رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    679
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

زینب چرمگر آخرین بار در روز شهریور 28 برنده شده

زینب چرمگر یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,942 بازدید کننده نمایه

دستاورد های زینب چرمگر

Veteran

Veteran (13/14)

  • One Year In
  • Posting Machine نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post

نشان‌های اخیر

1.7k

اعتبار در سایت

  1. پارت هشتاد و شش مهسا از جاش بلند شد، خاکِ نشسته روی دامن‌پالتوش رو تکوند و نگاهش رو مستقیم توی چشم‌هام دوخت: « بیا خزان‌جان، می‌خوام یه جای قشنگ رو نشونت بدم، تو راه با هم حرف می‌زنیم.» نمی‌دونستم خیالاتی شدم یا واقعاً اسم «خزان» رو یه جوری ادا کرد که پشتم لرزید؛ یه لحن موذی و پر از طعنه، مثل کسی که داره روی یه راز مگو دست می‌کشه. پا‌به‌پای هم راه افتادیم. خش‌خش خرد شدن برگ‌های خشک زیر سنگینی قدم‌هامون سکوت باغ رو خط می‌انداخت. مهسا سرش رو انداخت زیر، نگاهش رو داد به انتهای مسیر سنگ‌فرش و آروم شروع کرد: « عمو حیدر و مهناز اون سال‌ها مدام جنگ‌ودعوا داشتن. درست همون موقع‌ها چشمه و امیر هم داشتن طلاق می‌گرفتن. چشمه دیگه پاش رو توی جمع‌های خانوادگی نمی‌ذاشت، حتی با باباش هم سرسنگین شده بود و ارتباطی نداشت؛ اصلاً روحشم خبر نداشت توی این عمارت چه جهنمی به پا شده.» کمی مکث کرد، چهره‌ش توی هم رفت و با یه تلخیِ کهنه ادامه داد: « عمو حیدر پای یه زن دیگه رو وسط کشید و به مهناز خیانت کرد. تا طلاقشون ثبت شد، رفت با همون زن ازدواج کرد و کلاً از این خانواده طرد شد. هنوز دو هفته نگذشته بود که قرار شد مهناز و عمو حشمت با هم عقد کنن! درست روز عقدشون بود که اون اتفاقِ شوم واسه چشمه افتاد و همه‌چی روی هوا رفت. یک ماه تمام همه سردرگم و آواره بودن که چی شده. تا اینکه آخرش بازرسِ پرونده اعلام کرد شواهد نشون میده خودکشی بوده و چون انفجار همه‌چیز رو نابود کرده، اثری ازش باقی نمونده! پرونده رو مختومه کردن و درست فردای همون روز، عمو حشمت و مهناز رفتن محضر و به هم محرم شدن. زمین زیر پام تاب خورد؛ سیاهی غلیظی جلوی چشمام قد کشید. سرم چنان داغ کرده بود که حس می‌کردم داره می‌ترکه. این چنگال که بیخ گلوم رو چسبیده بود و نفسم رو می‌برید چی بود؟ اینکه دلم می‌خواست با جنون بدوم، یقه‌ی کثیفِ حشمت رو بچسبم و تا جایی که توان دارم تکونش بدم طبیعی بود؟! دلم می‌خواست تف کنم توی صورتش و داد بزنم: «کلاً یک ماه واسه دخترت صبر کردی؟! فقط یک ماهِ لعنتی؟! بعد تا برگه مختومه شدن پرونده اومد، رفتی زن گرفتی؟!» خشم و انزجار مثل زهر توی تنم پخش می‌شد. انقدر حالم خراب و ویرون بود که اصلاً نفهمیدم کی اون مسیر رو طی کردم و توی اون سکوتِ مرگبار به کجا رسیدم. وقتی به خودم اومدم، دیدم وسطِ حیاط‌خلوت، لابه‌لای عطر خاک و گلدون‌های محبوب مامان نفس‌نفس می‌زنم. مهسا درست روبه‌روم سد معبر کرده بود؛ با چشم‌هایی خیس از اشک که تا عمق روحم رو نشونه گرفته بود. صداش لرزید، بغضش شکست و با یه حسرتِ سنگین گفت: « تو چشمه‌ای، درسته؟» چونه‌م شروع کرد به لرزیدن. داغی اشک‌هام روی گونه‌هام لو رفته بود. به هر زحمتی بود دستم رو کشیدم زیر چشمم، پشتم رو صاف کردم و با یه خنده‌ی ساختگی سعی کردم بازی رو دست بگیرم: « چی؟! حالتون خوبه مهسا خانم؟ من خزانم. متوجهین چی دارین می‌گین؟!» پوزخند تلخی روی لب‌هاش نشست. یه قدم اومد جلو، چشماش رو باریک کرد و گفت: « خودتو نزن به کوچه‌ی علی‌چپ! هر کی رو بتونی با این اداها سیاه کنی، من یکی رو نمی‌تونی!» ابروهام رو گره زدم، چرخیدم سمت در خروجی حیاط‌خلوت و با لحن طلبکار گفتم: « این چرت‌وپرت‌ها چیه به هم می‌بافین؟! فکر کنم گذشته زیادی بهتون فشار آورده و حالتون روبه‌راه نیست. بهتره من برم.» تا اومدم از بغلش رد بشم، محکم مچم رو گرفت، بعد با هر دوتا دستش بازوهام رو چنگ زد، تکونم داد و با عصبانیت غرید: « چند هفته‌س دارم هویتِ واقعیت رو زیرورو می‌کنم! چند هفته. می‌دونی به چی رسیدم لعنتی؟!» قفل شدم. نفسم توی سینه حبس شد. با بهت و وحشت نگاهش کردم. مهسا شمرده‌شمرده، انگار که داره پتک توی سرم می‌کوبه، ادامه داد: « فهمیدم هر سابقه‌ای، هر ردی از تو هست، فقط مال همین ده سالِ اخیره! قبلش انگار اصلاً توی این دنیا نبودی! چهره‌ت، چهره‌ت شاید تغییر کرده باشه، ولی اون چشم‌هات! نگاهت داد می‌زنه چشمه‌ای!» پوزخند زدم تا لرزیدنم رو پنهان کنم، صدام رو بالا بردم: « توهم زدی مهسا! من چشمه نیستم. من اون دخترعمویِ از دست رفته‌ت نیستم که بخوای این‌طوری واسه‌ش سناریو بچینی»! دست‌هاش رو از روی بازوم ول کرد، لبخند کجی زد که بند دلم رو پاره کرد: « آره؟ به‌خاطر همین بود که اسم عمو حیدر رو قبل از اینکه من بگم، از حفظ بودی؟!» خواستم دهن باز کنم و توجیه ببافم که مهسا دستش رو بالا آورد و مجال نداد. صداش اوج گرفت: « سر همین بود که جلوتر از من، مستقیم راهت رو کشیدی و صاف اومدی توی این حیاط‌خلوت پرت و بی‌صاحاب؟! مگه نمی‌گی اولین بارته میای اینجا؟!» چند لحظه خفه‌خون گرفت، بعد یهو صداش شکست، نیمه‌فریاد زد: « به‌خاطر همین بود که چند روز پشت سر هم می‌رفتی سر خاک زن‌عموی سابقم؟! سر مزار مامان چشمه؟! اونجا پی چی بودی خزان خانم؟!» دیگه تموم شد. سنگینی کلماتش مثل آوار روی سرم ریخت. پاهام توان ایستادن نداشت. همه‌چیز برملا شده بود. دست‌پاچگی‌هام، گاف‌های پیاپی، ردِ پاهایی که فکر می‌کردم پاکشون کردم، و حالا این اشک‌های لعنتی که انگار سند خیانت من به نقابم بودن. دیگه هیچ سوراخ موشی برای قایم شدن نبود. هیچ بهانه‌ای خریدار نداشت. نقابِ خزان ترک برداشته بود و از هم پاشید. سرم خم شد. با رمقی که دیگه توی تنم نبود، خیلی کوتاه، سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. با همون حرکت کوچیک سرم، سد چشم‌های مهسا شکست. ناله‌ی خفه‌ای کرد، یه قدم جلو اومد و بازوهاش رو محکم دور تنم پیچید. جوری بغلم کرد که استخون‌هام تیر کشید. منم نتونستم دووم بیارم؛ به پالتوش چنگ زدم و توی اون حیاط‌خلوت خاک‌گرفته، میونِ گلدون‌های بی‌صدای مامان، دوتا روحِ خسته و زخم‌خورده به هم پیچیدن و پا‌به‌پای هم، همپای همه‌ی اون ده سال سکوت، باریدن.
  2. 😅😂

    چه مهمونیی🔥

  3. چرا اینقدر فونتتو ریز کردی زن مومن

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      آقا نظرت رو نگفتی چند وقته من رو نقد نمی‌کنی‌ها 🤔

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      نقد ندارم خب مگه من تعارف دارم با کسی

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      آفرین تعارف نداشته باش😉

  4. پارت هشتاد و پنج سرمای گزنده‌ی آهن نیمکت، از پالتوی ضخیمم رد شد و مثل یه نیش تیز، مستقیم توی استخون‌هام نشست. یه لرزشِ آنی رد روی تنم رد انداخت؛ نمی‌دونستم به‌خاطر باد سردِ غروب بود که توی حیاط می‌پیچید، یا از زهر خشمی که حس می‌کردم داره توی رگ‌هام یخ می‌زنه. باید به هر قیمتی بود نقابم رو سفت می‌چسبیدم؛ این دختر، مهسا، چشماش زیادی تیز بود، بوی خطر می‌داد. مهسا طبق عادت همیشگیش، یه پاش رو جمع کرد زیرش و روی نیمکت، درست روبه‌روم جا خوش کرد. سنگینی نگاهش جوری بود که انگار تیغ کشیده باشه و تا ته ذهنم رو بشکافه. مجبور شدم نیم‌چرخی بزنم تا چشم‌توچشمش بشم. با یه لحن غبارگرفته که انگار از ته صندوقچه‌ی خاطرات مرده درمی‌اومد، گفت: « قبلاً هر وقت می‌اومدم خونه‌ی عمو، با چشمه دقیقاً همین‌جا می‌نشستیم.» مردمک چشم‌هام از ضربه‌ی این اسم لرزید، ولی نذاشتم بازی لو بره. سریع گوشه‌ی لبم رو کش آوردم، یه لبخند محو و پر از کنجکاوی ساختگی رو صورتم پاچیدم و گفتم: « پس حسابی با هم جور بودین!» مهسا بغضش رو به‌زور قورت داد، صداش از ته گلوش دراومد: «بودیم آره، بودیم! گفتی چرا همه‌ش فعل گذشته به کار می‌برم؟ واسه این‌که چشمه، ده سال پیش، درست توی همون خونه‌ای که با امیر سروسامون گرفته بود، سوخت. همه‌چی خاکستر شد خزان. حتی یه بندانگشت از استخوناشم نموند که خاکش کنیم!» یه حس یخ‌زدگی غریب به قفسه‌ی سینه‌م چنگ انداخت. صورتم رو جمع کردم، یه اندوه دروغین کشیدم روی پوستم و با صدایی که سعی می‌کردم لرزشِ مرگبارش لو نره، زمزمه کردم: «خیلی متأسفم. خدا رحمتش کنه.» گفتن این کلمات لعنتی، انگار آخرین قطره‌های جونم رو بیرون کشید. عجب سیرک تلخی بود! چند نفر توی کل این دنیای بی‌صاحاب پیدا می‌شن که واسه مرگِ خودشون به یه شخص دیگه تسلیت بگن؟ کی تا حالا واسه جنازه‌ای که اصلاً وجود نداره، نثار روح خودش فاتحه فرستاده بود؟! مهسا سری تکون داد. یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش سُر خورد پایین: « خدا رفتگانِ تو رو هم بیامرزه.» یه مکثِ کوتاه کرد، بعد سرش رو کج کرد و با صدای آروم‌تری ادامه داد: « راجع به بابای امیر پرسیدی، نه؟» ذهنم هنوز داغون و منگِ حرفای قبلیش بود. ناخواسته، بدون اینکه عقلم فرمون بده، کلمات از دهنم بیرون پرید: « آره، عمو حیدر؟» به ثانیه نکشید که قلبم هُری ریخت پایین. چشم‌هام گرد شد و محکم زبونم رو گاز گرفتم. گند زدم! فشار این عذابِ لعنتی حواسم رو پرت کرده بود. مهسا یه تای ابروش رو آروم بالا داد. نگاهش یهو منجمد شد، رگه‌های غلیظی از شک توی چشماش نشست و شمرده‌شمرده گفت: « آره، عمو حیدر! ولی یادم نمی‌آد اسمش رو بهت گفته باشم؟» آب دهنم رو با یه صدای خفه و تلخ به زور پایین فرستادم. نوک زبونم رو روی لب‌های خشک‌شده‌م کشیدم. باید جمعش می‌کردم، همین الان! با یه تظاهرِ دست‌پاچه گفتم: « آخه ماهلین، چن‌بار سراغش رو از آقا امیر گرفت، من شنیدم. فکر کردم منظور شما هم دقیقاً همونه، آخه اون موقع خیال می‌کردم فقط از عموشون حرف می‌زنن. بعد حرف‌های شما گفتم حتما پدرشون همون حیدر خان هست.» مهسا هیچ تکونی نخورد. نگاهش مثل سرب سنگین، روی خطوط صورتم قفل موند. سکوت بین‌مون کش اومد؛ جوری که فقط صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پای باد میومد. بعد از چند ثانیه‌ی مرگبار، لب‌هاش تکون خورد و خیلی آروم، کش‌دار و پر از سوءظن گفت: «صحیح.»
  5. پارت هشتاد و چهارم مهسا همون‌طور که نگاهِ سنگین و عمیقش رو به چشم‌هام دوخته بود، با طمأنینه گفت: «دختر عمو حشمت!» ابرویی بالا انداختم، تظاهر به تعجب کردم و گفتم: «آهان، خواهر آقا امیر؟» مهسا سرش رو به چپ و راست تکون داد و با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌اومد، آروم گفت: «نه، خواهرش نبود؛ زنش بود!» چشم‌هام رو گشاد کردم و با یه لحن کاملاً ساختگی و ناباور گفتم: «ولی آخه....» مهسا نذاشت جملم تموم بشه، با تلخی وسط حرفم پرید: «عمو حشمت ده سال پیش با زن‌عمو مهناز ازدواج کرد. امیر در واقع پسربرادر عمو حشمته، نه پسرِ خودش!» با این حرفش، انگار هوا توی ریه‌هام یخ بست؛ نفسم به سختی و با درد بالا اومد. ده سال پیش؟! یعنی درست همون روزهایی که من میون شعله‌های آتیش جزغاله می‌شدم و مثل یه تیکه گوشتِ سوخته و بی‌جون روی تخت بیمارستان دست‌وپا می‌زدم، حشمت رفته بود پی عیش‌ونوش و جشن عروسی با مهناز؟! پس عمو حیدر چی شده بود؟ اون عموی بی‌چاره کجا رفته بود؟ دندون‌هام رو از شدت غیظ روی هم فشار دادم، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از چشم‌های مهسا دزدیدم تا برقی که از خشم توی چشم‌هام شعله کشیده بود رو نبینه. با لحنی که سعی می‌کردم فقط بوی کنجکاوی بده و بس، پرسیدم: «آهان. عجب! ببخشید اگه فضولی می‌شه، ولی پدرِ آقا امیر، یعنی اون‌یکی عموتون کجان پس؟ بعد، چرا راجع به این چشمه‌خانم با فعل گذشته حرف می‌زنین؟ مگه کجاست؟» مهسا بدون اینکه فوراً جواب بده، با دستش به نیمکت چوبی لبه‌ی استخر اشاره کرد و گفت: «می‌شه اینجا بشینیم؟ برام سخته توی راه رفتن این چیزا رو بگم.» با نفسی که توی سینه حبس شده بود، آروم سر تکون دادم و قدم برداشتم. بندبند وجودم فریاد می‌زد که این انتخاب اصلاً اتفاقی نیست؛ مطمئن بودم مهسا این نیمکت رو کاملاً عمدی انتخاب کرده. این همون نیمکت لعنتی کنار استخر بود؛ پاتوق همیشگی من و مهسا، وقت‌هایی که پاش به این عمارت باز می‌شد و ساعت‌ها روش می‌نشستیم و درددل می‌کردیم.
  6. مامان کوروش رفته رو مخم 😒

    تو هم مریض می‌کنی.

    فکر کنم اشتباه تایپی هست ، می‌کنه بوده احتمالا ❤️

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      خواهر تو منحرفی منم منحرفم، صداشو در نیار ممنوع اعلام نشه🤣

    3. زینب چرمگر
    4. روشـنـا

      روشـنـا

      منظور جلو و عقبه ماشینه عه🤣

  7. پارت هشتاد و سوم باید از نزدیک می‌رفتم و پروژه‌شون رو می‌دیدم. همین فکر کافی بود تا از شرکت بیرون بزنم و مستقیم راه بیفتم سمت فلکه‌ای که مثلا مهندس خلیلی آدرسش رو داده بود. وقتی رسیدم، برای پنهان شدن لازم نبود کار خاصی انجام بدم. ماسک، نصف صورتم رو پوشونده بود و عینک آفتابی هم چشم‌هام رو از نگاه‌های کنجکاو پنهان می‌کرد. با قدم‌هایی عادی جلو رفتم؛ طوری رفتار می‌کردم که انگار فقط رهگذری‌ام که از کنار پروژه رد می‌شه. اما چیزی که دیدم، دقیقاً همون چیزی بود که حدس می‌زدم. گودبرداری کاملاً غیراصولی انجام شده بود؛ اون هم در زمینی شنی و سست که کوچک‌ترین بی‌احتیاطی می‌تونست دیواره‌هاش رو فرو بریزه. چند کارگر با فاصله داخل محوطه دیده می‌شدن، اما تعدادشون کم بود و فعالیت چندانی نداشتن. انگار شیوع کرونا باعث شده بود کار تا حد زیادی بخوابه. گوشی‌م رو از جیبم بیرون آوردم و بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم، وانمود کردم دارم سلفی می‌گیرم. چند تصویر از گودال و زمین خالی پشت سرم ثبت کردم. بعد گوشی رو پایین آوردم و با رضایت نگاهش کردم. مدرکی که لازم داشتم، حالا توی دستم بود. با خیال راحت به سمت خونه راه افتادم. وقتی رسیدم، پشت درِ پارکینگ منتظر موندم تا در باز بشه که صدای تقه‌ای به شیشه‌ی ماشین خورد. سرم رو برگردوندم و با وجود ماسک و عینک، مهسا رو شناختم. شیشه رو پایین دادم و با لبخند گفتم: «سلام مهسا جان، خوبی؟» مهسا چند لحظه مکث کرد. انگار دنبال کلمه‌ی مناسبی می‌گشت. بعد با لحنی عجیب گفت: «می‌تونی یه ساعتی بیای پیشم؟ زن‌عمو حالش اصلاً خوب نیست و من تنها پیششم. پرستارش هم سرما خورده. عمو و امیر هم سر کارن.» لبخندی زدم که بیشتر از روی اجبار بود تا صمیمیت. گفتم: «حتماً. فقط بذار ماشین رو ببرم داخل، بعد میام.» مهسا سر تکون داد و گفت: «باشه، پس من می‌رم داخل. منتظرتم، حتماً بیا.» با بی‌حوصلگی سر تکون دادم و بعد از باز شدن در، ماشین رو با عجله وارد حیاط کردم. نمی‌دونستم چرا، اما دلشوره‌ی عجیبی افتاده بود به جونم. یه حس بد و مبهم زیر پوستم می‌دوید؛ انگار قرار بود اتفاقی بیوفته که نباید. پیاده شدم و با اکراه به سمت خونه‌ی حشمت قدم برداشتم. مهسا درست جلوی درِ حیاط منتظرم ایستاده بود. به محض اینکه نزدیک شدم، کنار رفت و به داخل دعوتم کرد. آهسته گفت: «زن‌عمو خوابه. اگه سردت نیست، یه قدم توی حیاط بزنیم؟» نگاهی به لباس‌هام انداختم و سر تکون دادم: «نه، سردم نیست. راستش باید اعتراف کنم حیاط اینجا خیلی قشنگه.» مهسا چند قدم برداشت و با لحنی عجیب گفت: «چشمه هم همیشه عاشق این حیاط بود.» همون‌جا خشکم زد. انتظار نداشتم این‌قدر ناگهانی اسم چشمه وسط بیاد. سعی کردم تعجبم رو پنهان کنم، اما صدایم ناخواسته رنگ پرسش گرفت: «ببخشید، چشمه کیه؟»
  8. پارت هشتاد و دو یک هفته از برگشتن احسان گذشته بود. با شیوع رسمی کرونا توی ایران و قرنطینه‌ها، همه‌چیز زیرورو شد. بار کاری احسان سر به فلک کشیده بود و به خاطر پروتکل‌های سفت‌وسخت بهداشتی، دیدنِش حسرت شده بود؛ نهایتاً از پشت شیشه‌های مات و لعنتیِ بخش بیمارستان می‌دیدمش، یا چند دقیقه تماس تصویری وسط شیفت‌های کشنده‌ش. خستگی از سر و روش می‌بارید، گودی سیاه زیر چشم‌هاش جا خوش کرده بود، اما با همون لبخند و خوش‌رویی همیشگی از مریض‌ها مراقبت می‌کرد و بهشون امید می‌داد. تمام کشور توی یه شوک عمیق و وحشتناک رفته بود. خیابون‌ها خلوت، کاسبی‌ها تعطیل و شهر بوی الکل و ترس گرفته بود. ماسک‌های چندلایه بخش جدانشدنی صورتمون شده بود، فاصله اجتماعی رو با وسواس رعایت می‌کردیم، دستکش‌های آبی‌رنگِ لاتکس دستمون بود و یه شیشه الکلِ ضدعفونی‌کننده همیشه توی کیفم لق می‌زد. توی این آشوب و هیروویر، کل رابطه‌م با حشمت و امیر هم محدود به چند بار سلام‌وعلیک خشک‌وخالی از فاصله چند متری توی کوچه شده بود. بعد اون مهمونی شام هنوز آمادگی رویارویی با حشمت رو نداشتم، اگه بهش نزدیک می‌شدم کنترلم سخت می‌شد و به زمان نیاز داشتم. شب، زودتر از همیشه چراغ‌ها رو خاموش کردم و زیر پتو رفتم؛ فردا توی شرکت جلسه‌ی مهمی داشتیم و باید تمام حواسم رو جمع می‌کردم تا سرحال و مسلط باشم. جلسه که بالاخره تموم شد و همهمه‌ی مهندس‌ها فروکش کرد، یکی‌یکی اتاق رو خالی کردن. درست لحظه‌ای که خلیلی پوشه‌ی نقشه‌ها رو زیر بغل زد و خواست بیرون بره، جلوش رو گرفتم و سراغ مهندس محمدی رو ازش گرفتم. خلیلی عینکش رو روی بینی جا‌به‌جا کرد و گفت: «محمدی یه پروژه‌ی سنگین و دهن‌پرکن سمت فلان فلکه گرفته و از صبح تا شب سرِ زمینه، اون‌قدر که الان دارن گودبرداری‌های اصلی رو با عجله پیش می‌برن.» شنیدن این خبر، درست مثل ریختن بنزین روی خاکسترهای سرد شده‌ی وجودم بود؛ آتیش انتقام یهو زبانه کشید. خلیلی که از اتاق بیرون رفت و در پشت سرش بسته شد، لبخند عمیق و کینه‌توزی زیر ماسک تنفسیِ روی صورتم نقش بست. چشم‌هام توی آینه‌ی قدی اتاق برق زد؛ پس نقشه‌م گرفته بود. حشمت و امیر درست وسط تله‌ی طمعِ بی‌پایان خودشون دست‌وپا می‌زدن و حالا، به دستِ خودِ محمدی، داشتن آروم و بی‌صدا به قعر چاه سقوط می‌کردن.
  9. پارت هشتاد و یک لبخندی زدم، دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت مبل‌های چرمی شرکت و نشوندمش. خودم هم درست روبه‌روش، دست‌به‌سینه مثل یه بازجوی سمج نشستم و با چشم‌های ریزشده گفتم: «خب، بفرما جواب بده!» احسان زد زیر خنده و با شیطنت گفت: «اگه می‌دونستم با رفتنم انقدر مهربون می‌شی و تغییر می‌کنی، خیلی زودتر از این‌ها می‌رفتم!» مشتی حواله‌ی بازوش کردم و با خنده‌ای که گوشه‌ی لبم کش اومده بود گفتم: «خیلی عوضی‌ای! من همیشه نگرانت بودم، بی‌چشم‌ورو!» احسان قهقهه‌ای زد و چیزی نگفت. سکوت چند لحظه‌ای بینمون کش اومد؛ از اون سکوت‌های امنی که مدت‌ها بود ازش محروم بودم. بعد سرش رو تکون داد و گفت: «صبح رسیدم تهران. ولی چون می‌خواستم سورپرایزت کنم، صداش رو درنیاوردم.» لبخندم عمیق‌تر شد، نگاهم رو به چشم‌های خسته‌ش دوختم و گفتم: «خوشحالم برگشتی، واقعاً دلم برات تنگ شده بود.» احسان با گرمایی که خاصِ خودش بود نگاهم کرد: «منم همین‌طور خزان.» برای اینکه جو سنگین نشه، بحث رو عوض کردم و با لحنی طلبکارانه پرسیدم: «خب، اون‌ور همه‌چیز خوب پیش رفت؟ قراره اون شام معروفیت رو بهم بدیا، فکر نکن یادم رفته!» خندید، سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و گفت: «باشه بابا، تسلیم! فردا شب بیا بهت شام هم می‌دم.» بعد کمی مکث کرد، نگاه تیزبینانه‌ش رو دوخت به چشم‌هام و با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشه پرسید: «تو این مدت که نبودم چی‌کارا کردی؟» لحظه‌ای معطل کردم. چشم ازش دزدیدم و همون‌طور که با انگشت‌های دستم ور می‌رفتم، با بی‌خیالی ساختگی گفتم: «یه خونه اجاره کردم. هم به اینجا نزدیک‌تره هم به بیمارستان. رفت‌وآمد از عمارت کلافه‌م کرده بود.» ابروهاش با تعجب پرید بالا: «به‌به، مبارکه! حالا کجاست این خونه جدید؟» آدرس رو که گفتم، سری تکون داد و گفت: «آره، منطقه‌ی خوب و دنجیه.» بعد یهو چشم‌هاش برق زد و گفت: «پس این‌طوری تو هم باید شیرینی بدی خانم مهندس!» لبخند زدم و نیم‌خیز شدم: «چرا که نه؟ پاشو بریم همین الان مهمونت کنم!» احسان یه نگاه کوتاه به ساعتش انداخت و با تردید گفت: «می‌شه شب بیام؟ راستش همین الان یه جلسه‌ی فوری و فوق‌العاده‌ی پزشکی دارم.» اخم‌هام توی هم رفت: «چه جلسه‌ای این موقع روز؟ تازه رسیدی که!» کلافه دستی لای موهاش کشید، چینی به پیشونیش افتاد و گفت: «همون بیماری که بهت گفته بودم، کرونا. خیلی سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کردیم داره پخش می‌شه و اپیدمی درست می‌کنه. باید قبل اینکه کار به جاهای باریک بکشه و پاش به ایران باز بشه، یه فکری به حالش بکنیم.» نگرانی توی دلم چنگ انداخت: «خیلی خطرناکه احسان؟» نفس عمیقی کشید. دستش رو دراز کرد و با حس حمایت همیشگی‌ش، طره‌ای از موهام رو که از زیر شال بیرون ریخته بود با آرامش داد پشت گوشم: «توی چین تلفات داده. یه بیماری شدیداً واگیردار تنفسیه. دردش اینجاست که چون ناشناخته‌ست، هنوز هیچ درمان و واکسن مشخصی براش نیست.» آب دهنم رو به سختی قورت دادم، سنگینی جمله‌هاش رو حس کردم و گفتم: «امیدوارم، امیدوارم زودتر یه راه درمانی براش پیدا بشه.» احسان لبخند تلخی زد و گفت: «منم امیدوارم.» از جا بلند شد و من تا دم در اتاق شرکت بدرقه‌ش کردم. وقتی رفت، سرم رو تکیه دادم به لبه‌ی در و به راهروی خالی زل زدم. زندگیم دقیقاً توی برهه‌ای قرار گرفته بود که همه‌چیزم بوی تباهی می‌داد؛ اگه از اومدنِ یه ویروسِ ناشناخته و مرگبار ترسی به جونم می‌افتاد، فقط و فقط به خاطر احسان بود و اون احتشامی که گوشه‌ی تخت بیمارستان افتاده بود. نه برای خودم.
  10. پارت هشتاد بقیه‌ی شب فقط برام یه نمایش اجباری بود. حباب انتقامم ترکیده بود و دیگه حتی حوصله‌ی نخ‌دادن‌ها و چراغ‌سبزهای امیر رو هم که این‌همه منتظرش بودم نداشتم؛ همه‌چیز رو توی ذهنم موکول کردم به بعد. بعد از خوردن چای و تشکرهای خشک‌وخالی، بالاخره رفتن. به محض اینکه در ورودی بسته شد، انگار تمامِ استخوان‌هام آب شد؛ همون‌جا پشت در و روی سرامیک‌های سرد ورودی وا رفتم. اولین قطره‌های اشک، داغ و بی‌امان روی گونه‌هام جاری شد. ناخودآگاه توی ذهنم رفتارهای حشمت با مهناز اون احترام و توجه ظاهری رو کنار رفتارهای بی‌رحمانه و سردش با مادرم گذاشتم. این مقایسه مثل یه خنجر توی قلبم چرخید، بغضم شکست و هق‌هقم بلند شد. اون‌قدر با تمام وجودم ضجه زدم و گریه کردم که همون‌جا، روی زمین سفت و سرد، چشم‌هام سنگین شد و خوابم برد. صبح روز بعد با یه بدن‌درد شدید و جانکاه بیدار شدم. کل بدنم از بس روی سرامیک‌ها مونده بود خشک شده بود. به سختی توی جام نشستم. تا چشمم به ظرف‌های به جامانده از مهمونی دیشب افتاد، دوباره داغ دلم تازه شد. مثل یه ربات بی‌احساس و بی‌روح از جام بلند شدم، خونه رو جمع‌وجور کردم و ظرف‌ها رو توی ماشین ظرف‌شویی چپوندم. بعدش مستقیم سمتِ حمام رفتم، جکوزی رو پر کردم و خودم رو سپردم به دست‌های گرم آب تا شاید تن یخ‌زده‌م کمی آروم بگیره. دو روز تمام توی همین حال خراب و مرداب افکارم دست‌وپای بی‌فایده می‌زدم. کارم شده بود اینکه هر روز صبح برم سر مزار مادرم، سنگ سردش رو بغل کنم و بعد مستقیم به شرکت بیام. رسماً از نقشه‌م و بازیِ انتقام فاصله گرفته بودم تا فقط بتونم تیکه‌های شکسته‌م رو جمع کنم و دووم بیارم. پشت میز اتاقم توی شرکت نشسته بودم و زل زده بودم به صفحه‌ی روشن مانیتور، بدون‌اینکه چیزی رو ببينم. یهو درِ اتاق بدونِ هماهنگی باز شد. اخم‌هام رفت توی هم و خواستم با عصبانیت بپرم به اون کسی که بدون در زدن داخل اومده، اما با دیدنِ چهره‌ی روبه‌روم حرف توی گلوم ماستید. احسان بود! اولش از شوک خشکم زد، اما لحظه‌ای بعد، لبخند روی لب‌هام نشست. بدون هیچ حرفی از جا بلند شدم، میز رو دور زدم و درست توی بغلش رفتم. احسان از این حرکت ناگهانی من کاملاً جا خورد و شوکه شد، اما من توی اون لحظه شدیداً به یه ناجی احتیاج داشتم. به یه پناهگاه. تازه‌فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود و چقدر، یدون اینکه خودم بدونم، به وجودش وابسته شده بودم. بعد از چند ثانیه‌ی طولانی از آغوشش بیرون اومدم. نگاهی به صورت لاغر و خسته‌ش انداختم و با لحنی که بی‌قراری ازش می‌بارید گفتم: «سلام، خوش اومدی! چرا خبر ندادی داری میای؟ چرا این‌قدر لاغر شدی؟ خوبی؟» احسان لبخندِ مهربونی زد، یکی از ابروهاش رو داد بالا و با لحنِ آرومش گفت: «خزان، یکم مهلت بده جواب بدم!»
  11. پارت هفتاد و نه میز رو با کمک ماهلین و سورنا آماده کردیم. بقیه رو هم صدا کردم تا سر میز بیان و شام رو شروع کنیم. دهانم از هیجان خشک شده بود؛ از ته دل هیجان داشتم تا عکس‌العملشون رو ببینم. ماهلین حالش گرفته شده بود و با صورت بغ کرده به میز رنگارنگ رو‌به‌روش نگاه می‌کرد. وقتی همه سر میز نشستن، با یه لبخند گرم گفتم: «ببخشید اگه کم و کسری هست؛ امیدوارم دستپختِ من رو دوست داشته باشین.» روی کلمه‌ی «دستپخت» تأکید خاصی کردم. بعد درِ سوفله‌خوری‌ها رو برداشتم و سرِ جام نشستم؛ تعارف کردم که شروع کنن. همونطور که دیسِ شویدباقلا رو طرفِ مهناز میگرفتم و با لبخند میگفتم بکشه، چشمم به چهره‌ش بود. مهناز مثل ماهلین نبود که بشه ته دلش رو راحت خوند؛ با سیاست‌تر و سنگین‌تر رفتار میکرد. دیس رو با لبخند گرفت، یه نگاه به محتویاتش انداخت و سریع به حشمت دادش! ذهنم قهقهه زد. تو خال زده بودم! یاد مامان رو براش زنده کردم. با لحن معصوم و کمی متعجب گفتم: «آخ! شویدباقلا با گوشت دوست ندارین؟ ببخشید؛ کاش چیز دیگه‌ای درست میکردم.» حشمت که انگار میخواست جلوی ناراحتیِ من رو بگیره، قبل از مهناز جواب داد: «دخترم، تو که این همه زحمت کشیدی؛ فسنجون و مرغم هست. دستت درد نکنه.» مهناز هم با همون لبخندِ مصنوعی حرفِ حشمت رو تکمیل کرد: «همسرم راست میگه، خزان جان؛ خیلی زحمت کشیدی. من و امیر عاشق فسنجونیم.» واژه‌ی «همسرم» مثل یه سوزنِ داغ تو گوشم فرو رفت و تا ته وجودم سوخت. بدنم بی‌حس شد. لبخند شل و وارفته‌ای روی لبهام نشست و فقط سر تکون دادم. اونقدر سِر شده بودم که حتی نتونستم قاشق رو تو دستم بگیرم. نفسهام رو کوتاه و آهسته عمیق کشیدم که کسی متوجه حال بد من نشه. با زور لرزش دستم رو کنترل کردم، یه قاشق برنج برداشتم و تو دهنم گذاشتم، همون برنجی که همه با «به‌به» و «چه‌چه» داشتن می‌بلعیدنش، برای من مزه زهر مار می‌داد. دیگه مهم نبود که امیر با هیجان تقریباً به غذا حمله کرد. مهم نبود سورنا به ماهلین میگفت «مامان، تو هم بلدی انقدر خوشمزه مرغ درست کنی؟» و ماهلین اخم میکرد. مهم فقط همون یه کلمه‌ی «همسرم» بود که کلِ شب رو برای من زهر کرده بود. و من، من تویِ دامِ خودم افتاده بودم.
  12. آقا من حدس زدم که رامین می‌خواسته به نیکا تجاوز کنه ها...

    خب لعنتی یک ساله برای چی حرف نزدی 😡

    البته حرف هم می‌زد مامانش یک تو گوشی دیگه می‌زد می‌گفت چرا رفتی خونه پسر غریبه که بخواد بهت تجاوز کنه 🤦‍♂️

    از دست راز و نیکا من سکته می‌کنم آخر

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      حرص نخور حرص نخور آروم باش قلبت می‌گیره

  13. جون من بزار برم یک تیر خالی کنم تو مغز کوروش هم تو رو هم خودمو و هم راز رو نجات بدم.

    بعدم لوله بخاری رو از چفت بودن دربیارم تا از شر مادر پدر راز و کوروش هم خلاص بشیم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 13
    2. روشـنـا
    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      اره متاسفانه همه بدها بد نمی‌بینن از قدیم گفتن ظالم سالم 

      ولی همون کوروش به خاک سیاه بشینه من اوکیم مرسی😘

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      کوروش رو از الان پاره شده بدون

  14. پارت هفتاد و هشت سینی شربت خنک و خوش‌رنگ رو برداشتم، با احتیاط از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت پذیرایی رفتم. سینی رو روی میز گذاشتم و بعد از تعارفِ اولیه، کنارشون نشستم. «ببخشید، من زیاد به خدمه عادت ندارم؛ ترجیح می‌دم کارهای خونه رو خودم انجام بدم، مگر اینکه مهمونیِ خیلی بزرگی باشه.» این رو گفتم و سعی کردم لحنم کاملاً عادی و بی‌تفاوت به نظر برسه. ماهلین، با یه چشمک شیطنت‌آمیز و صدایی که سعی داشت نازک و دلبرانه نشونش بده، گفت: «خزان جان، بهت نمی‌خوره افکار قدیمی داشته باشی! الان زنی که بیرون کار می‌کنه، دیگه کارهای خونه رو می‌سپاره به بقیه.» امیر، با همون خونسردیِ همیشگی‌ش، لیوانِ شربتش رو برداشت و یه قلپِ بزرگ خورد. بعد، با پوزخندی که معلوم بود از حرف ماهلین ناراحت شده، گفت: «شما شاغل هستین، ماهلین جان؟» ماهلین با شنیدنِ این سوال رنگش پرید. انگار انتظارش رو نداشت. با لکنت جواب داد: «وا... این چه سوالیه؟ تو که می‌دونی من شاغل نیستم!» امیر دوباره پوزخندش رو عمیق‌تر کرد و گفت: «آخه گفتی خانم‌های شاغل. گفتم شاید شما هم شاغل باشی که دست به سیاه و سفید نمی‌زنی!» رگ گردن ماهلین برجسته شد. صورتش از عصبانیت سرخ شد و با لحنی که سعی داشت کنترلش کنه ولی موجِ خشم توش موج می‌زد، گفت: «امیر جان، تو که می‌دونی من تمام وقتم رو صرف سورنا می‌کنم.» امیر ابروهاش رو بالا انداخت و با لحن تمسخرآمیزی گفت: «تا جایی که من یادمه، سورنا نصف روز مهدِ، نصف دیگه‌ش هم خونه‌ی مهساست!» دعواشون داشت بالا می‌گرفت و فضای اتاق رو سنگین می‌کرد. منم که انگار منتظر همین لحظه بودم، با یه پوزخند نامحسوس به این شاهکار روبروم نگاه کردم. بدون این‌که حتی یه کلمه حرف بزنم، ماهلین خودش تو تله‌ی خودش افتاده بود. وسط این گیر و دار، چشمم به نگاه‌های ترسیده و نگران سورنا افتاد. یه چیزی توی قلبم فرو ریخت. توی چهره‌ی اون پسر بچه، چهره‌ی چشمه‌ی شش‌هفت ساله‌ رو دیدم؛ همون بچه‌ای که وقتی باباش سر مامانش داد می‌زد، ترسیده یه گوشه کز می‌کرد و گوش‌هاش رو می‌گرفت. همین باعث شد یه سرفه‌ی ساختگی کنم و بگم: «اگه موافقین، من برم غذا رو بکشم و میز رو بچینم؟» بعد از گرفتن تایید حشمت، رو به سورنا گفتم: «آقا کوچولو، میشه بیای کمکم کنی؟» سورنا یه نگاه گذرا به پدرش انداخت. امیر با سر تایید کرد. دنبالم راه افتاد و تو آشپزخونه اومد. برای این‌که از اون حال‌وهوای آشفته بیرون بیارمش، یه بسته اسمارتیز دستش دادم، ژله‌ی آلبالویی رو از یخچال درآوردم و روی میز گذاشتم. سورنا رو هم کنار میز نشوندم و گفتم: «میشه این ژله رو با این اسمارتیزها تزئین کنی؟» لبخندی زد و انگار نه انگار که چند لحظه پیش چه خبر بود، شروع کرد به چیدنِ اسمارتیزها روی ژله. سمتِ روشویی رفتم و دست‌هام رو با وسواس زیادی شستم. چندتا آدم بی‌گناه مثل سورنا، باید تاوان این انتقام من رو می‌دادن؟ اما یه صدای خبیث از اعماقِ ذهنم فریاد زد: «کسی دلش به حال تو سوخت که تو دلت به حال اون‌ها بسوزه؟!» چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم. «درسته، همیشه تر و خشک با هم می‌سوزه. خودت رو نباز خزان! اونا باید تاوان کارهاشون رو پس بدن!» صدایِ لوندِ ماهلین که پرسید: «کمک نمی‌خوای؟» من رو از فکر بیرون کشید. لبخندی زدم و گفتم: «ممنون میشم.» با بی‌میلی واردِ آشپزخونه شد و مشغول کشیدن غذاها شدیم. همین که چشمش به غذاها افتاد، اخمش توی هم رفت و پوزخند پیروزمندانه‌ای گوشه‌ی لبم نشست.
×
×
  • اضافه کردن...