-
تعداد ارسال ها
496 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
داستان چشمهای که خزان شد| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت اول از لای درِ نیمهباز میدیدمش. تصویر به خاطر اشکام تار بود. نیازی نبود واضح ببینم؛ اصلاً تحملش رو نداشتم که واضح ببینم. ****** با نفسنفس از خواب پریدم، صورتم خیسِ عرق بود. اتاق توی سکوتِ سنگینِ قبل از طلوع فرو رفته بود و فقط صدای تیکتاکِ ضعیفِ ساعت به گوش میرسید. این کابوسها کی میخواست تموم بشه؟ از مینییخچالِ کنار تخت، پارچ آب رو برداشتم و با دستِ لرزون برای خودم آب ریختم. خنکیِ آب کمی به گلویم نشست و نفسم جا اومد. به ساعت نگاه کردم؛ عقربهها ساعت پنج صبح رو نشون میدادن. خواب از سرم پریده بود. آروم از تخت اومدم پایین و سمت کمد رفتم. لباسخوابم رو با یه سویشرت و شلوار ورزشی مشکی عوض کردم و بعد از بستنِ موهام، از اتاق بیرون زدم. پلههای نیمگردِ عمارت زیر قدمهام صدای آرومی میدادن. وقتی درِ اصلی رو باز کردم و وارد باغ شدم، انگار یه دنیای دیگه بود. سپیدهدم بود؛ درختهای تنومند و سرسبز، سایههای بلند و کشیدهای روی سنگفرشها انداخته بودن که توی نورِ کمجانِ صبح، شبیه هیولاهای بیصدا به نظر میرسیدن. هوای صبحِ زود، خنک و مرطوب بود و بوی خاک و شبنم توی فضا میپیچید. دوچرخهام کنارِ لاینِ دوچرخهسواری بود. سوارش شدم و شروع کردم به رکاب زدن. صدای چرخها روی مسیرِ شنیِ باغ میپیچید. جوری با سرعت میرفتم که انگار میخواستم از سایهی خودم هم جلو بزنم؛ انگار سرعت باعث میشه خاطرات پاک بشن. ولی متأسفانه خاطراتِ بد از ذهن پاک نمیشن، بلکه مثل خوره میافتن به جونت تا ذرهذره نابودت کنن. اونقدر غرقِ افکارم بودم و اونقدر لای درختهای سبز و سایهها چرخیدم که نفهمیدم چجوری اون باغِ پنجهزار متری رو دور زدم! دوچرخه رو سرِ جاش گذاشتم و سمت زیرزمین رفتم. ساعت ششونیم بود. بوی کلر و نمِ دیوارههای زیرزمین، اولین چیزی بود که توی صورتم زدم. شاید شنا میتونست اون کلافگی رو از تنم بشوره. لباسهام رو درآوردم و توی آب شیرجه زدم. سکوتِ زیرِ آب مطلق بود. کفِ استخر چهارزانو نشستم، چشمهام رو بستم و نفسم رو حبس کردم. شروع کردم توی ذهنم شمردن. آخرین عددی که نقش بست، چهلوپنج بود. کمکم فشارِ آب روی قفسهی سینهام حس میشد. نفس کم آوردم و با یه حرکتِ تند، سمت سطحِ آب شنا کردم. چند وقتی بود از عدد چهلوپنج رد نمیشدم؛ همهش بهخاطرِ افکارِ مغشوشم بود. اومدم بیرون، تنپوشم رو از روی چوبلباسی برداشتم و از پلهها بالا رفتم. وسطِ راه ماهبانو رو دیدم که با چهرهای آشفته طرفم میاومد. تا به من رسید، با نگرانی گفت: «خانوم، اینجایید؟ همهجا رو دنبالتون گشتم. از بیمارستان زنگ زدن، میگن حالِ آقای احتشام خوب نیست؛ سریع برید بیمارستان.» کلماتش که تموم شد، انگار دنیا دور سرم چرخید. دواندوان خودم رو به اتاق رسوندم. هر چی دمِ دستم بود پوشیدم و سمت باغ رفتم. امید (پسرِ ماهبانو) ماشین رو جلوی درِ عمارت آورده بود. سریع سوار شدم و با سرعت زدم بیرون، طوری که لاستیکهای ماشین روی سنگفرشِ باغ صدای جیغِ خفیفی داد. سمت بیمارستان راه افتادم.- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
زینب چرمگر پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ممنونم ❤️❤️- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان چشمهای که خزان شد| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
به نام خدا نام داستان : چشمه ای که خزان شد نویسنده : زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه ، انتقامی خلاصه: ده سال پیش، دختری ،در میان شعلهها و رازی تاریک ناپدید شد. همه باور کردند که آن دخترِ جوان در همان آتش از بین رفته است. اما حقیقت چیز دیگری بود..... مقدمه: گاهی زندگی، مثل برگهای خزان بیصدا از شاخهی گذشته جدا میشود. گاهی نامها عوض میشوند، چهرهها در آینه غریبه میشوند، و آدمها یاد میگیرند با قلبی که نیمهاش در گذشته جا مانده زندگی کنند. من روزی «چشمه» بودم… روزی که دنیا هنوز ساده بود و عشق بیترس در قلبم جریان داشت. اما یک شب آتش آمد، و همهچیز را با خودش برد؛ نامم را… خانهام را… و دختری را که قرار بود خوشبخت شود. از آن شب به بعد دیگر کسی چشمه را صدا نزد. حالا سالهاست با نامی زندگی میکنم که بوی پایان میدهد: خزان. اما بعضی داستانها حتی اگر زیر خاکستر دفن شوند روزی با یک نگاه با یک صدا یک خاطره دوباره شعله میکشند.- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
زینب چرمگر پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بفرمایید -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
زینب چرمگر پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام عزیزم ممنون بابت راهنماییتون رمان رو ویرایش کردم و علائم نگارشی و فاصله ها رو درست کردم امیدوارم موفق بوده باشم- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام به عزیزانم دلنوشته پایان یافته ❤️
- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ پایانی در پایان فقط یک خواهش دارم؛ لطفاً جوری زندگی کنید که از آن لذت ببرید. اینکه چه کسی چه گفت، چه کسی چه کرد، مردم دربارهٔ ما چه فکری میکنند، یا اینکه «دختر نباید این کار را بکند» و «پسر نباید آن کار را بکند»… همهٔ اینها گاهی شبیه شاخههای خشکیدهای هستند که به دست و پای آدم بسته میشوند و نمیگذارند آنطور که باید زندگی کند. ما قرار است فقط یکبار زندگی کنیم. نمیگویم بدون چهارچوب زندگی کنید، اما اجازه ندهید عقاید پوسیده و اشتباه زندگیتان را تنگ و سنگین کند. شادتر زندگی کنید، آزادتر نفس بکشید؛ دنیا به انسانهایی نیاز دارد که روحیهای زنده و دلهایی مهربان دارند. مواظب خودتان باشید و مواظب مهربانیهایتان. خدانگهدار ۱۴۰۵/۰۳/۳۰ دلنوشتهای در آستانهٔ ۲۸ سالگی زینب چرمگر -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ نوزدهم به پسرها از کودکی نگویید «مرد که گریه نمیکند» یا «پسر که این کارها را نمیکند». همین جملههای ساده گاهی بار سنگینی روی دوششان میگذارد. باعث میشود غصههایشان را در دل نگه دارند و کمکم یاد بگیرند احساساتشان را پنهان کنند. سالها بعد همان پسر بزرگ میشود، با همان بار نادیده گرفتهشده وارد زندگی میشود و شاید نتواند احساساتش را به همسر و فرزندش نشان بدهد. نه به این خاطر که دل ندارد، بلکه چون هیچوقت یاد نگرفته چگونه احساسش را بیان کند. بیایید کنار یاد دادن مرد بودن، به پسرها ابراز احساسات را هم یاد بدهیم. باور کنید هم خودشان حال بهتری خواهند داشت، و هم جامعهای که قرار است در آن زندگی کنند. -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ هجدهم دختران برای پرواز به بال نیاز دارند؛ بالی که خانواده به آنها میدهد، و بیشتر از همه پدری که پشتشان میایستد. لطفاً به خاطر بعضی عقاید قدیمی یا اشتباه، بالهایشان را نشکنید. گاهی یک جملهٔ دلگرمکننده، یک اعتماد ساده، یا فقط این حس که «پشتمان هستید» میتواند به یک دختر جرأت پرواز بدهد. جهان به دخترانی نیاز دارد که با روحیهای سالم و شاد بزرگ شوند. چون بسیاری از آنها مادران آیندهٔ همین جامعه خواهند شد. پس اگر میتوانید، به جای محدود کردنشان پرواز را به آنها یاد بدهید؛ تا روزی که خودشان مادر شدند، همین حس امنیت و امید را به فرزندان فردای این جامعه منتقل کنند. -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ هفدهم میدانید… همهٔ انسانها جایز به خطا هستند. همه حق دارند تجربه کنند. اصلاً بعضی چیزها را اگر آدم خودش تجربه نکند، هیچوقت واقعاً یاد نمیگیرد. گاهی باید زمین خورد تا فهمید کدام راه لغزنده است. اما کسی که اشتباهی کرده، زمین خورده یا مصیبتی را پشت سر گذاشته، در آن لحظه بیش از هر چیز به **همدردی** نیاز دارد، نه نصیحت. دلِ خستهٔ آدمها معمولاً در آن لحظهها جایی برای شنیدن «باید و نباید» ندارد. آنچه آرامشان میکند این است که بدانند کسی دردشان را میفهمد. اگر روزی دیدید ذهنتان میخواهد کسی را در آن شرایط نصیحت کند، یک لحظه مکث کنید… یادتان بیاورید خودتان هم بارها اشتباه کردهاید، بارها زمین خوردهاید، و در آن لحظهها بیشتر از نصیحت، به یک دلِ همدل احتیاج داشتید. شاید گاهی بهترین کاری که میتوانیم برای هم انجام دهیم این باشد که به جای درس دادن، فقط کنار هم بایستیم. -
سلام سادات جان خوبین
هرچه در توان داشتم برای ویراستاری و نگارش گذاشتم
https://forum.98ia.net/topic/5467-رمان-آخرین-نگهبان-شعله-فصل-اول-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ امیدوارم موفق شده باشم ، ممنون میشم لطف کنید یک نگاه بندازید انشالله که این سری اشکالات بر طرف شده باشه
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 4
-
-
سلام نویسندهی عزیز😊
خلاصه و مقدمهی داستان چشمه ای که خزان شد رو خوندم، و الان خیلی مشتاقم که خود داستان رو هم بخونم.
ادبیاتتون قدرتمنده و فکر میکنم داستان سوژهی جالبی داشته باشه🌼
موفق باشید✨
-
-
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت پنجاه و ششم نفسنفس میزدم؛ انگار هنوز ریههایم از هوای مسموم آن جنگل مرده پر بود. با وحشت روی تخت نیمخیز شدم. قطرات سرد عرق از پیشانیام میچکید و ضربان قلبم آنقدر کوبنده بود که قفسه سینهام درد میکرد. این دیگر چه کابوس شومی بود؟ باید هرچه زودتر درباره این خواب و اتفاقات عجیب اخیر با بچهها حرف میزدم، وگرنه از این حجم فشار روانی دیوانه میشدم. هنوز کاملاً به واقعیت برنگشته بودم که صدای مشتهای پیاپی روی در و به دنبال آن، هقهق خفه آدورینا رشته افکارم را پاره کرد. سراسیمه از تخت پایین پریدم و به سمت در دویدم. تا در را باز کردم، آدو خودش را در آغوشم انداخت و دستهای لرزانش را محکم دور کمرم حلقه کرد. شوکه شده بودم، اما سعی کردم لرزش دستهای خودم را پنهان کنم. درحالیکه او را به داخل اتاق هدایت میکردم، شانههایش را در آغوش گرفتم. در را بستم و همانجا کنار هم روی زمین نشستیم. بیصدا موهایش را نوازش میکردم تا اجازه دهم در امنیت آغوشم آرام بگیرد و خودش به حرف بیاید. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود و صدای گریههای آدو تازه به هقهقهای آرام تبدیل شده بود که دوباره ضربههایی به در خورد. آدورینا با چشمهای سرخ و نگران از من فاصله گرفت. بلند شدم و دستگیره را چرخاندم. بوژان و آبدوس پشت در ایستاده بودند. چهرههایشان بهشدت آشفته و رنگپریده بود؛ اثری از آن آرامش همیشگی در صورت هیچکدامشان دیده نمیشد. بیهیچ حرفی از جلوی در کنار رفتم تا داخل شوند. وقتی قدم به درون اتاق گذاشتند و نگاهشان به آدورینا افتاد که با چشمهای پفکرده روی زمین مچاله شده بود، تعجب در صورت هر دویشان نقش بست. انگار پازل وحشتی که تجربه کرده بودیم، داشت کامل میشد. -
درخواست ویراستار | رمان تکمیل شده
زینب چرمگر پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنون از زحماتتون عزیزم ❤️❤️❤️- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ شانزدهم میگویند ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودتان مقایسه نکنید. به نظرم این جمله آنقدر درست است که اگر میشد، باید آن را با طلا قاب گرفت و جایی از خانه گذاشت تا هر روز جلوی چشممان باشد. ما معمولاً چیزی را میبینیم که بیرون از زندگی آدمهاست؛ ماشین خوب، خانهٔ زیبا، سفرهای رنگارنگ… اما هیچوقت نمیدانیم پشت آن ظاهر چه میگذرد. شاید کسی که از دور زندگی بینقصی دارد، حتی یکهزارم آرامشی را که در دل خانهٔ شما جریان دارد تجربه نکرده باشد. شاید صمیمیتی که در خانوادهٔ شما هست، چیزی باشد که او سالها دنبالش گشته و پیدا نکرده است. زندگی هر آدمی دنیای خودش را دارد؛ با شادیها، سختیها، آرامشها و نگرانیهایی که فقط همان آدم از آن خبر دارد. برای همین شاید بهتر باشد به جای نگاه کردن به زندگی دیگران، کمی بیشتر به چیزهایی که در زندگی خودمان داریم توجه کنیم. گاهی خوشبختی همانجایی است که هر روز از کنارش رد میشویم، اما چون حواسمان به مقایسه است، آن را نمیبینیم. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت پنجاه و پنجم با کنجکاویِ ذاتیام پرسیدم: _الان اون شمشیر کجاست؟ اتریاد متفکرانه به شعلهی لرزان شمع خیره شد و با صدایی آرام گفت: _نمیدونم، طبق پیشگویی، شما کسانی هستین که جاش رو پیدا میکنید. شوکه به پشتی صندلی تکیه دادم. نگاهم را بین بچهها چرخاندم؛ حال آنها هم بهتر از من نبود و گیجی در چهرههایشان موج میزد. اتریاد نگاهی گذرا به تکتکمان انداخت و گفت: _بهتره امروز رو استراحت کنید. از فردا کارها و چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیرین؛ قبل از اینکه دیر بشه! آبدوس با پیشانیِ گرهخورده پرسید: _ببخشید، چه چیزی رو باید یاد بگیریم؟ اتریاد لبخند مهربانی زد و لحنش رنگ اطمینان گرفت: _نگران نباشید. مهارتهایی هست که در این راه به اونها نیاز پیدا میکنین. فعلاً فقط استراحت کنید. اگه هم دوست داشتین معبد و اطرافش رو ببینید، کافیه به سیروس اطلاع بدید. بعد بدون هیچ حرف اضافهای از جا بلند شد و سالن را ترک کرد. با رفتن او، خدمه سریع دور میز حلقه زدند و با بلند شدنِ ما، شروع به جمعکردن ظروف کردند. مسیر سالن تا اتاقها را در سکوت طی کردیم. روزهای گذشته خواب درست و حسابی نداشتیم و مغزمان زیر بار اینهمه اطلاعات جدید له شده بود. قرار شد بعد از دو الی سه ساعت خواب، در اتاق آبدوس جمع شویم و حرف بزنیم. به اتاقم برگشتم. فضای جادویی اتاق آرامم میکرد، اما ذهنم هنوز درگیر بود. کتاب اجدادی را دوباره از کمد بیرون آوردم و با خودم به تخت بردم. تصمیمم را گرفته بودم؛ باید با بچهها دربارهی اتفاق عجیبی که برایم افتاده بود و نقشهی زندهی کتاب حرف میزدم. همانطور که به خطوط نقشه خیره شده بودم، پلکهایم سنگین شد و کمکم به خواب عمیقی فرو رفتم. *** خواب دیدم در جنگلی مهآلود ایستادهام. همهچیز غرق در سکوتی وهمانگیز بود. درختان، خشکیده و سیاه بودند؛ بیهیچ برگی، مثل اسکلتهایی که به سمت آسمانی خاکستری چنگ میزدند. روی زمین پر از ریشههای ضخیم و درهمتنیدهای بود که از لابهلای مه غلیظ به سختی دیده میشدند. سرمای عجیبی زیر پوستم خزید. ترسی گنگ به جانم افتاد و بیاختیار شروع به دویدن کردم. اما هرچه میدویدم به جایی نمیرسیدم؛ انگار در حلقهای بیپایان دور خودم میچرخیدم. ناگهان ریشههای روی زمین مثل مارهایی زنده از هم باز شدند و دور مچ پاهایم پیچیدند. عرق سردی روی تیرهی پشتم نشست. با تمام توان تقلا کردم تا خودم را از چنگال ریشهها بیرون بکشم، اما محکمتر میشدند. دهانم را باز کردم تا جیغ بکشم، ولی هیچ صدایی از حنجرهام خارج نشد. هوایی برای نفس کشیدن نبود. در همان حال، سایهای تاریک را دیدم که از دل مه به سمتم میآمد. شکل ظاهری مشخصی نداشت؛ شبیه به ردایی عظیم و متحرک بود که در بادی نامرئی شناور مانده بود. هرچه نزدیکتر میشد، بیشتر شبیه به یک حفرهی سیاه و عمیق به نظر میرسید که نور و امید را میبلعید. تمام عضلات بدنم از وحشت قفل کرده بود. وقتی جلوتر آمد، دو گوی سفید و درخشان به جای چشم، از زیر تاریکیِ ردا بیرون زد. نفس در سینهام حبس شد. نگاهم در نگاه موجود گره خورده بود که ناگهان، صدایی در سرم پیچید: *«به چشمهاش نگاه نکن!»* همان صدای زنانه بود! همان صدایی که از کتاب شنیده بودم. حالا در جمجمهام اکو میشد. با این هشدار به خودم آمدم. دیوانهوار تقلا کردم و سرم را چرخاندم تا نگاهم به آن دو گوی سفید نیفتد. موجود تاریک قدمی دیگر برداشت. هاله سرمایش بدنم را کاملاً فلج کرد. درست بالای سرم ایستاد و با لحنی غیرطبیعی، دورگه و بم که در فضا پژواک میشد، گفت: «به زودی میبینمت آمیتیس!» صدای خندهاش بلند شد؛ قهقههای کرکننده و شیطانی که در جنگل مرده پیچید. دیگر نتوانستم تحمل کنم. با تمام توانی که در ریههایم مانده بود جیغ کشیدم و بالاخره چشمهایم در اتاق معبد باز شد! -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ پانزدهم میدانید… سیام خرداد امسال من بیستوهشت ساله میشوم. در این بیستوهشت سال یک چیز را خوب فهمیدهام: آدمها دیر یا زود به خیلی از آرزوهایشان میرسند… اما رسیدن همیشه به معنای خوشحال شدن نیست. بعضی آرزوها وقتی برآورده میشوند که دیگر شوقی برایشان باقی نمانده است. یادم میآید وقتی هجده سالم بود، یک جعبه مدادرنگی سیصد رنگ میتوانست دنیایم را روشن کند. همان جعبه کوچک، آنقدر برایم هیجان داشت که انگار تمام دنیا را در دست گرفتهام. اما امروز اگر همان مدادرنگی را داشته باشم، دیگر آن ذوق قدیمی در دلم زنده نمیشود. گاهی هم آرزوها به موقع برآورده میشوند، اما وقتی به آنها میرسی میبینی آن چیزی نبودند که در خیال خودت ساخته بودی. برای همین همیشه آرزو میکنم خواستههای آدمها در زمانی برآورده شود که هنوز دلشان برایش میتپد… جوری که وقتی به آن میرسند، واقعاً از ته دل خوشحال شوند و از داشتنش لذت ببرند. نه اینکه روزی به جایی برسند که حتی حسرت یک چتر سادهٔ کودکی را بخورند؛ چتری که امروز به راحتی میشود خرید… اما دیگر دلی برای خواستنش باقی نمانده است. -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
زینب چرمگر پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🙂ممنون -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
زینب چرمگر پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شرمنده خیلی اهل مخالفت نیستم ولی دفعه قبل درخواست دادم گفتید توصیفات کمه و پرش لحن داره توصیفات و حالات رو اضافه کردم و پرش لحن رو ویرایش کردم دیالوگ ها محاوره و مونولوگ ادبی نوشته شده و فعل ها در جای درست قرار گرفتن واقعا دیگه متوجه نمیشم مشکل چی هست ! -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
زینب چرمگر پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام عزیزم داستان نقد و ویرایش شده مشکل کجاست ؟ -
سلام
دختر جاذبه مرگ فوق العاده بود منتظرم فصل دومش رو تموم کنی تا بدو بدو برم بخونم
-
سلام عزیزم
رمان به جای خواهرم رو خوندم و دوستش داشتم اینکه تو رمانت زندگی روزمره با تمام دغدغه هاش جریان داره باعث زیبایی داستانت شده ، خیلی دوست دارم ادامه اش رو بخونم
-
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ چهاردهم دوستهای عزیزم… اگر روزی پدر یا مادر شدید، یک نکته را از یاد نبرید: فرزند شما ادامهٔ آرزوهای نرسیدهٔ شما نیست. گاهی ما بیآنکه متوجه باشیم، رؤیاهای قدیمی خودمان را در دل فرزندمان میکاریم. مثلاً چون در کودکی دوست داشتیم کلاس زبان برویم، فکر میکنیم او هم باید همان راه را دوست داشته باشد. یا چون خودمان آرزو داشتیم درسهای زیادی بخوانیم، گمان میکنیم خوشبختی او هم فقط در همان مسیر است. اما شاید دل او جای دیگری باشد… شاید به جای کتابهای درسی، دلش با هنر آرام بگیرد. شاید بخواهد چیزی بیاموزد که هیچ شباهتی به آرزوهای ما ندارد. حتی اگر ما در مسیری شکست خوردهایم یا زخمی شدهایم، باز هم قرار نیست فرزندمان همان سرنوشت را تجربه کند. او انسانی جدا از ماست، با تواناییها، نگاه و مسیر خودش. میدانم بسیاری از این فشارها از روی محبت است؛ از روی نگرانی ، از روی این آرزو که فرزندمان موفق و خوشبخت باشد. اما گاهی فراموش میکنیم مسیری که برای او میچینیم، در حقیقت رؤیایی است که روزی برای خودمان داشتهایم. فرزند ما نیامده تا زندگی ناتمام ما را کامل کند. او آمده تا زندگی خودش را بسازد. پس به انتخابهایش احترام بگذاریم. به جای اینکه مقابلش بایستیم، کنارش قدم برداریم… تا اگر خطری در راهش بود، حضور ما پناهش باشد، نه مانع راهش. -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ سیزدهم سلام دوستان قشنگم مدتی است به یک نکته در روابط فکر میکنم و کمکم یاد گرفتهام به آن پایبند بمانم. اینکه وقتی برای کسی کاری میکنم—مثلاً هدیهای برای تولدش میخرم—از او توقع نداشته باشم همان کار را برای من انجام بدهد. اگر هدیهای میخرم، به این دلیل است که دلم میخواهد خوشحالش کنم. نه به این خاطر که بعدها او هم بخواهد جبران کند. محبت وقتی قشنگتر است که از سر میل باشد، نه از روی حساب و انتظار. البته این به آن معنا نیست که آدم چشمش را روی همهچیز ببندد. اگر جایی ببینم رابطهای یکطرفه شده و محبت تبدیل به سوءاستفاده شده است، آرام کنار میکشم و آن رابطه را ادامه نمیدهم. اما دیگر خودم را سرزنش نمیکنم و حسرت نمیخورم که چرا آن کار را کردم. چون در همان لحظه، از روی دل خودم انجامش داده بودم. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی صورتش جدی شد؛کم پیش میومد نوید این طوری جدی بشه.با همون لحن کشدارش گفت : ((همه که مثل تو سنگدل نیستن با دو تا داد و بیداد، طرف رو ساکت کنن؛ من بر عکس تو برای ادم ها ارزش قائلم ، نمیتونم طوری که انگار حیون خونگیم یا نوکر بابام ان رفتار کنم !)) دست به سینه نگاهش کردم ؛یه زمانی منم مثل نوید بودم ، دلم نرم بود ، ولی دنیا بی رحم تر از این حرف ها باهام تا کرد ، نذاشت اون طوری بمونم ! با این حال از ته دلم می خواستم و امیدوار بودم نوید همین طور بمونه ، جایی که من توش گیرافتاده بودم خیلی تاریکه و سرد بود! هرکسی تو این دنیای تاریک دوام نمیاره ! نفس عمیقی کشیدم و گفتم : ((فردا میام ویلا یه سر میزنم ، کامران و متین اینجا بودن بوی خوشی از حرفاشون نمیومد ، البته میدونم دنبال فلش هستن ولی احتیاط شرط عقله ، توام سعی کن تا فردا از اون مغزت استفاده کنی و از توی اون ماسماسک یه چی پیدا کنی !)) نوید سرش رو تکون داد. ((یه چیزایی پیدا کردم ،ولی هنوز قطعی نیست.)) گوشام تیز شد و چشم هامو ریز کردم . ((مثلا چی ؟!)) بی خیال شونه ای بالا انداخت و پلاستیک ها و ظرف ها رو برداشت و همون طور که سمت در میرفت گفت : ((فعلاً تو برو یه چیزی بپوش! این برو بازوت رو تو چشم ما نکن . لخت هم نگرد سرما میخوری بچه. فردا اومدی مفصل برات توضیح میدم. الان بذار برم تا اون گربهوحشیت پوست آرش رو نکنده!)) با حرص به جای خالیش نگاه کردم. حتی نایستاد جوابمو بشنوه. صدای تقِ بسته شدن در که اومد، منم راه افتادم سمت اتاق تا یه لباسی بپوشم. -
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
نایلب- 15 پاسخ
-
- 4
-
-