رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

خیال باز

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    14
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

خیال باز آخرین بار در روز مهر 10 برنده شده

خیال باز یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

295 بازدید کننده نمایه

دستاورد های خیال باز

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • One Month Later
  • Dedicated نادر
  • Week One Done
  • Reacting Well
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

19

اعتبار در سایت

  1. به نام خدا پیش نویس اولیه ، پارت یک ساعت نه بامداد بود ، خانه تاریک و همه درها بسته بود. سکوت سرتاسر خانه را فرا گرفته بود و خانه حتی ساعتی دیواری برای تولید صدا نداشت ، تا اینکه موبایل ادام تاریکی و سکوت اتاق را شکست. پلک های ادام به سرعت باز شد اما بدنش همراهی نکرد ، ادام موبایل را در دست گرفت و با صدایی خسته که انگار از گودالی عبور میکرد جواب داد: بله؟ همکارش بود ؛ همانی که شنیدن صدایش ترس به جان ادام می انداخت. کمی از ادام کوچکتر بود و همیشه میدانست چگونه ادام را به بدترین شکل ممکن عذاب دهد ادام کمی آزرده خاطر شد ، لحنش کمی خشن شد و ناله کرد: بازم که تویی ...... جیمی ، دست از سرم بردار جیمی کمی فکر کرد و با صدای نازک و آزاردهنده‌اش گفت : چرا مثل لاکپشت حرف میزنی ؟ البته که لاکپشت ها اروم حرف نمی‍........ ادام آهی کشید و با خود گفت: دوباره شروع کرد. ادام همانطور که تظاهر به گوش دادن میکرد از جایش بلند شد و لنگان لنگان به سمت در اتاق رفت ؛ با باز کردن در اتاق کمی پلک هایش را بست تا نور چشمانش را ازار ندهد. موبایل را دم گوش خود گرفته بود و به سمت میز ناهارخوری حرکت میکرد ، اما لحظه‌ای که تصمیم گرفت بنشیند جیمی اسم او را بلند فریاد زد ادام با عصبانیت فریادی کشید و گفت : چی شده؟ جیمی هم پس از بازدمی عمیق به آرامی گفت: یه مأموریت داری. ادام موبایل را روی زمین گذاشت ؛ کمی بی حرکت ماند که چشمش به تقویم روی میز خورد ؛ درواقع به دایره ی سرخی که دور ششم اگوست بود موبایل را برداشت و پرسید : امروز روز خاصیه؟ جیمی کمی جا خورد و جواب داد: نه چیز خاصی نیست ؛ سریع خودتو برسون. ادام آهی کشید ، روی صندلی نشست و به تک پنجره خانه خیره شد ، سیاهی دور چشمش حتی در انعکاس پنجره قابل مشاهده بود
  2. آقا رمان من از پارت پنج خوب میشه قبلش رو زیاد توجه نکنید 👍

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      منتظریممم *-*

  3. سلام خوش آمدید 

  4. رمان شاید در این دنیا نویسنده: خیال باز | نویسنده انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی ، ماجراجویی ، درام خب ، میخوام از اول شروع کنم ، دوباره. ادام چی باشه ؟ نمیدونم کارگر یا دانش اموز ؟ یااا؟ خلافکار ؟ خب یه نگاهی بندازیم یه پسر جوون که تنها زندگی میکنه و داخل اولین روز هجده سالگی خودشو داخل بد دردسری میندازه ، خب چه دردسری ؟ عه..... دزدیدن جواهر مثلا؟ که چی بشه؟ اگه بخواد کسی رو تحت تأثیر قرار بده که ریتم داستان کلا بهم میخوره ، صبر کن ! تصور میکنم داره واسه یه باند مافیایی کار میکنه و یه جورایی مجبوره چون نمیتونه استعفا بده ، یه روز که پلیسا دنبالشن اشتباهی از شهر خارج میشه و مجبور میشه سفر رو برای زنده موندن شروع کنه نحوه آشنایی با شخصیت ها بماند فکر کنم این ایده برای شروع خوبه
×
×
  • اضافه کردن...