رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    638
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

زینب چرمگر آخرین بار در روز شهریور 28 برنده شده

زینب چرمگر یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره زینب چرمگر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,206 بازدید کننده نمایه

دستاورد های زینب چرمگر

Mentor

Mentor (12/14)

  • One Year In
  • Posting Machine نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post

نشان‌های اخیر

1.5k

اعتبار در سایت

  1. پارت شصت و سوم به محض بسته شدن درهای آسانسور، کلید رو توی قفل چرخوندم، وارد خونه شدم و اولین چیزی که دم دستم بود، گلدان سفالیِ روی جاکفشی رو با تمام خشم توی سینه بلند کردم و وسط سالن کوبیدم. صدای خرد شدنش توی فضای خالی خونه پیچید و هزار تیکه شد. نفس‌نفس می‌زدم. با دست‌های لرزون لبه‌ی جاکفشی رو گرفتم و چند ثانیه چشم‌هام رو بستم تا نبض دیوانه‌وار شقیقه‌هام آروم بگیره. حالا که قرار بود برای اولین‌بار در کالبد «خزان» پا به خونه‌ی حشمت بذارم، باید ذهنم رو از هر حس اضافه و ضعفی خالی می‌کردم. کت و شلوارم رو درآوردم، مستقیم زیر دوش آب گرم رفتم و گذاشتم قطره‌های تندِ آب، تمام لایه‌های خستگی و تشنج روانیِ امروز رو بشوره و ببره. وقتی از حمام بیرون اومدم، سبک‌تر شده بودم. اگر به این ماجرا به چشم فرصت نگاه می‌کردم، حشمت خودش راه رو برام باز کرده بود؛ این یک گام بلند به سمت هدف بود. تن‌پوش مخمل رو پوشیدم، وارد کلوزت‌روم شدم و با وسواس چند تکه لباس رو از رگال بیرون کشیدم و روی تخت انداختم. اما قبل از انتخاب نهایی، باید از شر این سردرد کوبنده خلاص می‌شدم. به آشپزخانه رفتم، یک فنجون اسپرسوی تلخ درست کردم و تا آخرین قطره‌ش رو سر کشیدم. با بازگشت به اتاق، دست به پهلو ایستادم و لباس‌های روی تخت رو برانداز کردم. استایلم نباید جلب توجه می‌کرد؛ اون هم حالا که شاخک‌های امیرحسام تیز شده بود و حشمت از آشنا بودن چشم‌هام حرف می‌زد. اما در عین حال، نمی‌شد بی‌تفاوت و سرسری هم لباس پوشید؛ هرچی باشه، این اولین ورودِ رسمیم یا بهتر بگم، بازگشتِ مخفیانه‌م به جمع نیکان‌ها بود. دست آخر یک شومیز ساده‌ی بنفش تیره و دامنی مشکی و بلند انتخاب کردم؛ چیزی که نه زننده باشد، نه بی‌اهمیت دقیقاً حد فاصلی که برای امشب لازم داشتم. جلوی آینه نشستم و با دقت یک جراح، آرایشم رو کم‌کم شکل دادم؛ نه برای زیبایی، بلکه برای پنهان‌کردن. هر لایه‌ای که روی صورتم می‌نشست، انگار یک تکه از خزان رو کامل‌تر و یک تکه از چشمه رو بیشتر دفن می‌کرد. وقتی کارم تمام شد، موهام رو رها گذاشتم و شال حریر مشکی رو آزادانه روش انداختم. کیفِ کلاچِ دستیم رو برداشتم، و بعد پوشیدن کفش‌هام از واحد خارج شدم و پا توی آسانسور گذاشتم. با حس فرود کابین، پلک‌هام رو روی هم فشردم و زیر لب با تحکم زمزمه کردم: « یادت باشه تو خزانی، نه چشمه! قوی باش. چشمه رو همین‌جا پشت در جا بذار.» ناخودآگاه انگشت اشاره‌م بالا رفت و روی پوستم، کمی بالاتر از گوشه‌ی لبم کشیده شد؛ جایی که روزگاری یک خالِ ظریف داشت. همون خالی که امیر دیوانه‌وار بهش خیره می‌شد و روش بوسه می‌نشوند. پوزخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست. خداروشکر که زیر تیغ جراحی و اون اتفاق لعنتی، اون نشونه هم برای همیشه محو شده بود. صدای دینگِ آسانسور توی گوشم پیچید و کابین متوقف شد. سرم رو بالا گرفتم، شونه‌هام رو عقب دادم و نگاهم رو مثل فولاد سرد کردم. حالا آماده بودم؛ آماده‌ی اولین رویاروییِ رسمی بعد از ده سال سکوت و فراموشی. اون هم در قالب «خزان تهرانی».
  2. میشه پارت بعدی رو زودتر بزاری؟ به خدا گناه داریم ما چه عکسی دید؟ 

     

     

    پارت ۷۹ کلمه انگار «گ» جا افتاده❤️

  3. پارت شصت و دو حشمت با همون لبخند پدرسالارانه‌ی همیشگی و صدایِ خش‌دارش وارد آسانسور شد و گفت: «سلام دخترم، به این محله خیلی خوش اومدی.» لبخندِ کش‌آمده و اجباری‌ای روی لب‌هام ماسید. دست چپم رو که مماس با دیواره‌ی سرد و فلزی آسانسور بود، چنان مشت کردم که بند انگشت‌هام از شدت فشار سفید شد. با صدایی که تمام تلاشم رو می‌کردم نلرزه، گفتم: «سلام ممنونم.» سکوت سنگینی توی کابین پیچید. چشمم به شماره طبقات بود تا بالاخره آسانسور ایستاد و درها باز شدن. یک «با اجازه»‌ی خشک گفتم و سریع قدم به پاگرد گذاشتم، اما هنوز دو قدم برنداشته بودم که صدای تق‌تق عصا پشت سرم بلند شد. حشمت هم همراه من پیاده شده بود! با ابروهایی درهم‌کشیده و تعجبی که نتونستم پنهانش کنم، سمتش برگشتم: « با بنده امری داشتید؟» حشمت خنده‌ی کوتاهی سر داد و گفت: « بله، می‌دونم از دست امیرحسام دلخوری؛ خودش گفت ظهر چه خبطی ازش سر زده.» اخم‌هام بیشتر توی هم گره خورد. نگاهم رو بی‌روح و نفوذناپذیر کردم و با تحکم گفتم: « بنده اصلاً به ایشون و رفتارهاشون فکر هم نمی‌کنم، چه برسه به این‌که بخوام عصبی یا دلخور بشم!» لبخند حشمت عمیق‌تر و گرم‌تر شد؛ لبخندی که روی اعصابم خط می‌کشید، اما در ظاهر فقط مات و بی‌تفاوت نگاهش می‌کردم. با لحنی پدرانه گفت: « همین که انکار می‌کنی، یعنی حسابی بهت برخورده.» مکثی کرد، دستش رو به سبیل جوگندمیش کشید و ادامه داد: « از دستش کینه به دل نگیر دخترم. چشم‌های تو، ما رو یادِ یه آشنایی میندازه که سال‌ها پیش از دستش دادیم. رفتار نسنجیده‌ی امیر فقط از سر دلتنگیه؛ تو به بزرگیِ خودت ببخشش.» شنیدن کلمه‌ی «دخترم» از زبون اون، مثل فرو رفتن خنجر توی قلبم بود. ناخن‌هام رو با تمام حرص توی گوشت کف دستم فرو کردم تا مبادا کنترلم رو از دست بدم و چنگ به صورتش بندازم و این بازیِ چندروزه رو به باد بدم. با لحنی سرد، شمرده و بُرنده گفتم: « جناب نیکان، فقط به خاطر یک شباهتِ ظاهریِ چشم، اصلاً منطقی و درست نیست که به کسی انگ و برچسب بزنن.» حشمت سری به تأسف تکون داد و گفت: «حق با توئه دخترم؛ ولی یکم درکش کن. امیر تو شرایط روحیِ بدیه؛ خودت که وضعیت مادرش رو از نزدیک دیدی. گذشته از اون، گرفتاری‌ها و فشارهای کاریش هم یکی‌دوتا نیست. به دل نگیر.» کمی وزنش رو روی عصا انداخت، سرش رو جلو آورد و با لحنی نرم و التماس‌گونه اضافه کرد: « حالا هم بیا و دلِ این پیرمرد رو نشکن. امشب شام مهمون سفره‌ی ما باش تا بی‌احترامیِ پسرِ عجولم رو خودم برات جبران کنم.» با سردیِ تمام گفتم: « خیلی ممنون، اما نیازی به جبران نیست. شما مقصر رفتارهای ایشون نیستید و دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره. شبتون خوش.» پشتم رو کردم و سمت درِ واحد راه افتادم، اما صدای حشمت درست پشت سرم کوبیده شد: « حرف این پیرمرد رو به حرمتِ بابات هم که شده رد نکن دخترم. یک امشب رو بد بگذرون و پیش ما باش.» با شنیدن اسم «پدرم» و یادآوری چهره احتشام، بند دلم پاره شد. کلید رو با نهایت خشم توی دستم فشردم و چشم‌هام رو عاصی و پر از کینه روی هم گذاشتم تا طوفان درونم آروم بگیره. چند ثانیه بعد، وقتی دوباره روی خودم مسلط شدم، با لبخندی تصنعی و کنترل‌شده چرخیدم: « چون اسم پدرم رو آوردید، دستتون رو رد نمی‌کنم. فقط اگه اجازه بدید، چون تازه از سر کار برگشتم، برم لباسم رو عوض کنم و بعد خدمت برسم.» چهره‌ی حشمت باز شد و با خوشحالی گفت: « دستت درد نکنه باباجان، اصلاً عجله نکن. چند نفر از فامیل و آشناها هم قراره بیان، تا اونا برسن کلی وقت داری.» سمت آسانسور برگشت، دکمه رو زد و با نیم‌نگاهی مهربان گفت: «پس منتظرتیم.»
  4. عمری‌ست پیِ یک ورقِ بی‌مقدار

    دادیم جوانی و سپیدموی شدیم

    هر سو که دویدیم، به بن‌بست رسید

    در حسرتِ یک عمر، سیه‌روی شدیم

    زینب چرم‌گر 

  5. در جهانی که به هر مسندِ آن، بی‌هنری حَکم است

    عجبم نیست اگر کارِ مهندس، به سرِ اسنپ است!

    زینب چرم‌گر

  6. فدات عزیزم امیدوارم موفق باشی گلم من که رمانت رو دوست داشتم، تموم کنی فایل بشه حتما می‌خونمش ❤️❤️❤️
  7. پارت شصت و یک توی تمام عمرم هیچ مسیری رو مثل مسیر عمارت تا آپارتمان کش نداده بودم. انگار برای اولین‌بار بود که شلوغی عصرگاهی تهران، پل‌ها، ساختمون‌های قدکشیده، پارک‌ها و چراغ‌های قرمز رو می‌دیدم و از تماشاشون لذت می‌بردم. پام رو از روی پدال گاز برداشته بودم و آروم، بی‌هیچ عجله‌ای، توی خط کُندرو می‌روندم؛ فقط برای این‌که حتی چند دقیقه دیرتر به اون برزخ برسم. اما هر چقدر هم کشش دادم، بالاخره بازم به اون کوچه لعنتی رسیدم. چشم‌هام رو محکم بستم و بدون این‌که حتی نیم‌نگاهی به در و دیوارهای خونه‌ی حشمت بندازم، ریموت پارکینگ رو زدم و منتظر موندم تا کرکره بالا بره. تقه‌ای به شیشه‌ی سمت شاگرد خورد و تنم رو لرزوند. سرم رو چرخوندم. زنی میانسال با فرم سفید و سرمه‌ای پشت شیشه ایستاده بود و زل‌زل نگاهم می‌کرد. خانم صالحی، پرستارِ خونه‌ی نیکان بود. شیشه رو تا نیمه پایین دادم و با سردی پرسیدم: « سلام. امری داشتید؟» زن با همون صورت خسته، بی‌روح و بدون آرایشش، لبخند ظریف و تصنعی زد و گفت: « عصرتون به‌خیر خانم. اومدم از طرف آقا دعوتتون کنم که امشب برای شام تشریف بیارید خونه‌ی جناب نیکان.» ابروهام توی هم گره خورد. نگاهم رو تیز و بی‌تفاوت به صورتش دوختم و گفتم: « ازشون تشکر کنید و بگید متأسفانه وقت ندارم. ممنون!» حتی یک ثانیه هم منتظر نموندم تا واکنش نشون بده یا جوابی بگه؛ پام رو تا ته روی پدال گاز فشار دادم، با شتاب داخل پارکینگ رفتم و ترمز دستی رو کشیدم. در ماشین رو محکم به هم کوبیدم و با حرص پیاده شدم. دلیل این دست‌وپا زدن‌ها و دعوت‌های یهویی رو نمی‌فهمیدم. درست بود که هدف نهاییم نفوذ به اون چهاردیواری بود، اما نه حالا، نه دقیقاً بعد از اون خط‌ونشون کشیدن‌ها و لحن بازجویی‌گونه‌ی امیر توی ظهر! بازی داشت حساس می‌شد و من باید با احتیاط، جمع‌وجور و پاورچین جلو می‌رفتم. با قدم‌های تند سمت آسانسور رفتم و کلیدش رو زدم. کابین بالا رفت و متوقف شد. اما درست در لحظه‌ای که درهای آسانسور به آرومی باز شدند، دیدم توی لابیِ طبقه همکف کسی منتظر ایستاده. توی اون حال و هوا اصلاً حوصله‌ی برخورد و احوال‌پرسی با هیچ جنبنده‌ای رو نداشتم. گوشه‌ی دنج کابین جمع شدم، تکیه‌م رو به دیواره‌ی فلزی دادم و سرم رو پایین انداختم تا چشم تو چشم نشم. تق... تق... تق... صدای کوبیده شدن سرِ لاستیکیِ یک عصای چوبی روی سنگ‌های لابی، توی گوشم زنگ زد. چشم‌هام ناخودآگاه روی عصا قفل شد و بعد با شوکی سهمگین، نگاهم ذره‌ذره بالا کشیده شد. نفسم توی سینه حبس شد و ضربان قلبم ایستاد. حشمت؟! حشمت نیکان این‌جا، وسط این ساختمون چی کار می‌کرد؟!
  8. پارت شصت وقتی از سرویس بیرون اومدم، هنوز فضای اتاق از بوی تند و چرب ماهی اشباع شده بود؛ طوری که هوا سنگین و خفه‌کننده به نظر می‌رسید. با قدم‌هایی سریع از اتاق بیرون زدم و همون‌طور که دستگیره رو پشت سرم می‌بستم، به مریم گفتم: « مریم جان، بی‌زحمت بگو یکی از بچه‌های خدماتی بیاد کل اتاق رو تمیز کنه، پنجره‌ها رو هم باز بذاره، فقط من رو از شر این بو خلاص کنید!» سوئیچ رو از روی میز برداشتم، از شرکت بیرون زدم و به سمت عمارت راه افتادم. روحم مچاله شده بود. اون شب و روز اول توی اون آپارتمان سرد و خاکستری، درست روبه‌روی دیوارهای گذشته، طاقت‌فرسا‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. برای تاب آوردنِ ادامه‌ی این بازی، به آغوش امن ماه‌بانو و سادگیِ امید نیاز داشتم؛ باید دوباره از صفر جون می‌گرفتم. به محض این‌که ماشین رو داخل حیاط عمارت بردم و ترمز کشیدم، امید رو دیدم که وسط باغچه مشغول هرس کردن گل‌ها بود. با شنیدن صدای موتور سر بلند کرد؛ اول چشم‌هاش از تعجب گرد شد، بعد گل از گلش شکفت، قیچی باغبانی رو همون‌جا روی چمن‌ها انداخت و با اشتیاق سمتم اومد. از ماشین پیاده شدم، عینک آفتابیم رو بالا زدم و با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفتم: «چیه؟ یه‌جوری بروبر زل زدی انگار فکر کردی دیگه ریختم رو نمی‌بینی و از دستم راحت شدی!» امید هول شد و با تپق‌زدن به من‌من افتاد: « نه... نه آبجی! این چه حرفیه؟ به‌خدا از دیدنتون بال درآوردم! فقط چون قرار نبود بیاین، یکهو شوکه شدم.» لبخند مهربونی زدم و دستی به بازوش کشیدم: « شوخی کردم پسر، چقدر همه‌چیز رو جدی می‌گیری!» همون‌طور که سمت ورودی ساختمون قدم برمی‌داشتم، پرسیدم: «ماه‌بانو کجاست؟ خونه‌ست؟» امید تندتند سر تکون داد و پشت سرم راه افتاد: « آره آبجی، تو آشپزخونه‌ست.» با شناختی که از عادت‌هاش داشتم، بی‌صدا و پاورچین‌پاورچین سمت آشپزخونه رفتم. ماه‌بانو پشت به در، کنار اجاق گاز ایستاده بود. خرامان و بی‌صدا پشت سرش قرار گرفتم و دست‌هام رو روی چشم‌هاش گذاشتم. یک «هین» بلند از سر غافلگیری کشید، دست‌های لرزون و زحمت‌کشش رو بالا آورد و انگشت‌هام رو لمس کرد. عطر دست‌هام رو که حس کرد، با صدایی لرزون و بغض‌آلود گفت: « خزانم؟ تویی مادر؟» لبخند روی لب‌هام کش اومد. دست‌هام رو برداشتم. به سمتم چرخید؛ حلقه اشک توی چشم‌هاش نشسته بود و جوری سراپام رو نگاه می‌کرد که انگار سال‌ها از هم دور بودیم، در حالی که فقط یک روز از رفتنم می‌گذشت. محکم توی بغلم کشیدمش، عطر گلاب و صابون تنش رو نفس کشیدم و با خنده گفتم: « بله که خودمم! فکر کردی رفتم حاجی‌حاجی مکه؟ نخیر، من به‌خاطر دست‌پختت حالا‌حالاها ول‌کنت نیستم!» صدای خنده‌ش توی آشپزخونه پیچید. قربون‌صدقه‌م رفت، بوسه‌ای روی پیشونیم نشوند و سفره رو چید. اون قورمه‌سبزی جاافتاده و خوش‌عطر رو میون شوخی‌های امید و خنده‌های ماه‌بانو خوردم؛ انگار تموم سمّ اون بوی ماهی و تلخیِ رو‌در‌رویی با امیر با هر قاشق شسته می‌شد. اما زمان بی‌رحم بود. وقتی ساعت به غروب نزدیک شد، با پاهایی که از سنگینیِ غم کشیده نمی‌شدن، سمت ماشین برگشتم؛ وقتش رسیده بود دوباره به اون غار تنهاییم برگردم. به آپارتمانی که درست روبه‌روی خونه‌ی حشمت، دهن کجی می‌کرد.
  9. پارت پنجاه و نهم امیر دست به سینه شد. چشم‌هاش وحشی و ریز شدن؛ طوری نگام می‌کرد که انگار پشت خطوط چهره‌م دنبال یک ردپای آشنا یا یک اعتراف پنهان می‌گرده. با صدایی بم و پر از طعنه گفت: « شاید به همون دلیلی که تازه اسباب‌کشی کردین، ولی چند وقتی هست ردپاتون همه‌جا دور و بر خانواده و مکان‌های زندگی ما دیده می‌شه!» دلم به آشوب کشیده شد. گاف داده بودم؛ باید حدس می‌زدم گرگی به تیزیِ امیرحسام بالاخره این حضور پررنگ رو بو می‌کشه و شک می‌کنه. اما وقتِ ترسیدن یا پرخاش نبود. نباید کوچک‌ترین لرزشی توی صدام یا رگه‌ای از عصبانیت توی صورتم می‌دوید؛ چون توی این بازی، اونی که جوش می‌آره یعنی یه ریگی به کفششه. لبخند ملایم و کنترل‌شده‌ای زدم، آرنج‌هام رو به زانوهام تکیه دادم و کمی سمتش خم شدم. با خنده‌ای ریز و لحنی آمیخته به تمسخر گفتم: «شما همیشه ذهنتون انقدر متوهم و شکاکه؟ کارآگاهی چیزی هستین، جناب نیکان؟!» بدون‌اینکه نگاهم رو از تیغِ چشم‌های تیره‌ش پس بکشم، صاف نشستم، با طمأنینه به پشتیِ مبل تکیه دادم و با اشاره‌ی چشم به ظرف‌های ناهار، لحنم رو مثل یخ، سرد و بی‌تفاوت کردم: « تا جایی که می‌بینم، فعلاً این شمایید که با ظرف ناهار وسط زندگی و خلوت من سبز شدید.» مکث کوتاهی کردم، نگاهم رو روی صورتش چرخوندم و با تحکمی حساب‌شده ادامه دادم: « من نیازی نمی‌بینم بابت جابه‌جاییِ خونه یا کارهای شخصیم به شما حساب پس بدم. این‌که تو سرتون چی می‌گذره و چی فکر می‌کنید هم کاملاً به خودتون مربوطه!» امیر لب‌هاش رو باز کرد تا جوابی بده، اما مهلت ندادم کلمه‌ای از گلوش بیرون بیاد. دستم رو به نشانه پایان گفتگو بالا آوردم، با وقار از جام بلند شدم و گفتم: « بیشتر از این برای شنیدن این خزعبلات وقت ندارم. بابت ناهار ممنون. اگه لطف کنید و تنهام بذارید خیلی بهتره، کلی کار عقب‌افتاده دارم.» پشتم رو بهش کردم، سمت میزم رفتم و دکمه‌ی اینترکام رو فشار دادم: « مریم جان، جناب نیکان دارن تشریف می‌برن. لطفاً تا دم آسانسور راهنماییشون کن.» امیر برای چند ثانیه‌ی سنگین همون‌طور بی‌صدا و خیره نگاهم کرد؛ نگاهی که سنگینی‌ش تا مغز استخونم نفوذ می‌کرد. بعد بدون این‌که حتی یک کلمه بگه، با قدم‌های کشیده و سنگین از جا بلند شد. همون موقع مریم در رو باز کرد و وارد اتاق شد. امیر با یک نیم‌نگاه عمیق و مبهم، از کنار مریم گذشت و از اتاق بیرون رفت. به محض بسته شدن در، تمام مقاومتم فرو ریخت. نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم، اما با هجوم دوباره‌ی بوی تند و مانده‌ی ماهی توی بینیم، حالت تهوعی که تمام این مدت با چنگ و دندون پس زده بودم با شدتی مضاعف برگشت. دستم رو روی دهنم گذاشتم و با شتاب به سمت سرویس بهداشتی گوشه‌ی اتاق دویدم.
  10. سلام به نویسنده‌ی عزیز و خوش‌قلم! 🌷 من از خواندن رمانت واقعاً لذت می‌برم و تا اینجا پارت‌ها رو با اشتیاق دنبال کردم. خیلی قلمت رو دوست دارم و به همین خاطر، چندتا نکته به ذهنم رسید که فکر می‌کنم اگه بهشون دقت کنی، رمانت رو از چیزی که هست هم درخشان‌تر می‌کنه. امیدوارم این پیشنهادها به بهتر شدن اثر زیبات کمک کنه. البته رمان شما بدون این اصلاحات هم زیباست عزیزم. نام داستان: انتخاب اسم «من و ماه» با توجه به استعاره‌هایی که توی پارت ۵ و ۸۱ به کار بردی، خیلی هوشمندانه و قشنگه. خلاصه: راستش رمانت جای خالیِ یک خلاصه‌ی جذاب رو حس می‌کنه. اگه یک خلاصه‌ی کوتاه و کنجکاوکننده بنویسی، مطمئن باش مخاطب‌های جدید رو خیلی راحت‌تر جذب می‌کنه. ژانر: ژانر عاشقانه‌ت که کاملاً جا افتاده. به نظرم اگه ژانر «کمدی» و «اجتماعی» رو هم به شناسنامه‌ی رمان اضافه کنی، خیلی بهتره؛ چون دیالوگ‌های طنز (مثل شوخی‌های نیکان) و مسائل اجتماعیِ خطِ داستانی (مثل ماجرای فرید)، واقعاً پتانسیلش رو دارن. (البته این فقط یه پیشنهاد دوستانه هست!) پیرنگ و قلم (یک نکته‌ی ریز فنی): داستانت کششِ خیلی خوبی داره و من رو کاملاً درگیر کرده، فقط یه نکته‌ی کوچیک درباره «پرشِ لحن» هست که فکر می‌کنم اگه حواست بهش باشه، کار خیلی حرفه‌ای‌تر میشه. گاهی مونولوگ‌ها از فضای ادبی به فضای محاوره تغییر مسیر میدن. پیشنهاد می‌کنم یکدستیِ لحن رو حفظ کنی (مثلاً مونولوگ‌ها ادبی بمونن و دیالوگ‌ها محاوره). • مثال: «داخل اتاق روتختمنشسته بودم حسابی کم حرف وبی اشتهابودم وقتی مامان وبابا سرشام بانگرانی سوال میپرسیدن همه چیزرابه گردن خستگی وکارزیادشرکت انداختم درحالی که مدام اتفاقات امروزتوفکرم بالاپایین میشدصدای تیک تاک ساعت روفکرم ضرب میگرفت ازنورمهتاب خبری نبودانگاری ماه هم حوصله تابیده شدن نداشت چهره درهم فرورفته سیاوش، حالت قراردادن سرش بین دستانش برروی میزمدام جلوچشمم بودانگاری نمیخواست کسی لرزش پلک هایش راببیند سیاوش پسرمغرورپولدارباان استقامت وغرورش درحصارخودزندانی بود» • بازنویسی پیشنهادی (مونولوگ ادبی، دیالوگ محاوره): «روی لبه‌ی تخت نشسته بودم. نه حال و روز حرف زدن را داشتم، نه غذا خوردن. مامان و بابا سرِ میز شام مدام با نگرانی سوال می‌پرسیدند، اما من همه چیز را به گردن خستگی و کار زیادِ شرکت انداختم؛ در حالی که اتفاقات امروز درست مثل یک فیلم در ذهنم بالا و پایین می‌شدند. صدای تیک‌تاک ساعت، روی ذهنم ضرب می‌گرفت و از نور مهتاب خبری نبود؛ انگار ماه هم حوصله‌ی تابیدن نداشت. اما تصویرِ سیاوش از ذهنم بیرون نمی‌رفت. همان چهره‌ی درهم‌فرورفته، همان حالتی که سرش را میان دستانش روی میز گذاشته بود. انگار نمی‌خواست کسی لرزشِ پلک‌هایش را ببیند. سیاوشِ مغرور، سیاوشِ پولدار، با آن همه استقامت و غرور، درست مثل یک زندانی در حصارِ خودش گرفتار بود.» (البته اینکه رمان کاملا محاوره یا مثل بالا مونولوگ ادبی و دیالوگ محاوره باشه کاملا سلیقه‌ای هست عزیزم، فقط هدفم این بود که لحنِ داستان یکدست باشه. راستی، از پارت ۸۵ به بعد انگار این مورد خیلی بهتر رعایت شده که نشون میده داری حرفه‌ای‌تر می‌نویسی!) توصیف‌ها و فضاسازی: توی پارت ۸۱، اون صحنه‌ی ساحل در شب رو خیلی خیره‌کننده و دقیق توصیف کردی! فقط توی پارت‌های ابتدایی، فضاسازی محیطی (مثل خونه یا ماشین) می‌تونست کمی پررنگ‌تر باشه. همچنین گاهی توصیف لباس یا آرایش شخصیت‌ها خیلی طولانی میشه که اگه کمی فشرده‌تر بنویسی، اثرگذاریش بیشتر میشه. نسبت مونولوگ و دیالوگ: دیالوگ‌های شما طبیعی و جذاب هستن، اما در برخی لحظات کلیدی (مثل تصمیم سیاوش برای فرستادن غذا یا لحظه‌ی پیدا کردن گل‌سر در پارت ۱۰۸)، یک مونولوگ درونیِ کوتاه می‌تونست عمق بیشتری به شخصیت‌ها بده. به‌ویژه سیاوش که کمتر از درونش می‌خونیم؛ اضافه کردن چند خط از افکارش، تأثیر احساسی صحنه‌ها رو دوچندان می‌کنه. در کل رمان بیشتر سمت دیالوگ محور میره، اگه یکم مونولوگ اضافه کنی هم تعادل برقرار میشه؛ هم ما با حس درونی شخصیت ها بهتر آشنا می‌شیم❤️ ریتم داستان: ریتم داستان توی کل مسیر خوبه، اما در بخش‌هایی مثل پارت‌های ۱۰۴ تا ۱۱۲ (ماجراهای ویلا و پیامدهای بعد از بیمارستان)، داستان کمی حول یک الگوی تکراریِ «لجبازی و بحث» می‌چرخه و پیرنگ اصلی (ماجرای رایان و فرید) به حاشیه رفته. پیشنهاد می‌کنم در این بخش‌ها کمی سرعت روایت رو ببری بالا و سریع‌تر سراغ اصل ماجرا بری. •مثال متنی: ◦ پارت ۱۰۴: دعوای هایرون و سیاوش در ماشین و ویلا. ◦ پارت ۱۰۶: خداحافظی نیکان و حرف‌هایش. ◦ پارت ۱۰۹-۱۱۰: آشپزی و دعوای هایرون و سیاوش. ◦ پارت ۱۱۲: قاشق دهنی و خروج هایرون. • هرچند این صحنه‌ها جذاب و شیرین هستند، اما حدود ۸ پارت حول یک موضوع (لجبازی و کشش عاطفی) می‌چرخند و گره‌های اصلی داستان (رایان، فرید، ترلان) در این بخش‌ها کمرنگ شده‌اند. نکات فنی (بسیار مهم): چند مورد هست که اگه اصلاحشون کنی، کارت فوق‌العاده تمیز و بی‌نقص میشه: 1. علائم نگارشی: جمله‌ها گاهی خیلی طولانی میشن. اگه با ویرگول و نقطه بهشون نفس بدی، خیلی خواناتر میشن.(پاراگراف‌های بلند رو هم به چند پاراگراف کوچک تقسیم کن❤️) 2. غلط‌های املایی و نیم‌فاصله‌ها: مواردی مثل «منویاد»، «به زبین کوبیدم» یا «سوعیچ» نیاز به یه بازبینی کلی دارن. نیم‌فاصله‌ها و غلط‌های املایی رو حتماً یک بازبینی کلی بکن عزیزم. ❤️ 3. تفکیک دیالوگ و مونولوگ: در برخی بخش‌ها مونولوگ و دیالوگ به صورت پیوسته هستن؛ استفاده از گیومه یا علائم نگارشی مناسب می‌تونه به تفکیک و خوانایی متن کمک شایانی بکنه. جمع‌بندی: عزیزم شما پتانسیل خیلی بالایی توی داستان‌نویسی داری. نکات بالا فقط چند پیشنهاد برای کمک دوستانه هست؛ چون خیلی برام مهمه که این داستان، اون‌طوری که لیاقتش رو داره، بدرخشه. ممنون از قلم زیبای تو و من همچنان با اشتیاق پارت‌های بعدی رو دنبال می‌کنم! ❤️ @bahare
  11. واهاهاهاهاااااایییییی.... پسسسس کهههه اییینننططوووورررر

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      پس که کدوم طورررر 😅❤️😘😁

    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      قضیه ی احتشام و ازدواج این دختره و تصادف و...

      اینکه بابای اصلیش درواقع پدرشوهرشه؟؟؟

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      نه خواهر بابای اصلیش پدرشوهرش نیست ولی امیر و چشمه دخترعمو پسرعمو هستن، الانم چون حشمت تنهاست. امیر به کارهای بیمارستان رسیدگی می کنه. و تقریبا میشه گفت الان پدرشه ولی نه بیولوژیکی 😉 پدر امیر اسمش حیدر هست.

  12. پارت پنجاه و هشت هر لقمه‌ای که برمی‌داشتم، انگار گلوله‌ای از خار توی گلوم می‌رفت. با چنگ زدن به زیتون، ماست، ترشی و قلپ‌های مداوم دوغ، به‌زور پایینش می‌دادم تا مبادا عُق زدنم این نقاب چندساله رو بشکنه. وقتی نصف ظرف خالی شد، چنگال رو با آرامشی ساختگی کنار بشقاب گذاشتم، دستمال رو به لب‌هام کشیدم و با لحنی خونسرد گفتم: « دستتون درد نکنه، خیلی لذیذ بود.» امیر که انگار تمام تیرهاش به سنگ خورده بود و معادلات توی ذهنش به هم ریخته بود، با نگاهی کِش‌دار و چهره‌ای متفکر خیره‌م موند. چند لحظه طول کشید تا به خودش بیاد و بگه: « نوش جان؛ ولی شما که چیزی نخوردین!» لبخند کم‌رنگ و حساب‌شده‌ای روی لبم نشوندم: « کم‌خوراکم، همین‌قدر هم از حد معمولم بیشتر بود.» سکوت سنگینی بینمون حاکم شد. صدای تیک‌تاک ساعت و نفس‌های کنترل‌شده‌ی من، تنها صدای اتاق بود. امیر تکیه‌ش رو از مبل بر‌داشت، مردمک‌های تیزش رو توی عمق چشم‌هام قفل کرد و شمرده پرسید: « می‌تونم یه سؤال بپرسم؟» با اینکه از ته دل دلشوره گرفته بودم و نبضم توی شقیقه‌هام می‌کوبید، همون لبخند آرام و بی‌نقص رو حفظ کردم: « اگه شخصی نیست، بفرمایید.» گوشه‌ی لبش به یک پوزخند نامحسوس بالا رفت: « نه، شخصی نیست.» مکثی کرد. نگاه موشکافانه‌ش مثل تیغ جراحی تمام خطوط صورتم رو از نظر گذروند و بعد، با لحنی که بوی بازجویی می‌داد، گفت: « امروز صبح که لطف کردی و مامان رو به خونه برگردوندی، خانم صالحی، پرستارش، شما رو از دور دید. ادعا کرد هفته‌ی پیش هم شما رو توی حیاط و ساختمون دیده؛ اونم در حالی که با حال ناخوش بودید و با عجله بیرون می‌رفتین. حتی گفت مطمئنه زنگ در به صدا درنیومده بوده و حدس زد خودتون وارد خونه شدین.» توی دلم خالی شد، اما حتی یک تار از مژه‌هام نلرزید. جا خوردم، ولی نقاب خزان بتن‌آرمه‌تر از این حرف‌ها بود. ابرویی بالا انداختم و با خنده‌ای ناباورانه، انگشتِ اشاره‌م رو سمتِ خودم گرفتم: «من؟! خونه‌ی شما؟ اونم هفته‌ی پیش؟!» پوزخند تمسخرآمیزی زدم، با طمأنینه به پشتی مبل تکیه دادم و با صدایی محکم، صاف و رسا ادامه دادم: « من تا همین امروز صبح اصلاً نمی‌دونستم خونه‌ی روبه‌رویی متعلق به شماست! البته شاید به خاطر اینه که تازه اسباب‌کشی کردم و هنوز با همسایه‌ها آشنا نشدم.» مکث کوتاهی کردم، اخم ظریفی روی پیشونیم نشوندم و با لحنی حق‌به‌جانب و طلبکارانه چشم توی چشمش دوختم: «بعد هم، گیرم که اصلاً می‌دونستم؛ به چه دلیلی باید سرخود و بی‌اجازه وارد خونه‌ی یه غریبه بشم؟!»
  13. واوای نیکو قسمت حمله فریا به اون زن لباس سفید و پلیس رو دوست داشتم تَنِش رو قشنگ حس کردم و از اون جذاب‌تر بخش بعدیش و آشناییش با ابیگل بود🔥 هر پارتی که می‌خونم بیشتر برای ادامه کنجکاو میشم و سرعت خوندنم میره بالا امید‌وارم تند تند پارت بزاری ❤️

    و یک نکته تو پارت ۷ الف چراغ رو جا گذاشتی.❤️

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      واهاهاهاهاااااایییییی بیا بغلممممم

      دهم دفاع دارم درگیر تحویل پروژم تموم بشه به تاپیکم حمله میکنم چون صد صفحه اماده دارم😂😂😂

      شت مرسی

    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      امیدوارم با موفقیت پروژه‌ات رو تموم کنی عزیزم

      قربونت برم ❤️

  14. خانم اعتراض دارم دو روزه پارت می خونی نظر نمیدی چرا 🥺

    من معترضم🤦‍♂️❤️🥺

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      نقد که ماشالله اصلا نیاز نیست قربونش بشم قلمت خیلی خوبه

      نظرم که چون در هاله ای از نادانی به سر می برم که توی این چند پارت اصلا نمیدونم داره چه اتفاقی میوفته و هیچ ایده ای ندارم.

      تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که صورتش یا سوخته یا اسید پاشیده

      و در کل خیلی نادانم گلکم باید یکم بیشتر بخونم بیشتر حالیم بشه‌چی به چیه

    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      قربونت❤️

      روشنا و ساناز زحمت سوتیایی که داده بودم رو کشیدن و گفتن 😅😁

      سوخته خواهر سوخته 🥺

  15. لینک زیر آموزش ایجاد صفحه نقد هست: لینک پایین هم تاپیک درخواست انتقال به تالار برتر هست عزیزم:
×
×
  • اضافه کردن...