رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    549
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    12

هانی بانو آخرین بار در روز آبان 15 برنده شده

هانی بانو یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,312 بازدید کننده نمایه

دستاورد های هانی بانو

Veteran

Veteran (13/14)

  • Posting Machine نادر
  • One Month Later
  • Well Followed نادر
  • Week One Done
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

1.8k

اعتبار در سایت

  1. سلام به روی ماهت ناظرت ایشونه عزیزم @nafas.shahpori 💋 توی گروه مربوطه اد شدی✨
  2. چرا هوارجان تاپیک درخواست ناظر نداره؟😭😂 خواستم بهت اطلاع بدم از این به بعد ناظر جدیدت ایشونه عزیزکم @nafas.shahpori میتونی از گروه نظارت قبلیت خارج شی🩷

    1. mmmahdis

      mmmahdis

      ممنون. ناظر داشتم قبلا ینی بدون ناطر نبوده 

  3. درود قشنگم ناظر جدید شما @آرام توی گروه مربوطه اد شدی✨
  4. (پارت هشتاد و سوم) نگاه متین میان جفتشان چرخید؛ معراج با بازوی خونی و چهره‌ی بی‌تفاوتش، و لیلی با چشم‌های ترسیده و نفس‌های به شمار افتاده‌اش! سکوتِ متین را که دید، کلافه‌تر گفت: - متین جون اینجا چه‌خبره؟ قضیه‌ی گلوله چیه؟ اصلاً… اصلاً چرا باید گلوله خوردن انقدر براتون نرمال باشه؟ ترسیده بود و لرزش دست‌هایش از آن فاصله‌ی زیاد هم به چشمِ معراج آمده بود! بازوی تماماً خونی شده‌اش به دست دکتر رحیم چک میشد و بی‌توجه به دردِ زیادی که تحمل می‌کرد، نگاهش با اخم روی دست‌های لرزانً لیلی و چهره‌ی مبهوتش بود و از خودش متنفر بود که مسبب چنین موقعیتی شده بود! لیلی بخاطر موقعیتِ معراج آن‌چنان نگران و سراسیمه به نظر می‌رسید و این موقعیت از نظرش خوب بود یا بد؟ نگاه نگران متین مدام میانشان در چرخش بود؛ خودشان به آن موقعیت‌های افتضاح و حضور همیشگی دکتر رحیم عادت داشتند اما خوب می‌فهمید که لیلی چقدر از این بابت ترسیده و مبهوت است. - آروم باش دختر، چرا انقدر می‌لرزی؟ چیزی نشده، زود خوب میشه؛ توهم برو خونه، داره دیر میشه خانوادت نگرانت میشن. حق با متین بود؛ باید هرچه زودتر به خانه می‌رفت، حتی از آموزشگاه هم دیر بیرون زده بود! اما موقعیت معراج بیش از اندازه مغزش را درگیر کرده بود. - نه متین جون، دلم رضا نمیده! اگه برم خونه… اگه برم خونه همش مغزم درگیرِ برادرتون میمونه! آنقدر صریح اعتراف کرده بود که چشم‌های متین مقابلش گرد شدند! با کمی لکنت و تردید گفته بود اما بالاخره گفته بود! آن‌طور دیوانه‌وار معراج را دوست نداشت اما همین که نگرانش بود و مغزش درگیر معراج شده بود، خودش به تنهایی نشانه‌ی خوبی به نظر می‌رسید! نگاه متین برای چندمین‌بار مجدداً سوی معراج رفت! معراجی که با اخم به آن‌دو خیره بود و اگر می‌دانست لیلی چقدر نگران حال و روزش است، اخم‌هایش از هم باز می‌شدند! - خیلی خب لیلی جون، هرطور راحتی؛ مطمئنی برات دردسر نمیشه؟ برایش دردسر میشد؛ خانواده‌اش نگران می‌شدند و قطعاً پاسخ قانع کننده‌ای هم برای دیر برگشتنش نداشت! اما بی‌فکر گفت: - مطمئنم! لبخند گوشه‌ی لب‌های متین نشست و برایش سر تکان داد. - باشه عزیزم، مرسی ازت! خودم زود می‌رسونمت خونه، ماشین نداری که؟ سرش را به نشانه‌ی تکذیب بالا انداخت و متین دستش را پشت کمر لیلی گذاشت تا او را به سمت مبل‌های پذیرایی راهنمایی کند؛ تابلوهای نقاشی شده‌ی خودش مجدداً مقابل چشمانش آمد و لب‌هایش را محکم روی هم فشرد. - بیا بشین، راحت باش. پیش از آنکه روی مبل بنشیند معراج جدی گفت: - متین لیلی خانم رو برسون تا خونش؛ دیروقته.
  5. «پارت اول» قطره‌ای از آسمان روی کاغذهای کاهیِ در دستانم نقشِ دایره انداخت و من کلافه از بارانِ بی‌موقع و ناخوانده، برگه‌ها را به تنم فشردم؛ پس چرا اتوبوسِ لعنتی سر و کله‌اش پیدا نمی‌شد؟ مقنعه در سرم خیس شده و قطره‌‌های مزاحم روی شیشه‌‌های عینکم داشت کلافه‌ام می‌کرد! کم مانده‌ تا جیغ بزنم… سر خم می‌کنم و بالاخره اتوبوسِ سبز رنگ با سر و روی خیس نمایان می‌شود؛ خوشحال از آنکه حداقل از دستِ باران خلاص شده‌ام پا تند می‌کنم و پیش از آنکه درب اتوبوس از هم باز شود، با برخوردِ تنِ تنومند فردی با بدن نحیفم، تعادلم را از دست داده و برگه‌های کاهی از میان انگشتانم رها می‌شوند! حیرت زده بی‌آنکه به فرد مقابلم حتی نگاهی بیندازم، خم می‌شوم و خودم را به برگه‌های خیس می‌رسانم. - لعنتی… من تا صبح پای اینا بودم! جلو آمدنِ دستی مردانه باعث می‌شود به عقب بازگردم و عجل معلقم را تماشا کنم. طلبکار و اخمو، در نهایتِ بد اخلاقی! سراسیمه هدستِ مشکی رنگ را از گوشش خارج می‌کند و تلاش بر این دارد تا در جمع کردنِ برگه‌ها به من کمک کند؛ هرچند، من حسابی به خونَش تشنه‌ام! اوهم مثل من موهایش خیس شده و لباس‌هایش به تنش چسبیده‌اند؛ البته من با یک مقنعه‌ی مشکی و یک یونیفرم مزخرف و گشاد که مخصوص مدرسه‌ام است! هرچه که باشد، لباس‌های او با وجود چسبیدن به تنش، باز هم قابل تحمل است. آنقدری مشغول نگاه کردنش بودم که تمام برگه‌های کاهی‌ام را او جمع کرد و به دستم داد؛ البته، پیش از آنکه به دستم دهد، به تیترِ برگه‌ها نگاهی انداخت و سپس به چشمانِ من، از پشتِ شیشه‌های خیسِ عینک گرد و سفید رنگم. خجالت زده تیتر را پنهان کردم و دستم را روی جوهر‌های پخش شده بر اثر خیسی گذاشتم. قطعاً داشت با خودش می‌گفت آن نیم‌وجبی با گیره موهای صورتی و پالتوی پف‌پفی طرح‌دار را چه به یک مشت برگه با تیترِ «زایمان طبیعی در آب»؟ میانِ آن سرمای عجیب و قطراتِ شلاق مانندِ باران، گونه‌های من گل انداخته بودند و به عبارتی، داشتند می‌سوختند! همانطور که سعی می‌کردم خجالت زدگی‌ام را بروز ندهم، برگه‌ها را به دستِ دیگرم دادم و زیپ پالتویم را بستم؛ اتوبوس خیلی زود‌تر از چیزی که فکرش را هم می‌کردم غیبش زده بود و من، حال با یک مشت کاغذِ خیس و گونه‌های سرخ شده زیر قطراتِ باران، و البته مقابلِ آن مردِ غریبه ایستاده بودم. دلم می‌خواست همانجا بر سرش آوار شوم، اما حس می‌کردم برای بحث کردن با او، باید آنقدری بالا را نگاه کنم تا گردنم را از دست دهم… چرا آنقدر بزرگ بود؟ فکر و خیال‌هایم باعث شد اخم کنم و او، گویی تازه به خود آمد. - عذر می‌خوام؛ مثل اینکه زیادی براشون زحمت کشیده بودی، نه؟
  6. خانوم نیک نژاد پاشو بیا پارتتت

    1. غـزل

      غـزل

      دندون کشیدم😭💔

      ولی بیا سعی میکنم بنویسم

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      عههههه

      باشه بدو بیا

  7. @ایناز نازنینم ناظر جدید رمانت ایشونه @rogaye26 توی گروه نظارتش اد شدی✨
  8. خانم گرافیست🫡 ناظرت ایشونه خانومی @فاطیما هاشمی توی گروه مربوطه اد شدی💋
  9. داستان: فصلِ گل یاس نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: دخترکِ نویسنده با روحیه‌ی لطیف و زندگیِ نه‌چندان پیچیده‌اش، روزی از روزهای سردِ زمستان مقابلِ ایستگاه اتوبوس با برگه‌های کاهی میان دستانش فردی جدید را ملاقات می‌کند؛ فردی که ناخواسته قدم در زندگی‌اش می‌گذارد و علاقه‌ی شیرینِ میانشان، با یک قراردادِ مسالمت‌آمیز از فصلِ گل‌های یاس جان می‌گیرد… دکتر شاهرخ جهان‌پور، مرد غریبه‌ی زندگیِ یاس خیلی خوب اطمینان دارد که به دخترکِ ریزنقش با یونیفرمِ بامزه‌ی مدرسه‌اش دل نمی‌بندد اما فصلِ گل یاس که می‌رسد، بالاخره یک نفر قراردادِ عاشقی را برهم می‌زند… مقدمه: قرار نبود عاشقش شوند؛ قرارشان فقط یک قراردادِ مسخره بود با چند دقیقه خنده! اما لبخندها درست زمانی از روی لب‌هایشان پر کشید که فهمیدند دگر به چشمِ یک غریبه به یک‌دیگر نگاه نمی‌کنند! دگر نه شاهرخ برای یاس تنها یک غریبه‌ی ناجی بود، و نه یاس برای شاهرخ یک دخترکِ شیرین‌زبان با ورق‌های کاهی میان دستانش… همه چیز از فصلِ گل‌های یاس برهم ریخت! فصلی که با پیچیدن بوی خوش غنچه‌های شکفته‌ی یاس، حضورِ دخترک را به شاهرخ یادآوری کرد… «تقدیم به منِ سه سال پیش؛ عسلِ سرزنده با احساساتِ رنگارنگش» پ ن: چند پارتِ اول این داستان سه سال پیش نوشته شده و متعلق به من با احساساتِ الانم نیست.
  10. خواهر چه دختر خاله پسر هاله‌ای شد😂😂🫣

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. پری بانو

      پری بانو

      پس تا ابد سینگلی و پادشاهی؟🤣🤣

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      دقیقااا😂😂

    4. پری بانو

      پری بانو

      عالی عالی🫣😂

  11. ازدواج فامیلی مسخره ترین چیز دنیاست این و به عنوان کسی میگم که مامان بابام باهم دخترخاله پسرخاله بودن و خواهرام جفتشون با دوتا از پسرخاله‌هام ازدواج کردن😂😂
  12. به اعتراض خود ادامه می دهم

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      باورکن تازه وقتم خالی شده😭😂

  13. خانوم هانی بانو من تا پارت پونزدهت رو خوندم ولی شما اصلا برینیکل رو نخوندییییی

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      پوزش نیکی😭🙏🏻

      لینک بده تا بخونم

    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

       

      چه دختر خوبی

       

×
×
  • اضافه کردن...