-
تعداد ارسال ها
175 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های فاطمه آرمده
-
پری بانو شروع به دنبال کردن فاطمه آرمده کرد
-
فاطمه آرمده شروع به دنبال کردن نسترن اکبریان کرد
-
فاطمه آرمده شروع به دنبال کردن M@hta کرد
-
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت۱۰۰ نگاهام رو فوری به سمتش چرخوندم. - دامون یکمم تحمل کن لطفاً. بالاخره با کمک اون مرد، دامون رو به تخت رسوندیم. فضای تلخ بیمارستان برای من خیلی چیزها رو یادآور بود. صداهای ناله مریضها، گریه همراهها برای عزیزهاشون. من رو یاد جیغ و فریادهای دختری انداخت که همراه مادرش توی همون بیمارستان مُرد. چرا بیمارستان دیوارهاش، فضاش، سفید بود؟ من اگه آینده معمار بشم، اولین کاری که میخوام بکنم اینِ که همه چیز بیمارستان رو سیاه کنم، چون سیاه رنگ ناامیدیِ و هرکس وارد بیمارستان بشه نه جونی داره نه امیدی. حتی این برانکارد سفید، برای من عذابآور بود و یادآور تخت خونین مادرم بود که نامردانه توسط جلاد زندگیم کشته شد. با چشمهای پر اشکم، گوشه به گوشه بیمارستان خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم تا این حال داغونم، دگرگون بشه. نگاه تشکر آمیزی به مرد کردم و به نشانه احترام سرم رو تکون دادم و مرد با یک لبخند رو به ما کرد و گفت: - دختر خانوم، این مرد خیلی دوست داره ها، قدر این مرد رو بدون، حتی بااین وضعیتش سعی میکنه خانومش رو بخندونه. سپس رو کرد به سمت دامون و ادامه داد. - میدونی چرا خندوندت؟ چون برای یک مرد عاشق، خنده معشوقش داروشه نه چیز دیگهای و این مرد با خندیدن تو حالت مریضش بهبود پیدا کرد. این بیمارستان بهونه است. این حرف رو زد و من و دامون رو هاج و واج رها کرد. با خجالت سرم رو پایین انداختم. - بیارش بالا! سرم رو بالا آوردم و با چشمهای سوال بهش خیره شدم. - منظورم سرتِ، تو که کار اشتباهی نکردی، هیچ وقت به خاطر کاری که نکردی سرت رو پایین ننداز، تو باید قوی باشی و سرت رو همیشه بالا نگه داری، چون من اولین روز با آنای قوی آشنا شدم! فهمیدی دختر؟ خواستم بهش جواب بدم که با اومدن پرستار حرفم رو قورت دادم. یعنی دامون، آجرهای شکسته من رو میسازه و قویشون میکنه؟ یعنی این مرد بنایِ زندگی منِ؟ چی داری میگی آنا؟ دختر تو دیونه شدی، بهادر یادت رفته؟ بابات یادت رفته؟ تو برای قوی شدنت به هیچ مردی نیاز نداری، اگه به مرد تکیه کنی فقط بیشتر میشکنی. ذهنم خیلی درگیر شده بود، درگیر افکار متضاد. یک طرف ذهنم سفید بود و کارهای دامون رو برام مرور میکرد و یک طرفش سیاه بود و کارهای بهادر و مهمترین مرد زندگیم، بابام رو یادآور بود. و این دوتا افکار متضاد باهم جنگ میکردند. اما اینها افکار مغزم بود. قلبم از عذاب وجدان پر شده بود، میگفت «شاید دامون فرق داره، به خاطر تو چاقو خورد پس انصاف نیست که این خوبیش رو نادیده بگیری.» -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت۹۹ خیلی ترسیده بودم، دستهام از استرس گز-گز میکرد. بعد کلی گاز دادن بالاخره به بیمارستان رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و در سمت دامون رو باز کردم و تکونش دادم. - دامون، دامون، صدام رو میشنوی بلند شو! رسیدیم، ماشاالله من این هیکل گندهات رو نمیتونم بغل کنم که. وقتی این حرف رو زدم دو دقیقه صبر کردم اما صدایی ازش نشنیدم. با ترس گوشم رو نزدیک دهن و بینیش کردم تا ببینم نفس میکشه! - میخوای از من بیحال سو استفاده کنی و بهم تع..ر..ض کنی و ماچم کنی؟ پسرک پرو، میگه میخوای ماچم کنی! با حرفش و خوردن نفسش به لاله گوشم باعث مورمور شدن گوشم شد، سریع سرم رو چرخوندم، اما این وضعیت رو بدتر کرد و الان سرم مماس با سر دامون قرار گرفته بود. چشمهای قهوهای من روبهروی چشمهای مشکی دامون بود و ل...ب های صورتی من روبهرو و نزدیک لبهای دامون قرار گرفته بود. هول شدم و سریع سرم رو بلند کردم اما از شانس من بخت برگشته، محکم سرم خورد به سقف ماشین. با درد چشمهام رو بستم و سرم رو مالش دادم. که صدای لرزون دامون بلند شد. - خدا نکن...ه یک...ی ج...ونش دست تو ب...اشه تو به ق...دری بی ع...رضه ه...ستی برای خ...ودت دردس...ری، تا من رو ب...رسونی هزار ب...ار کش...تیم دخت...ر! راست میگفت، خاک به سرت آنای احمق انگار نه انگار خون ریزی داره. با دیدن شونههای پرخون و ماشین خونین رنگ از رخم پرید. اگه اتفاقی براش بیفته من هیچ وقت خودم رو نمیبخشم. از ناراحتی کل تنم یخ بسته بود، اگه یکم دیگه صبر میکردم هم خودم از ترس غش میکردم هم دامون رو به کشتن میدادم. دستهام رو سمتش دراز کردم و دستش رو گرفتم و با زور از ماشین بیرونش آوردم. یک مردی با دیدن من که زورم نمیرسید به دامون کمک کنم، سمت ما اومد و به ترکی گفت: - خانم محترم صبر کنید من کمکتون کنم. من هم لبخندی زدم و به همون زبان جوابش رو دادم. - خیلی متشکرم. دامون با حرف من ابروهاش رو بالا داد، لبخندی زدم اما با گاز گرفتن لبهام خندهام رو پنهون کردم. از ادب من تعجب کرده؟ خنده ریزه میزهام با ناله دامون به ترس تبدیل شد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت۹۸ قطره اشکی از چشمام چکید و از با ناخنهام از پشت به دامون چنگ میزدم. اون مرد هر قدم که نزدیک تر میشد چنگ زدن من هم بیشتر تا اینکه کاملا روبهروی هم وایسادن، دستهای لرزونم رو روی دستهای دامون گذاشتم و فشاری وارد کردم. - دامون خواهش میکنم بیا بریم، ولش کن. لبخندی به روم زد و سرش رو تموم داد. - این بی غیرت باید مجازات بشه، مگه مرد هم به یه زن دست بلند میکنه؟ اما فقط به خاطر تو این پست فطرت رو همینجا ول میکنم و قبرش رو نمیکَنم. با ترس سرم رو بالا پایین کردم، اون هم دستهام رو گرفت خواستیم از اون کوچه بریم که با صدای ناله دامون سریع سرم رو سمتش سوق دادم. اما با دیدن خون روی شونههاش و چهرهی جمع شدش و ناله های ریزش زنگ از رحم پردید. و در همون حال مرد لات با سرعت فرار کرد. - دام...ون؟! روی پاشنه پاهام وایسادم و با دستهای لرزونم رو، روی شونه دامون گذاشتم که دستهایم پر از خون شد. خیلی خون ریزی داشت، در خالی که اشکهام با شتاب میبارید گفتم. - مع...ذرت میخ...وام من نم...یخواستم اینط...وری ب..شه، من که گف...تم نیا! دامون من مثل سم میمونم همه دور و وریام رو مسموم میکنم! با زدن این حرف هق هق کردم، این واقعیت بود، مامانم رو هم به خاطر این سمی بودنم از دست دادم. کاش بهادر فقط از من انتقام میگرفت و مادرم ناهید رو نمیکشت. دستهام رو گرفت و روی زمین خاکی نشست و من رو هم کنار خودش نشوند. - تو سمی؟! دست های مجروح شدش رو با آه و ناله به موهام نزدیک کرد و کنارشون زد. - مگه سم به پادزهر نیازی نداره؟! منظور از این حرفش چی بود؟ سوالی به چشمهای رنگ چمنش زل زدم. اما با درد چشمهاش رو بست و ناله مردونه سر داد. - چیشد، حالت خوبه؟ با دست و کمک من از جاش بلند شد، خودش زو به من تکیه داد و با زور تا ماشین رسوندمش، - ماشینت رو چیکار کنیم؟ - بزار همینجا بمونه با ماشین تو بریم! با هزار زور و زحمت سوار ماشینش کردم و خودم هم سوار شدم و شروع به رانندگی کردم و هر پنج دقیقه به چهره دامون زل میزدم اما با عرقی که کرده بود ترسم دوبرابر شد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت۹۷ اما وقتی صداش بلند شد تونستم حدس بزنم که ناجیم کیه! - اینقدر بی غیرتی که رویه خانم دست بلند میکنی؟ دامون بود، اره خودِ خودش بود، این دومین باری بود که نجاتم داده بود. مرد دست از کشیدن موهام برداشت و موهام رو کنار زدم و به ناجیم خیره شدم تا ببینم در تشخصیش اشتباه نکردم که اما با دیدن دامون فهمیدم درست گفتم. با دو خودم رو به دامون رسوندم و مثل بچه هایی که خرابکاری کردن و پشت مامانشون قایم میشن پشت دامون وایسادم، با اینکه قدم بلند بود اما چون پشت دامون بودم هیچی از من معلوم نبود. - تو دیگه از کجا پیدات شد؟ به تو ربطی نداره دختر رو بده و راحت رو بکش و برو. چون پشت دامون بودم نمیتونستم ریکشنش رو ببینم اما تونستم پوزخندش رو حس کنم. #دامون - دامون تو منو نشناختی من میتونم از خودم دفاع کنم، تا همینجا هم زحمت کشیدی. این و گفت و در آنی از جلو چشمم محو شد، چه اعتماد به نفسی چطوری میخواد از خودش دفاع کنه آخه دخترک احمق، تو همین فکرها بودم که گوشیم زنگ خورد، شماره ناشناس بود، اخمام و کشیدم تو هم و کلید سبز رو فشار دادم. - دامون وایساده چه غلطی میکنی، خودت که عرضه عاشق کردن دختر رو نداری، استخون آماده رو هم نیندازم جلوت برنمیداریش برو دنبال دختره. این و گفت و قطع کرد، عوضی، پس بهادر اون دزد ها رو اجیر کرده تا من رو قهرمان زندگی آنا کنه؟ یعنی آنا اینقدر تو زندگیش بدبخت که حتی کمک کنندهی زندگیش هم از رویه سناریوی؟ دوباره شماره ش رو گرفتم، خیال میکردم که فوری خط رو سوزنده اما جواب داد. - گفتم که بازی بود، به اون دوتا دستور دادم که وایسن چون میدونستم که آنا میره دنبالش، یکم دیگه وقت رو تلف کنی فکر نمیکنم که قسمت بشه عاشق تو بشه و به دست اون کشته میشه. مردک بدون اینکه منتظر حرفی از من باشه قطع کرد، هه میگه دختره میمیره، این دختر بیچاره اینقدر بدبخت که اگه قراره آیندهتش تباه بشه که خودشم رازی بمیره. با عصبانیت سوار ماشین شدم و تمام عصبانیتم رو روی گاز خالی کردم. من که اصلا این دختر رو نمیشناسم چطوری آینده اش به من گره خورد، گره ای که از جنس طناب دار بود و در آینده خفش میکرد. تو دلم یه امید هست که میگه عاشقم نمیشه، اما عاشقم شد چی، چطوری بهش بگم همه چی بازی من تهدید شدم تا تو رو عاشق خودم کنم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت۹۶ با دیدن تانیا بغض کردم، انگار کسی قلبم رو به دست گرفته و داره فشار میده، هر لحظه انگار فشاری که به قلبم میدادن بیشتر میشد تانیا لبخندی زد و بالبخندش قلب له شدم رو زخمی کرد. من چطور به بهترین دوستم بگم دوست پسرت دوست نداره؟ من نیومده اینجا باید با وی سر و کله بزنم! تانیا دختری بود که تو هر شرایطی لبخند داشت من چطور لبخند رو ازش بگیرم؟ تانیا دو قدم سمت من برداشت. - تانیا کارن رو دیدی دنبالشم! و با حرفش روی قلب فشرده و زخم شده ام نمک پاشید. دامون که تا این لحظه فقط نظارهگر بود از چشمام، اظطرابم رو خوند چون پیش قدم شد. - آنا خانوم قرار بود بریم دزد و پلیس بازی! با این حرفش به خودم اومدم اما قبل از اینکه من چیزی بگم تانیا حرف قبلیش رو یادش رفت و مشکوک چشماش رو درویش کرد. - دزد و پلیس؟ کل ماجرای امروز رو براش تعریف کردم و اون فقط با چشمای گرد به من زل زده بود دامون بالاخره منو از رودررو کردن با تانیا، با حرفش نجات داد. - اگه همینجوری پیش بره و شما حرفتون رو ادامه بدین قول نمیدم بتونیم گیر بیاریمش! دیگه آفتاب داشت کورم میکرد دستم رو بالا آوردم و حالت سایه بان به سمت پیشتونیم گذاشتم و رو کردم به سمت دامون. - به اندازه کافی مزاحم تو شدم دامون بقیش با من! با حرف هام اخمهاش رو کشید تو هم. - توقع داری تنهایی یه دختر رو بفرستم سراغ دوتا مرد تازه اونم دزد. کلافه پوفی کشیدم. - دامون تو منو نشناختی من میتونم از خودم دفاع کنم، تا همینجا هم زحمت کشیدی. این حرفم از ته دلم بود. لبخندی زدم بی حرف و بدون منتظر جوابی ماشین و باز کردم و سوارش شدم، امیدوارم زیاد دور نشده باشن. هر چقدر گاز میدادم خبری از اونا نبود، آخ دختره ای احمق توقع داری بعد از یه ساعت گپ زدن مچ اونا رو بگیری؟ تقریبا نزدیک بیست دقیقه بود که همینطوری پام رو روی گاز فشار میدادم و مستقیم حرکت میکردم تا اینکه سر کوچه بالاخره یه موتور دیدم، با شک به عکس تو گوشیم نگاه کردم دوباره یه نگاهی به اون موتور سر کوچه! خودش بود، عوضی! منم ماشینم و سرکوچه پارک کردم و داخل کوچه شدم. البته اینجا خرابه بود تا کوچه، محیط اطراف به مزاقم خوش نیومد و اخمام رفت تو هم با خوردن دستی به شونم برگشتم با دیدن یه مردی با ریشهایی که تقریبا زیر گلوش بود و با سر کچل و با دستی که جز خالکوبی چیز دیده نمیشد فهمیدم طرف مقابلم یه لات دوهزاری! مرد لاتی شونه هاشو رو جلو داد و نزدیک تر شد. کیفم رو دور دستش چرخوند و گفت. - دنبال کیفت اومدی موش کوچولو. نیشخندی زدم بدون توجه به محیط به شخص روبهروم که یه لات بود، با تموم توانم یه کشیده محکم در گوشش خوابوندم. زیر زیونش ترکی یه فروش ناسزا داد قبل از اینکه وارد عمل بشه. گفتم: - مردک تا حالا از یه زن کتک خوردی؟ با آرنج پاهام از وسط پاهاش زدم و قبل اینکه به خودش بیاد کیفم رو قاپیدم و دویدم، نفس نفس میزدم هرچقدرم که کلاس دفاع شخصی رفته باشم طرفم مرد بود. اما هنوز به ماشین نرسیده بودم که موهام از پشت اسیر شد. یعنی سرنوشتم به دست یه لات رقم خورده؟ یعنی به دست این مرد میمیرم؟ موهام و کشید و منو سمت خودش کشوند جیغ زدم، موهام جلوی چشمام رو گرفته بود و نمیتونستم چیزی ببینم دستم رو دراز کردم و شروع کردم به چنگ زدن، زنجیر گردنش رو پاره کردم. با شنیدن صدای پایی برگشتم چهره اش رو نمیتونستم ببینم چون موهام پخش صورتم شده بود اما از کفشاش تونستم تشخیص بدم که یک مرده -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #پارت۹۰ چشمها گم بسته بود و منتظر بودم سیلی از جنس حقت بود به صورتم برخورد کنه هر چقدر منتظر موندم که دستاش به صورتم فرود بیاد، خبری نشد. با فشار چشمهام رو باز کردم. با دیدن دستاش که هوا توسط دستی قفل شده بود تعجب کردم به صاحب دست نگاه کردم تا ببینم ناجی من کیه؟ با دیدن دامون ابروهام رو بالا دادم، جز اون کی میتونست باشه؟ چرا از محبتهای این مرد نسبت به خودم خوشم نمیاد؟ البته از درون چرا پنهان کنم؟ خوشحالم یکی به فکر منه اما طرف دیگه قلبم استرس زده میشه. مردی که چند دقیقه قبل باهاش بحث کردم و قصد داشت بهم سیلی بزنده دستاش را از دست دامون بیرون کشید و رو بهش گفت. - دامون، تو چرا دخالت میکنی؟ دامون آستین دستهاش رو درست کرد و با اخم وحشتناک ترسناکی کرد و دستاش رو به میز کوبید. - عرفان خجالت نمیکشی دست روی زن بلند میکنی؟ به حرمت دوستیمون مشتم رو روی صورتت خالی نمیکنم. من بی حرف فقط به دامون و پسری که الان متوجه شدم عرفان خیره شدم. عرفان پوزخندی به دامون زد. - شما دوتاتونم تو زدن مشت به میز مهارت دارین. این مردک داشت من رو میگفت که دستم رو کوبیدم به میز، عرفان به سر و صورتش اشاره کرد و گفت. - ببین این دختری که میگی چیکار کرد با من. داشت به خیسی لباسش اشاره میکرد، دامون انگار تازه چشمش به لباس خیس آبش افتاده چون با دیدن وضع دوستش پتکی خندید و با حالت خنده گفت - وای م...رد م...وش آب کش...یده شدی، اما بازم قرار نیست دس...تت رو روی خانوم محترم بل...ند کنی. با گفتن خانوم محترم با حالت لوندی به من نگاه کرد. - خب این دفعه محترمانه درخواست میکنم، دامون میشه به دوستت بگی دوربینش رو به من نشون بده؟ دامون چشمکی به عرفان زد و با سر به من اشاره کرد. - شنیدی که خانوم چی گفت؟ - آخه! - آخه ماخه نداریم. عرفان ناچار با دست به من و دامون اشاره کرد، تا دنبالش راه افتادیم در قهواهای رو باز کرد، وقتی وارد اتاق سدیم با سر اطراف رو نگاه کردم، با دیدن مانیتور بزرگ با دو خودم رو به اون رسوندم دامون هم پشت سر من راه افتاد، کنار عرفان نشستم به مانیتور اشاره کردم و گفتم. - میخوام فیلم ده دقیقه پیش رو ببینم. با شنیدن حرف من مانیتور رو دستکاری کرد تا اینکه عکس من نمایان شد که با خالی داغون و تنگی نفس بیرون زدم، با دیدن عکس خودم یاد چند دقیقه پیش و حرفهای کارن یادم افتاد پسرک کثافت، چطور تونست با تانیا این کار رو بکنه؟ با انزجار چشمهایم رو فشار دادم که صدای دامون من رو به خودم آورد. - خواستی فیلمهای دوربین رو ببینی، اما تو خودت نیستی! راست میگفت با دقت به پلاک موتور نگاه کردم، گوشیم رو از کیفم بیرون در آوردم و عکس انداختم. - دمت گرم پسر، بایت اینکه موش آب کشیده شدی عذر میخوام. بعد چشمکی به سمتش پرتاب کردم. با دیدن حرکت من دامون لبخندی زد. بی حرف اون اتاق رو ترک کردم خواستم از کافه بزنم بیرون که با تانیا روبه رو شدم -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #پارت۹۴ با دستهاش رد خراشی رو نوازش کرد، دستم رو بالا برد و به لبهاش نزدیک کرد، با فهمیدن هدف شومش با دستم که نزدیک لبهاش بود محکم به دهنش کوبیدم. - چطور جرات میکنی؟ از حدت نگذر. خنثی نگاهم کرد، خیلی بی تفاوت بود، هیچ احساسی رو نمیتونستم از نگاهش بخونم انگار سعی در پنهون کردن احساساتش داشت. - نمیدونستم همدردی و محبت به دوست اینقدر کار وحشتناکیه، اگه از حدم فراتر رفتم، عذر میخوام! با شنیدن کلمه عذر میخوام ابروهام بالا رفت، الان من چه نتیجهای بگیرم؟ لاشی بازی چند دقیقه پیشش یا رفتار مردنه و عذر خواهی کردنش رو. این مرد کدومش بود؟ لاشی بود یا مرد؟ فقط یه چیزی معلوم بود، اون هم این بود که این مرد قابل شناخت نبود و حسابی اخلاقش متفاوت بود. بی حس و جوری که انگار هیچی برام مهم نیست رد نگاهم رو عوض کردم، همیشه که نباید هر حرفی جواب داشته باشه! بدون اینکه حرفی بهش بزنم اون رو هنگ زده بیرون کافه ول کردم و خودم وارد کافه شدم نزدیک حسابدار کافه شدم، من به هیچ کس احتیاج ندارم، به هیچ کس! به مرد روبه رویم نگاه کردم و بدون هیچ حرفی وارد اصل مطلب شدم. - دوربین کافهتون؟ مرد در آنی رنگ عوض کرد و درست مثل لبو شد. - لازم نیست قرمز بشی، یه حرف زدم، دوربیناتون؟ از این همه گساخیم دیگ قرمزی پوستش به کبودی میزد، توقع نداشت باهاش اینطوری بی ادبانه صحبت کنم. حق داشت یکم از حدم فراتر رفتم و انگار حرصم رو سر مرد از هیچی بیخبر خالی کردم. - دخترک چشم سفید چطور به خودت اجازه میدی با من اینطور صحبت کنی. مردمک چشمام رو تو حدقه چرخوندم و برای عوض شدن حالم نفس عمیقی کشیدم. - میدونم یکم زیاده روی کردم، اما یه مرده کیفم و زد و هولم داد، میخوام پلاکش رو پیدا کنم، فقط همین. دو تا دستاش رو روی میز کوبید. - و حالا چطوری نتیجه گرفتی که من دوربین رو نشون میدم؟ الان دیگه چش بود؟ لحن حرفم رو که عوض کردم، نخیر با بعضیها همون بهترِ بد حرف بزنی! - نشون میدی چون من میگم، این کارت مشتری پرونیِ، در واقع اون موتوری به من آسیب زد و نشون ندی و حالا این رفتار بی ادبانه تون باعث میشه دیگه پام رو تو کافهتون نزارم. به محض شنیدن این حرف من قه قهش بلند شد. - فکر کردی برام مهمه که نیای کافه؟ تو یه دختری هستی که دوهزار نمیارزی با این حرفش حسابی ضایعم کرده بود و با کلمه دوهزار نمیارزی انگار اب جوش ریخت از رو سرم پایین. این مرد واقعا من رو نشناخته بود. به نزدیک ترین میز رفتم و آبی که روش بود رو برداشتم و به دو دختری که صاحب میز بودن چشمکی زدم و آب رو، روی مرد خالی کردم با ریختن آب روی اون مرد انگار اب روی من ریخت و از سوختگی من کم کرد. - هعی پسر موش آب کشیده شدی. حالا من بودم که دستم رو روی میز کوبیدم. - میدونی با کی اینجوری حرف زدی اصلا میدونی من کیم؟ مرد با شنیدن این حرفی که زدم و آبی که ریختم روش گوشاش سوت کشید اما من بعد این حرفی که زدم سکوت کردم، من کی بودم؟ پز کی رو بدم؟ بابای متجاوزم رو؟ من بدون بابام هیچ کس نبودم، هیچ ارزشی نداشتم، از خودم و اون حرفی که زدم حالم بهم خورد. دست مرد رو به رو بالا رفت تا به صورتم سیلی بزنه، هیچ کاری نمیتونستم بکنم ماتم برده بود، شاید برای این بود که این سیلی رو حق خودم میدونستم با نزدیک شدن دستاش به صورتم چشمام بسته شد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #پارت۹۳ نفس کشیدن برام سخت بود، حیف یه پسر بی ارزش که تانیا به خاطرش چشاش اشکی بشه. دوباره به نفرتی که به پسرها داشتم بیشتر شد و بیشتر عشق رو به خودم ممنوع کردم باحساس تنگی نفس دستام رو، روی گلوم گذاشتم، چشمام رو بستم و مثل ماهی که از آب خارج شده دهنم رو باز و بسته میکردم اما دریغ از یک جریان نفس با کمک دیوار قدم زنان خودم رو به بیرون کافه رسوندن تا شاید هوام عوض بشه بتونم نفس بکشم، چند قدم از کافه دور تر شده بودم که یه موتوری نزدیکم شد و محکم هولم داد و کیف رو از دستم کشید، به خاطر کارش وام پیچ خورد و محکم افتادم با درد چشمام و بستم دستم رو از این زمین برداشتم ، دستم سوز عجیبی داشت خرده سنگ هایی که رفته بود تو دستم رو درآوردم و به رد خراشی نگاه کردم ازش خون می اومد بزور پام رو که زیرم مونده بود درآوردم قطره اشکی از چشمام بارید عوضیها کیف میخوان بدزدن چرا آدم و هول میدن؟ چرا اینقدر مردم عوضین میون گربهها لبخندی زدم مثل دیوانه، تو این مدت من دیونه شدم بودم خدا از باعث و بانیش نگذره! خندم و لبخند ملیحم برای این بود، دنبال آنای لوس میگشتم، دختر بابایی، یه دختر نق نق و که با یه خراش گریه و زاری میکرد اما الان چرا اون دختر لوس نیستم؟ چرا دیگه باافتادنم با گریه دنبال بابام نمیکشتم که نوازشم کنه و از زخمم ببوسه؟ من الان دختری شدم که دیگر بابایی نیستم، لوس و سرتق هم نیستم من الان افتادم زمین ولی دیگه گریه و زاری نکردم خودم خودم بلند کردم، خدا ازتون نگذره که من رو از یه دختر شاد به یه دختر منزوی و تنها تبدیل کردین، خدا لعننتون کنه! اما یه رازی تو درونم هست اونم اینه که آنا خیلی دلتنگ روزهای قبلیشه اما همه فکر میکنن که مغروره پس این یه رازه که فقط من و خدام میدونم. با سنگینی نگاهی سرم رو بلند کردم با دو خودش رو بهم رسوند و دستش رو به سمتم دراز کرد، با دیدن این کارش یاد سکانسی از زندگیم افتادم. - آیی بابایی من افتادم. به دختر مو طلایی که داشت فرار میکرد نگاه کردم و بهش اشاره کردم. - اون دختره تک دخترت رو هول داد. بابا با مهربونی دستام رو گرفت و بلندم کرد. با قطره اشک دست از فکر کردن برداشتم، تو زندگی من هرکس دستش رو سمت من دراز کرد بهم ضربه زد، با کمک دستام از زمین بلند شدم، دامون با دیدن این حرکت من اخماش رو تو هم کشید و و دستش رو که به سمت من دراز شده بود برگردوند. - هعی دخترک باز چه دسته گلی به آب دادی. نیم نگاهی بهش انداختم دستام رو بهم کوبیدم و کرد و خاکش رو تکوندم و کل قضیه رو بهش گفتم، اخماش تشدید شد و فحشی زیر لب داد، دستام رو جلوش تکون دادم. - هعی بلندتر حرفت رو بزن. - هیچی گفتم چقدر یه مرد میتونه بی غیرت باشه تن دزدی به یه زن هم رحم نکنه. بعد زدن این حرف دستای من رو گرفت و شروع به نوازش دستم کرد و من فقط متن کارش شده بودم -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #پارت۹۲ تو همین حال و هوا بودم که یادم افتاد تانیا خیلی ناراحته، خاک تو سرم! با سلین حرف زدم و به کل تانیا رو فراموش کردم، سرم رو چرخوندم اما با ندیدن تانیا رنگ از رخم پرید، این دختر کجا غیبش زد؟ بی خبر از میز بلند شدم، از کافه زدم بیرون و سرم و به اطراف چرخوندم تا شاید نشانهای از تانیا پیدا کنم. اما دریغ از یه نشونه، اصلا انگار تانیا ناپدید شده بود، دلهرهی بدی تو وجودم نقش بست. اون الان تو کافه بود الان داشت با من حرف میزد یهو کجا غیبش زد؟ با دستای که از ترس و لرز میلرزید شماره تانیا رو لمس کردم. یه بوق، دو بوق... که ناگهان صدای تانیا از پشت گوشی شنیده شد. - آلو آنا! با شنیدن صدای تانیا نفسی از آسودگی کشیدم. - دختر معلومه کجا غیبت زد؟ از نگرانی مردم، نمیگی نگران میشن؟ عرق ناشی از استرسی که روی پیشونیم جاری شده بود رو پاک کردم. - آنا چرا باید نگران بشی؟ نمیدونستم هرجا میرم باید خبر بدم ببخشید، دستشوییم آنا، دستشویی! دستی به صورتم کشیدم و نفسی از روی آسودگی به بیرون فوت کردم، خیالم راحت شد، بیخودی نگران شده بودم. اما حالش بد بود بهتره برم یه سر بهش بزنم، ای خدا من که اصلا نمیدونم دستشویی کجاست، کلافه آروم آروم به سمت مردی که وایساده بود و کار حساب کتاب رو ردیف میکرد رفتم، وقتی به اون مرد رسیدم پشت میز و مرد اتاقی وجود داشت که نیم باز بود از روی کنجکاوی نگاهی به اون اتاق انداختم کاوه رو دیدم احتمالا شیفت کاریش تموم میشد با دست زدم تو سرم مگه پرستاره که شیفتی کار کنه چه ربطی داره مگه فقط پرستار شیفتی به خودم و این کارم که با خودم درگیر بودم و یه حرف و میزدم بعد با خودم دعوا میکردم لعنت فرستادم، آنا تو به کی رفتی اینقدر اسکول دراومدی؟ با شنیدن صدای کاوه که داشت با گوشی حرف میزد از کلنجار باخودم دست برداشتم. - بسه، بسه میگم خودم اوکیش میکنم، میدونم. با بی خیالی موهام رو خاروندم و به خودم تشر زدم آنا اسکول بودنت به هرکی رفته فضولی هم ازش به ارث بردی گوشام رو تیز تر کردم تا ببینم کاوه به شخص پشت تلفن چی میگه - صدات رو برام بالا نبر، گفتی پول احتیاج داریم منم با یه دختر پولدار قرار میزارم و ازش پول میدزدم، تو شیوهی پول درآوردن و بیخیال شو، مهم پول که میخوای بهت میدم. با شنیدن این حرف ازش سرم صوت کشید، اضطراب شدیدی وجودم رو گرفت، پسرک عوضی به خاطر پول با تانیا قرار میزاره، خدایا چیکار کنم، من راضی نیستم تانیا یه قطره اشک از چشماش به باره چطوری بهش بگم. قطره اشکی از چشمام به پایین ریخت، ما سه تا که خیلی خوش بودیم چه بلایی سرمون اومد که اینقدر بدبخت شدیم. خدایا چه بلایی سرمون اومد حالم خیلی بعد بود من تو این دنیا چه کسی رو دارم، به کی تکیه کنم؟به بابام تکیه کنم؟ به بالای پاکی و مهربونی که دارم. مامانم مرده بود من بعد مامانم به تانیا و سلین تکیه کردم اگه تانیا فرو بپاشه چی؟ از استرسی که وجودم و بلعیده بود تیک عصبیم فعال شد و شروع کردم با ناخنام به دستم چنگ زدن دستم حسابی زخمی شده بود اما مگه این مهم بود -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
منکوب #پارت۹۱ اما با دیدن سلین اخمام رفت توهم، روبه روی من نشست و باحالت ناراحتی، گفت: - من واقعا معذرت میخوام آنا، خیلی ناراحت بودم، دیواری کوتاه تر از تو پیدا نکردم، قلبم درد میکرد، خب عشق چهار سالم بستری بود، معذرت میخوام که حرصم و سر تو خالی کردم، آخه تو مثل خواهرمی اخلاق من و که میدونی! خجالتیم، منزویم، فقط سر کسایی میتونم داد بزنم که باهاشون راحتم. با زدن این حرف سرش و انداخت پایین با دست از چونه اش گرفتم و سرش و بالا بردم، عمیق به چشمای پراز حرفش خیره شدم، تا ببینم این معذرت خواهی از ته دل اما با چکیدن قطره اشکی از چشمای سلین ناراحت شدم، دوست نداشتم خواهرم به خاطر من ناراحت باشه و اشک بریزه لبخندی زدم و اشکاش رو پاک کردم. - سلینم هرچیم شد هر خطایی ام کردی سرتو خم نکن، تو باید قوی باشی و اینکه جواب معذرت خواهیت اومم بخشیدمت! « اگر آنا میدانست روزی این نصیحت شامل او میشود هیچ وقت به او گوش زد نمیکرد که سرت راخم نکن و سلین گستاخانه از نصیحت اون درس بیاموزد و در جبران خطایش گستاخانه به چشمان آنا خیره شود و سرش را در مقابل بدیهایش بالا بگیرد این سخن روزگار تلخ آنا بود» در میون اشکهای چشماش، صدای خندش بلند شد خنده لبهاش با گریه چشمهاش متضاد عمیقی ایجاد کرده بود؛ تا اینکه اشکهاش ناپدید شد و فقط رد خندش باقی موند. - خیلی بیشوری قشنگ میگه بخشدمت، توروخدا نبخش، خجالت بکش دوسال ازت بزرگ ترم دارم معذرت خواهی میکنم. با زدن این حرف اخمام رفت تو هم، چه ربطی داشت مگه فقط کوچیکترها معذرت خواهی میکنن؟ اون اشتباه کرد و تاوانش معذرت خواستن بود، - سلین یدونه معذرت خواهی کردی از دیوار راست بالا نرفتی که، بعدشم معذرت خواهی به کوچک و بزرگ ربطی نداره، اشتباه کردی و الآنم از من معذرت خواهی کردی. پشت چشمی براش نازک کردم و ادامه دادم. - راستی میدونی هر کس بود نمیبخشیدت؟ تو من رو جلوی یه پسری که دو روز میشناسمش خورد کردی، متوجه ای. با شنیدن این حرفم از خجالت سرخ شد و گونه های مثل سیب قابل خوردن بود. - خب دیگه بخشیدمت نمیخواد قرمز بشی. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #پارت۹۰ بیخیال بهتره که ذهنم و درگیر چیز های بیخود نکنم، به اندازه کافی فکر و خیال کردم. دستامون و از دست هم بیرون آوردیم و حالا دست من روی شونه اون و دست اون کمر منو گرفته بود سرم و بالا آوردم و به چشم های به رنگ چمنش خیره شدم چشمای سبزش بدجوری منو غرق خودش میکرد علتش رو نمیدونم. ریتم آهنگ تند شد و همون لحظه دامون منو بغل کرد و چرخوند از ترس سفت تر از قبل بغلش کردم به از ترس اینکه نیافتم خودم و بهش چسبوندم حالا چشامون دقیقا مقابل هم قرار داشت و پیشونیمون بهم چسبیده بود. چشمهای من و دامون درست مثل قسمت مخالف آهن ربا بودیم من قسمت قرمز و دامون قسمت آبی رنگ آهن ربا بود چون چشامون جذب هم شده بود و جدا نمیشد. من غرق چشمای سبز اون و اون جذب چشمای بادامی سیاه من شده بود. وقتی آهنگ به ریتم ملایمش برگشت دامونم از چرخوندن من دست کشید و همچنان به رقصمون ادامه دادیم. بعد تموم شدن آهنگ من و دامون دست تو دست پست رقص و ترک کردیم و به سمت میز رفتیم. وقتی به نیز رسیدم تانیا رو دیدم که سرش و گذاشته رو میز. اسمش و صدا زدم که کسل سرش و بالا آورد. - او...م آنا چی...شده! نشستم پیشش دستی رو موهاش کشیدم. - تانیا تو چت شده چرا اینقدر مایوسی. تانیا دستم و پس زد سرش و مخالف سمت من چرخوند. - تانیا شاد، تانیا خوشحاله، همیشه میخنده، اما یادت باشه آنا تاینا هم آدمه! با شنیدن این حرفش ناراحت شدم، پس این دختر شاد و شیطون کوله باری غم نهفته داشت و ظاهرش شاد و سرخوش بود. - تانیا متاسفم حق باتوعه نمیخواستم ناراحتت کنم. تانیا دوباره با شنیدن این حرفم سرش و به سمتم چرخوند و دستش و دراز کرد و با انگشت اشارش به پسری که مشغول گارسونی بود و یه ساعت پیش من متوجه شدم که دوست پسر تانیاست، اشاره کرد. - میدونی کی عامل ناراحتی تانیاست، این پسر که دیوانه وار عاشقشم، چرا باید عشق من بااین ممنوع باشه؟ با شنیدن این حرف کلافه شدم مگه چه اشکالی داره که تک دختر آدم پولدار که سرگرمیش بازی با پولِ عاشق یه گارسون ساده بشه؟ این چه مشکلی داره. این پسر شاید گارسون باشه اما ممکنه از خیلی مردهای پولدار مرد تر باشه درست مثل بابام پولداره اما نمیشه بهش صفت مرد داد، یا بهادر که به راحتی آدم کشت و قاچاق دختر براش آب خوردن. این پسر گارسون که چند دقیقه پیش فهمیدم اسمش کارن درآمدش با گارسونیش خیلی بهتر از کار هزار تا مرد دیگست. تو این فکر ها بودم که با خوردن دستی به شونم برگشتم اما دیدن -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #آنا #پارت۸۹ به قدری لباش نزدیک گوشم بود وقتی حرف میزد و لباش باز و بسته میشد به گوشم میخورد انگار داره گوشم رو میبوسه. به خاطر آرومی صداش نفسش به گوشم میخورد باعث می شد مور مور بشم، نفساش سرد بود و باعث خنکی گوشم شد، نمیدونم چطور تونستم حرفش رو گوش کنم، آنا داری به چی فکر میکنی به خودت بیا دخترت اگه با یه نفس از خود بی خود شی کی جمعت کنه؟ بهتره از فکر کارش بیام بیرون. بیخیال اینا! خواستم برگردم و جوابش رو بدم چون اون تو همون حالت مونده بود و قدش رو هم قد من کرده بود و منم چون چرخیدم باعث شد لب و چشاموم مماس و مقابل هم قرار بگیره بی اختیار اول به لبای مماس به همه مون مون نگاه گردم اگه دست خودم بود هیچ وقت به لباش نگاه نمیکردم سریع عزمم و جزم کردم به چشم هاش خیره شدم، وقتی به چشماش نکاه کردم بیشتر از قبل غرق چشمای سبزش شدم، نمیتونستم نگاه از چشماش بردارم چشمای شفافش انگار سگ داشت و نمیزاشت نگاهم و ازش بگیرم اما حرفی تو سرم اکو شد « زنجیر ممنوعت رو پاره نکن، تو نباید عاشق بشی» این حرف اکو شده تو مغزم مصادف شد با پلک زدن دامون. خدایا همهی اینا نشونه دوری کردن منه؟ سریع نگاه ازش گرفتم و سرم و چرخوندم و برای پیچوندن کارام و گناه کار نشون دادن دامون گفتم: - یه ساعته تو پاهات خم شدی تا هم قد من بشی، پاهات درد نگرفت؟ زود بیا بریم برقصیم تا رقص و از دست نداده. با گفتن اینکه رقص و از دست ندیم فشار دستم ر و که دست دامون رو گرفته بود، بیشتر کردم. با این حرفی که زدم تیکه رو خوب گرفت سریع پاهاش و صاف کرد و هل شد از سرفهی مصنوعی که کرد این رو فهمیدم برای جمع کردن خجالتش کراواتش و سفت کرد مثل تموم مردها! دوباره باهم هم قدم شدیم و به پست رقص رسیدیم، آهنگ شروع شد. من بایه دست شونه دامون رو گرفتم و با دست دیگه دستش رو و دامونم با یه دست ز کمرم گرفت و دست دیگش دستامو قفل کرده بود آروم برای خودمون میرقصیدم من تو جایگاه رقص بودم اما ذهنم پرواز میکرد چون فکر و ذهنم درگیر یه حرفش بود که به من زد چرا کلمه دوست آزارش میده چرا همچین حرفی زد؟ -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #پارت۸۸ آنا بعد از این که این حرف و زدم بدون توجه به بقیه به سمت میز رفتم تا روی صندلی بشینم چیه توقع داشتن دورهمی کنسل کنم؟ چرا؟ من بعد دوماه خودم از قفس طلایی بیرون آوردم من بعد چند وقت تونستم جسم تو کما رفتم و زنده کنم و اومدم کافه پیش دوتا دوست چون فکر میکردم جسمم و با تلاش زنده میکنم، تا حداقل مزاری بشه برای روح مردم. تا جسمم قبری بشه تا روحم رو حمل کنه تا وقتی که دستی سمتم دراز بشه و من رو از این منجلاب نجات بده، تا روح کشته شدم رو زنده کنه و برای روح زخمیم مرهم بشه من فکر میکردم سلین و تانیان که قراره گل های خشکیده روحم و دوباره سرسبز کنن. من خود خواه نیستم فقط میخوام معالجه بشم فقط میخوام عذابی که بهادر بهم داد و با یه خاطره خوش پر کنم. من فقط یه دستی میخواستم که سمتم دراز بشه و من رو از گودال نجات بده. با دراز شدن دستی روبه روم از فکر بیرون اومدم با تعجب به صاحب دست خیره شدم. دست متعلق به دامون بود نکنه دوباره تخیلاتم رو به زبون اوردم، نکنه این حرف های رو که با خودم داشتم میزدم و بلند بازگوش کردم چون من تو فکر خودم دستی میخواستم که من و نجات بده و سمتم دراز بشه اون وقت همون لحظه دست های دامون به سمت دراز شد، چطور ممکنه؟! به خاطر اینکه خیلی تعجب کرده بودم زبونم بند اومده بود که حرفی بزنم، به قدری تعجب کرده بودم که چشمام هم اندازه و هم شکل کاسه گرد شده بود از قیافم حدس زد که از تعجب زبونم بند اومده پس خودش پیش قدم شد. - چرا اینقدر تعجب کردین خانم؟ تاحالا بهتون پیشنهاد رقص داده نشده؟ این حرفش کفرم و درآورد اتفاقا تو ایران همه برای رقص با من لهله میزدن مردک پفیوز اما خب مثل همیشه این حرفی بود که تو دلم زدم یاد ادامه حرفش افتادم من و به رقص دعوت کرد، به اطراف نگاه کردم اما این جا که کافه بود مگه تو کافه هم میرقصن؟ تو دلم لعنتی به ندید بدیدی خودم زدم، بیخیال لابد تو کافه اینجا میرقصن که پیشنهاد داد دیگ، لبخند زدم همانطور که اون اول کفریم کرد بهتره منم اول کفریش کنم. - چرا رسمی حرف میزنی، یکم قبل که بهت گفتم، چون بغلم کردی فکر میکنم که دوست نزدیکی شدیم و برای پیشنهاد رقصم اوم، چون دوست خوبم شدی همراهیت میکنم! دوست خوب رو با غلظت گفتم که اخماش رفت تو هم اما به ناچار اخماش رو باز کرد، چرا جوری اخماش رو باز کرد که انگار مجبوره، اوف بیخیال آنا ببین به چی فکر میکنی. بعد زدن حرفم دستام و تو دستش گذاشتم و از جام پاشدم با هم همقدم شدیم تا پست رقص به خاطر اختلاف قدی که داشتیم خم شد و زیر گوشم آروم لب زد. - به خاطر یه بغل خجالتم دادی آنا خانم و با کلمه دوست آزارم! -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
منکوب #part87 معلوم بود از اینکه بغلش کردم هنگ کرده چون من بغلش کرده بودم اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد. من فقط دستام و از کمرش آویزون کرده بودم اون دستاش و درم حلقه نکرده بود. خیلی معذب بودم، اسم این آغوش، آغوش بازی کثیف بود، کثیفی پر از لک، لکی که سیاه کرده بود قلب من رو، لکی که قرار بود نابود کنه دختری رو که الان تو آغوش من بود. درحالی که دستمو پشتش مشت کرده بودم فشار دادم و زیر گوشش لب زدم. - من به جای سلین و از طرف خودم از تو معذرت میخوام، سلین نتونست از تو معذرت خواهی کنه چون حالش واقعا بده خب عشق چهار سالش مریضه و اما منم از تو معذرت خواهی میکنم که حرف و اشتباهی زدم و به جای عشقش که مریضه گفتم دوستش. از بغلم بیرون اومد لبخندی زد، این لبخندش مثل مشتی بود که به من خورد. - خب آقای دامون بخشیدمت! درحالی که جسم اینجا آمل روحم درحال جنبش فرار بود ضربه ای که به دستم خورد منو به خودم آورد. صدای آنا بلند شد: - من اگه از کسی که باهاش صمیمیم ناراحت بشم و از من معذرت خواهی کنه، میبخشمش و اینجوری با زدن به ارنجش بروز میدم که بخشیدمش، اگه درد کرد ببخش. سپس لبخندی کخ زده بود و غلیظ تر کرد و ادامه داد: - اخه تو که منو بغل کردی، فکر کردم صمیمی شدیم. منظور این حرفشو خوب فهمیدم، این تیکهای بود که از اینکه بغلش کردم به من انداخت، لبخندی مصنوعی زدم. تانیا درحالی که کنار ما بود بار آرنج به شکم آنا زد فکر کنم اونم منظور از این حرف آنا رو فهمید. درحالی که لبخند مصنوعی زده بودم گفتم: - البته، ایشالا که صمیمی بشیم