-
تعداد ارسال ها
537 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
12
هانی بانو آخرین بار در روز آبان 15 برنده شده
هانی بانو یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های هانی بانو
-
سوا جون هو شروع به دنبال کردن هانی بانو کرد
-
این قسمت اشتباه نوشته نشده؟
نگاه ریلکسم روی چشمهام گرد شدهاش چرخید!
نباید مینوشتی چشم های ؟
-
مثلث عشقیِ مهیج و جدید🔥 رمان رو به تو، پشت به او | عسل اکبری(هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
[پارت نهم] ته دلم خالی شد! چهرهی همیشه با اعتماد به نفسم آویزون شد و نامحسوس لبهام رو روی هم فشردم. - آره! چشمهاش گرد شد و اون هم مثل من آویزون شد! انتظار نداشت انقدر رُک جوابش رو بدم، اما قضیه جای پیچوندن نداشت! - چی داری میگی سمر؟ این مرتیکه دشمنِ اصلیِ ماست! تحت هیچ شرایطی نباید به طرحهای ما دست پیدا کنه! اصلاً از همه مهمتر… سرافراز همونیه که طرحهای تو رو دزدید! یادت رفته سمر؟ حس میکردم داره به شعورم توهین میشه؛ انگار یه آدم احمق به نظر میاومدم! سرافراز اون همه بلا سرم آورده بود و من باهاش رفته بودم سر قرار؟ اخمهام درهم رفت و نگاهم پایین افتاد؛ مهیار که سکوتم رو دید جریتر شد! - شوکهام کردی سمر! یادت رفته چه تهمتی بهت زده؟ واقعا دنبال یه توضیحِ قانع کنندهام، ولی هر فکری میکنم به نتایج خوبی نمیرسم! سمر… عکسهایی که ازتون بیرون اومده نشون میده یه دیت نایتِ عاشقانه بوده! روی میز گل رز و شمعهای بلند بود، نگو یه قرار ساده بوده که باور نمیکنم! قرار ساده نبود، واقعا هم ساده نبود! جاش بود بگم سرافراز رسماً ازم خواستگاری کرده؟ بیش از حد شوکه نمیشدن؟ - یه قرار ساده نبوده! رسماً داشت ازم ناامید میشد! چهرهاش پریشون بود و انگار تمام امیدش رو نسبت بهم از دست داده بود. - قضیه چیه سمر؟ تو یکی از بهترین و قابل اعتمادترین کارمندای مایی، نمیخوام فکر بدی راجع بهت بکنم! پس لطفاً خودت توضیح بده. مهیار صبور بود و رابطهمون باهم خوب بود؛ اما قطعاً اگر هر رئیس دیگهای مقابلم ایستاده بود درجا اخراج بودم! نگاهم رو بالا آوردم و به چشمهای منتظرش نگاه کردم؛ نفسم رو کلافه از سینهام بیرون فرستادم و نگاهم رو دور تا دورِ اتاق چرخوندم. - مهیار… سرافراز من رو از بابام خواستگاری کرده! چارهای نداشتم، اردلان دست بردار نبود! گفتم یهبار تو زندگیم به حرفش گوش بدم، بابامه… ولی الان فهمیدم اشتباه کردم! نگاه ریلکسم روی چشمهای گرد شدهاش چرخید! با شنیدن لفظ «خواستگاری» شوکهتر از قبل شده بود و دیگه حتی تکون هم نمیخورد! با دست به کیف طراحیم اشاره کردم و گفتم: - حالا میشه کیف طراحیم رو بدی تا برم توی اتاقم؟ بیتوجه به حرفم پر از تعجب و بُهت به حرف اومد: - سمر… چی داری میگی؟ خواستگاری؟ تو و سالار؟ حتی فکرش هم داشت سردردم رو بیشتر میکرد! کلافه بودم و میخواستم فقط از این بحثِ کوفتی فرار کنم. - آره مهیار، درست شنیدی. ولی من بهش گفتم توی خوابهم نمیتونه چنین چیزی رو ببینه! حاضرم بمیرم ولی تن به این ذلت ندم. لال شده کیف طراحی رو به دست دیگهام داد و اسکچ بوکم رو زیر بغل زدم؛ قبل از اینکه از اتاق بیرون بزنم مهیار باز به حرف اومد! سراسیمه بود و نگران؛ نگران از اینکه داستانِ من و سالار اینجا تموم نشه! - سمر جواب منفی دادی بهش، نه؟ یعنی این قضیه همینجا تمومه؟ گردنم رو سمتش برگردوندم؛ از سمت خودم کاملا مطمئن بودم! سرافراز برام منفورترین آدم جهان بود. چرا باید برای رد کردن جواب خواستگاریش شک داشته باشم؟ - آره مهیار، همینجا تمومه! دیدم که خیالش کاملا راحت نشد، اما از اتاق بیرون زدم؛ نگاهها همچنان میخِ من بود! اما عادت داشتم. بیحوصله سمت اتاقم قدم برداشتم و اشکان اول از همه بیطاقت پشت سرم روانه شد! درب اتاق رو پشت سرمون بست و ترسیده لب زد: - داری چیکار میکنی سمر؟ قضیهی سرافراز واقعیه؟ دیشب… باهاش رفتی بیرون؟ دیگه داشتم از این موضوع کلافه میشدم! تا کِی قرار بود سین جیم بشم؟ خودم به مقدار کافی خشمگین بودم، یادآوری این موضوع هی حالم رو بدتر و بدتر میکرد! اسکچ بوک و کیف رو روی میزم رها کردم؛ شال ضخیم رو از دور گردنم باز کردم و روی موهام انداختم؛ دستههاش رو پشت گردنم گره زدم و بیحوصله به اشکانِ وحشتزده نگاه کردم. - آره واقعیه! ولی لال بمون اشکان، خیلی خب؟ به گوش بچهها نرسه، علیالخصوص تیرداد! چهرهاش آویزون شد و انگار همهی آدمهای اطرافم از من پریشونتر و نگرانتر بودن! - مگه میشه سمر؟ تا الان خبرش تو همهی شرکتها پیچیده! اوناهم قطعاً تا الان باخبر شدن. -
مثلث عشقیِ مهیج و جدید🔥 رمان رو به تو، پشت به او | عسل اکبری(هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
[پارت هشتم] گاهی میگفتم پدرمه، شاید چون نتونسته وجود مادر رو برام پُر کنه اونقدر دوستش ندارم، اما نه! اردلان خودخواه بود؛ هیچوقت به نفعِ من فکر نمیکرد! حاضر بود برای منافعِ خودش حتی روی من هم پا بذاره؛ من… سمر جهانآرا، تک دخترش! صبح روز بعد، با گرمیِ آفتاب روی صورتم از خواب بیدار شدم؛ مثل همیشه اخمو و بیحوصله، چشمهام رو محکم بستم و پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم! پنجرههای بزرگِ دور تا دورم باعث میشدن گاهی حتی قبل از آلارمم از خواب بپرم! با غر غر از تخت بیرون اومدم و صورتم رو شستم؛ مسواک زدم، صبحانه خوردم… مثل همهی روزهای دیگه روتین صبحانهام رو انجام دادم، اما امروز برخلاف روزهای دیگه حسابی اخمو بودم! ذهنم درگیر بود و سردردِ زیادم آلارمی بود برای اینکه قبل از شرکت رفتن مسکن بخورم! از امروز یه عضو جدید وارد زندگیم شده بود؛ کسی که سالها با نفرت به عکسهاش نگاه میکردم! توی ایونتها ازش دوری میکردم و حتی شنیدن اسمش هم حالم رو بد میکرد! حالا اما، من رو از پدرم خواستگاری کرده بود! سالار سرافرازِ لعنتی زندگیم رو به گند کشیده بود؛ این چیزی بود که این روزها همه میدونستن! حالا اما اگر با همدیگه دیده میشدیم، بد نمیشد؟ بد که چه عرض کنم، افتضاح میشد! بیحوصله ظرفهای صبحونهام رو توی ظرفشویی رها کردم و سمت اتاق رفتم؛ موهام رو بالای سرم گوجه کردم و کمی به صورتم رنگ و رو بخشیدم. بیحوصله بودم اما نمیتونستم به خودم اجازه بدم اینطور با این چشمهای گود رفته و چهرهی بیرنگ و روحم پا به شرکت بذارم! من به تر و تمیز بودن معروف بودم، پس قرار نبود بخاطر سالار عوضی از کار و زندگیمهم بیوفتم. جین روشن و پالتو کتی نسکافهای رنگم رو تن زدم؛ شال چهارخونهام رو دور گردنم گره زدم و با برداشتن اسکچ بوک و کیف طراحیم از خونه بیرون زدم؛ عینک آفتابی روی چشمهام بود و کمی از اخمهای درهمم رو میپوشوند، اما فقط کمیش رو! بچهها قطعا با دیدن حال و روز افتضاحم میفهمیدن که مثل همیشه نیستم. مقابل شرکت از حرکت ایستادم و پایین پریدم؛ دکمهی خاموشِ آسانسور بهم دهن کجی کرد، حالا میتونستم حق رو به جهانگیری بدم! این آسانسورِ کوفتیِ ما تقریباً همیشهی خدا خراب بود. بیحوصله با قدمهای محکمم از پلهها بالا رفتم و خودم رو به طبقهی مورد نظر رسوندم؛ صداها با ورودم رفته رفته کمتر و کمتر شدن و نگاهها روی چهرهی بیحوصلهام میخ شد! عادی بود، نبود؟ همه از من متنفر بودن. شاید چون فرصت رشد به دیگرون نمیدادم و سعی داشتم خودم رو بالا بکشم! کیف طراحیم رو روی زمین رها کردم و با نفسی عمیق عینک آفتابیم رو روی موهام قرار دادم؛ مهیار مقابلم سبز شد و بیمقدمه کیف طراحی رو به دستش سپردم. - سلام مهیار، صبح بخیر. میشه کیف و اسکچ بوکِ من و بذاری توی اتاقم؟ من باید برم آبدارخونه دوتا مسکن بندازم بالا بلکه سر دردم آروم بگیره! برخلاف تصورم نه تنها مثل همیشه لبخند نزد، بلکه با نگاهی به باقی بچهها با چشم به اتاقِ خودش اشاره کرد. - سمر میشه بیای توی اتاقم؟ واجبه! دستم روی بند کیفم خشک شد و به بقیه نگاه کردم؛ ساشا، آزاد، حتی مهرویی که همیشه به جای شرکت آمفی تئاتر بود و الان داشت با اخم بهم نگاه میکرد! همه با شک و تردید بهم خیره بودن و این میون، اشکان داشت از دور با چشمهاش ازم میپرسید که چه اتفاقی افتاده؟ آب دهانم رو قورت دادم و برای مهیار سر تکون دادم؛ پشت سرش وارد اتاقش شدم و کیف طراحیم رو روی میزش قرار داد. دستهاش کلافه روی پیشونیش نشستن و بدون مقدمهچینی گفت: - سمر، تو دیشب با سالار سرافراز رفتی دِیت؟ -
مثلث عشقیِ مهیج و جدید🔥 رمان رو به تو، پشت به او | عسل اکبری(هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
[پارت هفتم] از دستم کلافه شده بود، اما سعی داشت خودش رو ریلکس نشون بده؛ سالار سرافراز داشت تمام تلاشش رو میکرد تا مُخ من و بزنه! - از من یه تصورِ بد توی ذهنت داری، بهت حق میدم؛ ولی سمر من الان دوستت دارم! تو رو از بابات خواستگاری کردم، فکر کردی قراره همچنان ازت طرح بدزدم؟ به چهرهی ریلکسش پوزخند زدم؛ خون خونم رو میخورد، این مرد چقدر پررو بود! - رسماً خودت داری میگی بارها و بارها ازم طرح دزدیدی! چطور انتظار داری درخواستت و قبول کنم لعنتی؟ دارم بهت میگم ازت متنفرم، گوشِت با منه؟ ازت متنفرم سرافراز! دست از سرم بردار، یادت نیست چه گندی به زندگیم زدی؟ حالا داری میگی با وجود تموم اون اتفاقات درخواست خواستگاریِ مسخرهات رو قبول کنم؟ بیحرف به حرص خوردنهام نگاه کرد؛ به سینهای که از خشم تند تند بالا و پایین میشد و چشمهایی که با آرایشِ تیره با نفرت بهش خیره بودن! - فکر کردی چون بابام مجبورم کرده بیام، قراره باهات کنار بیام؟ لبخند کجی گوشهی لبش نشست. ریلکس بود، کاملا برخلافِ من! ـ نه؛ راستش انتظار نداشتم حتی پنج دقیقه هم تحملم کنی! نگاهم رو با تأسف از صورتش دزدیدم و با نفرت به فنجون قهوهی دستنخوردهام خیره شدم. ـ پس حداقل یه چیز رو درست فهمیدی. ـ چی؟ سرم رو بالا آوردم و مستقیم توی چشمهاش زل زدم. ـ اینکه من هیچوقت تو رو نمیخوام! لبخندش آروم آروم کمرنگ شد، اما هرگز خودش رو نمیباخت! ـ تو هنوز من و نمیشناسی سمر! پوزخند زدم. میشناسمت مرتیکه، خیلی خوب هم میشناسمت! ـ برای متنفر بودن ازت لازم نیست بیشتر بشناسمت. همین چیزایی که دربارهات میدونم، بیش از حد کافیه! ـ و اگه بگم خیلی از چیزایی که شنیدی دروغه؟ صندلی رو عقب کشیدم و از جا بلند شدم. دیگه یه لحظه هم تحملش و نداشتم! ـ من کاری به شنیدهها ندارم سرافراز؛ خودم به چشم دیدم که چه آدم مزخرفی هستی! کلافه کیفم رو چنگ زدم و از روی صندلی بلند شدم؛ بیمکث جلو اومد و سریعاً مچ دستم رو چسبید! اونقدر سریع بلند شد که صندلی از زیر پاش به عقب لیز خورد. نگاهم روی انگشتهای پیچیدهاش دور مچم خشک شد و سریع دستم رو عقب کشیدم! - دست نزن به من! دیگه از یه متریم هم رد نشو سرافراز! خوش ندارم ببینمت، میفهمی؟ اخمهاش درهم رفت و به چهرهی حرصی شدهام نگاه کرد؛ این آدم لجبازتر از این حرفها بود! شاید شناخت آنچنانی روی شخصیتش نداشتم، اما توی دنیای کار حسابی میشناختمش. - خیلی خب سمر، ازم فرار کن؛ ولی خب تا کِی؟ تا ابد میخوای از دستم در بری؟ فکر کردی بهت نمیرسم؟ جلو رفتم و انگشت اشارهام رو توی سینهاش کوبیدم؛ با نگاهِ وحشیم به عمقِ چشمهاش نگاه کردم و توی صورتش تشر زدم: - نمیرسی! یک قدم جلو اومدهام رو عقب رفتم؛ همچنان بهم خیره بود، خیلی عمیق! بیحوصله و عصبی صندلی عقب رفتهام رو جلو فرستادم؛ بند کیفم رو روی شونهام انداختم و برخلاف میلم باز سمت سرافراز برگشتم. - خوش نگذشت سرافراز، مرسی بابت دعوتت! دیگه نبینمت. و بیتوجه به لبخندِ کجش از مکان بیرون زدم! هوای خنک بیرون هم نمیتونست آتیشی رو که از لحظهی نشستن روبهروش توی سینهام افتاده بود خاموش کنه! با حرص در ماشین رو باز کردم و محکم پشت سرم کوبیدم. کل این قرار مسخره تقصیر اردلان بود! باز هم تصمیم گرفته بود به جای من برای زندگیم تصمیم بگیرد. زندگیای که هیچوقت توش نقش مفیدی نداشت و برای من فقط یه آدم اضافه بود! سوئیچ رو چرخوندم و ماشین با صدای غرش موتور روشن شد. ـ لعنت بهت اردلان… پام رو روی پدال فشار دادم؛ ماشین با شتاب از جای خودش کنده شد! خیابونها یکییکی پشت سرم جا میموندن و من حتی حوصلهی نگاه کردن به چراغ قرمزها رو هم نداشتم. انگشتهام دور فرمون اونقدر محکم شده بودن که بند بندشون سفید شده بود! تصویر سالارِ لعنتی دوباره جلوی چشمم اومد! اون لبخند، اون آرامش اعصاب خردکن، و از همه بدتر اطمینانی که انگار فکر میکرد میتونه بعد از تموم اون اتفاقات من رو مجبور به پذیرفتن خودش کنه! با عصبانیت زیر لب گفتم: ـ خوابش و ببینی… سرعتم رو بیشتر کردم. امشب فقط از یک نفر متنفر نبودم؛ از اردلان هم به همون اندازه متنفر بودم؛ شاید حتی بیشتر! هربار تلاش میکردم حالم رو نسبت بهش خوب کنم باز گند میزد به همه چیز! -
درود عزیز
اگه دوست داری رمانبان بشی با من در میون بذار✨✨
-
هانی بانو عکس نمایه خود را تغییر داد
-
درخواست ناظر رمان سوگسار| هانابانو کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای H.DNR ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
@H.DNR درود مجدد عزیزکم ناظر جدید شما @فاطیما هاشمی ✨- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان آخرین قرار| آرام کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
درود عزیزکم ناظرت خودم هستم توی گروه ادت میکنم✨- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام سلام هانیبانو جان 🌷
من رمانم رو برای نظارت براتون فرستاده بودم و تاپیکش رو هم باز کردم، ولی فکر کنم هنوز ندیدیدش. 🥹
گفتم یه یادآوری کوچولو بکنم، شاید پیامم بین تاپیکها دیده نشده باشه. اگر فرصت داشتید ممنون میشم یه نگاهی به رمانم بندازید. 🤍
پیشاپیش ممنونم بابت وقتی که برای رمانم میذارید و راهنماییم میکنید. 🌸✨ -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت هشتاد و دوم) صریح گفته بود؛ آنقدر صریح که انگار مردن برایشان یک کار روزمره و نرمال است! اضطرابش بیشتر شد و گفت: - نه، دستش تیر خورده؛ ولی حالش خوب نیست! متین من چیکارکنم؟ استرسِ بسیارِ لیلی را از پشت تلفن هم فهمیده بود؛ سریعاً کت چرمش را روی تیشرتش تن زد و سوییچ ماشینش را از روی میز برداشت. - نگران نباش لیلی جون من زود خودم و میرسونم؛ به دکترش میگم سریعاً بیاد اونجا! لازم نیست بترسی باشه؟ با بغض سر تکان داد و باشهای آرام بر زبان آورد؛ تلفن را قطع کرد و آرام توی جیبش گذاشت… گلوله خوردن آنقدر برایشان نرمال بود که دکتر خصوصی داشتند؟ اصلا این کار قانونی بود؟ در دل به حماقتش خندید؛ مگر گلوله زدن و گلوله خوردن قانونی بود که دکتر مخفی داشتن قانونی باشد؟ معراج از قانون سر در نمیآورد؛ کاملاً مشخص بود! آرام کنارش نشست و سعی کرد به تابلوها نگاه نکند؛ شالش غرق در خون روی مبل رها شده بود و معراج با شنیدن صدای قدمهای لیلی میان پلکهایش را قدری باز کرده بود. شالش را برداشت و بیتوجه به خونی شدنِ دستانش سعی کرد دستههایش را دور تا دور بازوی معراج بپیچاند؛ آرام گرهاش زد و خوب حواسش بود که با یک گرهی محکم به معراج دردِ بیشتری وارد نکند! نگاه معراج در حین تمام این لحظات مستقیماً روی لیلی بود؛ با سر کج شدهاش روی شانه به دخترکی نگاه میکرد که با نهایت نگرانی شال روی سرش را دور بازوی زخمی او میبست و با چشمان خارقالعادهاش نگران به معراج و دست زخمش نگاه میکرد. زنگ خانه به صدا در آمد و تمرکزشان برهم ریخت؛ نگاهشان از یکدیگر جدا شد و لیلی سریعاً از جا برخاست. معراج با اخم گفت: - به کسی زنگ زدی؟ نخستین بار بود که معراج با اخم مقابلش حرف میزد؛ سر تکان داد: - زنگ زدم به متین؛ چارهای نداشتم! کلافه چشم بست و لیلی درب را برای متین باز کرد؛ دخترک سریعاً داخل آمد و نفس زنان از کنار لیلی گذر کرد. مرد مسن با عینک روی چشمش با کیف بزرگ توی دستش پشت سر متین داخل آمد. - بیاین داخل عمو رحیم، اونجاست. به مبل اشاره کرد و معراج کلافه نگاهی میانشان چرخاند؛ متین بیتوجه به او اول سوی لیلی بازگشت و با دیدن حال و روزش قدری یکه خورد! - لیلی جون خوبی؟ نترس عزیزم. لبهایش را روی یکدیگر فشرد و صادقانه گفت: - خیلی ترسیدم! -
هیچکدوم😭 موی کوتاه یا بلند؟
-
اول اینکه مرسی ک ب جای رو ب تو پشت ب تو آبی مرک سبز وسوسه رو نوشتی😭😭
دوم… حالا درسته ک معراج جلوی لیلی لو رفت ولی خب ما ک میدونیم تو ماتحتش عروسیه الان… ارزو داره هفته ای هشت بار تیر بخوره🤲🏻
مود متین اون وسط، نمیمیره که🤣🤣🤣🤣