رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    466
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

هانی بانو آخرین بار در روز مهر 12 برنده شده

هانی بانو یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,317 بازدید کننده نمایه

دستاورد های هانی بانو

Mentor

Mentor (12/14)

  • One Month Later
  • Well Followed نادر
  • Week One Done
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر

نشان‌های اخیر

1.3k

اعتبار در سایت

  1. هانی آزمند رو تموم کردم و اومدم سراغ آزموده، احتمالا از این به بعد من بیام تو تاپیک رمانت بگم بقیه اش کو😅😂🤦‍♂️

  2. چرا اثری از معراج و لیلی نمیبینم:)))

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      چون باید عین سگ آزمند بنویسم😭

    2. ghaazal

      ghaazal

      آقاااا من خواهانه آبی و سبزمممم یهنی چیییی

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      کل انجمنم خواهان آزموده‌ان غزل پاره شدمممم نجاتم بده😭🤣🤣

  3. درود روز بخیر

    لطفا اگه میشه توی تاپیک رمان‌ها پیام متفرقه نذارید، سوالی داشتید توی نمایه‌ام بپرسید

    به محض اینکه پارتی بنویسم آپلود میکنم عزیز؛ یه مقدار درگیری دارم ممنون میشم درک کنید

  4. «پارت هشتاد و هشتم» دست روی شونه‌اش گذاشتم و با همون خنده‌ی بزرگ روی لبم سعی کردم بحث رو ببندم. - این دخترِ بیچاره از دست توفان آب شد رفت توی زمین! خنده روی لب‌ها نشست و توفان نفسِ بیچاره رو توی آغوش کشید. این دختر با حضور توفان توی زندگیش پیر نمیشد! مایا چند قدم جلو اومد و خطاب به آهو و جاوید گفت: - عمو جاوید شما دوست داری بچتون پسر باشه که لباس آبی پوشیدی؟ نگاه جاوید مظلومانه میون جمعیت چرخید و کمی خم شد تا پاسخ مایا رو بده. - والا عمو جون من بیشتر از همه دوست دارم دختر باشه! ولی خاله آهوت اجازه نداد صورتی بپوشم، گفت ابهتت زیر سوال میره. همه خندیدن و آهو با پیرهن صورتی توی تنش کمی آروم طوری که مایا متوجه نشه گفت: - جاوید میگه دختر، من میگم قطعاً پسر! ولی رنگ لباس‌هامون رو برعکس پوشیدیم، خدایی خیلی ضایع بود جاوید صورتی بپوشه! همه به بحث میونشون خندیدیم و جاوید شاکی سمتش برگشت. - چه ضایعی آخه دختر؟ من میخوام پدر یه دختر کوچولو بشم، قراره کلی بازیچه‌ی دستش بشم و ناخون‌هامو لاک‌های رنگی بزنه! با گیره‌های کوچولوش موهام رو ببنده، پیرهن صورتی که دیگه چیزی نیست! جاوید از لذتِ داشتن یه دختربچه میگفت و من با دیدن نامدار میون جمعیت، لبخند از روی لبم کنار رفته بود! بچه‌ها میگفتن و میخندیدن و من، خیره به چهره‌ی جدیش تمام حرف‌های اطرافم رو نادیده میگرفتم. زخم حاصل دعوا با توکلی همچنان گوشه‌ی پیشونیش پیدا بود و با اخم بزرگش، خیره به من شات ویسکیش رو بالا میرفت. جاوید در کنارش با دیدن ما جلو اومد و نامدار از خدا خواسته شات رو روی میز کوبید و پشت سرش روانه شد. نیکان عین همیشه پر سروصدا جلو اومد و همه رو در آغوش کشید؛ مایا رو حسابی چلوند و من رو بیشتر از مایا چلوند! - چطوری تو دختر؟ چرا انقدر پلنگ شدی؟ خنده روی لبم برگشت و از آغوشش بیرون اومدم. - چه پلنگی آخه نیکان؟ حتی حوصله نداشتم درست حسابی آرایش کنم. با خنده‌ی عمیقش شیرین چشمک زد و پیرسینگ ابروش زیر نور لوستر درخشید. - هرطور باشی داداشم دوستت داره! لبخندم رو جمع کردم و به بازوش ضربه زدم؛ نامدار برخلاف نیکان در کمال آرامش با بچه‌ها سلام میکرد و با لبخندی کمرنگ به جاوید و آهو تبریک میگفت. آهو با شکم برآمده‌ی بامزه‌اش مقابل نامدار ایستاده بود و من همچنان بعد از گذشت این پنج سال، حسرت این رو داشتم که چرا من نتونستم چنین روزهای شادی رو در حین بارداری تجربه کنم؟ قبل از اینکه مقابل من بایسته مایا سمتش رفت و پاهاش رو در آغوش کشید! کل جمعیت خشک شدن و نامدار برای چندلحظه در شوک فرو رفت، اما سریع‌تر از این حرف‌ها خودش رو جمع و جور میکرد! خم شد و تن کوچیک مایا رو توی آغوشش کشید؛ حسرت توی تمام رفتارهاش عیان بود! با عشق میون موهای لطیفش دست میکشید و در همون حین، نگاهش روی چهره‌ی پریشون من در چرخش بود! من هم عین نامدار و مایا حسرت داشتم. نامدار حسرت تموم پنج سالی رو میکشید که درکنار ما نبود؛ مایا حسرت نداشتنِ چنین پدرش رو داشت و من… من تمام لحظات این پنج سال حسرتِ نبود نامدار رو میکشیدم! اگر نامدار بود، اگر در کنارمون حضور داشت، اگر مایا تمام این پنج سال نامدار رو به عنوان پدرش در کنار خودش داشت همه چیز قشنگتر میشد، نه؟ - چقدر خوشحالم که شماهم اومدی، آقای قهرمانِ مهربون! از آغوشش بیرون اومد و نگاه حسرت‌آمیز نامدار از من سوی مایا کشیده شد؛ چشم‌هاش مقابل مایا میدرخشید و همه دور تا دور مایا و نامدار لال ایستاده بودیم! - من خوشحال‌ترم که تورو میبینم عزیزم؛ چقدر خوشگل شدی با این لباس! آب دهانم رو با درد قورت دادم و نگاهم پایین افتاد؛ ابروهام درهم رفت و حسرت باز عین خوره به جونم افتاد! حسرتِ اینکه اگر نامدار لعنتی از همون اول با حضور مایا موافقت میکرد چقدر زندگیمون قشنگ‌تر میشد و نامدار حالا مجبور نبود مثل یه غریبه با دخترِ خودش صحبت کنه. - خیلی ممنون، ولی مامان ویا گفت لباسم قشنگ نیست! قبل از اینکه نامدار چیزی بگه جلو رفتم و تن کوچیکش رو عقب کشیدم؛ باز حرص و خشمم برگشته بود و داشتم عین دیوانه‌ها با مایا برخورد میکردم! - مایا انقدر این موضوع رو تکرار نکن! تشر زدنم باعث شد بچه‌ی بیچاره لال بشه و نامدار با نگاه خیره‌اش به چهره‌ی اخموی من از روی زانوهاش بلند شد و سر پا ایستاد؛ آیدا از پشت کمرم رو نوازش کرد و آروم گفت: - ویانا جان آروم باش! گردنم رو کمی سمتش مایل کردم و سر تکون دادم؛ ابروهام همچنان درهم بود و سکوت جمعیتمون شکسته نمیشد! جاوید بالاخره به حرف اومد و بحث رو عوض کرد. - آهو کم کم بریم برای شروع جشن؟ نگاهشون میون ما سه تا چرخید و آهو با لبخند سر تکون داد. - بریم عزیزم! بچه‌ها مجدداً خیلی خوش‌ اومدید، از خودتون پذیرایی کنید. از جمعمون جدا شدن و همگی دور میز جمع شدیم. نیکان و نامدار هم به جمعمون پیوسته بودن و دور میز حسابی شلوغ شده بود!
  5. تولدت مبارککک عزیزمم با آرزوی بهترین‌ها😭🩷🩷🩷

    1. s.a

      s.a

      عزیزم مرسییی ❤️🫂

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      بوس بهتت💋

  6. «پارت هشتاد و هفتم» مایا با اخم به زمین نگاه کرد و هومان برای عوض کردن بحث گفت: - امشب نامدار هم میاد، درسته؟ اسم نامدار اومد و من لال شدم! سرور به جای من پاسخ داد: - دوستِ صمیمی جاویده دیگه، مگه میشه نیاد؟ بالاخره به حرف اومدم و آروم لب زدم: - کاش میشد نیاد! برخلاف تصورم مایا قبل از هرکس گفت: - مامان ویا تو چرا با این مرد مشکل داری؟ نگاهم روی اخم بچگونه‌اش نشست و من هم ناخواسته اخم کردم. - مایا صدبار بهت گفتم توی بحث بزرگترها دخالت نکن! جلو اومد و مشت کوچیکش رو توی شکمم کوبید! ازم خشمگین بود و ضرب دست مایا اصلا زیاد نبود، اما درد عمیقی که زیر دلم پیچید خیلی عجیب بود! در لحظه خم شدم و چهره‌ام درهم رفت. - آخ! بچه‌ها متعجب بهمون نگاه کردن و هومان مایا رو عقب کشید. - مایا جان! آروم عزیزم. بی‌حرف از اتاق خارج شد و دستم از درد روی شکمم مشت شد! هومان جلو اومد و سریع بازوم رو توی دستش گرفت. - ویا خوبی؟ مگه ضربِ دست بچه چقدر بود؟ نگاهم بالا اومد و دستم رو از زیر شکمم برداشتم؛ درد عمیقی مثل درد پریودی زیر شکمم میپیچید و احتمالا ضربه‌اش هم بخاطر روزهای اول پریودیم بود. - نمیدونم هومان، یهو دردم گرفت! بازوم رو از میون انگشت‌هاش بیرون کشیدم و صاف ایستادم؛ سرور و هومان نگران بهم نگاه میکردن و من سعی داشتم خودم رو خوب نشون بدم. چیز خاصی هم نبود، پریود بودم و شاید نرمال بود که با یه ضربه‌ی کوچیک دردم بیشتر بشه. - خوبم نگران نباشید، احتمالاً بخاطر عادت ماهیانمه. نگاهم بینشون چرخید و کمی از نگرانیشون کاسته شد. به هومان و سر و وضعش اشاره کردم و گفتم: - تو چرا آماده نشدی هومان؟ همچنان نگران حال و روز من بود. - آماده‌ام ویا فقط باید لباس‌هام رو عوض کنم، تو مطمئنی خوبی؟ براش سر تکون دادم و سرور تأکید کرد: - مطمئن باشیم؟ مجدداً سر تکون دادم اما همچنان زیر شکمم کمی درد داشت! هومان رو به زور بیرون فرستادم تا کت و شلوارش رو بپوشه و کمی بعد همگی از خونه بیرون زدیم تا سمت مقصد بریم. مراسم توی عمارت خانوادگی جاوید برگزار میشد و فاصله‌ی آنچنانی نداشت. پیام ماشین رو مقابل عمارت نگه داشت و همگی پیاده شدیم؛ مایا همچنان ناراحت بود و باورم نمیشد بخاطر وابستگی عمیقش به نامدار اینطور به جون من افتاده بود! وقتش بود که به حرف‌های آیدا گوش بدم و نامدار رو دوباره وارد زندگیم کنم؟ آیدای حلال زاده همراه با هومان بهمون رسیدن و از ماشین پیاده شدن؛ نگاهم با خنده بینشون رد و بدل شد و سرور با ذوق و شوق واضحی دست‌هاش رو به هم کوبید. - بالاخره به صورت رسمی میتونیم رابطه‌تون رو بپذیریم؟ آیدا با لبخند سر به زیر شد و هومان در کنارش ایستاد؛ زوج پررویی نبودن و مقابل ما حتی دست‌های همدیگه رو هم نمیگرفتن. - بله! همه ابراز خوشحالی کردن و لبخند بزرگ روی لب‌هام نشست. - هیچوقت فکرنمیکردم خواهرشوهرت بشم آیدا! خنده‌ها بیشتر شد و هومان بالاخره دستش رو دور شونه‌ی آیدا قفل کرد. همگی وارد عمارت شدیم و قبل از هرچیزی صدای بلند موزیک توی سرمون پیچید. دست مایا رو گرفتم تا میون جمعیتِ نه‌چندان زیادِ عمارت گم نشه. پالتوی بلندم رو به دست مستخدم دادم و مقابل عمارت با خانواده‌ی جاوید آشنا شدیم؛ با نهایتِخونگرمی به داخل راهنماییمون کردن و همگی دور یه میز جمع شدیم. آهو و جاوید با لباس‌های آبی و صورتیشون جلو اومدن و خنده‌ی روی لب‌هاشون با دیدن ما عمیق‌تر شد! جاوید پیام و هومان رو توی آغوش گرفت و به باقی دست داد. - سلام سلام، خیلی خوش اومدید بچه‌ها! با خوشرویی جوابش رو دادیم و گونه‌های آهوی شاد، با موهای گوجه‌ای شده و پیرهن صورتی رنگش رو بوسیدم. - خوش اومدید بچه‌ها، چقدر خوشحالم که اومدید! توفان و نفس نیومدن هنوز؟ قبل از اینکه فرصتی برای جواب دادن جور بشه، توفان دست در دستِ نفس با قدم‌های تندش جلو اومد و با خنده‌ی مسخره‌اش کنارمون ایستاد! نفس بیچاره از فرط دوییدن نفس نفس میزد و سعی داشت از دست توفان خلاص بشه. - سلام! خیره به چهره‌ی خندونش جواب دادیم و بی‌طاقت ادامه داد: - نپرسید چرا دیر اومدیم! لحظه‌ی آخر یه سری موضوعات زن و شوهری پیش اومد که باید حلش میکردیم. نفس از شرم سرخ شد و صدای خنده‌ها بالا رفت! حتی پیام هم به خنده افتاد و جاوید محکم به بازوی توفان ضربه زد. - عجب کثافتی هستی توفان! بذار جنسیتِ بچه‌ی ما مشخص بشه بعد تو دست به کار شو ناکِس. توفانِ عوضی بلند خندید و نفس دست‌هاش رو مقابل صورتش قرار داد.
  7. پست یکی مونده به آخر چند خط از زبون سوم شخص شده

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      ای وایی😂😂 مرسی که گفتییی

    2. a.Lili

      a.Lili

      بیتابم برای ادامه رمان آزموده 😘

  8. «پارت هشتاد و ششم» حرف‌های توی سرش رو وسط نریخت و با لبخند شونه بالا انداخت. - نمیدونم، شاید تو درست میگی. با این لباس کفش چی بپوشم؟ از میون کفش‌های مقابلم کفش ساده‌ی مشکی رنگ با جلوی بازش رو بالا آورد و برق رضایت توی چشم‌هام درخشید. - این خیلی قشنگه! هم ساده‌ست هم اینکه مشکی با زرشکی خیلی قشنگه. چرا آرایش نمیکنی ویا؟ باز میخوای دیر برسیم و آهو حسابی بهمون غر بزنه؟ با آرایش تکمیل روی صورتش مقابلم بود و حتی اکسسوری‌هاش رو هم به گردن و دستش بسته بود. به تموم جزئیات دقت کرده بود و من فقط دنبال یه لباس آستین بلند برای مهمونی امشب بودم! از آینه به چهره‌ی بی‌روحم نگاه کردم؛ ریمل و رژگونه زده بودم تا کمی رنگ و رو بگیرم و سرور میگفت هیچ آرایشی نکردم؟ البته برای من بعید بود؛ آرایش‌های غلیظ همیشگیم با حالات الانم تضاد بسیاری داشت. - حقیقتش امشب نمیخوام زیاد آرایش کنم… اجازه‌ی حرف زدن بهم نداد و سریع تنم رو سمت میز آرایش کشوند. - بیا اینجا ببینم! یعنی چی که نمیخوام آرایش کنم؟ قیافه‌ی خودت و دیدی؟ زیر چشم‌هات گود رفته ویا! ریشه‌ی سفید موهاتم داره در میاد، چرا زودتر نگفتی تا برات ریشه‌گیری کنم؟ بی‌حوصله به غر زدنش‌هاش خیره بودم و سرور سعی داشت کمی به سر و وضعم برسه؛ رژ زرشکی همرنگ لباسم رو از روی میز چنگ زد و قبل از اینکه روی لب‌هام بکشه دو قدم عقب رفتم. - سرور این خیلی پررنگه! چشم‌هاش گرد شد و بی‌توجه به مخالفت‌های من رژ رو روی‌ لب‌هام کشید. - کجاش پررنگه؟ کاملاً رنگ لباسته! وای ببین چقدر قشنگ‌تر شدی ویا. از آینه به چهره‌ی بی‌تفاوتم نگاه کردم؛ رژ زرشکی روی لب‌هام میدرخشید و سرور خط بالای لبم رو کج کشیده بود. رژ ماتیکی رو از دستش بیرون کشیدم و به آینه نزدیک‌تر شدم. - حداقل بده تا صافش کنم. پیروزمندانه بهم نگاه کرد و من شاکی رژ رو روی میز کوبیدم. - سرور این زیاده توی چشمه! نمیخواستم امشب معذب باشم. ابروهاش رو درهم کشید و عجیب بهم نگاه کرد؛ حق داشت، ویانای قدیم با ویانای الان حسابی فرق داشت! - معذب چرا؟ ویا یه لباسِ کوتاه و رژِ زرشکیه دیگه. از آرایشِ من که توی چشم‌تر نیست! حق با سرور بود؛ میکاپ روی صورتش کامل و تکمیل بود و من بخاطر یه ریمل و رژگونه و رژ زرشکی داشتم حسابی بهش غر میزدم. جوابش رو ندادم و میون موهام دست کشید؛ با دقت و تمرکزِ بالا قسمتیش رو روی شونه‌‌ی چپم رها کرد و کمیش رو توی صورتم ریخت. - حداقل موهات خوبه، چه عجب به فکر این یکی بودی! بی‌توجه به غرغرهاش کفش‌های انتخاب شده رو پوشیدم و مایا وارد اتاق شد؛ سر تا پام رو نگاه کرد و چشم‌هاش درخشید. - مامان ویا خیلی خوشگل شدی! لبخندم عمق پیدا کرد؛ با بچه‌ی بیچاره چیکار کرده بودم که بخاطر ذره‌ای توجه به خودم اینطور خوشحال میشد. - تو خوشگل‌تر شدی عشقِ من؛ چرا لباس قرمزه که بهت گفتم و نپوشیدی؟ اخم‌هاش کمی درهم رفت و با دامن براق لباس مشکیش بازی کرد. - مامان من رنگ قرمز دوست ندارم! نگاه سرور بین جفتمون رد و بدل شد و سعی کردم آروم و بدون خشم جوابش رو بدم. - ولی مایا لباس‌های رنگی واسه‌ی سن تو قشنگ‌ترن! گره‌ی میون ابروهاش محکم‌تر شد؛ از این بحث خوشش نمی‌اومد! نمیخواست کنترلش کنم، اما لباس‌های سر تا پا مشکی برای دختری توی سن مایا، زیادی نبود؟ - مامان ویا من لباسم رو دوست دارم! اگر بیشتر از این جوابش رو میدادم رسماً به جون همدیگه می‌افتادیم؛ بی‌مخالفت سر تکون دادم و دهانم رو بستم! بحث با مایا برام گرون تموم میشد، امکان نداشت حرف‌هام رو بی‌پاسخ بذاره! هومان پشت سر مایا وارد اتاق شد و با دیدن ما لبخندِ شیرینی روی لبش نشست. - چقدر مادر دختری قشنگ شدین! لبخند باز روی لبم نشست و هومان روی موهای مایا دست کشید. - مرسی دایی هومان، ولی مامان لباس من و دوست نداره! نگاه هومان روی من نشست و من کمی دستپاچه شدم. - من فقط گفتم لباسِ روشن برای سنت قشنگتره مامان جان! وگرنه خیلی هم بهت اومده.
  9. دوستان عزیز لطفااا لطفاااا انقد راجع به ازموده غر نزنید

    درک میکنم منتظرید ولی من هروقت بنویسم بلافاصله توی سایت قرار میدادم، اگر میبینید پارت جدیدی منتشر نشده به این معناست که من تایم خالی ندارم و واقعا درگیرم

    همونطور که من درکتون میکنم شماهم درک کنید صبح تا عصر سرکارم و درطول روزم کلی کار برای انجام دارم

    اگه دست خودم بود تو چنین موقعیتی عمراً نمینوشتم ولی بخاطر درخواستای شما من روزانه تایپ میکنم

    لطفا دیگه پیامی در این مورد نذارید من به محض نوشتن پارت جدید براتون منتشر میکنم🩷 باورکنید بیشتر از همه دلم میخواد رمان تموم بشه و دیگه کلافه شدم و با عشق نمیتونم تایپ کنم، لطفاااا غر نزنید و درک کنید

    ممنون از صبوریتون.

  10. @Masoome @ghaazalخانوما اومدن پخت و پز کنن🔥🔥🔥

    1. ghaazal

      ghaazal

      قربان شما بانوووو🥺🎀

    2. Masoome

      Masoome

      فدایی داری لاووووو🥺🤍💅

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      عشق منیدد💋💋

  11. خسته نباشی 

    خدا بهت صبر بده

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      قربونت برم🤣🤣🤣🩷

  12. «پارت هشتاد و پنجم» به درب اتاق اشاره کردم و رو به مایا گفتم: - مایا عزیزم چند دقیقه برو بیرون با مامان ویا صحبت کنم. قبل از اینکه مایا بیرون بره دستش رو چسبیدم و صفحه‌ی ساعت مچیم رو مقابل صورت آیدا گرفتم. - آیدا دیره! باید برم برسم به مهمونیِ آهو و جاوید، توام زود خودت رو برسون! لبخندش عمق پیداکرد و اومد نزدیک‌تر؛ بازوم رو توی دستش گرفت و کمی آروم جواب داد: - خیلی خب، بذار خلاصه بگم برات. حال و روزِ مایا خیلی بهتر شده ویا! چشم‌هام درخشید و سریع سمت مایا برگشتم. - مامان جان تو برو بیرون من الان میام. مایا بی‌حرف از اتاق خارج شد و من بی‌طاقت باز سمت آیدا برگشتم. - چی میگی آیدا؟ چیشده؟ شادیِ چشم‌هام رو دید و با همون لبخند روی لبش آروم و بی‌عجله توضیح داد: - این مدت حالش خوب بوده؛ خودتم خوب میدونی دیگه علائمش مثل قبل نیست و این یعنی اینکه بیماریش رو به بهبوده! طبق حرف‌های خودشم دیگه اتفاقات بدی مثل قبل نمیوفته و حالت صورتش هرجلسه شادتر و شادتر از قبل میشه. همه‌ی اینا از حضور یه نفر نشأت میگیره… لبخند روی لبم خشک شد و صدام تحلیل رفت؛ این روزا همه چیز از حضور اون نفر نشأت میگرفت. - نامدار… نه؟ پلک بست و سر تکون داد؛ نگاهم زیر افتاد و لب‌هام رو محکم روی هم فشردم. فاصله گرفتن از نامدار غیرممکن بود، نه؟ باز باید بهش برمیگشتم؟ فعلا که همه چیز داشت دست به دستِ هم میداد تا این اتفاق بیوفته. - درسته ویا، حضور نامدار تا همین حالا هم بزرگ‌ترین تاثیر رو روی وضعیتش داشته، دیگه چه برسه به وقتی که بفهمه نامدار پدر واقعیشه! نگاهم از روی کفش‌هام بالا اومد و به چهره‌ی خندونِ آیدا نگاه کردم. دیگه لبخند روی لبم نبود و دودلی از نگاهم پیدا بود. - آیدا فعلا بیخیال؛ شب میبینمت باشه؟ لبخندش کمرنگ شد و نگاهش بین چشم‌هام چرخید؛ من اما مدام نگاهم رو میدزدم و سعی داشتم از این موضوع فرار کنم. - باشه عزیزم میبینمت. دستش از دور بازوم رها شد و سمت درب اتاق رفتم؛ قبل از اینکه کامل بیرون برم اسمم رو صدا زد و خیره به مقابلم از حرکت ایستادم. سعی داشتم از این موضوعِ کوفتی فرار کنم اما آیدا دست بردار نبود! - ولی ویانا… راجع به این موضوع فکرکن، باشه؟ آب دهانم رو قورت دادم و بدون اینکه به عقب برگردم آروم جواب دادم: - باشه. و با پاهای خشک شده‌ام به سختی از بیمارستان بیرون زدم! مایا مقابل درب ایستاده بود و به محض دیدنش بی‌حرف دستش رو توی دستم گرفتم. داخل ماشین نشستیم و خیره به مقابلم چندلحظه برای روشن کردن ماشین صبر کردم؛ بیماری مایا رو به بهبود بود؟ برای من چه خبری بهتر از این خبر بود؟ اما مسببش… درست کسی بود که پنج سال پیش میخواست مایا سقط بشه! با ذهن مشغول ماشین رو روشن کردم و راه افتادم؛ مایا بی‌حرف با کمربند بسته شده‌اش کنارم نشسته بود و هر از گاهی به چهره‌ی مشغول و سکوتِ عمیقم نگاه میکرد و دوباره به مقابلش خیره میشد؛ امشب جشن تعیین جنسیت بچه‌ی جاوید و آهو بود و باید زود خودمون رو به خونه میرسوندیم تا برای رفتن به عمارت خانوادگیِ جاوید آماده بشیم، اما فکر مشغول من و ترافیک شلوغِ تهران چنین اجازه‌ای رو بهمون نمیداد! ساعت‌ها بعد حین تاریک شدن هوا، با آستین‌های بلندِ پیرهن کوتاه زرشکی رنگم بازوی کبود شده‌ام رو میپوشوندم؛ خیره به آینه و چهره‌ی کلافه‌ام توی دلم به توکلیِ کثافت فحش دادم و سرور رو صدا زدم. - سرور، بیا زیپ لباسم رو ببند. بدو بدو با کفش‌های پاشنه بلندش وارد اتاق شد و زیپ رو آروم بالا کشید؛ نگاهش از آینه روی اندامم توی تنگی لباس و پارچه‌ی سرخ رنگش چرخید و چشم‌هاش درخشید. - خیلی بهت اومده ویا! موهای موج‌دارم رو از روی شونه‌ی چپم پشت کمرم پخش کردم و سمتش برگشتم. - قربونت برم سرور، فقط قدش کوتاه نیست؟ یکم معذبم! نگاهش پایین اومد و روی پاهام چرخید؛ بلندی لباس تا بالای زانوهام بود و این سرور رو متعجب میکرد. - ویا تو قبلاً از این کوتاه‌تر هم پوشیدی! قبلاً گذشته بود؛ حالا خودم رو یه مادر میدیدم نه یه دخترِ مجرد و بی‌مسئولیت. - نمیدونم سرور، حس میکنم دیگه بهتره چنین لباس‌هایی نپوشم. خنده روی لب‌های سرور اومد و میون موج موهای فرش دست انداخت تا قدری از هم بازشون کنه. - چرت نگو ویا چه ربطی داره؟ تو تحت هرشرایطی همون ویانایی، قرار نیست هویت و علایقت تغییر کنه. اما تغییر کرده بودم! سرور مادر نبود که بفهمه. بلندی یا کوتاهی لباسم آنچنان موضوع مهمی نبود اما قبلاً شاید اولویتم ست کردن رنگ رژم با پارچه‌ی لباسم بود، اما حالا فقط مایا برام مهم بود و تنها دلیلم برای انتخاب این لباس، آستین‌های بلندش بود تا کبودیِ کمِ بازوم رو بپوشونه.
  13. «پارت هشتاد و چهارم» کلافه نگاهم رو اطراف چرخوندم؛ خوشحال بودم که بالاخره توکلی عوضی داشت از زندگیم بیرون میرفت! نمیخواستم آرامش تهِ دلم رو خالی کنه. - نترس آرامش! من اگه اینجا موندگار بشم بحث‌های بیشتری پیش میاد. روی برگه کوبیدم و با تأکید ادامه دادم: - تحویل بده به توکلی! خداحافظ آرامش. خیره به برگه زیرلب پاسخم رو داد و قبل از اینکه به عقب برگردم، خودِ بی‌همه چیزش مقابلم ظاهر شد! ظاهر افتضاحش باعث شد ابروهام بالا بپره و دست راستِ شکسته‌اش متعجب‌ترم کرد! جمله‌ی نامدار توی سرم تکرار شد: « با کدوم دستش چنین گوهی خورده؟» و من گفته بودم احتمالاً دستِ راست! صدای خشمگینش توی سرم پیچید و نگاهم رو از گچِ دستش بالا آوردم. - با چه رویی پات و گذاشتی تو این شرکت وثوقی؟ گره‌ی بین ابروهام باز محکم شد و با چنگ زدن به برگه‌ی استعفام، اون رو توی سینه‌اش کوبیدم؛ یک قدم عقب رفت و نگاه پر خشمش روی چهره‌ام چرخید. - اومدم تا این و بهت تحویل بدم! نترس، ندیده‌ی روی گوهت نیستم. سمت درب خروجی قدم برداشتم و بین راه با شنیدن حرفش ایستادم. - وایسا! سمتش برگشتم و از همون فاصله با حرص غرید: - دوست پسرت رو میکشم! پوزخند زدم؛ نگاهم روی چهره‌ی زخمی و دست شکسته‌اش چرخید و قبل از بیرون رفتن پاسخ دادم: - دست گلش درد نکنه! اگه تونستی بکش. و مستقیم سمت ماشین رفتم؛ دلم خنک شده بود و اینبار از نامدار راضی بودم! هرچند نمیخواستم خودش رو توی دردسر بندازه اما توکلی به تنبیه نیاز داشت. به یاد گذشته‌ها پشت ماشین هومان نشسته بودم و بعد از شرکت باید سمت بیمارستان میرفتم تا مایا رو از پیش آیدا به خونه ببرم. استارت زدم و همزمان صدای زنگ تلفنم بلند شد! با دیدن اسم «نامدار» کلافه نفسم رو بیرون فرستادم، قطعا به گوشش رسیده بود که تنهایی به شرکت توکلی اومدم. با یه دست فرمون رو چرخوندم و با دست دیگه‌ام تلفن رو بالا آوردم. - بله نامدار؟ درست حدس زده بودم؛ با خشم داد زد: - مگه بهت نگفتم باهمدیگه میریم شرکت؟ اگه اون توکلیِ دیوث باز دستش بهت میخورد چی؟ میدونی اون موقع دیگه جدی جدی قاتلش میشدم؟ کلافه نگاهم رو اطراف چرخوندم و دور زدم. - نامدار من بچه نیستم! برگه رو امضا زدم کوبیدم تو سینه‌اش، اتفاقی هم نیوفتاد. همچنان خشم داشت وقتی جوابم رو میداد: - ویانا من میرم یقه‌ی یارو رو میگیرم که به تو نزدیک نشه، بعد تو بدون اینکه بهم بگی میری شرکتش؟ سمت بیمارستان راه افتادم و از بین ماشین‌ها گذر کردم. - نامدار فعلا که اتفاقی نیوفتاده، میشه انقدر غر نزنی؟ قطعاً با دوکلمه نرم نشده بود اما کمی آروم‌تر جواب داد: - خیلی خب، آراز و حذف کردیم حالا نوبتِ اون یکیه! ابروهام درهم رفت گوشی رو به اون یکی دستم دادم. - کی؟ - آقا هاکان! گره‌ی میون ابروهام بازشد و نگاهم میخِ خیابون مقابلم شد! نامدار مثل قاتل‌های زنجیره‌ای شده بود. - نامدار داری من و میترسونی! زده به سرت؟ - آره! زده به سرم. دیوونه شدم ویا، نمیخوام هیچ کسی نزدیکت بشه. کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و مقابل بیمارستان از حرکت ایستادم؛ دسته‌ی کیفم رو چنگ زدم و از ماشین بیرون اومدم. - نامدار اومدم بیمارستان سراغ مایا. بحثِ هاکان رو ببند، انقدر هم روی مخِ من نرو! سمت درب بیمارستان میرفتم و نامدار همچنان قصد قطع کردن تماس رو نداشت! - این بحث به این راحتی‌ها بسته نمیشه ویانا. اسم اون مرتیکه نباید توی شناسنامه‌ی دخترِ من باشه! مقابل درب اتاق آیدا ایستادم و به ساعت مقابلم نگاه کردم؛ وقتِ بحث اضافه با نامدار رو نداشتم! - نامدار کاری نداری؟ خداحافظ. و تلفن رو روش قطع کردم! بهش حق میدادم، اما بهتر بود فعلا بخاطر رفتارهاش تنبیه بشه. تلفن رو توی جیب شلوارم قرار دادم و با ضربه‌ای کوتاه وارد اتاق شدم. مایا مقابل آیدا نشسته بود و به محض دیدنم از روی صندلی پایین پرید. خم شدم تا بدن کوچیکش رو توی آغوش بگیرم و در همون حین به آیدا سلام کردم. - سلام خانم دکتر چطوری؟ مثل همیشه لبخند روی لبش بود و از چهره‌اش شادی میبارید؛ مایا از آغوشم بیرون اومد و روی سرش رو بوسیدم. - علیک سلام عزیزم، یه‌ ذره حرف دارم باهات ویا! نگاهم بین مایا و آیدا چرخید و لبخندم کمرنگ شد؛ به نشونه‌ی «چیشده» سر تکون دادم و آیدا با خیالِ راحت پلک بست و بی‌صدا زمزمه کرد: - نترس!
  14. رمان ازموده تموم نشده؟

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      خیر عزیز آنلاینه صبوری کنید این روزا درگیرم وگرنه من بیشتر از شماها میخوام پیش بره

  15. سلام یه سوال رمان ازموده کامل منتشر نشده؟

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      ای وای😭😂😂

      نسترن باورکن درگیرم وگرنه تند تند مینوشتم

      بچه‌ها یادشونه فصل اول و تایمم آزاد بود چقدر سریع پارت‌گذاری میکردم، از شانس بدم فصل دوم افتاده تو تایمی که کلی درگیری دارم

    3. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      عیب نداره ولی زیاد وقفه ننداز ک مخاطبا یادشون بره رمانو

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      باشه عشقم حتما💋

×
×
  • اضافه کردن...