رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. هانی آزمند رو تموم کردم و اومدم سراغ آزموده، احتمالا از این به بعد من بیام تو تاپیک رمانت بگم بقیه اش کو😅😂🤦‍♂️

  2. پارت هفتاد و سوم بعد از صرف ناهار، همگی در اتاق بوژان جمع شدیم. اتاق او درست در نقطه‌ی مقابلِ اتاق من بود؛ جایی که ابرهای سنگین زیر سقف شناور بودند، رگه‌های نقره‌ایِ رعد گاه‌به‌گاه میانشان می‌دوید و بادی خنک، آرام اما مداوم، در فضا جریان داشت. زمین اتاق را برگ‌های نارنجی پوشانده بود و با هر قدم، صدای خش‌خشِ آرامی زیر پاهایمان می‌پیچید. همین که وارد شدیم، طوفان، وِهرا و آتشین را صدا کردیم. طوفان، گوله ابریِ قوی‌هیکلی بود با خلق‌وخویی سرکش؛ انگار هر لحظه ممکن بود از دلش صاعقه‌ای بیرون بجهد. آتشین هم درست همان‌طور که از اسمش پیدا بود، از شعله‌های زنده ساخته شده بود و نور سرخ و گرمش در میان تیرگی اتاق می‌رقصید. وقتی همگی روی زمین نشستیم، رو به وِهرا کردم و گفتم: _می‌شه کتاب رو برام بیاری؟ وِهرا در همان ثانیه کتاب را مقابلم روی زمین گذاشت. دستم را روی جلدش کشیدم، بعد رو به بقیه گفتم: _الان که نمی‌دونیم وندیار تا کی امن می‌مونه و اتریاد هم می‌گه خودمون باید راه رو پیدا کنیم، بهترین کار اینه که به کتاب اعتماد کنیم. کتاب را میان خودم و بوژان گذاشتم، نقشه را باز کردم و ادامه دادم: _مطمئنم کتاب بی‌دلیل "زرنهاب" رو به من و بوژان نشون نداده. شاید مقصدِ بعدیمون همون‌جاست. آبدوس اخمی کرد و گفت: _ولی فکر نمی‌کنم ما آماده‌ی رفتن به منشأ این اتفاقات، یعنی زادگاه اوروس، باشیم. کمی مکث کرد و با لحنی سنگین‌تر اضافه کرد: _ضمن اینکه من و آدو اصلاً نمی‌تونیم اون نقشه رو ببینیم. بوژان فوری سر بلند کرد. فکش منقبض شد و با لحنی عصبی گفت: _یعنی به من و آمیتیس اعتماد نداری؟ آبدوس چیزی نگفت، اما سکوتش از هر جوابی بلندتر بود. سکوتی که هزار معنا در خودش داشت. اخم‌های بوژان در هم گره خورد و خواست چیزی بگوید که سریع مچش را گرفتم. قبل از آنکه بحث تندتر شود، رو به آبدوس و آدورینا گفتم: _اگه شما نقشه‌ی بهتری دارید، پیشنهاد بدید. آدورینا که از بحثِ پیش‌آمده غمگین شده بود، با ناراحتی به آبدوس خیره شد. آبدوس هم با همان اخم جواب داد: _ما هنوز داستانِ این کتاب رو تموم نکردیم. تازه، داستان اجدادیِ خودمون رو هم از توی کتاب نخوندیم. شاید کتاب‌ ما راه‌حل بهتری نشون بده. چند لحظه به چهره‌اش نگاه کردم. حق داشت. شاید ما بیش از حد به اولین سرنخ چسبیده بودیم، فقط چون از بقیه ملموس‌تر بود. با لحنی آرام گفتم: _قبول، کتابتون رو بیارید، ببینیم توشون چی نوشته شده. در آن لحظه، میان صدای دورِ رعد و خش‌خش برگ‌های نارنجی، حس کردم قرار است چیزی بیش از یک جواب پیدا کنیم؛ انگار هر کتاب، تکه‌ای از راهی را پنهان کرده بود که فقط وقتی کنار هم قرار می‌گرفتند، معنای واقعی‌اش آشکار می‌شد.
  3. پارت هفتاد و دوم بعد از چند ساعت تمرینِ طاقت‌فرسا و نفس‌گیر، سیروس با همان خوش‌روییِ همیشگی‌اش از معبد بیرون آمد و ما را برای صرف ناهار صدا کرد. با تن‌هایی کوفته، لباس‌هایی خاک‌آلود و چهره‌هایی آشفته به سمت معبد راه افتادیم. در این یک هفته، اعتمادمان به جناب اتریاد ریشه دوانده بود، اما همگی در یک مورد اتفاق‌نظرِ نانوشته‌ای داشتیم: او چیزی را از ما پنهان می‌کرد. حسی به ما می‌گفت این پنهان‌کاری از سرِ بدخواهی نیست؛ شاید هنوز به ما اطمینان کامل نداشت، یا شاید فکر می‌کرد دانستنِ آن حقیقت برای شانه‌های خسته‌ی ما زود است. وقتی وارد سالن غذاخوری شدیم، اتریاد را دیدیم که با وقار همیشگی‌اش در رأس میز نشسته بود. با دیدن ما لبخند مهربانی زد و با اشاره‌ی دست، دعوتمان کرد بنشینیم. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که این بار اتریاد با صدایی که طنینِ جدی‌تری نسبت به همیشه داشت گفت: _از مربی‌هاتون شنیدم که پیشرفت چشمگیری داشتید. این خیلی خوبه، چون زمان زیادی برامون باقی نمونده. قاشقی که در راهِ دهانم بود، میان زمین و آسمان خشک شد. صدای حبس شدنِ نفسِ آدورینا را به‌وضوح شنیدم. ابدوس زودتر از همه سکوت را شکست و پرسید: _ببخشید، زمان زیادی برای چه چیزی باقی نمونده؟ اتریاد نفس عمیقی کشید؛ انگار می‌خواست بار سنگینی را از روی سینه‌اش بردارد: _وقتی بوژان با قدرتش اون طوفان جادویی رو به راه انداخت تا از پل رد بشه، طلسمِ باستانیِ پل برای همیشه شکست. حالا دیگه اونجا فقط یک معبر عادیه؛ هر کسی می‌تونه ازش رد بشه و من نمی‌دونم این خبر کی به گوش کیهان‌سوز می‌رسه. شوکِ عجیبی سالن را دربرگرفت. همه‌مان بهت‌زده به هم نگاه کردیم. آدورینا با صدایی لرزان پرسید: _نمی‌شه جادوش رو برگردونیم؟ دوباره طلسمش کنیم؟ اتریاد سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد: _متأسفانه نه. اون جادو میراثِ الهه هورتا و بانو مه‌پر بود. برگردوندنش از توان ما خارجه. اشتهایم یک‌باره کور شد. انگار لقمه در گلویم به سنگ تبدیل شده بود. یعنی دوباره آوارگی؟ دوباره فرار و ترس و کابوس‌های قدیمی؟ بوژان، در حالی که اخم‌هایش در هم گره خورده بود، سؤالی را پرسید که در ذهن همه‌مان می‌چرخید: _ولی، ما کجا باید بریم؟ اینجا که امن نیست، بیرون هم که...» اتریاد متفکرانه نگاهش را به نقطه‌ای دور دوخت: _بانو هورتا گفته که خودتون راه رو بلدین و پیداش می‌کنین. در همان لحظه، تصویرِ آن سنگِ باستانی و کلمه‌ی حک‌شده روی آن، مثل برق از ذهنم گذشت: زرنهاب. سریع به بقیه نگاه کردم. از برقی که در چشم‌های ابدوس و بوژان درخشید، فهمیدم آن‌ها هم دقیقاً به همان نقشه و همان مسیر فکر می‌کنند. در میان این افکارِ مشوش و سنگین، حرکتِ آرامی توجهم را جلب کرد. سیروس، بی‌آنکه حرفی بزند یا جلب توجه کند، با قدم‌هایی شمرده و آرام در حال خارج شدن از سالن بود. احتمال دادم شاید کاری فوری برایش پیش آمده، اما زمانِ رفتنش، درست وسطِ این بحثِ حیاتی، عجیب بود. باقی ناهار در سکوتی سنگین گذشت؛ سکوتی که بوی سفر می‌داد، بوی خطر، و بوی شهری گمشده که حالا تنها امید ما بود.
  4. پارت هفتاد و یک یک هفته از زمانی که به وندیار آمده بودیم می‌گذشت؛ یک هفته‌ی به‌شدت شلوغ، فشرده و فرساینده. با خستگی مفرط روی خاکِ نمناک زمین تمرین نشستم، کمانم را روی پاهایم گذاشتم و برای چند لحظه آرامش، چشم‌هایم را بستم. اما صدای برخورد خشن و مکرر شمشیرهای ابدوس و بوژان که با جدیت تمرین می‌کردند، مثل چکش روی مغزم می‌کوبید و تمرکزم را تارومار می‌کرد. کلافه چشم باز کردم و درست در همان لحظه، آدورینا را دیدم که برای پنجمین‌بار تعادلش را روی زین از دست داد و با تکانی شدید، از روی اسب سقوط کرد. بی‌درنگ کمان را رها کردم، روی پا ایستادم و به سمتش دویدم: _خوبی آدو؟ روی زمین کز کرده بود. با چشم‌هایی لبریز از اشک به من نگاه کرد و با بغض گفت: _چرا من حتی یک اسب‌سواری ساده رو هم بلد نیستم؟ همه‌تون قدرت دارین، راهنما دارین؛ توی جنگیدن و سوارکاری عالی هستین، ولی من نه! نه قدرتی دارم، نه سوارکار خوبی‌ام، نه شمشیرزن خوبی هستم. لبخند گرمی به رویش زدم. زانو زدم و در حالی که مچ پای خراشیده‌اش را وارسی می‌کردم، گفتم: _این چیزایی که در مورد سوارکاری و جنگیدن گفتی با تمرین به دست میاد. تازه، یادت رفته؟ توی تیراندازی از همه‌مون بهتری. در مورد قدرتت هم. مکثی کردم، نگاهش را خریدم و با لحنی محکم گفتم: _مطمئنم تو هم قدرت داری. فقط هنوز زمانش نرسیده که خودش رو نشون بده. حتی اگر هم نداشته باشی. به چشم‌های آبی‌رنگش خیره شدم: _این چیزی ازت کم نمی‌کنه، چون بازم تو مهم‌ترین فردِ این گروهی. با تعجب به خودش اشاره کرد: _من؟ چرا آخه؟ من که هیچی بلد نیستم! لبخندی زدم و دستی به موهای طلایی و آشفته‌اش کشیدم: _قدرت ماورایی و جنگیدن رو خیلیا می‌تونن داشته باشن آدورینا. دستم را ملایم روی سینه‌اش، درست روی قلبش گذاشتم: _ولی قلب مهربون، پاک و زلال رو هر کسی نداره. تو آینه‌ی محبت این گروهی؛ خودت رو دست‌کم نگیر. بهت قول می‌دم همه‌چیز درست می‌شه. آدورینا فینی کرد، اشکش را با پشت دست پاک کرد و با لبخندی که بالاخره روی لبش نشسته بود، بلند شد: _ممنونم؛ مرسی بابت انرژی‌ای که بهم دادی. می‌تونی کمک کنی دوباره سوار بشم؟ می‌خوام یک‌بار دیگه امتحان کنم. چشمکی بهش زدم و گفتم: _همینه! ادامه بده. کمکش کردم تا دوباره روی زین جاگیر شود و افسار را به دست بگیرد. وقتی برگشتم، انگار آن حرف‌ها به خودم هم جانِ دوباره‌ای داده بودند. به سمت میدان تیر رفتم. تیرِ پردار را با دقت روی چله‌ی کمان گذاشتم. نفسم را حبس کردم، تمام تمرکزم را روی نقطه‌ی کوچک و سرخ‌رنگِ مرکز نشانه قفل کردم و زه را رها کردم. تیر با صدای کوتاهی هوا را شکافت و در کمال ناباوری، درست وسطِ خال سیاه نشست! چند ثانیه با دهان نیمه‌باز به نشانه خیره ماندم و بعد، با ذوق دست‌هایم را به هم کوبیدم: _موفق شدم! بالاخره، بالاخره تیرم خورد وسط هدف! آبدوس و بوژان با صدای فریادِ شادی من، ضربات شمشیرشان را قطع کردند. هر دو با تعجب به نشانه‌ی تیراندازی نگاه کردند و بعد، با لبخند و تکان دادن سر تبریک گفتند. این یک هفته، همه‌مان درگیر چنین تمرینات رزمی فشرده‌ای بودیم. شب‌ها هم که به اتاق‌هایمان برمی‌گشتیم، راهنماهایمان — یعنی «وِهرا»، «آتشین» (راهنمای ابدوس) و «طوفان» (راهنمای سرکشِ بوژان) — به ما آموزش می‌دادند که چطور کنترلِ بهتری روی جادوی درونمان داشته باشیم. در این میان، فقط آدورینا بود که به خاطر نداشتنِ راهنما و قدرت، مدام اخمو و غرغرو می‌شد و دلش می‌خواست زودتر سهمش را از این جهان جادویی پیدا کند.
  5. پارت هفتاد روی تختِ نرم و ابرمانند نشستم، اما انگار روی تخته‌سنگی سرد فرود آمده بودم. زانوهایم را در آغوش گرفتم و میان تاریکیِ اتاق، بالاخره آن حصارِ خسته‌کننده‌ی خشم و مسئولیت فرو ریخت. تمام این مدت، حتی لحظه‌ی خداحافظی با مامان و مادرجون را هم در بیهوشی از دست داده بودم. فرصتی برای سوگواری نبود؛ فقط دویدن بود و فرار، و جنگیدن. حالا سنگینیِ غمی که در گلویم انباشته شده بود، مثل سربی گداخته راه نفسم را بست. یادِ چهره‌ی مهربانشان و صدای خنده‌ی بابا، که سال‌ها بود در غبار فراموشیِ ذهنم محو شده بود، یک‌باره با هجومی بی‌رحمانه به جانم افتاد. بغضم با صدایی شکسته در فضای اتاق ترکید. ساعت‌ها، بی‌آنکه گذر زمان را بفهمم، در میان هق‌هق‌هایم غرق شدم، تا اینکه خستگی، مثل دارویی تلخ، پلک‌هایم را بست و به سیاهیِ خواب پناه بردم. اما حتی در خواب هم خبری از آرامش نبود. در جنگلی با مه‌ خاکستری می‌دویدم. درختان خشکیده، همچون پنجه‌های استخوانیِ غول‌هایی خفته، به سمتم کشیده می‌شدند. وحشتِ آن فضا برایم آشنا بود؛ انگار بارها این مسیرِ نفرین‌شده را پیموده بودم. صدای نفس‌های بریده‌ام در مه گم می‌شد. با اضطراب به پشت سرم نگاه کردم، اما جز دود و تاریکی چیزی ندیدم. چشم‌هایم روی قلعه‌ای قدیمی در دوردست قفل شد؛ بنایی که از درون، با شعله‌هایی سرخ و لرزان، مثل قلبی سوزان می‌تپید. سوزِ سرما با هر قدم بیشتر در پوستم رخنه می‌کرد. ناگهان حس کردم چیزی در مشتم دارم. دستم را بالا آوردم و انگشتانم را باز کردم: چهار گردنبند، درخشان و خیره‌کننده، در مشتم می‌درخشیدند. گردنبند اجدادیِ خودمان، در کنار گردنبندهایی دیگر؛ یکی به رنگ سرخ که متعلق به اجداد آبدوس و آدورینا بود؛ یکی به رنگ نیلگونِ اقیانوس و دیگری به سبزِ زنده و فریبنده‌ی چمن‌زارهای وندیار می‌ماند. قلبم به تپش افتاد. این‌ها نمادِ چه بودند؟ هنوز به خودم نیامده بودم که قهقهه‌ای کرکننده سکوتِ جنگل را درید؛ صدایی که استخوان‌هایم را لرزاند. برگشتم. در میان دود و سایه‌های سیال، همان دو گوی سفیدِ درخشانِ اوروس، مثل دو چشمِ درنده در تاریکی می‌سوختند. وحشت، همچون خنجری در قلبم فرو نشست. با تمام توان به سمت قلعه دویدم؛ تنها پناهگاهِ باقی‌مانده. اما درست همان لحظه که فکر کردم به امنیت نزدیک شده‌ام، پایم به ریشه‌ی بیرون‌زده‌ی درختی گیر کرد. تعادلم به هم خورد و پیش از آنکه بتوانم فریادی بزنم، زمین زیر پایم دهان گشود. سقوط، سقوطی بی‌انتها در دلِ تاریکیِ مطلق. با جیغی خفه و قفسه‌ی سینه‌ای که انگار می‌خواست از جا کنده شود، از خواب پریدم. اتاق در تاریکی فرو رفته بود و صدای تپش قلبم، مثل طبل، در سکوت می‌پیچید. دستم را روی سینه‌ام فشردم؛ ضرباهنگِ وحشت هنوز در رگ‌هایم می‌دوید. این خواب! همان رویایی بود که درست پیش از ملاقات با آبدوس و آغاز این جهنم دیده بودم. پازل داشت کامل می‌شد؛ اما آیا من نقشه‌ی این بازی را در دست داشتم، یا فقط مهره‌ای بودم که به سمت سقوط رانده می‌شد؟
  6. پارت شصت و نهم سیروس تقریباً تا تاریکیِ هوا ما را دورِ وندیار چرخاند. تمام آن ساعت‌ها، انگار در خواب راه می‌رفتم. سایه‌ای سنگین و نامرئی گام‌به‌گام با ما می‌آمد؛ انگار از لای صخره‌ها و پشت درختان، چشم‌هایی سرد مسیرِ حرکتمان را می‌پاییدند. هر بار که سرم را برمی‌گرداندم، جز نسیم که شاخه‌ها را تکان می‌داد و تاریکی که آرام روی وندیار پهن می‌شد، چیزی نمی‌دیدم؛ اما حسِ خفگی رهایم نمی‌کرد. وقتی به معبد برگشتیم، شب کاملاً چیره شده و زمانِ شام فرا رسیده بود. تالارِ غذاخوریِ معبد مثل همیشه مجلل بود؛ میزهایی آراسته به غذاهای رنگارنگ با عطرهایی که باید اشتها را برمی‌انگیختند، اما برای ما، آن میز بزرگ شبیه به یک تکه سنگ بی‌روح بود. دیگر هیچ‌کداممان نایی برای به وجد آمدن نداشتیم. صدای برخورد قاشق و چنگال‌ها به ظرف‌ها، تک‌صداهایی خفه در سکوت سنگین تالار بود. همگی سر به زیر انداخته بودیم و در سکوت، با غذاهایمان بازی می‌کردیم. من فقط با چنگال، گوشه‌ی بشقابم را خط می‌انداختم، بی‌آنکه حتی طعم چیزی را حس کنم. ناخودآگاه سرم را بالا آوردم و نگاهم به جناب اِتریاد افتاد. در انتهای میز، عمیق و متفکر نشسته بود. چشمانش، برعکس سیروس که با لبخندی بی‌خیال مشغول خوردن بود، روی تک‌تک ما می‌چرخید. او متوجه بود؛ متوجهِ پنهان‌کاری‌ها، لرزش دست‌هایمان و این سکوتِ غیرعادیمان شده بود. لحظه‌ای بعد، نگاهش روی من قفل شد. در نبرد خاموش چشمانمان، به هم خیره ماندیم. من در عمق چشم‌های تیره و پررمزوراز او به دنبال یک جواب می‌گشتم؛ می‌خواستم بدانم آیا اِتریاد همان پناهگاهی است که می‌توانم به او تکیه کنم، یا او هم بخشی از بازی اوروس است؟ اما چشمان او خواندنی نبودند. نمی‌دانستم در این سکوتِ محض، او میان خطوطِ چهره‌ی درهم‌کشیده و خسته‌ام به دنبال چه می‌گردد. تاب نیاوردم. نفس عمیقی کشیدم تا بغض خفه‌کننده‌ام را فرو بدهم، صندلی را با صدایی کوتاه عقب کشیدم و ایستادم: _ممنون بابت غذا. با اجازه‌تون من می‌رم استراحت کنم. بچه‌ها که انگار منتظر همین یک جرقه بودند، بی‌درنگ صندلی‌هایشان را عقب کشیدند و پشت سرم بلند شدند. در حالی که از تالار خارج می‌شدیم، سنگینی دو نگاه را تا آخرین لحظه روی پشتمان حس کردیم. یکی از آن نگاه‌ها، همچون سایه‌ای نگران تعقیبمان می‌کرد؛ اما دیگری، نگاهی بود که گزشِ تیزِ سرمایش از لباس‌هایم عبور کرد و لرزه‌ای موذی را درست وسط ستون فقراتم نشاند؛ لرزی که بوی خطر می‌داد. وقتی به راهروی اتاق‌ها رسیدیم، ایستادیم. هر کدام از ما به خلوت و دیوارهای اتاقش نیاز داشت تا دردهای این چند روز را پشت آن‌ها پنهان کند. با لحنی خسته، شب‌به‌خیرِ کوتاهی گفتیم، از هم جدا شدیم و من پا به داخل اتاقم گذاشتم. در را که بستم، صدای کلیک قفل، تنها صدایی بود که شنیده شد. بالاخره تنها شده بودم.
  7. تولدت مبارک عزیزم با آرزوی بهترین ها ❤️❤️

    1. s.a

      s.a

      خیلی ممنونم ازت خوشگلم 🫂❤️

  8. پارت شصت و هشتم چند دقیقه بعد، همه‌مان، در حالی که هرکدام غرق در فکر خودمان بودیم، جلوی درِ معبد به انتظار سیروس ایستاده بودیم. سکوت عجیبی میانمان افتاده بود؛ نه از آن سکوت‌های آرام و دلنشین، بلکه از آن‌هایی که سنگینی‌شان روی شانه می‌نشیند و نفس کشیدن را دشوار می‌کند. آن‌قدر اتفاق‌ها در این چند روز، پشت سر هم، بر سرمان آوار شده بود که دیگر نمی‌توانستم مرز میان جادو و واقعیت را تشخیص بدهم. همه‌چیز در ذهنم به هم گره خورده بود؛ خاطره، کابوس، مرگ، هشدار، صداها. انگار در جهانی راه می‌رفتم که هر لحظه ممکن بود چهره عوض کند. تنها چیزی که با اطمینان می‌دانستم، دردِ تنم بود. بدنم بعد از آن سفر به خاطرات آذرمیرا، به طرز عجیبی کوفته و سنگین شده بود؛ چنان درد می‌کرد که انگار نه فقط شاهد یک نبرد، بلکه خودم در دل آن جنگیده بودم. ماهیچه‌هایم تیر می‌کشیدند و خستگی، مثل مهی غلیظ، روی استخوان‌هایم نشسته بود. اما درد جسمانی، در برابر آشفتگی ذهنم، هیچ بود. از لحظه‌ای که از آن خاطره بیرون آمده بودیم، تصویرهایی پراکنده و هولناک از حضور اوروس در ذهنم جان می‌گرفت؛ صحنه‌هایی که قبلاً متوجه‌شان نشده بودم، اما حالا با وضوحی ترسناک، یکی‌یکی به یادم می‌آمدند و مثل سایه‌ای سمج رهایم نمی‌کردند. هر بار که پلک می‌زدم، آن دو گوی سفید در تاریکی پیش چشمم روشن می‌شدند. می‌دانستم هیچ‌کدام از ما دیگر شبیه چند روز قبل نیستیم. آن شور و سرزندگی‌ای که حتی در میان قحطی، سرما و تهدید هم در وجودمان زنده مانده بود، حالا خاموش شده بود؛ مثل شعله‌ای که بی‌صدا، زیر فشار باد، خفه شده باشد. ما حتی فرصت نکرده بودیم درست و واقعی عزاداری کنیم. غم، ترس، خشم، سردرگمی و خستگی، همه در هم تنیده بودند و حالا در سکوت و چهره‌های درهم ما خودشان را نشان می‌دادند. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت، اما هر نگاه، هر آه، هر انقباضِ فک، از جنگی حرف می‌زد که درون همه‌مان جریان داشت. با صدای شاد و سرزنده‌ی سیروس، سرهایمان هم‌زمان به سمتش چرخید. او با همان انرژی همیشگی، یا شاید حتی بیشتر از قبل، به طرفمان آمد و بعد از بردن نام چند مکان دیدنی، بی‌درنگ جلو افتاد تا راه را نشانمان بدهد. لحنش روشن و پرنشاط بود؛ چنان‌که انگار نه در این چند روز مرگی رخ داده بود، نه رازی فاش شده بود، نه سایه‌ای تاریک در کمینمان ایستاده بود. ما هم بی‌آن‌که حرفی بزنیم، پشت سرش راه افتادیم. وندیار زیبا بود؛ آن‌قدر زیبا که اگر در زمان دیگری به آن قدم می‌گذاشتم، شاید محو شکوهش می‌شدم. آبشارها با صدایی زلال از دل صخره‌ها فرو می‌ریختند، نسیم خنک شاخه‌ها را آرام تکان می‌داد و نور، نرم و طلایی، روی سنگ‌فرش‌ها و دیوارهای کهن می‌لغزید. اما بعد از اتفاقات اتاق و آن کابوس، هیچ‌کدام از این زیبایی‌ها به چشمم نمی‌آمد. هر منظره‌ی دل‌فریب، بیشتر از آن‌که تحسینم را برانگیزد، چیزی را درونم می‌شکست. هر گوشه‌ی تماشاییِ وندیار، بی‌اختیار یاد مامان و مادرجون را در ذهنم زنده می‌کرد؛ انگار زیبایی، حالا فقط راه دیگری برای رسیدن به دلتنگی بود. گلویم می‌سوخت و اشک، بی‌اجازه، پشت پلک‌هایم جمع می‌شد. شکوه آبشارهای وندیار، در برابر غمی که در دلم موج می‌زد، ناچیز و بی‌رنگ بود. هیچ صدای آبی نمی‌توانست جای خالی آن‌ها را پر کند. با صدای "آه"بوژان سمتش برگشتم. از گوشه‌ی چشمم، بوژان را می‌دیدم. او هم ساکت‌تر از همیشه بود؛ سکوتی که به او نمی‌آمد. دیگر از آن شوخی‌های همیشگی یا برق شیطنت‌آمیز نگاهش خبری نبود. شانه‌هایش کمی افتاده بود و نگاهش، بیشتر از آن‌که اطراف را ببیند، انگار در جایی دور و درون خودش سرگردان بود. آبدوس و آدورینا هم بهتر از ما نبودند. هر دو کنارمان بودند، اما ذهنشان انگار در جای دیگری سیر می‌کرد. آدورینا خاموش و جمع‌شده قدم برمی‌داشت و ابدوس، با آن‌که هنوز سعی می‌کرد ظاهرش را محکم نگه دارد، سنگینی این چند روز را نمی‌توانست از حالت چهره‌اش پنهان کند. حالا تازه فشارِ همه‌ی این اتفاقات داشت خودش را روی شانه‌هایمان می‌انداخت؛ سنگین، فرساینده و بی‌رحم. و در میان ما، تنها کسی که شاد به نظر می‌رسید، سیروس بود. او بی‌توجه به حال‌وهوای ما، با انرژی‌ای مضاعف نسبت به دفعه‌ی اولی که دیده بودمش، از این‌سو به آن‌سو می‌بردمان و با شور و حرارت از شکوه وندیار حرف می‌زد؛ از آبشارها، از بناهای کهن، از باغ‌های معلق و از تاریخ پرغرورش. صدایش پر از زندگی بود، اما برای من، همین زندگیِ بیش از اندازه‌اش از هر چیز دیگری غریب‌تر و سنگین‌تر به نظر می‌رسید.
  9. پارت شصت و هفتم انگار بقیه هم سنگینی فضا را حس کرده بودند. اتاق دیگر شبیه یک فضای معمولی نبود؛ بیشتر به آستانه‌ی چیزی ناشناس و خطرناک می‌مانست. ابدوس بی‌اختیار خودش را نیم‌قدم جلوتر از آدورینا نگه داشته بود؛ بازویش را محافظ‌وار جلوی او گرفته بود، انگار اگر خطری از دل تاریکی بیرون بجهد، ابتدا باید از او عبور کند. بوژان هم با بدنی منقبض و آماده ایستاده بود؛ شانه‌هایش سفت، فک‌اش قفل شده و نگاهش مدام گوشه‌وکنار اتاق را می‌کاوید. من هم نگاه از هیچ‌چیز برنمی‌داشتم. هوا چنان سنگین شده بود که حتی نفس کشیدن هم زور می‌برد. بعد صدایی آمد. نه ناگهانی، نه بلند؛ اما همان چند ضربه‌ی سنگینِ پا روی زمینِ راهرو کافی بود تا قلبم یک لحظه از تپش بایستد. تق، تق، تق... صدا آرام اما مطمئن نزدیک می‌شد؛ مثل کسی که می‌دانست دقیقاً به کجا می‌رود. همان لحظه، وِهرا با شنیدن آن صدا، میان گلبرگ‌ها و نسیمی که دورش می‌چرخید، ناگهان به حالت پراکنده درآمد. انگار خودش را در باد جمع کرد و محو شد. گلبرگ‌ها برای چند ثانیه در هوا چرخیدند و بعد، نرم و بی‌صدا، روی زمین و لبه‌ی تخت نشستند. همان یک حرکت، شک را در دلم چند برابر کرد. بقیه نباید از وجود راهنماها خبر داشته باشند! عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. دست‌هایم می‌لرزیدند، اما با همان لرزش، خم شدم و خنجر پدر را از کیف بیرون کشیدم. انگشت‌هایم دور دسته‌اش درست جا نمی‌گرفت؛ انگار این فلز سرد، از من مطمئن‌تر بود. تیغه در نورِ کمِ اتاق برق ضعیفی زد و لرزش دستم را بیشتر به رخ کشید. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. نزدیک‌تر... و در نهایت، سیروس در چهارچوب در ظاهر شد. برای یک لحظه، آدورینا جیغ کوتاهی کشید؛ صدایی از جنس ترسِ خالص و ناگهانی‌. بعد ما سه نفر، مثل کسانی که ناگهان از زیر آب بیرون کشیده شده باشند، نفسمان را از سر آسودگی بیرون دادیم. سیروس با چهره‌ای گیج و نگاهی که بیشتر از تعجب پر بود تا خطر، به ما خیره شد و گفت: _چیزی شده سرورانم؟ انگار ترسیدید! ابدوس زودتر از همه خودش را جمع کرد. به زحمت حالت صورتش را عادی نگه داشت و با صدایی که تلاش می‌کرد بی‌لرزش باشد، گفت: _نه، مشکلی نیست. فقط قصد داشتیم اطراف رو بگردیم. سیروس نگاهش را آرام، اما دقیق، روی تک‌تک ما چرخاند. انگار می‌خواست مطمئن شود که این جواب کافی است. بعد، چشمش روی کتابی افتاد که روی زمین افتاده بود. نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه حس کردم چیزی در نگاهش تغییر کرد. نه آشکار، نه قابل‌اثبات بود؛ فقط یک برق کوتاه، یک مکث بسیار ریز به همراهش و همان کافی بود تا دلم فرو بریزد. بوژان خیلی سریع جلو رفت، کتاب را برداشت و با لبخندی ساختگی، اما ماهرانه، رو به من گفت: _اوه امی! مرسی که کتاب مورد علاقه‌ام رو با خودت آوردی. همه‌اش توی فکرش بودم. من هم با لبخندی که امیدوار بودم طبیعی به نظر برسد، سر تکان دادم: _خواهش می‌کنم. می‌دونستم دوستش داری، برات آوردمش. سیروس بار دیگر ما را از زیر نظر گذراند. چشم‌هایش کمی ریزتر شد؛ انگار داشت چیزی را سبک‌سنگین می‌کرد؛ چیزی که هنوز اسمش را نمی‌دانست. بعد، ناگهان لبخندی آرام روی لبش نشست: _سرورانم، اگه قصد بازدید از وندیار رو دارید، باعث افتخارمه که اطراف رو نشونتون بدم. من، ابدوس، بوژان و آدورینا، هم‌زمان لبخندی کوتاه زدیم و سر تکان دادیم. بوژان سریع گفت: _پنج دقیقه‌ی دیگه جلوی در معبد می‌بینیمت. سیروس با همان آرامشِ عجیبش از در گذشت و دور شد. اما تا صدای قدم‌هایش در راهرو محو شد، ما چهار نفر تقریباً هم‌زمان روی زمین وا رفتیم؛ انگار تازه اجازه یافته بودیم وزنِ ترس را رها کنیم. آدورینا، هنوز با صدایی که ته‌مانده‌ی لرزش در آن بود، گفت: _به نظرتون باور کرد؟ ابدوس که نگاهش هنوز به در دوخته شده بود، آهسته سر تکان داد: _بهتره باور کرده باشه. چند لحظه هیچ‌کس حرف نزد. فقط سکوت بود و نفس‌هایی که هنوز کامل منظم نشده بودند. بعد من وِهرا را صدا کردم. لحظه‌ای بعد، نسیمی لطیف در گوشه‌ی اتاق پیچید و او دوباره ظاهر شد؛ میان چرخشِ نرمِ گلبرگ‌ها، سبک و روشن، اما این‌بار نگاهش جدی‌تر از قبل بود. با شتاب و صدایی پایین گفتم: _سوال زیاد دارم ازت، ولی وقت تنگه. فعلاً این کتاب رو یه جایی مخفی کن. وِهرا سری تکان داد. نگاه کوچکش بین ما چرخید و با لحنی آرام اما هشداردهنده گفت: _چشم سرورم. فقط کسی نباید از وجود راهنماها باخبر بشه. فعلاً که فقط من ظاهر شدم، کسی از من خبر نداره. سری تکان دادم. وِهرا لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه اطمینان بود؛ بعد آرام، مثل بخارِ صبح، در هوا محو شد.
  10. پارت شصت و ششم با قلبی که گویی می‌خواست قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد، به منظره‌ی پیش‌رو خیره مانده بودم. بوی سوختگی هنوز در مشامم می‌پیچید که صدای لرزان آدورینا، همچون تیغی بران، سکوت را برید: «شما هم اون موجودی که بین درخت‌هاست رو می‌بینین؟ همونیه که تو کابوسم بود!» او چند قدم عقب رفت؛ چنان به ابدوس پناه برد که انگار می‌خواست در سایه‌ی او ناپدید شود. بازوی او را با چنان قدرتی چنگ زد که سرانگشتانش سفید شد. ابدوس، که همیشه همچون کوهی استوار می‌نمود، اخمی غلیظ بر چهره نشاند؛ اما وقتی نگاهش به نقطه‌ی موردنظر افتاد، رنگ از رخش پرید و عضلات بازویش زیر دست آدورینا منقبض شد. بوژان هم سر جایش خشکش زده بود. من؟ من جرئت نداشتم؛ اما نیرویی مرموز سرم را چرخاند. دوباره همان دو گوی سفید و درخشان را دیدم که در میان توده‌ای از تاریکیِ غلیظ به ما خیره شده بودند؛ تاریکیِ عجیبی که انگار نور را در کام خود می‌بلعید: **اوروس**. تنم از سرما یخ زده بود؛ اما مدام حرف «وِهرا» را همچون ذکری در ذهن تکرار می‌کردم: «این فقط یه نمایشه. اونا ما رو نمی‌بینن. ما اینجا حضور فیزیکی نداریم.» هنوز این موجِ آرامشِ کاذب تمام بدنم را در بر نگرفته بود که سرمایی گزنده را درست پشت لاله گوشم حس کردم. انگار کسی با نفسی از جنس یخ، نامم را به دندان کشید. زمزمه‌ای آشنا، تیره و چسبناک، درست کنار گوشم پیچید: «خیلی مطمئن نباش، آمیتیس!» و بعد، آن قهقهه‌ی جنون‌آمیز طنین‌انداز شد؛ صدایی که انگار نه در فضا، بلکه مستقیماً درون جمجمه‌ام می‌پیچید. با وحشت به بقیه نگاه کردم. آن‌ها همچنان با چشمانی گشاد شده به جنگل زل زده بودند. انگار زمان برای آن‌ها منجمد شده بود؛ فقط من آن صدا را شنیده بودم! دست‌های گرم بوژان روی شانه‌هایم نشست و تکانم داد: «آمی! خوبی؟ چرا مثل گچ سفید شدی؟ نترس، اون ما رو نمی‌بینه. وِهرا گفت که...» میان حرفش پریدم؛ در حالی که لرزش صدایم از کنترل خارج شده بود، گفتم: «ولی من‌، من صداش رو شنیدم! همین‌جا بود!» بوژان یکه خورد. وِهرا، که انگار کوچک‌ترین ارتعاشاتِ ترس را هم حس می‌کرد، با لحنی که دیگر آن آرامشِ همیشگی را نداشت، فریاد زد: «باید برگردیم! خاطره دیگه امن نیست. تاریکی نفوذ کرده! دست هم رو بگیرید، زود!» از من خواست اتاقم را تصور کنم. چشمانم را بستم. تصاویر جنگل و مه‌داران، همچون پارچه‌ای که در طوفان پاره شود، دور سرمان چرخیدند. گردبادی از رنگ و صدا ما را بلعید و ناگهان، سنگینیِ فرش چمن مانند اتاق را زیر پایم حس کردم. چشمانم را باز کردم. ما در اتاق بودیم؛ اما چیزی درست نبود. درِ اتاق که مطمئن بودم آن را بسته‌ایم، حالا تا نیمه باز بود و نسیمی غیرعادی و سرد، همچون حضورِ کسی که تازه از آنجا عبور کرده باشد، در فضای اتاق می‌چرخید.
  11. دل برده ز من آن دلبرِ زیبا‌چهره

     

    می‌کِشَم از غمِ او، دم به دم، صد بهره

     

    دل نتوانم که بکنم از آن ماه‌روی

     

    چه کنم با هوسِ آن صورتِ نیکو‌خوی؟

     

    هر شب از فکرِ رخش، غرقِ درِ رؤیایم

     

    اشک می‌بارد از این دیده‌یِ تنهایم

     

    دل در گروِ غمزه‌یِ آن زیباروست

     

    هر ثانیه بی‌تابِ خمِ ابرویِ اوست

     

    گر کند یک نظری، آن مهِ دل‌بسته به من

     

    می‌شود خرم و شاد، این دلِ بشکسته‌یِ من

    زینب چرمگر

  12. شده دردی به دلت ریشه کند اب شوی؟

    همه شب با غم دلتنگی خود، خواب شوی؟

    شده آیاک غمی ریشه به جانت، بزند؟

    گره در روح و روانت، به جهانت، بزند؟

    شده دلتنگ شوی غم به جهانت، برسد؟

    گره ات کور شود غم به روانت، برسد؟

    شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز، اشک؟

    من به این چاره‌ی بی‌چاره دچارم، هرشب...

     

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      من به این چاره‌ی بیچاره دچارم، هر شب. 

      خیلی قشنگه بود. 

    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      منم دوسش داشتم 🥺

  13. سلام عزیزم 

    تو تاپیک رمان بقیه نباید چیزی بنویسی ❤️

  14. پارت بیست و ششم نگاهم سمت ساعت روی دیوار سر خورد. بازم عقربه‌ها روی پنج قفل شده بودن. خسته بودم؛ کلافه و بریده از این کابوس‌های تموم‌نشدنی که ول‌کنم نبودن. دستی به صورتم کشیدم، انگار می‌خواستم مطمئن بشم بیدارم. از تخت پایین اومدم و سمت حموم راه افتادم. بدون اینکه حتی به سرم بزنه لباس‌هام رو دربیارم، شیر آب سرد رو تا آخر باز کردم و زیر دوش رفتم. سوزِ یخِ آب که به پوستم خورد، شوکِ شدیدی تو بدنم پیچید. نفسم بند اومد و برای یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد. اما من دقیقاً به همین شوک نیاز داشتم؛ به این چند ثانیه خلاء، به این حسِ کرختی که ذهنِ پر از آشوبم رو برای چند لحظه خاموش کنه. آب مثل تازیانه‌های یخ‌زده روی سرم می‌کوبید. لباس خواب ابریشمیم، چسبید به تنم و سنگینی‌ش رو حس کردم. پنج دقیقه فقط همون‌جا زیر شلاق‌های آب سرد ایستادم. بعد شیر رو بستم. لباس سنگین و چسبنده‌م رو از تنم بیرون کشیدم، تن‌پوشم رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون. نای ایستادن نداشتم؛ زانوهام لرزید و خودم رو روی پاف انداختم، انگار که استخون‌هام آب شده باشن. آرنج‌هام رو تکیه دادم به زانوهام، سرم رو خم کردم و گذاشتم موهای خیس و بلندم مثل یه پرده‌ی سیاه دور صورتم رو بگیره. انگشتام رو فرو کردم لای موهام و ریشه‌شون رو کشیدم تا سوزش خفیفش منو به خودم بیاره. باید یه کاری می‌کردم. باید این زنجیر رو از دور روحم باز می‌کردم. هر کسی که اون شب من رو پرت کرد وسط اون آتیش و سوختنم رو تماشا کرد، باید تاوان می‌داد. تک‌تک‌شون. همه‌شون باید مزه‌ی خاکستر رو بچشن. با همین فکر، انگار که یه نیروی تازه توی رگهام دویده باشه، از جا بلند شدم. اولین لباس‌هایی رو که دم دستم بود پوشیدم، سوئیچ رو چنگ زدم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و عمارت رو پشت سرم جا گذاشتم. عجیب بود، انگار دست و پاهام دیگه از من فرمان نمی‌بردن. ماشین خودش راهش رو می‌رفت؛ از توی مسیرهای آشنایی رد می‌شد که هر چقدر به مقصد نزدیک‌تر می‌شد، انگشتام رو محکم‌تر دور فرمون چفت می‌کردم. اون‌قدر محکم که پوست دستم سفید شد. دلم می‌خواست تمام این سگ‌لرزه‌ها، این عصبانیت و نفرتِ تلنبار شده رو سر پدال گاز و فرمون خالی کنم. سرعت ماشین کم شد و بالاخره ایستادم. درست جلوی درِ خونه‌ی پدری، ذهنم به کلمه خونه پدری واکنش نشون داد و پوزخند زد. یه خونه‌ی ویلایی بزرگ با حیاط سرسبز و قشنگ، همون‌جایی که یه روزی، من رو با یه دنیا غم و بی‌کسی ازش بیرون پرت کرده بودن. خونه تاریک بود. حتی یک نورِ خفیف از پشت پرده‌ها هم نمی‌درخشید. انگار نه تنها آدم‌هاش، که روح خونه هم از آنجا رفته بود. یه بغض سنگین، مثل یه تیکه سنگِ تیز، به گلوم چسبید. با تمام توانم تلاش کردم قورتش بدم. نذاشتم اشکی بیاد. دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و زیر لب با خودم عهد بستم: «دیگه تموم شد چشمه. از این به بعد تو گریه نمی‌کنی. حالا دیگه نوبت اوناست که زار بزنن.»
  15. پارت شصت و پنج پیش از آنکه بتوانیم حرکتی کنیم، گویی سدِ زمان شکست. آتشِ خفته در میانِ کریستالِ شمشیرِ آذرمیرا، ناگهان مثل گدازه‌ای مذاب به روی سنگ‌فرشِ میدانِ آموزش شره کرد. شعله‌های سرخ و نارنجی با سرعتی سرسام‌آور بالا کشیدند و اتمسفر اطرافمان را در کام خود کشیدند. تصاویر به سرعت چرخیدند، محو شدند و دوباره جان گرفتند. وقتی چشم باز کردیم، سوزشِ دود در گلویمان و حرارتِ نفس‌گیرِ هوا، اولین چیزهایی بود که حس کردیم. دور تا دور ما درختان کهنسالی بودند که در میانِ شعله‌های وحشی می‌سوختند و خاکسترِ داغ مثل برفِ سیاه بر زمین می‌بارید. اتمسفرِ خفه و سنگینِ جنگل، حسِ آشناییِ تلخی داشت. نگاهم را دور تا دور گرداندم و ناگهان دستم را جلوی دهانم گذاشتم. هم‌زمان با بوژان، بهت‌زده زمزمه کردم: «اینجا، اینجا مه‌دارانه!» ابدوس و آدورینا با شنیدن این نام، با وحشت به درختانِ در حال سوختن و غبارِ خاکستریِ میان آن‌ها خیره شدند. حدسمان درست بود؛ این جنگلِ افسانه‌ای در آتش می‌سوخت. کمی جلوتر، در میانه‌ی میدانگاهیِ جنگل، بانو مه‌پر ایستاده بود. او زره‌ی فلزیِ درخشانی به تن داشت که وقار و ابهتِ بی‌نظیری به قامتش می‌بخشید، هرچند که چهره‌اش از دوده سیاه شده و خستگی مفرط در چشمانش موج می‌زد. او فرماندهی سربازان را برای خاموش کردن حریق بر عهده داشت. در اطراف او، پیکرهای بی‌جانِ سربازان و مهاجمان روی زمینِ سوخته افتاده بود؛در هر گوشه زمین زره‌های شکسته دیده می‌شد، بوی تند خاکستر آمیخته با خون در فضا پخش بود، و صدای ناله‌های ضعیف سربازان زخمی از هر طرف به گوش می‌رسید؛ و گواهی تلخ بر نبردی سهمگین و ویرانگر که تازه به پایان رسیده بود. ناگهان، از میانِ غبار و دود، همهمه‌ای برخاست. سربازان و خدمه سعی داشتند مانعِ ورودِ کسی به این منطقه‌ی خطرناک شوند، اما او گوشش بدهکار نبود. با تپش قلب بالا و دردی در سینه ام به روستای درحال سوختنمان نگاه می‌کردم، قلبم از دیدن آن صحنه فشرده می‌شد؛ اشکی سمج از گوشه چشمم پایین چکید. آذرمیرا بود. حالا بزرگ‌تر شده بود، شاید دوازده ساله. پیراهنی فیروزه‌ای به تن داشت که بخش‌هایی از سینه و بازوهایش با صفحاتِ ظریفِ زره پوشانده شده بود. شمشیرِ معروفش، تیغ مهرِ ترک‌خورده، در غلافی چرمی به کمرش بسته شده بود. تمیزی لباسش نشان می‌داد که در جنگ تن‌به‌تن حضور نداشته، اما چشمانش شعله‌ور از اراده بود. بانو مه‌پر با شنیدن صدای داد و فریادِ سربازان، به عقب برگشت. با دیدن چهره‌ی مصممِ آذرمیرا، رنگ از رخش پرید و نگرانی در چشمانش دوچندان شد. فریاد زد: «آذرمیرا! تو اینجا چه کار می‌کنی؟ بهت دستور داده بودم توی قصر بمونی!» آذرمیرا با همان لجاجتِ همیشگی‌اش، یک قدم به جلو برداشت و با صدایی محکم گفت: «من می‌تونم کمک کنم! این دفعه جلوی من رو نمی‌گیری مادر!» پیش از آنکه کسی بتواند مانعش شود، آذرمیرا در میانِ زبانه کشیدنِ آتش، روی خاکستر و زمینِ گداخته زانو زد. او دستِ راستش را مستقیماً به سمتِ دیواره‌ی آتشینِ پیش‌رویش دراز کرد. فریادِ بانو مه‌پر و سربازان در هم آمیخت: «نه! عقب بایست!» اما دیگر دیر شده بود. از میانِ انگشتانِ آذرمیرا، هاله‌ای ضعیف و درخشان از نورِ سبز و آبیِ نایلب ساطع شد. در کمالِ حیرتِ ما، شعله‌های سرکش آتش شروع به لرزیدن کردند. گویی جاذبه‌ای قدرتمند آن‌ها را به سمت دستِ او می‌کشید. جریان‌های آتش مثل مارهای سرخ از روی درختان جدا شدند، در هوا تاب خوردند و مستقیماً به درون کفِ دستِ آذرمیرا سرازیر شدند. هرچه آتش بیشتر جذبِ دستِ او می‌شد، نورِ نایلب درخشان‌تر و شعله‌های جنگل کم‌جان‌تر می‌شدند، تا اینکه آخرین زبانه‌ی آتش نیز در میانِ سرانگشتانِ او ناپدید شد و تنها خاکسترِ سرد و دود از آن باقی ماند. سکوتِ مرگباری جنگل را فرا گرفت. همه با دهانِ باز و حیرت‌زده به دخترک دوازده ساله زل زده بودند. بانو مه‌پر نفسش را حبس کرد. او بار دیگر شاهدِ تجلیِ قدرتی غیرعادی و فراتر از درک در وجود دخترش بود؛ قدرتی که هم می‌توانست تطهیر کند و هم مهار. اما به جای خوشحالی، موجی از آشوب و ترسِ عمیق از آینده‌ی مبهم و خطرناکی که در انتظارِ آذرمیرا بود، دلش را به لرزه درآورد.
  16. پارت بیست و پنج با اینکه قرار بود اون شب من و مهسا خونه پدربزرگ بمونیم و ازش مراقبت کنیم، خودش نذاشت. مثل همیشه با همون اقتدار همیشگیش گفت: «نه. پرستار هست، نیازی به شما نیست. برگردید خونه‌هاتون.» تا خواستم چیزی بگم: «اما آخه...» پدربزرگ اخم کرد و محکم‌تر گفت: «جای زن هر شب بغل شوهرشه. شوهرتو ول کردی اومدی اینجا که چی؟ برو خونه‌ت.» همون‌جا لال شدم. یه لرزش ریز تو دلم افتاد! همه تغییر رفتار امیر رو حس کرده بودن. تغییری که بیشتر از همه منو می‌ترسوند. خودش برای این سردی و فاصله، هی بهونه می‌آورد؛ خستگی، فشار کار، درگیری ذهنی و ..... ولی هیچ‌کدومش برای من قانع‌کننده نبود. یه چیزی عوض شده بود. یه دیوار نامرئی بینمون کشیده شده بود. و من از اون دیوار می‌ترسیدم. به ناچار، من و مهسا وسایلمون رو جمع کردیم. مهسا همین‌طور که شالش رو مرتب می‌کرد، پرسید: «زنگ می‌زنی امیر بیاد دنبالت؟» یه لحظه مکث کردم. بعد لبخند زدم و گفتم: «نه، راستش دو روز دیگه سالگردمونه. حالا که فکر می‌کنه من امشب اینجام، بهترین فرصته براش یه سوپرایز درست کنم. گل می‌گیرم، کیک می‌گیرم، می‌رم خونه.» مهسا با ذوق چشمک زد. «مبارک باشه خواهری. پس منم زیپ دهنمو می‌کشم که یه وقت برنامه‌ت خراب نشه.» لبخند زدم، کیفم رو انداختم روی شونه‌م و پرسیدم: «تو با کی می‌ری؟» یه کم مِن‌مِن کرد و گفت: «اسنپ می‌گیرم.» لبخند شیطونی زدم و گفتم: «آهان، بگو به اسم اسنپ، با اون پسر بانمکه وقت می‌گذرونم.» سریع پرید جلو و دستش رو گذاشت روی دهنم. «خفه شو! پسره واقعا راننده اسنپه. منم چون بهش اعتماد دارم، با اون این‌ور و اون‌ور می‌رم. چیز دیگه‌ای نیست.» دستش رو کنار زدم و خندیدم. «باشه، تو که راست می‌گی، منم خر عرعر.» نذاشتم جواب بده. خم شدم، یه بوسه رو لپش گذاشتم و با چشمک گفتم: «رازت محفوظه. خوش بگذره.» یه کم سرخ و سفید شد، ولی چیزی نگفت. از گل‌فروشی همون اطراف یه دسته‌گل گرفتم. گلبرگ‌ها بوی خنکی می‌دادن، یه بوی آشنا،خاطره‌ی روزای شیرین اول زندگی‌مون تازه شد. آهی کشیدم ولی بعد با تکون دادن سرم، از فکر های سمی دور شدم و لبخند زدم؛ این میتونه یک شروع دوباره باشه! باهمین فکر‌ها تاکسی سوار شدم و وسط راه هم یه کیک خریدم. کادویی رو هم که چند روز قبل گرفته بودم از توی کیفم درآوردم و توی بغلم نگه داشتم. همه‌چی زیادی خوب به نظر می‌رسید. انگار برای چند ساعت، دلم خواسته بود دوباره به خوشبختی باور کنم. وقتی رسیدم و در خونه رو باز کردم، هنوز یه لبخند کمرنگ روی لبم بود. اما به محض اینکه پام به حیاط رسید، با دیدن ماشین ماهلین کنار ماشین امیر، اخمام تو هم رفت. انگار یکی با ناخن روی شیشه‌ی قلبم کشید.ایستادم. هیچ چیز تکون نخورد، حتی هوا. این دختره اینجا چی‌کار می‌کرد؟ اونم وقتی من خونه نبودم؟ همون لحظه، تمام شادی‌ای که توی دلم جمع کرده بودم، یک‌جا تبدیل شد به خشم، استرس، و یه حس مبهمِ بد. نمی‌دونم چرا، ولی بی‌صدا وارد خونه شدم. همه‌چی یه‌جور غیرواقعی بود، سقف، دیوارها، کف انگار دنیا مات شده بود. صدای یه موزیک ملایم توی فضا پیچیده بود. ضربان قلبم تندتر شد. خیلی تندتر شده بود. دو سه قدم که جلو رفتم، چشمم افتاد به میز شام. یه میز مفصل، با شمع‌های روشن، ظرف‌های چیده‌شده، نور زرد لرزون شمع ها روی میز افتاده بود، نفسم بند اومد. دسته‌گل از دستم روی زمین افتاد. جعبه کیک رو با دستای لرزون گذاشتم روی اُپن، ولی صدای برخوردش با زمین توی اون سکوت، مثل یه انفجار توی گوشم پیچید. دیگه نمی‌فهمیدم چی‌کار می‌کنم. فقط سمت پله‌ها راه افتادم. قدم‌هام نامیزون بود؛ زانوهام می‌لرزید. انگار زمین نرم شده بود و پا‌هام توش فرو می‌رفت. هر چی بالاتر می‌رفتم، تکه‌های لباس که روی زمین افتاده بودن، بیشتر از هر حرفی حقیقت رو فریاد می‌زدن. حقیقتی که من حاضر نبودم حتی توی ذهنم اسمش رو بیارم. و بعد، اون درِ نیمه‌باز لعنتی، اون صداها، صدای امیر، صدای ماهلین، و اون تصویر مبهم و تار که پشت اشک‌هام بود. خدا رو شکر که اشک همه‌چی رو تار کرده بود. چون من نه توان دیدنش رو داشتم، نه توان فهمیدنش رو. فریاد کشیدم؛ و بعد با همون فریاد، روی تخت عمارت از خواب پریدم. نفس‌نفس می‌زدم. قلبم دیوونه‌وار می‌کوبید، جوری که انگار می‌خواست قفسه سینه‌م رو بشکافه و بیرون بیاد. موهام از عرق خیس شده بود و به کف سرم چسبیده بود. صورتم هم خیسِ اشک‌هایی بود که توی خواب ریخته بودم. ده سال گذشته بود؛ ولی اون کابوس لعنتی هنوز ول‌کنم نبود.
  17. پارت شصت و چهارم تصاویر بار دیگر در هم شکستند؛ اما این بار نه در دل تاریکی، بلکه در هجوم ذراتی درخشان از نور. بانو مه‌پر و همراهانش مثل غباری طلایی در باد حل شدند و لحظه‌ای بعد، ما دوباره در همان میدان آموزش ایستاده بودیم؛ با این تفاوت که زمان، بی‌صدا، جهشی رو به جلو برداشته بود. صدای تند و آهنگین برخورد دو فلز، سکوت فضا را درید. جنگ، جِنگ، خِش. آذرمیرا را دیدیم. حالا قامتش کشیده‌تر شده بود و به دختری حدوداً نه‌ساله می‌مانست. حرکاتش دیگر رنگ‌وبوی کودکی نداشت. مثل جرقه‌ای از نور در میانه میدان می‌چرخید؛ تند، سبک و مهارنشدنی. روبه‌رویش زنی تنومند، با کلاه‌خودی فلزی بر سر، ایستاده بود و با تمام توان ضربه‌های او را دفع می‌کرد. آذرمیرا با چرخشی نرم از زیر ضربه سنگین استادش لغزید، شمشیرش را با مهارتی خیره‌کننده در هوا گرداند و تیغه سلاح حریف را به بازی گرفت. سپس در حرکتی رعدآسا، مچ دست زن را هدف گرفت و با ضربه‌ای دقیق، شمشیر او را به هوا پرتاب کرد. سلاح با صدایی زنگ‌دار روی خاک افتاد. زن، کلاه‌خودش را از سر برداشت، در حالی که نفس‌نفس می‌زد خندید و با نگاهی آکنده از ستایش به آذرمیرا گفت: «دیگه چیزی نمونده که بهت یاد بدم، بانو. تو خودِ شمشیری.» آذرمیرا با چشمانی درخشان و لبخندی که تمام صورتش را روشن کرده بود، دوان‌دوان به سمت بالکنی رفت که بانو مه‌پر از آنجا نظاره‌گرش بود. سرش را بالا گرفت و فریاد زد: «شنیدی، مادر؟ من کامل موفق شدم!» اما بانو مه‌پر نگاهش به افق‌های دور گره خورده بود؛ به جایی که انگار ابرهایی تیره را می‌دید که از چشم ما پنهان بودند. لبخندی تلخ و گذرا بر لبانش نشست و با لحنی که بوی خستگی و نگرانی می‌داد، گفت: «آره، دخترم. اما این اصلاً معنی‌ش این نیست که تمریناتت تموم شده.» شادی در چهره آذرمیرا یخ زد. شانه‌هایش افتاد و با نگاهی غمگین به مادرش خیره ماند؛ انگار میان خواسته‌های کودکانه او و انتظارات سنگین بانو مه‌پر، دیواری بلند و خاموش قد کشیده بود. در همان لحظه سنگین، صدای بهت‌زده آبدوس ما را به خود آورد: «بچه‌ها، اون شمشیر رو ببینین. با بقیه فرق داره. جنسش! خدای من، این چیه؟» همه بی‌اختیار نفسمان را حبس کردیم و به سلاحی که در دستان آذرمیرا بود خیره شدیم. آن دیگر فقط یک شمشیر نبود؛ شاهکاری هولناک و زیبا بود. تیغه‌ای بلند و کشیده از جنس کریستال گداخته، انگار که شعله‌هایی زنده درونش زندانی شده باشند. لبه‌هایش صیقلی و آرام نبودند؛ بیشتر به شیشه‌ای می‌مانست که بارها شکسته و هر بار با جادویی خاموش، دوباره به هم دوخته شده باشد. هر بار که نور آفتاب به تیغه می‌خورد، درخشش آن شبیه اشک‌هایی بود که از قلبی آتشین فرو می‌چکد. اما شگفت‌انگیزترین بخشش، دسته شمشیر بود. سنگی درشت، به رنگ سبز و آبی اقیانوسی، در میانه قبضه می‌درخشید و نوری آرام و زنده از خود می‌پراکند؛ نوری که تضادی اسرارآمیز با شعله‌های محبوس در تیغه داشت. بوژان، که انگار ناگهان همه تکه‌های پازل در ذهنش کنار هم نشسته بودند، با صدایی لرزان گفت: «این خودشه. این همون تیغ مهر ترک‌خورده‌ست.» با ناباوری به هم نگاه کردیم. آبدوس زیر لب زمزمه کرد: «و اون سنگ روی دسته، اون نایلب واقعیه. تکه گمشده افسانه‌ها.» در همان لحظه، شمشیر در دستان آذرمیرا شروع به لرزیدن کرد؛ لرزشی خفیف اما زنده، انگار حضور ما را حس کرده باشد. انگار میان این تیغه و نایلب دیگری که در زمان ما وجود داشت، پیوندی خاموش و ناگسستنی بیدار شده بود.
  18. پارت بیست و چهارم چند دقیقه که گذشت، کم‌کم از اون حال‌وهوا دراومدم و از بغلش جدا شدم. نگاهمون تو هم قفل شد. تو همون چند ثانیه سکوت، انگار هزارتا حرف بینمون رد و بدل شد. آخرش احسان خودش سکوت رو شکست. دستی به صورتم کشید و گفت: «فکر کنم بهتره از اینجا بریم؛ بقیه شب رو یه جای دیگه بگذرونیم.» بعد یه‌دفعه شیطون چشمک زد و ادامه داد: «البته این‌دفعه خودم رستوران رو انتخاب می‌کنم!» بی‌اختیار لبخند زدم. سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم و گفتم: «باشه بریم، فقط من قبلش برم سرویس، یه آبی به دست و صورتم بزنم.» احسان با مهربونی لبخند زد. «برو عزیزم، من همین‌جا منتظرت می‌مونم.» از روی تخت بلند شدم. سرویس بهداشتی داخل بود و من با قدم‌هایی که انگار هر کدومش صد تن وزن داشت، به سمت ورودی راه افتادم. اصلاً دلم نمی‌خواست دوباره ریختشون رو ببینم، ولی چاره‌ای نبود. برای اینکه کسی متوجه آشوب درونم نشه، یه لبخند فیک روی لبم نشوندم و نفس عمیقی کشیدم. دست‌های سردم دستگیره در ورودی سالن رو لمس کرد. یه مکث کوتاه کردم، بعد در رو هل دادم و داخل شدم. سریع کل سالن رو با چشمام اسکن کردم. وقتی دیدم سر میزشون نیستن، نفس حبس‌شده‌ام رو با صدا بیرون دادم. انگار خدا بهم رحم کرده بود که قرار نبود حداقل الان چشمم بهشون بیفته. سمت سرویس بانوان راه افتادم. هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که یه صدای آشنا از داخل تو گوشم پیچید. صدای ماهلین بود؛ اما این‌بار با رگه‌های واضحی از خشم و بغضی که سعی می‌کرد خفه‌اش کنه. بی‌اختیار دستم روی دستگیره شل شد. سر جام خشکم زد و گوش‌هام تیز شد. انگار داشت با تلفن حرف می‌زد. با حرص و صدای لرزون گفت: «می‌بینی مهسا؟ هنوز کارای طلاقمون تموم نشده، با دخترای رنگارنگ می‌گرده! انگار نه انگار که اسم من هنوز تو شناسنامه‌اش هست و یه بچه مشترک داریم!» پوزخند تلخی روی لبم نشست. چند ثانیه سکوت شد. لابد داشت به حرف‌های اون‌طرف خط گوش می‌داد که حالا مطمئن شده بودم مهساست. بعد از چند لحظه، انگار مهسا چیزی گفت که به تریج قبای ماهلین برخورد؛ چون یهو جوش آورد و تقریباً داد زد: «من چی می‌گم تو چی می‌گی مهسا؟! منو با اون دختره چندشِ آویزون مقایسه نکن! کارما کجای کار بود آخه؟ امیر قاطی کرده، فکرش به هم ریخته، خودش هم نمی‌دونه چی می‌خواد. دوباره سر عقل میارمش، ما یه بچه داریم، امیر عاشقمه!» دوباره سکوت شد. چند ثانیه بعد، صدای فین‌فین و هق‌هق ماهلین بلند شد. با گریه و نفس‌نفس زدن گفت: «مهسا جای اینکه مرهم باشی، داری رو زخمم نمک می‌پاشی؟ امیر از اول این‌جوری نبود! به خدا نبود؛ اون دختره خودش عرضه نگه داشتنش رو نداشت! بعد تو که خواهرمی، جای اینکه یه راه کار جلوم بذاری، نشستی داری از کارما حرف می‌زنی؟ که چی؟ چون یه آدم ضعیف که حتی تحمل از دست دادن نداشت، خودش رو سوزوند و خودکشی کرد، حالا آهِش داره دامن منو می‌گیره؟! نخواستم بابا! دلسوزیت مال خودت. خداحافظ!» و تماس رو قطع کرد. شنیدن جمله‌های آخرش مثل یه شوک الکتریکی بود. کل وجودم که تا چند لحظه پیش یخ کرده بود، یهو داغِ داغ شد. حرارت عصبانیت رو توی تک‌تک رگ‌هام حس می‌کردم. چشمام رو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا تپش قلبم رو کنترل کنم. بعد از چند دقیقه، تقه‌ای به در زدم و داخل رفتم. ماهلین جلوی آینه بود. با دیدن من توی آینه، هول کرد و سریع خودش رو جمع‌وجور کرد. اشک‌هاش رو پاک کرد و با یه لبخند مصنوعی برگشت سمتم: «اوه هانی تو هنوز اینجایی؟» لبخند پررنگی زدم. با قدم‌های محکم رفتم سمت روشویی و جلوی آینه، درست کنارش ایستادم. «آره عزیزم، البته احسان خیلی از فضای اینجا خوشش نیومد، داریم میریم. گفتم قبل رفتن یه دستی به آرایشم بکشم.» ماهلین لبخندش رو حفظ کرد و با لحن نصیحت‌گرانه‌ای گفت: «آره خب، مردا اگه از یه جایی خوششون نیاد، ما خانوما باید تسلیم بشیم. خوب کردی به حرف دوست‌پسرت گوش دادی. یه رستوران ارزش این رو نداره که رابطه‌تون سرد بشه.» لبخندم عمیق‌تر و البته موذیانه‌تر شد. کاملاً مشخص بود با این حرف‌ها هم می‌خواد دکم کنه که سریع‌تر برم، هم از زیر زبونم حرف بکشه ببینه رابطه من و احسان چقدر جدیه. بدون اینکه حرفی بزنم یا جواب سوال پنهانش رو بدم، رژم رو برداشتم و خیلی خونسرد روی لبم کشیدم. گذاشتم توی خماری و فضولی خودش بسوزه. بعد از اینکه کارم تموم شد، رژ رو گذاشتم توی کیفم، یه «خداحافظ» سرد تحویلش دادم و از سرویس بیرون زدم. وقتی داشتم قدم‌زنان به سمت احسان می‌رفتم، حس می‌کردم شعله‌های انتقام توی دلم پرنورتر و داغ‌تر از همیشه روشن شده. این کینه لعنتی، این‌بار برخلاف گذشته، بهم ضعف نمی‌داد؛ بمب انرژی بود. حالا مصمم‌تر از قبل بودم که راهی که انتخاب کردم، تهش همون چیزیه که حقشونه. بقیه شب با احسان عالی پیش رفت؛ خیلی عالی.
  19. پارت شصت و سوم مه غلیظ و چسبنده‌ای از روی زمین جوشید و همه درخت‌ها و سبزه‌زار را در خود فرو برد. در یک لحظه در سیاهی مطلق و سردی فرود رفتیم. وحشت چنگ انداخت به گلویمان؛ بی‌اختیار دست‌های یکدیگر را در تاریکی پیدا کردیم و محکم فشردیم. تپش قلب‌هایمان تنها صدای واضح آن لحظه بود. چند ثانیه بعد، سرمای تاریکی جایش را به گرمای ملایم خورشید و بوی خاک خشک و چرم کهنه داد. مه کنار رفت و خود را وسط یک زمین تمرین وسیع یافتیم. زمین با دیواره‌های چوبی محصور بود و انواع سلاح روی پایه‌ها چیده شده بود. آدورینا نگاهی به اطراف انداخت، دستش را از دست من بیرون کشید و گفت: _فکر کنم رفتیم تو یه بخش دیگه از خاطرات. انگار کتاب داره فقط خاطره‌های مهم رو نشونمون می‌ده. آبدوس در تأیید حرف او سر تکان داد. انگار نیرویی نامرئی او را به سمت خود می‌کشید؛ جلو رفت و شمشیر فولادی و سنگینی را برداشت. وزنش را روی دست سنجید، تیغه تیز را با انگشت لمس کرد و با دقتی کارشناسانه به آن خیره شد. بوژان اما بی‌توجه به شمشیرها، متفکرانه به گوشه‌های خلوت زمین آموزش نگاه می‌کرد. اخم‌هایش در هم رفت و با صدایی که رگه‌ای از دلهره در آن بود، گفت: _بچه‌ها، شما تو خاطره قبلی اون مرد سیاه‌پوش رو دیدین؟ لای درخت‌ها پنهان شده بود و داشت نگاه می‌کرد. حتی حس می‌کنم همون باعث شد اون شاخه سنگین سقوط کنه. با ناباوری به او نگاه کردم. احساس کردم خون در رگ‌هایم یخ زد. آبدوس و آدورینا سرشان را با تعجب تکان دادند؛ هیچ‌کدام حضورش را ندیده بودند. وِهرا که تا آن لحظه سکوت کرده بود، روی لبه یکی از سلاح‌های چوبی نشست و با لحنی تحسین‌آمیز گفت: _آفرین سرورم. خاطره‌ها رو باید با دقت خیلی زیاد نگاه کنین. می‌دونم دنبال نشونه‌هایی تو این کتاب می‌گردین. این نشونه‌ها تو لایه‌های پنهان خاطرات پنهان شدن و اصلاً راحت دیده نمی‌شن. حرف وِهرا مثل یک هشدار بود. از آن لحظه به بعد، همگی با دقتی دوچندان تمام زوایای زمین را زیر نظر گرفتیم. صدای سم اسبی روی خاک خشک طنین انداخت. آذرمیرا ظاهر شد. حالا بزرگ‌تر شده بود؛ شاید نزدیک به هفت سال داشت. با مهارتی بی‌نقص سوار بر اسب کهر و چابکی به سمت ما می‌تاخت. موهایش را پشت سر بافته بود. اسب را هدایت کرد تا با چالاکی از روی موانع چوبی بپرد. همزمان کمان کوچکش را کشید و سیبل‌های چوبی مسیر را یکی پس از دیگری هدف گرفت. تیرها با صفیر باد می‌چرخیدند و درست وسط نشانگاه می‌نشستند. کمی آن‌طرف‌تر، بانو مه‌پر کنار دو مرد زره‌پوش ایستاده بود و با چشمانی نگران و جدی تمرین او را تماشا می‌کرد. وقتی مسیر تمام شد و اسب ایستاد، یکی از آن مردها که ساعت شنی کوچکی در دست داشت، به دانه‌های ماسه نگاه کرد و گفت: _بازم دو دقیقه بیشتر طول کشید. باید فرزتر باشی بانو. باید بیشتر تلاش کنی. آذرمیرا با چشمانی پر از خستگی و غم به بانو مه‌پر نگاه کرد؛ نگاهش پر از خواهشی کودکانه بود. بانو مه‌پر قدمی جلو آمد و با لحنی محکم اما مهربان گفت: _اون‌جوری نگاهم نکن دخترم. باید تمریناتت رو درست انجام بدی. خودت خوب می‌دونی چه جنگ بزرگی در پیش داریم. باید تا اون موقع کامل آماده باشی. ناامیدی لحظه‌ای در چهره آذرمیرا نشست، اما به‌سرعت جای خود را به مصمم بودن داد. سرش را تکان داد، اسب را چرخاند و دوباره در نقطه شروع قرار گرفت. چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید؛ انگار داشت با جریان باد اطرافش یکی می‌شد. وقتی چشمانش را باز کرد، جرقه‌ای از اراده در نگاهش می‌درخشید. این بار با سرعتی باورنکردنی تاخت. اسب و سوار مانند روحی واحد در مسیر حرکت می‌کردند. تیرها را با سرعت رعدآسا رها می‌کرد و هر تیر با ضربه‌ای محکم سینه چوب را می‌شکافت. مربی لبخند زد، برایش دست زد و گفت: «آفرین! موفق شدی!» آذرمیرا با ذوق کودکانه از اسب پایین پرید و خودش را در آغوش گرم بانو مه‌پر انداخت. در حالی که همه مشغول تماشای آن صحنه بودند، چشمم به گوشه پایین دیواره سنگی زمین آموزش افتاد. چیزی روی سنگ خاکستری حک شده بود. جلوتر رفتم. یک فلش بزرگ با نوک تیز رو به زمین. کنار فلش، با خطی باستانی و ناآشنا اما کاملاً خوانا، نامی حک شده بود: **زرنهاب**. با هیجان و صدایی لرزان از اشتیاق بچه‌ها را صدا زدم: «بچه‌ها، اینجا رو ببینین!» همه دور سنگ جمع شدند. آبدوس روی زانو نشست و انگشتانش را روی شیارهای حکاکی کشید. آدورینا گفت: _یه فلش رو به پایین. یعنی زیر زمین آموزش؟ بوژان دستی به چانه‌اش کشید: _یا شاید منظورش اینه که زیر قلمرو باد، ویرانه‌های زرنهاب قرار داره؟ آبدوس سرش را بالا آورد و گفت: _هرچی که هست، این نشونه بی‌دلیل اینجاست. احتمالاً تکمیل‌کننده بخشی از اون نقشه مبهم کتابه که برامون تعریف کردین.
  20. پارت بیست و سوم رو به احسان کردم و با لحن سبک‌تری گفتم: «خب دیگه بریم یه جا بشینیم، وقت جناب نیکان رو هم زیاد نگیریم.» احسان با لبخند کوتاهی سر تکون داد و خواست از امیر خداحافظی کنه، که ناگهان صدایی زنونه، لوند و آشنا از پشت سرم بلند شد. هر سه‌مون همزمان برگشتیم. احسان با تعجب، امیر با اخم، و من با شوک، ماهلین بود؛ اما نه آن ماهلین قبلی که میشناختم. چهره‌اش عوض شده بود؛ لب‌های تزریق‌شده، زاویه‌سازی صورت، و کلی دستکاری ریز و درشت که ازش زنی ساخته بود خیلی متفاوت‌تر از قبل، و راستش، اگه بخوام منصف باشم، جذاب‌تر هم شده بود. سورنا که چشمش به اون افتاد، با ذوق گفت: «مامان! این خانوم دوست جدید بابائه؟ خیلی شیکه، نه؟» نفسم برای یک لحظه توی سینه‌ام حبس شد. لبخندم یخ زد؛ اما بعد، ته دلم یک پوزخند زدم. ماهلین اخم کوتاهی کرد، ولی خودش رو نباخت. رفت کنار امیر، سورنا رو از بغلش گرفت و شونه‌به‌شونه‌اش ایستاد. بعد با نگاهی که پر از نمایش بود، گفت: «دوستای بابا همیشه شیک‌پوشن مامان‌جون، ولی به پای خانومش که نمی‌رسن!» بعد هم چشمکی به من زد و با عشوه خندید؛ انگار می‌خواست بگه فقط داره شوخی می‌کنه. لبخند آرومی روی لبم نشست. بازوی احسان رو گرفتم و با حالتی مودبانه گفتم: «از آشنایی باهاتون خوشبختم، خانوم نیکان. زوج مکملی هستین؛ خوشبخت باشین.» بعد، بدون اینکه فرصت حرف بیشتری بدم، با یک «بفرمایید» آرام، احسان رو با خودم کشیدم و از اونجا دور شدم. هوای داخل رستوران یک‌دفعه برام سنگین شد. نفس‌گیر، انگار حضور اون دو نفر، فضا رو مسموم کرده بود. به محوطه بیرون رفتم؛ جایی که هوای آزاد، هرچند کم، هنوز بوی نفس کشیدن می‌داد. دست احسان رو ول کردم و چند قدم جلوتر ایستادم. بعد نفس عمیقی کشیدم و روی یکی از تخت‌ها نشستم. احسان روبه‌روم نشست. نگاهش دلخور بود، اما بیشتر از آن، مشکوک هیچ نمی‌گفت. فقط نگام می‌کرد. چند ثانیه همون‌طور گذشت. بعد با اخم سر بلند کردم و گفتم: «یه لطفی بکن، هر چی تو ذهنت هست بریز بیرون. به اندازه کافی لبریزم نمی‌تونم نگاهتو هم بخونم.» لبم رو گاز گرفتم، اما دیر شده بود. ضعفم لو رفته بود. احسان ابرویش رو بالا انداخت و با لحنی خشک گفت: «دقیقاً از چی لبریزی؟» ساکت موندم. پوزخند کمرنگی زد، دست به سینه شد و ادامه داد: «درست حدس زدم! به خاطر این بچه‌خوشتیپ اینجا رو انتخاب کردی و با دیدن اینکه زن و بچه داره، خورد توی پرِت، نه؟ من کجای این بازی بودم خزان؟ ها؟ حتماً یه ابزار بودم که حسادت طرف رو دربیارم…» خون توی صورتم دوید. نفسم تند شد. اشک، بی‌دعوت، گوشه‌ی چشمم جمع شد. بی‌اختیار دستم بالا رفت و یک سیلی محکم روی صورتش نشوندم. صدای برخورد کف دستم با گونه‌اش، برای یک لحظه از همهمه‌ی اطراف بلندتر شد. با صدایی لرزون و پر از خشم گفتم: «از کی تا حالا راجع به من این‌قدر کثیف فکر می‌کنی، ها؟! من اتفاقی اینجا رو انتخاب کردم. وقتی منتظرت بودم، این آقا اومد و سر میزم نشست. اون روز تو بیمارستان، بعد از رفتن تو با هم آشنا شدیم. زنش هم غیرمستقیم بهم انگ زد که به شوهرش نخ دادم. حالا تو هم همون رو می‌گی؟! دستت درد نکنه، تا الان فکر می‌کردم منو می‌شناسی، ولی انگار فکرت از من خیلی دوره.» خواستم بلند شم و برم، اما احسان مچ دستم رو گرفت. صداش پایین اومد. «ببخشید، اعصابم خورد شد، گهِ اضافی خوردم. آروم باش.» بعد، پیش از اینکه بتونم چیزی بگم، جلو اومد و من رو در آغوش گرفت. برای چند ثانیه، همه‌چیز درونم فرو ریخت. یک‌لحظه از خودم بدم اومد. نه چون احسان بهم پریده بود؛ بلکه چون می‌فهمیدم اون‌قدر درهم شکسته‌ام که حتی همین سوءتفاهم هم تونسته بود از پا درم بیاره. درست بود؛ احسان اون‌طور که فکر می‌کرد، از من چیزی نمی‌دونست. و من کمی عذاب وجدان گرفتم حرف های احسان شاید کاملا درست نبودن ولی غلط هم نبودن و این باعث می‌شد فشار روانی بیش تری رو تحمل کنم و بیشتر تو آغوشش حل بشم.
  21. پارت بیست و دوم پوزخندی زدم و گفتم: «شما همیشه این‌قدر نسبت به مسائل خصوصی مشتری‌هاتون حساسید؟ چون سوالتون یه‌کم شخصیه! البته قبلاً هم گفتم منتظر یه دوستم هستم.» امیر یکی از ابروهاشو بالا داد. «من فقط یه سوال ساده پرسیدم، چرا جوش آوردین؟» لبخند آرومی زدم. «جوش نیاوردم؛ فقط از حق طبیعیم دفاع کردم.» در همین لحظه گارسون برگشت. دو تا فنجون قهوه و دو بشقاب چیزکیک رو روی میز گذاشت و رفت. نگاهم به فنجون قهوه افتاد. ناخواسته پرت شدم به گذشته، زمان‌هایی که فقط با شنیدن اسم قهوه صورتم جمع می‌شد و با اخم به بقیه می‌گفتم: «چه‌جوری این زهرمارو می‌خورین؟» اون موقع نمی‌دونستم یه روزی می‌رسه که زندگی، از همین قهوه هم تلخ‌تر میشه. پوزخند کوتاهی زدم. فنجون رو برداشتم و تقریباً یک نفس قهوه رو سر کشیدم. فنجون رو محکم روی میز گذاشتم. امیر چند ثانیه خیره نگاهم کرد. چیزی نگفت. بعد خیلی آرام فنجون خودش رو برداشت و جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد. چند لحظه سکوت بینمون افتاد. فقط صدای همهمه سالن می‌اومد. که ناگهان، یک پسر بچه با موهای فر، مثل موشک از کنارم رد شد. قبل از اینکه بفهمم چی شده، خودش رو تو بغل امیر انداخت. امیر غافلگیر خندید و دست‌هاشو دور بچه حلقه کرد. بچه رو روی پاش نشوند و گفت: «تو اینجا چی کار می‌کنی وروجک؟» پسرک خندید و گفت: «با مامان اومدیم بهت سر بزنیم بابا!» یخ زدم. انگار خون توی رگ‌هام خشک شد. این یکی رو دیگه واقعاً انتظار نداشتم. نفس‌هام سنگین شده بود؛ اما سعی می‌کردم صداش به گوش امیر نرسه. با زحمت خودم رو جمع کردم. نگاهم به صورت امیر افتاد. اخم‌های کمرنگی بین ابروهاش نشسته بود. لبخند زورکی زدم و گفتم: «پسر زیبایی دارین، خدا حفظش کنه.» بعد رو به بچه کردم و با لبخند پرسیدم: «آقا کوچولو، افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟» پسرک با ذوق گفت: «سورنا هستم لیدی!» بعد با کنجکاوی نگاهم کرد. «شما دوست بابایی هستین؟» اسمش مثل پتک توی سرم کوبیده شد. سورنا، انگار صداش توی ذهنم اکو می‌شد. تمام بدنم عرق کرد. لبخند از روی لب‌هام محو شد. فقط تونستم خیلی آهسته سرم رو تکون بدم. دلم می‌خواست هرچه زودتر از اون فضا فرار کنم. که ناگهان صدای آشنایی از کنارم بلند شد. «خزان، اینجایی؟» نجات‌دهنده همیشگیم. لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم. بعد سرم رو برگردوندم و گفتم: «آره، دیر کردی.» احسان لبخند زد. نگاهی به امیر انداخت و سری تکون داد. امیر هم متقابلاً همین کار رو کرد. بعد احسان رو به من گفت: «شرمنده، تو ترافیک گیر کرده بودم؛ معرفی نمی‌کنی؟» به سمت امیر اشاره کرد. لبخند کوتاهی زدم و از جام بلند شدم. «ایشون آقای نیکان هستن. عموشون تو بیمارستان ما بستریه.» احسان لبخندی محو زد؛ حس می‌کردم کمی عصبیه، ولی داشت خوب پنهانش می‌کرد. دستش رو سمت امیر دراز کرد. «خوشبختم.» امیر هم در حالی که سورنا هنوز تو بغلش بود بلند شد و باهاش دست داد. «من هم خوشبختم…» نگاهش بین من و احسان چرخید. «افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟» تا خواستم چیزی بگم، احسان جلوتر گفت: «راستین هستم.» امیر چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آرام سر تکون داد. «خوشبختم آقای راستین.»
  22. پارت بیست و یکم لبخند آرومی زد و نگاهش از صورتم سُر خورد تا روی لباس مشکیم. بعد خیلی خونسرد گفت: «اینجا رستوران منه لیدی، قدم رنجه فرمودین برای شام انتخابش کردین؟» لحنش آروم بود، ولی اون برق بازیگوش توی چشم‌هاش هنوز همون‌قدر خطرناک بود. قبل از اینکه چیزی بگم، دور میز چرخید و صندلی روبه‌روی من رو کشید. کاملاً راحت و بی‌اجازه نشست. بعد هم با حرکت دست، دعوتم کرد بشینم. هنوزم خدای اعتمادبه‌نفس بود. آروم روی صندلی نشستم و لبخند کنترل‌شده‌ای زدم. «فقط برای چند دقیقه همراهیتون می‌کنم، چون منتظر یکی از دوستام هستم.» ابرویی بالا انداخت. نگاهش دوباره روی صورتم موند، بعد خیلی آهسته تا روی لباسم پایین اومد. انگار داشت تک‌تک واکنش‌هامو می‌خوند. «معلومه آدم مهمیه.» مکث کوتاهی کرد و به صندلی تکیه داد. «که انقدر برای دیدنش وقت گذاشتین.» لحنش عادی بود؛ ولی پشت اون آرامش، یه جور کنجکاوی خطرناک خوابیده بود. داشت منو محک می‌زد. لبخند کجی زدم و آروم گفتم: «بله آدم عزیزیه. ولی برای من، از همه بیشتر خودم عزیزم.» نگاهش ریز شد. ادامه دادم: «معمولاً هم وقت زیادی برای خودم می‌ذارم.» چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد گوشه لبش بالا رفت. انگار از جوابم خوشش اومده بود. «صحیح» سرش رو کمی کج کرد. «پس اجازه می‌دین تا رسیدن دوستتون، به یه قهوه دعوتتون کنم؟» لبخند موزی‌ای زدم و گفتم: «اگه در حد پنج دقیقه باشه، چرا که نه.» قهقهه کوتاهی کرد. اون‌قدر ناگهانی که چند نفر از میز کناری سمتش برگشتن. و من، برای چند لحظه فقط به صورتش خیره موندم. عجیب بود که هنوزم همون‌قدر راحت می‌خندید. همون‌قدر راحت نفس می‌کشید. انگار نه انگار که یه زمانی، کل زندگی من زیر دست‌های همین مرد نابود شده بود. امیر دستش رو بالا آورد و یکی از گارسون‌ها رو صدا زد. پسر جوون تقریباً با عجله خودش رو کنار میز رسوند. «جانم جناب نیکان، امری داشتین؟» امیر حتی نگاهش هم نکرد. چشم‌هاش هنوز روی من بود وقتی گفت: «دو تا قهوه، دو تا چیزکیک سن‌سباستین هم بیار.» بعد انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه، نگاهش از من جدا شد و سمت یکی از میزهای گوشه سالن چرخید. لحنش ناگهان جدی شد. «و به اون میز هم رسیدگی کنین. بیست دقیقه‌ست نشستن، هنوز حتی سرویس هم نگرفتن.» اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست. «پس رمضانی اینجا دقیقاً چه کاری انجام می‌ده؟» پسرک فوری صاف ایستاد. «چشم قربان، همین الان رسیدگی می‌کنم.» و بعد تقریباً دوان‌دوان بین جمعیت گم شد. چند ثانیه سکوت بینمون نشست. صدای برخورد قاشق و لیوان‌ها، همهمه آروم مردم و موسیقی سنتی ملایمی که توی سالن پخش می‌شد، دورمون پیچیده بود. اما با وجود اون همه صدا، من فقط حضور امیر رو حس می‌کردم. حضور سنگین و خطرناکش رو. امیر آرنجش رو روی میز گذاشت و کمی خم شد سمتم. «حالا که فهمیدم مهمون رستوران منین…» نگاهش مستقیم تو چشم‌هام قفل شد. «فکر کنم حق داشته باشم بدونم منتظر چه کسی هستین لیدی، نه؟»
  23. پارت بیستم ساعت هفت و ربع بود. آخرین نگاه رو توی آینه انداختم. آرایش لایت و ساده‌ای روی صورتم نشسته بود. با سر انگشتم خط موهامو مرتب کردم و روی پیراهن مشکیم دست کشیدم. پارچه نرمش روی تنم صاف شد. سگک کمربند ظریفی که دور کمرم بسته بودم را وسط تنظیم کردم و دستی هم روی دامنم کشیدم. کفش‌های مشکی لوبوتینم رو پوشیدم و کیف دستی کوچکم رو برداشتم. چند ثانیه به تصویر خودم توی آینه خیره شدم. دقیق نمی‌دونستم چرا همچین تیپی زدم؛ شاید چون بهم حس قدرت می‌داد. شایدم، به خاطر رستورانی بود که لوکیشنش رو برای احسان فرستاده بودم. لب پایینم رو گاز گرفتم و سرم رو تکون دادم. نه، من فقط یک رستوران انتخاب کرده بودم تا با احسان شام بخورم. همین. امید ماشینم رو تا جلوی عمارت آورده بود. ازش تشکر کردم و سوار شدم. چند دقیقه بعد ماشین آروم از در عمارت خارج شد و من سمت رستوران راه افتادم. نیم ساعت بعد تقریباً نزدیک رسیده بودم. هرچه جلوتر می‌رفتم ضربان قلبم تندتر می‌شد؛ و عجیب دمای بدنم پایین‌تر می‌اومد. انگار داشتم به جایی نزدیک می‌شدم که سال‌ها ازش فرار کرده بودم. ده دقیقه بعد وارد پارکینگ رستوران شدم. ماشین رو خاموش کردم. هنوز چند دقیقه تا ساعت هشت مونده بود. همون‌طور که پشت فرمون نشسته بودم، نگاهی به اطراف انداختم. رستوران بازسازی شده بود. همون فضای سنتی قدیمی رو حفظ کرده بودن، اما همه چیز تمیزتر و نوتر به نظر می‌رسید. نورهای زرد ملایمی حیاط رو روشن کرده بود. آدم‌های زیادی روی تخت‌های چوبی کنار جوی آبی که به یک حوض بزرگ ختم می‌شد نشسته بودن. صدای آرام آب با همهمه‌ی مردم قاطی شده بود. نفس عمیقی کشیدم. بعد سوئیچ و کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. پاشنه کفشم روی سنگفرش‌های حیاط صدا می‌داد. با قدم‌های آروم و مطمئن جلو رفتم. هوای بیرون خنک و دلنشین بود؛ اما دلم می‌خواست داخل سالن رو هم ببینم. از حیاط دل کندم و وارد سالن شدم. داخل هم بازسازی شده بود، ولی هنوز حال‌وهوای سنتی خودش رو داشت. چراغ‌های آویز مسی، فرش‌های لاکی، میزهای چوبی، یکی از میزها رو انتخاب کردم و نشستم. منتظر احسان بودم. نمی‌دونم چرا، اما زیرچشمی اطراف رو می‌پاییدم. انگار منتظر بودم یک آشنای قدیمی رو ببینم. ده دقیقه گذشت.کمی کلافه شدم. گوشیم رو برداشتم تا خودم رو باهاش سرگرم کنم. که ناگهان صدایی از پشت سرم در گوشم پیچید. صدایی بم، آشنا، و بیش از حد نزدیک. «فکر نمی‌کردم اینجا هم ببینمتون، لیدی.» نفس توی سینه‌ام حبس شد. اما سریع خودم رو جمع کردم. آروم برگشتم. و وقتی چشمم به امیر افتاد، لبخند مودبی روی لبم نشوندم. از جا بلند شدم. و با لحنی که سعی می‌کردم کاملاً عادی باشد گفتم: «سلام، راستش من هم توقع نداشتم شما رو اینجا ببینم.»
×
×
  • اضافه کردن...