رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. پارت شصت و دوم با اینکه هنوز از تغییر ناگهانی محیط در شوک بودیم و قلب‌هایمان به شدت می‌تپید، اما چشمانمان روی دختربچه قفل شد. گویی تمام جزئیات اطراف را می‌بلعیدیم. او، عاری از هرگونه آشوب و غم، با خنده‌های ریز کودکانه خرگوش سفیدی را دنبال می‌کرد و در دنیای کوچک خودش غرق بود. ناگهان صدای فریادهای مضطربی سکوت سبز جنگل را شکست: «آذرمیرا!» «بانو!» «کجایید؟» چند ثانیه بعد، گروهی از ندیمه‌ها و ملازمان، نفس‌نفس‌زنان از میان درختان تنومند سر برآوردند. پیشاپیش آن‌ها، زنی گام برمی‌داشت که تماشایش نفسم را در سینه حبس کرد. موهای سپید و بلندش مانند آبشاری از نقره تا پایین کمرش ریخته بود. پیراهنی شبیه به لباس من به تن داشت، با این تفاوت که بخش‌هایی از سینه و شانه‌هایش با زرهی ظریف و فولادی پوشانده شده بود که در نور خورشید برق می‌زد. یکی از دختران همراهِ او، ناگهان ایستاد، به جلو اشاره کرد و رو به زن گفت: «اوناهاش بانو مه‌پر! اونجاست!» بانویی که حالا می‌دانستیم الهه باد، یعنی بانو مه‌پر است، با شتاب از کنار ما رد شد؛ گویی از میان بدن‌های نامرئی ما عبور کرد. او به سمت آذرمیرا دوید، روی زانو نشست و دخترک را در آغوش کشید. نفس راحتی زد و با لحنی که میان نگرانی و محبت نوسان می‌کرد، گفت: «دخترم، مگه نگفتم نباید از ما دور بشی؟» آذرمیرا با همان سادگیِ شیرین کودکانه‌اش، به خرگوش پشمالویی که در بغلش دست و پا می‌زد اشاره کرد و گفت: «دنبال این خرگوش بودم مادر.» لبخندی درخشان روی چهره‌ی بانو مه‌پر پاشیده شد. در حالی که دخترک را در آغوشش بلند می‌کرد و از روی زمین برمی‌داشت، گفت: «خب، حالا که خرگوش رو گرفتی باید بریم بهش غذا بدیم، نه؟ ولی قول بده دیگه از دست ندیمه‌ها فرار نکنی!» آذرمیرا با چشمانی درشت و لبخندی بامزه، سر تکان داد: «باشه مادر، قول می‌دم. بریم به گوش‌دراز غذا بدیم!» آن دو چنان فارغ از جهان اطراف در آغوش هم شاد بودند که متوجه تهدید بالای سرشان نشدند. صدای وحشتناک خِش‌خِش و شکستن چوب از بالا طنین‌انداز شد. شاخه‌ای عظیم، خشک و بسیار سنگین، درست بالای سر آن‌ها از درخت جدا شد و با سرعتی مرگبار به سمت پایین سقوط کرد. بی‌اختیار فریادی کشیدم و تمام بدنم برای دویدن به سمت آن‌ها منقبض شد. می‌خواستم نجاتشان دهم، اما دست ظریف و خنکِ وِهرا روی بازویم نشست و مانعم شد. صدای آرامش‌بخشش در گوشم پیچید: «تو نمی‌تونی جلوش رو بگیری. این فقط یه خاطره‌ست، نگران نباش و تماشا کن.» نگاهی سریع به دوروبرم انداختم. آدورینا به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود؛ دستش را روی دهانش گذاشته بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود. ابدوس و بوژان هم با اخم‌های درهم و نفس‌های حبس‌شده، با نگرانی به صحنه خیره شده بودند. درست در لحظه‌ای که شاخه داشت روی سر بانو مه‌پر و کودک فرود می‌آمد، آذرمیرا سرش را بالا گرفت. چشمانش ناگهان درخشید. او دست کوچک و ظریفش را به سمت شاخه بالا برد. ناگهان گردبادی از هوای فشرده و برگ‌های خشک از روی زمین برخاست. بادِ تند و متمرکزی زیر شاخه‌ی در حال سقوط پیچید، سرعتش را گرفت و آن را در فاصله‌ی چند سانتی‌متری سر آن‌ها، معلق و بی‌حرکت در هوا نگه داشت. شاخه‌ی سنگین روی بالشتکی نامرئی از هوا شناور مانده بود. بانو مه‌پر که با تغییر ناگهانی جریان باد و سایه‌ی بالای سرش به بالا نگاه کرده بود، نگاهش از شاخه به دستان کوچک آذرمیرا سر خورد. لبخندی عمیق و پر از غرور روی لبانش نقش بست. او آذرمیرا را محکم‌تر در آغوش فشرد و با صدایی سرشار از شوق گفت: «پس بالاخره قدرت باد در تو نمایان شد دخترم. از حالا به بعد باید تحت تعلیم قرار بگیری.» آذرمیرا از این توجه و تعریف مادرش، ذوق‌زده شد، بازوان کوچکش را دور گردن بانو مه‌پر حلقه کرد و خودش را در آغوش او رها ساخت.
  2. پارت نوزدهم لباس‌هامو عوض کرده بودم و می‌خواستم پایین برم که صدای زنگ موبایلم توی اتاق پیچید. نگاهی به صفحه انداختم. اسم «احسان» روی ال‌سی‌دی خودنمایی می‌کرد. لبخند کم‌جونی روی لبم نشست و تماس رو وصل کردم. صدای شادش فوری توی گوشم پیچید: «الو، سلام بر خزان‌خانومِ زیبا، احوالات؟» بی‌اختیار لبخند زدم. همون‌طور که روی تخت می‌نشستم، گفتم: «سلام بر تو، من خوبم، تو چه‌طوری؟» مکث کوتاهی کرد. «شکر، خوبم… چند روزه خبری ازت نیست. گفتم یه سراغی ازت بگیرم.» دستم رو بین ابروهام کشیدم و خسته گفتم: «درگیر پروژه‌های شرکت بودم. چند وقت درست‌حسابی نرفته بودم شرکت، کارا یکم بهم ریخته بود. اتفاقاً قصد داشتم فردا بیام بیمارستان.» صدای احسان کمی جدی شد. «اگه مشکلی هست بگو… شاید خیلی سر درنیارم، ولی تلاشم رو می‌کنم.» آروم خندیدم. طره‌ای از موهامو دور انگشتم پیچیدم و گفتم: «مرسی… تو همیشه به من لطف داری.» سکوت کرد. چند ثانیه‌ای که انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت چیزی بگه یا نه. بالاخره نفسش رو بیرون داد و گفت: «می‌گم خزان… امشب کاری نداری؟ اگه سرت شلوغ نیست، بیا بریم شام بیرون. خیلی وقته درست‌حسابی با هم وقت نگذروندیم. منم همش بیمارستان بودم… یه هواخوری لازم دارم. تو هم همین‌طور.» لب پایینمو بین دندون‌هام گرفتم. چند لحظه فکر کردم. و درست همون موقع، یه فکر از ذهنم رد شد. فکری که باعث شد نگاهم آروم تیز بشه. آب دهنمو قورت دادم و در نهایت گفتم: «باشه… ولی مکانش رو من انتخاب می‌کنم.» احسان سریع گفت: «چشم، هرجا تو بگی.» لبخند کمرنگی زدم. «لوکیشن می‌فرستم برات. ساعت هشت اونجا باش.» صداش پرانرژی‌تر شد. «باشه اوستا، هرچی شما بگی!» خندیدم. بعد از چند جمله کوتاه، خداحافظی کردیم و تماس قطع شد. گوشی هنوز توی دستم بود. چند ثانیه به صفحه خاموشش خیره موندم. آیا واقعاً داشتم کار درستی می‌کردم؟ نفس عمیقی کشیدم و سرمو به پشتی تخت تکیه دادم. من فقط قرار بود برم یه رستوران و شام بخورم؛ حالا اینکه اون رستوران متعلق به خانواده نیکان بود، یا هرکس دیگه‌ای، چه فرقی می‌کرد؟ اما ته دلم خوب می‌دونستم فرق می‌کرد. خیلی هم فرق می‌کرد. با کنار زدن اون فکرها، از جام بلند شدم و رفتم پایین تا ناهار رو کنار ماه‌بانو و امید بخورم. امید… پسر ماه‌بانو، برای من چیزی شبیه یه برادر کوچیک‌تر بود. سال آخر دانشگاه بود و بیشتر وقت‌ها توی کارای خونه به ماه‌بانو کمک می‌کرد. این مادر و پسر، توی این چند سال بدجور منو به خودشون وابسته کرده بودن. ناهار توی فضای گرم و آرومی خورد شد. بدون کابوس، بدون خاطره‌ای آزاردهنده، بدون اسم امیر، و من عجیب به همین چند ساعت آرامش نیاز داشتم.
  3. پارت شصت و یکم طنین صدای وِهرا هنوز در فضای اتاق معلق بود که ضربان عجیبی زیر سینه‌ام بیدار شد. چیزی شبیه به تپش یک قلب دوم، گرم و بی‌قرار، که آرام‌آرام از قفسه‌ی سینه‌ام جوشید، به شانه‌هایم دوید و در نوک انگشتانم جمع شد. در کمال ناباوری، بدون اینکه اراده کنم، دستانم مثل هدایت‌گرِ یک ارکستر نامرئی بالا آمد. هوا شکافت و جریان لطیفی از باد، از میان انگشتانم به بیرون خزید. ادورینا نفسش را حبس کرد. بوژان خشکش زد و ابدوس با چشمانی گشادشده و دستانی که مشت شده بودند، نگاهم می‌کرد. اما من دیگر اراده‌ای از خود نداشتم؛ حسی غریب و باستانی درونم بیدار شده بود که مسیر را می‌دانست. دست‌هایم را چرخاندم. باد، مثل حریری نامرئی به دور من، بچه‌ها و وِهرا پیچید. گردبادی کوچک اما پرقدرت شکل گرفت. صفحات کتاب اجدادی با صدایی شبیه به بال زدن هزاران پرنده به شدت ورق خوردند. حروف و کلمات از روی کاغذ کنده شدند، در هوا به رقص درآمدند و دیوارهای سنگی اتاق در هاله‌ای از نور و باد حل شد. سپس، سکوت مطلق و ناگهان، بوی تند خاک نم‌دار و خزه‌های خیس به ریه‌هایم هجوم آورد. وقتی پلک زدم، دیگر در معبد نبودیم. زیر پاهایمان فرشی از چمن‌های شبنم‌زده کشیده شده بود و بالای سرمان، درختانی با تنه‌های ستبر و شاخه‌هایی درهم‌تنیده قد برافراشته بودند. پرتوهای طلایی خورشید از لابه‌لای برگ‌های سبز و شفاف می‌شکست و ستون‌هایی از نور را روی زمین می‌ساخت. وِهرا با ذوقی کودکانه میان ستون‌های نور چرخید و گفت: _همینه بانوی من! موفق شدی! باد حافظه داره؛ تو از حافظه‌ی باد استفاده کردی تا ما داستان رو به صورت زنده ببینیم! ادورینا که مسحور شده بود، قدمی به جلو برداشت. دستش را با احتیاط روی تنه‌ی زبر یکی از درختان کشید و با شگفتی زمزمه کرد: _این، این شگفت‌انگیزه! بوژان اما دستانش را روی سینه‌اش گره زد. با چشمانی که با احتیاط سایه‌های جنگل را می‌کاوید، گفت: _شگفت‌انگیزه، ولی یه کم هم ترسناکه. ابدوس، منطقی و محتاط‌تر از همیشه، برگ خشکی را از روی زمین برداشت. نگاهش را بین برگ و وِهرا چرخاند و پرسید: _گفتی باد حافظه داره، یعنی ما الان به گذشته سفر کردیم؟ اگه من این برگ رو پاره کنم، تو گذشته تغییری ایجاد میشه؟ وِهرا روی شاخه‌ی پایینی یک درخت نشست، پاهای شفافش را تکان داد و پاسخ داد: _نه دقیقاً. شماها فقط طنینِ گذشته هستین. بانو از قدرتشون استفاده کردن تا ما اتفاقات رو مثل یه نمایشِ سه‌بعدی تماشا کنیم. کسی اینجا شما رو نمی‌بینه. نگاهم را پایین آوردم و به کف دستانم خیره شدم؛ جایی که هنوز گزگزِ ضعیفی از عبور جادو در آن حس می‌شد. در ذهن گذراندم: «این قدرت‌ها، انگار خیلی هم بد نیستن. حتی زیبان.» اما درست همان لحظه، سرمایی استخوان‌سوز از پشت گردنم بالا خزید. صدای خِش‌دار و تاریکی، مثل زمزمه‌ی ماری در تاریک‌ترین گوشه‌ی ذهنم طنین انداخت: «به این قدرت‌ها نناز! که بعدها مثل اوروس، در تاریکی گم نشوی!» نفس در سینه‌ام حبس شد. موهای تنم سیخ شد و قلبم با شدت به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید. وحشت مثل زهر در رگ‌هایم دوید. نگاهم را وحشت‌زده به اطراف چرخاندم؛ هیچ‌کس متوجه این صدا نشده بود. نکند واقعاً این قدرت‌ها لبه‌ی پرتگاه باشند؟ نکند سرنوشت ما هم به بیراهه و جنون ختم شود؟ ترس داشت تمام وجودم را می‌بلعید که ناگهان، صدای خنده‌ی بی‌ریای یک کودک در فضای جنگل پیچید. سرم را بالا آوردم. از میان مهِ رقیقی که در عمق جنگل خوابیده بود، دختربچه‌ای سه‌ساله با پیراهنی ساده و پاهای برهنه بیرون دوید. موهای تیره‌اش در هوا می‌رقصید و با شادمانی خرگوشی خیالی را دنبال می‌کرد. وِهرا از روی شاخه پایین پرید، با لبخندی عریض به دخترک اشاره کرد و گفت: _اوناهاش! اون بانو آذرمیراست. بهتره از این به بعد خوب ببینین و بشنوین!
  4. پارت هجدهم با صدای ماه‌بانو به زمان حال برگشتم. «خانوم؟ خانوم کجایید؟ حالتون خوبه؟» انگار کسی من رو از ته یک چاه تاریک بیرون کشیده باشه. سریع دوش رو بستم. صدای قطع شدن آب توی سکوت استخر پیچید. تن‌پوشم رو پوشیدم و از استخر بیرون اومدم. ماه‌بانو جلوی در ایستاده بود. چادر گلدارش رو جمع کرده بود توی دستش و با نگرانی نگام می‌کرد. لبخندی به صورت مهربانش زدم. گفتم: «جانم ماه‌بانو جان‌، چند بار بگم منو خزان صدا کن؟ منم جای دخترتم، البته اگه قابل بدونی.» با گفتن جمله آخر بی‌اختیار بغضی توی گلوم نشست. احتمالاً عوارض همون خاطرات لعنتی بود که هنوز ولم نمی‌کرد. ماه‌بانو لبخند گرمی زد و با پشت دست روی دستش زد. گفت: «این چه حرفیه خانوم‌جان، دختر به گلی مثل شما کجا می‌تونم پیدا کنم آخه؟» اخمی کردم و گفتم: «دوباره گفتی خانوم‌جان! اگه منو دخترت می‌دونستی که من ده سال زبونم مو درنمی‌آورد یادت بدم بهم بگی دخترم.» لبخند خجولی زد. گفت: «آخه عادت کردم دخترم چه کنم؟» بازویش رو گرفتم و شانه‌اش رو توی آغوشم کشیدم. با هم راه سمت پله‌ها راه افتادیم. همون‌طور که بالا می‌رفتیم گفتم: «آهان! حالا شد. دخترم هم بگی من راضیم! حالا بگو ببینم چی کارم داشتی؟» لبخند زد و گفت: «والا خانوم—» وسط حرفش با نگاه تندی نگاهش کردم. خندید و سریع گفت: «والا دخترم، یه ربعی هست دارم صدات می‌کنم برای ناهار. جواب نمی‌دادی، نگران شدم.» آهی که می‌خواستم بکشم توی گلوم خفه شد. خاطرات لعنتی! یک ربع کامل منو مثل یه سیاه‌چاله کشیده بودن توی خودشون. نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو جمع‌وجور کنم. گفتم: «مرسی ماه‌بانو، من برم لباس عوض کنم، میام سر میز.» به آخرین پله رسیدیم. گفت: «باشه خان—» نگاهش کردم. لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت: «باشه دخترم تا شما آماده شی، منم میز رو می‌چینم.» خندیدم با شیطنت گفتم: «آفرین، حالا شد! اوکی، پس من برم لباس عوض کنم.»
  5. پارت هفدهم بابا فقط یه تکون کوتاه به سرش داد. نه بغلم کرد، نه حتی زیر لب دعای خیری گفت. بعد خیلی ساده برگشت و از در خونه رفت بیرون. صدای بسته شدن در، توی سکوت خونه پیچید. یه صدای کوتاه بود؛ اما برای من انگار یه چیزی همون‌جا شکست. هنوز نگاهم به در بود که عمو حیدر و زن‌عمو سمت امیر رفتن. محکم بغلش کردن و قربون‌صدقه‌ش رفتن. صدای خنده‌هاشون توی خونه می‌پیچید، بوی گل‌های عروسی هنوز توی هوا بود، روبان‌های سفید از لبه‌های مبل آویزون شده بود. اما من‌، چند قدم اون‌طرف‌تر فقط ایستاده بودم. همون‌جا بود که حس کردم یه دست نامرئی دور گلوم حلقه شده و آروم گلوم رو فشار می‌ده. بعد از مامان همیشه یه جورایی تنها بودم؛ اما هیچ‌وقت تنهایی این‌قدر واضح و سنگین نبود. اون لحظه حس می‌کردم شبیه یه دختر بی‌کس‌وکارم که پسر شاه‌پریون دلش سوخته و حاضر شده باهاش ازدواج کنه. البته رفتارهای زن‌عمو هم بی‌تأثیر نبود. کنایه‌هاشو با خنده می‌گفت، اما هر کلمه‌ش مثل یه سوزن توی دلم می‌نشست. شاید اگه منم جای اون بودم، با دختری که حتی باباش پشتش رو خالی کرده همین‌جوری رفتار می‌کردم. عمو و زن‌عمو بعد از اون همه قربون‌صدقه رفتن برای امیر، آخرش یه نگاه کوتاه هم به من انداختن. یه خداحافظی سرسری کردن و رفتن. در که بسته شد، خونه یهو ساکت شد. همه شادی اون روز انگار همون لحظه از تنم دراومد. جاش فقط یه غصه سنگین موند که روی شونه‌هام نشست. بغض کردم. همون موقع امیر از پشت سر اومد و بغلم کرد. گرمای بدنش دورم پیچید. آروم گفت: «نبینم چشمه‌خانوم چشماش بارونی باشه.» سرش رو آورد نزدیک گوشم. نفس‌های گرمش کنار گردنم نشست و پوست تنم مورمور شد. زمزمه کرد: «عروسک‌، نبینم غمتو. بالاخره به هم رسیدیم. بقیه چیزا کشکه! بی‌خیال بقیه.» چند لحظه ساکت موند. بعد خیلی آروم گفت: «مهم اینه که الان تو مال منی.» برای یه لحظه نگاهش جدی شد، یه لحظه خیلی کوتاه. بعد دوباره همون لبخند شیطنت‌آمیز روی لبش نشست. لبخند کم‌رنگی روی لب منم اومد. خواستم برگردم سمتش، اما نذاشت. دست لای موهام برد، تور سفید رو آروم از سرم برداشت. گل‌های ریز تور روی زمین افتادن. بعد تاج رو جدا کرد و روی میز گذاشت. نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند. طوری که انگار داشت چیزی رو توی ذهنش اندازه می‌گرفت. بعد دوباره خندید. بندهای لباسمو باز کرد و ناگهان منو از زمین بلند کرد. پا‌هام از زمین کنده شد. با خنده و هیجان دستامو دور گردنش حلقه کردم. گفتم: «چی کار می‌کنی دیوونه؟ الان می‌افتم!» خندید. بینیشو مالید به بینی‌م. گفت: «آره، من دیوونه‌ام. دیوونه‌ی تو.» بعد با اون نگاه شیطنت‌آمیزش گفت: «بیا بریم، می‌خوام یه لقمه چپت کنم.» از خجالت لپ‌هام داغ شد. گفتم: «خیلی بی‌حیایی!» خندید و منو توی بغلش سمت اتاق برد. اون شب، من مال امیر شدم. و با تمام وجودم فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین دختر روی زمینم. حیف! که عمر اون خوشبختی خیلی کوتاه‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.
  6. پارت شانزدهم به سمت سطح آب شنا کردم و وقتی سرم از آب بیرون اومد، با ولع هوا رو توی ریه‌هام فرستادم. دو روز بود یه فکر مثل خوره به جونم افتاده بود. فکری که بعد از یک سال دوباره بهم انگیزه‌ی زندگی می‌داد. تا پارسال احتشام دلیل نفس کشیدنم بود؛ و یک سال بود که دیگه نداشتمش. جای خالیش برای من از هر چیزی سنگین‌تر بود. اما حالا، با دیدن دو نفر از آدم‌های گذشته‌م، یه چیز دیگه تو رگ و پی تنم راه افتاده بود. انتقام. از آب بیرون اومدم. حوله رو دور خودم پیچیدم و سمت حموم راه افتادم. قطره‌های آب از موهام می‌چکیدن روی صورتم و پایین می‌اومدن‌و هر کدومشون یه خاطره رو زنده می‌کرد. خاطره‌ی شبی که برای چشمه بهترین شب زندگیش بود. دوباره تو گذشته غرق شدم. **** عروسی تموم شده بود و همه ما رو تا خونمون همراهی کرده بودن. همین که کلمه‌ی «خونه‌مون» تو ذهنم نشست، یه ذوق عجیب توی تنم دوید و مورمور شدم. کم‌کم کوچیک‌ترها تبریک گفتن و رفتن. آخر سر فقط پدربزرگ، بابا، عمو حیدر و زن‌عمو موندن. پدربزرگ عصاشو محکم به زمین کوبید. صدای خشکش تو سکوت حیاط پیچید. گفت: «زندگی مشترک مثل یه درخته، رسیدگی می‌خواد، آبیاری می‌خواد. اگه درست ازش مراقبت کنین، ثمره‌ش خوشبختیه. میوه‌های این درخت هم بچه‌هاتونن.» نگاهشو بین من و امیر چرخوند. «تا اینجا با وجود مخالفت خیلی‌ها وایسادین و حرف خودتونو جلو بردین. امیدوارم از اینجا به بعدم همین‌طور درست پیش برین.» بعد بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، برگشت و با همون اقتدار همیشگیش از در خونه بیرون رفت. نمی‌دونم چرا، اما با شنیدن حرف‌هاش یه جوری دلم خالی شد. بابا جلو اومد. اخم عمیقی بین ابروهاش نشسته بود. گفت: «شنیدین پدربزرگتون چی گفت. از اینجا به بعد دیگه با خودتونه.» بعد نگاه نافذشو سمت من انداخت. «اگه خطا رفته باشین، راه برگشتی ندارین.» بغض گلومو گرفت. این حرفی نبود که یه تازه‌عروس دلش بخواد از باباش بشنوه. انگار همون لحظه پشتمو خالی کرد. امیر که حالمو دید، بازومو گرفت و کشیدم سمت خودش. گفت: «نگران نباشین عمو. ما پای تصمیممون تا آخر وایسادیم. از این به بعد چشمه با منه، خیالتون راحت.» با عشق به نیم‌رخ جذابش نگاه کردم. اون لحظه نمی‌دونستم، این حمایت ها پوشالیه.
  7. پارت پانزدهم دو روز از دیدن امیر و حشمت گذشته بود. دو شبی که کابوس‌ها بیشتر شده بودن و خواب رو از چشم‌هام ربوده بودن. زیر آب استخر بودم. چشم‌هام نیمه‌باز بود و نور آفتاب، شکسته و لرزان، از سطح آب می‌گذشت و روی صورتم می‌افتاد. می‌شمردم. ده… یازده… دوازده… سینه‌ام می‌سوخت، اما هنوز بالا نمی‌اومدم. صداها از اون بالا می‌رسیدن؛ خفه، دور، مثل صدایی که از ته یک چاه بیاد. صدای مهسا بود. مضطرب و بریده. «چشمه‌، بیا بیرون بابا! باشه قبوله، تو بردی، بیا بالا، الان خفه می‌شی!» صدای ماهلین روی صدای او افتاد. کشدار و حرص‌درآر بود. «جوش نزن مهسا، این برای جلب توجه امیر هر کاری می‌کنه. الانم حاضره بمیره، ولی بیرون نیاد.» چند ثانیه بعد صدای امیر کوتاه و تند به گوشم رسید. «چشمه نیاز نداره توجه من رو جلب کنه، بچه.» بعد صداش نزدیک‌تر شد. انگار لب استخر خم شده بود. «چشمه، نزدیک دو دقیقه‌ست اون تویی. بیا بالا.» به شمارش ادامه دادم. سیزده… چهارده… چند لحظه سکوت شد. بعد صدای شیطنت‌آمیز امیر رو شنیدم. «اگه اومدی که اومدی…» مکث کرد. «اگه نه، خودم میام تو آب. اون‌وقت خیلی برات گرون تموم می‌شه.» صدای چندش ماهلین اومد. «اِیش!» لبخندم زیر آب پخش شد. امیر رو می‌شناختم. تهدیدش شوخی نبود. با یک جهش خودم رو از آب بیرون کشیدم. هوا با حرص داخل ریه‌هام ریخت. قطره‌های آب از موهای بلندم روی صورتم می‌چکید. تیشرت خیس به تنم چسبیده بود و شلوارم سنگین شده بود. از استخر بالا رفتم. مهسا با عجله دوید سمتم و حوله رو روی سرم انداخت. «حالا این ماهلین یه چیزی گفت، تو چرا پریدی تو آب؟!» حوله رو محکم‌تر دور شونه‌هام پیچید. «خودتو بپوشون، سرما می‌خوری.» و خاطره همون‌جا قطع شد. چشم‌هام رو باز کردم. باز هم زیر آب بودم. نور چراغ‌های استخر از بالای آب شکسته به صورتم می‌رسید و سینم مثل همون روزها از نگه داشتن نفس می‌سوخت. اما یک فرق داشت. اون روزها من چشمه بودم؛ و بالای آب، امیری ایستاده بود که اگر دیر بالا می‌اومدم تهدید می‌کرد خودش داخل آب می‌پره. حالا، من خزان بودم. و بالای این آب‌. هیچ‌کس منتظرم نبود
  8. پارت چهاردهم چند ثانیه سکوت بینمون کش اومد. بعد حشمت سری تکون داد و گفت: «خدا شفا بده دخترم. ان‌شاءالله به زودی سلامتی‌شونو به دست بیارن.» باز هم «دخترم»، داشتم از شنیدن این کلمه از دهان اون خفه می‌شدم. حالم از این لقب به هم می‌خورد وقتی حشمت نیکان صدام می‌کرد. با اجبار لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم: «ممنونم. ان‌شاءالله شما هم هر چه زودتر مرخص بشید.» می‌خواستم برم که امیر، که تا اون لحظه ساکت و منفعل ایستاده بود، نگاه خاص و نافذی به من انداخت و گفت: «خوشحال می‌شیم تو این دو سه روزی که عمو بستریه بیشتر ببینیمتون، لیدی.» نگاهم جدی شد. «ممنون، فکر نکنم وقت کنم.» لبخند مرموزی زد؛ با چشم های ریز شده نگام کرد ،همون لبخندو نگاهی که معلوم نبود پشتش چه فکری پنهون شده. کوتاه خداحافظی کردم و خودم رو از اون فضای خفقان‌آور بیرون کشیدم. وقتی در اتاق پشت سرم بسته شد، تازه فهمیدم چقدر نفسم رو حبس کرده بودم. نفس عمیقی کشیدم؛ درست مثل کسی که چندین ساعت زیر آب مونده باشه. به سمت آسانسور رفتم. هر قدمی که برمی‌داشتم، سنگینی نگاهی رو پشت سرم حس می‌کردم. اما برنگشتم. می‌دونستم امیره‌! و امیر همیشه همین‌طور بود. هرچه چموش‌تر بودی، براش جذاب‌تر می‌شدی.
  9. پارت سیزدهم خاطره‌ها توی سرم چرخ خوردن و برای یک لحظه، خودم رو دیدم که دست انداخته‌ام دور گلوی حشمت نیکان و دارم خفه‌اش می‌کنم. صورتش کبود شده بود و با چشم‌های از حدقه‌ بیرون زده التماس می‌کرد ولش کنم. با صدای بم و مخملی‌ای که از پشت سرم بلند شد، از فکر بیرون پریدم. تازه اون موقع فهمیدم هنوز همون جلوی در خشک‌م زده و تکان نخوردم. _کاری داشتی، لیدی؟ پوزخند کم‌رنگی گوشه لبم نشست. یک زمانی برای همین زبان‌بازی‌هاش می‌مُردم! لبخند مؤدبانه‌ای زدم و رو به هر دوتاشون گفتم: _نه، ببخشید، فکرم درگیر بود، اتاقو اشتباهی اومدم. اومده بودم به یکی از پرستارا سر بزنم، فکر کردم اینجاست، ولی احتمالاً اتاق بغلیه. بازم شرمنده که وقتتون رو گرفتم و مزاحم خلوتتون شدم. بعد سرم رو انداختم پایین که برم، اما صدای حشمت از پشت سرم بلند شد: _خواهش می‌کنم دخترم، این چه حرفیه؟ راستی، چهره‌ات به نظرم آشناست. قبلاً دیدمت؟ جزو پرسنلی؟ عرق سردی روی پشتم نشست. نکنه شناختم؟ نه، این امکان نداشت. من خیلی تغییر کرده بودم. در واقع بعد از اون آتیش‌سوزی، چهره‌ام و حتی هویتم کاملاً عوض شده بود. لبخندم رو حفظ کردم و گفتم: _نه، جزو پرسنل نیستم. شما رو هم بار اوله می‌بینم. پدرم رئیس این بیمارستانه که متأسفانه الان توی کما هستن و توی آی‌سی‌یو ازشون مراقبت می‌کنن؛ شاید وقتی به ایشون سر می‌زدم من رو دیده باشین.
  10. پارت شصت عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. ضربان قلبم آن‌قدر تند شده بود که انگار صدایش را داخل دهانم می‌شنیدم. با تردید گفتم: _یعنی حتی نمی‌شه این کتاب رو برای آدم‌های دیگه خوند؟ پس من چطور باید داستانش رو برای شما تعریف کنم؟ بوژان و آدو و ابدوس جوری شکه بودند که حتی نمیتوانستند حرف بزنند. در همان لحظه، نسیمی که گلبرگ‌ها را در اتاق می‌چرخاند ناگهان دور من پیچید. گلبرگ‌ها بالا رفتند، چرخیدند و آرام‌آرام شکل گرفتند. چند ثانیه بعد، درست روبه‌رویم دختربچه‌ای از جنس باد و گلبرگ ایستاده بود. همه مات و مبهوت نگاهش می‌کردیم. آدورینا که هیجانش را نمی‌توانست پنهان کند، دست‌هایش را به هم زد و گفت: _وای! چقدر جذاب و جادوییه! آب دهانم را قورت دادم و به دختر نگاه کردم. او تعظیم کوتاهی کرد و با صدایی نرم گفت: _سلام. من می‌توانم به شما کمک کنم، بانو آمیتیس. با اینکه تا آن لحظه چیزهای شگفت‌انگیز زیادی دیده بودیم، اما هنوز برایم تازه بود. با شنیدن صدای دخترک موهای تنم سیخ شد. صدای نفس‌های تند و هیجان‌زده بقیه را هم می‌شنیدم. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. ابدوس گارد گرفته و آدورینا دست روی دهانش گذاشته بود و بوژان خشکش زده بود و به گل برگ ها نگاه می کرد؛ هیچ‌کس حرف نمی‌زد. چند ثانیه طول کشید تا خودم را جمع‌وجور کنم. بعد پرسیدم: _تو می‌تونی حرف بزنی؟ اسمت چیه؟ اصلاً کی هستی؟ دخترک لبخند زد. گلبرگ‌های موهایش آرام در هوا می‌جنبیدند. گفت: «من وِهرا هستم، راهنمای شما برای شناخت قدرت درونیتون.». بعد نگاهش را به بقیه دوستانم انداخت و ادامه داد: _و البته همه شما یک راهنما دارید. ابدوس هنوز گارد گرفته بود. با تردید گفت: _از کجا معلوم واقعاً راهنمای ما باشی؟ شاید این هم یکی از جادوهای این معبده. دخترک جدی و ناراحت گفت: اولا من فقط راهنمای بانو آمیتیس هستم و شما راهنمای خودتون رو دارید؛ دوما معبد از خود جادویی نداره این جادوی بانو هست که من رو بیدار کرده ! بعد به آدورینا نگاه کرد و گفت: _به خاطر همین بانو آدورینا اتاق معمولی داره و هنوز جادوش فعال نشده . همه با تعجب به آدو نگاه کردیم که با ناراحتی سر به زیر انداخت و تایید کرد و گفت: _اره اتاق من مثل اتاق تو ابدوس قشنگ نیست! آرام سر تکان دادم و گفتم: «پس قدرت‌ها داخل وجود ماست، درسته؟ اگه این‌طوره چرا بقیه خانواده‌هامون چنین قدرتی ندارن؟» لبخند دختر محو شد و کمی جدی‌تر گفت: _همه نسل باد و آتش این توانایی رو در وجودشون دارن، اما در بیشترشون این نیرو پنهان می‌مونه. تنها کسانی که برگزیده می‌شن می‌تونن اون‌ها رو بیدار کنن.» بعد به من و بوژان اشاره کرد. _و در میان نسل شما، فقط شما دو نفر برای آغاز راه نور برگزیده شدید. متعجب نگاهش کردم. بوژان که همیشه سریع‌تر فکر می‌کرد، پرسید: _من و خواهرم هر دو قدرت باد داریم، درسته؟ پس چرا اتاق او پر از نسیم و بهاره ولی اتاق من پر از طوفان و بارونه؟ با شنیدن این حرف جا خوردم. پس اتاق او کاملاً با اتاق من فرق داشت. دخترک با حوصله توضیح داد: _درسته. هر دو شما می‌تونید باد رو کنترل کنید، اما شکل قدرت بازتاب روح شماست.» به من نگاه کرد. _بانو آمیتیس، شما سفیر آرامش و تعادل هستین. باد شما نرم است، هدایت می‌کنه و زندگی می‌بخشه. بعد نگاهش به بوژان چرخید. _و تو، نیروی عظیمی در درونت داری. باد تو می‌تونه طوفان بسازه، بشکنه و مسیرها رو باز کنه.» آبدوس و آدورینا خشکشان زده بود و با ناباوری به ما نگاه می‌کردند. نفس عمیقی کشیدم، زبانم را روی لب‌هایم کشیدم و گفتم: _گفتی می‌تونی کمک کنی داستان کتاب رو برای دوستام بخونم. چطور؟ دخترک دوباره لبخند زد. گلبرگ‌های اطرافش آرام در هوا چرخیدند. گفت: _کتاب صداش رو فقط به وارثانش می‌ده، اما باد می‌تونه صدا رو با خود ببره. دست کوچکش را به سمت کتاب دراز کرد. نسیمی میان صفحات پیچید و ناگهان کلمات از روی صفحه جدا شدند؛ مثل گَردی از نور در هوا شناور شدند. بوی سبزه و نم باران در اتاق بلند شد. بعد صدا در اتاق پیچید. این بار نه فقط در گوش من و بوژان، بلکه برای همه شنیده می‌شد. و داستان آذرمیرا دوباره آغاز شد.
  11. پارت پنجاه و نهم فکری که توی ذهنم می‌چرخید، بالاخره از دهان بوژان بیرون آمد. گفت: _به نظرتون اینو باید به اتریاد بگیم؟ راستش، به نظر آدم قابل اعتمادی میاد. آبدوس کمی مکث کرد. نگاهش را بین ما چرخاند و محتاطانه گفت: _وقتی حتی نمی‌تونین نقشه رو به ما نشون بدین، یعنی قرار نیست هر کسی از جای زرنهاب باخبر بشه. ما هم تازه امروز با اتریاد آشنا شدیم. هنوز زوده بگیم می‌شه کامل بهش اعتماد کرد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: _به نظرم بهتره اول داستان‌های داخل این کتاب‌ها رو بخونیم. واضحه که نشانه‌هایی توش پنهان شده. شاید همین نشونه‌ها بتونه کمکمون کنه. همه با فکر سر تکان دادند. چند لحظه بعد، چهار نفری دایره‌وار روی چمن‌های نرم اتاق من نشستیم. آدورینا از همه هیجان‌زده‌تر بود؛ برق کنجکاوی در چشمانش موج می‌زد و بی‌قرار به کتاب خیره شده بود. کتاب را آرام گشودم. نسیمی ملایم میان صفحات پیچید. ورق‌ها با خش‌خشی کوتاه از زیر انگشتانم لغزیدند و روی صفحه‌ای خاص ایستادند. دیگر از این رخدادهای پیش‌بینی‌ناپذیر شگفت‌زده نمی‌شدم؛ گویی کتاب، خود، اراده‌ای مستقل داشت. چشم بر سطرها دوختم و با صدایی رسا آغاز به خواندن کردم: _چون تاریکی بر اوروس چیره گشت و زرنهاب به افسانه‌ای نفرین‌شده بدل شد و مردمان نومید دست به دعا برداشتند، خداوند بر انسان‌ها رحمت آورد. از نخستین شعله‌ای که خورشید بر زمین تاباند، نوزادی پدید آمد؛ نوزادی که دختر بود. کالبدش از خاک، نفسش از آتش و روحش از فروغ جاودان بود. او را به الهه نور، بانو هورتا، سپردند تا زیر نگاه او و دیگر ایزدان، تا زمان مقرر پرورش یابد؛ و آن نوزاد را آذرمیرا نامیدند. لحظه‌ای درنگ کردم و ادامه دادم: _بانو هورتا کودک را به الهه باد، بانو مه‌پر، سپرد و از او خواست تا پانزده‌سالگی از آذرمیرا نگهداری کند و تعالیم لازم را به او بیاموزد؛ زیرا آن کودک توانایی مهار باد، خاک، آب و آتش را در وجود خویش داشت و افزون بر آن، از نیروی جادو نیز برخوردار بود. سرم را از روی کتاب بلند کردم. بوژان با دقتی غیرعادی به من خیره شده بود؛ اما چهره آبدوس و آدورینا سرشار از حیرت و سردرگمی بود، گویی رشته‌ای نادیدنی میان ما گسسته شده باشد. با تعجب پرسیدم: _چی شده؟ آبدوس و آدورینا هم‌زمان، با ترس و ناباوری گفتند: _صدات‌! چرا لبت تکون می‌خوره، ولی هیچ صدایی ازت درنمیاد؟ نگاهم با بوژان گره خورد. این بار ما دو نفر بودیم که در سکوتی سنگین، با بهتی عمیق به آن‌ها خیره مانده بودیم.
  12. پارت دوازدهم با سمیه خداحافظی کردم و راه افتادم سمت آسانسور. بین راه چندتا پرستار و مریض توی راهرو دیدم. همون صحنه‌های آشنا، همون بوی مواد ضدعفونی‌کننده، همون نور سرد منزجر کننده. ناخودآگاه یاد اون روزهای آزاردهنده افتادم و قدم‌هامو تندتر کردم. وقتی سوار آسانسور شدم، نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به دیوار فلزی تکیه دادم. توی ذهنم حرف‌های سمیه رو مرور می‌کردم. تقریباً مطمئن بودم درباره امیر حرف می‌زد. راستش، امیدوار بودم خودش باشه. می‌خواستم ببینم کی رو بستری کرده. می‌خواستم بدونم زندگی اون‌ها هم مثل زندگی من زیر و رو شده یا نه. انصاف نبود فقط من همه‌چیزمو از دست داده باشم و اون‌ها هیچی. وقتی آسانسور ایستاد، دوباره نفس عمیقی کشیدم. یه کم استرس داشتم. نکنه بشناسنم؟ ولی سریع به خودم نهیب زدم. من زمین تا آسمون فرق کرده بودم. بعید بود کسی منو بشناسه. آروم آروم به سمت اتاق یازده حرکت کردم. سعی کردم جلب توجه نکنم. دستگیره رو آهسته فشار دادم و وارد اتاق شدم. امیر نبود. مردی روی تخت دراز کشیده بود و پشتش به من بود. لازم نبود خیلی به خودم فشار بیارم تا بشناسمش. حشمت نیکان بود. پدر بیولوژیکم. به زور جلوی خشم و اشکامو گرفته بودم. نفس‌هام تند شده بود و دستم ناخودآگاه مشت شده بود. انگار حضورمو حس کرد. آروم سمتم برگشت. چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت: _چیزی می‌خوای دخترم؟ پوزخند تلخی توی دلم نشست. چه مهربون شده بود!
  13. پارت یازدهم سمیه تا منو دید، شروع کرد گرم احوال‌پرسی کردن و از این در و اون در حرف زدن. منم با لبخند گوش می‌دادم و دنبال یه فرصت مناسب می‌گشتم. تا این‌که بخت باهام یار شد و یه‌دفعه سمیه گفت: _راستی خزان، اینو بهت بگم. یه بنده‌خدایی پایین بستریه، معلومه از اون پولدارهاست. یه پسری داره ـ نمی‌دونم پسرشه یا نوه‌ش ـ هر روز میاد بهش سر می‌زنه. پسره یه کراشیه که نگو! با بچه‌ها سرش شرط بستیم هرکی بتونه مخشو بزنه باید شام بده. ولی پسره یه پدرسوخته‌ایه‌، تا الان با همه لاس زده ولی هیچ‌کس نتونسته قاپشو بدزده! لبخندی زدم و با لحنِ مثلاً کنجکاو گفتم: _اوه، حتماً اغراق می‌کنید! یعنی انقدر خوبه که سرش شرط بستید؟ بی‌خیال.» سمیه مشتاق‌تر ادامه داد: _آره بابا! ببینیش تو نگاه اول مجذوبش می‌شی. می‌خوای ببینیش؟ الان که طبقه پایین بودم دیدمش. برو، بلکه تو بتونی شرطو ببری. بعد مستانه خندید. منم همراهش خندیدم و گفتم: _واقعاً کنجکاو شدم ببینمش. باباش کدوم بخش بستریه؟ کدوم اتاقه؟ سمیه چشمکی زد و گفت: _بخش داخلی مردان، اتاق یازده. لبخندی زدم و گفتم: _برم ببینم این شازده کیه.
  14. پارت دهم لبخند کم‌جونی روی لبم نشوند‌م و یه نفس عمیق کشیدم. بعد رو به احسان گفتم: «آره، منم مطمئنم. بابا قوی‌تر از این حرف‌هاست.» احسان هم لبخند گرمی زد، اما خستگی از سر و روش می‌بارید. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود و شونه‌هاش یه‌جور سنگینیه خاص داشت، انگار چند ساعت پشت سر هم جنگیده باشه. دستم رو پشت کمرش گذاشتم و آروم به جلو هُلش دادم. «بهتره بری خونه یه کم استراحت کنی. معلومه شیفت سختی داشتی.» با همون نگاه خسته سری تکون داد و گفت: «آره واقعاً به استراحت نیاز دارم. فردا هم یه عمل سخت در پیش دارم.» یه لحظه مکث کرد، بعد با دقت به صورتم نگاه کرد. «تو هم بهتره بری خونه بخوابی. معلومه دیشب نخوابیدی‌، چشمات کاملاً قرمز شده.» چشم‌های تیزبینی داشت. خب البته پزشک بود؛ انتظار دیگه‌ای هم ازش نمی‌رفت. فکری که گوشه ذهنم رو قلقلک می‌داد باعث شد لبخند آرومی بزنم. گفتم: «من یه نیم ساعت دیگه پیش بابا می‌مونم، بعد می‌رم. تو برو، خسته‌ای.» چند قدم که رفت، یهو ایستاد و سمتم برگشت. «نیم ساعت که چیزی نیست. منم می‌مونم، به چند تا از بیمارام سر می‌زنم.» لبم رو با زبون خیس کردم و سعی کردم طبیعی به نظر بیام. بعد با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفتم: «ای بابا! نمی‌ذاری من و بابام دو دقیقه خلوت کنیم؟ برو دیگه! چه علاقه‌ای به بیمارستان داری تو، داری پس می‌افتی اینجا. برو استراحت کن. نگران نباش، منم نیم ساعت دیگه می‌رم.» چند ثانیه مردد نگاهم کرد. انگار هنوز دلش راضی نبود. آخرش آه کوتاهی کشید و گفت: «باشه، پس مواظب خودت باش.» لبخند زدم. «حتماً.» با هم خداحافظی کردیم. چند لحظه همون‌جا ایستادم و رفتنش رو توی راهروی بلند و سفید بیمارستان تماشا کردم. صدای قدم‌هاش آروم‌آروم در راهرو گم شد و بالاخره از پیچ راهرو رد شد و از دیدم محو شد. وقتی مطمئن شدم رفته، نفس عمیقی کشیدم. بعد سمت میز پرستاری راه افتادم. شیفت عوض شده بود. و سمیه پشت میز نشسته بود. لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. اینم از شانس خوب من، چون این‌طوری کارم خیلی راحت‌تر می‌شد.
  15. پارت نهم از لای تاریِ چشم‌هام دیدم انگشت‌هاش یه تکون خیلی کوچیک خورد. اول فکر کردم اشتباه دیدم. اشک توی چشم‌هام جمع شده بود و همه‌چی تار به نظر می‌رسید. چند بار پشت سر هم پلک زدم و دوباره به دستش خیره شدم. چند ثانیه گذشت؛ دوباره تکون خورد. این بار مطمئن بودم. قلبم یه‌هو محکم توی سینه‌م کوبید. لبخند لرزونی روی لبم نشست. انگار یه جرقه امید توی دلم روشن شده بود. سریع دستش رو رها کردم و تقریباً سمت در دویدم. در ICU رو که باز کردم، تقریباً نفس‌نفس می‌زدم. احسان که روی صندلی نشسته بود، با دیدن شتاب من فوری از جا بلند شد. نگرانی توی صورتش نشست. «چی شده خزان؟» بدون اینکه حتی نفس درست بکشم، بازوهاش رو گرفتم. «تکون خورد…! دیدم… انگشتاش تکون خورد!» احسان یه لحظه نگاهم کرد، بعد سریع از کنارم رد شد و وارد بخش شد. من پشت شیشه ایستادم. دست‌هام بی‌اختیار به هم گره خورده بود. نگاهم بهش بود که بالای سر احتشام خم شده، دستگاه‌ها رو چک می‌کنه، نور چراغ بالای تخت روی صورتش افتاده بود. چند دقیقه برای من اندازه چند ساعت گذشت. بالاخره احسان از بخش بیرون اومد. چشم‌هام پر از سؤال بود. نگاهش آروم و جدی بود. گفت: «خزان‌، چیزی که دیدی احتمالاً یه رفلکس بدنه عادیه.» انگار با شنیدن این جمله یه‌کم از اون امید ناگهانی توی دلم فرو ریخت. احسان ادامه داد: «وقتی یه بیمار توی کماست، ممکنه بعضی واکنش‌های غیرارادی نشون بده. حتی بعضی وقتا صداها رو هم می‌شنوه و بدنش یه واکنش خیلی کوچیک نشون میده.» چند لحظه مکث کرد. نگاهش نرم‌تر شد. «ولی ناامید نشو؛ همینم می‌تونه نشونه بدی نباشه. فقط نمی‌خوام الکی بهت امید بدم.» بعد با اطمینان آرومی گفت: «استاد قوی‌تر از این حرفاست. مطمئنم به هوش میاد.» دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. اشک‌هام بی‌امان از چشم‌هام سرازیر شد. صورتم داغ شده بود و نفس‌هام می‌لرزید. احسان یه قدم جلو اومد و آروم منو توی بغلش گرفت. دستش آهسته روی پشتم حرکت می‌کرد، انگار می‌خواست اون آشوبی که توی سینه‌م پیچیده بود رو آروم کنه. من آدم ضعیفی نبودم. خیلی کم پیش می‌اومد گریه کنم. اما امروز، از همون اولش بد شروع شده بود. کابوس‌، دیدن امیرحسام، حال احتشام، بیمارستان، همه‌چی یه‌هو روی سرم خراب شده بود. چند دقیقه فقط گریه کردم. کم‌کم نفس‌هام آروم شد. آروم از بغل احسان بیرون اومدم. دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم. یه نفس عمیق کشیدم. بعد زیر لب، بیشتر برای خودم، گفتم: «بس کن، جمعش کن.» سرم رو بالا گرفتم. «من خزانم!» چند ثانیه مکث کردم. «از این بدترشم پشت سر گذاشتم.»
  16. پارت پنجاه و هشتم آب دهانم را با سختی قورت دادم. به کاغذ سفیدی که هیچ خطی رویش نیفتاده بود خیره ماندم و گفتم: _وقتی می‌خوام نقشه رو بکشم، انگار قلم خشک می‌شه. در واقع، اجازه نمی‌ده این نقشه رو کپی کنم. بوژان با اخم‌های گره‌خورده و لحنی که کمی پیروزی در آن بود، گفت: _حالا دیدی؟ حق با من بود. قلم مشکلی نداره، مشکل از نقشه توئه! سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و آرام زمزمه کردم: _آره، حق با تو بود. اما این یک معنی مهم داره؛ این کتاب نقشه‌اش رو فقط به ما دو نفر نشون می‌ده و اجازه نمی‌ده هیچ‌جای دیگه‌ای ثبت بشه. آدورینا که انگار برای لحظه‌ای کابوسش را فراموش کرده بود، با کنجکاوی و ذوقی کودکانه به گوشه‌وکنار اتاق و جزئیات جادویی‌اش نگاه کرد و پرسید: _چه تاق قشنگی داری، حالا تو اون نقشه مخفی چی بود؟ چه مسیری رو نشون می‌داد؟ نفس عمیقی کشیدم و لبخندی بهش زدم. سنگینی رازی که در سینه داشتم، گلویم را می‌فشرد. تا آمدم دهان باز کنم، بوژان با همان صراحت همیشگی‌اش پرید وسط حرفم و گفت: _راه رسیدن به زَرنُهاب! آبدوس و آدورینا، انگار که آب سردی رویشان ریخته باشند، هم‌زمان فریاد زدند: چی؟! سرم را به‌آرامی تکان دادم و درحالی‌که نگاهم را بین چشمان بهت‌زده‌شان می‌چرخاندم، گفتم: _درست شنیدین. نقشه مسیر کامل رو نشون می‌ده؛ از مه‌داران به اینجا، و از اینجا به سمت زَرنُهاب. اما از اونجا به بعد، انگار نقشه پاره شده یا شاید هم فعلاً صلاح نمی‌دونه بقیه راه رو به ما نشون بده. آبدوس که نام زَرنُهاب لرزه به اندامش انداخته بود، چند قدم عقب رفت و روی لبه تخت نشست. زیر لب گفت: _زَرنُهاب؟ همون جایی که اتریاد می‌گفت قلب تاریکی شده؟ جایی که اوروس—» صدایش در گلو خفه شد. سکوت سنگینی دوباره بر اتاق حاکم شد؛ سؤالی در چشمان همه‌مان می‌چرخید که هیچ‌کس جرئت پرسیدنش را نداشت: آیا ما واقعاً برای رفتن به قلب نفرین آماده بودیم؟
  17. پارت پنجاه و هفتم چند ثانیه سکوت سنگینی بین ما رد و بدل شد. لرزش دست‌های آدورینا و رنگ‌پریدگی پسرها گویای همه‌چیز بود. بالاخره سکوت را شکستم و با صدایی که سعی می‌کردم نلرزد، گفتم: _نگید که همه‌تون اون کابوس لعنتی رو دیدید! چشم‌های هر سه نفر از تعجب گرد شد. آدورینا با صدایی ضعیف و لرزان زمزمه کرد: _یعنی شما هم اون موجود ترسناک رو دیدید؟ هم‌زمان با من، آبدوس و بوژان هم سر تکان دادند. آبدوس که حالا جدی‌تر و متفکرتر به نظر می‌رسید، دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و گفت: _اینکه همه‌مون دقیقاً یک خواب رو دیدیم، اصلاً تصادفی نیست. فکر کنم اون موجود، خود اوروس بود. این اصلاً نشونه خوبی نیست. بوژان که هنوز به نقطه‌ای نامعلوم روی زمین خیره بود، حرف آبدوس را کامل کرد: _این یعنی اون از حضور ما در اینجا باخبره. اون ما رو پیدا کرده؛ حتی تو خواب‌هامون. اتاق در سکوتی وهم‌آلود فرو رفت. نفس عمیقی کشیدم تا بر ترسم غلبه کنم. باید کاری می‌کردیم. به سمت کمد رفتم، کتاب اجدادی را همراه قلم و کاغذی آوردم و روی زمین، وسط جمع گذاشتم. نگاه‌ها با کنجکاوی به سمت من چرخید. با آرامش گفتم: _نگرانی و ترس دردی از ما دوا نمی‌کنه. باید چاره‌ای پیدا کنیم. قبل از ناهار اتفاق عجیبی برای من افتاد که می‌خواستم براتون تعریف کنم. سپس ماجرای بیدار شدن کتاب، آن صدای زنانه و نقشه جادویی را برایشان تعریف کردم. وقتی به چهره‌هایشان نگاه کردم، دیگر خبری از آن وحشت فلج‌کننده نبود؛ انگار کم‌کم داشتیم به این زندگی لب تیغ عادت می‌کردیم. رو به بوژان کردم و گفتم: _بوژان، تو طراحیت بهتره. بیا این نقشه‌ای که تو کتاب هست رو برای آدو و آبدوس بکش تا اون‌ها هم مسیر رو بدونن. بوژان قلم را برداشت و شروع کرد، اما بعد از چند دقیقه با کلافگی قلم را روی زمین گذاشت: _این قلم مشکلی داره! هر کاری می‌کنم نمی‌تونم نقشه رو بکشم. انگار اصلاً جوهر نداره. با حرص قلم را از دستش قاپیدم و چند بار محکم روی کاغذ کشیدم. جوهر سیاه و روان، خطوط پررنگی روی کاغذ انداخت. چپ‌چپ به بوژان نگاه کردم و گفتم: _خب اگه حوصله نداری بکشی، بگو خودم می‌کشم! ببین، سالمه. بوژان اخم کرد و با دلخوری گفت: _مگه دروغ دارم بگم؟ برای من نمی‌کشید! ادامه بحث را بی‌فایده دیدم. نوک قلم را روی کاغذ گذاشتم تا اولین خط نقشه را رسم کنم، اما در کمال ناباوری، هیچ اثری روی کاغذ باقی نماند! هرچه فشار دستم را بیشتر کردم، کاغذ سفیدِ سفید ماند؛ انگار قلم روی سنگ می‌لغزید. با بهت به کاغذ خیره ماندم. آبدوس که متوجه تغییر حالم شده بود، نزدیک‌تر آمد و با لحنی نگران پرسید: _چی شده آمی؟ چرا مبهوت موندی؟
  18. پارت هشتم به چهره‌اش خیره شدم. احسان واقعاً پسر مهربونی بود؛ اینو توی تمام این مدت فهمیده بودم. چند دقیقه بعد سرمم تموم شد. احسان کمکم کرد از تخت بلند شم. هنوز یه ضعف خفیف توی تنم بود، اما چیزی نمی‌گفتم. فقط می‌خواستم هرچه زودتر احتشام رو ببینم. با هم تا بخش ICU رفتیم. جلوی در بخش، لباس مخصوص پوشیدم؛ گان آبی، کلاه، ماسک مخصوص رو پوشیدم. در شیشه‌ای که باز شد، موج سرد هوای بخش به صورتم خورد. قدم‌هام کند شده بود. صدای منظم بوق دستگاه‌ها در سکوت بخش می‌پیچید. نور سفید چراغ‌ها روی تخت‌ها افتاده بود و همه‌چیز بیش از حد تمیز، بیش از حد بی‌روح به نظر می‌رسید. چشمم به تخت احتشام افتاد. چند لحظه همان‌جا ایستادم. انگار پام به زمین چسبیده بود. بعد آهسته جلو رفتم. قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد. نگاهم روی دستگاه‌ها چرخید؛ مانیتور قلب، دستگاه اکسیژن، سیم‌هایی که به بدنش وصل بود. خط سبز روی مانیتور منظم بالا و پایین می‌رفت. انگار همه‌چیز نرمال بود. اما دیدن او در اون وضعیت، قلبم رو فشرد. بی‌اختیار یاد یک سال اخیر افتادم. یک سالی که به خاطر وضعیت احتشام، با اینکه از بیمارستان بدم می‌اومد، مجبور شدم هر بار با ترسم روبه‌رو بشم. هر بار از این در رد بشم و وانمود کنم حالم خوبه، فقط برای اینکه کنارش باشم. کنار تخت ایستادم. دستش رو آروم توی دستم گرفتم. سرد بود؛ اما هنوز همون حس آشنای امنیت رو داشت. نگاهم روی صورتش ثابت موند. با وجود تمام خستگی و رنگ‌پریدگی، هنوز رگه‌هایی از جذابیت جوانی در چهره‌اش دیده می‌شد. لب‌هایم لرزید. آروم گفتم: «می‌دونی امروز چی فهمیدم؟» انگشت‌هام دور دستش جمع شد. «فهمیدم تا الان بهت بابا نگفتم! چرا خودم و تو رو از این کلمه‌ی شیرین محروم کردم.» گلوم سنگین شده بود. نفسم رو آهسته بیرون دادم و زمزمه کردم: «تو پدرمی» چشم‌هام تار شد. «پدر که حتماً نباید بیولوژیکی باشه! بعضی وقت‌ها روح آدمه که پدر خودش رو انتخاب می‌کنه.» اشکم روی گونه‌ام لغزید. «تو این سال‌ها بهتر از هر کسی مراقبم بودی‌، بیشتر از هر کسی پناهم شدی.» سرم رو پایین انداختم و با بغضی که توی سینه‌ام پیچیده بود گفتم: «لعنت به اون تصادف کذایی، که تو رو ازم گرفت.» چند ثانیه فقط صدای بوق منظم دستگاه‌ها بینمون می‌پیچید. بعد سرم رو نزدیک‌تر بردم و با صدایی شکسته گفتم: «نمی‌خوای بیدار شی؟» دستم لرزید. «دخترت تنهاست، الان خیلی بهت نیاز دارم.» نفسم بریده بریده شده بود. چند لحظه سکوت کردم. انگار حتی گفتن اسمش هم بعد از این همه سال هنوز برام سخت بود. لب‌هام به سختی تکون خورد. «می‌دونی امروز کی رو دیدم؟» اشک توی چشم‌هام جمع شد. خیلی آهسته زمزمه کردم: «امیرحسام رو دیدم» هق کوتاهی از گلوم بیرون آمد. «وقتی دیدمش، همه اون کابوس‌هایی که هر شب می‌بینم، یه‌هو جلوی چشمم زنده شدن همشون‌.» دستش رو محکم‌تر گرفتم، انگار می‌ترسیدم از دستم رها بشه. صدام بین گریه می‌لرزید. «تو رو خدا بیدار شو.» اشک‌هام روی دستش می‌چکید. «الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.»
  19. پارت هفتم نوری که توی چشمم افتاد باعث شد فوری پلک‌هام رو محکم روی هم فشار بدم و اخم کنم. هنوز کامل به خودم نیومده بودم که بوی تند ضدعفونی‌کننده زیر بینیم پیچید؛ همون بو، همونی که همیشه نفسم رو می‌بُره. با وحشت چشم‌هام رو تا ته باز کردم. سقف سفید. چراغ‌های سرد اولین چیزی بود که به چشمم خورد و در آخر پرده‌ی سبز کنار تخت. بیمارستان. هول شده بودم. خواستم سریع بشینم که یه دست محکم روی شونه‌م نشست. احسان بود. آروم ولی قاطع، منو از حالت نیم‌خیز دوباره روی تخت خوابوند. با لحن آرومی گفت: «آروم باش خزان، چیزی نیست. یه کم فشارت افت کرده بود. سرم زدم برات، الانم تموم میشه.» نگاهم افتاد به آنژیوکتی که توی دستم فرو رفته بود. چند لحظه با انزجار بهش خیره شدم و بعد چشم‌هامو بستم. یه حس بدی توی سینه‌م پیچید. اما همون لحظه یاد احتشام مثل یه جرقه توی ذهنم روشن شد. چشم‌هامو سریع باز کردم. «احسان، بابام چطوره؟» بدون اینکه صبر کنم جواب بده، یهو نشستم. «می‌خوام ببینمش.» احسان اخم کرد؛ همون اخم آشنایی که هر وقت می‌خواست مخالفتشو جدی نشون بده روی صورتش می‌نشست. «دِ، بهت می‌گم پا نشو.» بعد یه آه کشید و نرم‌تر ادامه داد: «نترس. استاد خوبه، وضعیتش استیبل شده. سرمت تموم بشه خودم می‌برمت ببینیش.» همون‌طور که دوباره منو آروم می‌کرد و روی تخت می‌خوابوند، زیر لب غر زد: «انقدر به خودت فشار نیار. همین استرس‌ها باعث افت قندت شد.» بعد با نگاهی که هم سرزنش توش بود هم نگرانی گفت: «به بچه‌ها هم گفتم ازت آزمایش بگیرن. چکاپ سالانه‌تو انجام ندادی، فکر نکن یادم رفته.» چند لحظه مکث کرد. نگاهش جدی‌تر شد. «استاد تو رو به من سپرده.»
  20. پارت ششم «برای بار سوم عرض می‌کنم، خانوم چشمه نیکان، فرزند حشمت نیکان، آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای امیرحسام نیکان، فرزند حیدر، دربیارم؟ آیا وکیلم؟» نفس عمیقی کشیدم. استرس مثل مورچه‌های ریز زیر پوستم می‌دوید، اما تهِ دلم یه آرامش شیرین بود. لب‌هام رو تر کردم و با صدایی که شادی توش معلوم بود گفتم: «با اجازه‌ی پدرم و روح مادرم و بزرگ‌ترهای جمع، بله.» چند لحظه سکوت سنگینی توی مجلس افتاد. می‌دونستم به خاطر ترحمیه که با شنیدن اسم مادرم تو دلشون زنده شده. اما نمی‌تونستم اسمش رو تو بهترین روز زندگیم نیارم. جاش کنارم خالی بود حتی اگه فقط توی خاطره‌هام میتونستم یادش کنم.این کار رو بدون ترس انجام می‌دادم. چند ثانیه بعد صدای دست زدن‌ها یکی‌یکی بلند شد و باغ پر شد از همهمه و تبریک. سرم رو بالا آوردم و نگاهم مستقیم به چهره‌ی جدی و اخمالوی بابا خورد. همون لحظه فهمیدم به خاطر این کارم یه دعوای حسابی تو راهه. اون‌قدر تو فکر واکنش بابا بودم که اصلاً نفهمیدم امیر کی «بله» رو گفت. وقتی به خودم اومدم که مهنازجون ـ زن‌عموم یا بهتر بگم مادرشوهرم ـ جلو اومد و با لبخند گفت: «مبارک باشه عزیزم. از اول هم می‌دونستم اول و آخر عروس خودمی.» یه لبخند زورکی زدم و تشکر کردم، اما تو دلم پوزخند زدم. آره، واقعاً خیلی مشتاق بودی! بعد رفت سمت امیر، محکم بغلش کرد و با صدای بلند گریه کرد. چند نفر هم دورشون جمع شدن که این صحنه‌ی نمایشی کامل‌تر بشه. هنوز اشک‌هاش خشک نشده بود که صدای کوبیده شدن عصای بابابزرگ روی زمین بلند شد. «شیرینی رو بچرخونید!» همین یه جمله کافی بود تا مجلس جون بگیره. صدای موسیقی، خنده‌ها و تبریک‌ها فضای باغ رو پر کرد. مراسم توی خونه‌باغ اجدادی خانواده نیکان برگزار می‌شد؛ جایی که رسم بود همه‌ی نوه‌ها عروسی‌شون رو همون‌جا بگیرن. از دخترهای عمو نصرت گرفته تا حالا من و امیر. با این حال، مراسم ما از همه مجلل‌تر برگزار شد. هرچی نباشه امیر تک‌پسر خانواده نیکان بود؛ کسی که قرار بود اسم و نسلشون رو ادامه بده. اما اگه از همه‌ی این تشریفات و حاشیه‌ها بگذریم؛ امروز واقعاً بهترین روز زندگی من بود. چون یه حقیقت ساده پشت تمام این شلوغی‌ها بود: من امیر رو دوست داشتم. از همون موقعی که تازه یاد گرفته بودم دست راست و چپم رو از هم تشخیص بدم.
  21. پارت پنجم احسان، در حالی که هنوز اخم‌هاش توی هم بود، سری تکون داد و به سمت صندوق رفت تا حساب کنه. تمام توانم رو به کار گرفته بودم که چشم‌هام به اون سمت نچرخه؛ انگار اگه نگاهش می‌کردم، طلسمِ این ده سال می‌شکست و هویتِ واقعیم فاش می‌شد. وقتی احسان برگشت، بی‌حرف از کافه خارج شدیم. اما به محض اینکه پام رو توی راهروی اصلی گذاشتم، همه‌چیز بدتر شد. دیوارهای سفیدِ براق، بوی تندِ ضدعفونی‌کننده که ریه‌هام رو می‌سوزوند و اون خط‌های رنگیِ کفِ راهرو که مثل مارهای بی‌پایان به نظر می‌رسیدن‌؛ همه‌چیز دست به دست هم داد تا گذشته، پررنگ‌تر از همیشه، جلوی چشمم جون بگیره. کابوس‌های هر شبم حالا توی بیداری سراغم اومده بودن. انگار یه دستِ نامرئی دور گلوم پیچیده بود و راهِ نفسم رو می‌بست. سوال‌ها توی سرم چرخ می‌خوردن و مثل تازیانه بهم ضربه می‌زدن: *امیرحسام اینجا چی‌کار می‌کرد؟ چرا درست همین امروز؟ چرا بعد از این‌همه سال باید می‌دیدمش؟* ترس از بیمارستان و شوکِ دیدنِ اون، خون رو توی رگهام منجمد کرده بود. عرقِ سرد روی پیشونیم نشست و حس کردم زمین زیر پام داره می‌لرزه. رنگم پریده بود و سیاهی داشت ذره‌ذره لبه‌های تصویرِ روبه‌روم رو می‌خورد. احسان که انگار سنگینیِ حالم رو حس کرده بود، یه لحظه ایستاد و نگاهم کرد. با دیدنِ قیافه‌ام، وحشت توی چشماش نشست، اخمش باز شد و با صدایی که حالا از ته چاه می‌شنیدم، گفت: «خوبی خزان؟ چت شد یهو؟!» می‌خواستم جواب بدم، می‌خواستم بگم «فقط منو از اینجا ببر بیرون»، ولی زبونم نچرخید. زانوهام سست شد. دنیا دور سرم چرخید و تصویرِ احسان کدر شد. دیگه هیچی نفهمیدم. آخرین چیزی که به گوشم خورد، فریادِ بلند و نگرانِ احسان بود که راهرو رو پر کرد: «برانکارد بیارید! زود باشین.» و بعد تاریکیِ مطلق.
  22. پارت چهارم توی کافه نشستیم. بوی قهوه و شکلات بینیم رو پر کرد و از شر بوی آزار دهنده الکل خلاص شدم؛ بعد از اینکه صبحانه سفارش دادیم، همون‌طور که با احسان گپ می‌زدیم، پیشخدمت سینی صبحانه رو آورد که شامل املت ، نیمرو ، نون و پنیر و گردو و چند گوجه بود. تازه چند لقمه خورده بودیم که یه دفعه چشمم به پشت سر احسان افتاد. در جا خشکم زد. انگار زمان ایستاد. خاطره‌ها مثل یه دست دور گلوم حلقه شدن و فشار آوردن. نفسم بند اومد. خودش بود! امکان نداشت اشتباه کنم. همون موهای بلندِ خرمایی که از پشت بسته بود، همون تیپ همیشگی؛ تیشرت و شلوار مارک که اندامِ ورزیده‌اش رو خوب به نمایش می‌ذاشت. نیم‌رخش به سمتم بود. همون لبخندِ نصفه و مغرورش روی لب‌هاش نشست. با همون حرکت‌های آشنا و مطمئن، کیف پول چرمی‌ش رو درآورد و قهوه‌اش رو حساب کرد. قلبم داشت توی سینه‌ام می‌کوبید. با تکون‌های دستِ احسان جلوی صورتم، تازه به خودم اومدم. عرقِ سردی روی کمرم نشسته بود. احسان با نگرانی خیره نگاهم می‌کرد. گفت: «خزان خوبی؟ چت شد یهو؟» صداش رو می‌شنیدم، اما انگار از یه جای دور می‌اومد. بین حال و گذشته گیر کرده بودم و نمی‌تونستم جواب بدم. فقط دیدم احسان مسیر نگاه من رو دنبال کرد و نگاهش به اون رسید. امیرحسام! امیرحسام نیکان. تک‌پسر خاندان نیکان‌، البته تا جایی که من می‌دونستم. اخمِ کمرنگی بین ابروهای احسان نشست. معلوم بود برداشت دیگه‌ای از نگاه من کرده. سعی کردم خودم رو جمع‌وجور کنم، ولی کار ساده‌ای نبود. بعد از ده سال دیده بودمش. ده سال! به زور خودم رو از اون گرداب بیرون کشیدم و برگشتم به زمان حال. رو به احسان گفتم: «چیزی نیست، خوبم.» لیوان آب‌پرتقال رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم. احسان نیشخندی زد و گفت: «حالا درسته پسره بدک نیست، ولی در اون حد هم نیست که تو کلاً از دنیا خارج شی!» همون‌طور که حدس زده بودم، نگاهم رو جور دیگه‌ای تعبیر کرده بود. ناشیانه بحث رو عوض کردم: «نه بابا، من کاری به اون نداشتم؛ یه دفعه یاد یه چیزی افتادم.» چند ثانیه مکث کردم و بعد گفتم: «اگه سیر شدی بریم. دلم شور می‌زنه می‌خوام برم بابا رو ببینم.»
  23. پارت سوم نفس عمیقی کشیدم و با لرزشی که توی صدام بود، گفتم: « نمی‌تونم برم تو ببینمش؟» احسان با مهربونی نگاهم کرد. انگار می‌دونست دقیقاً چه حسی دارم. نگاهی به چشم‌های مشکی‌اش انداختم؛ موهای پر و کوتاهش که لابه‌لای تارهای مشکی‌ش، چند تایی تارِ سفیدِ ناشی از کارِ زیاد دیده می‌شد، بهم نشون می‌داد چقدر از خودش مایه گذاشته. روپوشش هم کمی چروک بود؛ قشنگ مشخص بود شیفتِ سنگینی رو پشت سر گذاشته. با لحنی که سعی می‌کرد آرومم کنه، گفت: «چرا نمیشه؟ عزیزم، فقط یکم باید صبر کنی تا اون تپشِ قلبت آروم بگیره.» سکوت کردم؛ لبخندی بهم زد و گفت: _صبحانه خوردی؟ سرم رو به نشونه‌ی نفی تکون دادم. اصلاً اشتها نداشتم؛ انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود. با صدایی گرفته گفتم: «نه‌، میل ندارم. فقط می‌خوام بابا رو ببینم.» احسان دستش رو گذاشت پشتِ کمرم و با ملایمت من رو از روی صندلی بلند کرد. همون‌طور که به زور وادارم می‌کرد راه بیفتم، گفت: «استاد رو هم می‌بینی، منتها الان اول باید به خودت برسی که وقتی رفتی بالای سرش، حالت خوب باشه و یه وقت ضعف نکنی.» کلافه گفتم: «احسان، بی‌خیال! بابا که تو کماست، حالِ منو که نمی‌بینه. دوما هم تا نبینمش، عمراً چیزی از گلوم پایین بره.» احسان یهو جدی شد و با لحنی که فقط یه پزشکِ دلسوز می‌تونه داشته باشه، گفت: «درسته تو کماست، ولی همه می‌گن می‌شنوه. تو هم با این حال و روزت، صدات قشنگ داد می‌زنه داری پس می‌افتی. پس مثل یه دخترِ خوب.» و یهو با خنده ادامه داد: «به حرفِ آقا دکتر گوش بده، بیا بریم برات یه قاقالی‌لی بخرم که قندت نیفته!» میونِ اون‌همه استرس و تشنج، هم خنده‌ام گرفت و هم حرصم دراومد. مشتی به بازوش زدم و با همون لبخندِ کج ، بی‌حرف همراهش سمت کافه‌ی بیمارستان راه افتادم.
  24. پارت دوم توی طول مسیر، ذهنم مثل یه کلافِ سردرگم، مدام به گذشته گره می‌خورد. روزهایی که هیچ‌کس رو نداشتم و فقط اون بود که دستم رو گرفت. احتشام برای من چیزی فراتر از یک پدر بود؛ اون ناجیِ من بود. پدری که از پدرِ خودم، دلسوزتر و مهربون‌تر بود. اوایل، رابطه‌مون خیلی رسمی و سنگین بود، اما کم‌کم اون سد شکست و حالا دیگه واقعاً مثل پدر و دختر بودیم. اشک، داغ و سوزان از گوشه‌ی چشمم پایین می‌چکید و دیدم رو تار می‌کرد. طاقتِ از دست دادنش رو نداشتم؛ نه فقط به‌خاطر محبتی که بهم داشت، بلکه چون اون تنها کسی بود که حقیقتِ «چشمه» رو می‌دونست. اگه اون می‌رفت، من هم باهاش دفن می‌شدم. پام رو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم. تمامِ مسیر رو با بوقِ ممتد، چراغ‌زدن‌های عصبی و لایی‌کشیدن بین ماشین‌ها طی کردم و مسیرِ نیم‌ساعته رو تو یه ربعِ وحشتناک پشت سر گذاشتم. دربانِ بیمارستان که ماشینم رو می‌شناخت، تا من رو دید دستی تکون داد و در رو باز کرد. حتی نفهمیدم چجوری ماشین رو وسطِ پارکینگ ول کردم.به محض اینکه وارد فضای بیمارستان شدم، بوی تند و تیزِ مواد ضدعفونی‌کننده، مثل یه سیلی توی صورتم خورد. انگار زمان به عقب برگشت؛ درست به همون شبِ لعنتی. حس کردم دوباره همون دخترِ بیست‌ودو ساله‌ای هستم که تمامِ وجودش توی آتش می‌سوخت؛ همونی که بعد از اون فاجعه، توی اون تختِ فلزیِ سردِ بیمارستان، بینِ پانسمان‌های خونی و بویِ تلخِ گوشتِ سوخته، زندانی شده بود. انگار اون کابوسِ قدیمی دوباره زنده شد و خاطره‌ی اون روزهایی که جلوی آینه ایستادم و دیگه خودم رو نشناختم، توی سرم چرخید. سرگیجه‌ی خفیفی گرفتم و دست‌هام بی‌اختیار لرزید. حتی دیدنِ اون دیوارهایِ سفیدِ یک‌دست هم نفسم رو بند می‌آورد‌؛ نفسم به شماره افتاده بود و ضربانِ قلبم رو توی گوشم می‌شنیدم. بدون توجه به تذکرهای پرستارِ پشتِ میز، خودم رو به طبقه‌ی آی‌سی‌یو رسوندم. دستم رو گذاشتم روی دستگیره که وارد بخش بشم، اما بازوم از عقب کشیده شد و صدای مردونه‌ای توی گوشم پیچید: «خزان! چه کار می‌کنی؟ وایستا ببینم!» برگشتم؛ چشم‌هام از اشک و ترس تار بود. با صدایی که می‌لرزید گفتم: «احسان، بابام اون توئه! دیدم همه بالای سرشن‌، چی شده؟» احسان با آرامش شونه‌هام رو گرفت، نیم‌نگاهی به درِ بخش انداخت و من رو به سمتِ صندلیِ فلزیِ راهرو هدایت کرد. با لحنی که سعی می‌کرد منطقی باشه، گفت: «آروم باش خزان. چیزِ خاصی نیست، نگران نباش. یه افتِ ناگهانی توی سطحِ اشباع اکسیژن خونش (SpO2) داشت که باعث شد مانیتورها هشدار بدن. توی بیمارانی که سطحِ هوشیاریِ پایینی دارن، این نوساناتِ تنفسی غیرطبیعی نیست. ما برای پیشگیری، پارامترهای دستگاهِ ونتیلاتور رو کمی تغییر دادیم و اقداماتِ حمایتی انجام دادیم تا شرایطش استیبل (پایدار) بشه. الان وضعیتش تحت کنترله.»
×
×
  • اضافه کردن...