رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    288
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,865 بازدید کننده نمایه

دستاورد های پری بانو

Proficient

Proficient (10/14)

  • One Month Later
  • Well Followed نادر
  • Very Popular نادر
  • Week One Done
  • Dedicated نادر

نشان‌های اخیر

533

اعتبار در سایت

  1. رمانمون 4k شد🥹😍

    ذوققققق👤❄️👼🏻🌹😇🌗🥹😍♥️🤗☘️🫠😄🔮❄️👤🔮🍉♥️🔮

    1. آرام

      آرام

      مبارک باشه🤍🤍 لایقش بودی

    2. پری بانو

      پری بانو

      مرسی خواهری😍🤗

  2. ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و ششم دست هم رو گرفتیم و از تالار بیرون رفتیم. با بیرون رفتنمون ترقه‌های فواره‌ای روشن و شد و باعث شد تا صحنه قشنگی به وجود بیاد. با هم قدم برداشتیم و جلوتر رفتیم. روبه اشکان چرخیدم و گفتم: اشکان قراره با موتور برگردیم. گوشیش رو از جیب شلوارش درآورد و با خنده گفت: بله، مگه چیز دیگه‌ای می‌خواستی؟ به اون صندلی همراه موتور تکیه دادم و گفتم: انتظار داشتم بنز بیاری! سرش رو توش گوشی برد و با لبخندی گفت: اونم ای به چشم. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. همون لحظه بقیه هم بیرون اومدند. کامران بدو بدو سمتم اومد. با خنده یه قدم جلوتر رفتم و بلندش کردم. - پسر کوچولوی من چطوره؟ می‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ دستش رو روی دستم گذاشت و گفت: خوبم مامان جون. پاپیون قرمز زیر گلوش رو درست کردم و گفتم: می‌دونی امروز بغلم نکردی و بوسم نکردی؟ با لبخند خسته‌ای، بوسه‌ای روی گونم کاشت و دستاش رو دور گردنم گره کرد‌. توی بغلم یکم جابه‌جا کردمش و با دست چپم، سرش رو روی شونم گذاشتم. چقدر من این آقا کوچولو رو دوست داشتم. دروغ نمی‌گند که بچه آدم یه تیکه از وجودشه و اگه یه تار مو از سرش کم بشه دنیا برای مامان باباش خراب میشه! کامران کوچولو برای من تموم زندگیم بود و نمی‌تونستم یه خراش کوچیک روس دست ظریفش رو ببینم. بودنش همه بودن من بود! نگاهم سر خورد و روی کامیار که آروم مظلوم دست سهیلا رو گرفته بود و با نجمه حرف می‌زد افتاد. چرا اینقدر آرو شده بود؟ یواش لب زدم. - کامرانم. - بله مامان. آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم. - می‌دونی کامیار چرا اینقدر توی خودشه. سرش رو بالا آورد و گفت: مامان خاله سهیلا و عمو کیوان باهم دعوا کردند. کامیار ناراحته. نفس عمیقی کشیدم. معنی این کارهای سهیلا هم شاید همین باشه. حتما باید باهاش صحبت کنم! نگاهم به اشکان سر خورد که با حسادت نگاه می‌کرد و می‌خواست کامران رو زمین بذارم. با خنده ریزی کامران رو به بغل خودش سپردم که اونم خندید و سمت کامران چرخید. دستش رو بین موهای فرش کشید و گفت: به به، سلام آقا کامران. حالت چطوره؟ کامران سرش رو زیر انداخت و گفت: سلام… خوبم… ابرویی بالا انداختم و به اشکان نگاهی انداختم. مثل اینکه هر دومون می‌دونستیم درد کامران از چیه! اشکان باز لبخندی زد و گفت: اصلا معلومه کجایی پسر؟ از وقتی دوستات و اینا رو دیدی دیگه من و فراموش کردی! دستام رو بغل کردم و گفتم: اشکان پسرمو اذیت نکن! اخمی کرد و سمتم چرخید. - سایه خانم من و پسرتون باهم دوستیم! می‌دونستم حسادت می‌کنه؛ ولی من دوست داشتم حرصش رو در بیارم، باز هم… از دوباره! کامران هم هنوز سرش زیر بود و حرفی نمی‌زد. اشکان آروم گفت: کامران نمی‌دونی چی صدام بزنی؟ خجالتی سری تکون داد. کامران شبیه پدرش هیچ وقت از رو نمی‌رفت و خجالت نمی‌کشید، حالا از چیز به این کوچیکی خجالت می‌کشید. البته شاید برای ما چیز کوچیکی باشه؛ ولی برای اون مهم‌ترین چیز بود، اینکه با آیندش چطور کنار بیاد براش سخت بود. اشکان دوباره لبخندی زد و گفت: چرا بهم نمیگی بابا یا… بابا اشکان؟ کامران یهو سرش رو بالا آورد. اشکان دستش رو آروم روی دست کامران گذاشت و گفت: آروم و دونه دونه بگو. با، با، اشکان… بابا اشکان! نگاه گذرایی بهم انداخت و با اشکان همراه شد. - با… با. اشکان همون‌طور با خنده دوست کامران رو تشویق می‌کرد. - با با… اش… کان. - ایول گل پسر، حالا باهم بگو. بینیش رو بالا کشید و گفت: بابا… اشکان. بابا اشکان! صورتش رو نزدیک برد و بوسه محکی به صورت کامران زد. - آخ من قربون پسر خوشگلم برم. کامران کوچولوی خودمی دیگه جوجه! لبخندی زدم و بهشون خیره شدم. صفت « پدر پسری » چقدر به این دوتا مرد که همزمان با هم بچه می‌شدند می‌یومد! انگاری هر دوی این‌ها یه اکیپ خفن می‌تونستند بسازند. نگاهم رو ازشون برداشتم. چند لحظه بعد وقتی همه بیرون اومدند سوار ماشین‌ها شدیم و راه افتادیم. کامران هم تصمیم گرفت با ماشین امیر و یسری بره. باد خنکی به صورتم می‌خورد حس خوبی می‌گرفتم. با خنده دست گلم رو بلند کردم و توی هوا تکون دادم. آهنگ قشنگی از یه ماشین که فکر کنم برای امیرشون بود پخش شده بود و صدای بوق، حتی یه لحظه هم قطع نمی‌شد. اشکان با اینکه با موتور می‌روند، سعی داشت سرعتش رو با سرعت ماشین‌ها هماهنگ کنه. خوشحال بودم! خوشحال از اینکه این روز ساخته شده بود؛ برای من، اشکان و خوشحالی کامران! باید مدیون خدا باشم و حتما شکرش رو به‌جا بیارم! نیم نگاهی به مردی که همین یه ساعت پیش، با گفتن بله زندگیمون رو به هم قفل کرد انداختم. همه سعیش توی این بود تا با دلبری‌هاش دل آدم رو بدست بیاره. چقدر خوبه که الان کنارمه با هم لبخند می‌زنیم. خوشحالیم و این خوشحالی از ته دل رو نمیشه هیچ‌جا پیدا کرد. چشمام رو آروم باز کردم که اشکان سرعت گرفت و از ماشین‌ها جلو زد. میشه گفت دیگه کسی دورمون نبود و فقط موتور ما بود که توی خیابون خلوت بوق می‌زد و می‌درخشید. یادم میاد که خونه اشکان از اینور نبود و کلا مسیر تغییر کرده! یه تای ابروم رو بالا انداختم و با صدایی که سعی می‌کردم بهش برسه لب زدم. - اشکان کجا داری میری؟ خونه که از اینور نیست. اونم با صدای بلندی گفت: می‌ریم خونه جدید! حالا دیگه هر دو ابروهام بود که بالا رفته بودند. منظور از خونه جدید دیگه چی بود؟ - اشکان یعنی چی خونه جدید؟ نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره به روبه‌رو خیره شد. - بعدا بهت می‌گم! دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و منم ترجیح دادم ادامه ندم. تقریبا یه ربع دیگه به خونه‌ای که حرفش رو می‌زد رسیدیم. یه آپارتمان سفید خوشگل بود که چراغ‌های سفید روشنایی و قشنگیش رو چند برابر کرده بود. نگاهی به اطراف انداختم و روبه اشکان گفتم: پس مامان بابا کجاند؟ بقیه چی؟ ماشین رو داخل پارکینگ پارک کرد و با درآوردن کلاه کاسکتش گفت: نمیاند، رفتند. با صدای کنترل شده‌ای گفتم: چـــــی؟ کلافه دستی به صورتش کشید و گفت: سایه همیشه باید یه حرف رو دوبار تکرار کرد؟ خب نیومدند دیگه، رفتند خونه خودشون! به معنی فهمیدم، سری تکون دادم و چیزی نگفتم. باهم رفتیم و سوار آسانسور شدیم. ناجور خسته بودم و این صندل‌های پاشنه بلند، پاهام رو اذیت می‌کردند. اشکان سرش رو سمتم چرخوند و زمزمه کرد. - اذیتت می‌کنند؟ با ادا اصول‌هام معلوم بود که فهمیده بود. لب و لوچم رو آویزون کردم و گفتم: اهوم، خیلی! یکم خم شد و گفت: پس درشون بیار، بغلت می‌کنم! خنده ریزی زدم و گفتم: نمی‌خواد، یکی می‌بینه زشته. چشم غره‌ای رفت و گفت: بابا تو چیکار به بقیه داری؟ اصلا من می‌خوام بغلت کنم. خواست بلندم کنه که یه قدم عقب رفتم و عجول گفتم: اشکان گفتم بیخیال دیگه! خودم میام. شونه‌ای بالا انداخت و با ایستادنش زمزمه کرد. - باشه هر جور راحتی، از من گفتن بود! لبخند کمرنگی زدم و چیزی نگفتم. کلاهم رو یکم روی سرم جابه‌جا کردم و با ایستادن آسانسور، دوتایی پیاده شدیم. اشکان خواست کلید رو داخل قفل ببره که دستم رو روی دستش گذاشتم و رو بهش گفتم: اشکان، اول باید توضیح بدی! با چشمای ریز شده گفتم: چیو توضیح بدم؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: بگو چرا اینجا؟ منظور از خونه جدید این بود، پس با خونه خودت چیکار کردی؟ دستم رو بلند کرد و بوسه‌ای بهش زد. - دیگه نشنوم بگی این برای توئه این خونه‌ی توئه. از این الان به بعد هر چیزی که برای من هست برای تو هم هست. بعدشم، من اون خونه رو فروختم… اونم دوسال پیش! اخم ریزی کردم و گفتم: برای چی؟ در رو باز کرد و داخل رفت. نفس عمیقی کشیدم و آروم، قدم برداشتم. کنارم ایستاد و گفت: سایه وقتی اون موقع وقتی تو رفتی دیگه دلیلی برای موندن تهران نمی‌دیدم. خونه اینجا رو هم فروختم و اومدم کردستان. همین! بعدشم اگه اون موقع این کار رو نمی‌کردم الان این کار رو می‌کردم. اون خونه کوچیک بود و برای ما مناسب نبود. سایه من بهترین چیز رو برات می‌خوام! دستام رو پشتم قفل کردم و زمزمه کردم. - من هیچ وقت بهترین چیز رو نخواستم و نمی‌خوام. من قشنگترین و مناسب‌ترین رو می‌خوام. اشکان کنار تو برای من همه چیز قشنگه، حتی خونه اجاره‌ای! به خونه نگاهی انداخت و گفت: سایه اگه همینکه کنارت باشم برای تو همه چیزه، خوشحال بودن تو برای من همه چیزه؛ من می‌خوام آرامش و راحتیت، و بهترین رو برات می‌خوام. سری تکون دادم و زمزمه کردم. - می‌دونم! سرم رو چرخوندم و به خونه نگاهی انداختم. میشه گفت تقریبا اندازه خونه من و کامران بود. توی سالن، تلویزیون بزرگی بود و روبه‌روش کاناپه‌های آلبالویی رنگ و سفید خودنمایی می‌کرد. پرده‌های سفید با خط‌های قرمز رنگ منحنی خیلی به این دکوراسیون میومد. از اونور که سالن پذیرایی بود مبل‌های سلطنتی طلایی و شیری با میز ستش چیده شده بود. لوستری‌های قشنگی که از سقف آویزون بود نور سفیدشون رو به همه‌جا می‌تابوند و همه جارو روشن کرده بود. آشپزخونه هم بی‌نقص بود و می‌شد توش یه آشپز حرفه‌ای شد! از همین پایین، طبقه بالا دیده می‌شد که با پله‌های طرح‌دار چوبی به طبقه پایین وصل می‌شد. لبخندی زدم و شبیه بچه‌ها، وسط سالن یه چرخی زدم و گفتم: اشکان اینجا خیلی قشنگه، عین خونه‌ی رویاهاست. هوم؟! اونم با خندی سری تکون داد و گفت: به خوشگلی تو که نمی‌رسه عزیزم! خواستم سمت طبقه بالا برم که ساز آرومی پخش شد. متعجب سمت اشکان چرخیدم؛ ولی کار اون نبود. ابرویی بالا انداختم و به دور بر نگاهی انداختم. - اشکان غیر از ما کس دیگه‌ای توی این خونه هست؟ اونم متعجب سری تکون داد و گفت: نمی‌دونم؛ ولی فکر کنم صدا از آشپزخونه میاد! آروم قدم برداشتم و سمت آشپزخونه رفتم. صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و بیشتر می‌فهمیدم که از آشپزخونه هست. داخل آشپزخونه شدم ولی با دیدن صحنه روبه‌روی چشمام برق زد. بادکنکی بالای سرم ترکید و برف شادی از بالا پخش شد. هنوز توی شوک بودم. روی اُپن آشپزخونه چندتا شمع سفید بزرگ و کوچیک روشن چیده شده بود و کیک شکلاتی اون وسط، نشون از این می‌داد هنوز یادشه. بعد تموم این مدت که گذشته هنوز روزی که به دنیا اومدم رو یادشده و این برای من از همه چیز مهم‌تره! آروم سمتش چرخیدم. اشک توی چشمام، بغض توی گلوم، همه و همشون دسته به یکی کردند که نذارند حرف بزنم؛ اما لبخند اون همه چیز رو فاش می‌کرد. اینکه می‌دونسته و همش نقشه خود کلکشه! برف شادی رو دوباره به بالا زد و گفت: تولدت مبارک باشه خانوم! به دیوار تکیه دادم و زمزمه کردم. - هنوز یادته؟ روبه‌روم ایستاد، دقیقا تو چند نفسیم. - مگه می‌تونم روزی که زندگیم متولد شد رو یادم بره؟! با پررویی جلوتر رفتم و خیره به چشماش که الان قشنگ‌تر معلوم می‌شد گفتم: خب چرا یادت نره؟ تو که کم گرفتاری توی زندگیت نداری. تور سفید رنگ که جلوم بود و به احتمال، دید صورتم رو تار کرده بود رو بالا کلاهم فرستاد و نگاهش روی لب‌هام موند. آروم چشماش رو بالا آورد و سرش رو نزدیک‌تر آورد. الان دیگه نفس‌های داغ و آتیشیش بود که به صورتم می‌خورد. با هر بار نزدیک شدن صورتش، نفسم انگار بند می‌یومد و اجازه تنفس ازم گرفته می‌شد. - می‌دونی که تنها گرفتاری من توی دنیا تویی! سرم رو زیر انداختم که دوباره گفت: خوشحالی؟ گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: خوشحال که هستم؛ ولی حسش می‌کنم. اینکه الان تو کنارمی رو این لبخند کوچیک رو حس می‌کنم! لباش رو جلو آورد و تقریبا یه جایی، نزدیک لبم رو بوسید. هر بار… هر دقیقه و دقیقا، هر ثانیه این مرد بهم می‌فهموند که چقدر دوسم داره و قرار این دوست داشتنش کل زندگیمون رو برداره. سرش رو عقب برد؛ ولی هنوز حس اون بوسه داغ کنج لبم جا خوش کرده بود، هنوز نفسش توی چند نفسیم به صورتم می‌خورد و هنوز هم، اون چشماش می‌تونست آدم رو مست خودش بکنه. لبخند کمرنگی زد و همون‌طور که کل صورتم رو از نظر گذروند، دستی که مخالف گرمای صورتش سرد بود رو روی صورتم، چشمام، گونم و لبم کشید. خمار نگاهم می‌کرد، این رفتارهاش طبیعی بود؟ بالاخره بعد از سکوت مرگبارش، روزش رو شکست و زمزمه کرد. - چقدر بدون آرایش خوشگلی، حتی خوشگل‌تر از هر موقعی. لب باز کردم و خواستم چیزی بگم؛ اما دستش رو روی لبم گذاشت و خودش جای من حرف زد. - هیـس! هیچی نگو. وگرنه هم یه بلایی دست خودم هم یه بلایی سر خودت میارم! لبخند کمرنگی زدم و گفتم: اول میرم لباسم رو عوض کنم… میام! سری تکون داد که پشت کردم و از آشپزخونه بیرون رفتم. سمت پله‌ها قدم برداشتم و با کمک نرده‌های طرح دار چوبی، بالا رفتم. چندین اتاق بود؛ ولی اتاقی که رنگ درش با همه فرق می‌کرد و کرمی رنگ بود، نشون از این می‌داد که اتاق مشترکه من و اشکانه. در اتاق رو باز کردم؛ ولی دکورش اینقدر قشنگ بود که نمی‌شد چشم برداشت. تخت دو نفره سفید رنگی که پتو بزرگ قرمز رنگ روش بود. میز آرایش با صندلی ستش گوشه اتاق بود و آینه بزرگی روش بود. سمت چپ اتاق هم یه کمد بزرگ لباس سفید رنگی هم بود. چند قدم به جلو برداشتم که قفسه‌های کتاب هم کنار کمد خودنمایی می‌کرد. چند دقیقه روی تخت نشستم و کلاهم رو درآوردم. صندل‌هایی که پاشنه‌هاشون بلند بود رو، با بالا آوردن پاهام گوشه‌ای پرتشون کردم. آخ که چقدر گردنم درد می‌کرد. سمت کمد لباس‌ها رفتم و در سفیدش رو باز کردم. یه لباس بلند خنک سفید برداشتم و وارد حموم شدم. لباس هام رو از تنم درآوردم و دوش آب سرد رو باز کردم. هر قطرش که روس صورتم می‌ریخت احساس می‌کردم کیلو کیلو از خستگیم در می‌رفت. نفس عمیقی کشیدم و با پیچوندن حوله کرمی رنگ دور موهام لباسم رو تنم کردم. یه لباس نازک سفید بود که بلندیش تا پایین زانوهام بود. همون لحظه در باز شد و اشکان داخل اتاق اومد. با دیدنم لبخندی زد و کنارم ایستاد. دستاش رو دور حلقه کرد و چونش رو روی شونم گذاشت. برخورد ته ریشش به شونم پوستم رو قلقلک می‌داد؛ ولش اهمیت داد و چونش رو شبیه بچه‌ها، صورتش و بینیش رو از شونم تا گردنم و از گردنم، تا شونم می‌کشید. دستم رو روی قفسه سینه گذاشتم؛ ولی تپش زود به زود قلبش باعث شد دستم مشت بشه. آروم به جلو هلش دادم که فاصله کوچیکی بینمون افتاد. - چیکار می‌کنی اشکان؟ شبیه بچه‌ها چشماش رو به بالا دوخت و گفت: بچه بازی، سایه چقدر این لباس بهش می‌یاد. حوله رو از بین موهام باز کردم. فری موهام دیگه از بین رفته بود. سشوار رو به برق وصل کردم و گفتم: ساده ولی شیک، خیلی خوشحالم که خوشت اومد! در آخر، بوسه‌ای به موهام زد و زمزمه کرد. - تا حالا بهت نگفته بودم؛ ولی بوی موهات بهترین عطر دو عالمه! لبخندی زدم و اونم تیشرت شلواری برداشت و وارد حموم شد. سشوار رو جلوی موهام گرفتم و وقتی خشک شد، با یه کش موی ساده بستمشون. خواستم برگردم؛ ولی با دیدن قاب عکس‌های کوچیک روس میز آرایش نگاهم ثابت موند. از هر لحظه اون دوران که پیش هم بودیم یه عکس بود. روزی که تولدم رو توی کافه جشن گرفتیم، اون روز که با کامران و صدف پارک رفتیم و کل روز توی شهربازی باهم بازی کردیم و همه و همه اون دوران. لبخندی زدم و سمت تراسی که گوشه اتاق بود رفتم. پرده سفید رنگ که شبیه پرده‌ی توی سالن بود رو کنار زدم و درش رو باز کردم‌. توی بالاترین طبقه این آپارتمان بودیم و این تراس خیلی جاها و می‌تونست نشون بوده. چند قدم جلوتر رفتم و دستم رو روی نرده طرح‌دار مشکیش گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم، از اون نفس های آسوده‌ای که خیلی‌ها نیازمندش بودند؛ ولی من بعد مدت‌ها تونستم بدست بیارم قیمتش بودن کنار اشکان بود. چشمام رو باز کردم؛ ولی چشمام قفل دوتا تیله مشکی رنگ شدند. همون دوتا تیله آشنا که حاضر بودم براشون جون بدم. جیغ خفیفی کشیدم و چند قدم عقب‌تر رفتم که پام به گوشه در گیر کرد و…
  3. سلام قشنگم.

    خوش اومدی🌹👼🏻

  4. سلام عزیزمم.

    خوش اومدی♥️🌹

  5. طرد شده. ﴿ اسم رمانی هست که فراره بعدا بنویسم🥹🥹🥹﴾
  6. ماه در آغوش دریا چشمه‌ای که خزان شد😁😁 @زینب چرمگر
  7. سلامممم.

    بعد مدتی با یه پارت از یک روح در دو تن اومدمممم🫠🌹

  8. ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و پنجم جلوتر از اشکان قدم برداشتم و جلوتر رفتم. - مامان لیلا. برعکس اینکه فکر می‌کردم ازم دلخوری زیادی داشته باشه، لبخندی زد و دستم رو توی دستای گرمش نگه داشت. - سلام عروس خوشگلم! چقدر عوض شده بود! انگار این چند سال دوری روی همه تاثیر گذاشته بود. از صورتش دیگه شوخ بودن معلوم نبود، جاش رو درد پر کرده بود. دیگه طاقت نیاوردم. اشک‌هام روی گونم سر خوردند که دست‌هام رو باز کردم و لیلاخانم رو بغل کردم‌. چقدر دلم براش تنگ شده بود. مهم نیست که ازم دلگیره، مهم نیست که دوسال پیش دلش رو شکستم، الان مهم اینه که دوباره هم رو می‌بینیم و خوشحالیم از کنار هم بودن. خودش رو ازم جدا کرد و با لبخندی گفت: دخترم اجازه هست امروز و پیش هم باشیم؟! سری تکون دادم گفتم: این چه حرفیه مادر جون، شما روی چشمای ما جا دارید. چشماش رو روی هم گذاشت و سری تکون داد. سمت آقا دیاکو رفتم و جلوش ایستادم. اونم چهرش تغییر کرده بود. - سلام پدر جون! دستش رو پشت سرم گذاشت جلو برد. بوسه‌ای به پیشونیم زد و گفت: سلام دخترم، حالت چطوره؟ لبخندی زدم و گفتم: مرسی پدر جون. خوش اومدید! نفس عمیقی کشیدم و وقتی فهمیدم اشکان هم سلام علیکش تموم شده سمت جایگاه خودمون رفتیم. بوی عود و گل‌های نرگس همه جارو پر کرده بود. روی دیواره‌هایی که رنگش سفید بود و خط‌های موازی طلایی رنگی داشت، گلدون‌های پر از گل‌های مریم بود. نگاهم از همشون گرفته شد و روی سفره سر خورد. یه سفره طوسی رنگ زیبا که همه وسایل قشنگش توی ظرف‌های نقره‌ای رنگ چیده شده بود. همه توی اتاق سفید رنگ که گل‌های سفید و صورتی گوشه گوشش جا گرفته بود، نشسته بودیم. نگاهم به سفره عقد کشیده شد. چقدر قشنگ چیده شده بود! شمع‌های بلند طرح‌دار دور تا دور میز، سعی داشتند نور ضعیف خودشون رو به هرجا بتابونند و آینه‌ی قدی، تلاشش رو برای تابودن این نورهای بی‌جون بیشتر می‌کرد. اتاق بوی گل‌های سفید رز و یاس رو گرفته بود، عطری که هر لحظه می‌تونست آدم رو وارد یه دنیای دیگه بکنه. وقتی چشمم بهشون می‌افتاد که بین برگ‌های سبز رنگشون جا گرفته بودند، یاد مرواریدهای زمینی می‌افتادم که می‌درخشیدند. نور ملایم کریستال‌های لوستر، روی میز می‌لغزید و به حلقه‌ها می‌خورد و باعث می‌شد تا حلقه‌ها، روی میز درخشش خاص خودشون رو بگیرند. لحظه‌ای نگاهم رو از میز گرفتم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد؛ این نسیم خنک بهاری بود که از لای پرده‌های توری با حریر سفید، به داخل راه پیدا می‌کرد و با بوی گلاب و عود همراه میشد. قرآنی که جلدش همرنگ سفره بود رو از روی میز برداشتم که گوشه‌ای از اون به دست اشکان افتاد. از آینه روبه‌روم بهش خیره شدم. لبخند می‌زد و خوشحال بود. اولین خوشحالی واقعی‌ای که تو چشماش موج می‌زد رو می‌تونستم ببینم. می‌خندید و می‌دونست زندگیم وصله به همین کشش لب‌هاش هست، وصله به خوشحالیش هست! مثل اینکه امروز، عشق و عاشقی توی این اتاق مرزی نداشت. بابا رضا با لبخند نگاهش رو ازمون گرفت و رو به عاقد گفت: شروع کنید حاج آقا. عاقد که دیگه کلش کچل شده بود شروع به حرف زدن کرد. حرف و چیزهایی که به من و اشکان مهر خوشبختی می‌زد. - دوشیزه مکرمه، سرکار خانم سایه میرزایی فرزند رضا میرزایی؛ آیا بنده وکیلم شما را با مهریه یک جلد کلام الله مجید، ده شاخه نبات و ده سکه تمام بهای آزادی به عقد دائم و همیشگی جناب آقا اشکان مهرآرا در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ یسری که یه طرف پارچه سفید رنگ رو گرفته بود با خنده گفت: فعلا نه! عروس خانم وقت می‌خواد تا کامل تو دل آقا دوماد بره. با حرفش همه خندیدم، از خوشحالی، از جنس شادی! عاقد لبخندی زد و گفت: باشه وقت می‌دیم. برای بار دوم عرض می‌کنم، وکیلم؟! سهیلا که یه طرف دیگه پارچه رو گرفته بود گفت: الانم نه! عروس سرش شلوغه رفته گل بچینه! لبخند کمرنگی زدم و به اشکان خیره شدم‌. دستی به دور دهنش کشید تا جلوی خندش رو بگیره. آروم در گوشش زمزمه کردم. - نیازی نیست جلوی خندت رو بگیری. اگه الان نخندی و خندت رو نبینم، پس کی می‌خوای ببینم؟ نگاهی بهم انداخت و دستش رو پایین آورد. - عروس خانم برای بار سوم عرض می‌کنم، آیا بنده وکیلم؟ سهیلا باز خواست حرف بزنه که پریدم وسط حرفش و لب زدم. - ایندفعه نه می‌خوام گل بچینم نه تو دل کسی برم. برای زندگی‌ای که با لبخندش شروع میشه و با ناز اون نگاه چشماش ادامه پیدا می‌کنه؛ با اجازه بزرگ‌ترها بله! صدای کل‌کل و سوت و دست بلند شد. اول نگاه ریزی به کامران انداختم. با شوق و خوشحالی نگاهمون می‌کرد. لبخندی روی لب‌هام نشوندم و چشمکی بهش زدم. اشکان سرش رو سمت گوشم آورد و گفت: اینقدر قشنگ حرف می‌زنی فکر کردی من بلند نیستم؟ صبر کن و ببین! بعد ساعتش رو یکم توی دستش جابه‌جا کرد و صبر کرد تا عاقد برای اون بخونه. - جناب آقای اشکان مهرآرا، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم و همیشگی سرکار خانم سایه میرزایی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ امیر با خنده جواد رو توی بغلش جابه‌جا کرد و گفت: داداش تو نمی‌خوای از این جمله‌ها من برات بگم؟ این زنا فقط برای خودشون می‌گند! اشکان با خنده سری تکون داد و گفت: نه امیر نه! اینبار می‌خوام به احترام بله‌ای که خواهرت داد. سایه خانم، برای اولین بار و آخرین بار، از ته ته ته قلبم… بله! خب راست می‌گفت. اونم بلد بود با کلمات بازی کنه و دلم رو بدست بیاره، کار هر کسی هم نبود! همه بلند شدیم که به هم تبریک بگیم. مامان، بابا، آقا احمد و شیرین خانم، آقا دیاکو و مامان لیلا، بعد هم یسری و سهیلا. امیر کنارم ایستاد و گفت:خواهر خوشبخت بشی! با چشماش بهم نگاه نمی‌کرد. فقط سرش رو زیر انداخته بود. لبخندی زدم و گفتم: امیر چرا اینطوری حرف می‌زنی، سرت چرا پایینه؟ سرش رو بالا نیاورد. نگاهم رو بین همه چرخوندم. همه گوشه رفته بودند و با دوربین می‌خواستند فیلم بگیرند. متعجب دوباره به امیر خیره شدم که از جیب کتش، یه ربان بلند قرمز رنگ بیرون آورد و نزدیکم آورد. از پشتم ردش کرد و جلوم خواست ببنددش؛ ولی دوباره بازش کرد و این حرکت رو چند بار انجام داد. یه بغض بدی به گلوم چنگ زده بود که پایین نمی‌یومد. تصمیم گرفتم به اشک تبدیل بشه. گوله‌‌های اشک از چشمام پایین نمی‌یومد و مقصدشون گونم می‌شد! امیر برای من همه چیزم بود! هم برادر، هم خواهر. درسته باهم بزرگ نشدیم و قد نکشیدیم؛ ولی تو همین مدت که پیداش کردم تموم دار و ندارم شد. در آخر، ربان رو جلوم بست و سرش رو بالا آورد. از چشماش اشک پایین می‌یومد و قرمز شده بودند. سرم رو کمی کج کردم و گفتم: امیر تو… تو خودتی؟ با اینکه ناراحتی تو صورتش داد می‌زد؛ ولی با شیطنت گفت: نه؛ روحم داره باهات حرف می‌زنه. یه لحظه کنترل از دست دادم و خندم گرفت. نگاهی به همه انداختم که داشتند باهم حرف می‌زدند و دیگه بیخیال ما بودند. دوباره صورتم رو سمت امیر چرخوندم که تور کلاهم رو با دوتا دستش بالا زد و گفت: مبارک باشه آبجی کوچولو. لبخند محوی زدم و گفتم: مرسی امیر، نه فقط برای الان… برای همه موقع‌هایی که کمکم کردی! نفس عمیقی کشید و لب زد. - سایه نمی‌شد حالا ازدواج نکنی؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: یعنی دوست نداری خوشبختی خواهرت رو ببینی؟ فکر می‌کردم آرزوی همه برادرها این باشه. بهم خیره شد و گفت: من دوست دارم خوشبختیت رو ببینم؛ ولی بیشتر از اون دوست دارم پیش خودمون باشی. من، بابا، مان و یسری. - امیر با ازدواجم قرار نیست من رو از دست بدی یا اشکان نذاره دیگه من رو ببینی! خواست حرفی بزنه که یسری صداش زد. - بهتره بری پیش یسری. امیر، مراقب رفتارهات با یسری باش. یه زن روحیش لطیفه و با کوچک‌ترین چیز ناراحت میشه. ناراحتش نکن! پوفی کشید و گفت: تو نگران نباش. من شده بمیرم نمی‌ذارم زندگیم از دستم بره. سری تکون دادم که کم کم ازم دور شد و سمت زنش رفت. - داشتید چی پچ پچ می‌کردید؟! نگاه گذرایی به اشکان که کنارم ایستاده بود انداختم. به کامران کوچولوم که با کامیار داشت می‌رقصید انداختم. با لبخندی گفتم: خودت داری میگی پچ پچ، اگه می‌خواستم همه بفهمند که جار می‌زدم! روبه‌روم ایستاد و مانع دیده شدن کامران شد. با اخم نگاهش کردم که برخلاف تصورم با خنده گفت: سایه بیا بریم برقصیم! دستم رو بالا آوردم و با اشاره به انگشتم گفتم: هنوز حلقه توی آسمون نرفته و از نظر بقیه به هم کامل محرم نشدیم. کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: سایه توروخدا حرف محرم نبودن یا بودن رو بذار کنار. من و تو خیلی وقته به هم محرمیم! گوشیم رو درآوردم و همون‌طور که از کامیار و کامران در حال رقصیدن فیلم می‌گرفتم گفتم: آها؛ تازه یادم اومد. ما چند سال پیش باهم یه دور رقصیدیم. فکر می‌کردم همون کافیه! دست‌هاش رو بغل کرد و گفت: خودت داری میگی اون موقع‌ها، اونم به دور فقط، چیزی نبود که! سایه اذیت نکن قرار بود عقد اونطوری که من می‌خوام پیش بره، درسته که عقد ولی یه عروسی کوچیکم هست. بیا یه دور بریم!! لبخندی زدم و گفتم: باشه؛ ولی بعد رفتن حلقه توی دوستامون! اشکان هم عجول بود. سریع پچ پچ‌های همه رو قطع کرد و سمت صندلی رفتیم. دستم رو توی دستای بزرگ مردونش گرفت و حلقه اول رو برداشت. حلقه‌های ساده‌ای بودند؛ ولی خیلی دوستشون داشتم و شاید دلیلش حکم بودن اشکان کنار من بود! با رفتن حلقه توی انگشتم صدای کل‌کل و دست بلند شد. به اشکان خیره شدم که دستم رو جلوی لبش برد و بوسه‌ای بهش زد. چه لحظه‌های قشنگی جلوی چشم‌هام ورق می‌خورد. بودن اشکان کنارم، رد شدن از همه اتفاق‌های بد زندگیم باهاش و خیلی چیزهای دیگه که مهم‌ترینش همین الانه. همین حالا که بغلم نشسته و با چشماش میگه که دختر، دوست دارم و این دوست داشتن از همه چیز برام با ارزش‌تره! بودن این آدم‌ها تو زندگی به قدری لذت بخشه که نمی‌تونی حرف از رفتن و مردن بزنی. خدا رو باید شاکر باشی که همچین کسایی خودش یه نعمت بزرگه! حلقه‌ای که مربوط به حکم دل من بود رو توی انگشتش فرو بردم و بازم صدای دست و سوت… عکاس اومد و چندتا عکس رو یادگار انداخت، آخرین عکس هم اونی بود که همه و همه تو یه ردیف ایستادیم و… چیلیک! عکس گرفته شد. اشکان هم بعد چند دقیقه به آرزوش رسید. آهنگ قشنگی که خودم سفارشش رو کردم گذاشته شد و ماهم وسط رفتیم. یک… دو… سه… تو نگام کنی بخندم هعی دور چشات بگردم ناز و ادات و قربون، تویی دوای دردم آره عین یه تیکه ماهــی، به به عجب چشایـی این قده خوبی جز عشق، نمونده دیگه راهــــــی اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگـــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالــــــاشـــــو اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگــــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالـــــــاشـــــو « سرش رو نزدیک سرم آورد به از فرصت سوءاستفاده کردم و با صدایی که فقط خودمون بشنویم لب زدم. - شاید من قبلاً یه انتخاب دیگه کردم و شاید قبلاً قلبم برای یه نفر دیگه بوده؛ ولی قلبی که الان می‌تپه و خودت دوباره سر پاش کردی برای توئه، قبلاً هم گفتم؛ هر دوی شما برای من یک روح در دو تنید! اونم لبخندی زد و گفت: تو هم شبیه مامان شادی منی، مامان من الان دوباره کنارمه، با این فرق که تو حالا شریک زندگیمی و ملکه قلبم. هر دوتون برای من یک روح در دو تنید! یه بغض خوشحالی توی گلوم بود و حالم غیر قابل توصیف؛ شاید برای همین صفت‌های قشنگ بود. یک روح در دو تن!» من جونم بره باز، دوست دارم همه عمرم تویی باز، دوست دارم این و یادت نره مــن، دیوونم توی هر حالی باز، دوست دارم، آره دوست دارم اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگـــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالــــــاشـــــو اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگــــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالـــــــاشـــــو
  9. پری بانو

    یک مصرع، هزار ادامه...🌿

    هر کس به قدر خویش از این زندگی گرفتار است. تو شاید رفتی؛ ولی این دل شاید هنوز گرفتار است
  10. سلام قشنگم

    خوش اومدی💆🏻‍♀️🔮

  11. پری بانو

    یکیشو انتخاب کن!

    واقعا چرا؟ ماها خودمون نویسنده‌ایم و عشق رو خلق می‌کنیم، بازم پول؟ @وحید واثقی منفرد
×
×
  • اضافه کردن...