رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

نسترن اکبریان

بنیان‌گذار
  • تعداد ارسال ها

    254
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

نسترن اکبریان آخرین بار در روز اسفند 28 2025 برنده شده

نسترن اکبریان یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

12,860 بازدید کننده نمایه

دستاورد های نسترن اکبریان

  1. از این رنگ خوشم نمیاد. خسته شدم. 

    همون زرده مگه چش بود

  2. پارت 82 ماشین داریوش چند دقیقه بعد مقابل خانه‌ی منصور ترمز کرد. بدون عجله پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت. ناجی از پشت پنجره دیده بود که آمده. در را خودش باز کرد. همین که داریوش وارد شد، لبخند کم‌جانی روی صورت ناجی نشست. چند قدم جلو آمد و دست‌هایش را برای استقبال بالا آورد. قامتش بلندتر از قبل به نظر می‌رسید؛ موهایش مرتب و چهره‌اش آشفته از استرس بود. خواست داریوش را در آغوش بگیرد. اما داریوش حتی مکث هم نکرد. با یک حرکت آرام، دستش را روی شانه‌ی ناجی گذاشت و او را کنار زد. هنوز دلش از او چرک بود بابت ماجرای عکس های سر صبح. چهره اش بعد از مکالمه با گلبهار به شدت سرد بود. آن‌قدر سرد که لبخند روی لب‌های ناجی همان‌جا خشک شد. داریوش بدون سلام و علیک از کنارش رد شد. مستقیم وارد سالن شد. حاج‌منصور پشت میز نشسته بود و تسبیحش را دانه‌دانه میان انگشتانش می‌چرخاند. صدای برخورد مهره‌ها در سکوت خانه شنیده می‌شد. داریوش حتی سرش را برای سلام پایین نیاورد. چشمش به کتابخانه‌ی انتهای سالن افتاد. به سمتش رفت. ناجی با اضطراب پشت سرش ایستاده بود و حاج‌منصور با اخمی عمیق حرکت‌های او را دنبال می‌کرد. داریوش کنار کتابخانه ایستاد. ساعت مچی‌اش را نگاه کرد.نهایا تا بیست دقیقه دیگر خانه منصور پر از پلیس میشد. دست برد و از میان چند پوشه، یک برگ سفید و یک خودکار بیرون کشید. برگ را برداشت و برگشت. صندلی روبه‌روی حاج‌منصور را عقب کشید و نشست. کاغذ را روی میز و خودکار را کنارش گذاشت. بعد بالاخره نگاهش را به حاج‌منصور دوخت. ـ وقتشه معامله‌مون رو کامل کنیم. تسبیح در دست حاج‌منصور متوقف شد. ـ علیک سلام داریوش! چه خبرته؟ کدوم معامله؟ داریوش بدون تغییر حالت گفت: ـ ده دقیقه وقت داری. حاج‌منصور ابرو بالا انداخت. داریوش برگه را کمی جلوتر هل داد. ـ کل سهامت تو تاج رو به اسم ناجی می‌زنی. ناجی با شنیدن اسم خودش یک قدم جلو آمد. با تعجب و استرس گفت: ـ چی؟ داریوش نگاهش نکرد. ـ بعدش هم از کار می‌کشی کنار. حاج‌منصور چند ثانیه مات به برگه خیره ماند. بعد خنده‌ی کوتاهی کرد. ـ داریوش، داری با من شوخی می‌کنی؟ ـ نه. صدای داریوش آن‌قدر آرام بود که ترسناک‌تر به نظر می‌رسید. ـ اتفاقاً برای اولین بار دارم کاملاً جدی باهات حرف می‌زنم. حاج‌منصور تسبیح را روی میز گذاشت. ـ و اگه امضا نکنم؟ داریوش تکیه‌اش را از صندلی گرفت و کمی جلو آمد. چشم در چشم حاج‌منصور گفت: ـ فقط در اون صورته که دخترت بعد تو تهت حمایت من میمونه. وقتی داری گوشه زندان اب خنک میخوری. رنگ از صورت حاج‌منصور پرید. ناجی با وحشت به داریوش نگاه کرد. قبلش وحشتناک تند میزد. ـ داریوش... چی داری میگی؟ داریوش بالاخره نگاهش کرد. سرد تر از چیزی که انتظارش راداشت. ـ معامله ای که با من شروع کردینو تموم میکنم! حاج‌منصور با عصبانیت از جا بلند شد. ـ تو حق نداری... اما جمله‌اش تمام نشده بود که داریوش هم بلند شد. با صدای بلندی گفت: ـ حق؟ پوزخند سردی زد و ادامه داد: ـ من کیم منصور؟ توام چشمت به سامیار و بزک دوزک ها و قدرت نمایی هاش افتاد فراموش کردی من کیم؟ اونقدر خار شدم که تو، بخوای منو بکنی رئیس تاج؟ چیزی که ذاتا هستم؟ اونم با مجبور کردنم به عقد با دخترت؟ حاج‌منصور دستش را روی میز کوبید. ـ فکر کردی با چند تا مدرک می‌تونی منو بندازی زندان؟! داریوش آرام جواب داد: ـ چند تا مدرک نیست. پرونده‌ست. کل پرونده هایی که کل افراد تاج دست رئیس تاج دارن تا زمان خیانت کنار گذاشته بشن. و تو اون خیانت رو کردی! حاج‌منصور برای لحظه‌ای خشکش زد. داریوش ادامه داد: ـ مدارک انتقال پول، حساب‌های پوششی، اسناد جعلی و اسم آدم‌هایی که سال‌ها پشتت ایستادن... همه‌ش رفته جایی که دیگه دست تو بهش نمی‌رسه. ناجی دستش را روی دهانش گذاشت. چشم‌هایش پر از اشک شده بود. ـ بابا... حاج‌منصور نگاهش را به دخترش دوخت. بعد ناگهان به سمت در رفت. می‌خواست فرار کند. اما داریوش سریع‌تر بود. دو قدم برداشت و محکم شانه‌های حاج‌منصور را گرفت. ـ کجا؟ حاج‌منصور تقلا کرد. ـ ولم کن حرومز...! داریوش او را چرخاند و با فشار روی صندلی نشاند. ـ بشین. صدایش پایین بود. اما همان یک کلمه کافی بود. حاج‌منصور برای چند ثانیه مات ماند. ناجی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. اشک از چشم‌هایش سرازیر شد. ـ داریوش... خواهش می‌کنم... به سمتش آمد. عین ابر بهاری اشک میریخت و از داریوشی که مقابلش میدید دهانش باز مانده بود... ـ هر چی می‌خوای از بابام بگیر، هر کاری می‌خوای باهاش بکن... ولی نبرش زندان... دستش را به بازوی داریوش گرفت. ـ من... من هر کاری بگی می‌کنم. منو نمیخوای؟ باشه... باشه اصن جدا میشم ازت... میرم به گلبهار میگم گوه... خوردم! داریوش نگاهش کرد. برای لحظه‌ای چیزی مانند دلسوزی برای دوست چندین ساله اش در چشم‌هایش تکان خورد. اما خیلی زود خاموش شد. ـ ناجی... صدایش آرام بود. دست ناجی را از خودش پس زد و گفت: ـ این دیگه بین من و تو نیست. ناجی هق‌هق‌کنان سر تکان داد. باز هم بازوی داریوش را گرفت و با ترس و چشمان لرزان گفت: ـ خواهش می‌کنم... داریوش دستش را از بازوی خودش جدا کرد. ـ بابات خودش میدونه کاری که کرد، اگه خسرو الان اینجا بود به جای زندون، میفرستادش قبرستون! نخواستم یتیم شی. اینم لطف من به تو بود! ناجی با گریه نگاهش کرد. داریوش به حاج‌منصور اشاره کرد. ـ الانم بعد بابات کسی چپ نگات کنه از من رد میشه اول. نگاهش دوباره روی حاج‌منصور نشست. ـ ولی این محافظت، یه شرط داشت. حاج‌منصور با خشم نگاهش کرد. داریوش برگه را جلویش گذاشت. ـ تو دیگه حق نداری پشت اسم دخترت قایم بشی. تا همینجا بود منصور! فرهاد مرده، کمالی خائنه! تاجو از ادمایی مثل تو و کمالی و هر پدرسگ دیگه ای که نشسته به خون تاج پاک میکنم! حاج‌منصور به برگه نگاه کرد. دست های پیرمرد میلرزید و تسبیهش زیر فشار دستش داشت پاره میشد. ـ تو از اول دنبال سهم من بودی... داریوش پوزخند زد. ـ اگه دنبال سهمت بودم، الان بهت فرصت امضا نمی‌دادم که به نام دخترت کنی. خودکار را برداشت و جلوی او گذاشت. ـ می‌نویسی. حاج‌منصور تکان نخورد. ساعتش را نگاه کرد. ـ زیر ده دیقه دیگه اینجا محاصره میشه. میل خودته منو دخترت با حفظ جایگاه و فامیلیت تو شرکت میریم تا قبل اون یا همه چیت همینجا چال میشه. سکوت سنگینی سالن را گرفت. صدای گریه‌ی آرام ناجی با صدای تسبیحی که روی میز مانده بود قاطی شد. داریوش خم شد و نزدیک گوش حاج‌منصور گفت: ـ اون تهدیدو یادت هست؟ حاج‌منصور چیزی نگفت. ـ گفتی ناموست حرف اوله. امضا کن پس! یالا! لبخند تلخی روی لب داریوش نشست. ناجی با صدای شکسته گفت: ـ داریوش... داریوش این بار حتی نگاهش نکرد. ساعتش را دوباره دید. ـ سه دقیقه. حاج‌منصور به خودکار خیره شد. دستش آرام جلو رفت. خودکار را برداشت. اما قبل از اینکه چیزی بنویسد، داریوش آخرین جمله را گفت: ـ زود باش. چشم‌هایش سرد و خسته بود. جنازه فرهاد به تهران منتقل شده بود. با خشم ادامه داد: ـ باید به مراسم فرهاد برسم. منصور دقایق آخر امضا را زد. میدانست راه نجاتی نداشت. حداقل در آن موقعیت! نه پای فرار و نه نای فدا کردن دخترش. ناجی با جیغ خواست پدرش را بغل کند. داریوش پشت به آنها، گفت: - زودتر خدافظی کنید. بیرون منتظرم ناجی! ناجی پدرش را بغل کرد، منصور اشک چشمش را پاک کرد و زیر گوش دخترش زمزمه کرد: - نگران نباش... درست میکنم همه چیو! برو باهاش، مراقب باش... سپس با فریاد به داریوش گفت: - وای به حالت مو از سر دخترم کم بشه اونوقت از اون دنیا ام باشم میامو ازراعیلت میشم داریوش! فک نکن همینجا تموم شد داستان من تو تاج! پشبمون میشی! داریوش نیم نگاهی با پوزخند انداخت، ناجی گران را سمت خودش کشید و کلام آخر را به منصور زد: - کوچکترین تهدید و حرکتت بر علیه من و تاج رو حمله مستقیم به دخترت بدون. راه بیوفت ناجی! همان موقع صدای آژیر ماشین های پلیس از دور شنیده شد، داریوش تند تر ناجی را کشید و ناجی با وحشت پدرش را نگاه میکرد و هق میزد.
  3. پارت81 سیاهی، کدر و لجوج، مثل پرده‌ای سنگین روی مردمک‌هایش افتاده بود. اولین چیزی که هوشیاریِ درهم‌شکسته‌اش را لمس کرد، نه نور بود و نه صدا؛ طعم تلخ و فلزی خون بود که انتهای گلویش را می‌سوزاند. بوی باروت سوخته با بوی گچ‌های ریخته‌شده و خون تازه درهم آمیخته بود و هوای مسافرخانه را سنگین و خفه کرده بود. داریوش پلک‌های سنگینش را به سختی باز نگه داشت. سقف نم‌کشیده‌ی مسافرخانه‌ی انزلی جلوی چشمش دور می‌زد. سرش انگار میان دو فک آهنی گیر کرده بود. داروی خواب‌آوری که با فریب در آب ریخته بودند، هنوز در بدنش مانده بود و تمام عضلاتش را بی‌حال و کرخت کرده بود. - چه خبره... دستش را به ملحفه‌ی چرک تخت گرفت و با زحمت خودش را بالا کشید. هر تکان موجی از تهوع در معده‌اش می‌انداخت. دستش ناخودآگاه به سمت غلاف چرمی زیر بغلش رفت؛ خالی بود. اسلحه‌اش را برده بودند. حتی کلت یدکی‌اش هم سر جایش نبود. زانوهایش لرزیدند، اما خودش را به دیوار رساند و به سمت در نیمه‌باز اتاق حرکت کرد. دست خیس از عرق سردش را روی دیوار سیمانی کشید و قدم برداشت. سکوت هتل عجیب بود؛ سکوتی که بیشتر از هر صدایی خبر از یک اتفاق هولناک می‌داد. صدای باران پاییزی روی شیروانی‌های انزلی می‌پیچید، اما در راهرو تنها صدای کشیده شدن قدم‌های داریوش شنیده می‌شد. پله‌های باریک را با سرگیجه و منگی پایین رفت. هرچه پایین‌تر می‌رفت، بوی خون بیشتر در مشامش می‌پیچید. روی پاگرد طبقه‌ی همکف، رد پوتین‌های نظامی و لکه‌های خون خشک‌شده روی زمین دیده می‌شد. وقتی وارد لابی و بارانداز پشتی شد، برای چند ثانیه همان‌جا ایستاد. پرده‌های مندرس از باد شدیدی که از پنجره‌های شکسته داخل می‌آمد تکان می‌خوردند. شیشه‌های خردشده کف زمین پخش بودند. جای گلوله روی دیوارها دیده می‌شد و پوکه‌های خالی گوشه‌وکنار سالن ریخته بودند. همه‌جا خالی بود. اما چشم داریوش در انتهای سالن، پای ستون سیمانی، روی چیزی ثابت ماند. قلبش ایستاد. فرهاد آنجا افتاده بود. تکیه‌داده به ستون، با پاهای کشیده روی زمین نمور و پیراهنی که از خون خیس شده بود. چندین گلوله سینه‌اش را شکافته بودند. دست‌هایش هنوز دور قنداق شات‌گان خالی حلقه شده بود و چشم‌هایش باز مانده بود؛ خیره به سقف، با نگاهی مبهوت و ناباور. فرهاد، رفیق روزهای سخت و تفنگچیِ همیشگی داریوش، حالا در خون خودش غرق شده بود. نفس داریوش برید. گلویش سنگین شد و لب‌هایش بی‌اختیار لرزید. ـ فرهاد... یک قدم جلو رفت که صدای ضعیفی از سمت دیوار توجهش را جلب کرد. رادین آنجا بود. کز کرده و به تکه‌های گچ ریخته‌شده تکیه داده بود. شلوار جینش از قسمت ران پاره شده و با تکه‌ای پارچه بسته شده بود. پایش تیر خورده بود و صورتش از درد و خونریزی رنگ نداشت. کمی آن‌طرف‌تر، احمد به پهلو روی زمین افتاده بود. هیچ حرکتی نمی‌کرد. داریوش با وحشت خودش را روی زمین انداخت و به سمت احمد رفت. انگشتان لرزانش را روی گردن او گذاشت. چند ثانیه گذشت. نبضی ضعیف اما منظم زیر انگشتانش زد. احمد زنده بود. نفسش را با لرزش بیرون داد. سرش را بلند کرد و سمت رادین برگشت. رادین با چشمان نیمه‌باز نگاهش کرد. اشک و خون روی صورتش قاطی شده بود. ـ داریوش... شاهین... شاهین بیگدلی بود... داریوش خودش را به او رساند و دست روی شانه‌اش گذاشت. ـ چی داری میگی رادین؟ شاهین سگ کیه؟! رادین با درد نفس کشید. خون از گوشه لبش پایین آمد. ـ پسر بهمن‌خان... همونی که تو کیش فرستادیش زیر خاک... برگشته بود واسه انتقام خون باباش... نفسش را با زحمت بیرون داد و ادامه داد: ـ تله گذاشته بودن برامون... تو آبایی برامون آوردن خواب‌آور ریخته بودن... همه‌مون منگ شدیم... بی‌جون افتادیم... چشم‌های رادین دوباره سمت فرهاد رفت. ـ فرهاد فقط نخورده بود... تا پای جونش شلیک کرد که نیان بالا سرت... ولی کشتنش داریوش... جلو چشمم پرپرش کردن! داریوش دندان هایش را به هم فشرد. رادین سرش را به دیوار تکیه داد و با صدای ضعیف‌تری گفت: ـ کمالی... کمالی رو هم بردن! رگ کنار شقیقه‌ی داریوش به شدت می‌زد. کمالی. خائنی که تمام رازها و نقاط ضعف تاج را می‌دانست. کسی که تمام اسناد و راه‌های قانونی فرار از این بازی را در دست داشت. همان مهره‌ای که سامیار برای فرار از ورشکستگی و نزدیک شدن به تاج به آن نیاز داشت. حالا همه‌چیز واضح‌تر شده بود. سامیار با کمک شاهین و از طریق کمالی، ضربه‌ی آخر را به تاج زده بود. داریوش خم شد، بازوی رادین را گرفت و با تمام توان بلندش کرد. رادین از درد فریادی کشید، اما داریوش او را به ستون تکیه داد تا روی زمین نیفتد. با صدایی بم و خشمگین گفت: ـ همین الان آدم می‌فرستم. چند دقیقه دیگه میان می‌برنتون درمونگاه... احمد نبضش می‌زنه، موندنیه... نگاهش دوباره روی فرهاد ماند. چند ثانیه سکوت کرد. ـ فرهاد... بغضش را فرو داد. ـ من برمی‌گردم تهران. رادین با نگرانی کت او را گرفت. ـ داریوش، حالت خوب نیست لعنتی! اون داروی کوفتی هنوز تو تنت هست. دست خالی، تنها، وسط این گرگا بری تهران، می‌زنن داغونت می‌کنن! داریوش دستش را از روی کتش کنار زد. کلت افتاده‌ی یکی از آدم‌های شاهین را برداشت، خشابش را جا زد و گفت: ـ خوب میشم... باید تمومش کنم. نگاهش سرد شد. ـ این بازی تا امشب باید به ته خط برسه. لندکروزر سیاه با سرعت زیادی آسفالت خیس جاده را می‌بلعید. باران شمال بی‌وقفه به شیشه‌ها می‌کوبید، اما داریوش پایش را از روی گاز برنمی‌داشت. چشم‌هایش خسته و سرخ بود و ذهنش پر از تصویر. چشم‌های باز فرهاد. خون پای رادین. خیانت کمالی و تبانی سامیار با بیگدلی‌ها. همان طابفه ای که عمدا سرش خراب کرده بود. ساعت‌ها بی‌وقفه رانندگی کرد تا بالاخره ساختمان‌های خاکستری تهران از میان مه و باران پیدا شدند. بدون معطلی مسیرش را به سمت مرکز شهر کج کرد. چند خیابان پایین‌تر از ساختمان مرکزی آگاهی ماشین را نگه داشت. فلش‌مموری حاوی تمام اسناد سیاه، رشوه‌ها، اختلاس‌ها و دست‌های پشت پرده‌ی منصور را در جیب داشت؛ اسنادی که چندین روز برای به دست آوردنشان جنگیده بود. یک ماسک به چهره اش زد و پیاده شد. با قدم‌هایی سریع خودش را به ورودی دژبانی رساند. پاکت را به سربازی که جلوی گیت ایستاده بود داد. ـ اینو بدون دست زدن بده به سرگرد کشیک. از طرف یه دوست. قبل از اینکه سرباز فرصت سؤال پیدا کند، داریوش در شلوغی خیابان گم شد. دوباره پشت فرمان نشست. مقصد بعدی‌اش عمارت بود. حوالی عصر بود که ماشین در خیابان بن‌بست منتهی به عمارت متوقف شد. پاییز برگ‌های خشک را روی سنگفرش باغ ریخته بود. داریوش از در فرعی وارد شد. مستخدمان با دیدن لباس‌های خاک‌آلود، بارانی پاره و چهره‌ی خسته و خون‌آلودش با ترس کنار می‌رفتند، اما او حتی نگاهشان هم نکرد. مستقیم از پله‌ها بالا رفت. صدای قدم‌های سنگینش در راهروی خلوت عمارت می‌پیچید. به اتاق گلبهار رسید. چند ضربه‌ی محکم به در زد. در باز شد و گلبهار در چارچوب ظاهر شد. چهره‌اش از بی‌خوابی و گریه‌های پنهانی تکیده شده بود. با دیدن داریوش، برای لحظه‌ای نگرانی در چشمانش نشست. نگاهش روی لباس‌های خاک‌آلود و صورت زخمی او چرخید و دستش ناخودآگاه بالا آمد. اما همان لحظه خودش را جمع کرد. اخم روی پیشانی‌اش نشست و دستش پایین افتاد. داریوش فرصت نداد. دستش را جلو برد، مچ گلبهار را گرفت و او را سمت خودش کشید. ـ با من میای... همین الان! بسه دیگه لجبازی. جمع کن راه بیفت! گلبهار با تمام توان دستش را عقب کشید. ـ ولم کن! دست به من نزن داریوش! به چه حقی اینجوری سرتو می‌ندازی پایین میای تو اتاق من؟! خشم و کینه تمام وجودش را گرفته بود. هنوز نامزدی داریوش با ناجی و آن حلقه‌ی لعنتی از ذهنش پاک نشده بود. هنوز روزهایی را که داریوش رهایش کرده بود، فراموش نکرده بود. از طرف دیگر، چند روز بود که سامیار با ظاهری دلسوزانه به او نزدیک شده بود. گزارش‌های مالی دست‌کاری‌شده را نشانش داده بود و ورشکستگی و بدهی‌های خودش را به نام تاج تمام کرده بود. به او گفته بود: «تنها راه نجات تاج، اتحاد من و توئه.» و شب گذشته رسماً از او خواستگاری کرده بود. گلبهار تا صبح در تاریکی اتاقش گریه کرده بود؛ گیج، خسته و سرخورده از خیانت داریوش. حالا داریوش دوباره برگشته بود و بدون هیچ توضیحی می‌خواست او را با خودش ببرد. گلبهار مچش را از دست او بیرون کشید. سینه‌اش از شدت خشم بالا و پایین می‌رفت. ـ محافظت از من دیگه به تو مربوط نیست! فهمیدی؟! صدایش لرزید، اما عقب نکشید. ـ دیگه هیچ‌کاره‌ی زندگی منی! دارم ازدواج می‌کنم! سکوت سنگینی اتاق را گرفت. داریوش خشک شد. انگار یک گلوله مستقیم به سینه‌اش خورده باشد. چشمانش گرد شد و رنگ از صورتش پرید. لب‌هایش به سختی تکان خوردند. ـ چی؟ گلبهار چانه‌اش را بالا گرفت. چشم‌هایش پر از اشک بود، اما اجازه نداد اشک‌ها صدایش را بشکنند. ـ با سامیار. مکث کرد. داریوش هنوز چیزی که شنیده بود را هلاجی نکرده بود. ـ دارم با سامیار ازدواج می‌کنم! نام سامیار کافی بود. خشم در صورت داریوش منفجر شد. گلدان کریستال روی میز راهرو را با ضرب دست برداشت و به دیوار کوبید. گلدان با صدای مهیبی خرد شد. داریوش فریاد زد: ـ با سامیار؟! با اون بی‌شرف حروم‌لقمه؟! می‌دونی امروز چی شده؟! می‌دونی امروز فرهاد رو کشتن؟! یک قدم جلو آمد. داشت از خشم نفس نفس میزد و فراموش کرده بود شخص مقابلش، گلبهار بود! ـ فرهاد سینه‌ش سوراخ‌سوراخ شد و چشمش باز موند تا من زنده بمونم! رادین و احمد دارن تو خون خودشون جون می‌دن! صدایش از خشم می‌لرزید. ـ اون‌وقت تو نشستی اینجا داری برای من قرار ازدواج می‌ذاری با همون بی‌همه‌چیزی که کمالی رو خریده و رفیقای منو به رگبار بسته؟! گلبهار با ترس یک قدم عقب رفت، قلبش تند میزد و از خشم داریوش قالب تهی کرده بود. تا به حال او را آنقدر خشمگین ندیده بود. فرهاد... او حتی خبر نداشت. طبق معمول همیشه که آخرین نفر باخبر میشد. اما باز هم صدایش را بالا برد: ـ داد نزن سر من داریوش! تو خودت با زندگی من چی کار کردی؟! تو با اون دختره نامزد کردی! تو ولم کردی! تو اعتمادمو خراب کردی. تو خودتو از چشمم انداختی! اشک از گوشه چشمش پایین آمد. ـ سامیار حداقل داره شرکت بابامو نجات میده! داریوش خنده‌ای کوتاه و عصبی کرد. دستش را میان موهایش کشید و عقب رفت. ـ نجات میده؟! سامیار نجات میده؟ عقلت در همین حده که خودت حرفی که زدیو باور کنی؟ با ناباوری نگاهش کرد. ـ اون لاشخور داره تو رو هم با همه چی بالا می‌کشه و تو بهش لبخند می‌زنی؟! سرش را تکان داد. گلبهار سینه اش از تحقیر جمع شده بود. با خشم گفت: - من مگه ابزار یا ملکم؟ به چه حقی با من اینجوری حرف میزنم؟! داریوش پوزخند عمیقی زد و گفت: ـ به همون حقی که منو اینقدر بی غیرت دیدی که جلوم حرف ازدواج میزنی... ناگهان خشمش خاموش شد. جایش را یک سرمای سنگین گرفت. صورتش بی‌احساس شد. از آنگاه عصبی گلبهار، درون آن چشمش... چیزی از خودش نمیدید! انگار یک سنگ قبر روی داریوش گذاشته بود و فاتحه اش را هم خوانده بود. آنهمه حرص و اعصبانیت داریوش هم به هیچ جایش نبود. داریوش صاف ایستاد، بارانی‌اش را مرتب کرد و با صدایی آرام و سرد گفت: ـ هر غلطی دلت می‌خواد بکن. نگاهش را از او گرفت. دستش را مشت کرد و سخت ترین کلماتی که تا به حال به زبان آورده بود را گفت: ـ برو زنش شو. بشین پای سفره‌ی عقدش. دستش را روی چارچوب گذاشت و برای آخرین بار نگاهش کرد. نگاهش را برای آخرین بار به گلبهار دوخت. درون چشمان مصمم او، با بی قراری خودش را جستجو کرد و باز هم ندید. با صدایی که به زور کنترل میکرد گفت: ـ ولی تهش... اون روزی که بفهمی سامیار برا چی میخواستت... اون روزی که بفهمی چطور چشم‌بسته منو قضاوت کردی و با دستای خودت رفتی تو لجن... مکث کرد. لبش را با زبان تر کرد و آخرین میخ را به دل گلبهار کوبید: ـ اونی که پشیمون میشه و باید سرشو بکوبه به سنگ، تویی. نگاهش برای یک لحظه روی چشم‌های اشک‌آلود گلبهار ماند. گلبهار از حالت و نگاه داریوش متعجب شده بود... حرف هایی که میزد، برای او استرس خالص بودند. داریوش آخرین جمله اش را هم گفت: ـ فقط بدون... اون‌وقت دیگه منم که برام مهم نیستی. حتی نگاتم نمی‌کنم. چون الان... الانی که نیازت داشتم پشت کردی به من و عشقمون! البته اگه تو اسمشو عشق بذاری! در را پشت سرش کوبید و رفت. صدای قدم‌هایش در راهرو دور شد و گلبهار، لرزان، میان هق‌هق گریه‌هایش روی زمین نشست. دستش روی سینه اش بود. قلبش درد میکرد. آنقدر شدید که حس سوزش تمام جانش را میخورد. عقلش فرهان نمیداد، قلب شکسته اش منطق حالی اش نبود. خودش را بدجور گم کرده بود! داریوش با قدم‌هایی محکم از عمارت بیرون زد. هوای گرگ‌ومیش عصرگاهی و قطرات ریز باران روی صورت داغش می‌نشستند. آنقدر ذهنش آشفته و اعصابش خراب بود که اگر کسی به او تو میگفت، قطعا یک فشنگ درون پیشنانی اش می چکاند. گلبهار او را زمین زده بود. با بی اعتمادی اش، با آن نگاه خالی از احساس... و ته دلش هرچقدر هم به او حق میداد، تصمیم ازدواج به سامیار را زیادی میدید. از او خواسته بود یک هفته صبر میکرد تا تکلیف همه چیز را روشن کند و او، هربار بیشتر از قبل راه های منتهی به خودشان را خراب کرده بود. سوار ماشین شد و گوشی‌اش را بیرون آورد. پیام ناجی را باز کرد. باز هم آن ابراز نگرانی و تومار های طولانی! چند ثانیه به صفحه خیره ماند. بعد با انگشت‌های مصمم نوشت: «تا ده دقیقه‌ی دیگه خونتونم. به بابا بگو حرفای مهمی دارم تا من برسم جایی نره.» پیام ارسال شد. گوشی را روی صندلی انداخت. دنده را جا زد و ماشین با صدایی بلند از جا کنده شد. قرار بود امشب، خاکستر این بازی خونین را به باد بسپارد.
  4. پارت 80 بعد از جمع‌کردن محموله، کاروان داریوش پیش از طلوع صبح به هتلی قدیمی و نسبتاً خلوت در حاشیه‌ی انزلی رسید؛ هتلی که ظاهرش چیزی جز یک ساختمان فرسوده‌ی سه‌طبقه نبود، اما تمام طبقه‌ی دوم آن از قبل برای افراد داریوش خالی شده بود. و کمالی درون ساختمان با ترس کشیک برگشتنشان را میداد. داریوش او را به عمد آورده بود و به عمد درون آن ساختمان رها کرد تا حس ترس حسابی زیر پوستش بخزد. تنها چیزی که باعث شده بود تا آن لحظه بابت افشای وصیت دوم به سامیار او را زنده نگه دارد، مغز پر و مهارت حقوقی اش بود. رادین، برخلاف بقیه که مشغول بررسی جعبه‌ها و مسیر انتقال بودند، کنار پیشخوان لابی ایستاده بود و با دو دختر محلی گرم گرفته بود. یکی از آن‌ها نقشه‌ی کوچکی روی گوشی‌اش باز کرده بود و دیگری با خنده، مسیرهای فرعی اطراف اسکله را برای رادین توضیح می‌داد. رادین با لبخند پهنی به داریوش گفت: ـ رئیس، اینا مسیر اسکله رو بهتر از جی‌پی‌اس می‌شناسن. تازه اطلاعاتشون هم خیلی کامله! داریوش که از کنارشان رد می‌شد، حتی قدم‌هایش را آهسته نکرد. فقط نگاه سردی به رادین انداخت و گفت: ـ تو داری اطلاعات میگیری یا لاس میزنی؟ رادین دستش را روی سینه گذاشت و با قیافه‌ای حق‌به‌جانب جواب داد: ـ هر دو مأموریت رو هم‌زمان جلو می‌برم رئیس. مدیریت زمانه! احمد پوزخندی زد. فرهاد زیر لب خندید، اما داریوش آن‌قدر عبوس بود که خنده روی لب همه خشک شد. ـ احمد، محموله‌ها تا نیم ساعت دیگه از اینجا خارج می‌شن. مسیر رو عوض کنین. هیچ ماشینی مستقیم به انبار نمی‌ره. ـ چشم. ـ فرهاد، افراد اون گشتی که حمله کرد رو شناسایی کن. می‌خوام ببینم کی جامونو فهمیده، کمالی بالاس؟ مطمعنین جلوش هیچ حرفی از لوکیشن نزدید؟ - نه بابا حتی حرف بامون نزد تخم سگ! فرهاد ز لابی بیرون رفت. داریوش بی‌آنکه حرف دیگری بزند، به سمت اتاق کمالی رفت. خستگی در تمام بدنش پخش شده بود، اما ذهنش حتی برای یک لحظه آرام نمی‌گرفت. تصویر گلبهار و سامیار، مثل خاری زیر پوستش مانده بود. داریوش هنوز به انتهای راهرو نرسیده بود که گوشی‌اش را از جیب کتش بیرون کشید. اسم گلبهار روی صفحه روشن شد. چند لحظه به آن خیره ماند؛ غرورش اجازه نمی‌داد تماس بگیرد، اما تصویر سامیار کنار او، تمام منطقش را زیر پا گذاشته بود. تماس برقرار شد. یک بوق… دو بوق… سه بوق… جوابی نیامد. داریوش فکش را سفت کرد و تماس را قطع کرد. چند قدم دیگر برداشت و این‌بار با خشونت بیشتری شماره را گرفت. صدای بوق‌های ممتد در راهروی خالی هتل پیچید، اما گلبهار باز هم جواب نداد. چشم‌های داریوش سرخ بود. به در اتاق کمالی رسید. در نیمه‌باز بود. کمالی کنار پنجره ایستاده و با اضطراب، بیرون را نگاه می‌کرد. با شنیدن صدای قدم‌های داریوش برگشت. ـ داریوش‌… داریوش بدون اجازه وارد شد و در را پشت سرش بست. کمالی سعی کرد آرام به نظر برسد. ـ مگه قرار نبود منم همراهت بیام اسکله؟ ـ خودت نیمدی اما جاسیستو خوب انجام دادی بازم! کمالی با خونسری دست به سینه شد و گفت: ـ منظورت چیه؟ داریوش چند قدم جلو رفت. ـ منظوری ندارم. فقط دارم یادآوری می‌کنم که زنده موندنت لطف من نیست. هنوز به مغزت احتیاج دارم، کمالی. به اون مهارت حقوقی‌ات، به چیزهایی که از تاج می‌دونی… وگرنه خیلی وقت پیش به خاطر تو خطر انداختن گلهبهار، گلوله می‌خورد توی سرت. کمالی لب‌هایش را به هم فشرد. روی صندلی چرک اتاق نشست و با همان خونسردی عصبی کننده اش گفت: ـ من اون وصیت رو به سامیار ندادم که به گلبهار آسیب بزنه. همان لحظه گوشی‌اش دوباره در دستش لرزید. با عجله صفحه را نگاه کرد؛ هیچ تماسی نبود. فقط همان تماس‌های بی‌پاسخ. دندان‌هایش را روی هم سایید و دوباره شماره‌ی او را گرفت. کمالی با تردید نگاهش می‌کرد. تماس همچنان بی‌جواب ماند. داریوش گوشی را پایین آورد، اما آن را قطع نکرد. صدای بوق‌ها در سکوت اتاق می‌پیچید و هر بوق، خشمش را بیشتر می‌کرد. کمالی آهسته گفت: ـ اگه به گلبهار زنگ می‌زنی، جواب نمی‌ده. تماس قطع شد. داریوش سرش را به سمت کمالی چرخاند. ـ چی میگی تو زیر لبی؟ کمالی آب دهانش را قورت داد. ـ گلبهار با سامیار رفته مهمونی. سکوت سنگینی بینشان افتاد. ـ کدوم مهمونی؟ ـ مهمونیِ بهروز توسلی. هفته‌ی پیش دعوت شده بودن. ظاهراً امشب برگزارش کردن. چند نفر از آدم‌های مهم تاج هم اونجان. اخم چهره داریوش را پوشاند ـ سامیار گلبهار رو با خودش برده؟ ـ تا جایی که من شنیدم، بله. داریوش با خنده‌ای کوتاه و بی‌روح سرش را پایین انداخت. دستش را روی کمرش گذاشت و چند قدم در اتاق راه رفت. رگ شقیقه‌اش می‌زد. تصویر سامیار، با آن لبخند چندش‌آور، کنار گلبهار در ذهنش جان گرفت ناگهان برگشت. در دو قدم خودش را به کمالی رساند و یقه‌اش را گرفت. کمالی با ضربه‌ای محکم به دیوار خورد. ـ همش زیر سر توئه، بی‌ناموس! کمالی از ترس دست‌هایش را بالا آورد. ـ داریوش… ـ تو اون وصیت رو دادی دست سامیار! تو بند آخرش رو براش باز کردی! تو بهش گفتی با چنگ انداختن به گلبهار می‌تونه تاج رو صاحب شه! کمالی سرش را زیر انداخت. آنقدر چهره اش خنثی بود که نمیشد پشیمانی واقعی را از آن خواند. ـ اشتباه کردم! ـ اشتباه؟! داریوش یقه‌اش را بیشتر کشید. صدای پارچه‌ی کت کمالی زیر فشار دستش بلند شد. ـ اشتباه اینه که آدم یه عدد رو اشتباه بنویسه، نه اینکه سرنوشت یه زن رو بندازی جلوی پای یه حروم‌زاده! کمالی با سختی نفس کشید، اما این‌بار عقب نکشید. با صدایی لرزان، اما محکم گفت: ـ قبول دارم اشتباه کردم! باید همون روز همه‌چیز رو بت می‌گفتم. باید وصیت رو از سامیار پنهان می‌کردم… اما به این هم فکر کن که اگر بدون خوندن وصیت اصلی می‌فهمید همه‌چیز به اسم گلبهاره، چه کار می‌کرد؟ داریوش لحظه‌ای مکث کرد. کمالی ادامه داد: ـ به گلبهار رحم نمی‌کرد. حداقل بند آخر وصیت باعث می‌شه سامیار مجبور بشه برای حفظ جون گلبهار هم که شده مراقبش باشه! چشم‌های داریوش از خشم برق زد. ـ تو برای توجیه خیانتت، داری از امنیت گلبهار حرف می‌زنی؟ ـ اولویت من خانواده‌ی سورشه! ـ خانواده‌ی سورش؟ داریوش با انزجار تکرار کرد و او را از دیوار جدا کرد. ـ خانواده‌ی سورش گلبهاره، کمالی. نه سامیار. نه تو. نه هیچ‌کدوم از اون موش‌هایی که حاضرین برای زنده موندن، آدم بفروشین! کمالی نفس‌نفس می‌زد. ـ اگر سامیار وصیت رو نداشت، مستقیم گلبهار رو می‌کشت یا مجبورش می‌کرد همه‌چیز رو منتقل کنه. من خواستم حداقل یک بند قانونی جلوش باشه... داریوش با خشم گفت: ـ اره فقط یکار کردی اون لاشی فک کنه میتونه با گلبهار ازدواج کنه! ـ هنوز می‌تونی جلوش رو بگیری! داریوش دستش را پس کشید. کمالی روی دیوار ماند و یقه‌ی مچاله‌شده‌اش را مرتب کرد. داریوش گوشی‌اش را بیرون آورد و دوباره به صفحه نگاه کرد. داریوش چیزی نگفت. اسلحه‌اش را از روی میز برداشت و داخل غلاف گذاشت. بعد به سمت در رفت. کمالی با نگرانی پرسید: ـ کجا می‌ری؟ داریوش دستش را روی دستگیره گذاشت و بدون اینکه برگردد، گفت: ـ چیشد فک کردی برام عین قبلی که به سوالت جواب بدم؟ به اتاق خودش رفت، کت خیسش را روی صندلی انداخت و گوشی‌اش را برداشت. چند ثانیه به صفحه خیره ماند. انگشتش روی اسم گلبهار مکث کرد، بعد تماس گرفت. باز هم بی جواب! گوشی را روی میز پرت کرد. چند قدم در اتاق راه رفت، بعد برگشت و دوباره آن را برداشت. انگار منتظر بود گلبهار تماس بگیرد و توضیحی بدهد؛ توضیحی که خودش هم نمی‌دانست چرا به آن نیاز دارد. در اتاق باز شد و احمد وارد شد. ـ رئیس، آدما نه زیردست سامیارن نه منصور! شاهین میشناسی؟ شاهینِ بیگدلی! داریوش پشت به او ایستاده بود. بطری ویسکی را از روی میز برداشت و در لیوانش ریخت. ـ برو بیرون. احمد مکث کرد. ـ شنیدی چی گفتم؟ خوبی تو؟ ـ گفتم برو بیرون. صدایش آن‌قدر سرد بود که احمد دیگر چیزی نگفت. در را بست و بیرون رفت. داریوش اولین لیوان را یک‌نفس سر کشید. گرمای تلخ مشروب از گلویش پایین رفت، اما چیزی از سرمایی که در سینه‌اش نشسته بود کم نکرد. دوباره ریخت. بعد یکی دیگر. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، سامیار را می‌دید که کنار گلبهار ایستاده؛ بیش از حد نزدیک، بیش از حد راحت، با همان لبخند مطمئن و چندش‌آورش. ساعت از چهار صبح گذشته بود که احمد دوباره وارد اتاق شد. داریوش کنار پنجره ایستاده بود و بطری تقریباً خالی را در دست داشت. احمد جلو رفت و بطری را از دستش گرفت. ـ اوو چه خبرته؟ فردا عملیات داریم. داریوش با چشم‌هایی سرخ و صدایی گرفته برگشت سمتش. ـ فردا سامیار رو می‌کشم. احمد بطری را پشت سرش پنهان کرد. ـ فعلاً خودت رو نکش، بعد به سامیار برس. داریوش خواست بطری را پس بگیرد، اما تعادلش برای لحظه‌ای به هم خورد. دستش را به لبه‌ی میز گرفت. اخم کرد، انگار از اینکه بدنش دیگر از فرمانش پیروی نمی‌کرد، عصبانی شده باشد. ـ گمشو بیرون، احمد. احمد با نگرانی نگاهش کرد. داریوش معمولاً با چند لیوان مشروب هم کنترلش را از دست نمی‌داد. اما حالا حرف‌هایش بریده و نگاهش آشفته بود؛ انگار خشم و حسادت، تمام دیوارهای عقلش را پایین آورده بودند. در همان لحظه، مردی با لباس خدمه‌ی هتل از کنار در نیمه‌باز عبور کرد. سینی کوچکی در دست داشت و دو لیوان آب روی آن بود. چهره‌اش برای کسی جلب توجه نمی‌کرد؛ مردی لاغر با کلاه پایین‌کشیده و سبیلی مرتب. وقتی احمد برای لحظه‌ای پشت به در کرد، مرد بی‌صدا وارد شد و یکی از لیوان‌ها را روی میز کنار داریوش گذاشت. ـ سفارش آب خنک دادین. احمد با اخم نگاهش کرد. ـ ما چیزی سفارش ندادیم. مرد سرش را پایین انداخت. ـ از پذیرش گفتن برای اتاق شماست. داریوش، بی‌آنکه به او نگاه کند، دستش را دراز کرد و لیوان را برداشت. مرد خدمه برای یک لحظه سرش را بالا آورد. نگاهش سرد و بی‌روح بود. چشم‌هایش هیچ شباهتی به چشم‌های یک خدمتکار معمولی نداشت. او یکی از افراد شاهین بود پسر بهمن خان؛ پسرس که ماه قبل، داریوش در کیش پدرش، بهمن‌خان، را کشته بود. حالا شاهین، آرام و بی‌صدا، اولین مهره‌اش را وارد بازی کرد. مرد از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. داریوش جرعه‌ای از آب نوشید. چند دقیقه بعد، سنگینی عجیبی پشت پلک‌هایش نشست. اتاق دور سرش چرخید. صدای احمد از فاصله‌ای دور به گوشش رسید: ـ رئیس؟ حالت خوبه؟ داریوش دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. تصویر پنجره، میز و صورت احمد در هم رفتند. ـ گلبهار… آخرین کلمه‌ای بود که پیش از فرو رفتن در تاریکی بر زبان آورد. صبح، نور خاکستری خورشید از میان پرده‌های ضخیم اتاق عبور کرده بود. داریوش با سردردی کوبنده چشم باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. سقف سفید هتل بالای سرش می‌چرخید و دهانش مزه‌ی فلز و تلخی می‌داد. خواست بلند شود، اما درد تیزی از شانه‌اش گذشت. به پایین نگاه کرد. پیراهنش از قسمت پهلو پاره شده بود. روی دست راستش زخمی عمیق و خشک‌شده دیده می‌شد و چند لکه‌ی تیره روی آستینش مانده بود. داریوش با اخم دستش را لمس کرد. هیچ خاطره‌ای از زخمی شدنش نداشت. گوشی‌اش روی زمین افتاده بود. آن را برداشت و صفحه را روشن کرد. قلبش برای لحظه‌ای فرو ریخت. آخرین تماس مربوط به حوالی همان ساعتی بود که چیزی از آن به یاد نمی‌آورد. با انگشت لرزان صفحه را بالا کشید. هیچ پیامی نبود. هیچ توضیحی. فقط تماس‌های بی‌پاسخ مانده و تصویری مبهم از شبی که مثل حفره‌ای سیاه در ذهنش گم شده بود. داریوش از تخت پایین آمد. پایش به چیزی برخورد کرد. کنار میز، تکه‌ای فلز کوچک روی زمین افتاده بود؛ قطعه‌ای از یک چاقوی شکسته یا شاید بخشی از قفل یک جعبه. نفسش سنگین شد. به لباس پاره‌اش نگاه کرد. بعد به دست زخمی‌اش. بعد دوباره به تماس‌های گلبهار. ـ دیشب چه غلطی کردم؟ صدایش گرفته و بی‌جان بود. در ذهنش تصویرهای نامنظمی جرقه زدند؛ نور چراغ‌های اسکله، صدای فریاد، سایه‌ی مردی با کلاه، دست‌های خون‌آلود خودش و صدای گلبهار که انگار از پشت دیواری ضخیم کمک می‌خواست. داریوش یک قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد. نمی‌دانست به کسی آسیب زده، کسی را کشته، یا فقط آن‌قدر مست شده بود که تمام شب را از یاد برده است. اما یک چیز را خوب می‌دانست؛ گلبهار تا آن ساعت هنوز هم با او تماس نگرفته بود. نگاهش دوباره روی لباس پاره و زخم دستش ثابت ماند. ساعت از ظهر گذشته بود و به نظر، او را برای عملیات بیدار نکرده بودند!
  5. پارت 79 به محض رسیدن داریوش به عمارت، متوجه حضور بی اجازه ناجی شد! گلبهار پشت سر داریوش وارد عمارت شد و با دیدن ناجی مکث کرد. ناجی عینک آفتابی مارک‌دارش را از روی چشم‌های گربه‌ای‌اش برداشت و با نگاهی از بالا به پایین، گلبهار را برانداز کرد. پوزخند تمسخرآمیزی گوشه لب‌های قلوه‌ای‌اش نشست: ـ هیچکی خوشامد بم نمیگه؟ گلبهار دستش دور گلدانی که برای اتاق خودش جدا کرده بود سفت شد. چانه‌اش را بالا گرفت و با لحنی سردتر از خود ناجی جواب داد: ـ به مهمون ناخونده خوشامد نمیگن ولی تو خوش اومدی! چشم‌های ناجی از خشم ریز شد و خواست دهان باز کند تا جوابی بدهد که در سنگین عمارت با صدای بمی باز شد. داریوش با دیدن وضعیت، اخم‌هایش درهم رفت. نگاه تاریکش یک لحظه روی گلبهار چرخید و بعد روی ناجی متوقف شد؛ اولین باز بود که میان دو زن زبانش بند آمده بود. ناجی فوراً لحنش را تغییر داد. به سرعت به سمت داریوش رفت، بازوی عضلانی او را میان دست‌های ظریفش گرفت و با حرکتی کاملاً مالکانه، داریوش را به سمت اتاق کار کشید: ـ باید باهات حرف بزنم. همین الان. داریوش برای یک صدم ثانیه نگاهش به گلبهار افتاد. گلبهار همان‌طور با گلدان در دست ایستاده بود، از این حس بیزار بود، اما دیدن داریوش با ناجی، قلبش را چنگ می‌زد. در اتاق داریوش مقابل نگاه او با صدای بلندی بسته شد. داریوش به آرامی و با بی‌حوصلگی بازویش را از دست ناجی بیرون کشید. دست‌هایش را توی جیبش فرو برد و لبه میز چوبی تکیه زد: ـ چرا اومدی اینجا؟ ناجی با دلخوری و لحنی که رگه‌های اعتراض در آن موج می‌زد، به داریوش نزدیک شد: ـ این چه رفتاریه؟ هرچی زنگ می‌زنم یا رد تماس می‌دی یا رادین جواب می‌ده! انگار نه انگار که نامزدیم… چرا این‌قدر با من سردی؟ اون شب… بعد اون اتفاق به درصد، فکر می‌کردم همه چی عوض می‌شه، ولی تو بدتر شدی داریوش! داریوش فکش را سفت کرد. یادآوری آن شب مستی و کابوس‌وار، اعصابش را مثل سوهان می‌تراشید. با صدایی بم و کنترل‌شده گفت: ـ سرم شلوغه. برا همینا اومدی تا اینجا؟ ناجی نفسش را حرص‌خورده بیرون داد، موهایش را پشت گوش زد و گفت: ـ نه. بابام گفته شب بیای خونمون. جوابمو نمیدی! مجبور شدم بیام، دلمم برات تنگ شده بود! بابام گفت کار مهمی باهات داره، راجع به خط‌های قاچاق شمال و سهمی که باید قبل جلسه تسویه بشه. داریوش فقط سر تکان داد. ـ میام. دیگه؟ ناجی با قهر سکوت کرد و از اتاق خارج شد، قبل از خروج لگدی به سلطل زباله دم در کوبید. هرشب از استرس حضور داریوش و گلبهار درون یک خانه خواب به چشمش نمی آمد و سردی داریوش، نور علی نور بود! حالت های هیستیرکی کنترل ناپذیری داشت به او دست میداد که خودش هم از خودش وحشت میکرد. ساعت از یازده شب گذشته بود. عمارت در تاریکی مطلق فرو رفته بود. داریوش در اتاقش، اورکت چرمی ضدآب و مشکی‌اش را پوشید. فلش‌مموری کوچکی که تمام اسناد تخلفات، حساب‌های پول‌شویی و خیانت‌های منصور در آن ذخیره شده بود را میان انگشتانش چرخاند. داریوش به خوبی می‌دانست منصور به زودی از شر منصور راحت میشد. باید قبل از زدن زیر پای منصور، مهره جایگزینش را پیدا می‌کرد؛ و آن مهره، کسی بود که محموله سلاحی بود که امشب باید بدون باج دادن به منصور، مستقیم وارد قلمرو خودش می‌کرد. فلش را توی جیب داخلی کتش گذاشت و کلت کمری برتا را از غلاف بیرون کشید. خشاب پر از فشنگ را با یک ضربه محکم جا انداخت. *** ساعت دو بامداد؛ اسکله تاریک، مه‌گرفته و باران‌زده‌ی بندر انزلی. داریوش پس از ملاقات بی موردش با منصور و گرفتن برگه های نیمی از سهامش، سوار هواپیمای شخصی اش شده و به سرهت خودش را به انزلی رساند تا از نزدیک شاهد عملیات باشد. امواج سیاه و خروشان به دیواره‌های بتنی اسکله می‌کوبیدند. بوی نم، ماهی گندیده و گازوئیل فضا را پر کرده بود. لنج چوبی کهنه بدون هیچ چراغی در انتهای اسکله پهلو گرفت. احمد و فرهاد با چند نفر از افراد معتمد داریوش، با بارانی‌های کلاه‌دار، در حال پیاده کردن جعبه‌های چوبی طویل و سنگین بودند؛ محموله کلاشینکف‌های سفارشی اصلاح‌شده و کلت‌های نظامی گلاک. داریوش در تاریکی، پشت یک کانتینر زنگ‌زده ایستاده بود و سیگارش را پک می‌زد. ناگهان صدای موتور دو تویوتا هایلوکس با چراغ‌های خاموش سکوت مه را درید. ماشین‌ها با شتاب وارد محوطه شدند و روی اسکله ترمز زدند. نورافکن‌های قوی هایلوکس‌ها روشن شد و نور مستقیمش روی احمد و افرادش افتاد. هفت هشت مرد مسلح با لباس‌های فرم گشت اما نشان‌های دست‌کاری‌شده بیرون ریختند. این‌ها گشت قانونی نبودند؛ تفنگ‌دارهای فاسد و جیره‌خوار سامیار بودند که به هوای باج‌گیری و ضبط محموله برای سامیار آمده بودند. سرکرده‌شان، با کلت لوله‌بلند جلو آمد و فریاد زد: ـ اسلحه رو بندازین زمین حروم‌زاده‌ها! این بار مصادره‌ست! هنوز کلمه‌اش تمام نشده بود که گلوله‌ای زوزه‌کشان از تاریکی شلیک شد و درست وسط پیشانیِ سرکرده نشست. مرد بدون حتی یک آه‌کشیدن، مثل کیسه شن روی زمین بتنی افتاد. شلیک‌ها شروع شد. رگبار گلوله‌ها بدنه فلزی کانتینرها را سوراخ می‌کرد و جرقه‌ها در دل شب زبانه می‌کشید. داریوش، بدون کوچک‌ترین ترسی، با خونسردی مرگبار یک کهنه کار از پشت کانتینر بیرون آمد. کلتش را با دو دست نگه داشته بود. با قدم‌هایی محکم در میان باران گلوله پیش می‌رفت و با هر شلیک دقیق و بی‌رحمانه‌اش، یکی از افراد سامیار را نقش زمین می‌کرد. مهلت نداد حتی یکی از آن‌ها دست به بی‌سیم ببرد. ظرف کمتر از دو دقیقه، سکوت دوباره بر اسکله حاکم شد. فقط صدای شرشر باران و ناله‌های خفه‌ی چند نفر از افراد تیرخورده سامیار شنیده می‌شد که روی زمین غرق در خون دست‌وپا می‌زدند. داریوش دود نوک کلتش را فوت کرد، نگاهی سرد به جنازه‌ها انداخت و رو به احمد که بازویش از ترکش جراحت سطحی برداشته بود گفت: ـ جعبه‌ها رو بار بزنین تو تریلی‌های یخچال‌دار. این بار مال خودمه… فردا هرکی این پلیسای مسخره تخمی تقلبیو فرستاده میفهمه کی جلوشه. داریوش با کتی خیس از باران و دست‌هایی که بوی باروت می‌داد، سوار لندکروز سیاهش شد. بار اسلحه ها را بدون منصور وارد کرده بود اما در دلش، فکر آن نگاه‌های پر از نفرت گلبهار و نزدیکی سامیار به او، مثل خوره روحش را می‌جوید.
  6. پارت 78 سامیار توی دفتر کار خسرو پشت میزش نشسته بود با خشم با خودکار دم دستش برگه مقابلش را خط خظی میکرد. مشتش را روی میز کوبید و سر حسابدارش که پشت خط بود فریاد کشید: ـ یعنی چی که مسدود شده؟ مگه پول تو جیبیه که یه شبه غیب بشه؟! صدای لرزان حسابدار از آن سر خط می‌آمد: ـ آقا… تمام حساب‌های واسطه‌ای تو دبی و استانبول هک شده. صرافی‌ها می‌گن یه دستور از بالا اومده و تمام ارزها بلوکه شده. هیچ نقدینگی‌ای برامون نمونده! چک‌های فردا حتی رو نمی‌تونیم پاس کنیم. سامیار گوشی را روی میز پرت کرد و با دو دست چنگ زد لای موهایش. کار داریوش بود. آن مار خوش‌خط‌وخال داشت شاهرگ مالی‌اش را یکی‌یکی می‌برید. سامیار حالا خوب می‌دانست که اگر تا چند روز آینده نتواند از طریق ازدواج با گلبهار به اموالِ اصلی تاج دست پیدا کند، رسما خودش نابود خواهد شد. بحث از قدرت نمایی گذشته بود، برای بقا باید میجنگید. نفسِ عمیقی کشید. کت زرشکی‌رنگش را از روی صندلی چنگ زد و از دفتر خسرو بیرون زد. باید خیی زود کار را یکسره می‌کرد. عصر همان روز، آفتاب پاییزی روی شیشه‌های گلخانه‌ی بزرگ عمارت می‌تابید. گلبهار میان ارکیده‌های گلخانه عمارت ایستاده بود و با افکاری درهم‌ریخته، به گل‌ها آب می‌داد. صدای قدم‌هایی روی کف‌پوش چوبی گلخانه باعث شد برگردد. سامیار با لبخندی که سعی می‌کرد جذاب و مهربان به نظر برسد، وارد شد. ـ حدس می‌زدم اینجا پیدات کنم. گلبهار با دیدن او، ناخودآگاه گارد گرفت. اتفاقات اخیر و سردی داریوش به اندازه‌ی کافی اعصابش را به هم ریخته بود. ـ کاری داشتی؟ سامیار قدم‌زنان جلو آمد. فاصله‌اش را با گلبهار کم کرد و با لحنی نرم، دست برد توی جیب کتش. جعبه‌ی مخملی کوچکی را بیرون آورد و جلوی گلبهار گرفت. ـ می‌دونم این روزا چقدر بهت سخت گذشته… داریوش با اون اخلاق سگش عمارت رو برات جهنم کرده. خواستم یکم خوشحالت کنم. گلبهار با تعجب به جعبه نگاه کرد اما دستش را جلو نبرد: ـ این چیه؟ سامیار جعبه را باز کرد. یک گردنبند برلیان ظریف که زیر نور خورشید برق می‌زد. قدمی دیگر جلو گذاشت، آن‌قدر نزدیک که گلبهار بوی عطر تندش را حس کرد. سامیار با صدایی دورگه گفت: ـ بذار بندازم گردنت… خیلی بهت میاد. سامیار دستش را بالا آورد تا گردنبند را دور گردنِ گلبهار بیندازد. گلبهار خواست خودش را عقب بکشد که ناگهان، صدای شکستنِ گلدان سفالی در ورودی گلخانه، هر دو را در جا خشک کرد. داریوش، با چهره‌ای که شباهتی به انسان نداشت و بیشتر شبیه به عزرائیل بود، در چهارچوب در ایستاده بود. چشم‌هایش، سیاه، وحشی و لبریز از جنون خالص بود. نگاهش روی دست سامیار که در چند سانتی‌متری گردن گلبهار معلق مانده بود، قفل شده بود. رگ ضخیم گردن داریوش چنان بیرون زده بود که انگار هر لحظه ممکن بود پاره شود. با قدم‌هایی سنگین و تهدیدآمیز که صدای برخورد کفش‌هایش با چوب، شبیه به شمارش معکوس بود، جلو آمد. سامیار سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند: ـ داریوش… یاد نگرفتی قبل از… هنوز کلمه‌ی آخر از دهان سامیار خارج نشده بود که داریوش با حرکتی سریع، مچ دست سامیار را توی هوا گرفت. فشار انگشتان داریوش آن‌قدر وحشتناک بود که صدای خفه‌ی استخوان‌های مچ سامیار شنیده شد. جعبه‌ی مخملی از دست سامیار رها شد و روی زمین افتاد. سامیار از درد دندان‌هایش را روی هم فشرد و تقلا کرد دستش را بیرون بکشد، اما گیره‌ی آهنی دست داریوش باز نمی‌شد. ـ ول کن روانی! داشتم باهاش حرف می‌زدم! داریوش او را با چنان خشونتی به عقب هل داد که سامیار سکندری خورد و نزدیک بود روی گلدان‌ها بیفتد. ـ گمشو بیرون… چندتا حسابی که برات مونده رو خالی که وقتت کمتر اونه که بیای تو گلخونه بچری! رنگِ سامیار با شنیدن اسم حساب‌ها، مثل گچ سفید شد. با خشمی ناتوان، نگاهی به گلبهار انداخت، یقه کتش را صاف کرد و با قدم‌هایی تند از گلخانه بیرون رفت. حالا فقط داریوش و گلبهار مانده بودند. سکوت سنگینی فضا را پر کرد. داریوش نگاهی به جعبه‌ی مخملی و گردنبند روی زمین انداخت و با پاشنه‌ی کفشش، بی‌رحمانه آن را لگد کرد. صدای خرد شدن جعبه زیر پایش، مثل صدای شکستن استخوان بود.گلبهار که از رفتار وحشیانه‌ی داریوش جا خورده بود و قلبش از شدت هیجان و ترس می‌کوبید، چند قدم عقب رفت و با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد گفت: ـ این چه وحشی‌بازی‌ای بود داریوش؟ تو حق نداری… داریوش مهلت نداد جمله‌اش تمام شود. با یک قدم بلند فاصله‌شان را کم کرد، اما به او دست نزد. فقط با قامتی که مثل یک کوه خشمگین روی گلبهار سایه انداخته بود، توی چشم‌هایش زل زد. رگ شقیقه‌اش می‌زد و چشم‌هایش از حرص به خون نشسته بود. با صدایی خشن غرید: ـ چرا نرفتی عقب؟ هان؟ چرا وایسادی تا اون حروم‌زاده دستشو ببره سمت گردنت؟ گلبهار از این حجم از بازخواست عصبی شد. سینه‌اش را جلو داد و با حرص جواب داد: ـ داشتم می‌رفتم عقب! در ضمن به تو چه ربطی داره؟ الان این غیرتی شدن مسخره‌ت واسه چیه؟! این حرف مثل پتک روی غرور داریوش کوبیده شد. شعله‌ی حسادتی که داشت از درون می‌سوزاندش را با تمام قدرت اراده‌اش خفه کرد. فکش را چنان روی هم فشرد که عضلات صورتش منقبض شد. اشتباهی که در شب مستی با ناجی کرده بود و گره کوری که در زندگی‌اش افتاده بود، مثل یک سد محکم جلوی هرگونه اعترافی را می‌گرفت. او مردی نبود که تا وقتی گندکاری‌هایش را جمع نکرده، غرورش را زیر پا بگذارد. داریوش پوزخند سرد و تاریکی زد. نگاهش را از لب‌های لرزان گلبهار گرفت. یک قدم دیگر جلو رفت تا جایی که گلبهار مجبور شد به لبه‌ی میز گلدان‌ها تکیه دهد. داریوش دست‌هایش را دو طرف او روی میز گذاشت و او را در حصار بازوانش حبس کرد. نفس داغش به صورت گلبهار می‌خورد وقتی با لحنی دستوری و بی‌رحم گفت: ـ حواست باشه مهره‌ی سامیار نشی، کم مونده تا این داستانو تموم کنم نذار ذهنم درگیر جمع کردن اشتباهای توام بشه! گلبهار از این سرمای کلام و بی‌رحمی چشمان داریوش، احساس کرد سطل آب یخی روی سرش ریخته‌اند. تمام آن حسی که فکر می‌کرد حسادت عاشقانه است، با این حرف‌های خردکننده دود شد و هوا رفت. با بغضی که در گلویش گیر کرده بود و سعی می‌کرد قورتش دهد، سکوت کرد. داریوش بدون اینکه حرف دیگری بزند، خودش را عقب کشید. دست‌هایش را توی جیب شلوارش فرو برد. پشتش را به گلبهار کرد و با قدم‌های محکم از گلخانه بیرون رفت. بیرون از گلخانه، دور از چشم گلبهار، داریوش مشتش را چنان محکم به دیوار آجری کوبید که پوست بند انگشتانش پاره شد و خون بیرون زد. نفس‌نفس می‌زد. نگه داشتن این نقاب بی‌تفاوتی، داشت او را از تو متلاشی می‌کرد، اما تا زمانی که تکلیف این نامزدی لعنتی روشن نشده بود و کاری نکرده بود که گلبهار تمام شبهه هایش به او از بین برود چاره‌ای جز سکوت و فاصله‌گرفتن نداشت.
  7. پارت 77 *** هوای زیرزمین ویلای متروکه‌ی حاشیه شهر، خفه و سنگین بود. بوی نم دیوارها با بوی تند ادکلن‌های گران‌قیمت و استرس مردانی که دور میز مستطیلی جمع شده بودند، ترکیب شده بود. اعضای اصلی تاج به دعوت مخفیانه داریوش جمع شده بودند. عده‌ای از ترس کینه‌توزی‌های سامیار، هنوز سنگ او را به سینه می‌زدند و عده‌ای دیگر که بوی خون و سقوط تاج را حس کرده بودند، می‌دانستند تنها کسی که می‌توانست کشتی در حال غرق شدن را نجات دهد، مردی است که حالا در سکوت مطلق، در رأس میز نشسته بود. داریوش دست به سینه، با نگاهی تاریک و بی‌تفاوت به جر و بحث آن‌ها گوش می‌داد. همهمه بالا گرفته بود. بهرام سلطانی، یکی از اعضای پرنفوذ که از وفاداران سامیار بود، با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید و صدایش را بالا برد: ـ ما داریم سر چی بحث می‌کنیم؟ سامیار حداقل حواسش به بیزینس هست! اما اون دختره‌ی خیابونی که خسرو که از ناکجا آباد اومده شده صاحاب همه چی؟ نفس همه حبص شد. نگاه‌ها با وحشت به سمت داریوش چرخید، اما بهرام که از حرص کور شده بود، متوجه تغییرِ دمای نگاه داریوش نشد و با لحنی کثیف ادامه داد: ـ سند کل هلدینگِ تاج خورده به اسم یه بچه‌سال که اصلا شرکت به یِورش هم نیست! ما این‌جا داریم جون می‌کنیم، اون‌وقت اون خانم تو عمارت نشسته، معلوم نیست تو کدوم بغلی داره عشق و حالش رو می‌کنه و… جمله‌ی بهرام تمام نشد. داریوش مثل یک ببر خشمگین که زنجیر پاره کرده باشد، در کسری از ثانیه از جا بلند شد. صندلی‌اش با صدای مهیبی به عقب پرت شد. پیش از آنکه کسی بتواند پلک بزند، داریوش از روی میز خیز برداشت، یقه‌ی کت ایتالیایی بهرام را توی چنگش مچاله کرد و او را با خشونتی وحشتناک از روی صندلی بیرون کشید. بهرام روی میز چوبی کشیده شد. صدای شکستن لیوان‌ها و فریاد خفه‌ی اعضا بلند شد. داریوش او را محکم به دیوار سیمانی پشت سرش کوبید. ساعد عضلانی و سنگینش را روی خرخره‌ی بهرام فشار داد. چهره‌ی داریوش دیگر آن مرد خونسرد چند دقیقه پیش نبود؛ رگ شقیقه‌اش متورم شده بود و چشم‌هایش از خشم خالص به خون نشسته بود. صدای داریوش مثل غرش بم یک هیولا در زیرزمین پیچید: ـ بی ناموس چه گوهی خوردی؟ جرات داری یه کلمه... یه کلمه دیگه بگو درمورد ناموس من... امشب مزه گوهو تجربه میکنی تو! از تولت همین ساختمون اگه نخوردی زنده بیرون نمیری سلطانی! به اسم اگر گلبهار و داریوش را کسی به چشم معشوقه نمدید، خواهر خوانده اش که حساب میشد... و بهرام فکر میکرد داریوش به کل از خاندان سوروش بیزار بود که به خودش اجازه چنین نطقی را داده بود. بهرام که نفسش قطع شد، با چشم‌های بیرون‌زده و صورت کبود دست و پا می‌زد. هیچ‌کس جرات نداشت جلو برود. داریوش با انزجار او را به گوشه‌ای پرت کرد. بهرام روی زمین افتاد و به سرفه افتاد. داریوش نگاهِ مرگبارش را دور میز چرخاند و با صدای دورگه‌ای غرید: ـ همتون شاهدین اگه امشب گوه نخوره بابت حرفایی که از دهن نجسش بیرون اومد قول می‌دم فردا صبح، جنازه‌ش رو تو جوب‌های پایین‌شهر پیدا شه. جلسه در سکوتی مرگبار و پر از وحشت تمام شد. هیچ‌کس حرفی برای گفتن نداشت. اصلیت جلسه را اعلام کرد و به آنهایی که سهامشان را به او انتقال نداده بودند هشدار داد. بهرام در تمام مدت گوشه دیوار نشسته بود و حتی جرات سر بلند کردن نداشت. در نهایت وقتی بقیه با ترس در حال ترک کردن ویلا بودند، نامدار که تا آن لحظه سکوت کرده بود به همراه احمد و لیلا به سمت داریوش آمد. نامدار که ترس کنار گذاشته شدنش از تاج در دلش ریشه دوانده بود، سرش را پایین انداخت: ـ من با توام داریوش‌. صبح برگه های انتقال سهامو خودم تنظیم میکنم میفرستم واست.. داریوش فقط سر تکان داد. چند محافظ در زیرزمین بهرام را داشتند مجبور به خوردن توالت میکردند و همگی حساب کارشان از باب گلبهار دستشان آمده بود. در تاریکی حیاط، دور از چشم بقیه، کمالی پشت درختی ایستاده بود. نور ضعیف گوشی روی صورت مضطربش افتاده بود. پیام کوتاهی را تایپ کرد و دکمه ارسال را زد: “داریوش نامدار رو هم گرفت. زودتر یه فکری بکن، سامیار.” ساعت از سه نیمه‌شب گذشته بود که داریوش، خسته و فرسوده به عمارت برگشت. استخوان‌هایش از شدت فشار عصبی و بی‌خوابی تیر می‌کشید. کراواتش را شل کرد و وارد اتاقش شد. تاریکی و سکوت عمارت، خستگی‌اش را بیشتر می‌کرد. روی تخت نشست و کیف چرمی‌اش را باز کرد. دستش به پاکت مهر و موم‌‌شده‌ی زرد رنگی خورد؛ نسخه اصلی وصیت‌نامه‌های خسرو که کمالی باب جلب اعتماد و البته اجبار به او داده بود. داریوش بطری ویسکی را برداشت، کمی در لیوانش ریخت و پاکت را باز کرد. وصیت‌نامه اول را سریع مرور کرد، همه‌چیز همان‌طور بود که می‌دانست. اما وصیت‌نامه دوم… همان برگه‌ای که کمالی ادعا می‌کرد فقط یک تأییدیه است و آن روز در حضور گلبهار خیلی سریع و سرسری خوانده بودش. داریوش برگه را زیر نور آباژور گرفت. چشم‌های خسته‌اش روی خطوط می‌دوید تا اینکه به بند آخر رسید. خطی که کمالی عمداً آن را برای او و گلبهار نخوانده بود. چشم‌های داریوش روی کلمات قفل شد. نفسش در سینه برید. “تبصره‌ی نهایی: تمام دارایی‌ها و سهامِ منتقل‌شده به گلبهار، غیرقابل فروش و واگذاری است. تنها شرط انتقال قطعی این سهام به شخص دیگر، «ازدواج رسمی و قانونیِ» گلبهار با آن شخص می‌باشد. در غیر این صورت، در صورت فوت یا امضای برگه‌ی واگذاری بدون عقدنامه، تمام اموال به خیریه‌ی ایتام واگذار خواهد شد.” لیوان ویسکی از دست داریوش رها شد و با صدای خفه‌ای روی فرش غلتید. مایعِ کهربایی‌رنگ روی زمین پخش شد. ناگهان تمام قطعات پازل با بی‌رحمی در ذهنش کنار هم چیده شدند. حالا می‌فهمید چرا سامیار این مدت کاملاً شرکت را به حال خود رها کرده بود. چرا هیچ واکنشی به خریده شدن سهام توسط داریوش نشان نمی‌داد. چرا مثل یک کفتار، دور گلبهار می‌چرخید و مدام به او نزدیک می‌شد. سامیار اصلاً نیازی به جنگیدن با داریوش نداشت؛ او فقط به یک بله از طرف گلبهار نیاز داشت تا تمام تاج را یک‌شبه و کاملاً قانونی تصاحب کند! فکر اینکه سامیار با آن دست‌های کثیفش گلبهار را لمس کند… فکر اینکه بخواهد او را به عقد خودش دربیاورد، مثل اسید توی رگ‌های داریوش دوید. حسادت وحشیانه و خشمی کنترل نشدنی مثل خوره به جانش افتاد. قفسه سینه‌اش از شدت حرارت این خشم می‌سوخت. دندان‌هایش را با چنان نفرتی روی هم فشرد که صدای سابیده شدنشان در اتاق پیچید. برگه وصیت‌نامه در مشت گره‌کرده‌اش مچاله شد. سامیار دست روی تنها چیزی گذاشته بود که داریوش حاضر بود برایش تمام تهران را به آتش بکشد. نفس‌هایش تند و بریده شده بود. حسادت، مثل زهر در خونش می‌چرخید و عقلش را از کار می‌انداخت. قدم‌هایش بی‌اراده او را از اتاق بیرون کشید و پشت در بسته اتاق گلبهار متوقف کرد. می‌دانست خواب است، اما مغزش که حالا از شدت خشم و بدبینی رد داده بود، آرام نمی‌گرفت. باید می‌فهمید در این مدت سامیار تا چه حد به او نزدیک شده است. دستش توی جیب شلوارش رفت و سنجاق کوچکی را بیرون کشید. با مهارتی که از سال‌ها پیش در تاریکی زندگی‌اش یاد گرفته بود، سنجاق را در قفل چرخاند. تیک خفه‌ای صدا داد و در، بدون کوچک‌ترین صدایی باز شد. اتاق تاریک بود و فقط نور ماه از لای پرده‌ها روی تخت می‌تابید. داریوش با قدم‌هایی بی‌صدا داخل شد. کنار تخت ایستاد و چند ثانیه، خیره ماند به چهره‌ی غرق در خواب و معصوم گلبهار. مژه‌های بلندش روی گونه‌های رنگ‌پریده‌اش سایه انداخته بود و آرام نفس می‌کشید. این حجم از معصومیت، تضاد عجیبی با طوفان ویرانگر درون داریوش داشت. نگاهش از صورت گلبهار سُر خورد و روی گوشی موبایلی که روی میز عسلی در حال شارژ بود، ثابت ماند. دستش جلو رفت و گوشی را برداشت. صفحه را روشن کرد. رمز گوشی را می‌دانست چندبار زیرزیرکی از روی دستش نگاه کرده بود؛ تاریخ تولد خسرو بود. وارد که شد، بدون هیچ مکثی مستقیم به سراغ صفحه چت سامیار رفت. با باز شدن صفحه، چیزی در قفسه سینه‌ی داریوش مچاله شد. قلبش یک لحظه از تپش ایستاد و خون در رگ‌هایش منجمد شد. پشت سر هم… کلیپ‌های عاشقانه، موزیک‌های پر از دلتنگی، پست‌های اینستاگرامی با کپشن‌های دوپهلو و قلب‌هایی که سامیار برایش فرستاده بود، ردیف شده بودند. سامیار در حال بافتن یک تار عنکبوت کثیف و رمانتیک دور گلبهار بود. فک داریوش آن‌قدر سفت شد که حس کرد دندان‌هایش الان می‌شکنند. چشم‌هایش از خشم به سیاهی می‌زد. انگشت شستش روی صفحه لرزید تا پیام‌ها را بالاتر ببرد و جواب‌های گلبهار را بخواند، اما ناگهان دست کشید. نفس داغش را با لرزش بیرون داد. گوشی را با احتیاط روی میز برگرداند. نمی‌توانست بیشتر بخواند. می‌ترسید… می‌ترسید فقط یک کلمه، یک جواب کوتاه یا یک استیکر از طرف گلبهار ببیند که نشان دهنده‌ی نرم شدنش باشد. می‌ترسید چیزی بخواند که باعث شود همین الان، جنون به سرش بزند و سامیار را در خواب، با دست‌های خودش خفه کند. نگاه پردرد و تاریکش را برای آخرین بار به صورت آرام گلبهار انداخت. زمزمه‌اش، توأم با بوی تلخ ویسکی و جنون، در تاریکی اتاق محو شد: ـ نمی‌ذارم دست اون حروم‌زاده بهت بخوره. تو... تو مال منی. و قبل از اینکه دیوانگی بیشتری از او سر بزند، از اتاق بیرون رفت و در را بی‌صدا پشت سرش بست.
  8. فصل چهار: تاج در خون پارت 76 دود غلیظ سیگار برگ، فضای نیمه‌تاریک اتاقِ وی‌آی‌پی رستوران را پر کرده بود. سه نفر از سهام‌داران خردِ تاج، با چهره‌هایی رنگ‌پریده و مضطرب روی مبل‌های چرمی نشسته بودند. هیچ‌کدام جرات نداشتند به چشم‌های سرد داریوش که پشت میز نشسته بود، نگاه کنند. یکی از آن‌ها که مردی میان‌سال و طاس بود، با صدایی لرزان سکوت را شکست: ـ داریوش‌خان… خودت که می‌دونی، سامیار رحم نداره. اگه بفهمه ما پشتمونو بهش کردیم و سهاممون رو دادیم به تو، خونمون پای خودمونه. داریوش پک عمیقی به سیگارش زد. دودش را به آرامی بیرون داد و پوشه مشکی‌رنگی را روی میز جلویشان سُر داد. ـ من نیومدم ازتون خواهش کنم رستمی. من اومدم نجاتتون بدم. رستمی با دست‌های لرزان پوشه را باز کرد. چشم‌هایش روی کاغذها چرخید و رنگ از رُخسارش پرید. اسناد بدهی‌های سنگینش در کازینوهای قبرس و اختلاس‌های کوچکی که از شرکت‌های زیرمجموعه تاج کرده بود، با دقتِ تمام ضمیمه شده بود. بقیه هم با دیدن مدارک مشابه خودشان، نفس‌هایشان در سینه حبس شد. داریوش با لحنی که از تیغ برنده‌تر بود ادامه داد: ـ سامیار اگه اینا رو ببینه، نه تنها سهامتون رو مفت از چنگتون درمیاره، بلکه تیکه‌تیکه‌تون می‌کنه. اما من تمام این بدهی‌ها رو صاف می‌کنم. در عوض، شما تمام سهامتون رو به نام من می‌زنین. مکثی کرد و پوزخند ترسناکی زد: ـ انتخاب با خودتونه. یا با من معامله می‌کنین و زندگیتون رو می‌خرین، یا این پوشه تا یک ساعت دیگه رو سیستم همه ارسال شده. نگاه‌های وحشت‌زده‌شان بین هم رد و بدل شد. هیچ راه فراری نبود. آن‌ها بدون هیچ حرف اضافه‌ای، خودکارهایشان را درآوردند و پای برگه‌های انتقال سهام را امضا کردند. داریوش با این حرکت، تمام خرده‌سهام‌های پخش‌شده‌ی تاج را در مشت خودش جمع کرده بود. ساعتی بعد، داریوش در دفتر مخفیِ خودش، پشت میز بزرگ نشسته بود. رادین، احمد، فرهاد، لیلا و کمالی دور میز جمع شده بودند. این‌ها هسته مرکزی او بودند. داریوش مدارک را روی میز گذاشت و نگاهی به تک‌تکشان انداخت. ـ خرده‌ سهام‌ها جمع شد. حالا نوبت شماست. می‌خوام نصف سهام‌هاتون رو به صورت رسمی، اما کاملا محرمانه به نام من انتقال بدین. باید طوری وارد جلسه هیئت‌مدیره بشم که دیگه جای هیچ حرفی نمونه! کسیم با حضور من مشکل داره غیر از کمالی، مجازه که همین الان اتاقو ترک کنه. رادین با همان نیشخند همیشگی‌اش، برگه را کشید جلویش و امضا کرد: ـ حاجی ما که جونمونم به نامت زدیم، این چهارتا تیکه کاغذ که چیزی نیست. فقط بعدا نگی رادین پولمو خورد، من سود این ماهوجلو جلو می‌خواما! بلیت تایلندمو رزرو کردم. لیلا با لبخند کمرنگی چشم‌غره‌ای به رادین رفت و برگه خودش را امضا کرد: ـ فقط چون عملکردت تو این چندوقت مارو نجات داده! فرهاد و احمد هم بدون مکث امضا کردند. کمالی، که سعی می‌کرد لرزش نامحسوس دستش را پنهان کند، برگه را سمت خودش کشید. ـ داریوش‌… مطمئنی این سامیار رو هارتر نمی‌کنه؟ داریوش نگاهی عمیق به کمالی انداخت. نگاهی که برای یک ثانیه باعث شد کمالی احساس کند داریوش تا ته روح کثیفش را می‌خواند. ـ سامیار همین الانشم هاره کمالی. وقتشه قلاده خودشو سگاشو بکشم. کمالی آب دهانش را قورت داد و سریع امضا کرد. عصر همان روز، داریوش با قدم‌هایی محکم و باصلابت وارد برج شیشه‌ای کامران شایگان شد. شایگان همانی که از وارث شدن داریوش وحشت داشت و ترجیح میداد همه چیز زیر دست سامیاربچرخد تا حسابی بتواند از بی عرضگی او سوافتاده و خرش را در معرکه بتازاند! کامران که داشت قهوه‌اش را هم می‌زد، با دیدن داریوش اخم کرد و بدون اینکه از جایش بلند شود، با لحنی متکبرانه گفت: ـ فکر نمی‌کنم با هم قرار داشته باشیم داریوش. داریوش با لبخند شیکی گفت: - ولی فکر کنم یه قرار معامله ای امروز باهم میتونیم داشته باشیم. شایگان پوزخند مسخره ای زد و گفت - برو بیرون از دفترم. وقت ندارم روی اسب بازنده شرط ببندم. داریوش بدون اینکه عصبانی شود، دکمه کتش را باز کرد، صندلی چرمی روبه‌روی کامران را عقب کشید و با خونسردی یک شکارچی نشست. یک تبلت نازک از جیب داخل کتش درآورد و روی میزِ شیشه‌ای کامران سر داد. ـ بازنده بودن یا نبودن من رو زمان مشخص می‌کنه کامران. ولی چیزی که الان مشخصه، اینه که تو بر خلاف دکو پز جدیت به شدت آدم تخمی حشری نجسی هستی! کامران با خشم نگاهی به تبلت انداخت. داریوش با انگشتش روی صفحه زد و یک ویدیو پلی شد. صدای خنده‌های مست و حرکات بی‌شرمانه‌ی کامران در یک تماس تصویری با دختری بسیار جوان، در سکوت اتاق پیچید. صحنه‌های لایوِ کاملاً واضح و به شدت آبروبر، آن هم برای مردی که همیشه ادعای شرافت و خانواده‌دوستی داشت و پدرزنش یکی از کله‌گنده‌های بازار بود. کامران دست به آلت از دختر میخواست به خودش و زنش و خانواده اش فحش ناموس دهد تا زودتر به اوج برسد. شکم گنده و آلت پر مو و چرکش از چندش ترین صحنه های عمر داریوش بود. رنگ از صورت کامران رفت. قهوه از دستش روی میز چکید. با وحشت و دست‌پاچگی دستش را دراز کرد تا تبلت را بردارد، اما داریوش سریع‌تر دستش را روی تبلت گذاشت و ویدیو را متوقف کرد. کامران با صدایی که حالا از ترس می‌لرزید غرید: ـ این… این کثافت‌کاریا چیه؟ از کجا آوردیش؟ داریوش با آرامشی ترسناک، به صندلی‌اش تکیه داد. دست‌هایش را روی هم قفل کرد و توی چشم‌های وحشت‌زده کامران زل زد. ـ دنیای دیجیتاله دیگه… آدم باید حواسش باشه جلوی دوربین گوشی چطور لخت می‌شه. پدرزنت اگه اینو ببینه، نه تنها زنت ازت جدا می‌شه، بلکه کل ثروتت رو هم بالا می‌کشه. خودتم می‌دونی. کامران عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود: ـ چـ… چی می‌خوای داریوش؟ پول؟ داریوش پوزخندی زد که تا استخوان کامران را سوزاند. ـ من پول لازم ندارم. من فقط نصف سهامت تو تاج رو می‌خوام. نگران نباش، قرار نیست مفت ببرمش. پنج برابر قییمت واقعیش میخرم ازت. یه مدت پیشم امانت می‌مونه، به وقتش بهت پسش می‌دم. البته اگه صلاح بدونم یکی عین تورو دم پر خودم نگه دارم! کامران با ناباوری گفت: ـ نصف سهامم از تاج؟ دیوونه شدی؟ داریوش حرفش را برید: ـ فکر کنم پیشنهاد دو سر بردیه! تو نصف سهامت رو موقتا می‌دی به من، پولتم میذاری گوشه جیبت و در عوض، من کاری می‌کنم که پدرزنت و زنت این شاهکار نجسیو نبینن! داریوش برگه‌های انتقال را از جیبش درآورد و کنار تبلت گذاشت. خودکار طلایی روی میز کامران را برداشت و به سمتش گرفت. ـ امضا کن کامران. من زیاد وقت ندارم. کامران با دست‌هایی که به شدت می‌لرزید، خودکار را گرفت. غرورش له شده بود و می‌دانست در برابر مار افعیِ روبه‌رویش هیچ شانسی نداشت. برگه را امضا کرد و مُهرش را پایش زد. داریوش برگه‌ها را برداشت، تبلت را هم توی جیبش سر داد و از جایش بلند شد. ـ معامله خوبی بود. و بدون اینکه منتظر جوابی بماند، از دفتر خارج شد.
  9. پارت 75 به قولش عمل کرده بود. دو روز گذشته بود و در عمارت، هیچ‌کس سایه‌اش را هم اطراف اتاق گلبهار ندیده بود. حتی خودش را هم بزور میدیدند، سر ناهار و شام نمیرفت، حاج رضا ناهار و شامش را به اتاقش میبرد و ناجی، طی دو روز خودش را برای ارتباط گرفتن با داریوش کشته بود! به عمد جوابش را نمیداد، او ناجی را از امن ترین آدم های زندگی اش میدانست و او از سست ترین حال او عکس گرفته بود! بی اجازه اش برای گلبهار فرستاده بود و همان حرکت برای آنکه حتی تحمل دیدن چهره اش را نداشته باشد کافی بود. اما آن دو روز، میدان دست سامیار بود! اویی که از نفرت افتاده میان گلبهار و داریوش سواستفاده میبرد و به عمد نزدیک گلبهار میشد. الکی ادعای آدم های نگران را در می آورد، بی دلیل برایش گل می آورد و حتی یک گوشی آخرین مدل به جای تلفن شکسته اش به او هدیه داد. کمالی تهدید داریوش را جدی گرفت و هر دو نسخه از وصیت دست نویس خسرو را به او داده بود. اما داریوش با جدیت تمام آن دو روز مشغول جمع کردن پرونده جامع از منصور بود! از نوجوانی اش تا کنون! آن حس دین و عذاب وجدانش به ناجی با حرکت زشتش از بین رفته و میخواست طبق حرفش، نهایتا یک هفته ای داستان منصور و نامزدی مزخرفش با ناجی را بندد! ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. عمارت در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. داریوش لپ‌تاپش را روی میز بزرگ سالن غذاخوریِ طبقه دوم آورده بود؛ جایی که در نیمه‌بازش، راهرو و در اتاق گلبهار را در تیررس نگاهش قرار می‌داد. نور کم‌رنگ صفحه مانیتور روی صورت خسته‌اش افتاده بود. داشت تمام اطلاعات مالی و بدهی‌های منصور و سهام‌داران را که قرار بود فردا با آن‌ها روبه‌رو شود، دسته‌بندی می‌کرد و روی یک فلش می‌ریخت. چشم‌هایش از بی‌خوابی می‌سوخت. فلش را از لپ‌تاپ کشید و کلافه دستی به گردنش کشید. گلویش خشک شده بود. از جا بلند شد و با قدم‌های بی‌صدا، از پله‌های مارپیچ پایین رفت تا از آشپزخانه آب بردارد. هنوز پایش به پله آخر نرسیده بود که صدای برخورد لیوان با پیشخوان سنگی، در تاریکی آشپزخانه پیچید. داریوش متوقف شد. سایه‌ای در تاریکی حرکت کرد و با باز شدن درِ یخچال، نور زرد روی صورت و تنِ گلبهار افتاد. داریوش همان‌جا در تاریکی ایستاد. فکر کرد کی از اتاقش بیرون آمده بود که داریوش متوجه نشده بود... گلبهار با یک لباس خواب حریر کوتاه و نازک شیری‌رنگ بود. موهایش پریشان بود و لیوان آب را به لبش نزدیک می‌کرد. نگاه داریوش از پاهای برهنه او تا یقه باز لباسش بالا رفت و خون در رگ‌هایش داغ شد. فکش را سفت کرد و قدمی به جلو برداشت. صدای قدم سنگین داریوش، گلبهار را در جا خشک کرد. برگشت و با دیدن قامت بلند و سایه‌وار او در چهارچوب آشپزخانه، لیوان در دستش لرزید. داریوش نگاهی سرتاپایی به او انداخت. صدایش توأم با خشم و خشمی کنترل‌شده، در سکوت پیچید: ـ هر شب این‌جوری میای بیرون از اتاقت؟ اونم وقتی اون مرتیکه لندهور تو این خونس؟ گلبهار از خشم و مشت گره خورده داریوش ته دلش لرزید، اما به سرعت اخم کرد. دو روز بود که داریوش عین یک سایه رفت و آمد میکرد و او غیر از صدای ماشینش هیچ از اون نشنیده بود. هنوز از او کینه داشت، حتی بیشتر از دو روز قبل! از آنکه بیشتر تلاش نکرده بود برای متقاعد کردنش... از آنکه دلش میخواست جور دیگری باشد و نبود! سامیار سر شب به گلبهار زنگ زده و گفت که تهران نیست و برای همین با خیال راحت و با این لباس بیرون آمده بود. فکر می‌کرد داریوش هم خواب است. لیوان را روی پیشخوان کوبید و با طعنه گفت: ـ سامیار خونه نیست! به توچه اصن؟ داریوش یک قدم جلوتر آمد. نور کم‌رنگی روی صورتش افتاد و پوزخندی گوشه لبش نشست. با لحنی که رگه‌هایی از شیطنت و خطر در آن موج می‌زد گفت: ـ سامیار نیست… من که هستم. نگاه داریوش آن‌قدر روی تن او خیره و سنگین بود که گلبهار احساس کرد پوستش زیر آن نگاه می‌سوزد. دست به سینه ایستاد تا شاید کمی از خودش محافظت کند. با سردترین لحنی که می‌توانست، مستقیم توی چشم‌های طوفانی او زل زد: ـ تو واسم مهم نیست بودو نبودت! تلخی جمله اش صاف سینه داریوش را نشانه رفت، اما او هیچ واکنشی نشان نداد. فقط نگاهش تاریک‌تر شد. گلبهار که تحمل آن فضای سنگین را نداشت، از کنارش رد شد تا به سمت پله‌ها برود. قدم‌هایش را تند کرد، اما روی پله سوم، دمپایی ابری اش لب پله سر خورد. تعادلش به هم خورد. هری دِلش ریخت و خواست جیغ بکشد که دستی قدرتمند، دور کمر باریکش حلقه شد و او را محکم به عقب کشید. گلبهار با شتاب به سینه سفت و پهن داریوش برخورد کرد. نفسش در سینه حبس شد. داریوش او را میان زمین و هوا نگه داشته بود. دست چپش دور کمر گلبهار قفل شده بود و دست راستش را به نرده گرفته بود. تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای نفس‌های تند و به هم ریخته‌ی هر دوی آن‌ها بود. صورت‌هایشان فقط چند سانتی‌متر با هم فاصله داشت. بوی ادکلن تلخ و مردانه‌ی داریوش با بوی اغواگر یاس عطر و گلبهار قاطی شده بود. نگاه گلبهار روی لب‌های داریوش ماند. قلبش وحشیانه می‌کوبید. همه‌چیز در آن تاریکی، برای یک بوسه‌ی طولانی و پرحرارت آماده بود. چشم‌های داریوش روی لب‌های نیمه‌باز گلبهار قفل شد. سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت. گلبهار بی‌اراده پلک‌هایش را بست. اما داریوش، با تمام نیازی که در تک‌تک سلول‌هایش زبانه می‌کشید، فکش را روی هم سابید. رگ گردنش بیرون زد. یاد سیلی چندشب و حرف های سرد او افتاد و نگاهش را با سختی از لب‌های گلبهار گرفت و توی چشم‌هایش دوخت. چند ثانیه همان‌طور خیره ماند، بعد خیلی آرام و بدون هیچ حرف عاشقانه‌ای، او را روی پله‌ها صاف نگه داشت و دستش را از دور کمرش باز کرد. با صدایی دورگه و خشن گفت: ـ مواظب باش. گلبهار شوکه شد. چشم‌هایش از ناباوری گرد شد. داریوش بدون اینکه دیگر نگاهش کند، یک قدم به عقب برداشت. لحنش سردتر از یخ بود و قبل از اینکه گلبهار بتواند چیزی بگوید، از او دور شد و به آشپزخانه برگشت تا از موقعیت فرار کند. گلبهار چند ثانیه همان‌جا روی پله‌ها خشکش زد. قلبش هنوز دیوانه‌وار می‌کوبید، اما این‌بار نه از هیجان، بلکه از حرص و دردی که سردی لحن داریوش به جانش انداخته بود. داریوش در تاریکی آشپزخانه، دست‌هایش را دو طرف سینک گذاشت و سرش را پایین انداخت. نفسش را با فشار بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد: ـ لعنتی… بزور چند لقمه غذا خورد و بعد از اینکه از نبود گلبهار مطمعن شد، سر لبتابش برگشت. هر دو نفرشان خواب به چشمشان حرام شده بود و همان یک برخورد کوتاه پس از دو روز کافی بود تا تمام اتفاقات چند شب قبل زنده شود. مخصوصا برای گلبهاری که تمام آن چندروز به داریوش نفرت ورزیده بود و از ضربان تند شده قلبش نیز متنفر بود.
  10. پارت 74 گلبهار چند ثانیه همان‌جا در تاریکی حیاط ماند.. دستش را روی بازویش کشید؛ جایی که هنوز گرمای دست داریوش را داشت. نمی‌خواست حتی یک قطره اشک دیگر برای او بریزد. بدون اینکه به سالن برگردد، از مسیر تاریک حیاط خودش را به پارکینگ رساند. سوار ماشینش شد. بوی عطر تند ناجی انگار هنوز توی بینیش بود. پایش را روی گاز فشار داد و با سرعتی دیوانه‌وار از عمارت حاج منصور بیرون زد. وقتی به عمارت رسید، باغ در سکوت مطلق بود. از ماشین سامیار خبری نبود. گلبهار بدون اینکه چراغی روشن کند، از پله‌ها بالا رفت و خودش را داخل اتاقش انداخت. در را بست و به چوب سرد آن تکیه داد. کفش‌هایش را گوشه‌ای پرت کرد. تنگی لباس کلافه‌اش کرده بود اما نای عوض کردنش را نداشت. شروع کرد به راه رفتن. عرض اتاق را می‌رفت و برمی‌گشت. ذهنش دست از سرش برنمی‌داشت. با خودش می‌گفت: «نکنه راست می‌گه؟ نکنه واقعا مجبور شده؟» دلش برای یک لحظه نرم می‌شد، اما بلافاصله تصویر عکس‌ها می‌آمد جلوی چشمش. داریوش برهنه و غرق در خواب… ناجی که با موهای پریشان و تن لخت به او چسبیده بود… آن لبخند کثیف و پیروزمندانه رو به دوربین. نه. امکان نداشت دروغ باشد. خودش دیده بود. معده‌اش به هم پیچید. حس تهوع دست از سرش برنمی‌داشت. به سمت کشوی پاتختی رفت، یک قرص خواب درآورد و بدون آب قورت داد. فقط می‌خواست بخوابد. می‌خواست مغزش خاموش شود تا این‌قدر تصویر ناجی و داریوش را کنار هم نسازد. خودش را روی تخت انداخت و پتو را روی سرش کشید. یکی دو ساعت گذشته بود و قرص تازه داشت بدنش را کرخت می‌کرد که صدای چند ضربه محکم به در اتاق، چرتش را پاره کرد. گلبهار تکان نخورد. نگاهش به ساعت روی میز افتاد؛ از دوازده رد شده بود. ضربه‌ها دوباره تکرار شد؛ این‌بار محکم‌تر و طلبکارانه‌تر. صدای خش‌دار و خسته داریوش از پشت در آمد: ـ گلبهار… می‌دونم بیداری. باز کن حرف بزنیم. گلبهار نفسش را حبس کرد. دستگیره در چند بار بالا و پایین شد. در قفل بود. داریوش کلافه ضربه دیگری به در کوبید: ـ خودتو نزن به خواب! اینه بهونت واسه فرار؟ سکوت گلبهار فقط عصبانیت داریوش را بیشتر می‌کرد. ـ باشه! باز نکن. ولی تا حرف نزنیم من از پشت این در تکون نمی‌خورم. گلبهار نتوانست تحمل کند. خشم توی رگ‌هایش دوید و اثر قرص را شست و برد. از جا پرید، کلید را با حرص چرخاند و در را با شتاب باز کرد. داریوش بیرون اتاق ایستاده بود. کت تنش نبود. آستین‌های پیراهن مشکی‌اش را تا آرنج بالا زده بود و سه دکمه بالای یقه‌اش باز بود. موهایش روی پیشانی‌اش ریخته بود و سینه‌اش از نفس‌های تند بالا و پایین می‌رفت. بوی تلخ ادکلنش با بوی سیگار قاطی شده بود. نگاهش با دیدن صورت پف‌کرده و چشم‌های سرخ گلبهار، برای لحظه‌ای نرم شد. خواست قدمی به داخل بردارد که گلبهار دستش را به چهارچوب گرفت و سد راهش شد. ـ چی می‌خوای؟ داریوش فکش را منقبض کرد. رگ روی گردنش برجسته شد. ـ اگه نامزدی کوفتیو نمیگرفتم منصور فردا صبح جفت پاشو می‌ذاشت رو خرخره تاج! گلبهار پوزخند زد. ـ آهان! خب الان که جشنتم تموم شد! مبارکتم باشه. چی از جون من میخوای! داریوش کلافه و عصبی دست توی موهایش کشید. میخواست خودش مقدمه چینی کند تا بار عذاب وجدانی که از صبح بابت رابطه اشتباه با ناجی میکشید را سبک کند. ـ دیشب خیلی مست بودم... همین جمله کافی بود تا آخرین رشته تحمل گلبهار پاره شود. صدایش را بالا برد، با چشم‌هایی که داشت باز هم پر میشد غرید: ـ آره تو هروقت مستی و حشرت می‌زنه بالا، فکر می‌کنی منو دوست داری! هروقت نعشه‌ای میای دم در اتاق من! ولی وقتی هوشیاری، می‌ری حلقه دست یکی دیگه می‌کنی! رنگ نگاه داریوش پرید. گلبهار خشمش فروان کرده بود. با انگشت ضربه ای به سینه او کوبید و گفت: - هروقت مستی خر تر از من پیدا نمیکنی که نیازتو روش خالی کنی! مرسی از حسی که بم دادی! مرسی که تو چشمت منو اون هرزه ای دیدی که وقتی مستی بیای سراغش! الان چی؟ الان که عقلت سرجاشه چرا عاشقم نیستی؟ ازت... ازت متنفر... رگ گردنش بیرون زد و با حرکتی آن‌قدر سریع که گلبهار فرصت هیچ واکنشی پیدا نکرد، دست انداخت پشت گردن او و محکم به سمت خودش کشیدش. پیش از آنکه گلبهار جیغ بکشد، داریوش لب‌هایش را با حرص و خشم روی لب‌های او کوبید. بوسه‌اش خشن، بی‌قرار و پر از نیاز بود. گلبهار با تمام توان دست‌هایش را روی سینه سفت داریوش گذاشت و تقلا کرد، اما بازوهای داریوش مثل آهن او را در هم فشرده بودند. بالاخره داریوش با نفس‌نفس او را رها کرد. سرش را عقب برد، زل زد توی چشم‌های شوکه گلبهار و با صدایی دورگه و عصبی غرید: ـ حالا چی؟! مست که نبودم! عین سگ اومدم دم در اتاقت دارم التماس میکنم بم گوش بدی! من! منی که تاحالا التماس خدام نکردم، دارم التماس تو رو میکنم و تو داری میگی اثر الکله؟ اینقدر بی غیرت دیدی منو... هنوز کلماتش در هوا بود که دست گلبهار بالا رفت و صدای سیلی محکم و آبداری توی راهرو پیچید. ضربه آن‌قدر شدید بود که صورت داریوش به یک سمت چرخید. ـ اولا آخرین بارت باشه که به من دست زدی! سینه گلبهار به شدت بالا و پایین می‌رفت. اشک روی گونه‌اش سرازیر شد: ـ دوم اینکه تو واسه من حرف غیرت نزن! هنوز عکس لختت تو بغل ناجی جلو چششمه! داریوش که با پشت دست گوشه لبش را که می‌سوخت لمس می‌کرد، با شنیدن جملات گلبهار خشک شد. سرش را چرخاند. اخم‌هایش در هم گره خورد. ـ عکس... کدوم عکس؟ گلبهار با تمسخر و درد خندید: ـ خودتو نزن به اون راه داریوش! نامزدت همون کله‌سحر، وقتی هنوز تو تخت کنارت لخت خوابیده بود، از جفتتون عکس گرفت و برام فرستاد تا نشون بده جایگاه من کجاست! تا بفهمم اون لبایی که دیشب رو لبای من بود، تا صبح رو تن کی بودن! داریوش شوکه شد. رنگ از صورتش پرید. تازه فهمید چرا گلبهار از صبح این‌طور از او متنفر شده بود. ناجی با فرستادن عکس‌های آن شب لعنتی، تیر خلاص را زده بود. خون در رگ‌های داریوش به جوش آمد. ناجی، سیاه تر از چیزی که در خاطرش یود شد و لعنتی به او فرستاد. خشم خالص و شرمندگی قفسه سینه‌اش را به آتش کشید. باز هم برای توضیح دادن دیر کرده بود... قدمی جلو گذاشت. تمام غرورش را کنار گذاشت و با صدایی که از عذاب وجدان آرام شده بود گفت: ـ گلبهار… دیشب تو منو پس زدی، حالم خراب بود… خودتو از من گرفتی! وقتی اون اومد دم خونم، من تو حال خودم نبودم! گلبهار من فکر کردم تویی! گلبهار خشکش زد. داریوش با استیصال ادامه داد: ـ می‌فهمی؟ من به هوای تو کشیدمش تو بغلم! فکر کردم تو اومدی... عین سگ مست بودم اینم بشه توبه که دیگه لب نزنم به اون حرومی! وقتی صبح بیدار شدم و دیدم اونه، حالم از خودم به هم خورد! گلبهار چند ثانیه فقط به چشم‌های پر از درد داریوش خیره ماند. حرف‌هایش سنگین بود، اما زخم گلبهار عمیق‌تر از آن بود. پوزخند تلخی روی لب‌های بی‌رنگش نشست. ـ چقدر حقیر شدی داریوش… من حتی عطرم، حسم شبیه اون نیست! هیچیم شبیهش نیست! چه توجیح کثیفی... مست بودی که بودی، اما با اون خوابیدی. این تنها حقیقتیه که بین دروغات وجود داره. همان لحظه تلفن داریوش در جیب شلوارش لرزید. اسم «ناجی» روی صفحه روشن شد. پیام‌ها پشت سر هم ردیف شدند و چشم گلبهار به صفحه افتاد. « هوستو کردم عشقم… کاش پیشم بودی امشبم.» گلبهار نگاه پر از انزجارش را از صفحه گوشی گرفت و به چشم‌های طوفانی داریوش دوخت: ـ برو پیش نامزدت. دلش هواتو کرده. حالم بهم میخوره ازت اینقدر که کثیف و هرزه ای! نامرد! داریوش به صفحه گوشی نگاه کرد. نفرتی عمیق در نگاهش دوید. بدون مکث دکمه سایلنت گوشی را زد. تمام وجودش داشت برای زنی که روبه‌رویش ایستاده بود پر می‌کشید، اما کلمات آخر گلبهار و آن نگاه پر از تحقیر، غرور مردانه‌اش را له کرده بود. فکش قفل شد. چشم‌هایش که تا چند لحظه پیش پر از التماس بود، کم‌کم تاریک و سرد شد. او اعتراف کرده بود، غرورش را زیر پا گذاشته بود، اما گلبهار پسش زده بود. برای بار هزارم... آن هم وقتی تصمیم گرفته بود بر خلاف منطق، به او نزدیک شود. دیگر نمی‌توانست خودش را بشکند. بی روح گفت: ـ باشه… صدایش حالا به طرز بدی سرد و بم شده بود. یک قدم عقب رفت و فاصله گرفت. گلبهار از عقب نشینی او شوکه شد. لبش را به دندان کشید. در توهین کردن زیادی پیش رفته بود، تمام خشم و نفرتش را به زبان آورده بود و داریوش با همان سردی ادامه داد: ـ حرفمو زدم. این آخرین اعترافم بت بود. وقتی تصمیم گرفتی باورم نکنی چی بگم دیگه؟ وقتی عشقی که هنوز شروع نشده رو چال کردی... باشه! وقتی منو نامرد صدا میزنی... توضیح چیو بدم دیگه؟ کلمات گلبهار برایش سنگین تمام شده بود. حس میکرد هیچکس تا کنون آنقدر غرورش را خورد نکرده بود. دست‌هایش را توی جیب شلوارش برد و با نگاهی خشک به چشم‌های خیس گلبهار خیره ماند: ـ دیگه نزدیکت نمی‌شم به قول خودت آخرین بارم بود! خیالت راحت. ولی فکر نکن ولت می‌کنم اینجا. از دور حواسم بهت هست. چه منو باور کنی چه نکنی رو قولی که بت دادم هستم! یادته دیگه؟ گفتم تا من زندم نمیذارم خطری تهدیدت کنه. الانم برو بخواب. اونجور ک دلت میخواد فراموش کن منو هرچی اتفاق افتاده رو. قبل از اینکه گلبهار بتواند جوابی بدهد، داریوش چرخید و با قدم‌های بلند و سنگین طول راهرو را طی کرد. گلبهار به رفتنش خیره ماند. در را با تمام توانش به هم کوبید و صدای چرخیدن کلید در قفل، پایان آن شب را اعلام کرد. روی تختش نشست چنگی به موهایش زد، بالش را سمت در پرت کرد و با خشم گفت: - به چه حقی یجور رفتار میکنی انگار من مقصرم! داریوش را وقیح، نامرد، بی مسعولیت و کثیف میدید! درست تصویر عکسی که روز های اول از او ساخته بود. البته که بدگویی های مدام سامیار و کمالی از او بی تقصیر نبود و آن ماجرای نامزدی مزخرف!
  11. پارت 73 سوز سرمای حیاط به صورت گلبهار خورد، اما داغی کاسه چشم‌هایش را کم نکرد. پشت به ورودی به درخت تکیه داد تا با نفس های عمیق کنترلش را دست بگیرد. صدای قدم های سامیار که نزدیک میشد باعث شد سمتش بچرخد. سامیار سیگارش را درآورد و با تقه‌ای تهِ فندک را بالا داد. ـ میدونی که از عمارتم میتونی بندازیش بیرون؟ یجور جلوش لال میشی انگار خودتم یادت میره رییس توییا! گلبهار بی‌آنکه نگاهش کند، شالش را روی شانه‌اش جمع کرد. دندان‌هایش از حرص به هم می‌ساییدند: ـ دهنتو ببند سامیار حوصله متلکاتو ندارم. ـ متلک چیه دختر خوب؟ دارم واقعیتو نشونت می‌دم. دیدی چطور حلقه الماسو کرد تو حلقوم دختر منصور؟ دیدی نیش بازشو؟ بعدم میاد اینجا تو رو گیر میندازه دستور میده مرتیکه! گلبهار برگشت تا داد بزند، اما صدای تلق‌تلق پاشنه کفش هر دویشان را خشک کرد. ناجی بود. با همان پیراهن جذب گیپور، جام پایه‌بلند دستش و چشم‌هایی که از شدت غرور برق می‌زد. خرامان‌خرامان آمد لبه پله‌ها ایستاد. نگاهش از بالا، پر از چندش و تمسخر، روی گلبهار سُر خورد. ـ به‌به! مهمونای ویژه! چرا بیرون وایسادین؟ سامیار تک‌خنده‌ای زد و دود سیگارش را فوت کرد، انگشت حلقه خالی اش را بالا برد و با تمسخر گفت: ـ مبارکت باشه زن‌داداش. داریوشت سنگ‌تموم گذاشت. ناجی بی‌اعتنا به سامیار، پله‌ها را پایین آمد. بوی عطر شیرین و زننده‌اش تا چند متری موج می‌زد؛ همان عطری که تهوع گلبهار را تازه می‌کرد. رو به روی گلبهار ایستاد، سر تا پایش را برانداز کرد و با ناز ساختگی جامش را بالا آورد: ـ انتظار نداشتم امشب توام بیای. مشخص شد من اشتباه فکر میکردم بابت پیام صبح یه معذرت خواهی بهت بدهکارم پس. خون توی شقیقه‌های گلبهار کوبید. دست‌هایش لرزیدند، اما تلاش کرد ستون فقراتش را صاف نگه دارد. با صدایی که به زحمت کنترلش می‌کرد گفت: ـ چیشد که با خودت فکر کردی دیدن کثافکاریتون برا من جذابیت داشت؟ آخرین بار باشه چون صبر من از بابام کمتره! لبخند ناجی یک‌باره ماسید. لب‌هایش جمع شد و خواست دهان باز کند که صدای رگه‌دار و خشن داریوش از پشت تاریکی درخت‌ها حیاط را شکافت: ـ ناجی! ناجی سرش چرخید. داریوش بدون کت، با آستین‌های بالازده و چشم‌هایی خون‌افتاده و عصبی از پیچ باغ بیرون آمد. راه رفتنش مثل حیوانی زخمی بود که بو کشیده باشد. ناجی بلافاصله لحنش را تغییر داد و با لوندی لب برچید: ـ اومدی عشقم؟ منم اومده بودم گلبهارو برگردونم سالن. سامیار با لذت داشت به کلکل و مشاجره شکل گرفته گوش میداد. داریوش حتی یک نگاه به صورت ناجی نینداخت. صدایش برید، بم و برنده: ـ برو تو سالن. ناجی نگاه کینه‌توزانه‌ای به گلبهار انداخت، دامن لباسش را با حرص بالا کشید و پا بر زمین کوبید و رفت. سکوت سنگینی حیاط را گرفت. سامیار با پوزخند گوشه لبش سیگارش را خاموش کرد و جلو آمد: ـ ناموسا این دختر چجوری تو رو تحمل میکنه؟ برا دشمنم نمیخوام یکی عین تو رو. داریوش دیگر مدارا نکرد. با یک خیز خودش را به سامیار رساند، یقه‌اش را چنگ زد و او را با تمام وزن کوبید به تنه قطور درخت. صدای خرد شدن برگ‌ها و نفس‌تنگی سامیار بلند شد. ـ یه کلمه دیگه زر بزنی، جنازت از اینجا بیرون میره! شنیدی چی گفتم لاشخور؟ سامیار سرفه‌ای کرد، اما هنوز خیره‌سر بود: ـ ای بابا! تازه از امشب قراره بیای زیر ی سقف باهم زندگی کنیم. یواش پسر عمو/ داریوش مشتش را تا بناگوش سامیار برد و کوبید به درخت، درست مماس با شقیقه‌اش. تکانی به یقه سامیار داد و او را مثل تکه‌ای آشغال به سمت پله‌های عمارت پرت کرد: ـ گمشو تا خودم چالت نکردم! سامیار پوزخند کثیفی زد، دستی به یقه‌اش کشید، نگاه معناداری به گلبهار انداخت و آرام عقب کشید. حالا فقط دو نفر مانده بودند. داریوش و گلبهار. صدای نفس‌های کش‌دار و داغ داریوش تنها صدایی بود که سکوت باغ را می‌شکست. داریوش برگشت. چند قدم آرام، مثل ببری که به طعمه‌اش نزدیک می‌شود، جلو آمد. نگاهش از موهای پریشان گلبهار پایین آمد و روی چشم‌های پف‌کرده و صورت گندمی اش قفل شد. ـ گلبهار… گلبهار دو قدم عقب رفت. فشاری که روی سینه اش حس میکرد بیش از حد تصورش بود، نمیتوانست نفس بکشد، نمیخواست دیگر داربوش را ببیند، نمیخواست در آن جشن کذایی بماند، نمیخواست به هیچ چیز فکر کند، برای یک لحظه آرزو کرد که کاش هیچ وقت به ایران برنگشته بود... بی فکر بین درخت های حیاط منصور دوید، میخواست فرار کند، دور بماند! نمیخواست داریوش اشک های بی اختیارش را ببیند، اما به خوبی صدای او را پشت سر خودش حس میکرد. قبل از انکه موقعیت را بفهمد دستش از پشت کشیده شد و پشتش خورد به تنه سنگین د رخت. حالت عصبی به او دست داده بود. دست خودش نبود. داریوش شانه هایش را گرفت و او را متوقف کرد اما گلبهار همچنان نفس نفس میزد و بزور گفت» ـ نیا جلو. داد میزنم. بم دست نزن... داریوش نایستاد. فاصله را پر کرد. آن‌قدر نزدیک شد که گرمای بازدمش به گونه‌های گلبهار می‌خورد. نگاهش با وحشت روی چهره سرخ گلبهار میچرخید، اشک هایی که تند تند پایین میریخت. دستش را برای پاک کردن اشک بالا برد اما گلبهار سرش را با نفرت چرخاند. ـ چرا گریه میکنی؟ با توام نترسون منو! چت شد یهو؟ گلبهار از وقاحتش دهانش باز مانده بود. سمتش چرخید با حرص گفت: ـ تو چطور روت می‌شه تو چشمای من نگاه کنی؟ چطور می‌تونی بعد از اون کثافت‌کاری دیشبت... بعد از اون حلقه‌ای که ده دقیقه پیش دستش کردی، بیای جلو من حرف بزنی حتی؟؟ داریوش دندان‌هایش را روی هم سابید. ناگهان مچ دست نحیف گلبهار را توی مشت بزرگش گرفت و کشید بالا، چسباند به سینه خودش؛ درست جایی که قلبش وحشیانه و با ضربی نامنظم می‌کوبید: ـ حسش می‌کنی؟ ها؟ این لامصب داره واسه کی اینجوری خودشو پاره می‌کنه؟! واسه ناجی؟! ها؟! من اگه امشب اون حلقه کوفتی رو ننداخته بودم دست دختره، منصور همین فردا صبح یکار میکرد تاج ورشکست بشه! تو که از نفوذش خبر داری خیر سرت اومدی یه ماهو شرکت ته همه چیزو دیدی! اینو میخوای؟ هرچی خسرو ساخته به خاطر ی منصور پیزوری بره به درک؟ چرا باورم نداری؟ چرا صبر نداری؟ میگم ثابت میکنم بت که ذهنتو خراب کردن! اون آرش مادر به خطا منو فروخته! توام گلبهار؟ توام داری پشتمو خالی میکنی؟ گلبهار با تمام زور دستش را کشید، اما بازوان داریوش سد آهنینی بودند: ـ تاجو سامیارو کمالی و همشون برن به درک! تو روح منو سوزوندی… می‌فهمی؟ دستاتو بکش کنار! ازت چندشم می‌شه! ولم کن! حالم از خودتو دروغات بهم میخوره! خیلی کثیفی... خیلی... داریوش به او حق میداد. اما آن جملات، روی دلش سنگینی کرد! به غرورش برخورده بود. دستانش را از درخت آزاد کرد و گفت: - این حرفات یاد من میمونه. من خواستم اینبار بات رو باشم اما حتی نمیشنوی چی میگم! گلبهار دهان باز کرد تا جوابی کوبنده بدهد، اما داریوش بدون اینکه لحظه‌ای به عقب نگاه کند از او دور شد، با قدم‌های سنگین وارد تاریکی پله‌های سالن شد؛ جایی که منصور و صدای ساز و دهلِ نامزدی نحس، منتظر بازگشت او بودند.
  12. پارت 72 سامیار با دیدن چهره درهم‌ریخته گلبهار، لبخند کجی زد و کمی به سمتش خم شد. صدایش را پایین آورد، اما هر کلمه‌اش مثل خنجری تازه در قلب گلبهار فرو رفت: ـ توام شب میای جشن نامزدیشون مگه نه؟ من که اصن دلم نمیخواد از دستش بدم! بلاخره یدونه پسرعموی حرومزاده دارم. گلبهار برای لحظه‌ای نفس کشیدن را از یاد برد. انگشت‌هایش که هنوز دور بازوی سامیار حلقه شده بودند، شل شدند و آرام پایین افتادند. حالش بد بود. احساس میکرد داریوش او را هزار تیکه کرده بود. ضربه و فشار روحی که آن مدت تحمل کرده بود، از او یک گلبهار جدید ساخته ب.د. داریوش قرار بود امشب، جلوی همه، کنار ناجی بایستد و حلقه‌ای را به دستش بیندازد؛ بعد با همان لب‌هایی که چند ساعت پیش روی لب‌های گلبهار نشسته بودند، به زن دیگری قول ماندن بدهد. لبخند سامیار پررنگ‌تر شد و گلبهار را در آن حال رها کرد. *** عمارت حاج منصور بر خلاف جشنی که دیشب قرار بود در سکوت و سادگی برگذار شود امشب به دستور ناجی تزیین شده بود. نور لوسترهای کریستال چشم را می‌زد اما برای گلبهار همه‌چیز تاریک بود. توی آینه دستشویی خانه منصور چشم به خودش دوخت. به بهانه شرویس بهداشتی از جمعیت فرار کرده بود. لباسی که تنش بود مثل یک زره تنگ و مشکی، تمام بدنش را فشرده بود. انگار تمام اعتماد به نفسش را با همان گوشی که کوبیده بود به دیوار، خرد کرده بود. آمده بود تا حضورش یک دهان کجی محکم به آن پیام بی شرمانه ناجی باشد. که ثابت کند، زنی نبود که چشمش را به مرد شخص دیگری بدوزد! صدای موسیقی ملایم و همهمه‌ مهمان‌ها از طبقه پایین به گوش می‌رسید. پاهایش جان نداشت، اما غرورش نمی‌گذاشت همان‌جا بماند و به آنها ضعف نشان دهد. وقتی وارد سالن شد، نگاهش ناخودآگاه در جمعیت چرخید. همه بودند. چهره‌های سرشناس، شرکای تاج، و در مرکز همه این‌ها، داریوشی که تازه اضافه شده بود. در مراسم نامزدی خودش هم دیر کرده بود مرتیکه! او ایستاده بود، با کت و شلوار تیره که بدنش را مثل قالب گرفته بود. صورتش سرد و بی‌روح بود، مانند همیشه. ناجی بازویش را محکم گرفته بود و با لبخندی که تا بناگوش باز بود، به همه فخر می‌فروخت. گلبهار همان‌جا کنار ستون سنگی سالن ایستاد. نفس کشیدن سخت بود. بوی عطر تند ناجی تا اینجا می‌رسید و معده‌اش را به آشوب می‌کشید. سامیار از پشت سر نزدیک شد. دستش را با وقاحت لبه ساعد گلبهار گذاشت. صدایش آرام بود، اما نیش داشت: ـ خوبی؟ حواسم هست از صبح هیچی نخوردی ضعف میکنیا دختر. گلبهار تکان نخورد. نگاهش به داریوش بود. داریوش انگار حس کرده باشد، سرش را چرخاند. نگاهشان در هم گره خورد. آن نگاه سرد اما انگار داریوش نبود. یک غریبه بود. سرد، خشک و بدون ذره‌ای گرما. اما وقتی چشمش به دست سامیار روی بازوی گلبهار افتاد، فکش قفل شد. رگ گردنش برجسته شد. آن خشمِ سیاه، دوباره توی مردمک‌هایش نشست. ناجی چیزی در گوش داریوش گفت و او مجبور شد سرش را برگرداند. مراسم با سرعت برق‌آسایی پیش می‌رفت. حاج منصور پشت میکروفون رفت و از اتحاد دو خانواده حرف زد. گلبهار حس کرد زمین زیر پایش خالی شده. نوبت حلقه بود. همه دور آن‌ها حلقه زدند. داریوش جعبه مخملی را باز کرد. نگاهش دوباره روی صورت گلبهار ثابت ماند. انگار داشت عذابش می‌داد. حلقه سرد را بیرون آورد و روی انگشت ناجی لغزاند. صدای دست زدن جمعیت توی سر گلبهار مثل پتک می‌کوبید. داریوش همان‌طور که حلقه را دست ناجی می‌کرد، چشمانش را از گلبهار برنداشت. سامیار کنار گوش گلبهار پوزخند زد: ـ تبریک می‌گم. قشنگ بود، نه؟ گلبهار دیگر نتوانست تحمل کند. از میان جمعیت بیرون زد و سمت حیاط رفت. هوای سرد حیاط کمی ریه‌هایش را باز کرد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدم‌های سنگین پشت سرش را شنید. داریوش بود. بدون ناجی. بدون هیچ لبخندی. جلو آمد، درست پشت سر گلبهار ایستاد. عطر تلخ و سردش فضا را پر کرد. ـ تا کی میخوای از حرف زدن با من فرار کنی؟ گوشیتم که از دسترس خارج کردی! ار تلفن شکسته اش صحبت میکرد؟ با یاداوری تصاویری که دیده بود خشمش بیدار شد. گلبهار چرخید و با چشم‌هایی که از خشم و اشک می‌سوخت، به او نگاه کرد: ـ گمشو پیش نامزدت داریوش. چی میخوای از من؟ داریوش یک قدم جلو آمد. فضای بینشان آنقدر کم بود که گرمای تنش را حس می‌کرد. با صدایی که از ته گلو می‌آمد و بوی خطر می‌داد، زمزمه کرد: ـ نامزدمه، چون مجبور بودم. اینم به زودی میفهمی! فکر نکن اینبارم میخوام از خودم دورت کنم، برعکس! سامیار رو از خودت دور کن، وگرنه گلوله ای که سر شرکت تو مغزش خالی نکردمو به خاطر تو حرومش میکنم! گلبهار خواست جواب بدهد، اما داریوش بدون اینکه فرصت بدهد، دستش را بالا آورد و خیلی سریع، طوری که انگار می‌خواست جای خودش را روی پوست گلبهار حک کند، انگشتش را روی شقیقه او کشید. ـ شب میام عمارت. مفصل حرف نزنیم. از الان به سرت نزنه که نقشه فرار بچینی. قبل از اینکه گلبهار بتواند چیزی بگوید، داریوش چرخید و سمت سالن برگشت. حالا سامیار بود که با چشم‌هایی که بوی خون می‌داد، از دور آن‌ها را می‌پایید.
  13. پارت 72 گلبهار به سختی چشم‌هایش را باز کرد، سردرد مثل پتکی فلزی روی شقیقه‌هایش کوبید. بدنش از خستگی و کوفتگی ساعت‌ها گریه، روی تشک سنگینی می‌کرد. آفتاب عصرگاهی از لای پرده‌های عمارت به داخل اتاق تابیده بود. ساعت را نمی‌دانست؛ فقط می‌دانست آن‌قدر خوابیده که تمام استخوان‌هایش خشک شده‌اند. دستش را بی‌حوصله روی تخت کشید و گوشی‌اش را برداشت. نور صفحه چشمش را زد. نوتیفیکیشن‌ها ردیف شده بودند، اما نگاهش فقط روی یک اسم قفل شد: ناجی. قلبش بی‌دلیل تند زد. استرس مثل زهر توی رگ‌هایش دوید. آب دهانش را قورت داد و پیام را باز کرد. متن کوتاه پر از تحقیری بود که خواندنش به ثانیه نکشید، اما چیزی که نفسش را برید، عکس‌های پایین آن بود. دست‌های گلبهار شروع به لرزیدن کرد. صفحه را بالا کشید و عکس‌ها را باز کرد. تصویر داریوش برهنه و در خواب و ناجی که با موهای پریشان و بالاتنه برهنه کنارش دراز کشیده بود و به دوربین لبخند می‌زد. زاویه عکس طوری بود که هیچ جای انکاری برای شبِ گذشته‌شان باقی نمی‌گذاشت. یک لحظه حس کرد هوای اتاق تمام شده است. نفسش با صدایی خفه‌ از گلو بیرون زد. معده‌اش به‌هم پیچید و طعم تلخ تهوع توی دهانش دوید. تصویر دیشب خودش جلوی چشمش آمد؛ همان لب‌هایی که تا چند ساعت قبل از آن عکس، روی صورت و تن او می‌لغزیدند و در گوشش زمزمه عاشقانه میکرد. - کثافت… اشک توی چشم‌هایش حلقه زد، از شدت نفرت قلبش فشرده شد. چقدر حقیر بودند! چقدر کثیف بودند و چقدر بی شرم که چنین تصاویری را برای او فرستاده بود. ـ ازت متنفرم، داریوش… حالم ازت به هم می‌خوره… با تمام توانی که در دست‌های لرزانش مانده بود، گوشی را به سمت دیوار کوبید. صدای خرد شدن صفحه گوشی، مثل صدای شکستن آخرین رشته اعتمادش بود. صورتش را توی بالش فرو کرد و جیغ خفه‌ای کشید؛ جیغی که از درد غرور له‌شده‌اش بلند می‌شد. گریه میکرد، وحشتناک تر از آنی که تصورش را میکرد خورد شده بود. نمی‌دانست دوباره کی و چطور از حال رفته بود. تنها چیزی که او را از خواب سنگین پراند، صدای دادوبیداد بود. صدایی خشن و آشنا که از طبقه پایین کل عمارت را روی سرش گذاشته بود. از جایش پرید. با همان آشفتگی، با موهای درهم‌ریخته و چشم‌هایی که از گریه پف کرده بود، در اتاق را باز کرد و خودش را به بالای پله‌ها رساند. پایین، در سالن اصلی، داریوش و سامیار روبه‌روی هم ایستاده بودند. وضعیت عادی نبود. داریوش یقه سامیار را توی مشت گرفته بود و صدای نعره‌اش سالن را می‌لرزاند: ـ تو کی هستی که نذاری من گلبهار رو ببرم؟ تو چه سگ پیله ای هستی تخماتو کشیدم عین سگ تو باتلاقی بازم نطقت بریده نشده! سامیار پوزخند می‌زد، اما مشخص بود که زور بازویش به عصبانیت داریوش نمی‌رسد. گلبهار شوکه‌شده از پله‌ها پایین رفت. ـ اینجا چه خبره؟! با صدای او، داریوش سرش را برگرداند. نگاهش که به گلبهارِ آشفته افتاد، یقه‌ی سامیار را با شتاب پس زد و یک قدم به سمت پله‌ها آمد. لحنش دستوری، اما پر از نگرانی بود: ـ برو بالا لباس بپوش. سریع باش، با من میای. گلبهار روی پله‌ی آخر خشکش زد. نگاهش روی صورت داریوش چرخید. مردی که دیشب بعد از بوسه‌هایش او را رها کرده بود و صبح در تخت ناجی بیدار شده بود، حالا آمده بود به او دستور بدهد؟ با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید گفت: ـ با تو؟ به چه حقی به من دستوری میدی تو؟ با چه عنوانی اصن؟ داریوش اخم کرد و قدمی جلوتر گذاشت. ـ لج نکن، گلبهار. صحبت میکنیم. من نمی‌ذارم تو دیگه یه ثانیه ام پیش این تخم‌سگ زیر یک سقف بمونی. امنیت نداری! گلبهار پوزخند تلخی زد. کلماتش مثل تیغ تیز بودند: ـ امنیت؟ تو نگران امنیت منی؟ تو برو برای نامزدت تصمیم بگیر، من خودم می‌تونم برای خودم تصمیم بگیرم. داریوش برای یک لحظه خشک شد. باز هم همان سردی کذایی... اما از خانه کمالی که بیرون آمده بود تصمبمش را گرفته بود. به هر قیمتی، گلبهار را از دست نمیداد، حتی اگر بهایش شکستن دل ناجی بود. باید همه چیز را به او میگفت، میخواست خودش اشتباه دیشبش را اعتراف کند. نزدیک ترین هایش تو زرد شده بودند، از کمالی گرفته تا منصور! تنها گذاشتن گلبهار کنار سامیار، دیگر امکان پذیر نبود. سامیار که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد و کنار پله‌ها ایستاد. با لحنی پیروزمندانه به داریوش نگاه کرد: ـ شنیدی که چی گفت؟ بزن به چاک! داریوش یک‌باره از کوره در رفت. دندان‌هایش را روی هم سابید و با خیز تندی به سمت سامیار رفت. یقه‌اش را گرفت و مشتش را بالا برد. ـ تو دهنتو ببند حروم‌زاده! اما پیش از آنکه مشت داریوش پایین بیاید، گلبهار با شتاب خودش را میان آن دو انداخت. دستش را دور بازوی سامیار حلقه کرد، او را کمی به عقب کشید و با صدایی بلند اما کنترل‌شده به سامیار گفت: ـ ولش کن سامیار. داریوش متوقف شد. مشتش در هوا خشک شد. نگاهش از صورت گلبهار سُر خورد و روی دست او قفل شد؛ دستی که محکم بازوی سامیار را گرفته بود. حسادت مثل آتش توی رگ‌های داریوش گُر گرفت. رنگ نگاهش از عصبانیت به یک خشم تاریک و طلبکارانه تغییر کرد. سینه‌اش از نفس‌های سنگین بالا و پایین می‌رفت و فکش منقبض شده بود. ـ گفتم باید حرف بزنیم بسه این بچه بازیا! داریوش این را با صدایی بم و خطرناک گفت. بعد پوزخند زهرآگینی زد و نگاه طعنه‌آمیزش را دوباره به دست‌های گره‌خورده‌ی گلبهار و بازوی سامیار دوخت. گلبهار خواست دستش را عقب بکشد، اما غرورش اجازه نداد. همان‌جا ایستاد و با خشمی برابر توی چشم‌های داریوش نگاه کرد. داریوش کت‌اش را مرتب کرد و با لحنی که هیچ جای بحثی نمی‌گذاشت، خیره به چشم‌های گلبهار گفت: ـ باشه. حالا که تو نمیای… پس من از امشب برمی‌گردم عمارت! هرچقدرم ازم عصبی باشی و اوضاع خراب شده باشه قولی که بت دادمو یادم نرفته خانم سورش! بدون اینکه منتظر جوابی بماند، با قدم‌های بلند و سنگین به سمت در خروجی رفت و درِ عمارت را چنان محکم پشت سرش کوبید که شیشه‌ها لرزیدند.
  14. پارت 71 به محض اینکه از خانه خارج شد تلفنش لرزید. نام رادین روی صحفه افتاده بود. ـ سلام رئیس کجایی؟ ـ دارم میام شرکت. ـ بیا کافه سنتو قبلش یه قهوه بزن با بچه ها جمعیم. لحن رادین آن‌قدر جدی بود که داریوش بدون پرس‌وجو مسیرش را عوض کرد. کافه خلوت بود. احمد و رادین گوشه‌ای نشسته بودند و لیلا روبه‌رویشان، آرام قهوه‌اش را هم می‌زد. وقتی داریوش وارد شد، هر سه نفر نگاهشان را به او دوختند. داریوش یک صندلی را عقب کشید و نشست. ـ علت این دورهمی یهویی چیه؟ چیزی شده؟ احمد سراغ اصل مطلب رفت . گفت: ـ کمالی. ابروی داریوش بالا رفت. ـ پس داستان جدیه! یه قهوه ام برا من سفارش بدین ببینم چیشده. کمالی چیشده؟ رادین کمی به اطراف نگاه کرد و صدایش را پایین آورد. ـ کمالی داره از پشت بت میزنه. با سامیار بسته انگار! داریوش ابرو هایش را از تعجب بالا انداخت. نگاهش را بین جمع سه نفره شان چرخاند و گفت: ـ مدرک دارید؟ ـ اگر مدرک داشتیم، الان اینجا نمی‌نشستیم. احمد فنجانش را روی میز گذاشت. ـ فقط می‌گیم حواست جمع باشه. جیک و پوکتو کمالی میدونه! یه ماهه صاف صاف تو چشم ما میاد میره میشینه وردست بهرام و کامران! دسترسی های لیلا رو محدود کرده! علنا از من گزارش کار میخواد! داریوش به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش سرد شد. ـ کمالی خیلی ساله کنار خسرو تاج بوده. فک نمیکنید نرماله؟ لیلا برای اولین‌بار حرف زد: ـ ذهن گلبهارو مسموم کردن. یه چیزای چرت و دروغی ازت به من تعریف میکرد که منبعش فقط میتونه سامیار باشه. چمیدونم که تو به خسرو خیانت کردیو مزخرفاتی که برا باور کردنش حتما نیاز به تایید یکی دارن. داریوش نگاهش کرد. ـ گفته کمالی تعریف کرده؟ لیلا قاشق را کنار فنجان گذاشت و از جا بلند شد. ـ خاله زنک نیستم بیکارم نیستم که بشینم زیرپای یکی بد بگم فقط خواستم بگم مراقب باش. ـ لیلا… خانم مرادی! اما لیلا کیفش را برداشت و بدون توضیح بیشتری از کافه بیرون رفت. چند ثانیه سکوت میانشان ماند. داریوش با نگاه به در بسته گفت: ـ یه ماه نبودم مشالله اداب معاشرتم یادتون رفته! رادین پوزخند زد. ـ ما بیشعور اصن، ولی تو حواستو بده ب کمالی، ما که میدونیم کل ترکیدن شرکتو کازینو های سامیار زیر سر تو بوده ولی بپا رو دست نخوری کمالی باز برگردونه همشو بش. داریوش به سمت آن‌ها برگشت. ـ خیلی خب! احمد نگاهی کوتاه به رادین انداخت. ـ دختر منصورو چه کردی؟ دیشب یه سلیطه بازی راه انداخت سر باباش به خاطرت بیا و ببین... چرا نیمدی مراسم راستی؟ داریوش فکش را منقبض کرد. ـ کار پیش اومد. امشب این جریانم تموم میشه. رادین آهسته سوتی کشید. ـ عروس دوماد مارو کاشتن باهم خلوت کردن نه؟ داریوش نگاهش را پایین انداخت. تصویر ناجی و حرف‌هایش دوباره در ذهنش زنده شد. صحبت درمورد زندگی خصوصی اش، آخرین بحثی بود که دوست داشت در آن شرکت کند. ـ بکش بیرون از این چیزا! همه چی رواله شرکت؟ احمد چند لحظه نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. رادین پوشه باریکی را روی میز گذاشت. ـ پول به حساب روس‌ها نشسته. دلارهای خام جدید هم وارد شده. منصور قرار نیست دوباره بازی دربیاره که؟ دهنمو صاف کرد تا طلاها رو رد کرد! یه دور ریدم به شلوارم که قراره عربا خراب شن سرم! باید محموله رو بفرستیم کیش؛ گاوصندوق کازینوها خالی شده. داریوش پوشه را باز کرد و نگاهی به اعداد انداخت. ـ تا یک هفته دیگه پرونده منصور بسته می‌شه. احمد با تردید پرسید: ـ پرونده منصور؟ جریان چیه؟ سامیارو میگی؟ داریوش ذهنش را جمع کرد و گفت: - به سهامش برا نفوذ تو شرکت نیاز دارم. رادین گفت: ـ و سامیار؟ داریوش لبخند سردی زد. - سامیار خیلی وقته ته چاهه خودش خبر نداره مرتیکه تخمی! به ده روزم نمیکشه که با پای خودش میکشه کنار. داریوش بلند شد و با جدیت گفت: ـ پنج برابر قیمتی که سهامتون رو شرکت داره خریدارم. توی مدت کوتاهی با قیمت اصلی میتونید ازم پس بگیرید! یه سود تپل به جیب بزنید، اینم یه جایزه از من به شما برا اطلاعات امروز. تا من پرونده کمالیو چک کنم شمام صداقتونو با قبول این پیشنهاد ثابت میکنید! *** بررسی تمام حساب های دردسترس کمالی، تا ظهر او را اسیر کرد. هر چه بیشتر پیش میرفت، اخمش واضح تر مبشد، مسیر های خصوصی که فقط دردسترس او و خسرو بود، به راحتی کمالی به آنها ورود کرده بود. از احمد خواسته بود سابقه تماس کمالی را هک کند و ارتباط علنی اش با سامیار و نامدار، واضح شده بود. بیشتر معطل نکرد. شکش از همان اول بیراه نبود؛ کمالی رسما دستش توی کاسه سامیار بود. مقصد بعدی‌اش، فقط یک جا می‌توانست باشد: خانه کمالی! خانه کمالی ساکت بود. داریوش دستش را یک ضرب روی آیفون واحد گذاشته بود و برنمیداشت. کمالی به سرعت در را باز کرد و با دیدن داریوش شکه شد: ـ داریوش؟ داریوش تعطنه ای به او زد وارد شد. - چرا اینقدر تعجب کردی؟ یه ماه نبودم غریبه شدم؟ کمالی عینکش را روی بینی اش فیکس کرد و در باز مانده را بست. - این چه حرفیه. اصولا خونم نمیای! داشتم میرفتم دفتر اتفاقا میخواستم بگم بیای یکم حرف بزنیم. داریوش مستقیم سمت یخچال کمالی رفت و بی اجازه بازش کرد. یک ظرف توت فرنگی تازه بیرون کشید. بر خلاف یچخال پلاسیده خودش یخچال او همچنان رنگارنگ بود. سمت کمالی برگشت و گفت: ـ پذیرایی‌ات ضعیف شده. کمالی به سرعت فهمید داستان مهم تر از آن حرف هاست، ترس زیر پوستش نشست. ترس آنکه سامیار او را فروخته و طعمه کرده بود! ـ جریان چیه؟ داریوش روی مبل نشست. توت‌فرنگی را گاز زد و خونسرد گفت: ـ بشین رو به روم. کمالی نشست. داریوش یکی دیگر برداشت، اما این‌بار نگاهش را مستقیم به کمالی دوخت. ـ شنیدم لنگاتو تو تخت سامیار دادی بالا! کمالی شوکه شد. آب دهانش را قورت داد گفت: - درست حرف بزن! چه خبرته؟ داریوش ساقه توت فرنگی را روی زمین برق افتاده کمالی تف کرد و گفت: - زرنگ تر از اونی که نفهمی قبلانم بت شک کردم! یادته که با زور اسلحه رو کی..ر سامیار وصیت دومو رو کردی. میگم نکنه الان کرده تو کونت که وصیتو دادی دستش ها؟ نکنه برا همینه عین کنه چسبیده به گلبهارو توام شدی دمش؟ کمالی از کوره در رفت. بلند شد و گفت: - یه ماهه همه رو گرفتی به تخمت معلوم نیس کدوم جهمی غیب شدی الان اومدی حساب چیو از من میپرسی؟ چیشد که فکر کردی من آدم توام؟ داریوش بلند شد، اسلحه کشید و مستقیم به پیشانی کمالی چسباند. - گنده گنده حرف میزنی! تا فردا اصل وصیت خسرو دست منه! نباشه توام با اون قرومساق میکشم پایین! میدونی که میکنم، خوب میدونی تو یه ماه چجور نسخشو پیچیدم که تا صدسالم نمیتونه گردن صاف کنه. انتخاب آخرته کمالی! کمالی سرش را از زیر اسلحه داریوش بیرون کشید و گفت: - بدجور رد دادی تو! طمع کورت کرده! برو بیرون از خونم وگرنه... داریوش حرفش را برید و گفت: - حرفمو زدم! این کسکلک بازیا زیادی لوس شده! اومدی سند نصف سهامتم آماده کن. میخرم ازت. کمالی بین حرفش پرید: - نگفتم میفروشم... داریوش درحالی که از خانه اش بیرون میرفت گفت: - انتخاب با خودته! میدونی اول و آخر تاج دست منه. بر اون اساس تصمیم بگیر.
  15. پارت 70 در عمارت خسرو گلبهار بعد از رفتن داریوش، آن‌قدر گریه کرده بود که چشم‌هایش می‌سوخت. گوشی‌اش چندبار لرزیده بود؛ پیام‌ها یکی پس از دیگری آمده بودند، اما حتی توان نگاه کردن به صفحه را هم نداشت. بالش را محکم بغل گرفته بود و صورت خیسش را توی آن پنهان کرده بود. با همان لباس، با همان بغض توی گلو و قلبی که هر لحظه بیشتر خرد می‌شد، بالاخره خوابش برد؛ خوابی سنگین، بی‌قرار و پر از داریوشی که اینبار هم برای مانده و توضیح دادن اصرار چندانی نکرده بود. *** نور صبح از لای پرده‌های ضخیم اتاق رد شد و مستقیم روی صورت داریوش افتاده بود.با ناله‌ای کوتاه، پلک‌هایش را باز کرد. سرش انگار زیر چرخ کامیون مانده بود. شقیقه‌هایش نبض میزد و گلویش خشک شده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست؛ سقف سفید، بوی تلخ نوشیدنی، کت مچاله افتاده گوشه اتاق و چیزی که روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد. اخم‌هایش درهم رفت. سرش را پایین آورد و با صحنه‌ای روبه‌رو شد که برای چند لحظه مغزش را کامل خاموش کرد. ناجی، مثل موجودی که از ترس فرارِ شکارش هر چهار دست‌وپایش را دورش قفل کرده باشد، به او چسبیده بود. یک دستش دور گردن داریوش بود، پایش روی پای او گره خورده بود و صورتش آرام کنار شانه‌اش قرار داشت. پتو از رویش کنار رفته بود برهنگی اش پیدا بود. داریوش چند ثانیه بی‌حرکت ماند. نگاهش ناخواسته روی تن ناجی چرخید؛ روی شانه‌های برهنه، کمر باریک و خطوط نرم بدنش. حتی کبودی هایی که بعضی جاها نشان از تازگی میداد. بعد انگار از نگاه خودش خجالت کشیده باشد، سریع چشم‌هایش را دزدید و پتو را بالا کشید. با صدایی گرفته زیر لب گفت: ـ یا ابوالفضل… با احتیاط دست ناجی را از گردنش باز کرد و کمی خودش را عقب کشید. ناجی تکانی خورد، پلک زد و وقتی چشمش به داریوش افتاد، لبخند عمیق و رضایت‌بخشی روی لبش نشست؛ از آن لبخندهایی که انگار جواب همه سوال‌ها را از قبل می‌دانست. نرم خودش را جلو کشید، صورت داریوش را بین دست‌هایش گرفت و بوسه کوتاهی روی لبش نشاند. ـ صبح بخیر، عشقم. داریوش مثل کسی که برق گرفته باشد، خشک شد. ناجی با ناز صورتش را جمع کرد و آهسته گفت: ـ وای… کمرم خیلی درد می‌کنه. دیشب رسما نابودم کردی. همان لحظه، تکه‌هایی مبهم از شب توی ذهن داریوش زنده شد؛ صحنه هایی از گلبهار، معاشقشان و بعد آن عصبانیت شدید او! مشروب و تنهایی و ناجی که معلوم نبود از کجا روی سرش آوار شده بود. ناجی را با فاصله از خودش کنار زد و از تخت پایین پرید. شلوارش را از روی زمین برداشت و با حرکاتی تند و عصبی پوشید. ناجی با تعجب نگاهش کرد، اما خیلی زود دوباره همان حالت بازیگوش را گرفت. از پشت سر نزدیک شد و دست‌هایش را دور گردن داریوش انداخت. بدن لختش را عمدا به پشت داریوش چسباند؛ گرمای تنش و تماس نرم سینه هایش با سرمای کمر او، داریوش را برای لحظه‌ای بی‌حرکت گذاشت. چانه‌اش را روی شانه داریوش گذاشت و با لحنی شیرین و شیطنت‌آمیز گفت: ـ عشق بداخلاق من نمی‌خواد جوابمو بده؟ داریوش چشم‌هایش را بست. فشار عذاب وجدان، مثل سنگی روی سینه‌اش افتاده بود. گلبهار بی‌اجازه وارد ذهنش شد؛ چشم‌های خیسش، صدای لرزانش، صورت دلخورش وقتی که ناجی زنگ زده بود. همان کافی بود تا به خودش بیاید و با حرکتی سریع، دست‌های ناجی را از دور گردنش باز کرد. ـ وحشتناک سردرد دارم، ناجی. می‌رم دوش بگیرم. تو هم… یه چیزی تنت کن. میام بیرون، حرف می‌زنیم. ناجی نگاهش کرد، اما داریوش فرصت نداد چیزی بگوید. مستقیم راه حمام را در پیش گرفت و در را محکم بست. آب سرد روی سر و صورتش می‌ریخت، ولی نه سردردش کم می‌شد، نه آشفتگی‌ای که توی وجودش چنگ انداخته بود. دو دستش را به دیوار مرطوب حمام زد و سرش را پایین انداخت. نفسش سنگین بود. ـ لعنتی! لعنت بهت! مشتش را آرام اما عصبی به دیوار کوبید. ـ نتونستی جلوی خودتو بگیری، نه؟ تصویر گلبهار دوباره آمد جلوی چشمش. این‌بار نه با گریه؛ با همان نگاه آرام و دل‌شکسته‌ای که از هزار تا فریاد بدتر بود. فکش را روی هم فشار داد. این توی برنامه‌اش نبود. همخوابی ناجی نبود. خوب میدانست که آن اتفاق یک اشتباه لعنتی بود. قرار بود همه‌چیز را کنترل کند. قرار بود گلبهار را از خطر دور نگه دارد، قرار بود خودش را جمع کند، نه اینکه با یک شب مستی و آشفتگی، همه‌چیز را بدتر از قبل خراب کند. چند دقیقه بعد، با موهای خیس و حوله‌ای دور کمرش از حمام بیرون آمد. به پذیرایی که رسید با دیدن صحنه مقابلش کمی مکث کرد. ناجی یکی از تیشرت‌های مشکی او را پوشیده بود؛ تیشرتی که فقط بالاتنه او را میپوشاند! روی مبل دراز کشیده بود و طوری خودش را جا داده بود که که پاهای کشیده اش، حسابی توی دید بودند! مخصوصا که به عمد لباس زیرش را هم نپوشیده بود. داریوش زیر لب و با کلافگی گفت: ـ لا اله الا الله… کتش را از روی دسته مبل برداشت و بی‌حرف روی پاهای ناجی انداخت. ـ خونه سرده. ناجی با ناز خودش را جمع کرد، اما بلافاصله کت را کنار زد. کمی به تنش کش و قوس داد و گفت: ـ دلم خیلی درد می‌کنه… اصلا نمی‌تونم درست راه برم. بعد با نگاه کش‌داری ادامه داد: ـ یکم کمرمو ماساژ می‌دی؟ داریوش برای لحظه‌ای چشم بست. نفس عمیقی کشید و بعد با جدیت روی مبل روبه‌روی او نشست. ـ ناجی، می‌شه جدی حرف بزنیم؟ لحنش آن‌قدر سرد و محکم بود که لبخند ناجی کم‌رنگ شد. داریوش نگاهش را از تن او دزدید وبا همان جدیت گفت: ـ چرا دیشب اومدی اینجا؟ انگشت‌هایش را توی هم قفل کرد و با فشار ادامه داد: ـ تو دیدی من چه وضعی داشتم. دیدی کنترلم دست خودم نیست… چرا اجازه دادی کار به اینجا بکشه؟ ناجی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد آرام صاف نشست، کت را دوباره روی پاهایش کشید و این‌بار لحنش از آن حالت لوس و بازیگوش فاصله گرفت. ـ نظرت چیه اول تو جواب بدی؟ داریوش سر بلند کرد. ناجی با تلخی گفت: ـ چرا دیشب برای نامزدی نیومدی؟ کجا بودی؟ دست داریوش بی‌اختیار میان موهای خیسش رفت. آن‌ها را چنگ زد و با خستگی گفت: ـ خودت می‌دونی چرا نیمدم. میدونی چرا عقبش انداختم! میدونی که اصن نمیخواستم سر بگیره! قبلا دربارش باهات حرف زدم. گفتم من حسی بهت… ناجی میان حرفش پرید، با طعنه و لوندی گفت: ـ ولی دیشب اینو نمی‌گفتی. داریوش ساکت شد. ناجی خنده بی‌جانی کرد؛ با همان لحن ادامه داد و نرم تر گفت: ـ وقتی داشتی می‌بوسیدیم… وقتی خودتو باهم یکی کردیو از لذت ناله میکردی داد می‌زدی که عاشقمی. حالا می‌خوای بزنی زیرش؟ چشم‌های داریوش تیره شد. ناجی با صدایی لرزان‌تر و بغضی که عمدا چاشنی اش کرده بود ادامه داد: ـ انقدر نامردی که حتی بزنی زیر چیزی که خودت ازم خواستی؟ الان مقصر من شدم؟ میتونستم اصن مقاومت کنم؟ جوری که تو منو لخت کردیو انداختی تو تختت میتونستم جلوتو بگیرم؟ سکوت اتاق سنگین شد. داریوش نگاهش را از ناجی گرفت و به پنجره خیره شد. باران آرام روی شیشه می‌لغزید. تنها چیزی که داشت روی دلش سنگینی میکرد، گلبهار بود! چنگی به موهایش زد و لال شد. ناجی کت را از روی پاهایش کنار زد و آرام از جا بلند شد. با قدم‌هایی نرم و حساب‌شده به سمت داریوش رفت او هنوز به پنجره خیره بود که ناجی روبه‌رویش ایستاد و با ناز روی پایش نشست. یک دستش را روی شانه داریوش گذاشت و صورتش را به لب‌های او نزدیک کرد. داریوش برای خورد نکردن غرور او چشم بست و ناجی ادامه داد: ـ الانم نظرت چیه به‌جای سرزنش کردن منو خودت، فقط قبول کنی که توام منو دوست داری؟ صدایش آرام بود، اما پشت آن آرامش، سماجتی زشت پنهان شده بود. ناجی کمی جلوتر آمد و خواست لب‌هایش را روی لب داریوش بگذارد؛ اما داریوش درست همان لحظه سرش را چرخاند. بوسه ناجی به جای لب او، روی فکش نشست. ـ داریوش… داریوش بی‌درنگ از جا بلند شد. ناجی که روی پایش نشسته بود، مجبور شد عقب برود و روی مبل بنشیند. داریوش چند قدم از او فاصله گرفت. دست‌هایش را روی کمرش گذاشت و مدتی در سکوت به کف اتاق خیره ماند. صورتش جدی بود، اما آشفتگی نگاهش همه‌چیز را لو می‌داد. ـ نمی‌خوام تقصیر چیزی رو بندازم گردن تو. ناجی آرام سر بلند کرد با بغضی مصنوعی صدایش را لرزاند: ـ ولی داری دقیقا همین کارو می‌کنی. داریوش فکش را منقبض کرد. با جدیت گفت: ـ من دیشب مست بودم، عصبی بودم و نمی‌دونستم دارم چه غلطی می‌کنم. مسئولیتش با خودمه. ولی نمیتونم الان یهو یجور وانمود کنم که عاشقتم و برات میم... داریوش حرفش را خورد و نگاهش کرد. داشت گریه میکرد. عذاب وجدان بدی بیخ خرش را گرفته بود. برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. صدای باران از پشت شیشه می‌آمد و سکوت بینشان را سنگین‌تر می‌کرد. داریوش بالاخره نگاهش را دزدید و با لحنی خشک گفت: ـ مواد غذایی توی یخچال فاسد شده. یه چیزی برای خوردن خودت سفارش بده. ناجی با ناباوری خندید. ـ واقعا؟ خیلی چرت بحثو عوض کردی! داریوش جواب نداد و به سمت اتاقش رفت. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناجی از پشت سر به او رسید و دست‌هایش را دور کمرش حلقه کرد. بدنش را به پشت داریوش تکیه داد و صورتش را کنار شانه او گذاشت. ـ نکن دیگه… داریوش چشم‌هایش را بست. کم مانده بود تا دستش را بگیرد و از خانه بیرون کند! از نزدیکی های او کلافه شده بود. هرچقدر هم احساسی به او نداشت مرد بود و بدنش به سرعت واکنش نشان میداد. ناجی آرام‌تر ادامه داد: ـ این‌قدر با من سرد نباش. دست‌های داریوش روی دست‌های او قرار گرفت. نه آن‌ها را کنار زد و نه به خودش نزدیک‌تر کرد؛ فقط همان‌جا نگهشان داشت، انگار میان ماندن و رفتن گیر کرده باشد. ـ ناجی… ـ جان؟ دست‌های داریوش روی دست‌های ناجی ماند. چند لحظه به انگشت‌های او خیره شد و بعد با خستگی گفت: ـ دوست ندارم دلتو بشکنم بس کن! ناجی سریع سر بلند کرد. لبخند روی لبش نشست و محکم‌تر به او چسبید. ـ چیو بس کنم؟ دوست داشتنتو؟ می‌دونی بابام چه‌قدر عصبانیه؟ به خدا تا حالا ندیده بودمش این‌طوری. از دیشب خونه هم نرفتم، بعد بهش پیام دادم پیش توام. امشب اگه بام نیای به قران سرمو میبره! من به خاطر تو از آبروی خودمو بابام گذشتم تو به خاطر من فقط نمیتونی یه فرصت به خودمون بدی؟ اگه کاری کردم عاشقم شدی چی؟ چرا نمیذاری امتحان کنیم؟ داریوش لحظه‌ای سکوت کرد. هم به ناجی حق میداد و هم نمیداد! مقصر خودش بود، با این حال، عذاب وجدانش اجازه نمی‌داد بیشتر از این او را معطل و شرمنده کند. ـ باشه. امشب میام. فقط بذار الان برم لباس بپوشم. باید برم شرکت. ناجی با رضایت لبخند زد و دست‌هایش را از دور کمر داریوش باز کرد. ـ می‌دونستم رفیق نیمه راه نیستی. داریوش نگاه کوتاهی به او انداخت. پشت به او سمت اتاق رفت و ناجی پشت سرش گفت: ـ نگین حلقم درشت باشه آقای داماد! داریوش بدون جواب به سمت اتاق رفت تا لباس بپوشد. او یک ماه تمام نقشه اش روی وکالت و سهام گلبهار نچرخیده بود. آنقدر سرمایه از سامیار بالا کشیده بود، تمام اموالی که خرج تاج کرده بود را یک ماهه مجدد با آن سرمایه سرپا کرد و به راحتی میتوانست بخش عمده سهام شرکت را بخرد. اولین مهره ای که میخواست از تاج کنار بزند، منصور بود. سامیار به ورشکتگی تام نزدیک تر میشد و داریوش، داشت طبق برنامه پیش میرفت. البته جدا از مستی مزخرف و اتفاقات شب گذشته!
×
×
  • اضافه کردن...