-
تعداد ارسال ها
1,295 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
53
هانیه پروین آخرین بار در روز آذر 6 برنده شده
هانیه پروین یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
دستاورد های هانیه پروین
-
رمان عبدالله از ملیکا ملازاده نویسنده اختصاصی انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
🌸✨ رمان عبدالله منتشر شد! ✨🌸 ╭───────────────╮ 🌷 عبــداللــــه 🌷 ✍🏻 نویسنده: ملیکـــا مــلازاده 📚 ژانر: اجتماعی | درام ╰───────────────╯ 💗 خلاصه رمان: 💐 مردی سنتی با زندگی قدیمی خود. مردی نه چندان مذهبی و نه روشنفکر. فردی بازاری که سعی میکند زندگی عادی داشته باشد اما سرنوشت و زمانه نمیگذارد... ❤️ ╭───────── 💌 ─────────╮ 📖 بخشی از رمان ╰───────── 💌 ─────────╯ آنا از خانواده شوهرش میپرسید: - آقا عبدالله کجا میره؟🖤 🌸━━━━━━━━━━━━━━━━━━🌸 📚برای دانلود رمان عبدالله اینجا کلیک کنید ! -
تلاشمو برای صبوری میکنم ولی قولی نمیدم😂❤️
-
درخواست انتشار رمان تپش قلب طهران|ستاره درخشن نیا، کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
عشقم دیدم درخواستتو جیگر نوبتت که بشه فایل زن فایلتونو آماده میکنه صبور باش❤️🔥- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست انتشار رمان ملکه اسواتنی | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
خسته نباشید جانم عسلم کار فایلشو انجام میدید لطفا @Asra_p- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 88 آهی کشیدم. طبیعی بود که به عنوان یک مرد بینقص، انتظارِ داشتنِ همسری شبیه به خودش را داشته باشد. اما فکر نمیکردم هیچ دکتر تغذیهای در دنیا وجود داشته باشد که در نسخه تجویزیاش، صبحانه را ممنوع کند. درباره کشورهایی مثل کره شمالی و سومالی مطمئن نبودم! - باشه، نیمرو هم نمیخورم. این را درحالی گفتم که با تمام وجود آرزو کردم عماد بیخیال سختگیری درباره سایز کمر من شود و اجازه بدهد یک صبحانه بخورم. خیال باطلی بیش نبود! مگر زمانی که گفت باید موهایم را طلایی کنم و من یک ماه تمام با او قهر کردم، کوتاه آمد؟ یا وقتی تمام کتانیهایی که خریده بودم را دور ریخت و از من خواست به کفسهای پاشنه پنج سانتی قانع شوم... او هیچ تصوری نداشت ساعتها راه رفتن با آن کفشهای پاشنهبلند، چه کمردردی به من تحمیل میکرد. اما تمام اینها به یک لبخند عماد میارزید! اگر قرار بود ناهار و شام هم نخورم، خب، نمیخوردم. هیچ کس با یک روز غذا نخوردن نمُرده است و هزاران زن، بیرونِ این در منتظر هستند تا شوهری مثل عماد داشته باشند تا برایش جان بدهند. چندکیلو وزن ناقابل که چیزی نیست. - عزیزم، مطمئن باش من صلاحتو میخوام! اجازه دادم دستم را ببوسد و لبخندش از پوست انگشتانم، به لبهایم کوچ کند. - میدونم. عماد به طرف در خروجی رفت و کفشهای قهوهای رنگی که انگار همین الان از جعبه بیرون کشیده بود را پوشید. هیچکس تصورش را هم نمیکرد که شوهرم این کفش را در سی روز گذشته، هرروز پوشیده است. دستگیره را پایین کشید و یک قدم به بیرون نگذاشته بود که به طرفم برگشت: - راستی... گوشیتو گذاشتم تو اتاق. به آنی در دلم ستارههای درخشانی از امید درخشید. عماد آنقدرها هم بیرحم نبود، میدانستم که نمیتواند نسبت به اشکهایم بیتفاوت باشد. دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و با اشتیاق، گونهاش را بوسیدم. - مرسی که منو بخشیدی! مرا از خودش جدا کرد و شانههایم را فشرد. - بدون گوشیت نمیتونی وقتِ آرایشگاه بگیری، برای همین امروز پیشت باشه. از دهان نیمه بازم، اکسیژن زیادی را به ریههایم فرستادم. - وقتِ... آرایشگاه؟! من قراره وقت آرایشگاه بگیرم؟ دستش را از من جدا کرد و با اخمی ظریف، جواب داد: - شوخی میکنی دیگه؟ سایه، ریشه موهات دراومده. باید رنگشون کنی! با کف دست، ضربه آرامی به پیشانیام زدم و نمایشی خندیدم. - آ...ها! راست میگی، ببخشید. یه لحظه یادم رفت. آهی کشید و سر تکان داد. سپس به سمت آسانسور رفت و دکمهاش را فشرد. نگاهی به ساعت کارتیهاش انداخت و بعد، آسانسور پیش پایش متوقف شد. بدون نگاه، آخرین هشدارش را قبل از سوار شدن به آسانسور داد: - برو تو لطفا! میخوای همه زن منو با این سر و وضع ببینن؟ وقت در آسانسور بسته شد، نفسی که نمیدانم چند وقت بود حبس کرده بودم را به بیرون فوت کردم و پلک بستم. برای چند ثانیه، همان جا ایستادم. در چهارچوب در واحدمان، وسط ساختمانی که نام من رویش نوشته شده بود. در ذهنم برنامه ریزی کردم که به آرایشگاه بروم و بعد، شام مفصلی هم بپزم. آن وقت شب که عماد به خانه آمد، میتوانم درخواست کلاس سوارکاریام را مطرح کنم.- 86 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 87 ردپای نور خورشید را روی چشمان بستهام احساس میکردم. پشت سرم، تشک تکان خورد و عماد از جایش بلند شد. موهای مرا که وانمود میکردم خوابم، بوسید. سپس از تخت جدا شد و از اتاق بیرون رفت. لای چشمهای بیخوابم را باز کردم. زیر ملحفه توی خودم جمع شدم. فقط چند دقیقه طول کشید تا تسلیم شوم و دل از تخت بکنم. نتوانستم بیشتر از این، در برابر گرسنگی مقاومت کنم. چشمهایم را مالیدم و بلندترین خمیازه عمرم را کشیدم. با یادآوری کره بادام زمینی که داخل یخچال داشتم، چشمهایم تا آخرین درجه گشاد شد. به اطراف چشم چرخاندم و عماد را در آشپزخانه ندیدم. یخچال سفیدی که عماد همیشه تاکید داشت با دستان کثیف لمسش نکنم را باز کردم و بین سبزی و بطری دوغ چشم چرخاندم. تا کمر در یخچال خم شدم و شیشه سس مایونز را کنار زدم اما خبری از کره نبود. ناخواسته لب گزیدم و دست به کمر زدم. - این کره کوفتی کجاست خدا! - انداختمش دور. شانههایم پرید! به سمتش برگشتم و بوی خوش عطر دریاییاش، معده خالیام را تحریک کرد. حق با روژان بود، عماد در کت و شلواری که بررای کار میپوشید، طور دیگری دلربا میشد. دست در جیب وارد آشپزخانه شد. - نمیبینی دیگه شلوارات تنت نمیشه؟ نگرانتم عزیزم. شانهام را نوازش کرد و گوشم را بوسید. در یخچال را بستم؛ نمیتوانستم بگویم دروغ میگوید. هر بار همراهِ کره بادام زمینی، مقدار زیادی مربای توت فرنگی میخوردم و همین هم باعث شده بود سایزم از سی و هشت، به چهل تغییر کند. شانهای بالا انداختم و موهای نامرتبم را خاراندم. - نیمرو میزنم. در یخچال را مجدد به سمت خودم کشیدم، اما باز نشد. به بالای سرم نگاه کردم؛ عماد دستش را روی یخچال گذاشته بود و مانع باز شدن آن بود. - یعنی نمیخوای رژیم بگیری؟ به سمتش برگشتم. حالا که دستش را بلند کرده بود و کت سرمهای رنگش کنار رفته بود، به راحتی میتوانستم برجستگیهای عضلانی شکمش را ببینم؛ همان چیزی که سالها برای ساختنش زمان صرف کرده بود. یک شکم شش تکه بی نقص که البته به عنوان همسرش میدانستم حذف قند از رژیم غذاییاش، نقش موثری در حفظ آنها داشت. - نیمرو که دیگه... - سایه! معترضانه نامم را صدا زد. در این مواقع، اصلا شبیه آن شوهر عاشقی نبود که پای سفره عقد به او بله گفتم و انگشت آغشته به عسلم را در دهانش گذاشتم. بازویش را لمس کردم، همان بازوی عضلانی که هر شب وقتی سرم را رویش میگذاشتم، احساس غرور میکردم. نگرانیاش را درک میکردم، اما... - فکر نکن ندیدم که چطور شیش تا کاپ کیک دزدیدی! اما هیچ. سرم را پایین میاندازم و اصلاحش میکنم: - پنج تا بود ولی به خدا همه رو بالا آوردم. سرم را کج میکنم تا شاید دلش به رحم بیاید و مرا با فقط یک تخم مرغ، تنها بگذارد. - یه جور میگی انگار مطمئنی که تا آخرین تیکهشو از بدنت خارج کردی!- 86 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
دخترا این ماه دلنوشته نمیره رو سایت. مهرماه منتشرشون میکنیم❤️- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 86 شنیدن این جمله، طوری زیر پایم را خالی کرد که برای چند لحظه، هیچ کلمهای به ذهنم نرسید و با دهان باز همان جا خشکم زد. عماد دکمه آخرش را بیتوجه به من باز کرد و لازم دید اضافه کند: - باید یاد بگیری درست ازش استفاده کنی. بالاخره به خودم آمدم. صداهای توی سرم روشن شد و قدم برداشتم. - یعنی چی؟ منظورت چیه؟! عماد به طرف حمام رفت و من هم پشت سرش پاهایم را روی زمین کشیدم. - من یک هفته قبل چی بهت گفتم؟ سرجایم ایستادم. عماد به طرف من برگشت و طره ای از موهایم را به پشت گوشم هدایت کرد. انگشت شستش را روی چانهام کشید و من صورتم را عقب کشیدم. - گفتم اگه میخوای روژانو دعوت کنی، شوهرشو دعوت نکن. نگفتم؟! لب برچیدم. آنقدر به خودش مسلط بود که موقع گفتن این جمله، ذرهای صدایش بالا نرفت. با آرامش عجیبی، تقلای مرا تماشا میکرد. لب برچیدم. - خودت میدونی روژان تنها دوس منه! بعدشم اصلا چطور میتونم بگم شوهرشو با خودش نیاره؟ - پس نباید دعوتش میکردی. ابروهای تیرهاش را بالا انداخت، انگار که همه چیز به روشنی روز بود و تنها کسی که این را متوجه نمیشد، من بودم. سعی کردم از قانعش کنم، با وجود اینکه قلبم همین حالایش هم به تندی میتپید و صدایش بین کلماتِ توی سرم وقفه میانداخت. - نمیشد! از استوری بقیه میفهمید مهمونی گرفتم و دعوتش نکردم، ناراحت میشد. عماد شانهای بالا انداخت و از من رو گرفت تا به طرف حمام برود. - پس خودت به جاش ناراحت میشی. لحظهای قبل از اینکه در حمام به طور کامل بسته شود، اشکها پشت چشمهایم صف بسته و آماده سقوط بودند. صدایم لرزید وقتی با نهایت عجز نالیدم: - خب ببخشید. اما عماد آن را نشنیده گرفت و متعاقبش، صدای باز شدن دوش به گوشم آمد. همان جا وسط اتاق نشستم و ضربهای با دست به پیشانیام زدم. روژان بهترین دوستم بود، اما واقعا ارزش ناراحتی و کدورت عماد را داشت؟ آنقدر آنجا نشستم تا اینکه صدای قطرات آب قطع شد. در حمام باز شد و عماد با حوله سیاهی که به دور کمرش میپیچید، بیرون آمد. بخار جمع شده داخل حمام، به آسودگی در فضای اتاق آزاد شد. اشکهایم را پاک کردم و بلند شدم. چهرهام در هم رفت، عضلات پایم حسابی گرفته بود. تمام ناراحتیام را در صورتم جا دادم: - عماد! گفتم ببخشید! از کمدش یک دست تیشرت و شلوارک سفید برداشت. - بهت گفتم از نگاههای مرتضی خوشم نمیاد سایه جان، اون وقت تو چی کار کردی؟ از لج من دعوتش کردی که نشون بدی حرف من، ذرهای برات اهمیت نداره. پلک زدم و سرم را به طرفین تکان دادم. - نه به خدا، اشتباه میکنی... سشوار را به برق زد و جلوی آینه ایستاد تا موهایش را خشک کند. صدایم را بالا بردم تا از صدای موتورِ سشوار پیشی بگیرم: - عشقم خب من به گوشیم نیاز دارم. صبح تا شب توی خونهم، حوصلم سر میره. بعدشم... بچه پنج شیش ساله نیستم که با گرفتن گوشیم تنبیهم میکنی... عماد؟ عماد میشنوی چی میگم؟ سشوار را خاموش کرد؛ نه برای اینکه به من جواب بدهد، آن را خاموش کرد چون دوست نداشت موهایش را خشکِ خشک کند. همیشه موهایش را نمدار نگهمیداشت. سرم را به دیوار تکیه زدم و تسلیم شدم. - لااقل بگو چند روز بعد گوشیمو بهم میدی؟ نگاهم نکرد. شلوارکش را پوشید و تیشرتش را از روی تخت برداشت. - چندمین اشتباهته؟ بازوهای برهنهام را بغل کردم و آهی کشیدم. - سی و یکمی. جوابم را گرفته بودم. تا سی و یک روز آینده، خبری از گوشی نبود. لعنتی! همین یک هفته قبل بود که آن را پس گرفته بودم. عماد به خاطر سالگرد ازدواجمان مهربان شده بود و چهار روز زودتر از موعد موقرر، گوشیام را به من برگرداند تا برای مراسم سالگرد آماده شوم. شب وقتی زیر حصار دستانش دراز کشیده بودم و عماد نفس نفس میزد، ذهن من هنوز درگیر بود. وقتی کنارم روی تخت افتاد و شقیقهام را بوسید، ملحفه را روی تنم بالا کشیدم. هیچ کدام اشاره نکردیم که من باز هم به ارضای جسمی نرسیدم؛ احتمالا برای سی و یکمین بار!- 86 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عه وا
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن hestia کرد
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن رمان ستیز مرگ و خاموشی | هستیا (طاهره شاهباز) کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 85 تحمل یکی از هزاران دعوای روژان و مرتضی را نداشتم؛ آن هم در مهمانی که این همه برایش هزینه کرده بودم. به عماد اشاره کردم تا میانجی گری کند. - داشت یادم میرفت روژان... دوست من یه پروژه عکاسی توی کیش داره که لقمه چب و چیلیه! منم تو رو بهش معرفی کردم. چی میگی؟ هستی یا نه؟ همین کافی بود تا روژان بیخیال شوهرش بشود و بحث را فراموش کند. خبر داشتم که اوضاع برای آن دو، خوب پیش نمیرود. مرتضی از کارخانه اخراج شده بود و روژان باید یک تنه با اجاره خانه و قسطهای وام ماشینشان سر و کله میزد. نمیدانم شوهرش چطور نتوانسته در این چهار ماه، کاری پیدا کند؛ در حالی که روژان از فشار کاری، تقریبا نامرئی شده بود! اگر به بهانه این جشن نبود، بعد از دو ماه هم قرار نبود دوستم را ببینم. ساعت نه شب بود که آخرین مهمان هم خانه را ترک کرد. حدس بزنید چه کسی بود که قصد دل کندن نداشت و به مبل چسبیده بود؟ البته که نیلوفر! خداحافظیاش را بیجواب گذاشتم و در را پشت سرش کوبیدم. به هر حال که مخاطب آن خداحافظی با چشمک، عماد بود و نه من. به سمت مبلها رفتم و کوسنها را پایین انداختم. با خستگی به اطراف نگاه کردم، یعنی ممکن بود جایی انداخته باشمش؟ من حتی توی یخچال و فریزر را هم نگاه کرده بودم. با کلافگی، همان جا وسط نشیمن، کفشهای پاشنه بلندم را از پا در آوردم. - عماد؟ زیپ لباسمو باز میکنی عشقم؟ از پشت سر به من نزدیک شد و زیپ لباسم را پایین کشید. بوسه گرمی روی شانه برهنهام کاشت که گرمایش تا نوک پایم پخش شد. لباس را همان جا روی زمین رها کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. - مرسی عزیزم. یکی یکی کشوهای کابینت را بیرون کشیدم. آن روز اصلا سمت کابینتها نرفته بودم. همه چی را بهجت خانم و دخترش مدیریت میکردند، با این وجود، جای دیگری نبود که نگشته باشم. کف سرامیکی آشپزخانه ولو شدم و نفسم را بلند، به بیرون فوت کردم. گردنم را خاراندم. میتوانستم قسم بودم که آخرین بار روی میز گذاشته بودمش، اما آنجا نبود. نه تنها آنجا، بلکه هیچ جای دیگری هم نبود. بلند شدم و به سمت اتاق خواب رفتم. در سفیدش را باز کردم و عماد را دیدم که داشت گره کراواتش را باز میکرد. به چهارچوب در تکیه زدم. - گوشی منو ندیدی؟ مطمئنم همین جا گذاشته بودمش، ولی نیست. جلوی آینه قدی ایستاده بود و حتی آینه هم به سختی میتوانست آن قد بلند را در خود جا بدهد. کراواتش را باز کرد و سراغ دکمههای پیراهن سفیدش رفت. بدونه درنگ جواب داد: - من برش داشتم.- 86 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 84 سیفون را کشیدم و با دستمال، گوشه دهانم را تمیز کردم. در دستشویی را که باز کردم، عماد درست پشت آن ایستاده بود. - اینجایی عزیزم؟ لبخند بزرگی به او زدم و بازویش را گرفتم. خم شد و گوشه دامنم را در مشتش جمع کرد تا بتوانم همپایش راه بروم. - هدیهتو دوست داشتی؟ آهنگ آرامی در حال پخش بود که معنایش را نمیفهمیدم؛ ولی حتم داشتم که عماد میفهمد، او استعداد عجیبی در یادگیری زبان داشت و زبان فرانسوی، فقط یکی از آنها بود. به صورتش که صبح با دستهای خودم شیوش کرده بودم نگاه کردم و پرسیدم: - کدومشو؟! او هدایای بسیاری به من داده بود. از یک هفته قبل، هر شب با هدیهای به خانه میآمد و میگفت هدیه سالگردی ازدواجمان است؛ امروز هم که... عماد با چشمهای مشتاقش، نگاهم را تلافی کرد: - کدومشو بیشتر دوست داشتی؟ فکر کردن نمیخواست، هر هفت هدیهام منحصر بفرد بودند اما قلب من، گرو یکیشان بود. - ماهگونو. عماد سر تکان داد. - حدس میزدم. با هیجان، فشار دستم روی بازویش را بیشتر کردم. - میشه از فردا کلاس سوارکاریمو شروع کنم؟ پیش از اینکه عماد فرصت کند جواب بدهد، صدای بلند روژان بینمون فاصله انداخت. - نیگا چه جیک تو جیکن! بابا مثلا مهمون دعوت کردید. رو به همسرش کرد و لب برچید: - حس میکنم نادیده گرفته شدم! شوهرش بلند خندید و دندانهای زردش خبر از این داد که بر خلاف دعواهایش با روژان، هنوز موفق نشده سیگار را ترک کند. دستش را روی شانه روژان انداخت. - خودم پیشمرگت میشم عشق من! ول کن این اردکای عاشقو... اخم ظریفم، خط بطلانی روی لبخندم کشید: - اون مرغ نبود؟ به سمت من برگشت و خیره نگاهم کرد. نگاهش آنقدر طولانی شد که حس کردم برهنه در مقابلش ایستادهام، رو گرفتم. عماد دستهایش را در جیبش فرو کرد، دستهایی که حس میکردم بهشان برای پوشاندن خودم در برابر نگاه شوهر روژان، نیاز داشتم. - حالا فرقیم نداه سایه جون، سخت نگیر! چهره روژان در هم شد. دست شوهرش را پس زد و از او فاصله گرفت: - کلا ده دقیقه هم نشد ولت کردم به حال خودت مرتضی، بو گوه گرفتی انقدر خوردی!- 86 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 83 چند ماه قبل سایه بازویش را چنگ زدم؛ طوری که به همه مهمانها بفهمانم او فقط همسر من است و همین گونه هم باقی خواهد ماند، درست مثل تمامِ این چهار سال. لبخند بزرگی میزنم تا ابعاد خوشبختیام را با دندانهای مرواریدیام نشان بدهم. دستِ عماد دور کمرم محکمتر میشود و مرا یک قدم بیشتر به سمت خودش میکشید. روژان همینطور که از چشمی دوربین ما را زیر نظر داشت، لبهای پوشیده شده با رژلب قرمز رنگش را به لبخندی نرم مجلل کرد. دستش را بالا آورد: - همینطوری عالیه... تکون نخورید! یک، دو، سه. صدای چیک دوربین سونی گران قیمتش، اجازه میدهد بالاخره پلک بزنم. با وجود مژههای سنگین شده از ریملم، عذاب بود. دست عماد از دور کمرم شل شد و من برای دیدن عکسهایمان به سمت روژان رفتم. همینطور که موهای فندوقی کوتاهش را پشت گوشش میزد، دوربین را به سمتم گرفت: - خدای من، عالی شده! انگار همین الان از مجله مُد بیرون اومدید. چشم ریز میکنم تا با دقت عکسها را که روژان داشت یکی یکی ردشان میکرد، ببینم. با غرور چانهام را بالا دادم و از روژان تشکر کردم. با هیجان لب پایینش را گاز گرفت که باعث شد انتهای دو دندان خرگوشیاش، لکه صورتی بگیرند. - وای! مرسی که گذاشتی تو پیجم پستشون کنم. چشمهایم را با نهایت تواضع بستم و لبخند نرمی زدم که برای نمایان کردن چال گونهام کافی بود. - خواهش میکنم خوشگلم. - مطمئنم پر بازدیدترین پست پیجم میشه، وای! در این مورد شکی نداشتم؛ با این وجود، چیزی نگفتم که روژان آن را حمل بر خودستایی بکند و بعد هم چهرهاش را کج و کوله کند. زیر چشمی دنبال شوهرم گشتم؛ پیدا کردنش با وجود قهقهههای نیلوفر، کار آسانی بود. چشمهایم را در حدقه چرخاندم. مجبور بود آن لباس تنگ تمامپولک را بپوشد؟ با آن رنگ قرمزش، حتی از منی که صاحب این محلس بودم هم توجه بیشتری جلب میکرد. نیلوفر بار دیگر خندید و در این حین، به بازوی عماد، ضربهای نمایشی زد. دخترک خودنما! - میگم سایه... سرم را به سمت روژان چرخاندم که روی آخرین عکس من و عماد، زوم کرده بود. بخواهم دقیقتر بگویم؛ روی صورت من زوم کرده بود. با ناخن بلندش روی دوربین تَقتق کرد: - فکر کنم این چروکا نیاز به بوتاکس دارن. سرم را جلوتر بردم و بله، حق با روژان بود. گوشه هر چشمم سه چروک عمیق داشت که باعث شده بود کانسیلر خوب رویش نشیند. حالا که او اشاره میکرد، دیگر عکسهایمان را دوست نداشتم. روژان سقلمهای به من زد و با خنده اضافه کرد: - مطمئنم دخترای زیادی دور عماد بال بال میزنن، میدونو واسشون خالی نکن؛ میگیری که؟ دوباره به عماد و نیلوفر نگاه کردم. هنوز هم نمیفهمم چه لزومی داشت دخترخالهاش را برای سالگرد ازدواجمان دعوت کند. با این وجود، عماد هیچوقت مرزها را زیر پا نمیگذاشت و هر چه کِرم بود، از همین نیلوفر ریخته میشد. با صدای خفه، حرف روژان را تایید کردم اما او دیگر کنارم نایستاده بود. سر چرخاندم؛ هیچ کس حواسش به من نبود. به سمت کاپ کیکها رفتم و پنج تایشان را توی مشتم جا دادم. با قدمهای کوتاه ولی سریع، به سمت دستشویی رفتم. حرکت با این دامن شیری دنبالهدار به هیچ عنوان آسان نبود. اما وقتی برای اولین بار آن را پوشیدم و برق نگاه عماد را دیدم، نتونستم بیخیالش شوم. در دستشویی را از داخل قفل کردم و یکی یکی کاپ کیکها را توی دهنم جا دادم. با لذت چشم بستم و جویدمشان، خدای من! اینها باید جادویی باشند وگرنه این همه خوشمزگی، چه دلیل دیگری میتواند داشته باشد؟ یک چشمم به آینه بود و چشم دیگرم به دستگیره که مبادا چرخیده شود. وقتی پنجمین کاپ کیک از گلویم پایین رفت، نفس عمیقی کشیدم. انگشت را در دهانم فرو کردم و به انتهای گلویم رساندم. با اولین عوق، روی توالت خم شدم و تمام آن کاپ کیکها را بالا آوردم. موهای بلند طلایی رنگ را بالای سرم جمع کرده بودم و مزاحمم نمیشدند.- 86 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست انتشار رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
عالیه. خدا قوت اسرا جان- 6 پاسخ
-
- 2
-