-
تعداد ارسال ها
143 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
826 بازدید کننده نمایه
دستاورد های پری بانو
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن پری بانو کرد
-
پری بانو شروع به دنبال کردن هانیه پروین کرد
-
پری بانو شروع به دنبال کردن ستاره درخشان نیا کرد
-
درخواست طراحی جلد رمان حریرشکستہ| م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا
پری بانو پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اها قشنگم اوکیه فقط گلم @Nawrgoon این فرم رو جهت بهتر شدن کاور پر کن🦋 اسم رمان: اسم نویسنده: ژانرهاش: نکات کلیدی رمان مثل گردنبند گل و...: -
درخواست طراحی جلد رمان حریرشکستہ| م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا
پری بانو پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام خوشگل خانوم من گرافیستتون هستم و در اسرع وقت کاور رو خدمتتون ارسال میکنم- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن #پارت_شصت و سوم همه جمع در سکوت فرو رفت. انگار از حرف سایه همه شوکه شده بودند. نگاهش را به کامران دوخت که کامران گفت: سایه، تو.. تو چی گفتی؟ آب دهانش را قورت داد و گفت: کامران تو باید عمل کنی. *** °سایه° با صدای خشدارش گفت: ولی سایه من نمیخوام عمل کنم. به در که همین چند دقیقه پیش همه ازش بیرون رفتند، نگاه گذرایی انداختم و گفتم: کامران من تصمیم رو گرفتم، تو باید عمل کنی. - اون وقت چرا؟ - چون بحثه سلامتیته که چندیدن خانواده رو درگیر خودش کرده. با اخم گفت: سایه من نمیخوام که زودتر بمیرم. حرصی گفتم: منم مطمئنم که تو نمیخوای باز باهم دعوا کنیم. با همون اخم تو همش گفت: و تو هم نمیخوای برگه مرگ من رو امضا کنی.. وسط حرفش پریدم و گفتم: و تو هم میدونی که دونفر همین الان بهت تکیه کردند. متعجب و شوکه از حرفم گفت: چی؟ به مشکی چشماش خیره شدم و آروم، ولی دردناک گفتم: کامران، به نظرت من باید اینارو به تو بگم؟ من و پسرمون الان چشممون به توئه. دستش رو روی دستم که روی میله تخت بود گذاشت و گفت: سایه من نمیخوام تو ناراحت باشی. سرم رو بالا آوردم و با صدای لرزونی گفتم: ولی کامران ناراحتم کردی! چند لحظه ساکت فقط نگاهم کرد. خب حق داشتم که ناراحت بشم، الان کامران نمیتونست این حرفهارو بزنه، یعنی حق نداشت این حرفهارو بزنه وقتی زندگی دو نفر وصله به حال و هواشه، وصله به زندگیشه! - ببخشید سایه! چیزی نگفتم، یعنی نمیخواستم که چیزی بگم. - مامان کوچولو! آروم سرم رو بالا آوردم که چشماش رو روی هم گذاشت و باز کرد، گفت: ببخشید مامان کوچولو. آب بینیم رو بالا کشیدم و لبزدم: میدونی چند وقته نازم رو نکشیدی؟ تقریبا یکی دو ماه میشهها. با چشمای ریز شده شیطون گفت: یعنی الان میخوای نازت رو بکشم؟ بغض کرده لبزدم: آره کامران، میخوام باز لوس شم، میخوام باز نازم رو بکشی.. دقیقا مقصدم همین بود. حرفهای نامکتوب و دلبرانه، آغوش گرم و بیمنت، بوسههای داغ؛ ولی زیبا. همه میگند خانمها نباید کم بیارند، نباید چرخ و فلک زمونه بشکندشون و نباید لطافت خودشون رو از دست بدند. ولی وایستید! کسی اومده از دل خانمها بنویسه؟ کسی اومده بگه اگه یه خانم، تا مرز فروپاشی بره چیکار کنه؟ کاشکی راهی باشه، راهی برای نجات از مرداب! _____ آروم در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم. حالا همه میدونستند که تصمیمم چیه. مستقیم سمت اتاق دکتر کامران رفتم. در رو زدم و با گفتن بفرمایید داخل رفتم. سلام کوتاهی دادم که خواست بشینم. روی صندلیهای کرمی رنگ روبهروی میز نشستم. برگههای تو دستش رو روی میز انداخت و با قفل کردن دستاش بههم لبزد: شما باید همسر آقای سلطانی باشید، درست میگم؟ سری تکون دادم که ادامه داد: چجوری میتونم بهتون کمک کنم؟ شال روی سرم رو جلوتر کشیدم و لبزدم: گفتند که اگه شوهرم بخواد عمل کنه باید من رضایت بدم، اومدم همین کار رو انجام بدم. یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: میخواید شوهرتون عمل کنه؟ - بله. - لابد میدونید که خطر این عم.. وسط حرفش پریدم و با اعتمادبهنفس گفتم: ببخشید وسط حرفتون میپرم، شما دکتر کامران هستید؟ به صندلیش تکیه داد و با بغل کردن دستاش لبزد: بله من دکتر ایشون هستم. منم دستام رو تو هم قفل کردم و ادامه دادم: من اول به ...
-
درخواست طراحی جلد رمان حریرشکستہ| م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا
پری بانو پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اوکیه قشنگم -
گالری رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
عروسی سایه و کامران- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن #پارت_شصت و دوم با قدمهای سریع سمت اتاق ICU رفتم. با دیدن کیوان جلوش ایستادم و گفتم: چه اتفاقی افتاده؟ کامران چش شده؟ دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: نمیدونم امیر، وقت استراحتش بود، تو راهرو نشسته بودیم یهو دکتر اومد گفت حالش بد شده و ضربان قلبش کند میزنه. چشمام رو روی هم فشردم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. نباید اینجوری میشد، نباید! نمیدونم چقدر گذشت. چقدر طول و عرض راهرو رو متر کردم؛ ولی وقتی به خودم اومدم دکتر از تو اتاق بیرون اومده بود. آب دهنم رو قورت دادم و سریع با کیوان سمتش رفتم. زودتر فکم رو جنبوندم و گفتم: چطوره دکتر، حالش خوبه؟ دستاش رو تو جیبش برد و لب زد: الان بهتره، میتونید بردید ببینیدش. سری تکون دادم و زودتر از کیوان سمت اتاق کامران رفتم. با دیدنش که چشماش نیمه باز بود سریع کنارش رفتم و با نگرانی لبزدم: کامران خوبی؟ آروم سری تکون دادم که کیوان داخل اومد. نگاهم رو دوباره به کامران دوختم که ماسک اکسیژنش رو پایین آورد و به سختی گفت: امیر... سایه.. کجا... کجاست. با اطمینان سرم رو به چپوراست تکون دادم و گفتم: سایه خونهست. اون از چیزی خبر نداره.. یهو کیوان پرید وسط حرفم و گفت: میدونه. هردو سرمون رو به طرفش چرخوندیم که آب دهنش رو قورت داد و گفت: من بهش خبر دادم. احتمالا تا چند دقیقه دیگه میرسه. دستی به صورتم کشیدم و با نگاه گذرایی به کامرانی که مات مونده بود گفتم: کیوان چرا اینکارو کردی؟ همون موقع یهو در باز شد. حتما خود سایه بود ولی وقتی صداش رو شنیدم فهمیدم که در اشتباهم. - آقایون یکیتون باید بره داروهای بیمار رو تهیه کنم. نگاه گذرایی به کیوان و کامران انداختم و آروم گفتم: من میرم. بعد سمت پزشک رفتم و با گرفتن نسخه از اتاق زدم بیرون. داشتم همینطوری میرفتم که با دیدن سایه و یسری سر جام ایستادم. همونطور که تصور کرده بودم چشمای سایه باز پر اشک بود و یه تلنگر کوچیک لازم بود تا گوله گوله اشکاش روی گونش جاری بشه. جلوش ایستادم که زودتر از من گفت: کامران.. انگاری بغض تو گلوش نمیگذاشت تا حرفش کامل بشه. دستام رو داخل جیبم بردم و با لبخند کمرنگی گفتم: حالش از من و تو هم بهتره. میتونی بری ببینیش. سری تکون داد و سریع از کنارم گذشت. نفسعمیقی کشیدم و رو به یسری گفتم: تو چرا اومدی یسری؟ شونهای بالا انداخت و گفت: مامانهاله یکم سرش درد میکرد، بعد من با سایه اومدم. حالا امیر واقعا حال آقا کامران خوبه؟ °شخص سوم° از تصمیمی که گرفته بود مطمئن نبود، ولی در این شرایط میدانست که درست است. قلبش محکم به سینهاش میکوبید و آرامش را از او دریغ میکرد. نگاهی به همه انداخت و چشمانش روی او قفل شد. میخندید و خوشحال بود. لبخندی میزد یعنی حالش خوب است. وقتی که او هم نگاهش را چرخاند و حالا بود که نگاهها روی هم قفل شده بودند. آری نگاهش روی کهکشانهای او قفل شده بود و مشکی وسطش، شبیه یک سیاهچاله هر آدمی را مجذوب خودش میکرد. چشمانش را چرخاند تا بیشتر از این دیوانه نشود. فکر کردن به چشمهایش سخت بود، شاید سختترین کار عالم. سرش را بالا آورد و رو به همه لبهای خشکش را تکان داد. - من تصمیمم رو گرفتم، کامران باید عمل کنه!
-
یک روح در دو تن #پارت_شصت و یکم *** °امیر° با گرفتن ظرف سالاد از آشپزخونه زدم بیرون و روی صندلی، کنار یُسری پشت میز غذاخوری نشستم. نیمنگاهی به سایه که همونجوری تو فکر بود و با غذاش ور میرفت انداختم. دو روز از بستری شدن کامران میگذشت و امشب شب سوم بود. شب دوم هم باز من و کیوان و سایه موندیم ولی با اصرار بقیه سایه مجبور شد خونه برگرده. امشب هم بابارضا و آقا دیاکو پیش کامران بودند. این روزها اوضاع هیچکس، اللخصوص سایه خوب نبود. فکر کنم بیشتر از اینکه نگران کامران باشیم باید نگران سایه باشیم. ولی منم مثل اون، اگه ناراحتیم بیشتر از سایه نباشه کمتر هم نیست! بالاخره کامران جای برادرم رو داره. با صدای مامانهاله که خطاب به سایه گفت به خودم اومدم. - دخترم چرا اینقدر با شامت بازی میکنی؟ نگاهم رو به سایه دوختم. اصلا رنگ به صورت نداشت، شبیه گچ دیوار سفید سفید شده بود. بیجون، صندلی رو عقب کشید و بلند شد. - مامان من اشتها ندارم، دستت درد نکنه. میرم یکم استراحت کنم. بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه با شببخیری از پلهها بالا رفت. پوف کلافهای کشیدم و باز هم غذاها دست نخورده موند. مامان که معلوم بود چیزی از گلوش پایین نمیره، من و یسری هم دیگه میلی نداشتیم. با کمکش ظرفهای شام رو جمع کردم. وارد آشپزخونه شدم با گرفتن دستشکش از دست مامانهاله گفتم: مامان من ظرفهارو میشورم تو برو پیش سایه آرومش کن. لبخند مهربون همیشگیش رو زد و با دادن دستکشها از آشپزخونه بیرون رفت. یسری رو هم راضی کردم تا بره استراحت کنه. این روزها اینقدر سرم شلوغ بود که حتی نمیتونستم با یسری وقت بگذرونم، امیدوارم درکم کنه! بعد شستن ظرفها ناجور خوابم میبرد؛ ولی باید به بابارضا پیام میدادم و میپرسیم که اونجا چه خبر هست. کل سالن و آشپزخونه رو گشتم ولی گوشیم رو پیدا نکردم. با فکر اینکه شاید تو اتاق باشه از پلهها بالا رفتم و بعد تقتق در، وارد اتاق شدم. نگاه گذرایی به یسری که پای میز کارش بود انداختم و با دیدن گوشیم که روی عسلی کنار تخت بود سریع سمتش رفتم. رو تخت نشستم و همینطور که پیام میدادم صدای یسری به گوشم رسید. - امیر. نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: جانم. - امیر من... من برای خواهرت، سایه خیلی نگرانم! اونطوری که فهمیدم سایه خیلی احساسی هست. با وضعیتی که داره و اون حال که برای کامران پیش اومده... امیر براش سخته. منم یه خانمم، میتونم درکش کنم! خب اگه همچین اتفاقی برای تو بیفته من... گوشی رو کنارم گذاشتم و با لبخند ریزی گفتم: الهی من قربون قلب مهربونت بشم، قرار نیست هیچ اتفاقی برای من بیفته! ولی یُسری منم خیلی نگرانم. با اینکه برادرشم ولی هیچ کمکی از دستم بر نمیاد تا براش انجام بدم. موهای طلاییش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: بسپرش به خود خدا، خودش میدونه چیکار کنه. حالا هم بگیر بخواب. دراز کشیدم و گفتم: چشم، تو نمیخوای بخوابی؟ این چند روزه خیلی سرت تو این برگههاست ها. چشماش رو روهم گذاشت و گفت: منم کارم تموم بشه میخوابم. باشهای لبزدم و با شببخیری پتو رو روم کشیم. خدا خودش عاقبت ما رو بخیر کنه. *** با نگرانی لبزدم: الو، الو کیوان صدات نمیاد دوباره بگو! برای کامران چه اتفاقی افتاده؟ دوباره صدای خشدارش از بلندگو گوشی پخش شد: ام... امیر... کامرا... باز حال... سری... بی... بیا... بیما... ستان. - الو کیوان، کیوان. گوشی رو با عصبانیت روی داشبرد پرت کردم و راه رفته رو برگشتم.
-
یک روح در دو تن #پارت_شصتم گفتم: ببینید سایه خانم من فقط بخاطر کامران چیزی نمیگم؛ ولی این دلیل نمیشه هر کاری دلتون خواست بکنید. لابد دلیلی داره که نمیخوام شما بدونید، حالا هعی اصرار دارید که بدونید. هر چیزی باشه و لازم بدونم بهتون میگم. درضمن، این لحن حرف زدنتون هم اصلا قشنگ نیست. اول همونطوری خیره نگاهم کرد، بدون هیچ واکنشی. اصلا انگار نه انگار که بهش کفتم به تو ربطی نداره. سوالی گفت: واقعا؟ یه تای ابروم رو بالا دادم که گفت: خیلی تاثیرگذار بود! بعد نگاهش رو ازم گرفت و سریع از کنارم رد شد. شوکه همونجوری ایستادم، هنوز نگاهم به جای خالیش دوخته شده بود. اصلا فکرش رو نمیکردم سایه دیگه تا این حد پرو باشه، البته تو این چهار سال ازش کم ندیده بودم! دستی به صورتم کشیدم و رو به کیوان که کنارم ایستاده بود کلافه گفتم: این همیشه اینجوریه؟ خندش رو خورد و لب زد: سایه بیش از چیزی که فکر کنی کامران رو دوست داره، واقعا بهش حسودیم میشه! به سایه اشاره کردم و گفتم: بله کاملا معلومه. بعد تو دلم ادامش رو گفتم: همه خواهر دارند ما هم خواهر داریم... °سایه° - الله اکبر، الله اکبر. بعد تموم شدن نمازم تسبیح رو از روی جانماز برداشتم و به دیوار کنارم تکیه دادم. با یادآوری حرفهای دکتر بغض بدی به گلوم چنگ زده. تنها راه اینکه کامران بتونه زنده بمونه عمل کردنشه، اونم باید من رضایت بدم. گیج شده بودم، نمیدونستم باید چیکار کنم یا چه تصمیم منطقیای بگیرم. گفت که عملش ناجور خطرناکه و ممکنه وسط عمل دووم نیاره، ممکنه... نمیتونستم دیگه چیزی به زبونم بیارم، الان فقط میخواستم قضیه رو کیوان بگم تا اون هم نظرش رو بگه. دستی به صورتم کشیدم و با پاک کردن اشکهام، از سر جام بلند شدم و از نمازخونه بیرون اومدم. بوی سرم و دارو بیش از هر چیز دیگهای حالم رو بد میکرد. به طبقه اول که ICU بود رفتم و با دیدن کیوان که آروم با امیر حرف میزد جلوش ایستادم. با صدایی که به به زور از ته حنجرم بیرون میومد گفتم: کیوان میشه بریم بیرون حرف بزنیم؟ نگاه گذرایی به امیر که اخمو نگاهمون میکرد، انداخت. بلند شد و گفت: بریم زنداداش. سری تکون دادم و باهم از ساختمون بیمارستان بیرون رفتیم. الان دیگه آسمون کاملا تاریک شده بود و از شب هم گذشته بود. سمت یه نیمکت توی محوطه بود رفتیم و آروم روش نشستم و بعد کیوان کنارم جاگیر شد. سمتم برگشت و گفت: زنداداش چیزی میخواستی بهم بگی؟ گیج نگاهش کردم. لبخند دلگیری زد و گفت: خواستی باهم حرف بزنیم، از صورتت هم معلومه که یه چیزی برات سنگینی میکنه. بگو زنداداش، نذار چیزی تو دلت بمونه! قلنچهای دستم رو شکستم و مضطرب لب زدم: دکتر کام.. کامران گفت... گفتش که.. نمیتونستم کامل حرف بزنم. نه اینکه نخوام، گلوم برای توضیح اتفاقها یاری نمیکرد. دستش رو آروم روی دستم گذاشت و گفت: زنداداش آروم باش. پلکی زدم و سعی کردم با همون صدای خیلی خفه و آرومم حرف بزنم. - کامران باید... عمل کنه. اجازش رو دست من دادند. اشکم ریخت و ادامه دادم: کیوان میترسم، از انتخابم میترسم، اگه.. اگه بلایی سر کامران بیاد من.. من خودم و نمیبخش.. وسط حرفم پرید و آهسته گفت: زنداداش! چرا این حرفهارو میزنی؟ من که بهت گفتم، کامران قویه، قویتر از اونی که تصور کنی. اون حالش خوب میشه بعد پسرتم بهدنیا میاد و میرید زندگیتون رو میکنید. الانم اشکهات رو پاک کن. کامران دلش نمیخواد تو اینطوری ناراحت باشی. منم دوست ندارم زنداداشم ناراحت باشه. سرم رو پایین انداختم که گفت: پاک کن اشکات رو دیگه زنداداش! لبخند کمرنگی زدم و اشکام رو پاک کردم که بلند شد. یه برگه کوچیک که میشه گفت توش یه چیزی نوشته شده بود سمتم گرفت و گفت: بفرما زنداداش. این رو یه آقا که ناجور دلتنگتون هست نوشته گفت بهت بدمش. یه تای ابروم رو بالا انداختم و برگه کاغذ رو از دستش گرفتم. نفس عمیقی کشید و با بردن دستهاش رو جیب شلوارش گفت: من میرم یهچیزی بخرم بخوریم زنداداش. از چهرت معلومه که از ظهر چیزی نخوردی، اون امیر هم مثل اینکه خیلی وقته همراه کامران هست خسته شده. به در بیمارستان خیره شدم و سری تکون دادم. که سمت بوفه کوچیکی رفت. با رفتنش لای برگه رو باز کردم. - من بیمارم، بیمار چشمانت و رنگ تیره اش! بیمار نُت به نُت صدایت، بیمار پریشانی موهایت که بیشباهت به موجهای دریا نیست. بیمار دستانت با همان قدرت و حس مالکیتش. حالا تو به من بگو، خودت را برایم تجویز میکنی یا باز بیمار شوم تا شاید پرستارم شوی؟ اجازه اومدنم پیشت از طرف یه مشت پرستار و دکتر صادر نشده، تو خودت دستور اینکه بیای پیشم رو صادر میکنی؟ لبخند دلگیری زدم. چرا کامران؟ چرا اینطوری شدی؟ حالا من چیکار کنم؟ اصلا... اصلا تصمیم درست چیه؟
-
@هانیه پروین قشنگم مرسی بابت نمایه اوکی شد❤️🎀
-
یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و نهم °امیر° از اتفاقات پیش اومده و حرفهای دکتر پوف کلافهای کشیدم و سمت اتاق کامران رفتم. دستم رو جلو آوردم تا در رو باز کنم که خودش یهو باز شد و محکم به بینیم خورد. آخ بلندی کشیدم که سایه از اتاق بیرون اومد و اول حرصی نگاهم کرد، بعد سرش رو تکون داد و بیرون رفت. ابرویی بالا انداختم و داخل اتاق رفتم. با دیدن کامران به بیرون اشارهه کردم و گفتم: کامران این خواهر ما چش بود؟ باز از مردن حرف زدی؟ دستی که سِرُم بهش وصل نبود رو بین موهاش کشید و با صورتی که سعی داشت خندش رو پنهون کنه گفت: امیر بخدا حواسم نبود چی گفتم! نچی زمزمه کردم و همونطور که سَرَم رو به عنوان تاسف تکون میدادم روی صندلی کنار تخت نشستم. نگاهم رو بهش دوختم و گفتم: داداش حالت بهتره؟ سری تکون داد که پرو پرو گفت: امیر چرا به سایه گفتی، میدونی حالش بد میشه؟ با چشمای گرد شده گفتم: کامران من آروم آروم بهش گفتم، از این بهتر بود که باز شبیه چند ماه پیش که دیر اومدی حالش ناجور بشه. چشم غرهای رفت و گفت: آره تو آروم گفتی، منم باور کردم! لپام رو داخل دهنم بردم و گفتم: حالا اونقدرم آروم... نچ. نگاهش رو بهم دوخت و گفت: امیر ازت خواهش میکنم ببرش خونه، یا خونه مامانهاله ببرش یا خونه مامانلیلا. خونه خودمون باشه میترسم حالش بد بشه. میدونم روش حساس بود. حساستر از هر کسی یا چیزی! چشمام رو روی هم به عنوان باشه گذاشتم. نفسعمیقی کشیدم و گفتم: کامران من رفتم پیش دکتر باهاش صحبت کردم. متعجب نگاهم کرد و زمزمه کرد: چی گفت؟ - دیگه وضعت از خطرناک هم گذشته. باید عمل کنی. پشت بتد حرفم زود گفت: ولی امیر من نمیخوام عمل کنم. شونهای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم، اون و باید رضایت سایه باشه. سایه باید رضایت بده که عمل بکنی یا... نه! پوفی کشید و ساعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت. - خسته شدم امیر، بخدا خسته شدم. لبخند آرامشبخشی زدم و با گذاشتن دستم روی دستش گفتم: نگران نباش کامران، سایه بهترین تصمیم رو میگیره. من بهش ایمان دارم! اونم مهربون نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که یه پرستار اومد تو و گفت: ببخشید، بیمار باید استراحت بکنه. سری تکون دادم که رفت بیرون. سمت کامران برگشتم که با لبخند گفت: مرسی که هستی. نفسی گرفتم و لبزدم: کامران من همیشه هستم، همیشه رو من حساب کن. به دستش فشاری وارد کردم و با خدافظی کوچیکی از اتاق زدم بیرون و پیش بقیه رفتم.َ روبهروشون ایستادم و گفتم: خب؛ دیگه داریم به شب نزدیک میشیم. فقط سه نفر میتونند به عنوان همراه بمونند. بقیه هم بهتره برند خونه استراحت کنند، باید بگم من میمونم. کیوان اومد جلو و با نگاه گذرایی به سهیلاخانوم گفت: من که میمونم. سری تکون دادم. همه نگاهمون رو به سایه که روی صندلی نشسته بود دوختیم، متعجب نگاهمون کرد و گفت: چرا اینجوری نگاهم میکنید. خب منم میمونم دیگه. با اعتمادبهنفس کلاهم رو جابهجا کردم و گفتم: عذر میخوام سایه خانم کامران تاکید کرد که شما نباید بمونید و برید خونه مامانهاله یا لیلاخانم. با اخم بلند شد و گفت: اونوقت شما از کی تاحالا وکیل مدافع کامران شدید و برای بقیه امر و نهی میکنید؟ صداش بلند بود، ولی نه اونقدهاهم زیاد. نگاهی به بقیه که داشتند نگاهمون میکردند انداختم و خواستم چیزی بگم که بابارضا زودتر گفت: راست میگه دخترم، بهتره بیای خونه ما، اونجا یُسری و مامانت هستش راحتید. لیلاخانوم اومد جلو و با لبخند گفت: آقارضا بهتره بذارید سایهجان بیاد خونه ما. باز نگاهی به سایه انداختیم که لجباز گفت: من اینجا میمونم، ببخشید کامران اینجا هست ها! مامانهاله جلوتر اومد و گفت: اما سایه... سایه لبخندی زد و گفت: مامان نیازی نیست نگران باشی، من مراقب خودم هستم، چیزی شد کیوان هستش، بهتون زنگ میزنیم. از اینکه من رو حساب نکرد و کیوان، که برادر شوهرش بود و بیشتر نسبت داد، اخمی کردم و گوشهای ایستادم. بعد از خداحافظی خواستند برند که سریع جلوی مامانهاله رفتم و گفتم: مامان اگه میشه به یُسری بگید من اینجا هستم، از نگرانی درش بیارید. لبخندی زد و گفت: باشه پسرم بهش میگم، تو هم نگران خواهرت باش. خودت که میدونی اینجور جاها براش خوب نیست. چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: چشم مامان. - چشمت بیبلا. بعد از خداحافظی رفتم و روبهروی سایه و کیوان که کنار هم نشسته بودند و حرف میزدند، روی صندلی نشستم. درسته مامان گفت نگرانش باشم؛ ولی نگفت که یه کوچولو اذیتش نکنم! لبخند پت و پهنی رو روی لبهام نشوندم. تک سرفهای زدم و رو به کیوان گفتم: داداش! کیوان نگاهش رو بهم دوخت و لب زد: بله؟ زیر چشمی نگاهی به سایه انداختم. اونم با اخم نگاهم میکرد. سرم رو تکون دادم و گفتم: من نخواستم جلوی بزرگترها بگم ولی کامران باید.. - باید چی؟ نفس عمیقی کشیدم و جملم رو تکمیل کردم. - کامران باید عمل کنه. سایه پرید وسط و گفت: عمل.. عمل چی؟ چرا باید عمل بکنه؟ با فکری که به ذهنم رسید شبیه خودش لجباز گفتم: این چیزها فقط به وکیل مدافعها ربط داره. حرصی از جاش بلند شد که همراهش من و کیوان هم بلند شدیم. کیوان لب زد: کجا میری زنداداش؟ سایه نگاه گذرا و بیاهمیتی بهم انداخت و رو بهش گفت: میرم پیش دکتر کامران که منت آقای وکیل رو نکشم! بعد با چشم غرهای سمت اتاق دکتر رفت. سری تکون دادم. دیگه از تموم این لجبازیهاش خسته شده بودم. کامران هیچوقت نتونست درست و منطقی باهاش صحبت کنه؛ ولی من طاقت این بچه بازیش رو نداشتم! جلوش ایستادم و با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم ...
-
پری بانو عکس نمایه خود را تغییر داد
-
یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و هشتم با اومدنش همه بلند شدیم و سمتش رفتیم. یه ترس بدی تو وجودم بود. دیگه از همهچی میترسیدم، بیشتر از هر چیزی از حرفهایی که قرار بود بشنوم. امیر زودتر از من لب باز کرد و گفت: آقای دکتر حالش چطوره، خوبه؟ نگاهی بهمون انداخت و گفت: الان بهوش اومده حالش بهتره؛ ولی باید چند روز اینجا بستری باشه. ببخشید فامیل درجه یکش کدوم یکی از شماها هستید؟ یه قدم جلو رفتم و آروم گفتم: من هستم آقای دکتر. دستی به ته ریش مشکی رنگش کشید و لبزد: شما چه نسبتی با بیمار دارید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: همسرشون هستم. دیتشو تو جیب سفید لباسش برد و گفت: خیلی خب، با من بیاید باید چیزهایی رو بهتون بگم. سری تکون دادم که کیوان سریع گفت: آقای دکتر میشه بریم ببینیمش؟ سری تکون داد و گفت: بله فقط کوتاه، باید استراحت کنند. رو بهم گفت: بفرمایید خواهش میکنم. با نگاهی به همه آب دهنم رو قورت دادم و خواستم برم که امیر زودتر از من رفت جلوش و چیزهایی بهش گفت که دکتر نگاه گذرایی بهم انداخت و با خود امیر سمت اتاق رفت. بیتوجه بهشون با بقیه سمت اتاق کامران رفتم. بیشتر از هرچیزی میخواستم ببینمش، فقط خیره به تیلههای مشکیش بشم. °کامران° با باز شدن در دستم رو از روی چشمام براشتم و نگاهم رو به همه که برای دیدنم اومده بودند دوختم. لبخند نامحسوسی زدم و خواستم بلند بشم که بابا سریع گفت: راحت باش پسرم. نفس آسودهای کشیدم و گفتم: سلام، چرا زحمت کشیدید؟ آقارضا لبخندی زد و گفت: چه زحمتی پسرم، چرا حواست به خودت نیست؟ با نیمنگاهی به سایه که بالا سرم وایستاده بود و سرش رو انداخته بود پایین گفتم: پدرجان یهو حالم بد شد، وگرنه تا وقتی سایه هستش من حالم بد نمیشه! با حرفم همه زدند زیر خنده. دوباره به سایه که هنوز همونجوری بدون هیچ واکنشی بود نگاه کردم. چرا اینجوری شده بود؟ چرا الان هم شبیه صبح، هعی غر نمیزد به جونم. این سکوتش بیش از هر چیز دیگهای آزارم میداد. فقط نگاهش کردم و سیر آمدگی نداشتم. فکر کنم متوجه نگاه خیرم شد که سرش رو بالا آورد و با دیدنم لبخند دلگیری زد. چشماش رو که دیدم پر اشک بود، طوری که اگه یه پلک میزد همش سرازیر میشد و روی گونش میریخت. با صدای مامانلیلا به خودم اومدم. - خب دیگه فکر کنم باید تنهاشون بذاریم. بعد حرفش با خداحافظی کوتاهی از اتاق رفتند بیرون. بامزه نگاهش کردم که روی صندلی نشست. پایین لبم رو داخل دهنم بردم و گفتم: سایه نمیخوای یه چیزی بگی؟ سرش رو بالا آورد و با چشمای لبالب از اشک گفت: یعنی اینقدر برات غریبه شدم که باید از رفیقت بشنوم همه این مدت حالت بد بود و تو خودت ریختی... تو خودت ریختی و لام تا کام حرف نزدی که من خوشحال باشم، فقط همین؟ سرم رو انداختم پایین که گفت: کامران من رو نگاه کن یه لحظه. سرم رو باز، بالا آوردم که با اشاره به اشکهاش آروم لبزد: کامران الان خیلی خوشحالم، خیلی خوشحال! نفسعمیقی کشیدم و بدون اینکه بفهمم چه به زبون میارم گفتم: سایه میخواستم دم آخری زندگی حداقل خندون ببینمت. اول گیج نگاهم کرد بعد با صدای لرزونی گفت: واقعا برات متاسفم کامران؛ وقتی تو اینطوری میگی من نمیتونم هیچ کمکی بهت بکنم. بعد حرصی، صندلیش رو با صدا عقب کشید و بیاهمیت به صدا زدنهام از اتاق زد بیرون. پوفی کشیدم که ... @Shahrokh @Hananeh
- 65 پاسخ
-
- 2
-
-
یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و هفتم با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو یه لحظه از تلویزیون که داشت سریال مورد علاقم رو نشون میداد گرفتم و به صفحش خیره شدم. با خوندن اسم《امیر》سریع صدای تلویزیون رو خفه کردم. اخم ریزی کردم. اون چرا باید بهم زنگ بزنه؟ نه به قبلا که سایه هم رو با تیر میزدیم نه به الان که... حتما کار مهمی داشته که مربوط به کامران میشه. تک سرفهای برای باز کردن صدام زدم و جواب دادم. - بله؟ چند لحظه صدایی نیومد ولی بعدش صدای خشدار خود امیر از گوشی بلند شد. - الو سلام سایه خانم. گوشی رو تو دستم جابهجا کردم. - سلام آقا امیر. با منمن گفت: اممم، چیزه، خوب هستید؟ یه تای ابروم رو بالا انداختم. این چه خزعبلاتی بود که ردیف میکرد. گفتم: ممنون. اتفاقی افتاده؟ باز صدای نیومد که اخمی کردم و گفتم: الو، آقا امیر. باز صدای خشدارش بود که تو فضا حکمرانی کرد: میگم سایه خانم یه اتفاقی افتاده، مربوط به کامران میشه. با صدای بلندگو که گفت《دکتر خاتمی لطفا به بخش پذیرش مراجعه کنند》آب دهنم رو قورت دادم. پر استرس گفتم: برای.. برای کامران چه اتفاقی اف.. افتاده؟ نگران گفت: سایه خانم فقط آرومش باشید. کامران.. کامران.. سر جاموایستادم و با بغض گفتم: برای کامران چه اتفاقی افتاده! پوفی کشید و یهو گفت: کامران حالش بد شده الان بیمارستان تو بخش ICU بستریه. شوکه سر جام وایستادم. این الان چی گفت؟ چه بلایی سر کامران من اومده بود؟ گفت الان کامران کجاست؟ آروم لب زد: سایه خانم آروم باشید آدرس رو براتون میفرستم. بعد بوقهای متوالی بودند که تو سرم رژه میرفتند، بعدشم صدای دینگ پیامک که از طرف امیر بود. اشکم رو پاک کردم و سریع سمت اتاقم رفتم و اولین لباسی که دستم اومد رو با لباس تنم عوض کردم و با برداشتن کیف و سوئیچ ماشین از خونه زدم بیرون. حسم رو نمیتونستم توصیف کنم. فقط میدونم حس یه پروانه رو داشتم که انگار بالش شکسته و نزدیک یه مرداب گیر کرده، پروانهای که هیچ راه نجاتی نداره. خیلی شوکه شده بودم؛ خیلی خیلی شوکه. اونقدر که نمیدونم کی ماشین رو روشن کردم و کی راه افتادم، کی از پشت چراغ قرمز رد شدم که یکم مونده بود تصادف کنم، چقدر تو خودم ریختم و کی رسیدم؛ ولی وقتی به خودم اومدم، عرق سردی تموم صورتم رو در بر گرفته بود و حدس میزدم صورتم به سفیدی گچ شده بود. دیدم تو سالن انتظار بودم و با چشمام دنبال امیر میگشتم. با دیدنش که سمتم میومد چند قدم جلو رفتم، با دستش سمت ICU اشاره کرد که باهم به اون سمت رفتیم. - چجوری این اتفاق افتاد؟ سمتم برگشت و با اشاره به صندلی آبی رنگ بیمارستان گفت: بفرمایید بشینید. تاکیدوارانه گفتم: چجوری این اتفاق افتاد! دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: چه گیری کردیمها! داشتیم کارمون رو میکردیم یهو دیدم کامران صورتش گرفته و داره اذیت میشه. ازم خواست تا برم براش آب بیارم. رفتم آوردم ولی وقتی برگشتم دیدم افتاده. اینطوری شد که اومدیم بیمارستان. قطره اشکم رو تو هوا گرفتم و متعجب گفتم: اون... اون حالش خوب بود... برای چی باید اینطوری بشه؟ اول ساکت بود و فقط نگاهم کرد؛ ولی بعد حرف زد. اون حرف میزد و من بودم که میسوختم، اون میگفت و من بودم که نابود میشدم، آخه تا کِی؟ خسته شده بودم. رو صندلی نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. نه من، نه چشمام و نه ذهنم. با نشستن دستی روی شونم سرم رو بلند کردم که... سهیلا بود. از سر جام بلند شدم و بغلش کردم. نمیخواستم چیزی بگم و فقط میخواستم اشکهام باشه. حلقه دستاش رو تنگتر کرد و گفت: خوب میشه سایه، نگران نباش. آروم ازش جدا شدم. دستاش رو قاب صورتم کرد و اشکام رو پاک کرد. با لبخند پر بغضی گفت: نبینم این چشما گریه کنهها! نگاهم رو به کیوان که کنارش بود دوختم که لبخندی زد و گفت: سلام زنداداش. سلام آرومی دادم که گفت: زن داداش گریه نکن، کامران آدم قویایه، من مطمئنم بخاطر ما هم که شده زود خوب میشه. چیزی نگفتم و فقط به لبخند کوچیک و تکون دادن سر اکتفا کردم. مدتی نگذشت که مامان بابا، آقا دیاکو و لیلاخانم باهم اومدند. اونها هم ناراحت و نگران بودند. از همه بیشتر لیلاخانم، به هر حال پسرش بود. روی صندلی آبیرنگ توی راهرو همه نشسته بودیم و فقط منتظر این بودیم که دکتر بیاد و خبری از کامران بده. بیتوجه به رفت و آمد سریع پزشکها دستی به شالم کشیدم و جلوتر آوردمش. همون لحظه یه مرد با لباس دکتری از اتاق ICU بیرون اومد. @Hananeh @Shahrokh
- 65 پاسخ
-
- 2
-
-
پری بانو شروع به دنبال کردن فاطمه آرمده کرد
-
پری بانو شروع به دنبال کردن عاطفه خانوم کرد
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و ششم🌱 °سایه° با ذوق نگاهی به کفشهای کوچیک پسرونه انداختم و گفتم: کامران ببین اینا چقدر قشنگند. اینارو بگیریم؟ اشارهای به یه جفت کفش دیگه انداخت و گفت: نچ، اینا قشنگترند اینارو میگیریم. با اخم گفتم: کامران این چه سلیقهایه که تو داری؟ میگم اینا خوشگلند دیگه! کامل سمتم چرخید و گفت: ببین خانم محترم به سلیقه من توهین نکن، من سلیقم خیلی هم خوب بوده که بهترین زن دنیا رو گرفتم. حالا که اینطوری میگید هردوشون رو میگیریم. بعد با اخمهای بامزه هردو جفت کفش رو داخل سبد انداخت و جلوتر از من بین قفسهها راه افتاد. اول شوکه نگاهش کردم، بعد که به خودم اومدم به وراجیش خندیدم و گفتم: وایستا بیام کجا داری میری؟ من ندویدم؛ ولی میدونستم اینکه زود بهش رسیدم، بخاطر این بود که اون سرعتش رو کم کرده بود. همه این کارها و خلوچل بازیهاش بود که باعث میشد خنده روی لبهام بشینه. بین قفسهها میچرخیدیم. نظراتمون تو بعضی از وسایل پسر کوچولومون شباهت داشت و به تفاهم میرسیدیم. تو بعضی چیزهاش هم نه! اونوقت بود که کامران با زورگویی یا هردوش رو برمیداشت یا فقط به تصمیم خودش احترام میگذاشت! بعد از خرید لباسهای بچه و حساب کردنشون از فروشگاه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. کامران موزیک آرومی رو گذاشته بود که حالم رو بهتر میکرد. البته بخاطر هوای سرد بیرون، فهمید که دارم قندیل میبندم بخار همین، با خنده کوچیکی شدت گرمای بخاری رو بیشتر کرد. دفتر یادداشتم رو از کیف مشکی الماس شکلم بیرون آوردم و همونطور که به فهرست خرید نگاه میکردم متفکر لب زدم. - خب کامران لباسهای بچه رو هم خریدیم، سیسمونیش رو هم سفارش دادیم. راستی رنگ سیسمونی چه رنگی بود؟ پیچ رو دور زد و با خنده گفت: اوه اوه خانم ما که فهرست کرده! رنگ سیسمونی هم طوسی و سفید بود دیگه، یادت رفت؟ خنده مصلحتی زدم و گفتم: نه یه لحظه گیج شدم. سری تکون داد که نفسعمیقی کشیدم و با پایین آوردن دفترم گفتم: کامران باورت میشه ما الان اومدیم خرید بچه میخوایم اتاقش رو آماده کنیم؟ اونم نفس عمیقی کشید و همون طور که حواسش به خیابون بود گفت: آره چرا باورم نشه؟ میدونی چند سال منتظر این کوچولو بودم؟ الان که داره به دنیا میاد بهترین لحظات رو دارم. با حرفش اخمی کردم و به بازوش زدم. - نامرد یعنی اون موقعی که داشتیم باهم ازدواج میکردیم لحظات قشنگ زندگیت نبود؟ باز خندید و گفت: نگاه کن چقدر حسودی تو، الان بهترین لحظات رو دارم ولی اون موقع بهترین لحظات عمرم بود سایه بانو! پوفی کلافه، کشیدم و گفتم: خوب بلدی قضیه رو بپیچونیها. شونهای بالا انداخت و زمزمه کرد: ما اینیم دیگه خانم! خانم رو یجوری گفت، یجوری _ُ_ خانم رو کشیده گفت که خندم گرفت و سرم رو چرخوندم. به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمام رو برای لحظهای بستم. کاشکی این روزها بمونه، بمونه و این خوشحالی هیچوقت تموم نشه! باد خنکی میوزید و حس خیلی خوبی بهم میداد. انگار وسط بهشت بودی و... هرجا کامران باشه اونجا برای من ته ته بهشته! چشمام رو باز کردم ولی با دیدن یه اعلامیه که عکس روش خیلی برام آشنا بود سر جام صاف نشستم. چشمام رو کمی ماساژ دادم. من درست دیدم، خودش بود. رو به کامران که متعجب و شوکه نگاهم میکرد گفتم: کامران ماشین نگه دار. با اخم ریزی گفت: چرا سایه؟ منم با صدای که کنترل بلندی و کوتاهیش دستم نبود رو با کامران گفتم: یه لحظه نگه دار میخوام پیاده بشم! به آینه نگاه کرد و گفت: باشه بابا چرا داد میزنی؟ به محض ایستادن ماشین سریع از ماشین پیاده شدم و راه اومده رو برگشتم. قدمهام یکم تند بود؛ ولی نمیتونستم خودم رو نگه دارم. باید مطمئن میشدم! جلوی اعلامیه ایستادم و به عکس دختر بچه خیره شدم. خودش بود، همون چهره معصومش. همون چهره پاکی که اون روز جلوم زمین خورد. چه اتفاقی براش افتاده بود؟ کامران کنارم ایستاد و با نفس نفس گفت: سایه چرا... چرا اینطوری میکنی؟ برای... بچه بده! وقتی دید چیزی نمیگم رد نگاهم رو دنبال کرد و متن روش رو خوند. - مرحومه لیلا صادقی را به اطلاعیه تمام دوستان و آشنایان میرسانیم. به همین مناسبت مراسم ختم... آخی چه ناراحت کننده ولی سایه به ما چه؟ اشک روی گونم که نمیدونم کی چکیده بود رو رو پاک کردم و سمت خونهای که اعلامیه رو دیوارش بود رفتم. کوچه تنگی بود و اطراف خونه پر از بنر تسلیت و پارچههای مشکی بود. تقریبا میشه گفت کوچه پر از عزادارهایی که از خانوادش بود. در باز بود؛ آروم رفتم تو و به اطراف نگاه کردم. چندتا مرد بیرون بودند و... با صدای کامران برگشتم سمتش که گفت: سایه برای چی اینجا اومدی؟ چیزی نگفتم که صدای خانومی من رو به سمت خودش چرخوند. - خانم کمکی از دستم بر میاد؟ سمتش برگشتم. دختر جوونی بود که سرتاپا مشکی پوشیده بود. پفهای زیر چشمش هم نشون از بیخوابی و گریههاش میداد. آروم، با اشاره به عکس نازش گفتم: این.. این دختر خانوم چجوری فوت کرد؟ با صدای بغضی، که اگر کمی دیگه میگذشت به اشک تبدیل میشد نگاه گذرایی به عکس انداخت و گفت: خواهرم رو میگید؟ تصادف کرد خانم. ناباور فقط بهش خیره بودم. چطور شد مگه؟ همین دیروز پیش سالم و سلامت داشت باهام حرف میزد؛ چطور شد که این بلا سرش اومد. به همین راحتی، تصادف کرد؟ کامران که متوجه چهره داغونم شده بود گفت: سایه حالت خوبه؟ میخوای بریم بیرون؟ خانومه گفت اشکهاش گوشه چشمش رو پاک کرد و لب زد: ببخشید خانم برای چی پرسیدید؟ مگه میشناسیدش؟ سری تکون دادم و با یادآوری دیروز قضیه رو براش تعریف کردم که قطرههای اشکش باز روی گونه سفیدش جاره شد. - لیلا همیشه دختر گوشهگیر و آرومی بود، بخاطر همین با هیچکس دوست نمیشد. دیروز هم برام عجیب بود که خوشحال و شاد بهنظر میومد، ازش پرسیدم که قضیه شما رو برام تعریف کرد. خوشحالم که تونست یه دوست کوچولو پیدا کنه، البته قبل از... و دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده. هوا خوفناک بود. نمیدونستم باید چکار کنم. طاقت این حال و هوا رو نداشتم. کامران درست میگفت، اینجور محیطها نباید میاومدم؛ ولی نمیتونستم. یه حسی نسبت به اون خانم کوچولو داشتم. انگار که... انگار که دختر واقعی خودم باشه. آروم جلو رفتم و با لحن آرومی گفتم: بهتون تسلیت میگم عزیزم. ایشالا که غم آخرتون باشه. تشکری کرد که رو کردم سمت کامران و بیجون گفتم: بریم. سری تکون داد. دستم رو گرفت و با کمکش اومدم بیرون. حال خیلی بدی داشتم. حالت تهوع، میگرن، داغی سرم... همه و همه. انگار عالم و آدم دست به یکی کردن تا این بلاها بیاد. آخه یه دختر 6 ساله چه بدیای در حق این دنیا کرده بود که اونم اینجوری جوابش رو داد؟ شدید توی خودم بودم که با صدای کامران، از دنیای فکر و ذهنم بیرون اومدم. - سایه چرا اونجا رفتی؟ مگه دکترت همین چند روز پیش نگفت آخرای بارداریت هست و باید حواست به خودت باشه. این جور محیطها برات خوب نیست. اگه میخوای مامان هاله و مامان لیلا پوست سرم رو نکنند تورو خدا به حرفم گوش بده. دستی به صورتم کشیدم. اصلا دلم نمیخواست باهاش جر و بحث کنم! گفت همینجا وایستم تا بره و ماشین رو بیاره. باشهای گفتم که بعد رفتنش روی نیمکت چوبیای که اونجا بود نشستم. چرا؟ آخه دنیا چرا اینقدر کوچیک و بیرحمه. اون.. اون فقط یه بچه بود. چرا باید اینجوری میشد؟ مگه اون چه بدیای کرده بود. سرم رو به چپ و راست تکون دادم که با اومدن کامران بلند شدم سوار ماشین شدم. *** ظرف سالاد رو روی میز گذشت و گفت: پس که اینطور، لیلا کوچولوی داستان میخواست با پسر کوچولوی ما دوست بشه. روی صندلی جابهجا شدم و آروم سری تکون دادم که یهو بلند شد. آب دهنم رو قورت دادم رو بهش گفتم: کامران چت شده؟ دستش رو شبیه پیر مردها پشتش قفل کرد و عصبی به اینور و اونور رفت. مشکوک گفت: صورت لیلا کوچولو نشون میداد که 3 یا 4 سالشه. یهو برگشت سمتم و با چهره خندون گفت: ایول بابا عروسمون هم از همون موقع گیرمون اومده بود. واقعا حیف شد تصادف کرد. شوکه از حرکت ناگهانیش گفتم: کامران خدا نکشدت. این چه حرفیه میزنی؟ اولا آدم پشت کسی که مرده حرف نمیزنه. بعدشم دیدی خواهرش چی گفت؟ اون میخواست فقط باهاش دوست بشه. آخه کدوم دوستیای تبدیل به ازدواج میشه؟ اونا هم رو شبیه خواهر برادر میبینند. چشماش رو تو حدقه چرخوند و روی صندلی نشست. همونطور که غذا میکشید گفت: سایه خیلیها اینطوری بودند، شبیه یه دوست. ولی باهم ازدواج کردند و بهترین زندگی رو دارند؛ وجدانی چه عروسی پیدا میکردم من. موهام رو پشت گکشم فرستادم با لبخندی کوچیکی گفتم: باشه اصلا ول کن دیگه. خدا بیامرزدش. - اهوم خدا بیامرزدش. بشقاب غدا رو جلوم گذاشت و گفت: بیا سایهجان اینم برای تو. تشکری کردم و باهم مشغول خوردن شام شدیم. کامران هم برای اینکه حالم رو بهتر کنه گهگاهی شوخی میکرد و به خواستش میرسید. کاشکی زمان همینجا ایست کنه و هیچوقت تکون نخوره. بودن کامران تو زندگیم بیش از حد خوب بود. انگار همه عالم رو کنارم دارم. میخواستم کامران تا عمر دارم کنارم باشه و جُم نخوره. ولی اینطور نشد؛ دنیا هم برا من بد تا کرد، آره؛ دقیقا همون روز که امیر اون خبر نحس رو بهم داد... @عسل @Hananeh @..sogand.. @آتناملازاده @مهدیه طاهری @ترانه قربانی نیا @الهام قادری @اتاقی از آن من @Shahrokh @امیر بلوچ @امین حسینی
- 65 پاسخ
-
- 3
-
-
یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و پنجم با صدای نیمه بلندی گفتم: بله اون خریده، بخاطر اینکه برای بچه تبریک نگفته بود. حالا هم اگه بازجوییت تموم شد برو پایین ببین چی میگه! پوزخندی زد و گفت: عجیبه! تا دیروز بخاطرش داشتی من رو میخوردی که چرا اینجوریه، الان داری طرفش رو میگیری! دسته گل رو روی میز آشپزخونه پرت کردم و با عصبانیت گفتم: کامران من طرف اون رو نگرفتم فقط تو فکرای الکی میکنی. بخاطر اینکه صدام زیادی بلند بود سرم گیج رفت و تعادلم رو از دست دادم. داشتم میافتادم که دستم رو به میز کنارم تکیه دادم و مانع هر اتفاق که ممکن بود بیفته شدم. عرق سردی روی پیشونیم جمع شده بود و حالم به شدت بد بود. حالت تهوعآوری بود. کامران سریع اومد سمتم و گفت: سایه چی شد، خوبی عزیزم؟ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم: کامران فقط ازت میخوام که بری همین! نفس عمیقی کشید و با پوف کلافهای کشید و بیرون رفت.. پلکی زدم و با قدمهای آروم به کمک دیوار و نردههای طرحدار از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباسام رو عوض کردم و خودم رو رو تخت انداختم. نمیدونم چیشد یهو. روانی بازیهای کامران رو درک نمیکردم. مگه شک کرده بود؟ به عشق من نسبت به خودش بخاطر چند شاخه گلرز شک کرده بود؟ °کامران° با اخمهای درهم از پلهها پایین رفتم. با دیدن امیر که تو ماشین بود رفتم سمتش و سوار ماشین شدم، در رو محکم بستم. برگشت سمتم و گفت: هوی چته کامران، باز تو وحشی شدی؟ برگشتم سمتش و عصبی نگاهش کردم که دستاش رو بالا آورد و باز مسخره گفت: کامران تروخدا من رو نخور من بد مزم! چشم غرهای بهش رفتم که خندید و آروم گفت: تو چرا اینجوری شدی؟ سرم رو چرخوندم سمتش و بهش توپیدم. - امیر میشه مراقب رفتارهات باشی؟ چرا اینقدر با سایه گرم و صمیمی رفتار میکنی؟ از نظر تو شاید اون خواهرت باشه ولی از نظر اون تو فقط همکار منی، فقط همین! نفسی گرفتم و ادامه دادم: قضیه دسته گل چیه؟ برای تبریک میتونی فقط یه جمله بگی این کارها چیه دقیقا؟ با چشمای ریز شده نگاهم کرد و آروم گفت: چرا راحت نمیگی؟ با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. - هان؟ - چرا راحت نمیگی؟ بگو دوست ندارم به زنم نزدیک بشی. دستی به صورتم کشیدم و گفتم: امیر میشه اینقدر چرت نگی؟ من فقط میگم... پرید وسط حرفم و گفت: چرا کامران تو دقیقا همین رو میخوای! دستی به صورتم کشیدم و گفتم: باشه اصلا من همین رو میگم. بعد دیگه حرفی بینمون زده نشد و اونم با دستش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود. واقعا اعصابم از دست کارهاش خورد شده بود. شاید اون حقیقت رو میگفت، نمیخواستم هیچ مردی به سایه من نزدیک بشه؛ حتی اگه اون فرد برادرش باشه. سایه برای من بود، میدونستم خودش رعایت میکنه، خودش حتی از اون جور دخترا نیست. همه اینهارو توی همون یک سال اول آشناییمون فهمیده بودم؛ ولی الان فرق میکرد! الان اون همسر منه و منم شوهرشم. الان شبیه اون اولای آشناییمون نیست که بگم اگه نشد یکی دیگه. الان یه بچه بینمونه که وقتی بزرگ شد و تونست حرف بزنه، به من میگه بابا و سایه رو مامان صدا میزنه. چند دقیقه به همین منوال گذشت که گفتم: این چرت و پرتهارو ول کن بگو چیکارم داشتی؟ شبیه خود سایه، لجباز گفت: آخه به زنت مربوط میشه. - امیر! پوفی کشید و گفت: امروز که با مامان و یُسری رفته بیرون رفته بودند. برگشته ازم میپرسه پس کامران کجاست؟ کامران اصلا حواست به سایه و زندگیت هست؟ حواست به اون پسر کوچولو هست؟ با ابروهای بالت رفته پرسیدم: پسر؟ - بله ؛ مثل اینکه ظهر رفته بودند سونوگرافی برای اینکه ببینند بچه دختره یا پسر، ببین این خیلی خوبه که به زندگیت توجه نمیکنی کامران! بیتوجه به تیکه اندازیش گفتم: امیر آخه نمیفهمی. کامل سمتم برگشت و گفت: میشه بگی تا بفهمم؟ به چشمای رنگ سبزش که هر دقیقه بیشتر من و یاد مظلومیت سایه میانداخت، خیره شدم و گفتم: امیر من میترسم. از آینده این بچه میترسم. فکر اینکه شاید بدون پدر بزرگ بشه مثل خوره افتاده به جونم. ول کنم نیست امیر! بدون اهمیت به دعوای چند دقیقه پیش دستش رو روی دستم گذاشت و با لبخند مهربونی گفت: کامران، داداش من، تو باید الان به تنها چیزی که فکر کنی سایه و اون فسقلی باشه. چرا اینقدر فکرهای منفی رو وارد ذهنت میکنی؟ سایه الان تنها امیدش وصله به توئه. اگه بفهمه که تو اینطور فکر میکنی و کم آوردی میدونی چه بلایی سرش میاد؟ الان اگه سایه و پسرت رو دوست داری سعی کن محکم باشی، جلوی اونا ضعف نشون نده. بدون داداشت همیشه پشتت هست. هر حرفی تو دلت بود اصلا بیا به خودم بگو! محکم بغلش کردم. الان دیگه حس خوبی داشتم. الان که به امیر تکیه کردم حس خوبی داشتم. آروم زمزمه کردم: ممنونم امیر. از خودش جدام کرد و باز به همون امیر گذشته برگشت. اصلا فازش با خودش مشخص نبود! یه بار میخندید و خوشحال بود، یه بار دعوا میکرد و خسیس بود، یه بار هم اینجوری درد و دل میکرد. نچ نچی کرد و گفت: نگاه کن چجوری صحنه رو هندی میکنه. پاک کن اون اشکات رو ببینم! اینجا ایرانه هند که نیست، سوسول. اشکهایی که نمیدونم کی ریختند رو پاک کردم و با خنده گفتم: خیلی بیشعوری امیر. اونم خندید و گفت: حالا هم من خودم زن دارم آقا اینقدر با من حرف نزن باید پیشش برم. شما هم برو پیش سایهجون. بهش خیره شدم و گفتم: یسری خانم حتما ناراحت شده بخاطر این رفتارت. به روبهرو خیره شد و لبخند کمرنگی کنج لبش نشوند. - یسری از همه چی باخبره. اون درک میکنه، من رو میفهمه کامران! اگه ناراحت شده باشه از دلش در میارم. نگاه مهربونش رو که میدونم بخاطر یسری بود، بهم رسوند و ادامه داد: من یسری رو بیشتر از هر زنی توی دنیا دوست دارم کامران! میدونستم چقدر دوستش داره، خیلی خیلی شدید. خودم حتی شاهد اون موقعهایی که یسری هیچ کس رو نداشت؛ ولی مامان هاله و بابا رضا، اللخصوص امیر، پشتش بودند و نذاشتند تو کشور غربت اذیت بشه بودم. اون موقع امیر از همه چیزش زد تا فقط یه لبخند کوچیک رو لبش بیاره، از ماموریتهای چند روزش گرفته تا... خوابهای شبانش. میشه صفت " شوهر نمونه " رو روی امیر گذاشت و الحق که برازندش بود. - قصد پیاده شدن نداری عزیزم؟ گفتم میخوام برم پیش زنم! با خندی سری تکون دادم و بعد خداحافظی کوتاهی رفتم بالا. حالا این من بودم که باید از دل سایه در میاوردم. سایهای که تنها دلخوشیم و دلیل زنده بودنم بود!
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
پری بانو پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بله بله، نصف رمان رو گذاشتم. البته با ویراستاری دقیق😁❤️- 34 پاسخ
-
- 2
-
-