زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 23 فروردین اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: در جهانی که تنها امیدش در افسانهها پنهان شده، یک دختر جوان با خواندن داستانی که هیچکس باورش ندارد، جرقهای دوباره در دل خاموششدهاش روشن میکند. او نمیداند که این امید ساده، قرار است دریچهای بهسوی حقیقتی فراموششده باشد ؛ اما زمانی که تاریکی همهچیز را میبلعد، دختر داستان ما میفهمد که بعضی افسانهها… مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند... ویرایش شده 8 شهریور توسط زینب چرمگر 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,707 ارسال شده در 23 فروردین مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 23 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت اول شنلم را از روی شانههایم پایین کشیدم و به رختآویز چوبی آویختم. چوبِ خشکیده زیرِ وزنش نالهای خفیف کرد؛ صدایی کوتاه و پیر، شبیه خودِ خانه، که انگار سالها بود در برابر سرما و تاریکی تاب آورده و هنوز فرونریخته بود. نزدیکِ غروب بود؛ گرچه در سرزمین ما دیگر کسی درست نمیدانست غروب از کجا آغاز میشود و شب از چه لحظهای همهچیز را میبلعد. در زمستانِ ابدی، روزها فقط اندکی از شب کمرنگتر بودند. یکراست به آشپزخانه رفتم. هوای آنجا بوی چوبِ نمکشیده، دودِ کهنه و سیبزمینیِ خام میداد. اجاق سرد بود و سکوتِ خانه آنقدر سنگین که صدای برخورد سیبزمینیها با تهِ قابلمه، بیشتر از همیشه در فضا پیچید. قابلمه را از آب پر کردم و روی آتش گذاشتم. شعلهی کوچک زیرِ آن در برابر سرمایی که از درزِ پنجرهها به داخل میخزید، حقیر به نظر میرسید؛ مثل آخرین فانوسی که در معبدی فراموششده هنوز روشن مانده باشد. وقتی از آشپزخانه بیرون آمدم، چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیرِ کرسی خوابش برده بود. آهسته زیر کرسی جا گرفتم تا بیدار نشود. میخواستم پاهای یخکردهام کمی جان بگیرند و گرم شوند؛ اما وقتی گرمایی حس نکردم، نگاهی به منقل زغالی انداختم. همهی زغالها خاکستر شده بودند. پوفی کشیدم، منقل را بیرون آوردم و بعد از اینکه دوباره شنلم را پوشیدم، از خانه بیرون زدم. سوز بیرون مثل دندان در تنم فرو رفت. حیاط زیرِ لایهای از یخ و برفِ کهنه خفه شده بود و آسمان، آنقدر تیره و سنگین بود که انگار سقفی از آهن بالای سرِ جهان آویزان کرده باشند. نه بادی میوزید و نه برفی تازه میبارید؛ اما همان سکونِ بیصدا هولناکتر بود، گویی تاریکی پشت این خاموشی ایستاده و قدمبهقدم پیش میآید. اول زغالها را الک کردم. خاکسترها با هر تکان، چون غبارِ سردِ مردگان در هوا میپیچیدند و روی آستین و دستانم مینشستند. دوباره زغالها را داخل منقل ریختم و مشغول درست کردن آتش تازه شدم. کارم که تمام شد، به داخل برگشتم. مادرجون بیدار شده بود. با دیدنم لبخند زد و گفت: – اومدی ننه؟ خسته نباشی. لبخندی زدم و گفتم: – نیم ساعتی میشه اومدم، مادرجون. خواب بودین. مادرجون آهی کشید؛ آهی که انگار از عمقِ سالهایی بسیار دور بالا آمده باشد. نگاهش لحظهای در فضای روبهرو لابهلای خاطراتش گم شد: – ای ننه، پیری هم بد دردیه. روز و شبمو نمیفهمم، کل روزم تو خواب میگذره. به غرغر شیرینش لبخند زدم، منقل را دوباره زیر کرسی گذاشتم و گفتم: – چیزی نمیخواین؟ مادرجون دستی تکان داد؛ مهربان، خسته و مادرانه: – نه ننه، قربونت برم. تو از صبح پیِ کار بودی، یکم بشین گرم شو. بیمعطلی زیرِ کرسی جا گرفتم و لحاف را تا روی شانههایم بالا کشیدم. گرمای منقل کمکم به پاهایم رسید و سرما را از تنم بیرون کشید. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در آمد و رگهای از هوای گزنده بیرون به داخل خزید. سر بلند کردم. مامان و بوژان برگشته بودند. بوژان سبدی در دست داشت؛ پر از کاهو، کلم، هویج و چند گوجه که رنگِ سرخشان در این فصلِ مرده، غریب و تقریباً معجزهوار به نظر میرسید. برفِ نشسته بر شانههایش هنوز آب نشده بود. گونههایش سرخ شده بود و موهای کوتاه و فِرَش کمی خیس و بههمریخته بود. مثل همیشه چیزی در حضورش بود که اتاق را از رخوت درمیآورد؛ انگار با خودش اندکی جنبوجوش و جان میآورد، حتی در دلِ این زمستانِ نفرینشده. با لبخند به چهره خسته و سرمازدیشان گفتم: – سلام، خسته نباشید. مامان لبخندی زد و گفت: – تو هم خسته نباشی عزیزکم. تازه رسیدی؟ نگاهم روی چهرهاش ماند. لبخندش سر جایش بود، اما چشمهایش چیز دیگری میگفتند. خستگی در صورتش نشسته بود و زیر آن، آشفتگیِ پنهانی موج میزد؛ انگار چیزی را در راه شنیده یا دیده باشد که هنوز نتوانسته از دلش بیرون کند. با کمی دلهره و با لحنی کنجکاو پرسیدم: – حدود بیست دقیقهست. چیزی شده؟ انگار حالتون خوب نیست! ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 6 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 23 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت دوم شنل را کنار گذاشت؛ لبهی پشمیِ شنل از برفِ نیمهآبشده سنگین شده بود. او آمد و با آهی طولانی، زیر کرسی کنار مادرجون نشست؛ جایی که انگار آخرین سنگرِ گرمِ دنیا بود. هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از حال و هوای بیرون بپرسم که بوژان، سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برد و بیرون آمد. صورتش از تیزی هوا لکههای سرخوفیلی داشت و اخمهایش چنان در هم بود که انگار با تمام جهان سرِ جنگ دارد. با همان لحنِ گزنده و همیشگیاش غرغر کرد: ـ اه، آمی! بازم سیبزمینی؟! نگاهی به قامتِ استخوانیاش انداختم. در صدایش خستگیِ دویدن روی زمینهای سخت و یخزده موج میزد. با لحنی که سعی میکردم محکم باشد تا لرزشِ درونیام را پنهان کنم، گفتم: ـ تو این قحطی برو خدا رو شکر کن همین سیبزمینی رو هم داریم بخوریم! بوژان با چشمانی گرد شده و یک چشمغرهی حسابی نگاهم کرد، اما اعتراضی نکرد؛ فقط با همان کلافگی آمد و زیر کرسی جای گرفت. حق داشت؛ نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود. پسری در سن او باید بدنِ در حال رشدش را با گوشت و نانِ گرم تقویت میکرد، نه با ریشههایی که از دلِ خاکِ سیاه و یخزده بیرون میآمد. اما در این قحطی و تاریکیِ لعنتی که دارد با سرعت همهجا را میبلعد، همین سیبزمینی و چند سبزیجاتی که مامان و بوژان از زمین در میآورند غنیمت است؛ هم شکممان را سیر میکند و هم اگر چیزی اضافه بماند، از فروشش اندکی پول در میآوریم. نفسم را با صدا بیرون دادم. تصویری از بیرونِ دیوارها در ذهنم نقش بست. شنیده بودم روستاهایی که تاریکی به آنها نفوذ کرده و «گاردِ تاریکی» در آنجا جاگیر شده است، اوضاعشان از ما هم بدتر است. میگفتند آنجا دیگر حتی سیبزمینی هم نمیروید؛ زمینِ آنجا دیگر نه یخ، که انگار خودِ مرگ را در آغوش گرفته است. مامان، در حالی که دستهای قرمز شدهاش را به هم میمالید، با غصهای که صدایش را دورتر از همیشه نشان میداد، گفت: ـ امروز اِماتا اومده بود سرِ زمین، به پهنای صورت اشک میریخت. میگفت روستای آسیاب که خواهرش اونجا زندگی میکنه، افتاده دستِ گارد تاریکی. هنوز هیچ خبری از مردمشون بهشون نرسیده و همهی بستگانشون نگران خانوادههاشونن. با چشمانی گرد و قلبی که ناگهان شروع به کوبیدن کرد، گفتم: ـ روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه! مادرجون در سکوتی سنگین، شیشهی عینکش را با گوشهی چارقد سفیدش پاک کرد. انگار میخواست حقیقت را روشنتر ببیند، هرچند حقیقتِ این روزها تیره بود. بعد از مکثی طولانی، عینک را روی بینیاش جابهجا کرد و گفت: ـ خدا به دادمون برسه، همهجا رو دارن میگیرن. به قول مادرِ خدابیامرزم، کاش خدا بهمون رحم کنه و «آذرمیرا» از خاکستر بلند شه. بوژان که تا آن لحظه با لحاف کلنجار میرفت، متعجب سر بلند کرد: ـ آذرمیرا دیگه کیه؟! مادرجون نگاهِ عمیق و پرمعنایی به من و بوژان انداخت؛ نگاهی که انگار داشت از پسِ لایههای جهلِ ما، به چیزی در اعماقِ تاریخ نگاه میکرد. وقتی دید هر دو گیج و مبهوت به او خیره شدهایم، چینهای پیشانیاش عمیقتر شد: ـ مگه مادرتون براتون تعریف نکرده؟! من و بوژان هر دو به نشانه نفی سر تکان دادیم. سکوتِ مامان در آن لحظه سنگینتر از همیشه بود. او به منقل خیره شده بود و واکنشی نشان نمیداد، اما لرزشِ ظریفِ انگشتانش روی زانو، رازش را فاش میکرد. مادرجون با ناراحتی رو به مامان گفت: ـ دستت درد نکنه دختر! خیلی خوب از این افسانهی آبا و اجدادی مواظبت میکنی، نه؟! ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 24 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین (ویرایش شده) پارت سوم مامان اخمی کرد؛ اخمی که همیشه وقتی اسم افسانهها میآمد، سایهای غلیظ روی چهرهاش میانداخت. شعلهی کوچک چراغ نفتی پشت سرش لرزید و انگار با نفس او خاموش و روشن شد: ـ من دوست ندارم به خاطر یک افسانه، دل بچههامو الکی خوش کنم. اونا باید یاد بگیرن با شرایط کنار بیان. نمیخوام گذشته دوباره تکرار بشه! صدای مامان توی اتاق پیچید و برای لحظهای حتی سرمای هوا هم انگار یختر شد. مادرجون با دلخوری چارقدش را کمی جلو کشید. نور نارنجیِ کرسی روی چینوچروکهای صورتش لغزید و در شیارهایش گیر کرد؛ شیارهایی که انگار سالها دعا و دلواپسی در آنها تهنشین شده بود: ـ نورا، من ازت این انتظار رو نداشتم. اون داستان، یا به قول تو «افسانه»، تنها نشونهی امید تو این تاریکیه. آدمیزاد اگه امید نداشته باشه، تاریکی زودتر از گاردش میبلعتش! مامان سرش را برگرداند. نفسش به شکل بخار بیرون زد؛ این بخار فقط مخصوص زمستان نبود، انگار «تاریکی» در نزدیکی خانه پرسه میزد: ـ خانجون، انگار باید آخر اون داستان رو یادتون بندازم. همیشه امید به پیروزی نمیرسه. آدم باید واقعیتها رو ببینه. من قبلاً این اشتباه رو کردم و دوباره تکرارش نمیکنم! این را گفت و بیهیچ حرف دیگری به آشپزخانه رفت. در لحظهای کوتاه، وقتی از کنار چراغ گذشت، نور روی چهرهاش افتاد و من چیزی دیدم؛ نه گریه، نه خشم، بلکه ترس! ترسی قدیمی و عمیق، از همانها که ریشه در خاطرات خاموش دارند. من و بوژان فقط به هم نگاه کردیم. سکوت، مثل لایهای از برف سرد روی ما نشست. به آشپزخانه رفتم. بوی سیبزمینی دودی و ترشیِ مادرجون در فضا پخش بود، اما هوای آشپزخانه برندهتر از همیشه به نظر میآمد؛ انگار تاریکی پشت پنجره جمع شده و منتظر فرصتی برای خزیدن بود. بیحرف کنار مامان ایستادم. سینی غذا ساده و کوچک بود: چند سیبزمینی، کمی نان و ترشی محلی که مامان با حوصله درست میکرد؛ غذایی که بیشتر روزها همین بود و هر روز سادهتر میشد. تاریکی هرجا میرفت، انگار اوّل نور و بعد رنگها را میدزدید. از پنجرهی کوچک آشپزخانه، فقط سپیدیِ سرد و بیروح دیده میشد؛ زمستانی که انگار هیچوقت قصد رفتن نداشت. مادرجون همیشه برایمان از روزهایی میگفت که گلها رنگ داشتند، میوهها عطر داشتند و باد، بوی خاک گرم را با خود میآورد. ما فقط گوش میدادیم و سعی میکردیم آن دنیا را تصور کنیم؛ دنیایی که برای ما بیشتر شبیه خواب و خیال بود. من همیشه آرزو داشتم بدانم گلِ واقعی چه شکلی است؛ شکوفه چه بویی دارد؟ رنگش زیر نور خورشید ــ خورشیدی که حالا پشت دیوارهای تاریکی گیر کرده ــ چطور برق میزند؟ یک بار، وقتی بچهتر بودم، از پدرم پرسیدم: ـ بابایی، چرا بعضی وقتا بهم میگی «گلِ سرخِ من»؟ بابا خندید؛ لبخندی گرم، از آنهایی که حتی تاریکی هم نمیتوانست خاموشش کند: ـ چون مثل یک گلِ زیبا و پاکی. برای همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس؛ یعنی گل سرخ. روی پایش نشستم؛ انگشتهای گرمش لای موهایم کشیده شد و من هیچوقت نمیدانستم این آخرین باری است که آن گرما را حس میکنم. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 26 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 فروردین (ویرایش شده) پارت چهارم فردای آن روز، بابا مثل همیشه صبح زود در سرمای گزندهی تاریکی از خانه بیرون رفت؛ اما دیگر هیچکس او را ندید. انگار تاریکی او را بلعیده بود. مامان اول گفت بابا به «سفر طولانی» رفته است؛ سفری که حتی اسم مقصدش را هم نمیدانستیم. اما چند ماه بعد، درست در شبی که بادِ سردِ زوزهکشان دور خانه میچرخید، مامان با صورتی رنگپریده کنار کرسی نشست و گفت: ـ بچهها، باباتون دیگه برنمیگرده. آن شب انگار شعلهی کوچکِ کرسی هم لرزید و کوتاهتر شد. مامان روزهای بعد، شبیه سایهای میان خانه میچرخید؛ چشمهایش همیشه خسته بود و نفسش سنگین. از آن روز به بعد، اسم بابا در خانه ممنوع شد؛ انگار هر بار که نامش به زبان میآمد، تاریکی یک قدم به خانه نزدیکتر میشد. اما من در خلوت، همیشه او را به یاد میآوردم. بابا مثل آفتابی گرم در روزهای سرد بود. میدیدم که مامان چقدر عاشقانه نگاهش میکرد؛ به همین خاطر نمیفهمیدم چرا رفته، کجا رفته و چرا درِ خانه دیگر به رویش باز نشد. چند بار از مامان پرسیدم چرا؟ اما آخرین بار آنقدر با صدایی لرزان و عصبانی سرم داد زد که از ترس، قول دادم دیگر نپرسم. انگار راز بزرگی پشت رفتنش بود؛ رازی که خودش هم از گفتنش میترسید. شام را در فضای سنگینی که میان مامان و مادرجون تنیده شده بود، خوردیم. شعلهی کرسی کمجان بود و سایهها روی دیوارها کش میآمدند؛ گویی خود تاریکی گوش تیز کرده بود. همان شب، خوابی دیدم؛ خوابی که با هیچکدام از خوابهای قبلیام شبیه نبود. خودم را در جنگلی میدیدم که درختانش خشکیده و خمیده بودند؛ مثل دستهایی که از خاک بیرون زدهاند تا کمک بخواهند. مِه خاکستری مثل موجودی زنده میان شاخهها میلولید. از چیزی فرار میکردم؛ چیزی که صدایش مثل خشخشِ یخزدنِ برگها بود، اما شکلش دیده نمیشد. در دوردست، نوری لرزان مثل شعلهای زنده چشمک میزد؛ تنها نقطهی گرمِ آن جنگلِ مرده. بهسمتش دویدم، اما پیش از رسیدن، پایم گیر کرد، زمین زیر پایم شکافت و سقوط کردم. با نفسهای بریده از خواب پریدم. صحنههای خواب مثل لکههایی از نور و سایه جلوی چشمم میدویدند؛ انگار واقعاً در آن جنگل بودهام. آرام از جا بلند شدم. همه هنوز در خواب بودند و نفسهایشان مثل بخار سفید آرام بالا میرفت. به پنجرهی کاهگلی نزدیک شدم. هوا خاکستریِ سردی داشت؛ گرگومیشی که معلوم نبود آخرِ شب است یا آغازِ صبح. اگر ابرهای سنگین اجازه میدادند، شاید یک ساعت دیگر خورشیدِ کمجان از پشت کوههای یخزده بالا میآمد؛ اما مدتها بود که خورشید دیگر کامل دیده نمیشد. هر روز که تاریکی و گارد تاریکی سرزمینهای بیشتری را میبلعیدند، خورشید ضعیفتر میشد، آسمان چرکتر و امید مردم کمنورتر از روز قبل بود. گویی همه در این زمستان ابدی نفرین شده بودیم. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 28 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) پارت پنج به آشپزخانه رفتم و قوری را روی شعلهی کمجان گذاشتم. هُرمِ ضعیفِ چای بالا رفت، اما پیش از آنکه سقف را لمس کند، در سرمای اتاق منجمد شد؛ مثل نفسِ بخارآلودی که هر صبح از سینهی زمینِ زخمی بیرون میآمد و در نبرد با سرما شکست میخورد. کنار در، سبدی بود که بوژان روز قبل آورده بود؛ تهماندهی سبزیجاتِ نیمهزنده، چند ریشهی خشک و دانههایی که از سرما سیاه شده بودند. محصولاتِ زمین هر روز کمتر میشد؛ انگار خودِ خاک از درون میمُرد. یکییکی از خواب بیدار شدند. مامان و مادرجون هنوز در هوای سردِ قهرشان نفس میکشیدند؛ حرف نمیزدند، فقط گاهی نگاهی کوتاه و سنگین از میان بخار چای رد و بدل میشد. بعد از صبحانه، شنل زمستانیام را که بوی پشمِ نمخورده میداد، روی شانههایم انداختم. سبد را برداشتم و در حالی که دستههایش دستم را میگزید، گفتم: ـ من میرم، چیزی نیاز ندارید؟ مادرجون با صدای گرمی که همیشه بوی دعا میداد، گفت: ـ به سلامت مادر، خدا پشت و پناهت. مامان لبخندی نصفهونیمه زد؛ در نگاهش چیزی میان امید و دلنگرانی موج میزد: ـ نه، چیزی لازم نیست، انشاءالله دستپُر برگردی. درِ خانه را بستم و وارد هوای بورانی بیرون شدم. ابرهای سنگین از شب گذشته هنوز بیدار بودند و بارانِ ریز و مداومی بر زمینِ گلآلود فرو میریخت. باد از میان شاخههای بیبار عبور میکرد و دامن، شنل و لباسم را میرقصاند. شنل جلوی صورتم میآمد؛ وهمآلود و تار، انگار خودش میخواست مانع رفتنم شود. از میان زمینهای زراعی گذشتم؛ بیشترشان نابود شده بودند. گیاهان یخزده با ساقههای شکسته، مثل پیکرهای جانباخته در خاک ایستاده بودند. هوا بوی فلزِ سرد داشت؛ بوی زمستانی که زنده بود و نفس میکشید. پس از ساعتی پیادهروی، اسکلتِ بازارگاه روستا نمایان شد؛ بازاری که دیگر چیزی برای فروختن نداشت و بیشتر به سایهای از گذشته میماند. سکوتِ حاکم بر آنجا، از صدای تاریکی هم غلیظتر بود. مردانی که هنوز دامی برایشان مانده بود، کمی بهتر از بقیه به نظر میرسیدند، اما در چشمهای آنها هم میشد درماندگی را دید؛ یونجهای نمانده بود و دامها استخوانهایی متحرک بیش نبودند. از وقتی ارتش تاریکی، روستای آسیاب را گرفته، فقط چند رشتهکوه بین ما و آنها فاصله است و هر روز، سایهشان در افق نزدیکتر میشود. تا غروب زیر باران ایستادم. آبِ سرد از روی موهایم میخزید، از گونههایم میگذشت و لرزشی استخوانشکن را در بدنم منتشر میکرد. نیمی از محصولاتم را فروختم، اما نه در ازای سکه؛ سکه دیگر اعتباری نداشت. امروز سهم من از تمام آن زجر، فقط چند قرقره کاموا و کمی نخ بود؛ چیزهایی که به خودیِ خود گرمایی نداشتند، اما شاید دستهای مامان میتوانست از آنها معجزهای برای پوششِ بوژان بسازد. به باقیماندهی سبد نگاه کردم: چند سیبزمینیِ خاکگرفته و چند برگِ پژمرده. هوا رو به تیرگی میرفت و باران شدیدتر شده بود. سایهها در بازار میلغزیدند و من میخواستم به خانه برگردم که ناگهان ضربهای سرد و سنگین از پشت به من خورد. قبل از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، روی زمینِ گلآلود افتادم. صدای برخوردم با خاک، شبیه صدای فرو رفتن در تاریکی بود. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت ششم صدای ظریف و لرزانی درست پشت گوشم پیچید؛ همراه با باران سردی که روی گردنم میچکید: ـ آخ، ببخشید! صدمه دیدی؟ بذار کمک کنم. گِل سرد انگار پوست دستم را میسوزاند. کف دستم را روی زمین فشار دادم و با حرص بلند شدم. نگاه عصبیام را بالا آوردم، اما بهجای دعوا کردن، با دختری همسنِ بوژان روبهرو شدم. موهای طلاییاش زیر باران مثل تارهای نور خیس شده بودند و چشمهای درشتش مانند تیلههای آبی میدرخشید. با صدایی پر از نگرانی گفت: ـ خیلی معذرت میخوام، لباسهاتون گِلی شد. سپس دولا شد، سبد افتادهام را از میان گِل برداشت و با دو دست به سمتم گرفت. آنقدر مؤدب و آشفته بود که نتوانستم عصبانی بمانم. سبد را گرفتم و لبخند کوچکی زدم. با اشاره به گاری بزرگی که کنارمان بود، گفتم: ـ اشکالی نداره، ولی این گاری برای تو خیلی بزرگه. بهتره یکی سبکتر برداری؛ اینجوری دوباره کسی نمیافته. دهانش باز شد تا چیزی بگوید، اما ناگهان صدای مردانهای، محکم مثل ضربهی چوبِ خشک، پشت سرم پیچید: ـ آدورینا! چند بار باید بگم اون گاری رو تکون نده؟ سنگینه! آخرش یکی رو زخمی میکنی! آدورینا اول نگاه شرمگینی به من انداخت، بعد سرش را به سمت صاحب صدا چرخاند. پسر قدبلندی از دلِ مِه و باران نزدیک شد؛ موهای روشن، چهرهی مصمم و چشمهایی که دقیقاً همان رنگِ تیلهایِ خواهرش را داشت. با دیدن گِل و خاک روی لباسهایم، تیزیِ نگاهش بیشتر شد. با صدایی پر از عصبانیت که سعی میکرد کنترلش کند، گفت: ـ آدو، این کارِ تو بود؟ آدورینا چشمهایش را بالا آورد؛ در نگاهش ترسی کودکانه بود، همراه با قطرات ریزِ اشکی که به برقِ باران میدرخشید: ـ من نمیخواستم اینجوری بشه. فقط میخواستم به تو کمک کنم. پسر لحظهای مکث کرد. عصبانیت در نگاهش لرزید و بعد، آهی کوتاه کشید و دستش را روی صورتش کشید؛ حرکتی که نشان میداد بیشتر نگران اوست تا ناراحت. ـ آدو، من میدونم نیتت خوبه، ولی این کارها خطرناکه؛ هم برای خودت، هم برای بقیه. خواهش میکنم دیگه این کار رو نکن. آدورینا با سری پایینافتاده جواب داد و در میان پردهی باران، با قدمهای کوچک از ما دور شد. پسر به سمت من برگشت. حالتش نرمتر شده بود، انگار با رفتنِ خواهرش بخشی از تنش هم فروکش کرده باشد: ـ خیلی معذرت میخوام، آسیب ندیدید؟ به دامن گِلیام نگاه کردم که سنگین شده بود و به پایم چسبیده بود: ـ نه، چیز مهمی نیست. او لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بخارِ آن در هوا سرد میشد: ـ من آبدوس هستم. ما از روستای آسیاب اومدیم. خالهمون اهل همینجاست، شاید بشناسیدش. قلبم یک لحظه مکث کرد. باد سرد از کنارمان عبور کرد و باران برای ثانیهای تندتر شد؛ انگار طبیعت به حرفش واکنش نشان میداد. ـ روستای آسیاب؟ ولی من شنیدم اونجا رو گارد تاریکی گرفته؛ کسی از مردمش زنده نمونده! ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت هفتم صورتِ آبدوس، زیر نور لرزانِ مهتابِ پشت ابر، مغموم شد. نگاهش از چشمهایم فرار کرد و به تکهسنگی که با نوکِ چکمهاش هل میداد، پناه برد. صدایش آرام بود، اما زخمی؛ زخمی از آنهایی که تا تَه قلب را میبُرند: ـ بله، بیشتر مردم اسیر شدند. سربازها همهجا بودند؛ همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ما از معدود خانوادههایی بودیم که توانستیم از دستشان فرار کنیم. بادِ سردی میان حرفش پیچید، انگار خودِ تاریکی داشت داستان را تأیید میکرد. گِلهای خیس لابهلای موهایم چسبیده بود و گونهام از سرما میسوخت، اما در آن لحظه فقط غصهای را دیدم که در صدایش موج میزد. آهسته گفتم: ـ متأسفم، واقعاً. او لبخندِ محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش بود تا شادی. در همان لحظه، صدای قدمهای تند روی گِل شنیده شد و «اماتا» از دلِ باران بیرون آمد. شنلِ تیرهاش در باد میرقصید و قطرات باران از لبهی آن سرازیر میشد. با مهربانی نگاهی به آبدوس انداخت: ـ عزیزم، تازه از راه رسیدید. بیا بریم یکم استراحت کنی. سپس نگاهش روی من افتاد و چشمانش گرد شد: ـ اوه، امیتیس! این چه وضعیّه، دختر؟! هنوز دهانم باز نشده بود جواب بدهم که آبدوس نفسِ کوتاهی کشید و گفت: ـ کارِ آدوریناست؛ باز گاری را بلند کرده. اماتا با همان نگرانیِ مادرانه سری تکان داد و رو به من گفت: ـ اوه، ببخشید آمی. بیا بریم خانه یکم گرم بشی. این سرما آدم را به گریه میاندازد. لبخند کمرنگی زدم، انگشتانم از شدت سرما بیحس شده بود: ـ ممنونم، ولی لازم نیست. باید برگردم؛ مامان را که میشناسید، الان احتمالاً نگران شده. باد ناگهان شدیدتر وزید و نورِ کمرنگِ عصر رو به خاموشی رفت. اماتا نگاهی به آسمانِ تاریک انداخت؛ گویی چیزی در دلِ شب را میپایید: ـ آره، روزهای سختیه. سلام من را بهش برسون و بگو خواهرم را پیدا کردم. سری تکان دادم. داشتم از بینشان رد میشدم که صدای او دوباره مرا متوقف کرد. لحنش جدیتر و گرمتر شد: ـ عزیزم، هوا خیلی تاریکه. لطفاً تا خانه همراهیاش کن، آبدوس. دهانم را باز کردم که بگویم لازم نیست، اما اماتا سریع دستش را جلوی صورتم تکان داد؛ با همان حالتِ قاطعانهی مادرهایی که «نه» نمیشنوند: ـ بحث نکن. بهخاطر وروجکِ ما دیرت شده. این تاریکی امن نیست؛ تنهایی رفتن صلاح نیست. آبدوس باهات میاد. سپس چوبِ بلندی را از گاری کشید؛ یک چوبِ قدیمی که انتهایش جایِ گازهای سوخته داشت، انگار زمانی مشعل بوده. فانوسِ نیمهروشن را به دستِ آبدوس داد و خودش با قدمهایی آرام در باران محو شد. من و آبدوس تنها ماندیم. سکوت میانمان مثل مِه سردی که روی زمین کشیده بود، آرامآرام جای گرفت. او فانوس را کمی بالا گرفت؛ نور لرزانش روی صورتِ خیسش افتاد. راه افتادیم. چند دقیقهای فقط صدای چکچکِ باران، صدای لرزشِ فانوس و قدمهایی شنیده میشد که هر لحظه در گِل فرو میرفتند. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت هشتم چند قدم در سکوت گذشت. باد، نور فانوس را مثل شعلهای خسته تکان میداد. نتوانستم طاقت بیاورم؛ کنجکاوی مثل داغی زیر پوستم میخزید. با کمی احتیاط، آرام پرسیدم: ـ میتونم یک سؤال بپرسم؟ آبدوس بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، با لحنی خونسرد اما کمی خسته گفت: ـ میخوای دربارهی گارد تاریکی بپرسی؟ اینکه چطور فرار کردیم؟ نفس در سینهام حبس شد. متعجب گفتم: ـ آره، ولی از کجا فهمیدی؟ شانههای پهنش در شنل خیسش بالا و پایین شد: ـ از وقتی رسیدیم اینجا، همه همین رو میپرسن. «آهان» کوتاهی گفتم، اما قبل از اینکه حرفی اضافه کنم، خودش ادامه داد. سرش هنوز پایین بود و فانوس در دستش، سایهای کشیده از ما روی زمینِ گلآلود میانداخت: ـ چند هفته پیش خبر رسید آرسکون سقوط کرده. اسم را که گفت، انگار هوا یک درجه سردتر شد. آرسکون؛ پناهگاهِ جنگجویان پیر در دل کوه، آنجایی که همیشه میگفتند دیوارهایش حتی از نفسِ تاریکی هم نمیترسد. آبدوس آهسته ادامه داد: ـ اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت. وقتی خبر رسید، همه یخ زدن! با ناباوری به آبدوس نگاه کردم: ـ جنگجوهای آرسکون آدمهای معمولی نبودن؛ نسلها از کوه دفاع کرده بودن! شکست خوردنشون ترس رو مثل مه، در دل مردم انداخت. نگاهش را کوتاه به من انداخت. نور فانوس روی صورتش لرزید و اندوه را عمیقتر نشان داد: ـ آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت. مردم به تکاپو افتادن؛ هر کسی میخواست قبل از اینکه گارد تاریکی برسه، زن و بچهاش رو برداره و فرار کنه. اما هیچکس نمیدونست تاریکی فقط پیشروی نمیکنه؛ با هر روستایی که میبلعه، قویتر میشه و غذای تاریکی، ترسِ مردم هست. باد سردی میان حرفش پیچید و فانوس را برای لحظهای تقریباً خاموش کرد. سایهی ما روی زمین لرزید؛ و من حس کردم چیزی در دلِ شب، آنسوی درختان خشک، گوش ایستاده است. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت نهم نفس عمیقی کشید؛ انگار میخواست زخمی قدیمی را دوباره باز کند. لحظهای سکوت کرد و بعد با صدایی گرفته گفت: ـ اون شب، ما هم مثل خیلیهای دیگه فکر میکردیم هنوز دو روز وقت داریم تا روستا رو ترک کنیم. با همین خیال، نصف وسایلمون رو جمع کردیم و خسته به خواب رفتیم. نمیدونم چند ساعت گذشته بود که از سرمایی غیرعادی بیدار شدم؛ سرمایی که انگار از استخوانهام بالا میآمد. صدای همهمهای از بیرون میاومد؛ صدایی که بیشتر شبیه زمزمهی باد میان شاخههای خشک بود تا صدای آدمها! از پنجره بیرون رو نگاه کردم. اول فقط سایه دیدم، اما بعد فهمیدم سایه نیست. ترسی که آبدوس آن لحظه کشیده بود، با تار و پود بدنم حس کردم و ضربان قلبم شدت گرفت. مکث کرد و با صدای لرزان ادامه داد: ـ چندین شبح با ردای بلند و سیاه در تاریکی حرکت میکردن؛ نه، حرکت نمیکردن، انگار در هوا میلغزیدن. رداهاشون در باد تکون میخورد و کلاههای بلندشون چهرههاشون رو کاملاً پنهان کرده بود. هیچ صورتی دیده نمیشد؛ فقط سیاهی بود. با چشمهای ریزشده سعی میکردم اشباحی را که آبدوس توصیف میکرد، در ذهنم ترسیم کنم. او ادامه داد: ـ قلبم انقدر تند میزد که فکر میکردم صداش همه رو بیدار میکنه. آرام خانوادهام رو بیدار کردم و بیصدا نشونشون دادم بیرون چه خبر هست. آدورینا از همه بیشتر ترسیده بود؛ دستهاش میلرزید و حتی جرئت نمیکرد به پنجره نزدیک شود. بیصدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتیم و با تمام توان به سمت جنگل دویدیم! به صورتم نگاه کرد و با حالتی که انگار داشت اتفاقات را جلوی چشمش میدید، گفت: ـ اما وقتی به جایی امن رسیدیم، تازه فهمیدیم بیشتر وسایلمون در خانه جا مونده. همان چند چیز هم تمام دارایی زندگیمون بود. پدرم گفت باید برگرده. نمیتونستم اجازه بدهم بره؛ اگه اون میرفت، شاید هیچوقت برنمیگشت. با تمام وجود حسِ آن موقعِ آبدوس را لمس کردم؛ حسی شبیه به وقتی که فهمیدم پدرم دیگر برنمیگردد! او ادامه داد: ـ با هزار اصرار و بهانه راضیش کردم همونجا بمونه و من برگردم. وقتی دوباره به نزدیکی روستا رسیدم، دیدم تعداد آن اشباح بیشتر شده. میان کوچههای تاریک، مثل لکههای زندهی تاریکی در دلِ شب حرکت میکردن. مردم روستا رو جمع کرده بودن؛ همه رو در یک خط نشونده بودن. چیزی که وحشتناکتر از هر چیز دیگهای بود، چهرههاشون بود. هیچ احساسی در آنها نبود؛ نه ترس، نه خشم، نه حتی امید! مکث کرد و با ناراحتی ادامه داد: ـ انگار روحشان رو از بدنشان بیرون کشیده بودن؛ فقط بدنهایی نشسته باقی مونده بود. به خودم اومدم و سریع به سمت خونهمون دویدم. هرچه مونده بود جمع کردم و روی گاری ریختم، اما حرکت دادن اون گاری بزرگ بدون جلب توجه کار سادهای نبود. از پشت دیوار خانه سرک کشیدم تا اطراف رو نگاه کنم. یکی از اونها درست روبهروی من ایستاده بود، کمی دورتر. اگر خودم ندیده بودم، شاید هرگز باور نمیکردم! چهره نداشت. زیر اون شنل سیاه، چیزی جز تودهای از دودِ تاریک نبود؛ دودی که آرام و بیصدا میچرخید، انگار که تاریکی خودش زیر اون ردا نفس میکشید. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت دهم نفسهای آبدوس نامنظم بود؛ گویی اتفاقات همین چند لحظه پیش رخ داده باشد. بازتاب آن اتفاقات را در چشمانش میدیدم؛ او با صدایی که هنوز از شدتِ ترس میلرزید، گفت: ـ همینطور یواشکی از پشت دیوار نگاهشون میکردم. جرئت تکون خوردن هم نداشتم. یکدفعه دیدم چند نفر از اشباح، پسربچهای را کشانکشان میبرن. پسرک تقلا میکرد، گریه میکرد و پاهاش رو روی زمین میکشید؛ انگار میخواست به هر چیزی چنگ بزنه تا جلوتر نره. چند ثانیه مکث کرد و مغموم و سرخورده ادامه داد: _داشتن اون رو سمت یکی از همون اشباح میبردن، اما این یکی فرق میکرد؛ از بقیه بلندتر بود. رداش سنگینتر روی زمین کشیده میشد و اطرافش تاریکتر به نظر میرسید؛ انگار خودِ شب دورش جمع شده باشه. همونجا فهمیدم باید فرماندهشون باشه. دلم میخواست بدوم جلو و نجاتش بدم، اما حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم. غمی که در چشمهای آبدوس بود، به قلبِ من هم سرایت کرد و قطرهاشکی از گوشهی چشمم چکید. آبدوس مکث کرد و با صدایی لرزان ادامه داد: ـ وقتی پسر رو جلوش نگه داشتن، اون شبح آرام دو طرف شنلش رو بالا آورد. شنل مثل دو بالِ سیاه دور صورتِ پسر بسته شد و بعد، فقط دود دیده میشد. دودی غلیظ و سیاه میون صورتِ پسر و تاریکیِ زیر شنل شروع به پیچیدن کرد. مثل موجودی زنده بالا میرفت و پایین میاومد؛ انگار چیزی رو از درونش بیرون میکشید. گریهی پسر کمکم ضعیف شد و بعد خاموش شد. یخ زدنِ خون در رگهایم را حس کردم؛ انگار در آن لحظه، صدای زوزهی گرگهای جنگل هم نزدیکتر به گوشم میرسید و ترس را بیشتر بر دلم میانداخت. در سکوت به آبدوس گوش میدادم. او ادامه داد: ـ چند لحظه بعد شنل کنار رفت. پسرک بیرون اومد، اما دیگه همون بچه نبود؛ چشمهاش خالی بود، کاملاً خالی. نه اشکی میریخت، نه ترسی داشت، نه حتی نگاهی به اطراف میانداخت. فقط آروم ایستاده بود، درست مثل بقیهی مردمِ روستا. همون لحظه سرمای عجیبی تو تمام بدنم دوید. چیزی که دیدم، از هر کابوسی بدتر بود. چند دقیقه طول کشید تا دوباره بتونم حرکت کنم. وقتی به خودم اومدم، آهسته از میونِ خونهها دور زدم. کمی دورتر از گاری، هیزمهای خشک پیدا کردم و آتشی بزرگ روشن کردم. وقتی آبدوس داشت داستان فرارش را تعریف میکرد، در دل به شجاعتش غبطه خوردم و با اشتیاق به ادامهی سخنانش گوش سپردم: ـ شعلهها ناگهان تو تاریکی بالا رفتن و نورِ سرخی میانِ کوچهها پخش شد. اشباح به سمت آتش حرکت کردن. همون لحظه از فرصت استفاده کردم، گاری رو کشیدم و تا جایی که میتونستم بیصدا از روستا دور شدم. وقتی به خانوادهام رسیدم، دیگه حتی جرئت نداشتم پشتِ سرم رو نگاه کنم. بعد هم به سمت اینجا راه افتادیم. به چشمهای ناراحتش نگاه کردم و آرام گفتم: ـ متأسفم که مجبور شدی چنین چیزی رو تجربه کنی، اما به نظرت اون اشباح با مردم چه کار میکردن که اینطوری بیاحساس میشدن؟ آبدوس لحظهای به زمین خیره شد؛ انگار دوباره همان صحنهها را در ذهنش میدید. گفت: ـ خیلی بهش فکر کردم، اما هیچ جوابی پیدا نکردم. بعد سرش را بالا آورد و با نگرانی به چشمهایم نگاه کرد: ـ روستای ما فاصلهی زیادی با اینجا نداره. ما اومدیم که مردم رو خبر کنیم؛ یا فرار کنن، یا قبل از رسیدن اونها راهی پیدا کنن. لطفاً مراقب خودت و خانوادهات باش و برای روز مبادا چند وسیلهی ضروری جمع کن. آهسته سر تکان دادم. احساس میکردم استرس مثل باری سنگین روی سینهام نشسته است. اگر آبدوس راست میگفت، با هر روستایی که سقوط میکرد، قدرت گارد تاریکی بیشتر میشد و آنها خیلی زود به اینجا هم میرسیدند. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت یازدهم نزدیکِ درِ خانه که شدم، صدای درهمِ دو نفر از لای درِ چوبی بیرون میریخت. مادرجون با لحنی پر از اندوه و ایمان میگفت: ـ باید براشون میگفتی نورا؛ بچهها حق دارند بدونن پدرشون با چه هدفی رفت. مامان جواب داد، در حالی که صدایش میلرزید: ـ بس کنید مادرجون! من نمیخوام بچههام هم مثل بیژن قربانیِ یک افسانه بشن. اونن داستان فقط یک افسانههست! مادرجون آرام گفت، اما در چشمانش برقی از یقین بود: ـ همیشه اسطورهها از دلِ افسانهها سر برمیارن، دخترم. آدمی با امید زنده است، نه با ترس. مامان لبهایش را از حرص گاز گرفت و گفت: ـ امیتیس هیچوقت اینقدر دیر نکرده بود. بوژان هم رفت دنبالش و هنوز نیومده. نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟ صدای مادرجون نرم شد، مثلِ صدای نسیمی بر برف: ـ دلت رو سیاه نکن، الان میان. فقط یادت باشه، بهخاطرِ بیژن هم که شده، نذار سایهی دلخوری روی دلِ بچهها بمونه. اون داستان، میراثِ خودتونه. مامان نفسنفس میزد؛ شنلِ خاکستریاش را برداشت و گفت: ـ من چی میگم خانجون، شما چی میگید؟! دیگه نمیتونم، خودم میرم دنبالشون! همان لحظه، در باز شد. سرمای شب توی اتاق خزید. من ایستاده بودم، لباسهایم گِلآلود و تنم میلرزید. مامان با چشمانی اشکآلود صدا زد: ـ آخ، اومدی مادر! دلم هزار راه رفت؛ کجا بودی تا اینوقتِ شب؟ هنوز نفسم جا نیفتاده بود که نگاهش روی لباسهایم قفل شد. صدایش بلند شد: ـ این چه سر و وضعیه؟ چی شده آمی؟! ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دوازدهم با اعصابی خردشده از چیزهایی که دمِ در شنیده بودم، نفس بلندی کشیدم و گفتم: ـ داستانش مفصله، تعریف میکنم؛ ولی قبل از اون، این شمایی که باید حرف بزنی، مامان. جریان این «داستان آبا و اجدادی» چیه که بابا به خاطرش ما رو ترک کرده؟ مامان خواست چیزی بگوید، انکار کند، اما دستم را بالا آوردم و حرفش را بریدم. همان لحظه در دوباره باز شد و بوژان، نفسنفسزنان، وارد شد. ـ اه، تو اینجایی؟ دو ساعته همهجا رو دنبالت میگردم! بیحوصله سری برایش تکان دادم و بدون اینکه نگاهم را از مامان بگیرم، گفتم: ـ انکار نکن! حرفای تو و مادرجون رو شنیدم. این حق من و بوژانه که بدونیم پدرمون برای چی تنهامون گذاشت. مامان دلخور نگاهی به مادرجون انداخت؛ مادرجون هم سرش را پایین انداخت و مشتش را روی دامنش فشار داد. مامان رو به من کرد و این بار صدایش خستهتر بود: ـ خیلی خب، اول برو لباست رو عوض کن، الان سرما میخوری. بعد با هم حرف میزنیم. اخمی محو کردم، اما چیزی نگفتم. از پلهٔ کوتاه بالا رفتم، لباسهای خیس و گِلآلودم را عوض کردم و با یک پیراهن گرم و جورابهای ضخیم به پایین برگشتم. مامان و مادرجون زیر کرسی نشسته بودند. نور زرد چراغ صورتهایشان را نیمهروشن کرده بود و بخار چای از روی استکانها بالا میرفت. هر دو عمیق در فکر فرو رفته بودند. روبهرویشان نشستم، پاهایم را زیر کرسی جمع کردم و نگاهی حقبهجانب به هر دویشان انداختم. ـ خب، من سراپا گوشم. بفرمایید! بوژان که تازه داشت میفهمید فضا چقدر سنگین است، ابروهایش را بالا برد و گفت: ـ میشه یکی به منم بگه چه خبره؟ نفس عمیقی کشیدم و رو به او گفتم: ـ منم دارم همینو میپرسم، برادر جان. میخوام بدونم چرا بعد از این همه سال هنوز هیچکدوممون نمیدونیم پدرمون برای چی ما رو ترک کرد؟ سکوتی کوتاه روی اتاق افتاد؛ فقط صدای جیکجیک آرام بخاری و وزش باد پشت پنجره میآمد. نگاه من و بوژان، هر دو، محکم روی صورت مامان و مادرجون قفل شده بود. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سیزدهم مادرجون آهی کشید و دستش را آرام به گردنش برد. از زیر یقهٔ لباسش، **کلیدی نقرهای** را که به زنجیری قدیمی آویزان بود بیرون کشید. لرزش خفیف انگشتانش وقتی کلید را در قفل صندوقچه فرو میکرد، به چشم میآمد. صندوقچه از جنس چوب تیره بود و رویش را **مخمل قرمز** پوشانده بود؛ آنقدر کهنه که انگار سالهاست هیچکس جرئت نکرده بهش دست بزند. قفل با صدای نرم و خفهای باز شد. مادرجون آرام درِ صندوقچه را بلند کرد و **کتاب قدیمی و نیمهقطوری** را بیرون آورد؛ کتابی که وزنش انگار از عمرش سنگینتر بود. آن را روی کرسی گذاشت. صفحههایش مثل برگهای خشک پاییز، **کاهی و موجدار** بودند؛ اما چیزی که ضربان قلبم را تند کرد، **جلد کتاب** بود. از دور آهنی به نظر میرسید، اما وقتی دستم را رویش گذاشتم، سنگینی آهن را نداشت؛ نه سردی فلز، نه زبری سنگ. حسی میان هر دو و هیچکدام. روی جلد، **گردنبندی قدیمی** حک شده بود؛ پلاکی گرد که در مرکز آن **سنگی سفید و چندضلعی** میدرخشید. دور سنگ، یک حلقهٔ فلزی قرار داشت و در چهار جهت آن چهار نماد حک شده بود: آب ـ خاک ـ آتش ـ باد. نمیدانم چرا، اما انگار این نمادها چشم داشتند و نگاهم میکردند. دست دراز کردم و پلاک برجستهٔ روی جلد را لمس کردم. همان لحظه حس عجیبی از نوک انگشتانم بالا رفت؛ مثل برق، اما بدون درد؛ مثل سرمای یخ، اما بدون سوز بود. تصویری کوتاه و تیز در ذهنم جرقه زد: **قلعهای عظیم، پوشیده در مه، با برجهایی که به آسمان چنگ میزدند.** نفس بریدم و سریع دستم را عقب کشیدم. بوژان هم که کنارم نشسته بود، با چشمهای گرد خیره به نقوش جلد مانده بود. کتاب، کتابی نبود که بشود از کنارش بیتفاوت گذشت. قدیمی بود، اما نه مثل کتابهای تاریخی؛ **قدیمی مثل افسانهها، مثل چیزهایی که قدمتشان قبل از آدمهاست.** بوژان با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: ـ عجب کتاب عجیبیه! ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهاردهم نگاهی به مامان انداختم. ساکت و نگران، خیره به کتاب روی کرسی مانده بود؛ انگار نگاهش به جایی دورتر از اتاق میرفت. لبم را با زبان تر کردم و گفتم: ـ خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟ چند لحظه طول کشید تا جواب بدهد. وقتی حرف زد، صدایش ضعیفتر از همیشه بود. ـ همونطور که میدونید، من و پدرتون عموزادهایم. این کتاب میراث خانوادگی ماست. صدها ساله که نسل به نسل بین خانوادهمون میچرخه و همیشه به فرزند بزرگ خانواده میرسه. چون مادرجون فرزند بزرگ بوده، این کتاب هم پیش اونه. نگاهی کوتاه به جلد کتاب انداخت و ادامه داد: ـ رسم اینه که داستان این کتاب، برای همهی اعضای خانواده تعریف بشه ؛ حتی بچههای کوچکتر. اجدادمون میگفتن داستانش واقعی بوده. اما خیلیها در طول سالها دنبال حقیقتش رفتن و دست خالی برگشتن ، از اون به بعد کمکم گفتن این فقط یه افسانهست؛ افسانهای که قراره به ما امید بده. کمی مکث کرد. انگار ادامه دادن برایش سخت بود. ـ پدرتون هم از همونهایی بود که باور داشت داستان واقعیه. نگاهش تار شد. ـ بعد از به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی کمکم نیمی از سرزمینها رو گرفت و قحطی همهجا پخش شد، دیگه نتونست بیتفاوت بمونه. میگفت باید راهی باشه ، باید چارهای پیدا کرد. نه فقط برای خودش ، برای همه. صدایش لرزید. ـ با اینکه من هزار بار مخالفت کردم یک روز وسایلش رو جمع کرد و رفت. گفت باید دنبال چیزی بره که فکر میکنه حقیقت داره. لحظهای سکوت کرد و بعد آهسته گفت: ـ چند ماه گذشت و هیچ خبری ازش نشد. در همین مدت تاریکی هر روز بیشتر پیشروی میکرد و ما هم هر روز ناامیدتر میشدیم. کمکم مطمئن شدیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده. صدایش شکست. ـ از همون روز با خودم عهد کردم دیگه هیچوقت دربارهی این داستان با شما حرف نزنم ؛ میترسیدم شما رو هم از دست بدم. اشکهایش اجازه نداد بیشتر حرف بزند. از جایش بلند شد و بیآنکه به کسی نگاه کند، به سمت آشپزخانه رفت.سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.اشک در چشمهایم جمع شد. مگر در این کتاب چه چیزی نوشته شده ؛ که پدر حاضر شد به خاطرش ما را ترک کند؟ نگاهم را به مادرجون دوختم و گفتم: ـ من میخوام این داستان رو بشنوم میخوام بدونم چی توش هست که پدر ما رو به خاطرش تنها گذاشت. نگاه مادرجون آرام روی کتاب افتاد. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پانزدهم نمِ اشک چشمهای مادرجون را پوشاند. صدایش آرام و خسته بود؛ صدای کسی که سالها باری سنگین را به دوش کشیده بود. ـ من پیرتر از اونم که بخوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم. نگاهش روی کتاب لغزید. ـ این کتاب قرار بوده بعد از من به پدرتون برسه، و از پدرتون به تو، امیتیس. از امروز به بعد، این کتاب امانت دست توئه. با برادرت بخونیدش. امیدوارم با خوندنش، پدرتون رو درک کنید. بعد با زحمت از زیر کرسی بلند شد. قامتش کمی خم شده بود و قدمهایش آرام و سنگین بود. لنگانلنگان به سمت آشپزخانه رفت. صدای آهستهٔ دلداری دادنهایش به مامان از میان دیوارها میآمد و قلبم را بیشتر فشار میداد. کتاب را برداشتم و میان خودم و بوژان گرفتم. وزنش روی دستهایم سنگینی میکرد؛ انگار فقط کاغذ نبود، انگار سالها سرنوشت در آن جمع شده بود. آرام جلدش را باز کردم. صفحهٔ اول با خطی کهنه و کشیده نوشته بود: زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق خاک فرو افتاد. آن شعله به دختری بدل شد که تنش از خاک، نفسش از آتش و روحش از فروغ جاودان بود. او را **آذرمیرا** نامیدند؛ پاسبان آتشهای ابدی که هرگز خاموش نمیشوند. نفسم بیاختیار در سینهام حبس شد. چند خط پایینتر، در مقدمهٔ کتاب نوشته شده بود: این کتاب نزد نوادگان الههٔ باد ـ بانو مهپَر، استادِ آخرین نگهبان ـ به امانت سپرده میشود. این روایت، از زبان خود بانوی فروغ ابدی، آذرمیرا، نقل شده است. با خواندن عبارت **«نوادگان الههٔ باد»** ناخودآگاه نگاهم به بوژان گره خورد. او هم به من خیره مانده بود؛ چشمانش پر از سؤال و ناباوری. لبهایش تکان خورد و حرفی را که در ذهن هر دوی ما بود، به زبان آورد: ـ الههٔ باد؟ آمی، مگه این کتاب میراث ما نیست؟ یعنی ما نوادگان الههٔ باد هستیم؟ سؤالش مثل ضربهای آرام اما عمیق، در دل شب فرود آمد. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شانزدهم سؤال بوژان هنوز در هوا مانده بود که مامان و مادرجون دوباره زیر کرسی برگشتند. رو به مادرجون کردم و همان سؤال را تکرار کردم. مادرجون شانهای بالا انداخت و گفت: ـ والا، من هم درست نمیدونم. فقط یادمه وقتی بچه بودم چند بار از پدر و مادرم شنیدم که چند نسل قبل از ما انگار کمی از جادو و اینجور چیزها سر در میآوردن. سری تکان دادم. هنوز ذهنم درگیر همان جملهٔ «نوادگان الههٔ باد» بود که صدای مامان رشتهٔ فکرم را برید: ـ راستی نگفتی چرا اینقدر دیر کردی؟ چرا لباست اینقدر گِلیه؟ با کف دست به پیشانیام زدم. تازه یاد حرفهای آبدوس افتادم که از شدت فکر و خیال کاملاً از ذهنم پریده بود. شروع کردم تعریف کردن؛ از مسیر برگشت، از حرفهای آبدوس، از گارد تاریکی و خطری که ممکن بود به اینجا برسد. هرچه بیشتر میگفتم، نگرانی در چهرهٔ مامان و مادرجون عمیقتر میشد. وقتی حرفهایم تمام شد، بوژان بیهیچ حرفی از جا بلند شد و به حیاط رفت تا **گاری کوچکمان** را بیاورد. من و مامان و مادرجون هم شروع به جمع کردن چیزهای ضروری کردیم؛ نان خشک، کمی لباس، چند ظرف کوچک و هرچه به درد راه میخورد. در میان شلوغیِ جمع کردن وسایل، مامان کیسهای گرد با بندی بلند به طرفم گرفت و گفت: ـ اینو برای تولدت دوخته بودم، ولی فکر کنم الان بیشتر به کارت بیاد. میتونی وسایلت رو توش بذاری. این بند رو که بکشی، درش بسته میشه. این بند بلند هم برای اینه که بندازیش روی شونهات. کیسه، یا همان کیف، را گرفتم و به صورت نگرانش نگاه کردم. میدانستم تقصیری ندارد. حالا میفهمیدم چرا سالها دربارهٔ آن داستان سکوت کرده بود. تاوان عظیمی برای آن کتاب پرداخته بود؛ آرام گفتم: ـ ممنون مامان. بعد جلو رفتم و بغلش کردم. لحظهای بعد فهمیدم بغلش از همیشه محکمتر شده است؛ انگار میترسید اگر رهایم کند، دیگر هرگز نتواند دوباره مرا در آغوش بگیرد. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 7 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفدهم کتاب را برداشتم تا بگذارمش داخل کیفی که مامان برایم دوخته بود. لحظهٔ آخر، ناگهان نظرم عوض شد؛ تصمیم گرفتم **گردنبند روی کتاب** را به گردن بیندازم. گردنبند را از روی جلد برداشتم. فلزش زیر انگشتانم سرد بود، انگار مدتها منتظر همین لحظه مانده بود. بندش را دور گردنم انداختم و قفل کوچک پشتش را بستم. بعد کتاب را آرام داخل کیف گذاشتم. سرم را داخل صندوق بردم تا ببینم چیز دیگری نمانده باشد. چشمم افتاد به **خنجر پدر**؛ خنجری کوچک با دستهای که با سنگهای آبی و سفید تزئین شده بود و قلافی که هنوز بوی چرم کهنه میداد. خنجر را هم برداشتم؛ برای چند لحظه در دست نگهاش داشتم و بعد آن را هم کنار کتاب، داخل کیف گذاشتم. انگار با این کار، تکهای از پدر را با خودم برمیداشتم. به سمت مامان و مادرجون برگشتم. با کمک بوژان، وسایل را داخل گاری گذاشتیم. هیچکس چیزی نمیگفت؛ سکوتی سنگین روی خانه افتاده بود، انگار هرکدام در ذهنشان داشتند با چیزی خداحافظی میکردند. شام را هم در همان سکوت خوردیم. لقمهها بیمزه شده بودند. بعد، مثل همیشه، دور هم زیر کرسی دراز کشیدیم؛ اما اینبار گرمای کرسی هم نتوانست آن سردی عجیبی را که در دلهایمان افتاده بود، آب کند. کمکم چشمهایم سنگین شد و خواب مرا برد. *** نیمهشب با **احساس سرمای شدید** و صدای همهمهی مامان و مادرجون بیدار شدم. اول فکر کردم زغال کرسی خاموش شده، ولی وقتی چشمهایم را باز کردم، نفسم بند آمد. **اشباح تاریکی** با همان شمایلی که آبدوس برایم تعریف کرده بود، داخل خانه در حال پرواز بودند. تودههایی از دود سیاه، کشیده و پیچخورده، با لبههایی که در هوا مثل شعلههای وارونه موج میخوردند. با دیدنشان ترس مثل تیغ توی دلم فرو رفت. از گلویشان صداهای عجیبی بیرون میآمد؛ نه کاملاً شبیه حرف زدن بود، نه غرّش! چندین صدا روی هم میافتاد، انگار **چندین جادوگر با هم ورد میخواندند**. زمزمههای نامفهوم، کشیده و سنگین. به خودم که آمدم، احساس کردم کسی از پشت، قوزک پایم را گرفته است. یکی از همان اشباح، مثل سایهای چسبناک، مرا روی زمین میکشید. حصیر زیر تنم میسوخت و سوزِ سرمای زمین از میان لباسهایم بالا میرفت. لحظهٔ آخر، قبل از اینکه از کیفم دور شوم، با تمام توان دست دراز کردم و دستهاش را چنگ زدم. نمیدانستم چرا، ولی حس میکردم اگر کیف را از دست بدهم، انگار همه چیز را از دست دادهام. سرم را برگرداندم. مامان و مادرجون را دیدم که با تمام قدرت دارند مقاومت میکنند؛ دستهایشان را به پایهٔ کرسی و چارچوب در چنگ زده بودند و اشباح، مثل باد سیاه، سعی میکردند آنها را از جا بکنند. بوژان هم هرچه فحش و ناسزا بلد بود نثارشان میکرد؛ صدایش از ترس میلرزید، ولی ولکن نبود. ما را کشانکشان از خانه بیرون بردند. به سمت مرکز روستا میکشاندند؛ هر جا پایشان به زمین میرسید، خاک زیرشان یخ میبست و یک لایه برف نازک روی زمین مینشست. هوا بهشدت سرد شده بود و نفسم بهصورت بخار جلوی دهانم بالا میرفت. کمکم مه غلیظی همهجا را میگرفت؛ مهی سرد و سنگین که بوی نم و چیزی مثل دود سوخته میداد. از ترس و سرما به خودم میلرزیدم و دندانهایم بیاختیار به هم میخورد. وقتی به مرکز روستا رسیدیم، تازه فهمیدیم این بلا فقط سر ما نیامده است. بقیهٔ مردم هم دقیقاً در همین وضعیت بودند؛ گاریها شکسته و واژگون شده بودند. دبههای چوبی و کیسههای غلهٔ پاره روی زمین پخش بود. بچهها گریه میکردند و زنها جیغ میزدند. مردهایی که هنوز کامل گرفتار نشده بودند، با چوب و بیل و مشتهای خالی مقاومت میکردند. فریادها در مه گم میشد و بیجواب میماند. بالای سر همهشان اشباح تاریکی میچرخیدند. نه خشمگین، نه شتابزده، بلکه آرام، مطمئن و سرد. انگار این صحنه را بارها دیده بودند؛ انگار میدانستند که امشب، شبِ شکستنِ یک روستاست. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 7 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هجدهم اشباحی که ما را آورده بودند، بیهیچ مکثی ما را به سمت جمعیتی هل دادند که وسط میدان روی زانو افتاده بودند. خاک زیر زانوهایشان یخ بسته و مه مثل پتویی خفهکننده روی سر همه افتاده بود. چندین شبح دیگر دورشان میچرخیدند؛ پیچان و بیقرار، مثل دودهایی که در باد جهت عوض میکنند، اما اینبار بادی در کار نبود. در میان شلوغی، چشمم به خانوادهی اماتا و آبدوس افتاد. مامان و اماتا همین که همدیگر را دیدند، از میان مه و هراس خودشان را به هم رساندند و محکم در آغوش فرو رفتند. شانههایشان میلرزید. صدایی از گریهشان بیرون نمیآمد؛ اشکها بیصدا میریختند، انگار حتی گریه هم جرئت بلند شدن نداشت. کنار اماتا زنی نشسته بود که خیلی شبیه خودش بود و در آغوش مردی قدبلند گریه میکرد. حدس زدم آن زن، مادرِ آدورینا و آبدوس باشد و آن مرد هم پدرشان بود. آبدوس، در حالی که آدورینا را محکم در آغوش گرفته بود، نگاهم کرد. در چشمهایش چیزی موج میزد که فقط غم نبود؛ شرمندگی، خشم، و شاید ترسی که نمیخواست نشان دهد. نگاهش که به من رسید، بغضم ترکید. اشکها بیاختیار روی صورتم دویدند و در سرمای هوا یخ بستند. بوژان کنارم زانو زد و بهتزده نگاهم میکرد، انگار هنوز باورش نمیشد چه بلایی سرمان آمده. چرخیدم طرف مادرجون و قلبم یکدفعه فرو ریخت؛ لبهایش سفید شده بود، مردمک چشمهایش تند و ریز میپرید و دستش میلرزید. حالش اصلاً خوب نبود. با عجله خودم را کنارش رساندم و گفتم: ـ مادرجون! مادرجون! صدای منو میشنوین؟ مامان با شنیدن صدای من، هراسان خودش را رساند و از طرف دیگر مادرجون را گرفت. اماتا که بطری آبی در دست داشت، آن را به مامان داد و گفت: ـ یککم بهش آب بدین، شاید بهتر بشه. بطری را گرفتم و آرام جلوی دهان مادرجون گذاشتم. چند جرعه آب خورد و بعد نفسش کمی منظمتر شد. رنگش هنوز پریده بود، اما انگار یکذره بهتر شده بود. مرد قدبلند ـ همان که فکر کردم پدر آبدوس باشد ـ زیر لب گفت: ـ اینطوری نمیشه؛ باید از دستشون فرار کنیم. اماتا رو به او گفت: ـ آخه چی میگی ایرج؟ یک نگاه به اطراف بنداز؛ کاملاً محاصرهمون کردن! زن شبیه اماتا ـ احتمالاً خواهرش ـ با صدای لرزان گفت: ـ خواهر، نمیتونیم دست روی دست بذاریم. حداقل باید بچههامون رو نجات بدیم! اماتا با غمی سنگین به او نگاه کرد و گفت: ـ میدونم آپامه، منم نگرانم، ولی الان کاری از دستمون برنمیآد. در همان لحظه، یکی از اشباح با حرکتی تند از بالای سرمان گذشت. موجی از سرما مثل تیغهای نامرئی از میان جمعیت رد شد. بچهها جیغ زدند. چند مرد با خشم از جا پریدند و با چوب و بیل به هوا کوبیدند، اما ضربهشان به چیزی نخورد و بعد، با تکانی ناگهانی، انگار نیرویی سرد به سینهشان کوبیده باشد، یکییکی روی زمین افتادند. من، با کیف فشرده در دست، فقط میلرزیدم. نه فقط از سرما، از اینکه حس میکردم چیزی بزرگتر، چیزی هولناکتر، درست پشت مه منتظرمان است. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 7 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت نوزدهم مه سرد، مثل لایهای خفهکننده روی میدان نشسته بود و نفس کشیدن را سخت میکرد. اشباح تاریکی بالای سر جمعیت میچرخیدند؛ گاهی پایین میآمدند، گاهی دوباره در مه حل میشدند. هر بار که یکی از آنها نزدیک میشد، موجی از سرما میان مردم میدوید و صدای گریهی بچهها بلندتر میشد. مامان بعد از لحظهای فکر کردن، آهسته گفت: ـ تا وقتی سرگرم گشتن بقیهی روستا هستن، باید حواسشون رو پرت کنیم و فرار کنیم. صدایش آرام بود، اما آن آرامش از جنس تصمیم بود، نه اطمینان. اماتا با کلافگی اطراف را نگاه کرد و گفت: ـ نمیبینیشون؟ اصلاً معلوم نیست چه موجوداتی هستن! چطور میخوای حواسشون رو پرت کنی؟ آبدوس کمی جلو آمد. صدایش آنقدر پایین بود که مجبور شدیم خم شویم تا بشنویم: ـ با آتش! اون دفعه دیدم از آتش بدشون میآد. اماتا با ناامیدی پوفی کرد: ـ شما هم برای خودتون حرف میزنید! الان این وسط، بین اینهمه آدم، چوب و چخماق از کجا پیدا کنیم؟ تازه اگر هم پیدا کردیم، چطور آتیش درست کنیم که حواس اونها پرت بشه؟ مادرجون، که هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود اما نگاهش دوباره هوشیار شده بود، آهسته گفت: ـ اینقدر آیهی یأس نخون دخترم؛ بالاخره باید کاری بکنیم. صدایش ضعیف بود، اما در آن چیزی بود که همه را ساکت کرد؛ همان سرسختی قدیمی که همیشه پشت حرفهایش مینشست. اماتا درمانده نگاهی به اطراف انداخت. مردم فشرده کنار هم نشسته بودند؛ شانهها به هم چسبیده، سرها پایین، چشمها پر از وحشت بود. مه بین بدنها میلغزید و اشباح بالای سرمان میچرخیدند. من هم شروع به نگاه کردن میان جمعیت کردم؛ زیر پاها، میان چین لباسها، میان سبدها و کیسههایی که در آشوب روی زمین افتاده بودند. همان موقع چیزی برق زد. برای لحظهای فکر کردم خیالاتی شدهام. دوباره نگاه کردم. میان گِل و خاک یخزده، دو تکه سنگ چخماق افتاده بود. قلبم تند کوبید؛ انگار ناگهان چیزی در تاریکی چشمک زده باشد. خم شدم. مردم آنقدر فشرده نشسته بودند که مجبور شدم شانهها را کنار بزنم و دستم را از میان پاهایشان رد کنم. انگشتانم سنگها را لمس کردند؛ سرد و زبر بودند. برداشتمشان. وقتی سر بلند کردم، نفسهایم تند شده بود. سنگها را جلوی مامان گرفتم: ـ ایناها! پیدا کردم؛ سنگ چخماق! برای لحظهای همه خیره ماندند. چشمهای مرد قدبلند ـ ایرج، پدر آبدوس ـ برق زد. لبخند کوتاهی زد و گفت: ـ آفرین دخترم. بعد سرش را کمی جلو آورد و با نگاهی تیز اطراف را پایید. صدایش را پایین آورد: ـ به جای چوب، میتونیم از پارچهی لباس استفاده کنیم. چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد: ـ فقط باید نقشه بکشیم که چطور حواس این موجودات رو پرت کنیم. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 8 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیستم آپامه با نگاهی متفکر رو به شوهرش کرد و آهسته گفت: ـ میتونیم کمی اونطرفتر، نزدیکتر به اشباح آتش درست کنیم. اونجا تو دیدشون نیستیم، ولی فاصله هم زیاد نیست. اگه حرف آبدوس درست باشه، آتیش باعث میشه محاصره رو بشکنن. فقط باید سریع عمل کنیم و بعد، از بینشون رد بشیم. همه با سر تأیید کردیم. یواشیواش، بیآنکه توجه اشباح را جلب کنیم، به سمت آنطرف حرکت کردیم. از لایهی زیرین دامنم تکهای پارچه پاره کردم و به اماتا دادم که داشت پارچهها را روی هم میچید. ایرجخان، آبدوس و بوژان دور و بر را میپاییدند تا مبادا شبحی متوجه ما شود. نفسهایمان در سرمای هوا دیده میشد و هر صدای خشخشِ پا لرزه به جانمان میانداخت. سرانجام با هزار زحمت، آتش را روشن کردیم. وقتی پارچهها شعله گرفتند، زبانههای نارنجیِ کوچک در مه سرد پیچیدند. با اشارهی مامان، شروع کردیم به سروصدا کردن. اشباح فوراً واکنش نشان دادند؛ چندتایشان بیوقفه به سمت آتش چرخیدند و همانطور که آبدوس گفته بود، صدای غرش سردی از درونشان آمد. محاصره شکسته شد؛ فریاد و هرجومرج بالا گرفت. از فرصت استفاده کردیم و بیصدا، در میان جمعیت پریشان، شروع به حرکت کردیم. میان فریادها و نور لرزان آتش، خودمان را بیرون کشیدیم و از میان کوچههای تاریک به سمت خروجی روستا دویدیم. ایرجخان چند چوب شعلهور از آتش برداشت تا اگر شبحی سر راهمان سبز شد، بتوانیم دفاع کنیم. برای اولین بار، حس رهایی در هوا پیچیده بود، اما ناگهان صدای جیغی از پشت سر همهمان را میخکوب کرد. صدای آدورینا بود. برگشتم؛ دست کوچک او در چنگ یکی از اشباح بود. دود سیاهی به شکل بازو او را گرفته و بالا میکشید. آبدوس و بوژان فوراً چوبهای آتشگرفته را بلند کردند و جلو رفتند. اما پیش از آنکه حرکتی کنند، صدایی از دهان آن شبح بیرون آمد؛ صدایی که نه زمینی بود و نه انسانی؛ انگار چند نفر با هم، با لحنی کشیده و فلزی صحبت میکردند. به **زبان خودمان** گفتند: ـ برگردید، وگرنه این دختر قربانی میشود. آپامه با ناله روی زمین افتاد و اسم دخترش را صدا زد. ایرجخان چوب آتشگرفته را محکم گرفته بود، ولی از شوک و خشم میلرزید. هیچکس نمیدانست باید چه کند. همان لحظه حس کردم چیزی بازوی مرا با شدتی ناگهانی به عقب کشید. نفس در سینهام حبس شد. یکی از اشباح بازویم را گرفته بود. به دستش نگاه کردم؛ چیزی نبود جز تودهای از دود سیاه که به شکل دست درآمده بود. با تماسش، پوست بازویم فوراً یخ زد؛ سرمایی تند، مثل رفتنِ آبِ یخ در رگهایم جاری شد. شبحی که آدورینا را در چنگ داشت، صدایش را دوباره بلند کرد: ـ تسلیم شوید، وگرنه این دو دختر رو جلوی چشمانتان میکُشم. سردی فلزی دور گردنم حلقه شد. شبح دو دستم را از پشت گرفته بود و چیزی ـ شبیه رشتهای از یخ ـ روی گردنم گذاشته بود. فشار نمیداد، اما سرمایش پوستم را میسوزاند. حس گزگز و بیحسی به آرامی تا نوک انگشتانم میرفت. فقط صدای نفسهای خودم را میشنیدم و زمزمهی اشباح که در مه سرد زوزه میکشید. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 8 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و یک سرمای مطلق گردنم را فلج کرده بود. نگاهم روی چهرههای نگران و وحشتزدهی خانوادهام قفل شده بود که داشتند عقب و عقبتر میرفتند. در همان لحظات که فکر میکردم کارم تمام است، لرزش عجیبی را درست در مرکز سینهام، جایی زیر گردنبند، حس کردم. انگار چیزی در درونم از خواب بیدار شد و با حرارتی ناگهانی، انجماد بدنم را شکست. آخرین چیزی که دیدم، نگاه بهتزدهی مامان و بقیه بود، و بعد سیاهی مطلق چشم هایم را در بر گرفت. *** پلکهایم انگار با چسب به هم چسبیده بودند. با زحمت زیاد بازشان کردم. نور تند و سرمای هوا مثل خنجر به چشمهایم خورد. نالهای کردم و دوباره چشمهایم را فشار دادم. گلویم بهشدت خشک بود. با صدایی که بیشتر به خشخشی بم و غریبه میمانست، نالیدم: ـ مامان! صدای آشنا و لرزانی نزدیک گوشم پیچید: ـ بوژان! آدو! نگاه کنین، به هوش اومد! سنگینی حضور چند نفر را کنارم حس کردم. این بار آرامتر پلک زدم. اولین چیزی که دیدم، صورت ژولیده و خستهی بوژان بود. زیر چشمهایش گود رفته بود و انگار سالها پیر شده بود. با دیدن چهرهی بهتزدهاش، به سختی گفتم: ـ بوژان! چرا این شکلی شدی؟ مامان کجاست؟ اشک در چشمهای بوژان حلقه زد. لبش را گزید و با لکنت و صدایی که سعی میکرد محکم باشد، گفت: ـ من خوبم آمی. تو... تو دو روزه که خوابیدی. دیگه داشتیم ازت ناامید میشدیم. دو روز؟! گیج و منگ سعی کردم خودم را بالا بکشم. بدنم مثل چوبی خشک سنگین بود. تازه متوجه شدم روی یک گاری متحرک دراز کشیدهام. به اطراف نگاه کردم؛ جادهای ناشناس و مهآلود که از دو طرف با درختان عریان احاطه شده بود. آبدوس و آدورینا هم کنار گاری بودند؛ با لباسهای خاکی و چهرههایی که ترس و خستگی در آنها موج میزد. با لرزش گفتم: ـ دو روزه خوابم؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟ مامان و مادرجون کجان؟ بقیه کجان؟ بوژان نگاهش را دزدید. آبدوس سرش را پایین انداخت. سکوتشان مثل پتک توی سرم میخورد. کسی حرف نمیزد. ترس، سردتر از دست آن اشباح، به جانم افتاد. پاهای بیحسم را از لبهی گاری پایین آوردم و روی زمین گذاشتم. به محض اینکه خواستم بایستم، زمین زیر پایم چرخید. تعادلم را از دست دادم و داشتم سقوط میکردم که دستهای نیرومند آبدوس زیر بغلم را گرفت. فریاد زدم؛ صدایی که از ته گلویم با گریه آمیخته بود: ـ با شماهام! چرا لال شدین؟ مامان کجاست؟ مادرجون کو؟ اشکهایم بیاختیار روی گونههای یخزدهام ریخت. آبدوس، در حالی که مرا محکم نگه داشته بود تا زمین نخورم، با لحنی که سعی میکرد آرامم کند، زمزمه کرد: ـ نگران نباش آمی. همهچی رو برات تعریف میکنیم. اما نه اینجا، نه توی این باد. اول بیا بریم دم آتیش، یکم گرم شو، بعد با هم حرف میزنیم. لحنش بوی «حقیقت تلخی» را میداد که از شنیدنش وحشت داشتم. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 9 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و دوم آبدوس دستم را گرفت و آرام به سمت آتش برد. روی تکهچوبی نشستم. گرمای آتش مثل موجی نرم دور پاهایم پیچید، اما گلوی یخزدهام هنوز تیر میکشید. به گردنم دست کشیدم؛ سردی آن نقطه انگار درون استخوانم مانده بود. با صدایی گرفته گفتم: ـ خب، تعریف کنید دیگه. چی شده؟ بوژان با تردید پرسید: ـ یعنی هیچی از اون شب یادت نمیاد؟ با ناامیدی سر تکان دادم: ـ نه. آخرین چیزی که یادم میاد اینه که اسیر یکی از اشباح بودم و داشت منو میکُشت. آدورینا که کنار گاری نشسته بود، دستش را روی گلوی خودش گذاشت؛ انگار هنوز دردش را حس میکرد. اشک در چشمهایش حلقه زد: ـ منم. منو هم میخواست بکشه. تو نجاتمون دادی. با ناباوری نگاهش کردم: ـ من؟ چطوری؟ آبدوس جلو آمد و کمی خم شد تا چشم در چشمم باشد: ـ یعنی واقعاً هیچچیز یادت نیست؟ اخمم را جمع کردم. دلدردِ اضطراب از زیر دندهها بالا آمد: ـ نه. هیچی یادم نمیاد. شماها هم که هیچی نمیگید. دارم از نگرانی میمیرم. بوژان نفس عمیقی کشید، انگار داشت خودش را برای چیزی سخت آماده میکرد: ـ شبح داشت تو و آدورینا رو منجمد میکرد. اما توی آخرین لحظه، گردنبندت روشن شد. اول مثل یه نور کوچیک، بعد یهو کل اطراف ما مثل روز روشن شد. باد شروع شد؛ کمکم تبدیل به طوفان شد. طوفانی که از وسط سینهی تو بلند میشد، انگار از داخلت میجوشید. آتش مقابل ما تکان خورد، انگار خودش هم خاطرهی آن شب را به یاد آورده باشد. بوژان ادامه داد: ـ باد اونقدر شدید شد که اشباح به عقب پرت شدن. ما مجبور شدیم هر چی دمدستمون بود بگیریم که از زمین کنده نشیم. تو وسط هوا معلق بودی. چشمهات بسته بود، ولی انگار نور از پوستت میزد بیرون. بعد یهو همهچیز قطع شد. طوفان خوابید. تو افتادی روی زمین و بیهوش شدی. با دهانی نیمهباز به او خیره شدم. گردنبند را در مشت گرفتم. زنجیرش گرم بود؛ نه آن گرمای معمولی فلز، بلکه چیزی زنده، چیزی که انگار با نبضم میتپید. آرام پرسیدم: ـ خب، بعدش چی شد؟ پس مامان، مادرجون و بقیه کجان؟ سکوتی سنگین افتاد. بوژان چشم از من دزدید و به شعلههای آتش خیره شد. آبدوس آهی کشید و ادامه داد: ـ با طوفانی که راه انداختی تونستیم فرار کنیم. ولی تو بیهوش بودی و تعدادمون زیاد بود؛ مجبور شدیم سریع دور بشیم. آخرش یه پناهگاه پیدا کردیم و تا صبح اونجا موندیم. قرار شد من، بوژان و بابا نوبتی تا صبح پاسبانی بدیم. لحظهای مکث کرد. صدایش کمی لرزید: ـ هوا تازه گرگومیش شده بود که بابا گفت حضور اشباح رو حس میکنه. تا به خودمون بیایم، محاصرهمون کرده بودن. آدورینا سرش را پایین انداخت و آهسته گریه کرد. آبدوس ادامه داد: ـ بابا، مامان، مادرجون، اماتا، همهی بزرگترها ما رو راهی کردن. گفتن باید از اینجا دور بشیم و دنبال نشونههای کتاب بریم. گفتن وقت نداریم. گفتن ما باید زنده بمونیم. بغض راه گلویش را گرفت، اما ادامه داد: ـ خودشون موندن که اشباح رو سرگرم کنن تا ما بتونیم فرار کنیم. آتش جلوی ما ترکید و جرقهای بالا پرید. اما صدای آن لحظه برای من مثل صدای شکستن قلب بود. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و سوم مشوش از جا بلند شدم. قلبم تند میزد. ـ یعنی چی؟! باید بریم نجاتشون بدیم! نمیتونیم همینجوری ولشون کنیم! بوژان و آدورینا با غصه به هم نگاه کردند. آبدوس جلو آمد، بازویم را گرفت و نگهم داشت. ـ آروم باش آمی. الان دیگه کاری از دستمون برنمیاد. اما اگه دنبال نشونهها بریم، شاید بتونیم هم خانوادمون و هم بقیه رو نجات بدیم. عصبانی دستش را پس زدم و یک قدم عقب رفتم. ـ اه! همش میگید «کتاب»! این داستان لعنتی چی توشه که مدام ازش حرف میزنید؟! چه داستانیه که همهی خانوادهی منو ازم گرفته؟! آبدوس با صدایی جدی گفت: ـ آروم باش. با عصبانیت چیزی درست نمیشه. راستش، اگه ذرهای هم به این چیزها شک داشتم، با دیدن قدرت تو و واکنش گردنبندت مطمئن شدم. با کنجکاوی و کمی تردید پرسیدم: ـ مگه تو داستان رو میدونی؟ سرش را تکان داد. دستش را زیر یقهاش برد و گردنبندی بیرون آورد. تقریباً شبیه گردنبند من بود، اما سنگی سرخ در میانش میدرخشید. گفت: ـ داستان آبا و اجدادی خودم رو آره، میدونم. نگاه کوتاهی به گردنبند سرخش انداخت و ادامه داد: ـ برای ما، داستان از زبان **آتران، اسطورهی آتش** روایت شده؛ از زمانی که **آذرمیرا** در کنار او زندگی میکرد. آهی کشیدم و دوباره روی چوب کنار آتش نشستم. شعلهها آرام میسوختند، اما ذهنم پر از آشوب بود. ـ اگه همهی اینها فقط یک داستان باشه چی؟ اگه فقط یک افسانه باشه! اون وقت چی کار کنیم؟ آبدوس با نگاهی اندوهگین به من خیره شد. ـ مجبوریم باورش کنیم، آمیتیس. اگه امیدمون رو هم از دست بدیم، دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم. حداقلش اینه که حتی اگه شکست بخوریم، میدونیم تلاشمون رو کردیم. حرفش تلخ بود، اما حقیقت داشت. حالا که مامان و مادرجون هم به دست گارد تاریکی افتاده بودند، راه دیگری نداشتیم. باید اعتماد میکردم. رو به بوژان کردم. ـ کتاب رو برام بیار. میخوام بخونمش. بوژان بیهیچ حرفی به سمت گاری رفت و بعد از چند لحظه با کتاب برگشت و آن را در دستانم گذاشت. آدورینا با صدایی آرام گفت: ـ ما هم دوست داریم بشنویم. میشه بلند بخونیش؟ سر تکان دادم. لبخند کمجانی روی لبم نشست. ـ باشه، به شرطی که بعدش تو هم داستان خودتون رو برام بخونی. آدورینا لبخند کوچکی زد. باد آرامی از میان درختان گذشت و شعلههای آتش را لرزاند. کتاب را باز کردم و نمیدانستم با باز شدن آن، قرار است سرنوشت ما هم ورق بخورد. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری