-
تعداد ارسال ها
18 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های fatwi._.83_
-
fatwi._.83_ عکس نمایه خود را تغییر داد
-
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۱۱ ـ شاید. یه ثانیه سکوت. بعد آروم اضافه کرد: ـ ولی تو زیادی انکار میکنی، خانم اصلانی. لعنتی. چرا اسممو اینجوری میگه؟ نگامو ازش گرفتم. ـ برو داخل. مهمونی برای توئه. آروم گفت: ـ نه. ـ چرا؟ چشم ازم برنداشت. ـ چون یه نفر اینجاست که حوصله امو بیشتر از مهمونی سر میبره. قلبم ایستاد. یعنی چی؟ اخم کردم. ـ پس چرا هنوز وایسادی؟ یه قدم دیگه نزدیک شد. الان فقط چند سانت فاصله بود. ـ چون اون یه نفر… هنوز فرار نکرده. نفس تو سینم حبس شد. و دقیقاً همون لحظه فهمیدم… مشکل من این نیست که ازش متنفرم. مشکل اینه که نمیدونم چقدر نیستم نفس تو سینهم حبس شده بود. چرا اینقدر نزدیک وایساده؟ چرا اینقدر آروم حرف میزنه؟ چرا هر بار که جدی میشه، دلم میلرزه؟ لعنتی آرام جمع کن خودتو. یه قدم عقب رفتم. ـ فکر نکن چون قدت بلنده میتونی منو تحت تأثیر بذاری. ابروش رفت بالا. اون اخم نصفهی همیشگیش نشست رو صورتش. ـ تحت تأثیر؟ لبخند زدم. زورکی، ولی محکم. ـ آره. زیادی مطمئنی از خودت. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. اون نگاهش… نه تمسخر بود، نه لجبازی. یه چیز دیگه بود. یه چیزی که اعصابمو به هم میریخت. آروم گفت: ـ اگه مطمئن نبودم، الان اینجا وای نمیستادم. قلبم یه ضربه بد زد. ـ وایستادی چون بقیه حوصلتو سر بردن. ـ نه. این «نه» رو طوری گفت که انگار چیزی رو قطع کرد. ـ وایستادم چون تو اومدی. لعنتی. نمیدونستم چی بگم. چشمامو ازش گرفتم و به شهر خیره شدم. ـ زیادی خیالپردازی میکنی ارسلان. صدای قدمهاش نزدیکتر شد. کنارم ایستاد، نه روبهروم. کنارم. جوری که شونههامون تقریباً مماس بود. ـ تو از من متنفری، نه؟ گلوم خشک شد. ـ کاملاً. ـ پس چرا وقتی نیستم، دنبالم میگردی؟ خشکم زد. برگشتم سمتش. ـ من دنبال تو نگشتم! لبخند کجش برگشت. ـ اسممو از کی پرسیدی پس؟ اوووف ارغوان دهنت سرویس. ـ اتفاقی بود. ـ آره… حتماً. دستمو مشت کردم. ـ تو زیادی اعتمادبهنفس داری. خم شد یه ذره سمتم. ـ و تو زیادی دروغ میگی. نفسش خورد به صورتم. قلبم داشت دیوونه وار میزد. ـ من ازت متنفرم. آروم گفت: ـ بگو ـ گفتم ـ نه… اینجوری نه. نگاهش مستقیم رفت تو چشمام. ـ وقتی داری میلرزی، نمیتونی بگی متنفرم. قلبم فرو ریخت. لرزیدم؟ نه… نه من نلرزیدم. دستم ناخودآگاه رفت سمت بازوش که هلش بدم عقب. ولی… به جای هل دادن، انگشتام یه لحظه روش موند. گرم بود. خیلی. اونم متوجه شد. چشمش افتاد به دستم. بعد دوباره برگشت تو چشمام. خیلی آروم گفت: ـ ببین… اینو میگم بعد دیگه اذیتت نمیکنم. قلبم داشت از سینم میزد بیرون. ـ چی؟ یه مکث کوتاه. ـ منم ازت متنفر نیستم. دنیا یه ثانیه ساکت شد. صداهای مهمونی محو شد. فقط من بودم و اون. و این جملهای که بیشتر از هر اعترافی خطرناک بود. بلعیدم. ـ مهم نیست. صدام دیگه اونقدر محکم نبود. یه نسیم خنک بینمون پیچید. اون عقب رفت یه قدم و همین که خواست برگرده داخل… دلم یهو فرو ریخت. بیاختیار صداش زدم: ـ ارسلان. ایستاد. برنگشت، فقط مکث کرد. نمیدونستم چی میخوام بگم. ولی یه چیز رو فهمیدم. من ازش متنفر نبودم. و این بدترین قسمت ماجرا بود. -
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۱۰ ولی چرا دستش هنوز دور گردنم حس میشد؟ چرا وقتی بغلش کردم… دلم نمیخواست ولش کنم؟ دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنم. ـ دیوونه شدی ارسلان؟ صدای موزیک از داخل ضعیفتر شده بود. چند ثانیه بعد، در پشت سرم باز شد. فهمیدم کیه بدون اینکه برگردم. نویان بود. کنارم ایستاد. چیزی نگفت اول. بعد آروم گفت: ـ رفت؟ ـ آره. ـ چی گفتی بهش؟ یه نفس عمیق کشیدم. ـ هیچی… همون حرفای همیشگی. نویان خندید. ـ یعنی لجبازی؟ ـ یعنی واقعیت. چند لحظه سکوت شد. بعد نویان آهسته گفت: ـ ارسلان… ـ هوم؟ ـ اون دختر با بقیه فرق داره. ابرو بالا انداختم. ـ همه فرق دارن. ـ نه. تو خودتم میفهمی. جواب ندادم. چون میفمیدم. ولی نمیخواستم بپذیرم. دستمو تو جیبم بردم. ـ من و اون؟ محاله. نویان شونه بالا انداخت. ـ باشه… محاله. ولی لحنش یعنی «خودت میدونی داری دروغ میگی». باد خنکتر شد. چشمامو بستم. تصویرش هنوز بود. وقتی گفت ازت متنفرم… وقتی دستش دور گردنم بود… وقتی نفسش نزدیک صورتم میخورد… لعنتی. یه قدم از نرده فاصله گرفتم. ـ بریم داخل. نویان گفت: ـ هنوز یه چیزی تو ذهنت مونده. ـ چی؟ ـ اون رقص. لبخند زدم، ولی زورکی. ـ فقط یه رقص بود. نویان زیر لب گفت: ـ آره… فقط یه رقص. اما من خودم میدونستم. این «فقط» دروغ بزرگیه _بریم یه دور بزنیم، باد بخوره تو مغزت شاید روشن شی! گفتم: باشه،بریم سوار ماشین شدیم، پدال گاز زیر پام له شد، با سرعت زدم بیرون. اینقدر تند میرفتم نمیدونستم اصن حالم رو خب طبق معمول من عادت دارم تند برم ولی نمیدونم امشب چم بود یهو نویان گفت:پلشت یکمآرومتربرو این چه طرز رانندگیه!؟ ولی من نه حوصله داشتم نه تمرکز... یهو محکم فرمون رو گرفتم، زدم کنار. پیاده شدم، دستمو کشیدم تو موهام، سرمو به ماشین تکیه دادم... اه لعنتی... چم شده آخه؟ نویان هم اومد کنارم. _چته؟ یه ساعته انگار با خودت درگیری، از اون رقصه آره؟ با آرام؟ یه آه کشیدم. _آره... نگام کرد، یه لبخند نصفه زد، بعد کوبید رو شونم: _عاشق شدی داداش ! اوهووو چه حالیییی... رسماً زدی تو خاکی! با اخم برگشتم سمتش. وایسا ببینم چی گفتی؟! عشق؟ من؟! با اون؟! برو بابا جمع کن این مزخرفاتو. من و اون؟ سایه همو با تیر میزنیم ما! _ خُب از تیر به عشق یه پله فاصلست فقط! _دهنتو ببند نویان! من فقط قاطیم... حس دارم، ولی عشق نیست، فقط مغزم هنگ کرده! نویان با خنده گفت_آره خب آره... مغزتم عاشق شده، واسه همین هنگ کرده! پاشو پسر، بریم بام تهران، یه سیگار و اسپرسو بزنیم شاید فرجی شد! لبخند کج زدم. بزن بریم... پاتوق خلهای شکست خورده، یا در شرف شکست. اونجا آروم میگیرم. سوار شدیم... ولی با خودم گفتم: «اگه این اسمش عشق نیست، پس چرا وقتی بغلش کردم، دلم میخواست زمان وایسته؟ چرا هنوز عطرش تو دماغمه؟ نه بابا... من فقط قاطیام... فقط یه اشتباهه... فقط...» رسیدیم بام تهران. هوا خنکتر بود. مغزم انگار یه ذره نفس کشید. رفتیم نشستیم لب سکو. نگاهم افتاد به چراغهای پایین شهر… و باز یاد اون رقص افتادم. یاد نگاهش… یاد پاش که روی پام بود… یاد اون «هردو». لبخند کوچیکی ناخودآگاه نشست روی لبم. لعنتی… این دختره با اینکه میزنه به سیم آخر، عجیــب تو ذهنم مونده. از بچگی هم که کارد و پنیر بودیم. البته مقصر خودم بودم… هیچی بهش نمیدادم بازی کنه. بچه بود دیگه، قاطی میکرد. یه نفس عمیق کشیدم. هنوز تو فکراین بودم که نویان زد پس کلم. ـ هوی پسر! به چی لبخند ملیح میزنی؟ بگو ما هم بدونیم. خندیدم. ـ هیچی بابا… یه خاطره اومد تو ذهنم. دوتا سیگار درآورد. روشن کردیم. واقعاً سبک شدم. چند دقیقه ساکت بودیم. بعد نویان رفت دوتا اسپرسو گرفت، برگشت و کنارم نشست. یه قلپ خورد و گفت: ـ راستی… تو رفتی گوشی بیاری، چی شد که یه ساعت رفتی زیر خاک؟ یه ابرو بالا انداختم. ـ یه قصهست… فقط اینو بدون که بغل یه نفر بیدار شدم. خدا رحم کرد بیدار نشده بود، وگرنه الان جنازم اینجا بود. نویان خندید. ـ چطور؟ کی بود مگه؟ نیشخند زدم. ـ خب به نظرت کی میتونه باشه؟ گربه وحشی دیگه. هر دو خندیدیم. ولی ته دلم هنوز یه چیزی قلقلک میداد. یه چیزی بین قلبم و مغزم قایم شده بود. اسمشو نمیدونستم… ولی حسشو خیلی خوب میشناختم. نشستم و به چراغهای شهر خیره شدم. باد شب خورد به صورتم. با خودم گفتم: «اگه این اسمش عشق نیست…» پس چرا وقتی بغلش کردم، دلم میخواست زمان وایسته؟ چرا هنوز عطرش تو دماغمه؟ نه بابا… من فقط قاطیام. فقط یه اشتباهه… فقط… سیگار بین انگشتام بود… ولی زیاد نکشیدم. دودش بیشتر از اینکه آرومم کنه، فکرمو شلوغتر میکرد. چشم دوختم به چراغهای شهر پایین. -
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۹ نفسم داشت بند میومد… ولی دروغ چرا؟ بد نبود. حتی یه ذره خوب بود. ولی نه! آرام غلط کردی! چرا باید خوش بگذره؟ جمع کن خودتو! از این حس که اسمشو نمیدونم… «کس نمیدونه این دل دیوونه…» وقتی آهنگ تموم شد، همه محکم دست زدن. انگار یکی یهو دکمهی «واقعیت» رو زد. سریع خودمو ازش جدا کردم و تقریباً دویدم بیرون. چرا انقدر نفسنفس میزنم؟ چرا قلبم اونطوری میزد؟ داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای پشت سرم گفت: خوبی؟ برگشتم. ماهی بود. گفتم آره خوبم… فقط نمیدونم چرا نفسم گرفته بود، قلبم داشت درمیومد وقتی با اون گاو رقصیدم! ماهی خندید. گفت الهی بمیرم… بچم عاشق شده! گفتم کمتر زر بزن! کجا عشق؟ چه عشقی؟! ما فقط کارد و پنیریم. از هم متنفریم. اونوقت تو اینو میگی؟ لبخند مرموزی زد. گفت عشق همیشه از دل نفرت شروع میشه، گلم. _خفه میشی؟ رفتم داخل، اونم پشت سرم اومد و گفت از من گفتن بود… من که میگم عاشقی! اصلاً توجه نکردم. نمیخواستم بدونم. نمیخواستم باور کنم. اما… چرا هنوزم قلبم اینجوری میزنه؟ نمیخواستم برگردم تو سالن. هوای بیرون خنکتر بود، ولی انگار نفس من هنوز تنظیم نشده بود. دستمو گذاشتم روی سینم. آروم باش… فقط یه رقص بود. یه رقص مسخره با یه پسر لجبازِ خودشیفته. همین. صدای خنده از داخل میومد. نورای رنگی از پنجره میزد بیرون. ولی من انگار هنوز وسط همون آهنگ گیر کرده بودم. هنوز حس دستش دور کمرم مونده بود. هنوز اون نگاه لعنتیش جلو چشمم بود. چرا اونجوری نگام میکرد؟ نه… مهم نیست. اصلاً به من چه که چرا نگام میکنه؟! داشتم خودمو قانع میکردم که یه صدای آشنا از پشت سرم گفت: ـ فرار کردن کار قشنگی نیستا. چشمامو بستم. نه. نه. نه. الان وقتش نیست. برگشتم. خودش بود. با همون نگاه نیمهخندان، نیمهجدی. دستاش تو جیبش. انگار نه انگار ده دقیقه پیش داشت حرصمو درمیآورد. گفتم: ـ کی فرار کرده؟ هوا خفه بود، اومدم نفس بکشم. یه قدم نزدیکتر شد. ـ آره، دیدم خیلی نفس کم آوردی. اخم کردم. ـ زیادی حرف نزن کروکودیل. لبخند کجش عمیقتر شد. ـ هنوزم ضربان قلبت بالاست؟ لعنتی. از کجا فهمید؟ دستمو محکمتر روی سینم فشار دادم. ـ به تو ربطی نداره. یه لحظه جدی شد. جدیِ جدی. اون مدل که کمتر دیده بودم. ـ چرا انقدر میترسی؟ خشکم زد. ـ از چی بترسم؟ آروم گفت: ـ از اینکه یه لحظه بدت نیومد. قلبم یه تقهی بد زد. ـ توهم نزن لطفاً. خواست چیزی بگه که سریع پریدم وسط حرفش: ـ فکر کردی چون دستمو دور گردنت انداختم یعنی چی؟ مجبور بودم! نمیخواستم ضایع بشم. چند ثانیه فقط نگام کرد. بدون خنده. بدون شیطنت. ـ منم مجبور نبودم بیام دنبالت. چی؟ حرفشو ادامه داد: ـ میتونستم بذارم با همون یارو برقصی. یه چیزی تو دلم پیچ خورد. ناراحتی؟ حسادت؟ نمیدونم. گفتم: ـ خب میذاشتی. ـ نمیخواستم. همین دو کلمه رو جوری گفت که انگار وزن داشتن. سنگین. جدی. نگاهم لرزید. سریع صورتمو برگردوندم سمت خیابون. ـ من ازت متنفرم ارسلان. آرومتر از همیشه گفت: ـ دروغ گفتن به خودت سخت نیست؟ سکوت کردم. چون اگه یه کلمه دیگه میگفتم… شاید دیگه نمیتونستم انکار کنم. چند لحظه کنار هم ایستادیم. نه دعوا، نه کلکل. فقط سکوت و صدای موزیک ضعیفی که از داخل میومد. بعد یهو گفتم: ـ برو داخل. مامانت دنبالت میگرده. ـ تو چی؟ شونه بالا انداختم. ـ میام. چند ثانیه مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگه. بعد آهسته برگشت و رفت داخل. و من موندم. با یه قلبی که دیگه بهونه قبول نمیکرد. آرام… نکنه واقعاً یه لحظه بدت نیومده بود؟ هوف. بدبخت شدم ارسلان♡ پاهام هنوز داغ بود... قلبم داشت در میاومد، لعنتی مگه جنگ بود؟ یه رقص معمولی با اون فسقلی چی به سرم آورد آخه؟ اون چشماش... اون نگاهش... نه نه، گمشو بابا، نذار فیلم هندی شه برات! برگشت و رفت داخل. چند ثانیه همونجا ایستادم. باد خنک شب خورد به صورتم. دستمو کشیدم تو موهام. ـ هوف… لعنتی. دست از سرم برنمیداشت. اون نگاهش… اون اخم کوچیکش… اون وقتی گفت ازت متنفرم… انگار یه چیزی پشتش قایم بود. چرا حس میکردم وقتی گفت متنفرم، صداش یه ذره لرزید؟ نه. ارسلان جمع کن خودتو. چند قدم رفتم سمت نردهها و به چراغهای پایین شهر نگاه کردم. از بچگی عادت داشتم وقتی مغزم شلوغ میشد،به چیزی زل میزدم ولی امشب هیچی جواب نمیداد. یه رقص ساده… با یه دختر لجباز که ازم متنفره. لبخند کجی نشست رو لبم. متنفره… آره. -
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۸ و بعد دیدمش. آرام. یه گوشه ایستاده بود، با یه برق خاص توی چشماش نگام میکرد. نه خندهی مسخرهکننده… نه نگاه معمولی… یه چیزی بین افتخار و شیطنت. دلم یه جوری قنج رفت. چرا خوشحال شدم؟ که چی مثلاً نگام کنه؟! مگه مهمه برام؟! همین که چشم تو چشم شدیم، یهو نگاهشو دزدید. موهاشو پشت گوشش زد و رفت سمت دخترا. و من… احمقانه وسط سالن وایساده بودم و فقط یه چیز تو ذهنم میچرخید: اون نگاه… یعنی چی؟ همین که دیدم یه پسره رفته سمت آرام و داره با لبخند چندشآورش بهش پیشنهاد رقص میده، یه چیزی تو وجودم جوشید. بدون فکر رفتم جلو، دست آرامو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و خیلی خونسرد رو به طرف گفتم قبلاً قول این رقصو به من داده، جناب محترم. حتی صبر نکردم جوابشو بشنوم؛ مستقیم بردمش سمت پیست. همین که رسیدیم وسط جمعیت، آرام دستشو کشید و با حرص گفت دیوونه شدی؟ دستمو ول کن! منم که کرمم گرفته بود لج کنم، خم شدم سمتش و آروم گفتم ول نکنم چی میشه؟ نکنه میخواستی با اون بیسروپا برقصی؟ با اخم گفت به تو چه! اصلاً نمیخوام برقصم، ولم کن. نگاه کوتاهی به اطراف انداختم؛ چند نفر داشتن زل میزدن. زیر لب گفتم زشته، همه دارن نگاه میکنن. با لجبازی گفت بدرک… ازت متنفرم! خندم گرفت. همونجوری که دستمو دور کمرش میانداختم و میکشیدمش نزدیکتر، گفتم همچنین عزیزم. حرصش بیشتر شد، دستاشو حلقه کرد دور گردنم که تعادلشو نگه داره و زیر لب غر زد ایشالا حناق بیستوچهار بگیری! خم شدم نزدیک گوشش و گفتم با خودت حرف میزنی؟ گفت خفه شو ببند گاراژ رو! خندیدم و آروم گفتم خودت خفه شو موش کوچولو. سریع جواب داد موش کوچولو خودتی کروکودیل! گفتم الان دقیقاً چی شدم؟ همون لحظه پاشو کوبید رو پام و گفت هردو! از درد صورتم جمع شد ولی برای تلافی، فشار دستمو پشت کمرش بیشتر کردم. گفت آخ وحشی! پوزخند زدم گفتم اول تو شروع کردی، در ضمن این لقبها مال خودته. خواست جواب بده که یهو یکی از دستاشو ول کردم، چرخوندمش یه دور، موهاش تو هوا تاب خورد و وقتی برگشت، مستقیم افتاد تو بغلم. اون لحظه دیگه خبری از کلکل نبود. فقط نفسهای نزدیک، ضربان تند، و نورای رنگی که رو صورتش میافتاد. آهنگ سامی بیگی تو سالن پیچیده بود و صداش تو گوشمون میچرخید: «تو دلم همیشه هستی…» آرام دیگه چیزی نگفت. فقط سرشو یه ذره نزدیکتر آورد. منم بیاراده محکمتر نگهش داشتم. انگار وسط اون همه شلوغی، فقط ما دوتا بودیم… من و دختری که ادعا میکرد ازم متنفره، ولی دستاش هنوز دور گردنم قفل بود ♡آرام♡ آخ سرم… عجب تیر کشید. هنوزم گیج میرفت. چشمامو باز کردم، چند ثانیه طول کشید تصویر واضح شه. بعد یهو فهمیدم کجام… تو اتاق ارسلان! واقعاً؟! اتاقش قشنگ بود، مرتبتر از چیزی که فکر میکردم. یه حس خاصی داشت… ولی الان حالشو نداشتم توصیف کنم. شاید بعداً دقیقتر گفتم. از اتاق زدم بیرون. صداش میومد. داشت حرف میزد… همونجایی که درباره مامانو باباش گفت لعنتی… اشکم دراومد. بیشعور، خیلی قشنگ گفت. همون لحظه دیدم زل زده بهم. قلبم یه تقه زد. سریع نگاهمو دزدیدم. واییی من چرا اینجوری میشم آخه؟! هنوز تو فکر بودم که یه پسر اومد سمتمون، با اون قیافهی پررو پیشنهاد رقص میداد. تا خواستم یه «نه» محکم بگم و جمعش کنم، یهو ارسلان از ناکجا آباد سبز شد. انگار تنها ناجی کره زمینه! پسره واقعاً گاوه… یعنی من خودم نمیتونستم جوابشو بدم؟! قبل از اینکه حتی واکنش نشون بدم، دستشو انداخت دور کمرم و کشیدم سمت پیست. برای اینکه ضایع نشم، مجبور شدم دستمو حلقه کنم دور گردنش. نمیدونم چرا قلبم داشت میزد بیرون… هوففف! گفتم دیوونه شدی؟ دستمو ول کن! با اون قیافهی پررویش گفت ول نکنم چی میشه؟ واقعاً لجبازه. انگار کیف میکنه منو حرص بده. پرسید نکنه میخواستی با اون بیسروپا برقصی؟ گفتم به تو چه؟ من اصلاً نمیخواستم برقصم! ولم کن! خودم میشستمش! _زشته، همه دارن نگاه میکنن. _خب به درک! نمیفهمی نمیخوام؟! ای خدا… ازت متنفرم! خندید و گفت همچنین عزیزم! وای که چقدر رو مخه. ناچاری دستم دور گردنش بود و زیر لب ورد میخوندم ایشالا حناق بگیری! اونم هی نزدیکتر میشد، انگار عمداً فاصله رو کم میکرد. کلکلمون ادامه داشت که یهو تصمیم گرفتم گوش بدم به موزیک… صدای سامی بیگی تو سالن پیچید: «تو دلم همیشه هستی… پیش روم اگه نباشی…» قلبم میزد. محکم. بیوقفه. حس خوب بود یا استرس؟ نمیدونم. داشتم از خودم فرار میکردم. از نگاهش. از نزدیکیش. یهو خم شد گفت چطوره رقص تو بغل من؟ عشق میکنیها! گفتم اوق، آره خیلی! یه چشمغرهی درستحسابی هم رفتم. خندید، فشار دستش دورم بیشتر شد. گفت آره مشخصه! -
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۷ نمیدونم چی شد که بی هیچ حرفی، نشستم کنارش. نه به زور، نه با اجبار... یه چیزی ته دلم نمیذاشت ولش کنم. حسی که نمیدونستم چیه... فقط نشستم کنارش و نگاهش کردم برای یه لحظه چه ناز شده وجدانم گفت_خاک ت سرت دختره رو خوردی وجی جان تو دوباره پیدات شد برو جون مادرت من اصلا حوصله ندارم همینجور با جدان عزیز کل کل می کردم که خودمم خوابم برد بعد یهو بیدار شدم، دیدم اوه اوه چقدر خوابیدم! آرامم که بغلم کرده بود، خداروشکر بیدار نشده، وگرنه مستی از سرش میپرید، یه توپ غر میکوبید بهم! گفتم بزنم به چاک که غرغراشو نشنوم. سریع پاشدم، یه دستی به مو و صورتم کشیدم، رفتم پایین. یهو نویان اومد با کف دست زد پس کلم: ـ رفتی گوشی بیاری یا رفتی بخری؟ کدوم قبرستونی بودی؟ گفتم: ـ هیچی داش، مفصله گفت: ـ خب پاشو بیا پایین، ملت اومدن تو رو ببینن ناسلامتی! تو راه با نویان در حال حرف زدن بودیم که چشمم افتاد به آراز. آراز رو خوب یادم بود. پسر خاله آیداست، خیلی باحاله، از بچگی همبازی بودیم. گفت: ـ بچها فردا بریم کوه. منم گفتم: ـ نه داداش، فردا دانشگاه داریم. بذار آخر هفته گفت _اوکی همینجور داشتیم حرف میزدیم که گوشیش زنگ خورد، گفت برم بیرون جواب بدم. منم رفتم یه لیوان شراب بردارم که دیدم آرام داره از پلهها میاد پایین. رفت کنار دخترا و پیش مامانم نشست. مامانم هم سریع بغلش کرد و قربون صدقش رفت. همینجور که نگاش می کردم، یکی زد پشت شونم. برگشتم دیدم یکی بغلم کرد! یا ابوالفضل کیه این؟ گفت: ـ پسر، حالا دیگه ما رو یادت رفته؟ من داییتم گوساله! جان؟ چقدر خودمونی! سریع یادم اومد دایی فرید. اونم مث داداشم بود، همیشه هوامو داشت. بغلش کردم، گفتم: ـ چطوری دایی فری؟ گفت ـ فری زهرمار! هنوزم همون شر و شیطونی؟ گفتم ـ عه دایی، من مظلومممم ـ بسه زر نزن، پاشو برو یه چیزی بگو، ملت بشناسن ناسلامتی چند ساله ندیدن! با زور و اصرارش رفتم بالا، میکروفونو گرفتم دستم. با یه سرفه کوچولو شروع کردم: ـ سلام به همه! خوش اومدین به مهمونی من، ارسلان مهرآرا. چند سالی فرانسه بودم... والا هیچکدومتونو یادم نمیاد، ایشالا خودتون معرفی کنین یادم بیاد. دلم واسه خانوادم خیلی تنگ شده بود، مخصوصاً دایی فری... یهو دایی از ته سالن جعبه دستمال پرت کرد طرفم: ـ صد بار گفتم فری نه! فرید! آدم نمیشی تو؟ همه زدن زیر خنده، سالن رفت رو هوا. با شیطنت گفتم: ـ چشم دایی فری خیز برداشت سمتم، گفتم: ـ دایی زشته، دارم صحبت میکنم خب! یهو یکی از ته سالن داد زد: ـ هنوزم همون شیطونی ها! برگشتم دیدم عمو مهرانه. چقدر بزرگترا خوب یادم موندن بعد گفتم: ـ اینجا دو نفر هستن که باید ازشون تشکر کنم. فرشتههایی که تو نبودم از خودشون گذشتن، سپرِ مشکلات شدن، تا من برسم به اینجا. بابام… مامانم… یه لحظه نفس کشیدنم سنگین شد، گفتم: ـ مامان، تو خورشید زندگی منی… از روشناییت جون گرفتم… هر جا تاریک شدم، تو بیمنت نور دادی… هر جا زمین خوردم، قبل از اینکه حتی خودم بفهمم، دستتو زیر سرم گذاشتی. اگه امروز قد راست کردم، چون همیشه سایت بالای سرم بوده… چشمام خیس شد اما ادامه دادم: ـ بابا… تو فقط پدرم نیستی… ستون خونهای. تکیهگاهی که هیچوقت لرزشو ندیدم، حتی وقتی خودت زیر بار هزار تا فشار خم شده بودی. یادم دادی مرد بودن به صدا بلند کردن نیست… به مسئولیت پذیرفتنه. یادم دادی اگه قولی میدم، پاش وایسم… حتی اگه سخت باشه. یه نفس عمیق کشیدم و آرومتر گفتم: ـ اگه امروز اینجام، اگه اسمم با افتخار صدا زده میشه، بدونین تکتک قدمهام ردِ فداکاری شما رو داره. من روی شونههای شما ایستادم… نه روی شانس… نه روی اتفاق. نگاهم بین جمع چرخید، بعد دوباره برگشتم سمتشون: ـ شاید هیچوقت نتونم جبران کنم… ولی قول میدم جوری زندگی کنم که هر وقت اسمم میاد، سرتون بالا باشه… همونقدر که من همیشه به داشتنتون افتخار کردم. مامانم اشکاشو پاک کرد، گفت: ـ فدای اون چشمات پسرم… همیشه افتخارم باشی. لبخند زدم، آروم گفتم: ـ این تویی که باعث افتخارمی، مامان… بابام یهو زد زیر گریه. همون مردی که همیشه محکمترین آدم زندگیم بود. گفت: ـ تو عصای دست منی پسرم… افتخار میکنم باباتم. دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. هردوشونو کشیدم تو بغلم. ـ همیشه سایتون بالای سرم باشه… همین برام کافیه. صدای دست زدن جمع بلند شد. یه نفس عمیق کشیدم، رو به همه گفتم: ـ امیدوارم امشب بهتون خیلی خوش بگذره… این جشن بدون شما هیچی نبود. هنوز حرفم تموم نشده بود که یهو یکی مثل میمون پرید رومون! بله… ارغی. یکی زدم پسِ کلش، گفتم: ـ نمیگی خفه شیم آبرومون بره؟! خندید گفت: ـ هرهر! شاید تو خفه شی آقای سخنران! من خیلی ظریف و لطیفم، این تویی که عین گوریل میمونی! ابروهام رفت بالا. ـ وایسا ببینم چی گفتی کوآلای پرو؟! دویدم دنبالش. دو قدم بیشتر نرفته بودم که فهمیدم ضایعس وسط جمعیت. وایسادم. نفس گرفتم. یه نگاه سرسری به دور و بر انداختم... -
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۶ بلند شدم لباسم پوشیدم. وای خدا... یه نگاه به خودم تو آینه انداختم، خودم از خودم شاخ درآوردم! ولی ماهی؟ نه دیگه، اون یه چیز دیگه شده بود! انگار فرشته افتاده بود توی سالن آرایشگاه! هیننن عجب تعریفی میکنم حالااااا خخخ با ساحلجون حساب کردیم و زدیم بیرون، مستقیم به سمت خونهی خاله آیلا. تو راه، دلم هزار جور شد... آخه قراره دوباره ارسلان رو ببینم! همون بچه نکبتی که بچگیمون هرچی اسباببازی داشت قایم میکرد ازم. مثلاً نمیذاشت بهش دست بزنم که خراب نشه! انگار خونش مغازه ی اسباببازیه! واقعاً یه وضعی بود... اگه یه بار میخواستیم باهم بازی کنیم، کارمون به مو کشی و جیغ و داد ختم میشد. ولی خب، یه چیزی بگم.. با اینکه دعوامون زیاد میشد، اما هیچوقت نمیذاشت کسی بهم حرف بزنه یا اذیتم کنه. مثل بادیگارد شخصیم بود، ولی با خشونت داشتم همین فکرارو می کردم که رسیدیم خونه خاله. خداروشکر هنوز کسی نیومده بود. وای که چقدر خونش خوشگل شده بود! حیاطش پر از گل، استخر گوشه حیاط، خونهای با تم طلایی و مبلای سلطنتی... انگار وارد یه کاخ شده بودیم. تا وارد شدیم دویدم سمت خاله: — سلام خاله آیلا جونممم! — سلام عزیز دلم! الهی فدات شم، چقدر خوشگل شدی دخترم! — مرسی خاله جونمممم ماهی هم سلام و احوالپرسی کرد و نشست. منم سریع رفتم کمک خاله. همهچی آماده بود، فقط یه موزیک کم داشت که اونم گذاشتم و اسپیکرا رو روشن کردم. مهمونا یکییکی اومدن. منم یه موزیک ملایم گذاشتم تا فضا رو رمانتیک کنم... بعد با ماهی چند تا عکس گرفتیم. چقدر بگم خوشگل افتادیمممم! انگار اومده بودیم ژورنال عکاسی! تشنم شد، رفتم آب بخورم که چشمم خورد به یه پارچ شربت آلبالو... وای خداااا من عاشق شربت آلبالوام یه لیوان ریختم، خوردم، بعد... هیچی نفهمیدم ♡ ارسلان ♡ تقریباً نیم ساعتی بود رسیدیم. یه چند نفری هم اومده بودن. تا وارد شدم با چن نفر که اصلاً یادم نبود کیا بودن سلام علیک کردم، فقط لبخند الکی زدم که ضایع نشم داشتیم میرفتیم از پله ها بالا که یهویی یه دختره پاش لیز خورد، داشت میافتاد که سریع گرفتمش. نگاش کردم، گفتم عه! این همون دختره هست تو دانشگاه نبود؟ نکنه این آرامه؟ آخه اسمشم تو کلاس خونده شد، خیلی شبیه بود. یهو به خودش اومد، یه «ببخشید» گفت و دوید بالا. من مونده بودم، به نویان گفتم: – پسر، این همون دختره نیست تو دانشگاه؟ آره، فک کنم خودش بود :/ بیخیال شدیم، رفتیم بالا یه عکس دوتایی گرفتیم، یه کم ادکلن زدیم که بوی آدمیزاد بدیم، برگشتیم پایین. همه کمکم داشتن میاومدن. منم هنوز تو فکر همون دختره بودم. که دیدم ای بابا، گوشیم نیست! به نویان گفتم: – تو برو پایین، من گوشیمو از بالا میارم. _ باشه داش، برو بیار. رفتم بالا تو اتاقم، داشتم گوشیمو برمیداشتم که یهو شنیدم از سمت تراس یه صدایی میاد. رفتم ببینم چه خبره، دیدم یه پسره داره یه دختره رو اذیت میکنه. رفتم، یقهشو گرفتم، کشیدمش عقب و با حرص گفتم: – مگه خودت ناموس نداری که مزاحم دختر مردم میشی؟ آشغالِ بیهمهچیز! بعدم یه مشت زدم تو صورتش. افتاد زمین، سریع پاشد در رفت. منم دنبالش نرفتم. یه نگاه انداختم به دختری که مونده بود و شوکه بود... عه! این که همون آرامه! شک نداشتم دیگه. آرام پرو کوچولو. همون که همیشه باهم نمیساختیم ولی نمیدونم چرا ته دلم یه جورایی حس داشتم بهش... همیشه یه جور حسی که انگار مال منه! بیخیال، گرفتمش و گفتم: – خوبی دختر؟! دیدم نه بابا، حالش خیلی بده. مست بود... اونم بدجور. تو دلم گفتم: دخترهی خنگ! مگه تو اهل مشروبی؟ گرفتمش، دیدم داره اشک میریزه. اشکاش که هیچی، یهو خودشو پرت کرد تو بغلم! عین یه فرشتهی کوچولو بود... نمیدونم چرا، از حالش دلم گرفت. بغلش کردم، داشتم میبردمش تو اتاق که بخوابونمش، سرش گذاشت رو شونم و یهو خوابش برد. یهو مامانم اومد و صحنه رو دید. مامانم تا صحنه رو دید، زد رو صورتم و با چشمهای گرد گفت: یا خدا! ارسلان! مامان، آرام چیشده؟! چرا این حالیه دختره؟! منم با خونسردی و یه نفس عمیق گفتم: هیچی مامان، بعداً توضیح میدم... فقط بذار راحت بخوابه، الان حالش اصلاً خوب نیست. میبرمش تو اتاق. مامان یه نگاه عمیق بهم کرد و گفت: باشه عزیزم، فقط بعدش باید بگی چی شده. نترسون منو. سرم رو تکون دادم و بردمش تو اتاق. آروم گذاشتمش رو تخت. میخواستم بلند شم که یهو مچ دستم رو گرفت... صدای لرزونش اومد: – نرو... تنهام نذار... خواهش میکنم... خشکم زد. دختره چش شده آخه؟ اصلاً چرا باید مشروب بخوره اونم اینجوری؟! -
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۵ ♡ارسلان♡ چقددددددد خوابیدم اوهوع! دیدم ساعت سه و نیمه! یه نیمساعتی وقت داشتیم برسیم آرایشگاه. نویانم خواب بود، بیدارش کردم، با هم تندتند حاضر شدیم، کاور لباسامونو برداشتیم زدیم بیرون. مثل همیشه یه موزیک گذاشتم. عاشق آهنگای دپ بودم ولی خب گاهی عاشقانه، گاهی شاد. یه آهنگ از راغب و حمید هیراد گذاشتم (بخند) و با خودمم داشتم میگفتم: من برگشتم! اونم با شکوه و افتخار! یه پسر خوشتیپ، خوشبو، تحصیل کرده از فرانسه، با یه پالتوی بلند و یه نویان همیشه چسبیده به پهلوم. آرایشگاه کیارش یه جایی بود که همیشه مدلای خاص میزد، ولی اینبار، با نویان قراری داشتیم واسه یه مدل دوقلو خفن. وقتی رسیدیم، کیارش از دیدنم کلی ذوق کرد. گفتم: — درود بر آرایشگر خودم، رفیق شفیقم! کیارش گفت: — به سلام داش ارسلان! چطوری؟ خوبی؟ — خوبم فدا داشم، تو خوبی؟ — عزیز دل مایی. — چاکریممم. خواست چیزی بگه که نویان گفت: — پس منم انگار کدوام دیگه؟! همه خندیدیم. زدم رو شونش گفتم: — تو که خر منی بیا معرفیت کنم. ایشون نویان، رفیق جون جونیه من! کیارش باهاش دست داد گفت: — منم کیارشم، خوشوقتم. نویان: — خوش! — بیا کار مارو راه بنداز دیگه، دیرمون شده! — چش رو چشم! بیا بشین. نویان گفت: — ما که فرانسه بودیم، چطور رفیق شفیق شدی تو با کیارش؟ خندیدم گفتم: — خب من پستاشو لایک می کردم، عاشق کاراش بودم! — تو چشمامی داش! — عزیزی دیگه، از اینستا آشنا شدیم. گفتم اومدم ایران، خودش بشه آرایشگرم — اونوقت چرا به من نگفتی گوساله؟ — گفتم سوپرایز شی! — نه ترسیدی من بگم با کسی بجز من رفیق نشو؟ — اینکه صد در صد — مرگ! وسط اصلاح نویان گفت: — ارسلان؟ نمیترسی مهمونی امشب یه آشنا ببینی که اصلاً انتظارشو نداری؟ — مگه کیو؟ مامان بزرگ؟! — نه بابا... مثلاً یه دختر با صدای بلند، با فاز جنگی... با چشمایی که انگار هر لحظه میخوان از کاسه بزن بیرون! یه لحظه مکث کردم. فقط یه نفر بود که این توصیف بهش میخورد... "آرام!" همون دختره که صبح داشتم باهاش تو دانشگاه چونه میزدم! همونی که داشت میافتاد ولی من گرفتمش، بعد خودش غر زد که چرا گرفتمش نه، نه، امکان نداره... یعنی داره؟! ♡آرام♡ بعد از هزار ساعت خرید، بالاخره یه پیراهن مخملی مشکی گرفتم که انگار از تن کیم کارداشیان دراومده بود! ماهور هم یه لباس بلند یخی برداشت که با رنگ چشماش قشنگ ست شده بود. وقت آرایشگاهمون بود. موزیک دانوشو پلی کردم، اونجاش که میخونه: "اگه میبینی ساکتم، لال نیستم..." یه حس خاصی داشت، انگار میخواست امشب یکیو ببینم، یکی که یه بار دیگه هم دیده بودم ولی هنوز نمیدونم کیه... ساحل آرایشگرمون گفت: — وای چه پوست خوبی داری دختر، فقط یه ذره کرم و برق بندازی، میشی خودِ ملکهی فرانسه! لبخند زدم. تو دلم گفتم: فرانسه... باز فرانسه! باز ارسلان! هق! یه ساعته زیر دست نشستم، ستون فقراتم گفت خدانگهدار! گفتم: — ساحل جون؟ هنوز تموم نشده؟ — عشقم الان تموم میشه، فقط یه ذره دیگه... حس و حالمو ریخت کف آرایشگاه. همه چی درست همونجوری بود که دلم میخواست. بالاخره ساحل گفت: — تموم شد عشقم! منم گفتم: — تموم شدیم! بریم بترکونیم مهمونی رو! -
fatwi._.83_ شروع به دنبال کردن هانی بانو کرد
-
آیلار
-
آلارا
-
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۴ ماشینو زدم تو پارکینگ. رفتیم تو. صدا زدم: مامان! ارسیت امده!عشقت امدههه نویان خندید، سرشو از تأسف تکون داد. یه جوری نگام کرد یعنی هنوز آدم نشدی؟ همانا با صدا زدن مامانم گوشیمکشیده شد دیدمبلهههه باباس چیگفتی؟با اخم گفت ادم مامانش اینجوری صدا نمیرنه مگه زنته؟ گفتم_اخ بابااا ول کن کندیشش غلط کردم دفعه اخرت باشه به زندگیم میگی عشقم بعد گوشم رو ول کرد ولی من همچنان با نگاهی ک حالت گریه داشت گوشمگرفتم که مامانم، زد تو صورتش وای پسرمچیشدی؟چیکار کردی پسرمو اردلانننن منمواسه حرصباباممممم هاهاها گونه مامانم بوسیدم و گفتم چیزی نشده عشقمممم که بابا پرید منو بگیره دررفتم که با داد گفت ادمت میکنم پسرم اشکال نداره،میدونم چیکارت کنم نویان هم که از خنده داشت غش میکرد پشت سرمامد و قبلش نویان گفت: سلام خاله جان! خوب هستین؟ارسلان ک حواس نمیزاره شما خوبین دایی جان؟ بعد احوالپرسی، گفتم: ببند فکتو دیگه، بیا بالا! داشتیم میرفتیم که خواهر گرامیمون، با تاپ و شلوارک، از اتاق پرید بیرون. خب حق داشت، نمیدونست ما اومدیم. یهو گفت: یا خدا! شما کی اومدین؟ یه اهمی، یه اوهومی وا و سریع جیم زد. دیدم نویان بدبخت خشکش زده بود. یه تنه بهش زدم، گفتم: بیا بریم، آدم باش! اونم خندید. چیزی نگفت. رفتیم تو اتاقم، منم ولو شدم رو تخت، اونم نشست روی صندلی. ساعت چهار باید میرفتیم آرایشگاه. هویی گاو! بیا اینجا بخواب دیگه نه بابا، من خوابم نمیاد. تو راحت باش، من میخوام کالاف بازی کنم. با یه «اوکی» گفتم و خوابیدم. ♡آرام♡ راستش… از بس زندگیم شلوغه، معمولاً دقیقاً وقتی باید خودمو معرفی کنم، یادم میره. ولی خب، بریم از اول. من آرام اصلانی. بیست ودو سالمه، دانشجوی پزشکیم؛ نه اون پزشکیای خرخوون خشک، یه مدل خاص تر… هم اتاق عمل رو دوست دارم، هم خواب نصفهنیمهی بین شیفت رو. تک دختر خونوادهام، ولی باور کنین اصلاً اون مدل لوس و ننری که فکر میکنین نیستم؛ چون یه داداش دارم به اسم آراز… بیست و سه سالشه، یک سال ازم بزرگتره، ولی انگار ده سال از زندگی من طلبکار. با اینحال؟ جانِ دلم همونه. نصف دعواهام باهاشه، نصف خندههام هم. مامانم آیدا، سی و پنج سالشه؛ بابام پرهام، سی و هشت سالشه؛ آره، سنهامون یهکم نزدیکه… ولی اون داستانش بمونه برای یه وقتی که آماده بودی رازهای خانوادگی ما رو بشنوی. مامانم حسابداری که تو همون شرکتی کار میکنه که بابام رئیسشه. یه جورایی زوج مدیریتیان؛ مامانم میشینه حسابکتاب میکنه، بابام میشینه دستور میده و فرم امضا میکنه. من و آراز هم معمولاً نظارهگر این باند خانوادگی هستیم. و بریم سر بهترین بخش معرفی… خودم! موهام خرمایی خدادادیه؛ از اون رنگا که زیر نور آفتاب دو درجه روشنتر و زیر سایه دو درجه تیرهتر میشه. چشمهام؟ عسلی تیلهای؛ همون مدلهایی که انگار هر ثانیه یه رنگ جدید میزنن. بینیم؟ قلمی و ظریف. لبهام؟کوچیک و متناسب صورتم؛ نه اون لبگندههای فیک، نه نازکِ نازک. ترکیب صورتم یه حس آروم و لطیف داره، اما خب… شخصیتم؟ یه کم شیطونتر از قیافمه. بهترین رفیقم ماهوراس که من بهش میگم «ماهی». از دبستان باهمیم، تا الان همکلاسی، هم رشتهای، همراز… نصف خرابکاریای زندگیمون مشترکه، نصف بقیش هم تقصیر اون. و این… شروع داستان من بود. آرام اصلانی. دختری که ظاهرش آرومه، زندگیش نه. امروز اون روز لعنتیه! یعنی روزی که پسرخالم از فرانسه برگشته منو دوباره ببینه! همون ارسلان معروف! همون که تو بچگی واسه خاطر اسباببازی همو خفه میکردیم، همزمان هم حرصم رو درمیآورد، هم نجاتم میداد! الان؟ برگشته از پاریس! شنیدم تهریش داره، کت چسبون میپوشه، ادکلن فرانسوی میزنه و دیگه به جای "سلام"، میگه "بونژوغ"! داشتم جلو آینه خودمو آنالیز می کردم که ماهور، رفیق همیشه آماده ام، یهو در اتاقو باز کرد و با همون نگاه بامزهش گفت: — بازم داری با آینه مشورت میکنی خانم مدل؟! لبخند زدم، اما راستش داشتم به این فکر می کردم که اگه اون نکبتی که تو دانشگاه باهاش برخورد کردم و نزدیک بود با کله بره زمین، پسرخالم باشه چی؟ از بس که دعوا سر راه رفتن و غرور و بددهنی بود، هنوزم صدای خودم تو ذهنم هست: — حواستو جمع کن، مگه پیادهرو رو کرایه کردی؟! ماهور نشست رو تخت و گفت: — هنوز مطمئنی اون یارو پسرخالته؟ — آره نه... یعنی نمیدونم! اسمش آشنا بود... قیافش عجیب بود... حس کردم یه جایی دیدمش قبلاً... _ وایسا! اگه واقعاً اون باشه، قراره تو مهمونی شب یه سکانس عاشقانهی خندهدار داشته باشیم یا یه درگیری خانوادگی؟! خدا خودش به دادت برسه... _ وا ن بابا فاقد اهمیته. چرا باید اینجوری بشه؟ بیخیال، بزن بریم. -
آرتمیس
-
fatwi._.83_ شروع به دنبال کردن رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا و مشاعره با اسم دختر🩷 کرد
-
آسیه
-
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۳ موقع خوندن لیست فهمیدم اسمش "آرامه" و بهجز اون برخورد، خیلی واسم آشنا بود... اصلاً یادم نمیاومد چرا! بیخیال دیگه. فکر نکردم بهش. استاد شروع کرد درس دادن و منم جدی وار داشتم گوش میدادم. میدونین از یه چیز خودم خوشم میاد؟ اینکه استاد هرچی میگه، همون لحظه تو ذهنم میمونه. خلاصه استاد گفت: «خب، حالا کی میاد کنفرانس این درس رو بده؟» طبق معمول خوشم میومد بعد درس استاد، من برم کنفرانس بدم. فرانسه هم همینطور بود. همینجور با خودم حرف میزدم که نویان زد بهم: هویی برو دیگه تدریس کن، تو خون توعه فقط! وقت فکر کردن نبود. سریع گفتم: من استاد! استاد ابروهاش رفت بالا: عه! بفرمایین. یه کم گلومو صاف کردم و شروع کردم درمورد فیزیولوژی و آناتومی بدن انسان صحبت کردن.که حدود یک ساعت ونیم شد اونقدر قشنگ گفتم که استاد با یه نگاه پر از تحسین گفت: آفرین! خوشم اومد. واجب شد چند تا از درسا رو بسپارم به خودت. از توضیح دادنت خوشم اومد. منم با یه لحن خاص گفتم: باعث افتخاره. بشین پسر. آفرین! از الان داری خوب نشون میدی که بچه درسخونی هستی. بقیه هم با حسرت نگا میکردن البته مثل همیشه، خیلی جدی نشستم سرجام و به درس گوش دادم. اون دختره پرو هم همچین نگا میکرد که حس می کردم داره بهم افتخار میکنه ولی رو نمیکرد تو فکرکه یکی با آرنج زد تو پهلوم. گفتم: آخ! برگشتم ببینم کیه، دیدم نویانه. مث خر شرک داشت میخندید. گفتم: مرگ! عین خر شرک نیشتو ببند. بعد کلاس امروز دیگه کلاسی نداشتیم. داشتم فکر می کردم چیکار کنیم که مامانم زنگ زد، گفت: امشب میخوام جشن برگشتنتو بگیرم. هوف! آخه این چه کاریه مادر من؟ من حوصله مراسم شلوغ رو ندارم. ولی دیگه ناچار، تصمیم گرفتیم بریم لباس بگیریم. یه پاساژ بالاشهر رفتیم که همه چی داشت. رفتم تو اولین مغازه، یه لباس اسپرت دیدم. بدجور چشممو گرفت. میخواستم بخرم که نویان گفت: چی چی اسپرت؟ ناموساً بیا رسمی بزنیم بهتر بهمون میاد. گفتم: والا چه خوب خودتو دعوت کردی به مراسم. بعد خندید گفت _ اصلاً من نباشم، مراسم برگزار نمیشه! _ اعتماد به نفس تو رو کاکتوس داشت موز میداد. _ چون موز دوست داری. _ مرگ منحرف! _ با لحن زنونه گفت: عه وا عزیزم از تو بعیده! دیدم یه دختره داره نگاه میکنه، پخی زد زیر خنده. گفتم: _ خاک تو سرت! همه جا مایه آبروریزی هستی؟ _ دلتم بخواد همچین هلویی کنارته! _ زارت. _ هعی! لیاقت نداری. _ ببندش دیگه فعلاً. _ نچ نچ ادبم که نداری... من به چی تو دل خوش کنم؟ وای مامانمممم! _ زهرمار دیگه، زشته همه دارن نگا میکنن گولاخ! _ پخی زد زیر خنده و گفت: جوووون! آقایی کی بودی؟ واایسادم، یه نگاه بهش کردم. تا خواستم بگیرمش بزنمش، در رفت! _ گفتم: ببین، تو فقط کنار من بیا، پسر اُلاغ _ خندید، گفت: اعصبانیتتم دوست دارم آقایی! اطرافو که نگاه کردم، دیدم هر کی دور و برمون بود، زد زیر خنده. یه خانم هم گفت: همچین رفیقی داری، هیچوقت پیر نمیشی. ازدستش نده تو دلم گفتم: جان؟ زارت گفتم: بله، درست میفرمایین. _ هعی، خانم قدرم رو نمیدونه. فقط میخواد منو خام خام بخوره! بعد یه نگاه مظلومانه کرد بهم. یکی زدم تو سرش، رو به خانمه گفتم: _ روزتون بخیر! _ روز شمام بخیر! بعد رو به نویان گفتم: اونجوری نگام نکن که واقعاً میخوام سر به تنت نباشه. رفتیم طبقه دوم. اونجا یه دست کت و شلوار مشکی خوشگل دیدم که فیت تنم بود. طبق معمول، مثل همیشه ست گرفتیم. خیلی حال می کردم با این کار. نویان واقعاً مثل داداش نداشتم بود. هرچند کلهخره ولی خب... دوستش دارم. بعد از خرید، رفتیم کافه "ویکولو"، جاتون خالی! دوتا آمریکانو زدیم. _ ارسی! جدی دختره رو بدجوری پروندیا. دیدی قیافه بانمکی داشت؟ _ تو دوباره زر زدی. من فقط بخاطر درس رفتم، نه چیز دیگه. پس کمتر بزن، برا سلامتیت مضره! _ هرهر، گاگول! آدم یکی تو زندگیش داشته باشه خیلی خوبه، خره! _ دهنتو ببند ناموساً. خیلی ناراحتی؟ خودت برو وارد رابطهای گُه شو. بیخیال، اعصاب آدمو نریز به هم. کوفت کن، باید بریم آرایشگاه. _ باشه بابا، هیچی سرت نمیشه. اگه سرت میشد تعجب می کردم. آخرش همین دختره دلتو میبره، میای پیش من میگی بیخود کردممیگفتم بدم میاومد. _ حالا که نیومده و نمیاد، خیلی هم به خودت فشار نیار. پاشو بریم خونه، فعلاً. وقتی رسیدیم، ریموت زدم، در باز شد. -
هانی بانو شروع به دنبال کردن fatwi._.83_ کرد
-
عسل شروع به دنبال کردن fatwi._.83_ کرد
-
عزیزم سطح رمانت مطلوب نیست. باید فاصله ها رو حذف کنی، اعداد رو به حروف بنویسی و جمله هات رو طبق دستور فارسی بنویسی. توصیفاتت هم کمه، شروعش هم جالب نبود.
-
رمان عشق لجباز من | فاطمه کاربر انجمن نودهشتیا
fatwi._.83_ پاسخی برای fatwi._.83_ ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت:۲ داشت غر میزد، زبون شیشمتریشو واسم درآورده بود رفت تو آشپزخونه. ما هم باید راه بیفتیم سمت دانشگاه... ساعت شده بود هفت، منم ساعت هفت و سی دقیقه کلاس داشتم، باید میرفتم دنبال نویان. سوییچ ماشینمو برداشتم، از خانواده گرامی خداحافظی کردم، کفشای سفید اسپرت مورد علاقمو پام کردم و زدم بیرون. عاشق ماشینمم! یه لامبورگینی سفید که جون میده واسه ویراژ دادن راستی نگفته بودم، رشتم مهندسی پزشکیه. دو سال فرانسه درس خوندم ولی دلم طاقت نیاورد؛ دلتنگ خانواده شدم، برگشتم ایران. الانم تهران زندگی میکنم، اما نکتهی بامزهش اینه که تقریباً هیچکدوم از فامیلای تهرانیمونو نمیشناسم حالا بماند... راستی یادم رفت بگم بابا و مامانم هر دو متخصص قلبن! و آبجیم برخلاف ما سهتا، معماری میخونه. اصلاً از پزشکی خوشش نمیاد :/ یه جور خاصی هنریه، ولی خب باحال هم هست. برگردیم سر اصل موضوع، نویان! رفیق جون جونیم، همراز از بچگی باهم بزرگ شدیم، حتی فرانسه هم با هم بودیم. رسیدم سر کوچه شون، دیدم وایساده، زیر پاش علف سبز شده، عین گاو داره نگا میکنه در ماشینو باز کرد نشست، گفت: ــ کدوم قبری بودی؟ ها؟ دوباره مثل خرس قطبی خواب موندی یا داشتی مثل دخترا به خودت میرسیدی؟ منم گفتم: ــ تو دوباره زر زدی ــ اونو که فقط تو میزنی ــ من؟تو ساکت نمیشی مثمترو زبونتدیگه یه پس زد پس کلم گفت: ــ خودتمنمیفهمی چیمیگی _همون تو میفهمی کافیه _بسه دیگه اصن همونی تو میگی _افرین پسرگل تازه ادب رعایت کن، داریم میریم دانشگاه بالاخره! ــ خو چه ربطی داره؟اصن الان مثلاً اگه دانشگاه میریم باید مودب شم؟ حالا یعنی چون میریم دانشگاه باید یهویی بشم بچه مثبت؟!اسکل مگه من معلم پرورشم؟! ــ زر نزن، دو دیقه اَه، پنج دقیقه دیگه وقته! پامو گذاشتم رو پدال گاز، شروع کردم به ویراژ دادن بین ماشینا. ــ بُـــز! یواش برو! ــ مفت نزن! وقت نداریم! چند دقیقه بعد رسیدیم دانشگاه. ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم. داشتیم سمت دانشکده میرفتیم که یهو به یکی برخورد کردم. دختره تعادلشو از دست داد، داشت می افتاد که گرفتمش... یهو گفت: ــ به چه حقی بهم دست زدی، پسرهی بیشعور؟! حواستو جمع کن، مگه پیادهرو رو کرایه کردی؟! اخم کردم، با جدیت گفتم: ــ اوهوع! خانم محترم، شما به من خوردی، حواست جای دیگه بود! بهتره بهجای طلبکاری، چشماتونو باز کنین... لااقل تشکر کردن یاد بگیرین! تا خواست جوابم رو بده با دهن باز رد نگاهم رو گرفت بیهیچ حرفی رد شدم از کنارش،و اونم همچنان حرص خوردنش رو حس می کردم و ناخداگاه لبخندی کنج لبم امد نویان ترکید از خنده: ــ خاک بر سرت! پروندیش! ولی ببین کی گفتمآخرش با همین دختر قاطی مرغا میری ببین کی گفتم یه نگاه بهش کردم که حساب کار دستش امد سریع نگاهش دزدید و ساکت شد. از گوشیم شمارهی کلاسو چک کردم. روز اول بود، کلاس طبقه دوم بود. رسیدیم در کلاس، درو باز کردیم، همه برگشتن نگامون کردن. ما هم بدون اینکه به کسی نگاه کنیم، شیک و مجلسی رفتیم ته کلاس نشستیم. تا استاد بیاد با گوشیمور میرفتم یهو دیدم یک دختره امد نشست کنارم ،بی تفاوت اصن نگاهی نکردمبهش ولی حس کردم ک این همون دختری بود ک بهش برخورد کردم اخه بوی عطر سردش لامصب آشنا بود سرم بلند کردم نگاهش کردم دوتایی گفتیم _تووووووو وای ن که نگاه همه به طرفمون برگشت و با حرصنفسم رو دادم بیرون صاف نشستم اصن توجهی به بقیه نکردم نویان پاشد یک دفعه گفتم کجا میری؟ _همینجام بصبر هنوز درست جاگیر نشده بودیم که نویان هوابرش داشت، رفت جلوی کلاس کنار میز استاد، یهو گفت: ــ بچههای گل! من یه دانشجوی درسخونم، ولی خب یه کوچولو هم شیطونم، ببخشید دیگه... آهان! ارسلان فداتون بشه ویآیپی! بهش یه نگاه کردم گفتم: ــ خفه شو! چرا چرت و پرت میگی؟ یهو گفت: ــ من که دوست دارم داداش گلممم! همه ترکیدن از خنده، منم یه چشمغره رفتم که یعنی خفه شو! یهو بلند گفت: ــ به افتخارتون یه دهن بخونم؟ اهم اهم... شروع کرد خوندن: سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم با این همه ظلم تو ببین، باز چجوری پای اون قولا نشستم نشکن دلمو... به خدا آهم میگیره دامنتو یه روز.... وقتی تموم کرد، اولین نفری که دست زد... استاد بود با خودم گفتم الان دیگه اخراج میشیم، ولی بر خلاف تصورم، استاد گفت: ــ براوو پسر خوش صدا! باید بهت یه نمرهی مثبت بدم بابت صدات! سر صبحی کلی انرژی گرفتم! نویان با ژست گفت: ــ همیشه پرانرژی باشین استاد! (و دستشو گذاشت رو سینش) اومد نشست من: ــ اه اه! نیگا کن خودشیرینووو! از همین امروز شروع کردی؟!حال بهم زن _ نچ نچ من کجا خودشیرینم؟ استاد خودش مثبت داد، نوش جونم! بعد خندید. عجب بعد خوندن لیست، شروع کرد تدریس کردن. حین تدریس نگاهی کردم به دختره دیدم با جدیت کامل نگاهش به استاد،یعنی اصن میخواستم سر به تن این دختر نباشه نمیدونستم چرا؟