رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    266
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,414 بازدید کننده نمایه

دستاورد های پری بانو

Proficient

Proficient (10/14)

  • One Month Later
  • Well Followed نادر
  • Very Popular نادر
  • Week One Done
  • Dedicated نادر

نشان‌های اخیر

496

اعتبار در سایت

  1. پری بانو

    یکیشو انتخاب کن!

    کتاب پول یا یه عشق واقعی تا تهش؟
  2. سلام قشنگم.

    خوش اومدی💆🏻‍♀️🤗🌹

  3. پری بانو

    یکیشو انتخاب کن!

    هیچ کدوم متوسط😂😂😂 خرید کفش یا خرید لباس ( مانتو)
  4. سلام قشنگممم.

    خوبی.

    می‌تونم مدیر اجرایی بشم؟؟

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام عزیزم فعلا نیاز نداریم 

    2. پری بانو

      پری بانو

      اوکی مرسی♥️

  5. ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی‌ام عصبی یقه لباسش رو چنگ زدم و با صدای بلندی گفتم: معلوم هست چی میگی؟ سایه من زندست… امیر اومد و من رو از ازش جدا کرد. - اشکان آروم باش. بی‌توجه بهش همون‌طور که اشک‌هام بی‌اختیار می‌ریخت، با تن صدای قبلیم گفتم: سایه من اینطوری من رو ول نمی‌کنه… اون زندست لعنتی! زندگی من هنوز داره نفس می‌کشه…! *** پس چرا نمی‌آیی تا من نگاهت کنم و تو دست‌های بی‌نشانم را بگیری و باز لبخند بزنی؟ پس چرا نمی‌آیی تا به سمفونی عشق، دعوتت کنم و تو نگاه از توت فرنگی میان کیک بگیری و بوسه بر عاشقانه‌هایم بکاری؟ تو که نمی‌آیی؛ ولی فقط تا اطلاع ثانوی اجازه‌ی دوست داشتنت رابه من بده! گرچه می‌دانم الان در آن کافه سنتی دست زیر چانه گذاشته‌ای و به بیرون خیری‌ای… کاش یاد من باشی! *** اشکان دکمه‌های لباس سفید رنگم رو بستم و دستی بهشون کشیدم. عطری که بوش رو خیلی دوست داشت به خودم زدم. شونه‌ای به موهام زدم و وقتی کارم تموم شد نگاه کلی‌ای به خودم انداختم. همه چیزم عالی بود. دسته گل رو از روی میز کنارم برداشتم و با قدم‌های آروم از اتاق و بعد، از طبقه پایین رفتم. خواستم وارد اتاق بشم که امیر سریع دستم رو گرفت. متعجب نگاهش کردم که با تردید گفت: اشکان… مطمئنی؟ الان وقتشه؟ اخم ریزی بین ابروهام جا دادم و گفتم: من تا الان چند بار گفتم اشکان، زندگی من الان رو تخته، اون منتظرمه! لبخند دلگیری زد و آروم، دستم رو ول کرد. بی‌اهمیت بهش پشت کردم و وارد اتاق شدم. سریع پشتم در رو بستم و قفل کردم. با کار بچگونم خندم گرفته بود. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و خندم رو قورت دادم. صاف ایستادم و سمت تخت قدم برداشتم. بوی عطرم همه جای اتاق رو گرفته بود. نگاهی بهش انداختم که دوباره ملحفه روی صورتش بود. با اخم گفتم: سایه جان من چند بار بگم؟ دوست ندارم ملحفه رو روی خودت بکشی. اصلا هوا سرده. من تا پتو رو میارم این رو از روی خودت کنار بزن، باشه؟ جوابی ازش نشنیدم. سری به عنوان تاسف تکون دادم و همون‌طور که سمت کمد می‌رفتم ادامه دادم. - ما همه خوبیم نیازی نیست بپرسی! پتو رو بیرون آوردم و کنار تخت رفتم. نچ؛ مثل اینکه لجبازیش باز گل کرده بود. خنده‌ای زدم و گفتم: سایه خانم، اینقدر اذیتم نکن. ولی باز چیزی نمی‌گفت. با این کارهاش بغض بدی به گلوم چنگ زد، طوری که اشکمم در اومده بود. این همه انتظار کشیدن بس نبود؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم: سکوتت اذیتم می‌کنه سایه، باهام حرف بزن! بدون اینکه تکون بخوره زمزمه کرد. - دارم کتاب می‌خونم اشکان. به یک آن، ملحفه رو از صورتش کنار زد و گفت: چرا اینقدر وراجی می‌کنی؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: می‌دونی تموم این مدت‌ها، چقدر دوست داشتم دوباره کنارم باشی و بهم بگی وراج؟ نگاهش رو دوباره به کتاب دوخت و گفت: نمی‌دونم. بدون اینکه نگاهم رو ازش بردارم، کتابش رو از دستش گرفتم و کنار خودم گذاشتم.تیله‌های جنگلیش رو قفل چشمام کرد. - می‌دونی چقدر دلم برای این نگاه‌ها تنگ شده بود؟ برای دیدنشون حاضر بودم سگ دو بزنم؟ اخمی کرد و گفت: فکر می‌کردم زن داری و الان داری بچت رو بزرگ می‌کنی! چشمام رو ریز کردم و گفتم: چی میگی سایه؟ کدوم زن کدوم بچه؟ شناسنامه من هنوز سفیده سفیده! آخه من به غیر از تو کی رو می‌تونم دوست داشته باشم؟ چیزی نگفت و فقط نگاهش رو به دیوار سفید رنگ جلوش دوخت، اونم با اخم. بیخیال ملحفه، پتوی طوسی رنگ رو باز کردم و روش انداختم. گلدون شیشه‌ای رو از آب پر کردم و دسته گل رو داخلش گذاشتم، بعد روی میز کنارش گذاشتم. روی صندلی کنارش نشستم. - سایه این مدت… - هیچی نگو اشکان. همه چیز رو می‌دونم. انگار تو تمام این مدت که بیهوش بودم یکی همه چیز رو برام تعریف کرده. لبخندی زدم و زمزمه کردم. - دست اون به نفر درد نکنه! اون سکوت کرد، منم یکم فرصت می‌خواستم تا مقدمه بچینم و جمله‌هام رو کنار هم بذارم. در آخر، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: سایه این دوسال دوری کافی بود. همه‌مون به اندازه و سهم خودمون ناراحت شدیم و عذاب کشیدیم. الان وقتشه برگردیم، وقتشه برگردیم و زندگیمون رو شروع کنیم. صدای قورت دادن آب دهنش به گوشم رسید. نگاه جدیش رو بهم دوخت. این یعنی حرف جدی‌ای داشت. یکی نیست بیاد بگه بابا بیخیال این جدی بازی‌ها شو؛ یکم به دل من اهمیت بده! دلی که هر روز با از دور دیدنت سوخت و شکست؛ ولی باز سر پا شد تا به الان برسه. به دیدن اون چهره معصومت، به دیدن اون چشمای زیبا! سر جاش یکم تکون خورد که به خودم اومدم. از پارچ کنارم، آب رو داخل لیوان خالی کردم و نزدیک لبش رسوندم؛ ولی با پشت دست پسش زد. سایه چش شده بود؟ چرا اینقدر نسبت بهم بی‌تفاوت شده بود؟ اصلا از اینکه من رو می‌بینه خوشحاله؟ کمی خودش رو بالا کشید و گفت: ببین اشکان، هر چی بین من و تو بوده برای دوسال پیشه. الان عوض شده، دوسال گذشته. من… من دیگه هیچ حسی نسبت بهت ندارم. با حرف‌هاش یه لحظه نفسم رفت. می‌دونستم همش دروغه! می‌دونستم هیچ کدوم از حرف‌های حقیقت نداره. - این دروغه! محکم گفت: ولی اشکان من حقیقت رو گفتم! بهتر بود اینجا سوءاستفاده کنم، از دوست داشتنش، برای نگه داشتنش! چشمام رو ریز کردم و لب زدم. - آها، پس دوستم نداری. سایه خانم کی بود اون روز وسط آتیش سوزی، تو بغلم افتاده بود گفت اشکان دوست دارم؟ کی صحنه رو هندی کرده بود؟ تو نبودی نه؟ با چشمای گرد شده و شوکه گفت: ا… اما اشکان… ابرویی بالا انداختم و با پوزخند عصبی‌ای گفتم: نمی‌خوای بیای؟ نکنه می‌خوای ازدواج کنی. اسمش چی بود؟ آباد، عثمان، عماد؟ آره آره عماد! نکنه می‌خوای با اون مرتیکه ازدواج کنی؟ انگار از لحن حرف‌هام خوشش نیومده بود. - اشکان این چه حرف‌هاییه که می‌زنی؟ نفس عمیقی کشیدم و شبیه بچه‌ها، توی خودم جمع شدم. لب و لوچم رو بیرون فرستادم و مظلوم گفتم: سایه خانم، من تو تمام این مدت می‌دیدم چقدر خوب باهاش حرف می‌زدی. با پسرش شبیه کامران خودت رفتار می‌کردی! سرم رو بالا آوردم و با اشکی که برای خودنمایی ریخته بودم گفتم: سایه من دیدم که تو اون رو بیشتر از من دوست داری. پس من چی؟ تو به دل من اهمیت دادی؟ تویی که می‌گفتی دوستت دارم و برای من هر کاری می‌کنی، حالا درخواست اینکه بخوام پیش من باشی، خانم خونم باشی و زندگیم رو بسازی خیلی زیاده؟ هنوز چشماش متعجب بود. چندتا پلک زد و گفت: اشکان این حرف‌ها واقعا حرف‌های توئه؟ *** عماد با قدم‌های آروم وارد بیمارستان شدم. سمت قسمت پذیرش رفتم و روبه‌روی خانمی که پشت کامپیوتر بود وایستادم. رو بهش گفتم: ببخشید خانم، اتاق سایه میرزایی کجاست؟ دختر جوون و خودشیفته‌ای به نظر می‌رسید، سرش رو بالا آورد. با اخم ریزی لب زد. - همون خانمی رو می‌گید که هعی آقای خوشگل میاد بهش سر می‌زنه؟ مستقیم برید، سمت چپ اتاق صد و بیست. از حرف‌ها‌ش دندون‌هام رو به هم ساییدم. عصبی راهرو رو طی کردم. با چرخیدن سمت چپ، دیدم که یکی دوتا از همسایه‌ها دم در اتاقش بودند همراه دو مرد جوون. یکم که دقت کردم یکی از اون دوتا همون مردی بود که اومد و سایه رو نجات داد. ازش متنفر بودم! دسته گل رو توی دستم جابه‌جا کردم و جلوتر رفتم. با دقت بیشتر فهمیدم که اون یکی مرده امیر، همون برادر سایه بود. باهاش سلام و احوال پرسی کردم. همون لحظه اون یکی که همه اشکان صداش می‌زدند سمتمون اومد. - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ صورتم رو شتابون سمتش چرخوندم. - اشکان چرا اینجوری حرف می‌زنی؟ نگاه گذرایی به امیر انداخت و خیره بهم گفت: نه، می‌خوام بدونم ایشون چرا اومده اینجا! کامل سمتش چرخیدم و با پوزخند عصبی‌ای گفتم: نمی‌دونم چرا باید به تو جواب پس بدم! ابرویی بالا انداخت و با اشاره به خودش گفت: چرا من؟ یه بار گفتم، نامزدشم. نمی‌دونم چرا، ولی احساس می‌کردم اشکان از من بیشتر به سایه نزدیکه. همین بود که حالم رو بد می‌کرد. گل‌ها رو توی دستم مشت کردم و از لای دندون‌های قفل شدم، صدام رو بیرون فرستادم. - اومدم سایه رو ببینم! خنده‌ای زد و گفت: گلم که براش گرفتی! توجهی به حرفش نکردم که دوباره دهن باز کرد. - سایه نه و خانم. اول باید ازش اجازه بگیرم. اگه گفت بله که تشریف می‌بری و می‌بینیش. اگرم گفته نه که بیخیال میشی و می‌ری. بعد پشت کرد و سمت اتاق سایه رفت. از دستش ناجور حرصی شده بودم. نمی‌تونستم دیگه تحملش کنم و اگه این بیمارستان رو سرش پایین نمی‌آوردم اعصابم آروم نمی‌شد. - نمی‌خواد اعصابت رو خورد کنی. اشکان شاید اینجوری رفتار کنه ولی تو دلش هیچی نیست! سری تکون دادم و بیخیال اشکان و مشکان شدم. چند دقیقه گذشته بود که از در با اخم بیرون اومد و رو بهم گفت: بفرما، می‌تونی بری تو. تا دم در رفتم و وقتی خواستم وارد بشم تنه‌ای بهش زدم. با دیدن سایه لبخندی زدم. خواست سر جاش بشینه که یه قدم جلوتر رفتم و گفتم: نمی‌خواد بلند بشی. سری تکون داد و متقابلا لبخندی زد. کنارش ایستادم و زمزمه کردم: خوبی؟ دوباره دراز کشید و گفت: من خوبم. تو خودت، آرشا، خوبید؟ آروم سری تکون دادم. از اومدنم به اتاق، به دقیقه نکشیده بود که اشکان اومد داخل. نگاه هر دومون بهش بود که گفت: نکنه می‌خواستید برم بیرون تنهاتون بذارم؟! پوف کلافه‌ای کشیدم. اومد و دسته گل رو ازم گرف و رو به سایه با خنده گفت: عزیزم ببین آقا عماد چه گل‌های قشنگی گرفته! آقا عماد دستتون درد نکنه راضی به زحمت نبودیم. چشم غزه‌ای رفتم و دستم رو مشت کردم. اونم گل رو توی به گلدون گذاشت و روی میز قرارش داد. اون‌طرف تخت ایستاد و چیزی نگفت. چند دقیقه توی سکوت سپری شد که طاقت نیاورد و گفت: اومدید چیزی نگید؟ خب حرف بزنید دیگه راحت باشید‌. نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. - اشکان لطفا برو بیرون. اول شوکه برگشت سمتم، بعد خنده‌ای زد و گفت: جانم؟ دوباره بگو! خواستم دوباره جملم رو تکرار کنم که ایندفعه سایه پیش دستی کرد. - اشکان میشه بری بیرون؟ - ولی سایه… - خواهش می‌کنم. با اخم به هر دومون خیره شد. در آخر آروم سری تکون داد و بیرون رفت. روبه سایه کردم. دوست نداشتم توی این موقعیت ببینمش، اینکه به سرم و دستگاه وصل شده باشه! - نگران نباش، حال من خوب میشه. - واقعا نامزدته؟ گیج پرسید: چی؟ به تیله‌هاش خیره شدم و لب زدم. - میگه نامزدته، راسته؟ با کلی من من گفت: چیزها… آخه اون… اوممم… اشکان… دست‌هام رو بالا آوردم و گفتم: خیلی خب، فهمیدم. آروم گفت: تو هیچی نمی‌دونی! لبخند محوی زدم و گفتم: همه چیز برام واضحه. اینکه اون دوستت داشته و داره. این من من‌های تو یعنی دوسش داری. وقتی شما دوتا هم رو دوست دارید من هیچم، علاقه من به تو هیچه! سر جاش با بدبختی نشست و گفت: عماد، اون‌طور نیست که فکر می‌کنی. تو همیشه برام قابل احترام بودی، می‌خواستم تو به سان برادر کنارم باشی. پشت بهش کردم و لب زدم، از دردهام، از اینکه این دل قفل دل مهربون و معصومش شده بود. - آره سایه خانم، گفته بودی تو جای برادرمی؛ ولی من باختم. من این زندگی رو به تو باختم! چه بخوای چه نخوای من دوست دارم و این تصمیمم بر نمی‌گرده، تو هم… زندگیت دست خودته و کسی جز خودت مختارش نیستی. نفس عمیقی کشیدم حرف آخرم رو زدم. - می‌خوای اینجا بمونی و با من باشی، می‌خوای با اشکان باشی و برگردی. گرچه از همین الان می‌دونم کدوم گزینه رو انتخاب می‌کنی. پس؛ به پای هم خوشبخت بشید! بغض رو با بدبختی قورت دادم و بدون توجه به صدا زدن‌هاش، از اتاق بیرون رفتم. حس حقارت می‌کردم. یه حس بد! انگار همه غرورم زیر پاهای خودم خورد شده بود، اونوقت جلوی همه! از اتاق بیرون اومدم و خواستم برم که اشکان از اونور همون‌طور که میومد سمتم گفت: خب آقا عماد حرف‌هاتون خداروشکر تموم شد؟ می‌موندید حالا! خنده‌ای برای حفظ ظاهر زدم و گفتم: چیه، ترسیدی بدت رو پیشش بگم؟ نترس! هر کس بد ما به خلق گوید ما ز غم چهره نخراشیم، ما خوبی او به خلق گویم تا هر دو دروغ گفته باشیم! بعد بدون توجه به چهره‌ی مات موندش با امیر خداحافظی کردم و بیرون زدم.
  6. مقام جدیدت مبارک عزیزممم🟣🟪🌷💜

  7. سلام زیبام حالت خوبه؟

    قشنگم رمان زیبات که الان داره توی سایت می‌درخشد اگه می‌خوای می‌تونی براش سفارش کاور بدی.

    جایی نه همینجا……🤗💙

     

    https://forum.98ia.net/forum/18-درخواست-طراحی-کاور/

  8. سلام عزیزمم

     

    خوش اومدی.

     

  9. منم می‌خوام مدیر اجرایی بشمم @هانیه پروین ست شیم؟
  10. خواهر تو یکی از غمگین‌ترین پارت هام تکت کردم😮‍💨🥺❤️‍🩹

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. پری بانو

      پری بانو

      قبلش رو بخونی از اشک.... غرققق

    3. Ario Seoda

      Ario Seoda

      نه باید تهش به هم برسننننن من از این داستانای گود اند میخونم 🫠😭

    4. پری بانو

      پری بانو

      خب اگه بگم اسپویل میشه که....

  11. ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و بیست و نهم با رسیدن به بیمارستان مهمون پیاده شدیم. زودتر از اونها وارد شدم. به پرستاری که دم راهم بود گفتم: خانم قاسمی، سریع برید دکتر خاتمی رو صدا بزنید بگید بیاد. اول نگاهش رو مات شده روم انداخت؛ ولی بعد با قدم‌های سریع طبقه بالا رفت. سایه رو روی تخت خالی کنارم گذاشتم و سمت اتاق خالی انتهای سالن بردم. وارد شدم که همون لحظه امیر و کامران هم داخل اومدند. - اشکان الان چی میشه؟ به دکتر گفتی بیاد؟ فقط سری تکون دادم؛ ولی نگاهم هنوز قفل صورت سایه بود. - سلام آقا اشکان. با صداش سمتش چرخیدم. - سلام آقای دکتر مریضم… بالای سرش ایستاد و گفت: چه اتفاقی براش افتاده؟ - آتیش سوزی شده بود اونجا… سرش رو بالا آورد و باز وسط حرفم پرید: خیلی خب فهمیدم اشکان. شما برید بیرون به پرستارها هم بگو بیاند. باشه‌ای لب زدم و با امیر و کامران بیرون اومدم. پرستارها بدو بدو داخل رفتند. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. این حال سایه… اینکه دیر رسیدم. روی صندلی نشستم که همون لحظه امیر هم کنارم نشست. - نگران نباش. خوب میشه! پوزخندی زدم و گفتم: همش تقصیر منه.، مگه نه؟ گنگ نگاهم کرد. به کامران که داخل حیاط کنار حوض نشسته بود خیره شدم و با بغض ادامه دادم. - اگه من زودتر رسیده بودم، اگه خودم رو زودتر به سایه نشون می‌دادم هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتاد! - دیوونه شدی اشکان؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: نه! حقیقته. اگه من پیشش بودم اون خونه آتیش نمی‌گرفت، سایه به این حال در نمی‌افتاد. - نگران حال سایه‌ای؟ بهش خیره شدم. - نگران زندگیم نباشم؟ دستاش رو بغل کرد و گفت: سایه قوی‌تر از حرف‌هاست. با چشمای پر از اشک گفتم: اگه… امیر اگه بلایی سرش بیاد من هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم… دستش رو روی شونم گذاشت و زمزمه کرد: اشکان! من به سایه ایمان دارم. اون سخت‌تر از این‌ها رو گذرونده، مطمئن باشم سالم از اون در بیرون میاد، اونم با پای خودش! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب. الان تو خسته‌ای کامران هم تو شوکه؛ طبقه بالا اتاق منه. می‌تونید برید اونجا استراحت کنید. یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چی؟ اون وقت اتاق تو اینجا چیک… دستم رو بالا آوردم و حرفش رو قطع کردم. - بعداً امیر، بعداً همه چیز رو می‌گم. پوفی کشید و گفت: تو خودت استراحت نمی‌کنی؟ به در اتاق سایه خیره شدم و لب زدم. - وقتی سایه من اون‌طور بی‌جون روی تخته استراحت به من نیومده. از سر جاش بلند شد و گفت: خیلی خب، پس حداقل یه آبی به دست و صورتت بزن و لباست رو عوض کن. هوا سرده، سرما می‌خوری! بدون هیچ واکنشی به در خیره شدم. اونقدر خیره که نفهمیدم که کامران اومد و با امیر بالا رفتند؛ اونقدر که نفهمیدم کی اذان گفتند و همه برای نماز خوندن به نمازخونه رفتند. اگه واقعا بلایی سر سایه بیفته چی؟ اگه دیگه نتونم چشمای جنگلیش رو ببینم چی؟ چندین و چندین بار طول و عرض این راه‌رو رو اندازه گرفتم. چندین و چندین بار به خودم لعنت فرستادم. تقریبا ساعت‌های هفت شب بود که دکتر اومد و گفت می‌تونم برم پیش سایه. آروم در اتاقش رو باز کردم و داخل رفتم. دستگاه‌های مختلفی بهش وصل شده بودند و ماسک روی دهنش گذاشته بودند‌. کنارش روی صندلی نشستم. هنوز چشماش بسته بود، هنوز دستاش تکون نمی‌خورد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: سلام قشنگم، حالت بهتره؟ درست روبه‌روش نشستم تا چهره کاملش رو ببینم. - سایه درسته تو تموم این دوسال دیدمت؛ ولی از نزدیک نه. الان می‌خوام به اندازه تموم این دو سال ببینمت. می‌خوام به اندازه تموم این مدت به صورتت خیره بشم؛ اما… به پلک‌ها بستش نگاه کردم. بغض بدی به گلوم چنگ زده بود و نتونستم حرفم رو واضح بزنم. - سایه حالا که اومدم… نمی‌خوای جبران کنی؟ من از نزدیک چشماتو ندیدم. نمی‌خوای پرده پلک‌هات رو باز کنی تا تیله‌های داخلش رو ببینم؟ اشک‌هام رو سریع پاک کردم و محکم گفتم: سایه من گریه نمی‌کنم. می‌دونم که بیدار میشی، تو اینطوری من و کامران رو ول نمی‌کنی. می‌دونی که دوست داریم… می‌دونی که زندگیمون وصله به حالته. بوسه‌ای به دست ظریفش زدم و بیرون رفتم. اشتهای خودم کور شده بود؛ ولی امیر و کامران از صبح هنوز چیزی نخورده بودند. آب دهنم رو قورت دادم و از کمد ضروریم، لباس‌هام رو عوض کردم. تو آینه به خودم خیره شدم و سیوشرتم رو بالا کشیدم. گوشیم رو برداشتم و از بیمارستان بیرون زدم. دلم یکم قدم زدن می‌خواست، توی زمستون، توی خیابون خلوت کردستان. قدم‌های رو سمت رستوران نزدیک راهم کج کردم. برف می‌بارید و روی درخت‌ها، ماشین‌ها و هرجای دیگه الا زمین نشسته بود. دست‌هام رو داخل جیبم بردم و وارد رستوران شدم. سمت میز سفارشات رفتم و دو پرس چلو کباب گرفتم. بعد از حساب کردنشون خواستم بیرون بیام ولی حرف‌های دوتا مرد که اونوتر بودند توجهم رو جلب کرد. - امروز فهمیدی خونه سایه خانم آتیش گرفت؟ + آره بابا، خداروشکر سریع خود سایه خانم رو رسوندن بیمارستان. - والا همسایه‌ها می‌گفتند یه مرده که ادعا داشته نامزدشه آورددش بیرون. تا اونجایی که من می‌دونم سایه خانم نامزد نداشته و کل این دوسال فقط خودش و پسرش بوده. جدیدا هم آقا عماد رفت خواستگاریش. + وا، مگه میشه؟ اونجا کلی آدم بوده. فکر نکنم نامزدش باشه. اونطوری نامحرم بوده بهش و آورددش بیرون؟ بابا حیا نداره؟ از عصبیت دندون‌هام رو به هم ساییدم. دست‌هام رو خیلی کنترل کردم تا روی صورتشون فرود نیاد! برگشتم سمتشون و چند قدم بهشون نزدیک‌تر شدم. رو به جفتشون که متعجب نگام می‌کردند گفتم: آقایون، خوبه اون آقا حداقل مردونگی حالیش بود و بدون اینکه محرم نامحرم حالیش بشه رفت کمکش کرد. اگه اون کار رو نمی‌کرد یه مشت آدم که از دار دنیا فقط بلدن از دین بگند و عقل ندارند می‌نشستند و فقط تماشا می‌کردند، اونوقت سایه خانمتون هم تو آتیش از دست می‌رفت، فقط بخاطر حجب حیا الکی شماها! بعد بدون اینکه به چهره‌های عصبی و مات مونده کل رستوران محل بدم سریع بیرون اومدم. سرعت قدم‌هام رو بیشتر کردم تا زودتر به بیمارستان برسم. با رسیدنم اول از پنجره نگاهی به سایه انداختم. هنوز چشماش بسته بود بیدار نشده بود. نفس عمیقی کشیدم و از پله‌ها بالا رفتم. با تق‌تق وارد اتاق شدم که دیدم کامران روی تخت خوابش برده و امیر سرگرم گوشیشه. با دیدنم سرش رو بالا آورد و گفت: شرمنده داداش، تو هم از زندگیت موندی. لبخند دلگیری زدم و گفتم: چندبار بگم امیر؟ زندگی من روی تخته! من تا الان پیش زندگیم بودم. سری تکون داد و زمزمه کرد: باشه بابا فهمیدم دوسش داری! پلکی زدم و با بالا آوردن کیسه غذا گفتم: براتون شام گرفتم. پتو رو روی کامران بالا کشید و گفت: من که اشتها ندارم، کامران هم خوابه. اشکان می‌خوام باهات حرف بزنم. یه تای ابرو رو بالا انداختم و کیسه دستم رو روی میز کنارم گذاشتم. به کامران که خوابیده بود نگاه گذرایی انداختم و گفتم: بریم بیرون؟ باشه ای زمزمه کرد و به صورت کامران بوسه‌ای زد. باهم از اتاق بیرون اومدیم و وارد محوطه باز بیمارستان شدیم. باهم سمت نیمکت قهوه‌ای رنگ روبه‌روی حوض رفتیم و روش نشستیم. - خب. یه تای ابروم رو بالا انداختم و زمزمه کردم. - که خب! کلافه گفت: حال سایه چطوره؟ زیپ سیوشرتم رو یکم پایین کشیدم و لب زدم. - دکترش گفت حالش بهتره. فقط برای مدتی بیهوشه. سری تکون داد و سکوت کرد. صدای گربه‌هایی که تقریبا الان وقت خوردن غذاشون بود پیچید که امیر دوباره لب باز کرد. - اشکان نگفتی؛ قضیه بیمارستان و این آشنایی و اتاق چیه؟ دستام رو بغل کردم و خیره به نوک کفش ‌هام گفتم: - وقتی که سایه اینجا اومدم چند روز بعدش منم اومدم. قطعا که نمی‌تونستم کنارش باشم بخاطر همین یا اتاق نزدیک خونش اجاره کردم. تقریبا یکی دو ماه می‌گذشت که فهمیدم بیمارستان از این‌جا خیلی دوره، اون موقع‌ها کرونا تازه اومده بود. خب باید یه بیمارستان کوچیک اینجا می‌بود و منم عاشق پزشکی! از همون وقت با کمک چندتا خیر دیگه اینجا رو ساختیم و دکترهای خوب رو به اینجا دعوت کردیم. منم طبقه بالاش یه اتاق برای خودم زدم و بعضی شب‌ها اینجا میومدم. با تموم شدن حرفم نگاهم رو بهش دوختم. لبخنده به چهرش زدم و گفتم: امیر من تو تموم این سال‌ها کنار سایه بودم؛ ولی سایه من رو ندید. حتی یکم مونده بود به خواستگارش جواب بله رو بگه. شوکه گفت: اشکان خل شدی؟ سایه تو رو دوست داره؛ امکان نداره به یکی دیگه جواب بله بده. دستم رو کلافه بین موهام کشیدم و گفتم: اون روز همسایشون براش خواستگاری رفته بود. تا ساعت ده شب چه معنی‌ای میده خونشون باشه؟ سری تکون داد و دستش رو روی شونم گذاشت. - سایه تورو انتخاب کرده بود، من خواهرم رو می‌شناسم. اگه الآنم بحث بحث انتخاب باشه بازم تصمیمش تویی و تردیدی داخلش نمی‌کنه. لبخند کمرنگی زدم و سری تکون دادم. امیدوارم همینجوری باشه. امیدوارم شبیه حرف امروزش، هنوز دوستم داشته باشه *** با قدم‌های سریع داخل شدم. توی راهرو فقط صدای پاهام بود که روی مخ همه رژه می‌رفت. با نفس نفس خواستم داخل اتاق بشم که همون لحظه دکتر سد راهم شد و گفت: کجا می‌رید آقا اشکان؟ چشمام رو روی هم گذاشتم و با باز کردنشون گفتم: آقای… آقای دکتر… می… خوان برم د… داخل. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: نخیر نمیشه، تازه بهوش اومده، همینجوری نیست که برید داخل. باید صبر کنید. اخمی بین ابروهام جا دادم که با پرستارها داخل رفتند. کنار پنجره ایستادم. سایه نگاه نیمه باز و گیجش رو هعی به اینور و اونور می‌نداخت و پرستارها بالا سرش بودند و هعی دستگاه‌ها رو بررسی می‌کردند. خوشحال بودم، خوشحال بودم که سایه‌ پرده پلک‌هاش رو باز کرده بود. نگاهش رو سمتم چرخوند که اشک شوقی یهویی از چشمام چکید. دستم رو آروم بالا آوردم و روی شیشه گذاشتم. همون‌طور که اشک‌هام می‌ریخت زمزمه کردم. - خداروشکر عزیزم… که بیدار شدی. الان… الان میام پیشت. لبخندی زدم و خلاف میلم که نمی‌خواستم دل از اون تیله‌های معصومش بگیرم، با قدم‌های سریع از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق رو بدون اینکه بزنم باز کردم و گفتم: امیر، کامران؛ سایه بهوش اومده. هنوز مات مونده بودند که از روبه‌روی در کنار رفتم تا پایین برند. سریع جلوی آینه ایستادم و به خودم خیره شدم. از خوشحالی توی خودم نمی‌گنجیدم! یقه لباسم رو درست کردم و بهش دستی کشیدم. نفس عمیقی برای آرامش خودم کشیدم و بیرون رفتم. نه! الان نباید می‌رفتم ببینمش. از بیمارستان بیرون اومدم و شروع به دویدن سمت گل فروشی کردم. با نفس نفس داخل رفتم و بی‌توجه به چهره متعجب فروشنده گفتم: یه شاخه گل می‌خواستم، گل رز قرمز. مات برده، همون‌طور خیره بهم سمت گل‌های رز رفت که با دست محکم به پیشونیم کوبیدم. - نه آقا، یه دسته گل بده! یه دسته گل بزرگ از رز قرمز! *** خوشحال داخل بخش رفتم. - بله سایه خانم، آقا اشکان رو نشناختی! سرم رو بالا بردم ولی با امیر روبه‌رو شدم که کلافه و بغض‌آلود با دکتر صحبت می‌کرد. ذوقم پرید با گریه‌های کامران. اینجا چه اتفاقی افتاده بود؟ سریع سمت دکتر و امیر دویدم که امیر اشک‌هاش هعی می‌ریخت و ازمون دور شد. آب دهنم رو قورت دادم و رو به دکتر گفتم: دکتر… چ… چه اتفاقی افتاده؟ دستش رو بین موهاش کشید و لب زدم. - آقا اشکان. مریضتون بهوش اومد؛ ولی بدنش خیلی ضعیف شده بود، همش بخاطر این بود که مدت زیادی توی محل آتیش سوزی بود. نمی‌دونم واقعا چی بگم. ایشون نتونستن بودن اون همه دود و آتیش رو تحمل کنند و… متاسفم، ما همه تلاشمون رو کردیم… . . . . بیمارتون… بیمارتون فوت کردند…
  12. خواهر نظرت چیه بیای تو بخش رنگ کاهوییا؟😂🥬

    1. nafas.shahpori

      nafas.shahpori

      شدیداً از گرافیستی بدم میاد شرمنده🤣🤣🤣

    2. پری بانو
  13. یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و هشتم افتاد که سوزش بدی گرفت. بی‌اهمیت بهش سر پاهام ایستادم. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و سرفه کوچیکی زدم. پنجره رو با هزار بدبختی باز کردم که صدای همسایه‌ها بهتر شنیده شد. از همه واضح‌تر صدای عماد بود که می‌گفت از پنجره بیرون بیاید و رفتن سمت در خونه خطر داره. سرم رو کمی بیرون آوردم. با دیدن عماد که الان تو این وضعیت تنها دلخوشیم بود حالم یکم بهتر شد. - سایه خانم حالتون خوبه؟ نتونستم جوابش رو بدم و فقط سری تکون دادم. چهرش نشون از این می‌داد که خیلی ترسیده بود. دستاش رو بالا آورد و تاکید وارانه گفت: خیلی خب، ببینید اونجا طناب چیزی هست! اگه بود بندازیدش خودتون و کامران بیاد پایین؛ یا خودم بیام بالا. سریع برید نگاه کنید. با هوشیاری‌ای که داشتم سرم رو چرخوندم و به آشپزخونه نگاه کردم. کابینت کنارم رو باز کردم و جعبه داخلش رو بیرون آوردم. هر چقدر گشتم اثری از طناب سفید رنگ نبود. حرصی چنگی به موهام کشیدم و خواستم از کامران بپرسم؛ ولی نگاهم به یه چیز رنگی افتاد. به امید اینکه به دردمون بخوره بیرونش آوردم. همون طناب سفید رنگ بود که با آب رنگ، رنگی رنگی شده بود. نگاهی به کامران انداختم که همون‌جوری نگاهم می‌کرد و مثلا من نفهمیدم کار خودشه. آب دهنم رو قورت دادم و دوباره ایستادم. آتیش بیش از اندازه شده بود و فقط قسمت کوچیکی از آشپزخونه بود که نسوخته بود و ما اونجا بودیم. گوشه‌ای از طناب رو به دستگیره پنجره گره زدم و مابقیش رو به بیرون انداختم. وقتی نگاهم به بیرون افتاد دیدم بی‌بی لایقه روی زمین افتاده و زار زار گریه می‌کنه، همه همسایه‌ها دورش بودند و می‌خواستند آرومش کنند. آروم زمزمه کردم. - بی‌بی جون… ترو خدا گریه نکن…! بغض رو قورت دادم و اشکم رو سریع پاک کردم. عماد اون طرف طناب رو گرفت و خواست تا اول کامران رو بفرستم. سمت کامران خم شدم. هنوز داشت گریه می‌کرد و نمی‌گذاشت تا درست تمرکز کنم. روبه‌روش زانو زدم. - مامان جون چیکار می‌کنی؟ به طناب اشاره کردم و گفتم: ببین کامران، تو اول باید از پنجره به کمک طناب بری پایین. اونور عمو عماد ایستاده می‌گیردت. اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: پس خودت چی مامان؟ خیسی پیشونیم رو گرفتم و با چند سرفه گفتم: کامران تو برو، بعد من میام. تو خودش بیشتر جمع شد کمی از شالم که دور دهنش و بینیش بود رو پایین آورد: نه مامان جون، من… من بدون تو جایی نمی‌رم. لبخند کمرنگی برای اینکه مقاومت نکنه زدم و شالم رو بیشتر بالا کشیدم. - پسر قشنگم… بعد از تو من از طناب… پایین میام. نگران من نباش. - ولی مامان… از سر جاش بلندش کردم. دیگه به سختی می‌تونستم نفس بکشم، دیگه زوری برام نمونده بود! سمت پنجره رفتم و کامران رو بلند کردم. سمتم برگشت و با بغض گفت: مامانی، قول بده بیای. چشمام رو برای لحظه‌ای روی هم گذاشتم و با باز کردنش گفتم: قول می‌دم. سری تکون داد و آروم از طناب پایین رفت. سر گیجه بدی سراغم اومده بود. دیگه نمی‌تونستم سر پا بایستم. نمی‌دونم چی شد؛ ولی چشمام لولو می‌زدند و آخرین چیزهایی که می‌فهمیدم یه صدا بود، صدای آشنا… اشکان ماشین رو توی خیابون بغلی پارک کردم. وقت پیاده شدن توی آینه نگاهی به خودم انداختم. با فکر اینکه سایه با دیدنم چه واکنشی نشون بده لبخندی زدم و دسته گل رو برداشتم. نفس عمیقی کشیدم و یقه لباسم رو مرتب کردم. با پیاده شدنم یه پسر تقریبا پونزده ساله بهم خورد. نگران سمتش رفتم و گفتم: پسر جون حالت خوبه؟ با نفی نفس موهای قهوه‌ایش رو عقب فرستاد و گفت: نه… خونه‌ی سا… یه خانم… آتیش گر… باید بب… رم! و بعد شبیه سرعت برق از جلوم دور شد. با چشم‌های گرد شده تموم حرف‌هایی که می‌زد رو تجزیه کردم. نگاهم روی آدم‌های کم و بیشی نشست که با عجله سمت خیابون بغلی می‌رفتند؛ ولی… اون دود چی بود؟ اون دودی که از خونه سایه بلند می‌شد دیگه چه زری می‌زد؟ قلبم تند می‌کوبید. فکرهایی که توی ذهنم رژه می‌رفتند داشت نابودم می‌کرد. نمی‌دونم چم شده بود؛ ولی وقتی به خودم اومدم دسته گل از دستم افتاده بود و داشتم با قدم‌های سریع سمت خونه سایه می‌رفتم. توی راه همش به خودم می‌توپیدم که چیزی نیست، برای سایه و کامران من هیچ اتفاقی نیفتاده. با رسیدن به خیابون و دیدن افرادی که هعی آب می‌بردند و گریه می‌کردند یه لحظه گنگ موندم. اون خونه سایه من بود که توی آتیش به اون بزرگی می‌سوخت و نابود می‌شد؟ پس خودش کجا بود؟ قدم‌هام سست شده بود و حدس می‌زدم که رنگ صورتم به سفیدی گچ شده. ناباور اسمش رو با داد صدا زدم که همین باعث شد همه بد و بدتر نگام کنند. بدرک! سایه من اون داخل بود و بدرک که همه اینجوری نگام کنند. با دیدن کامران کوچولو که کنار یه پیرزن بود سریع سمتش رفتم. روبه‌روی زانو زدم دستم رو قاب صورت اشک بارونش کردم. با دیدنم شوکه گفت: ع… عمو اشکان! نگاهم رو به تیله‌هاش دوختم و لب باز کردم. - کامران آروم باش. فقط بگو چی شده؛ مامان سایه کجاست؟ انگار باز یادش افتاده باشه که چی شده با بغض گفت: عمو اشکان خونمون آتیش گرفت، مامان من و از پنجره بیرون آورد ولی خودش نیومد، عمو توروخدا کمک کن، یه کاری کن مامانم بیاد بیرون… ولی گریه‌هاش دیگه اجازه نداد حرفش رو کامل کنه. بوسه‌ای به پیشونیش زدم و گفتم: نگران نباش عزیز عمو، مامان رو بیرون میارم! از سر جام بلند شدم و سمت پنجره رفتم. تو تمام این مدت حواسم به عماد بود که به در و دیوار می‌زد تا بره بالا. با اخم جلو رفتم و از بغل دیوار که می‌خواست بره بالا کنارش زدم. اونم اخمی کرد و گفت: معلوم هست چه غلطی داری می‌کنی؟ اصلا تو دیگه از کجا پیدات شد؟ عصبی سمتش چرخیدم و گفتم: من نامزدشم، به تو هم هیچ ربطی نداره دارم چه غلطی می‌کنم. به خودم مربوطه! پوزخند عصبی زد و با بغل کردن دستاش گفت: آها، چجوری نامزدی هستی که دو سال ولش کردی به امون خدا؟ بهتره بری همون گوری که بودی. دیگه خونم به جوش اومده بود. با دوتا دستام هلش دادم و لب زدم. - یه بار گفتم به تو ربطی نداره! خوست سمت هجوم بیاره که یه پیر مرد جلوش ایستاد و گفت: بس کن عماد، سایه خانم اون داخل گیر افتاد بعد شما دارید در مورد اینکه چه نسبتی باهاش دارید بحث می‌کنید؟ سمتم چرخید و گفت: جوون، اگه واقعا نامزدشی و بهش محرمی برو کمکش کن بیاد بیرون! اینطوری پیش بره بنده خدا زبونم لال… دیگه نمی‌تونستم حرف بعدش رو بشنوم. بی‌اهمیت به همشون از طناب بالا رفتم و خودم رو داخل پرت کردم. بوی دود همه جارو برداشته بود و اجازه نمی‌داد درست نفس بکشم. تنها چیزی که می شد این داخل دید آتیش و دود بود. نگاهم رو هی چرخوندم و داد زدم. - سایه! سایه کجایی؟ یکم که حواسم رو جمع کردم صدای ناله‌هاش رو شنیدم. اشک.هام رو پاک کردم و با دقت به همه‌جا نگاهی انداختم. با دیدنش که گوشه آشپزخونه بود یه امیدی پیدا کردم و سمتش رفتم. کنارش نشستم دستاش رو توی دستم گرفتم و زمزمه کردم. - سایه… خانمم! عزیزم بیداری. میشه… میشه چشمات رو باز کنی؟ صورت معصومش بخاطر دود سیاه شده بود و پلک‌هاش هعی نیمه باز و بسته می‌شد. لب های بی‌جونش رو تکون داد و آروم گفت: ا… اشکان، خو… خودتی؟ سرفه‌ای زدم و با لبخند گفتم: آره عزیز دلم، خودمم. اشکانت اومده… چشمات رو باز کن سایه! کمی چشماش رو باز کرد و دست‌هام رو گرفت. - چرا… چرا اینقدر دی… دیر اومدی ا… اشکان؟ با تموم شدن حرفش سرفه‌ای زد که باعث شد از دهنش خون سرازیر بشه. گوشه از از آستین لباسم رو پاره کردم و خون رو پاک کردم. - ببخشید سایه… الان می‌برمت بیرون. فقط آروم باش عزیزم. صداش نفس‌هایش رو می‌تونستم بشنوم. دستش رو کمی تکون داد که بالا آوردمش و روی صورتم گذاشتم. - ا… اشکان من… من تا حالا ی… یه چیز رو به… بهت نگف… تم. ای… اینکه م… من… اشکم آرو روی دستش مقصد شد که نگاه جنگلیش رو بهم دوخت و لب زد: دو… دوست دارم ا… اشکانم… با تموم شدن حرفش چشماش بسته شد. یعنی چی؟ چرا اینجوری شد؟ چرا سایه من اینطوری می‌کرد. - سایه… سایه عزیزم چشمات رو باز کن… سایه! سرش رو بلند کردم و روی دست‌هام گذاشتمش. کامل بلندش کردم و با هزار بدبختی از خونه بیرون اومدم نگاه همه مردم روی ما نشسته بود. صدای همهمشون توی گوشم اذیتم می‌کرد. کامران زود سمتم اومد و گفت: عمو مامانم؟ مامانم چش شده؟ سری تکون دادم و گفتم: چیزی نیست عمو. دنبالم بیا. باهم به خونه‌ای که آتیش گرفته بود و توی خودش سوخته بود پشت کردیم و خواستیم بریم که همون لحظه یه ماشین جلوم ایست کرد و امیر ازش پیاده شد. سریع جلوم اومد و گفت: اش… اشکان چی شده؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ نگاهش به سایه که بی‌جونش روی دستم بود افتاد. چشماش گرد شده بود و شبیه ماهی فقط لب‌هاش رو تکون می‌داد. یه قدم جلو رفتم و روبه‌روش ایستادم. - امیر الان وقت این حرف‌ها نیست. ماشین رو روشن کن باید بریم بیمارستان. تند تند سری تکون داد و سوار ماشین شد. وقتی کامران صندلی عقب نشست با خیال کم و بیش راحت صندلی جلو نشستم. سایه رو محکم به خودم چسبوندم و اونم راه افتاد. نگاهم رو بهش انداختم. موهای خرماییش دورش ریخته شده بود و حالتش به هم خورده بود. تو دستم جابه‌جاش کردم و زمزمه کردم: سایه… بیدار شو دیگه. چرا چشمات رو باز نمی‌کنی؟ - عمو مامانم بیدار نمیشه؟! نگاه گذرایی بهش انداختم و زمزمه کردم. - بیدار میشه، باید بیدار بشه! - نمی‌خوای بگی چه اتفاقی افتاده؟ نگاهم رو سمت امیر چرخوندم. - نمی‌دونم امیر… واقعا گم شدم!
×
×
  • اضافه کردن...