-
تعداد ارسال ها
496 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
زینب چرمگر آخرین بار در روز شهریور 28 برنده شده
زینب چرمگر یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های زینب چرمگر
-
هانی آزمند رو تموم کردم و اومدم سراغ آزموده، احتمالا از این به بعد من بیام تو تاپیک رمانت بگم بقیه اش کو😅😂🤦♂️
-
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و سوم بعد از صرف ناهار، همگی در اتاق بوژان جمع شدیم. اتاق او درست در نقطهی مقابلِ اتاق من بود؛ جایی که ابرهای سنگین زیر سقف شناور بودند، رگههای نقرهایِ رعد گاهبهگاه میانشان میدوید و بادی خنک، آرام اما مداوم، در فضا جریان داشت. زمین اتاق را برگهای نارنجی پوشانده بود و با هر قدم، صدای خشخشِ آرامی زیر پاهایمان میپیچید. همین که وارد شدیم، طوفان، وِهرا و آتشین را صدا کردیم. طوفان، گوله ابریِ قویهیکلی بود با خلقوخویی سرکش؛ انگار هر لحظه ممکن بود از دلش صاعقهای بیرون بجهد. آتشین هم درست همانطور که از اسمش پیدا بود، از شعلههای زنده ساخته شده بود و نور سرخ و گرمش در میان تیرگی اتاق میرقصید. وقتی همگی روی زمین نشستیم، رو به وِهرا کردم و گفتم: _میشه کتاب رو برام بیاری؟ وِهرا در همان ثانیه کتاب را مقابلم روی زمین گذاشت. دستم را روی جلدش کشیدم، بعد رو به بقیه گفتم: _الان که نمیدونیم وندیار تا کی امن میمونه و اتریاد هم میگه خودمون باید راه رو پیدا کنیم، بهترین کار اینه که به کتاب اعتماد کنیم. کتاب را میان خودم و بوژان گذاشتم، نقشه را باز کردم و ادامه دادم: _مطمئنم کتاب بیدلیل "زرنهاب" رو به من و بوژان نشون نداده. شاید مقصدِ بعدیمون همونجاست. آبدوس اخمی کرد و گفت: _ولی فکر نمیکنم ما آمادهی رفتن به منشأ این اتفاقات، یعنی زادگاه اوروس، باشیم. کمی مکث کرد و با لحنی سنگینتر اضافه کرد: _ضمن اینکه من و آدو اصلاً نمیتونیم اون نقشه رو ببینیم. بوژان فوری سر بلند کرد. فکش منقبض شد و با لحنی عصبی گفت: _یعنی به من و آمیتیس اعتماد نداری؟ آبدوس چیزی نگفت، اما سکوتش از هر جوابی بلندتر بود. سکوتی که هزار معنا در خودش داشت. اخمهای بوژان در هم گره خورد و خواست چیزی بگوید که سریع مچش را گرفتم. قبل از آنکه بحث تندتر شود، رو به آبدوس و آدورینا گفتم: _اگه شما نقشهی بهتری دارید، پیشنهاد بدید. آدورینا که از بحثِ پیشآمده غمگین شده بود، با ناراحتی به آبدوس خیره شد. آبدوس هم با همان اخم جواب داد: _ما هنوز داستانِ این کتاب رو تموم نکردیم. تازه، داستان اجدادیِ خودمون رو هم از توی کتاب نخوندیم. شاید کتاب ما راهحل بهتری نشون بده. چند لحظه به چهرهاش نگاه کردم. حق داشت. شاید ما بیش از حد به اولین سرنخ چسبیده بودیم، فقط چون از بقیه ملموستر بود. با لحنی آرام گفتم: _قبول، کتابتون رو بیارید، ببینیم توشون چی نوشته شده. در آن لحظه، میان صدای دورِ رعد و خشخش برگهای نارنجی، حس کردم قرار است چیزی بیش از یک جواب پیدا کنیم؛ انگار هر کتاب، تکهای از راهی را پنهان کرده بود که فقط وقتی کنار هم قرار میگرفتند، معنای واقعیاش آشکار میشد. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و دوم بعد از چند ساعت تمرینِ طاقتفرسا و نفسگیر، سیروس با همان خوشروییِ همیشگیاش از معبد بیرون آمد و ما را برای صرف ناهار صدا کرد. با تنهایی کوفته، لباسهایی خاکآلود و چهرههایی آشفته به سمت معبد راه افتادیم. در این یک هفته، اعتمادمان به جناب اتریاد ریشه دوانده بود، اما همگی در یک مورد اتفاقنظرِ نانوشتهای داشتیم: او چیزی را از ما پنهان میکرد. حسی به ما میگفت این پنهانکاری از سرِ بدخواهی نیست؛ شاید هنوز به ما اطمینان کامل نداشت، یا شاید فکر میکرد دانستنِ آن حقیقت برای شانههای خستهی ما زود است. وقتی وارد سالن غذاخوری شدیم، اتریاد را دیدیم که با وقار همیشگیاش در رأس میز نشسته بود. با دیدن ما لبخند مهربانی زد و با اشارهی دست، دعوتمان کرد بنشینیم. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که این بار اتریاد با صدایی که طنینِ جدیتری نسبت به همیشه داشت گفت: _از مربیهاتون شنیدم که پیشرفت چشمگیری داشتید. این خیلی خوبه، چون زمان زیادی برامون باقی نمونده. قاشقی که در راهِ دهانم بود، میان زمین و آسمان خشک شد. صدای حبس شدنِ نفسِ آدورینا را بهوضوح شنیدم. ابدوس زودتر از همه سکوت را شکست و پرسید: _ببخشید، زمان زیادی برای چه چیزی باقی نمونده؟ اتریاد نفس عمیقی کشید؛ انگار میخواست بار سنگینی را از روی سینهاش بردارد: _وقتی بوژان با قدرتش اون طوفان جادویی رو به راه انداخت تا از پل رد بشه، طلسمِ باستانیِ پل برای همیشه شکست. حالا دیگه اونجا فقط یک معبر عادیه؛ هر کسی میتونه ازش رد بشه و من نمیدونم این خبر کی به گوش کیهانسوز میرسه. شوکِ عجیبی سالن را دربرگرفت. همهمان بهتزده به هم نگاه کردیم. آدورینا با صدایی لرزان پرسید: _نمیشه جادوش رو برگردونیم؟ دوباره طلسمش کنیم؟ اتریاد سرش را به نشانهی نفی تکان داد: _متأسفانه نه. اون جادو میراثِ الهه هورتا و بانو مهپر بود. برگردوندنش از توان ما خارجه. اشتهایم یکباره کور شد. انگار لقمه در گلویم به سنگ تبدیل شده بود. یعنی دوباره آوارگی؟ دوباره فرار و ترس و کابوسهای قدیمی؟ بوژان، در حالی که اخمهایش در هم گره خورده بود، سؤالی را پرسید که در ذهن همهمان میچرخید: _ولی، ما کجا باید بریم؟ اینجا که امن نیست، بیرون هم که...» اتریاد متفکرانه نگاهش را به نقطهای دور دوخت: _بانو هورتا گفته که خودتون راه رو بلدین و پیداش میکنین. در همان لحظه، تصویرِ آن سنگِ باستانی و کلمهی حکشده روی آن، مثل برق از ذهنم گذشت: زرنهاب. سریع به بقیه نگاه کردم. از برقی که در چشمهای ابدوس و بوژان درخشید، فهمیدم آنها هم دقیقاً به همان نقشه و همان مسیر فکر میکنند. در میان این افکارِ مشوش و سنگین، حرکتِ آرامی توجهم را جلب کرد. سیروس، بیآنکه حرفی بزند یا جلب توجه کند، با قدمهایی شمرده و آرام در حال خارج شدن از سالن بود. احتمال دادم شاید کاری فوری برایش پیش آمده، اما زمانِ رفتنش، درست وسطِ این بحثِ حیاتی، عجیب بود. باقی ناهار در سکوتی سنگین گذشت؛ سکوتی که بوی سفر میداد، بوی خطر، و بوی شهری گمشده که حالا تنها امید ما بود. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و یک یک هفته از زمانی که به وندیار آمده بودیم میگذشت؛ یک هفتهی بهشدت شلوغ، فشرده و فرساینده. با خستگی مفرط روی خاکِ نمناک زمین تمرین نشستم، کمانم را روی پاهایم گذاشتم و برای چند لحظه آرامش، چشمهایم را بستم. اما صدای برخورد خشن و مکرر شمشیرهای ابدوس و بوژان که با جدیت تمرین میکردند، مثل چکش روی مغزم میکوبید و تمرکزم را تارومار میکرد. کلافه چشم باز کردم و درست در همان لحظه، آدورینا را دیدم که برای پنجمینبار تعادلش را روی زین از دست داد و با تکانی شدید، از روی اسب سقوط کرد. بیدرنگ کمان را رها کردم، روی پا ایستادم و به سمتش دویدم: _خوبی آدو؟ روی زمین کز کرده بود. با چشمهایی لبریز از اشک به من نگاه کرد و با بغض گفت: _چرا من حتی یک اسبسواری ساده رو هم بلد نیستم؟ همهتون قدرت دارین، راهنما دارین؛ توی جنگیدن و سوارکاری عالی هستین، ولی من نه! نه قدرتی دارم، نه سوارکار خوبیام، نه شمشیرزن خوبی هستم. لبخند گرمی به رویش زدم. زانو زدم و در حالی که مچ پای خراشیدهاش را وارسی میکردم، گفتم: _این چیزایی که در مورد سوارکاری و جنگیدن گفتی با تمرین به دست میاد. تازه، یادت رفته؟ توی تیراندازی از همهمون بهتری. در مورد قدرتت هم. مکثی کردم، نگاهش را خریدم و با لحنی محکم گفتم: _مطمئنم تو هم قدرت داری. فقط هنوز زمانش نرسیده که خودش رو نشون بده. حتی اگر هم نداشته باشی. به چشمهای آبیرنگش خیره شدم: _این چیزی ازت کم نمیکنه، چون بازم تو مهمترین فردِ این گروهی. با تعجب به خودش اشاره کرد: _من؟ چرا آخه؟ من که هیچی بلد نیستم! لبخندی زدم و دستی به موهای طلایی و آشفتهاش کشیدم: _قدرت ماورایی و جنگیدن رو خیلیا میتونن داشته باشن آدورینا. دستم را ملایم روی سینهاش، درست روی قلبش گذاشتم: _ولی قلب مهربون، پاک و زلال رو هر کسی نداره. تو آینهی محبت این گروهی؛ خودت رو دستکم نگیر. بهت قول میدم همهچیز درست میشه. آدورینا فینی کرد، اشکش را با پشت دست پاک کرد و با لبخندی که بالاخره روی لبش نشسته بود، بلند شد: _ممنونم؛ مرسی بابت انرژیای که بهم دادی. میتونی کمک کنی دوباره سوار بشم؟ میخوام یکبار دیگه امتحان کنم. چشمکی بهش زدم و گفتم: _همینه! ادامه بده. کمکش کردم تا دوباره روی زین جاگیر شود و افسار را به دست بگیرد. وقتی برگشتم، انگار آن حرفها به خودم هم جانِ دوبارهای داده بودند. به سمت میدان تیر رفتم. تیرِ پردار را با دقت روی چلهی کمان گذاشتم. نفسم را حبس کردم، تمام تمرکزم را روی نقطهی کوچک و سرخرنگِ مرکز نشانه قفل کردم و زه را رها کردم. تیر با صدای کوتاهی هوا را شکافت و در کمال ناباوری، درست وسطِ خال سیاه نشست! چند ثانیه با دهان نیمهباز به نشانه خیره ماندم و بعد، با ذوق دستهایم را به هم کوبیدم: _موفق شدم! بالاخره، بالاخره تیرم خورد وسط هدف! آبدوس و بوژان با صدای فریادِ شادی من، ضربات شمشیرشان را قطع کردند. هر دو با تعجب به نشانهی تیراندازی نگاه کردند و بعد، با لبخند و تکان دادن سر تبریک گفتند. این یک هفته، همهمان درگیر چنین تمرینات رزمی فشردهای بودیم. شبها هم که به اتاقهایمان برمیگشتیم، راهنماهایمان — یعنی «وِهرا»، «آتشین» (راهنمای ابدوس) و «طوفان» (راهنمای سرکشِ بوژان) — به ما آموزش میدادند که چطور کنترلِ بهتری روی جادوی درونمان داشته باشیم. در این میان، فقط آدورینا بود که به خاطر نداشتنِ راهنما و قدرت، مدام اخمو و غرغرو میشد و دلش میخواست زودتر سهمش را از این جهان جادویی پیدا کند. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد روی تختِ نرم و ابرمانند نشستم، اما انگار روی تختهسنگی سرد فرود آمده بودم. زانوهایم را در آغوش گرفتم و میان تاریکیِ اتاق، بالاخره آن حصارِ خستهکنندهی خشم و مسئولیت فرو ریخت. تمام این مدت، حتی لحظهی خداحافظی با مامان و مادرجون را هم در بیهوشی از دست داده بودم. فرصتی برای سوگواری نبود؛ فقط دویدن بود و فرار، و جنگیدن. حالا سنگینیِ غمی که در گلویم انباشته شده بود، مثل سربی گداخته راه نفسم را بست. یادِ چهرهی مهربانشان و صدای خندهی بابا، که سالها بود در غبار فراموشیِ ذهنم محو شده بود، یکباره با هجومی بیرحمانه به جانم افتاد. بغضم با صدایی شکسته در فضای اتاق ترکید. ساعتها، بیآنکه گذر زمان را بفهمم، در میان هقهقهایم غرق شدم، تا اینکه خستگی، مثل دارویی تلخ، پلکهایم را بست و به سیاهیِ خواب پناه بردم. اما حتی در خواب هم خبری از آرامش نبود. در جنگلی با مه خاکستری میدویدم. درختان خشکیده، همچون پنجههای استخوانیِ غولهایی خفته، به سمتم کشیده میشدند. وحشتِ آن فضا برایم آشنا بود؛ انگار بارها این مسیرِ نفرینشده را پیموده بودم. صدای نفسهای بریدهام در مه گم میشد. با اضطراب به پشت سرم نگاه کردم، اما جز دود و تاریکی چیزی ندیدم. چشمهایم روی قلعهای قدیمی در دوردست قفل شد؛ بنایی که از درون، با شعلههایی سرخ و لرزان، مثل قلبی سوزان میتپید. سوزِ سرما با هر قدم بیشتر در پوستم رخنه میکرد. ناگهان حس کردم چیزی در مشتم دارم. دستم را بالا آوردم و انگشتانم را باز کردم: چهار گردنبند، درخشان و خیرهکننده، در مشتم میدرخشیدند. گردنبند اجدادیِ خودمان، در کنار گردنبندهایی دیگر؛ یکی به رنگ سرخ که متعلق به اجداد آبدوس و آدورینا بود؛ یکی به رنگ نیلگونِ اقیانوس و دیگری به سبزِ زنده و فریبندهی چمنزارهای وندیار میماند. قلبم به تپش افتاد. اینها نمادِ چه بودند؟ هنوز به خودم نیامده بودم که قهقههای کرکننده سکوتِ جنگل را درید؛ صدایی که استخوانهایم را لرزاند. برگشتم. در میان دود و سایههای سیال، همان دو گوی سفیدِ درخشانِ اوروس، مثل دو چشمِ درنده در تاریکی میسوختند. وحشت، همچون خنجری در قلبم فرو نشست. با تمام توان به سمت قلعه دویدم؛ تنها پناهگاهِ باقیمانده. اما درست همان لحظه که فکر کردم به امنیت نزدیک شدهام، پایم به ریشهی بیرونزدهی درختی گیر کرد. تعادلم به هم خورد و پیش از آنکه بتوانم فریادی بزنم، زمین زیر پایم دهان گشود. سقوط، سقوطی بیانتها در دلِ تاریکیِ مطلق. با جیغی خفه و قفسهی سینهای که انگار میخواست از جا کنده شود، از خواب پریدم. اتاق در تاریکی فرو رفته بود و صدای تپش قلبم، مثل طبل، در سکوت میپیچید. دستم را روی سینهام فشردم؛ ضرباهنگِ وحشت هنوز در رگهایم میدوید. این خواب! همان رویایی بود که درست پیش از ملاقات با آبدوس و آغاز این جهنم دیده بودم. پازل داشت کامل میشد؛ اما آیا من نقشهی این بازی را در دست داشتم، یا فقط مهرهای بودم که به سمت سقوط رانده میشد؟ -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت شصت و نهم سیروس تقریباً تا تاریکیِ هوا ما را دورِ وندیار چرخاند. تمام آن ساعتها، انگار در خواب راه میرفتم. سایهای سنگین و نامرئی گامبهگام با ما میآمد؛ انگار از لای صخرهها و پشت درختان، چشمهایی سرد مسیرِ حرکتمان را میپاییدند. هر بار که سرم را برمیگرداندم، جز نسیم که شاخهها را تکان میداد و تاریکی که آرام روی وندیار پهن میشد، چیزی نمیدیدم؛ اما حسِ خفگی رهایم نمیکرد. وقتی به معبد برگشتیم، شب کاملاً چیره شده و زمانِ شام فرا رسیده بود. تالارِ غذاخوریِ معبد مثل همیشه مجلل بود؛ میزهایی آراسته به غذاهای رنگارنگ با عطرهایی که باید اشتها را برمیانگیختند، اما برای ما، آن میز بزرگ شبیه به یک تکه سنگ بیروح بود. دیگر هیچکداممان نایی برای به وجد آمدن نداشتیم. صدای برخورد قاشق و چنگالها به ظرفها، تکصداهایی خفه در سکوت سنگین تالار بود. همگی سر به زیر انداخته بودیم و در سکوت، با غذاهایمان بازی میکردیم. من فقط با چنگال، گوشهی بشقابم را خط میانداختم، بیآنکه حتی طعم چیزی را حس کنم. ناخودآگاه سرم را بالا آوردم و نگاهم به جناب اِتریاد افتاد. در انتهای میز، عمیق و متفکر نشسته بود. چشمانش، برعکس سیروس که با لبخندی بیخیال مشغول خوردن بود، روی تکتک ما میچرخید. او متوجه بود؛ متوجهِ پنهانکاریها، لرزش دستهایمان و این سکوتِ غیرعادیمان شده بود. لحظهای بعد، نگاهش روی من قفل شد. در نبرد خاموش چشمانمان، به هم خیره ماندیم. من در عمق چشمهای تیره و پررمزوراز او به دنبال یک جواب میگشتم؛ میخواستم بدانم آیا اِتریاد همان پناهگاهی است که میتوانم به او تکیه کنم، یا او هم بخشی از بازی اوروس است؟ اما چشمان او خواندنی نبودند. نمیدانستم در این سکوتِ محض، او میان خطوطِ چهرهی درهمکشیده و خستهام به دنبال چه میگردد. تاب نیاوردم. نفس عمیقی کشیدم تا بغض خفهکنندهام را فرو بدهم، صندلی را با صدایی کوتاه عقب کشیدم و ایستادم: _ممنون بابت غذا. با اجازهتون من میرم استراحت کنم. بچهها که انگار منتظر همین یک جرقه بودند، بیدرنگ صندلیهایشان را عقب کشیدند و پشت سرم بلند شدند. در حالی که از تالار خارج میشدیم، سنگینی دو نگاه را تا آخرین لحظه روی پشتمان حس کردیم. یکی از آن نگاهها، همچون سایهای نگران تعقیبمان میکرد؛ اما دیگری، نگاهی بود که گزشِ تیزِ سرمایش از لباسهایم عبور کرد و لرزهای موذی را درست وسط ستون فقراتم نشاند؛ لرزی که بوی خطر میداد. وقتی به راهروی اتاقها رسیدیم، ایستادیم. هر کدام از ما به خلوت و دیوارهای اتاقش نیاز داشت تا دردهای این چند روز را پشت آنها پنهان کند. با لحنی خسته، شببهخیرِ کوتاهی گفتیم، از هم جدا شدیم و من پا به داخل اتاقم گذاشتم. در را که بستم، صدای کلیک قفل، تنها صدایی بود که شنیده شد. بالاخره تنها شده بودم. -
زینب چرمگر شروع به دنبال کردن پری بانو کرد
-
پری بانو شروع به دنبال کردن زینب چرمگر کرد
-
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت شصت و هشتم چند دقیقه بعد، همهمان، در حالی که هرکدام غرق در فکر خودمان بودیم، جلوی درِ معبد به انتظار سیروس ایستاده بودیم. سکوت عجیبی میانمان افتاده بود؛ نه از آن سکوتهای آرام و دلنشین، بلکه از آنهایی که سنگینیشان روی شانه مینشیند و نفس کشیدن را دشوار میکند. آنقدر اتفاقها در این چند روز، پشت سر هم، بر سرمان آوار شده بود که دیگر نمیتوانستم مرز میان جادو و واقعیت را تشخیص بدهم. همهچیز در ذهنم به هم گره خورده بود؛ خاطره، کابوس، مرگ، هشدار، صداها. انگار در جهانی راه میرفتم که هر لحظه ممکن بود چهره عوض کند. تنها چیزی که با اطمینان میدانستم، دردِ تنم بود. بدنم بعد از آن سفر به خاطرات آذرمیرا، به طرز عجیبی کوفته و سنگین شده بود؛ چنان درد میکرد که انگار نه فقط شاهد یک نبرد، بلکه خودم در دل آن جنگیده بودم. ماهیچههایم تیر میکشیدند و خستگی، مثل مهی غلیظ، روی استخوانهایم نشسته بود. اما درد جسمانی، در برابر آشفتگی ذهنم، هیچ بود. از لحظهای که از آن خاطره بیرون آمده بودیم، تصویرهایی پراکنده و هولناک از حضور اوروس در ذهنم جان میگرفت؛ صحنههایی که قبلاً متوجهشان نشده بودم، اما حالا با وضوحی ترسناک، یکییکی به یادم میآمدند و مثل سایهای سمج رهایم نمیکردند. هر بار که پلک میزدم، آن دو گوی سفید در تاریکی پیش چشمم روشن میشدند. میدانستم هیچکدام از ما دیگر شبیه چند روز قبل نیستیم. آن شور و سرزندگیای که حتی در میان قحطی، سرما و تهدید هم در وجودمان زنده مانده بود، حالا خاموش شده بود؛ مثل شعلهای که بیصدا، زیر فشار باد، خفه شده باشد. ما حتی فرصت نکرده بودیم درست و واقعی عزاداری کنیم. غم، ترس، خشم، سردرگمی و خستگی، همه در هم تنیده بودند و حالا در سکوت و چهرههای درهم ما خودشان را نشان میدادند. هیچکس چیزی نمیگفت، اما هر نگاه، هر آه، هر انقباضِ فک، از جنگی حرف میزد که درون همهمان جریان داشت. با صدای شاد و سرزندهی سیروس، سرهایمان همزمان به سمتش چرخید. او با همان انرژی همیشگی، یا شاید حتی بیشتر از قبل، به طرفمان آمد و بعد از بردن نام چند مکان دیدنی، بیدرنگ جلو افتاد تا راه را نشانمان بدهد. لحنش روشن و پرنشاط بود؛ چنانکه انگار نه در این چند روز مرگی رخ داده بود، نه رازی فاش شده بود، نه سایهای تاریک در کمینمان ایستاده بود. ما هم بیآنکه حرفی بزنیم، پشت سرش راه افتادیم. وندیار زیبا بود؛ آنقدر زیبا که اگر در زمان دیگری به آن قدم میگذاشتم، شاید محو شکوهش میشدم. آبشارها با صدایی زلال از دل صخرهها فرو میریختند، نسیم خنک شاخهها را آرام تکان میداد و نور، نرم و طلایی، روی سنگفرشها و دیوارهای کهن میلغزید. اما بعد از اتفاقات اتاق و آن کابوس، هیچکدام از این زیباییها به چشمم نمیآمد. هر منظرهی دلفریب، بیشتر از آنکه تحسینم را برانگیزد، چیزی را درونم میشکست. هر گوشهی تماشاییِ وندیار، بیاختیار یاد مامان و مادرجون را در ذهنم زنده میکرد؛ انگار زیبایی، حالا فقط راه دیگری برای رسیدن به دلتنگی بود. گلویم میسوخت و اشک، بیاجازه، پشت پلکهایم جمع میشد. شکوه آبشارهای وندیار، در برابر غمی که در دلم موج میزد، ناچیز و بیرنگ بود. هیچ صدای آبی نمیتوانست جای خالی آنها را پر کند. با صدای "آه"بوژان سمتش برگشتم. از گوشهی چشمم، بوژان را میدیدم. او هم ساکتتر از همیشه بود؛ سکوتی که به او نمیآمد. دیگر از آن شوخیهای همیشگی یا برق شیطنتآمیز نگاهش خبری نبود. شانههایش کمی افتاده بود و نگاهش، بیشتر از آنکه اطراف را ببیند، انگار در جایی دور و درون خودش سرگردان بود. آبدوس و آدورینا هم بهتر از ما نبودند. هر دو کنارمان بودند، اما ذهنشان انگار در جای دیگری سیر میکرد. آدورینا خاموش و جمعشده قدم برمیداشت و ابدوس، با آنکه هنوز سعی میکرد ظاهرش را محکم نگه دارد، سنگینی این چند روز را نمیتوانست از حالت چهرهاش پنهان کند. حالا تازه فشارِ همهی این اتفاقات داشت خودش را روی شانههایمان میانداخت؛ سنگین، فرساینده و بیرحم. و در میان ما، تنها کسی که شاد به نظر میرسید، سیروس بود. او بیتوجه به حالوهوای ما، با انرژیای مضاعف نسبت به دفعهی اولی که دیده بودمش، از اینسو به آنسو میبردمان و با شور و حرارت از شکوه وندیار حرف میزد؛ از آبشارها، از بناهای کهن، از باغهای معلق و از تاریخ پرغرورش. صدایش پر از زندگی بود، اما برای من، همین زندگیِ بیش از اندازهاش از هر چیز دیگری غریبتر و سنگینتر به نظر میرسید. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت شصت و هفتم انگار بقیه هم سنگینی فضا را حس کرده بودند. اتاق دیگر شبیه یک فضای معمولی نبود؛ بیشتر به آستانهی چیزی ناشناس و خطرناک میمانست. ابدوس بیاختیار خودش را نیمقدم جلوتر از آدورینا نگه داشته بود؛ بازویش را محافظوار جلوی او گرفته بود، انگار اگر خطری از دل تاریکی بیرون بجهد، ابتدا باید از او عبور کند. بوژان هم با بدنی منقبض و آماده ایستاده بود؛ شانههایش سفت، فکاش قفل شده و نگاهش مدام گوشهوکنار اتاق را میکاوید. من هم نگاه از هیچچیز برنمیداشتم. هوا چنان سنگین شده بود که حتی نفس کشیدن هم زور میبرد. بعد صدایی آمد. نه ناگهانی، نه بلند؛ اما همان چند ضربهی سنگینِ پا روی زمینِ راهرو کافی بود تا قلبم یک لحظه از تپش بایستد. تق، تق، تق... صدا آرام اما مطمئن نزدیک میشد؛ مثل کسی که میدانست دقیقاً به کجا میرود. همان لحظه، وِهرا با شنیدن آن صدا، میان گلبرگها و نسیمی که دورش میچرخید، ناگهان به حالت پراکنده درآمد. انگار خودش را در باد جمع کرد و محو شد. گلبرگها برای چند ثانیه در هوا چرخیدند و بعد، نرم و بیصدا، روی زمین و لبهی تخت نشستند. همان یک حرکت، شک را در دلم چند برابر کرد. بقیه نباید از وجود راهنماها خبر داشته باشند! عرق سردی روی پیشانیام نشست. دستهایم میلرزیدند، اما با همان لرزش، خم شدم و خنجر پدر را از کیف بیرون کشیدم. انگشتهایم دور دستهاش درست جا نمیگرفت؛ انگار این فلز سرد، از من مطمئنتر بود. تیغه در نورِ کمِ اتاق برق ضعیفی زد و لرزش دستم را بیشتر به رخ کشید. صدای قدمها نزدیکتر شد. نزدیکتر... و در نهایت، سیروس در چهارچوب در ظاهر شد. برای یک لحظه، آدورینا جیغ کوتاهی کشید؛ صدایی از جنس ترسِ خالص و ناگهانی. بعد ما سه نفر، مثل کسانی که ناگهان از زیر آب بیرون کشیده شده باشند، نفسمان را از سر آسودگی بیرون دادیم. سیروس با چهرهای گیج و نگاهی که بیشتر از تعجب پر بود تا خطر، به ما خیره شد و گفت: _چیزی شده سرورانم؟ انگار ترسیدید! ابدوس زودتر از همه خودش را جمع کرد. به زحمت حالت صورتش را عادی نگه داشت و با صدایی که تلاش میکرد بیلرزش باشد، گفت: _نه، مشکلی نیست. فقط قصد داشتیم اطراف رو بگردیم. سیروس نگاهش را آرام، اما دقیق، روی تکتک ما چرخاند. انگار میخواست مطمئن شود که این جواب کافی است. بعد، چشمش روی کتابی افتاد که روی زمین افتاده بود. نمیدانم چرا، اما همان لحظه حس کردم چیزی در نگاهش تغییر کرد. نه آشکار، نه قابلاثبات بود؛ فقط یک برق کوتاه، یک مکث بسیار ریز به همراهش و همان کافی بود تا دلم فرو بریزد. بوژان خیلی سریع جلو رفت، کتاب را برداشت و با لبخندی ساختگی، اما ماهرانه، رو به من گفت: _اوه امی! مرسی که کتاب مورد علاقهام رو با خودت آوردی. همهاش توی فکرش بودم. من هم با لبخندی که امیدوار بودم طبیعی به نظر برسد، سر تکان دادم: _خواهش میکنم. میدونستم دوستش داری، برات آوردمش. سیروس بار دیگر ما را از زیر نظر گذراند. چشمهایش کمی ریزتر شد؛ انگار داشت چیزی را سبکسنگین میکرد؛ چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست. بعد، ناگهان لبخندی آرام روی لبش نشست: _سرورانم، اگه قصد بازدید از وندیار رو دارید، باعث افتخارمه که اطراف رو نشونتون بدم. من، ابدوس، بوژان و آدورینا، همزمان لبخندی کوتاه زدیم و سر تکان دادیم. بوژان سریع گفت: _پنج دقیقهی دیگه جلوی در معبد میبینیمت. سیروس با همان آرامشِ عجیبش از در گذشت و دور شد. اما تا صدای قدمهایش در راهرو محو شد، ما چهار نفر تقریباً همزمان روی زمین وا رفتیم؛ انگار تازه اجازه یافته بودیم وزنِ ترس را رها کنیم. آدورینا، هنوز با صدایی که تهماندهی لرزش در آن بود، گفت: _به نظرتون باور کرد؟ ابدوس که نگاهش هنوز به در دوخته شده بود، آهسته سر تکان داد: _بهتره باور کرده باشه. چند لحظه هیچکس حرف نزد. فقط سکوت بود و نفسهایی که هنوز کامل منظم نشده بودند. بعد من وِهرا را صدا کردم. لحظهای بعد، نسیمی لطیف در گوشهی اتاق پیچید و او دوباره ظاهر شد؛ میان چرخشِ نرمِ گلبرگها، سبک و روشن، اما اینبار نگاهش جدیتر از قبل بود. با شتاب و صدایی پایین گفتم: _سوال زیاد دارم ازت، ولی وقت تنگه. فعلاً این کتاب رو یه جایی مخفی کن. وِهرا سری تکان داد. نگاه کوچکش بین ما چرخید و با لحنی آرام اما هشداردهنده گفت: _چشم سرورم. فقط کسی نباید از وجود راهنماها باخبر بشه. فعلاً که فقط من ظاهر شدم، کسی از من خبر نداره. سری تکان دادم. وِهرا لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه اطمینان بود؛ بعد آرام، مثل بخارِ صبح، در هوا محو شد. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت شصت و ششم با قلبی که گویی میخواست قفسهی سینهام را بشکافد، به منظرهی پیشرو خیره مانده بودم. بوی سوختگی هنوز در مشامم میپیچید که صدای لرزان آدورینا، همچون تیغی بران، سکوت را برید: «شما هم اون موجودی که بین درختهاست رو میبینین؟ همونیه که تو کابوسم بود!» او چند قدم عقب رفت؛ چنان به ابدوس پناه برد که انگار میخواست در سایهی او ناپدید شود. بازوی او را با چنان قدرتی چنگ زد که سرانگشتانش سفید شد. ابدوس، که همیشه همچون کوهی استوار مینمود، اخمی غلیظ بر چهره نشاند؛ اما وقتی نگاهش به نقطهی موردنظر افتاد، رنگ از رخش پرید و عضلات بازویش زیر دست آدورینا منقبض شد. بوژان هم سر جایش خشکش زده بود. من؟ من جرئت نداشتم؛ اما نیرویی مرموز سرم را چرخاند. دوباره همان دو گوی سفید و درخشان را دیدم که در میان تودهای از تاریکیِ غلیظ به ما خیره شده بودند؛ تاریکیِ عجیبی که انگار نور را در کام خود میبلعید: **اوروس**. تنم از سرما یخ زده بود؛ اما مدام حرف «وِهرا» را همچون ذکری در ذهن تکرار میکردم: «این فقط یه نمایشه. اونا ما رو نمیبینن. ما اینجا حضور فیزیکی نداریم.» هنوز این موجِ آرامشِ کاذب تمام بدنم را در بر نگرفته بود که سرمایی گزنده را درست پشت لاله گوشم حس کردم. انگار کسی با نفسی از جنس یخ، نامم را به دندان کشید. زمزمهای آشنا، تیره و چسبناک، درست کنار گوشم پیچید: «خیلی مطمئن نباش، آمیتیس!» و بعد، آن قهقههی جنونآمیز طنینانداز شد؛ صدایی که انگار نه در فضا، بلکه مستقیماً درون جمجمهام میپیچید. با وحشت به بقیه نگاه کردم. آنها همچنان با چشمانی گشاد شده به جنگل زل زده بودند. انگار زمان برای آنها منجمد شده بود؛ فقط من آن صدا را شنیده بودم! دستهای گرم بوژان روی شانههایم نشست و تکانم داد: «آمی! خوبی؟ چرا مثل گچ سفید شدی؟ نترس، اون ما رو نمیبینه. وِهرا گفت که...» میان حرفش پریدم؛ در حالی که لرزش صدایم از کنترل خارج شده بود، گفتم: «ولی من، من صداش رو شنیدم! همینجا بود!» بوژان یکه خورد. وِهرا، که انگار کوچکترین ارتعاشاتِ ترس را هم حس میکرد، با لحنی که دیگر آن آرامشِ همیشگی را نداشت، فریاد زد: «باید برگردیم! خاطره دیگه امن نیست. تاریکی نفوذ کرده! دست هم رو بگیرید، زود!» از من خواست اتاقم را تصور کنم. چشمانم را بستم. تصاویر جنگل و مهداران، همچون پارچهای که در طوفان پاره شود، دور سرمان چرخیدند. گردبادی از رنگ و صدا ما را بلعید و ناگهان، سنگینیِ فرش چمن مانند اتاق را زیر پایم حس کردم. چشمانم را باز کردم. ما در اتاق بودیم؛ اما چیزی درست نبود. درِ اتاق که مطمئن بودم آن را بستهایم، حالا تا نیمه باز بود و نسیمی غیرعادی و سرد، همچون حضورِ کسی که تازه از آنجا عبور کرده باشد، در فضای اتاق میچرخید. -
سلام
بنظرم داستانت رو می تونی رمان کنی
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
تا صفحه اولش رو تموم کردم قشنگه واقعا فقط بهتره اول معرفی کنی احسان چیکارش هست بهتره
عاشقانه هاش با شوهرش اولش هم بیشتر بنویسی بهتره و ماجرای خودسوزی رو اگه می خوای رمان کنی اون دختره توی تلفن با خواهرش لو نده
در کل قلمت خیلی خوبه و هیجان برای بقیه ش دارم
-
اره الان یکم اتفاقا فشرده اس اگه بخوام رمان کنم چند پارت وسطش اضافه می کنم و یک سری چیزا رو حذف می کنم وسط داستان دوباره میارمشون
ممنون از اینکه وقت گذاشتی
خداروشکر دوستش داری
ممنونم❤️
-
-
دل برده ز من آن دلبرِ زیباچهره
میکِشَم از غمِ او، دم به دم، صد بهره
دل نتوانم که بکنم از آن ماهروی
چه کنم با هوسِ آن صورتِ نیکوخوی؟
هر شب از فکرِ رخش، غرقِ درِ رؤیایم
اشک میبارد از این دیدهیِ تنهایم
دل در گروِ غمزهیِ آن زیباروست
هر ثانیه بیتابِ خمِ ابرویِ اوست
گر کند یک نظری، آن مهِ دلبسته به من
میشود خرم و شاد، این دلِ بشکستهیِ من
زینب چرمگر
-
شده دردی به دلت ریشه کند اب شوی؟
همه شب با غم دلتنگی خود، خواب شوی؟
شده آیاک غمی ریشه به جانت، بزند؟
گره در روح و روانت، به جهانت، بزند؟
شده دلتنگ شوی غم به جهانت، برسد؟
گره ات کور شود غم به روانت، برسد؟
شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز، اشک؟
من به این چارهی بیچاره دچارم، هرشب...
-
داستان چشمهای که خزان شد| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و ششم نگاهم سمت ساعت روی دیوار سر خورد. بازم عقربهها روی پنج قفل شده بودن. خسته بودم؛ کلافه و بریده از این کابوسهای تمومنشدنی که ولکنم نبودن. دستی به صورتم کشیدم، انگار میخواستم مطمئن بشم بیدارم. از تخت پایین اومدم و سمت حموم راه افتادم. بدون اینکه حتی به سرم بزنه لباسهام رو دربیارم، شیر آب سرد رو تا آخر باز کردم و زیر دوش رفتم. سوزِ یخِ آب که به پوستم خورد، شوکِ شدیدی تو بدنم پیچید. نفسم بند اومد و برای یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد. اما من دقیقاً به همین شوک نیاز داشتم؛ به این چند ثانیه خلاء، به این حسِ کرختی که ذهنِ پر از آشوبم رو برای چند لحظه خاموش کنه. آب مثل تازیانههای یخزده روی سرم میکوبید. لباس خواب ابریشمیم، چسبید به تنم و سنگینیش رو حس کردم. پنج دقیقه فقط همونجا زیر شلاقهای آب سرد ایستادم. بعد شیر رو بستم. لباس سنگین و چسبندهم رو از تنم بیرون کشیدم، تنپوشم رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون. نای ایستادن نداشتم؛ زانوهام لرزید و خودم رو روی پاف انداختم، انگار که استخونهام آب شده باشن. آرنجهام رو تکیه دادم به زانوهام، سرم رو خم کردم و گذاشتم موهای خیس و بلندم مثل یه پردهی سیاه دور صورتم رو بگیره. انگشتام رو فرو کردم لای موهام و ریشهشون رو کشیدم تا سوزش خفیفش منو به خودم بیاره. باید یه کاری میکردم. باید این زنجیر رو از دور روحم باز میکردم. هر کسی که اون شب من رو پرت کرد وسط اون آتیش و سوختنم رو تماشا کرد، باید تاوان میداد. تکتکشون. همهشون باید مزهی خاکستر رو بچشن. با همین فکر، انگار که یه نیروی تازه توی رگهام دویده باشه، از جا بلند شدم. اولین لباسهایی رو که دم دستم بود پوشیدم، سوئیچ رو چنگ زدم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و عمارت رو پشت سرم جا گذاشتم. عجیب بود، انگار دست و پاهام دیگه از من فرمان نمیبردن. ماشین خودش راهش رو میرفت؛ از توی مسیرهای آشنایی رد میشد که هر چقدر به مقصد نزدیکتر میشد، انگشتام رو محکمتر دور فرمون چفت میکردم. اونقدر محکم که پوست دستم سفید شد. دلم میخواست تمام این سگلرزهها، این عصبانیت و نفرتِ تلنبار شده رو سر پدال گاز و فرمون خالی کنم. سرعت ماشین کم شد و بالاخره ایستادم. درست جلوی درِ خونهی پدری، ذهنم به کلمه خونه پدری واکنش نشون داد و پوزخند زد. یه خونهی ویلایی بزرگ با حیاط سرسبز و قشنگ، همونجایی که یه روزی، من رو با یه دنیا غم و بیکسی ازش بیرون پرت کرده بودن. خونه تاریک بود. حتی یک نورِ خفیف از پشت پردهها هم نمیدرخشید. انگار نه تنها آدمهاش، که روح خونه هم از آنجا رفته بود. یه بغض سنگین، مثل یه تیکه سنگِ تیز، به گلوم چسبید. با تمام توانم تلاش کردم قورتش بدم. نذاشتم اشکی بیاد. دندونهام رو روی هم فشار دادم و زیر لب با خودم عهد بستم: «دیگه تموم شد چشمه. از این به بعد تو گریه نمیکنی. حالا دیگه نوبت اوناست که زار بزنن.»- 26 پاسخ
-
- 1
-