنگ صورتی زندگیشو حفظ کنه🎀️🩷

  14. آخرین رمانی که خوندم، راز شبانه بود. یک رمان با قلم بی‌نظیر و حرفه‌ای. تو این رمان فقط ایده حرف اولو نمی‌زد، پردازش صحنه و احساسات هم درجه یک بود. یک رمان با سناریوی سایکو/مریض که باعث میشه بعد از تموم شدنش، دقیقه‌های طولانی به سقف خیره بشی و بارها اتفاقاتش رو مرور کنی. من رمان‌های معمایی خارجی زیادی خوندم و باورم نمیشه یه نویسنده ایرانی بتونه چنین شاهکاری خلق کنه. داستان از زبون دو نفر روایت میشه، شبانه و ریحان. شبانه دختریه که از دار دنیا فقط یه پسرخاله داره، پسرخاله‌ای که هم پدرش بوده هم مادرش و شبانه رو به دندون کشیده. همونقدر که این پسرخاله نگران شبانه‌ست، محدودش هم میکنه و در شروع رمان، شبانه برای اولین بار تصمیم می‌گیره برخلاف خواسته اون عمل کنه... توصیه می‌کنم اگه حال روحی مناسبی ندارید به هیچ وجه سراغ این رمان نرین، چون بدتر میشین.
  15. ساندویچ صد و ده از وقتی تماس رو قطع کرده بود، از پشیمونی به خودش می‌پیچید. خودش رو سرگرم رسیدگی به گنجشک نشون داد اما تمام وجودش گوش شده بود تا صدای ماشین نیک رو تشخیص بده. نارسیس همونطور که نگاه خالی و بی‌خبرش رو به دیوار روبرو دوخته بود، با صدای گرفته پرسید: - چی شده؟ بازرس سرجاش سیخ نشست، نارسیس متوجه ناخونک زدن نگاهش شده بود. دستی به پشت گردنش کشید و دنبال دروغ قابل‌باوری گشت. - می‌خواستم بپرسم... چی دوست داری بخوری؟ نارسیس بی‌حرکت باقی موند اما بازرس رو بی‌جواب نذاشت: - خون تو رو! بازرس گنجشک رو کنار دونه‌هایی که روی میز ریخته بود رها کرد. پوزخندی زد و گفت: - نیازی به تظاهر نیست نارسیس، من هویت واقعی تو رو می‌دونم. مو به تن نارسیس راست شد! بی‌احتیاطی کرده بود و راه برگشتی وجود نداشت. ترجیح داد از این بحث فرار کنه اما بازرس قصد عقب‌نشینی نداشت: - چرا وانمود می‌کنی یه خون‌آشامی؟ من دیدم چقدر از طعم خون بدت میاد، دیدم وقتی نور خورشید روی پوستت می‌تابه، چقدر احساس رهایی می‌کنی... وقفه‌ای انداخت و تیر آخر رو به سمت سنگر دفاعی نارسیس نشونه رفت: - من گرمای دست و تپش قلبت رو توی بیمارستان حس کردم گربه‌ وحشی. دست‌های نارسیس مشت شدن، به خودش لعنت فرستاد. از وجودِ بدردنخورش متنفر بود! مادرش خودش رو قربانی کرد تا نارسیس وارث همه‌چیز بشه، اما اون حتی نتونست در برابر یک مرد، از خودش و هویتش محافظت کنه. صدای بازرس آخرین صدا توی دنیا بود که نارسیس دوست داشت اون لحظه بشنوه، اما نمی‌تونست گوش‌هاش رو بگیره: - چرا با خودت این کارو می‌کنی؟ زنگ هشدار در صدای نارسیس به صدا دراومد: - بازرس! - آدام. این‌بار سر نارسیس به طرفش چرخید. بازرس شونه‌ای بالا انداخت و همونطور که دونه خوردن گنجشک مقابلش رو تماشا می‌کرد، گفت: - اخراج شدم، دیگه بازرس نیستم. نارسیس می‌دونست اخراج شدن بازرس، بی‌ربط به بلادبورن نبود؛ با وجود اینکه بازرس این رو به روش نیاورده بود، خودش رو گناهکار حس کرد. گفت: - از اولش نباید به یه قاتل کار می‌دادن. بازرس با صدای بلند خندید. نارسیس انتظار این واکنش رو نداشت، ازش چشم گرفت. بازرس بعد از یه مکث کوتاه، ازش پرسید: - چرا به خونه یه قاتل اومدی؟ - چرا نپرسیده منو به خونه‌ت راه دادی؟ این سوالی بود که نارسیس از بدو ورودش به خونه بازرس، در گوشه‌ای از ذهنش با خودش حمل می‌کرد. بازرس با بی‌قیدی گفت: - از داستانای غمگین خوشم نمیاد. بعد از گفتن این حرف، سیبک گلوی بازرس بالا و پایین شد. روح مادرش نظاره‌گر بود و فهمید که پسرش داره دروغ میگه.
×
×
  • اضافه کردن...