-
تعداد ارسال ها
12 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
95 بازدید کننده نمایه
دستاورد های S.ABRA
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
S.ABRA پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام وقتتون بخیر. رمان من بررسی شد؟ -
فصل چهارم | بَرای ریشه های دَردمَند به نام مادر فصل چهارم ٬ برای محبوبه ٬ جسم ریشه اگر خسته باشه، ذهنش هم خاموشه و خیالش باطله. حالا جسم ریشه چرا خسته اس!؟ جسم ریشه یه روز پرانرژی بوده و در برابر طوفان های کوچیک و بزرگ زندگی خودش میتونسته مقاومت کنه. شاید یه ریشهی دیگه ای شده آینهی اون ریشهی بلند پرواز، و شاید آینه ها گاهی باعث بشن ریشه ای بشکنه و خسته تن بشه. این نوع ریشه ها، فقط خسته ان، بی جونن و گاهی تندخو. تا میتونن به دیگران عشق میورزن، ولی محبت خودشون رو اغلب اوقات از خودشون دریغ میکنن. این ریشه های مهربان، همیشه سبزند؛ حتی هنگامی که روزگار به سیاهی کشیده شده باشد؛ یک نوع سبزِ چرک کرده اند، سبزِ عفونت کرده... این ریشه ها، جون میبخشن، اما به خیال خود بی خاصیت و بی کیفیتن. این ریشه ها مادرند! و رگ های سینهی مادر که آذوقهی فرزندش در آن جریان دارد، به رگ و ریشهی یک درخت پیر مانند است. با بادهی نابی همسان است که به هنگام غم، تو را مست سرخی لعل میکند. به یک لحظهی سادهی گرم و بی دغدغه، در یک روز زمستانی مانند است. به چکاوکی مانند است که نغمه خوان در آسمان مرتفع وهاب بال ها بسط کرده و با حرکت باد میسراید و میخواند که نداند در دامنهی زمین چه میگذرد. مادر، درد میکشد و سعی میکند التیام ببخشد. نفرین به روزی که فرزندِ یک مادر، یک جوری، به یک شکلی، به هر نحوی؛ در حال از بین رفتن باشه! آن وقت است که خدا میخواهد امتحان الهی برگزار کند و بسوزاند و از خاکستر به جا مانده، خانه ای امن و محکم بسازد. مادر همیشه خاکستر میشود و شبانگاه دوباره گر میگیرد. این ریشه های مادر خانه ای امن، اما خاک گرفته هستند و بی صدا نیستند... با این حال؛ همیشه محبوب و ٬ محبوبه ٬ اند. سبزند؛ سبزِ عفونت کرده. *** مانی چند هفته ای بود که علاقهمند به نواختن فلوت و چهره پردازی شده بود. بغل دستی او در کلاس مدرسه به او گفته بود که یک فلوت ریکوردر در خانه دارد. مانی با اینکه به هیچ وجه رابطهی خوبی با هم نداشتند و یکسره با هم بحث میکردند، از او فلوت را گرفت و بسیار از او تشکر کرد. در اینستاگرام یک پیج آموزش فلوت پیدا کرد و شروع کرد به تمرین کردن. آهنگ تاب عباسی را یاد گرفت. کلاس های آموزشگاه که دوباره برگزار شد فلوت را به کلاس استاد خودسیانی برد. به استاد گفت که تا جشنوارهی بعدی فلوت را یاد میگیرد و برای کار نمایش مینوازد. استاد قبول کرد و از او خواست تا در کلاس بنوازد. نت ها را بالا و پایین زد و قاطی کرد، اما به روی خود نیاورد. بچه ها خندهشان گرفته بود، اما آنها هم به روی خود نمیآوردند. مانی میدانست که آبرویش رفته. بچه ها برای او دست زدند. استاد عصبی شد:« کی گفت شما ها واسش دست بزنید!؟ » بعد با قیافه ای مغرورانه و تحقیر کننده از مانی پرسید:« چند وقته که داری تمرین میکنی؟ » مانی سه چهار روز بود که داشت تمرین میکرد. اما استوار پاسخ داد:« خیلی، شاید الان دو هفته شده باشه! » استاد ابرو بالا انداخت:« اگر دو هفته شده، واقعاً افتضاح زدی! » به مانی برخورد، اما تظاهر کرد که انتقاد استاد را پذیرفته. بقیهی تایم کلاس را برای استاد قیافه میگرفت. شیوهی آموزش استاد خودسیانی همین بود، تخریب میکرد تا کسی دچار توهم برتر بودن نشود. مریم آن روز به دلیل اینکه پدرش به تهران آمده بود و مریم با او به هتل رفته بود، به کلاس نیامد. یکی از دلایلی که مانی آن روز راحت نبود، جای خالی مریم بود، اما رویا بود، او را تشویق میکرد و میگفت که به حرف استاد توجه نکند. میگفت که مانی استعداد همهی هنر ها را دارد و به موفقیت او در آینده شک ندارد. مانی جانی دوباره یافت. او و مریم در مورد نقش های بچه ها در نمایش به آنها کمک میکردند. از هوش مصنوعی دربارهی حیوانات آنها اطلاعات جمع میکردند و برایشان میفرستادند. مانی به خانم رضایی، استاد چهره پردازی هفتاک بابت ثبت نام در کلاس هایش به او پیام داد و خانم رضایی مانی را راهنمایی کرد و لیست متریالی که باید تهیه میکرد را فرستاد. نصفی از آن را مانی تهیه کرد. بابا از این بابت به شدت خوشحال بود و با کمال میل موافقت کرد، زیرا خودش چند سال بود که به مانی اصرار میکرد آرایشگری، میکاپ یا گریم را آموزش ببیند و از آن کسب درآمد کند. مامان و بابا در هر صورت حامی مانی بودند، در هر صورت... مانی هر چه میخواست، فردایش برآورده میشد. او به این خاطر عاشق پدر و مادرش بود، به این خاطر که همیشه کنارش بودند و به خواسته های او اهمیت میدادند. مریم هم برایش خوشحال بود و معتقد بود که واقعاً مستعد است. مانی از این همه تعریف و تمجید ذوق میکرد و شکرگذار خداوند بود. وقتی با مریم به برنامهی روزانهی خود میرسیدند کیف میکرد. عاشق خودش بود و عاشق دنیایی که داشت در آن موفق میشد. عاشق خصلت های خودش بود. عاشق اینکه دیگران را می خنداند و میتواند عزیزانش را دوست داشته باشد. هر روز وقتی ایرپاد را در گوشش میگذاشت، به معنای واقعی نفس میکشید. بابا وقتی از زندان آزاد شد اعضای خانواده گال¹ گرفتند. مامان این موضوع را از همه مخفی کرد. با اینکه هیچوقت نمیتوانست نخود را در دهان خود بخیساند، این یک مسئله را به کسی نگفت. فقط به هایده، دوست دوران دبیرستانش که سال به دوازده ماه او را نمیدید گفت، زیرا هر چند روز یکبار به هم زنگ میزدند و تلفنی در ارتباط بودند. تقریباً نه یا ده ماه درگیر این بیماری بودند. یک عالم دوا و درمان کردند تا از شرش خلاص شدند. یک روز مانی داشت فیلم نمایش ساعت پنج صبح را به مامان نشان میداد. مامان از کلیت نمایش و بازی مریم و رویا و هلیا خوشش آمده بود. مانی داشت این ها را به مریم میگفت و دستش را به سرش میکشید. همینطور که در حال خود بود دستش را برد زیر موهای بالای گوش چپش. پوست سرش را احساس کرد، بدون مو. از جا پرید. گوشی را کنار گذاشت. دوباره دست کشید، فهمید که قسمتی از موهای سرش ریخته است. رفت به مامان نشان داد. مامان منقلب شد:« وای! مانی موهات سکه ای ریخته! » بعد زد زیر گریه. مانی هول و گیج بود. هی به آن قسمت از سرش دست میکشید و چشم هایش بیشتر گرد میشد. نفس نفس میزد و ضربان قلبش بالاتر میرفت. مامان غرید:« چند بار بگم به نظافت خودت اهمیت بده!؟ » مانی شرمگین گفت:« من که چند وقته هر روز میرم حموم! » مامان اشک هایش را پاک کرد:« تازه این مریضی بی پدر و مادر رو کشتیم، حالا ریزش سکه ای مو هم اضافه شد! نکنه چشمت زدن توی جشنواره!؟ » مانی شوکه شده بود:« من چه میدونم!؟ چرا اینجوری میکنی مامان!؟ » مامان همه جای سر مانی را بررسی کرد و گفت:« به خدا خسته ام از این همه مسئله! هر روز یه مشکل جدید داریم! اینو رد میکنیم اون میاد، اونو رد میکنیم این میاد، اه! به بابا میگم فردا ببرتت دکتر. » مانی از دکتر رفتن متنفر بود. سریع از زیر دست مامان فرار کرد:« وای مامان تو رو خدا ول کن! خودش درمیاد دیگه! » مامان اخم کرد:« مانی این دفعه باید بری دکتر! سرماخوردگی رو میشه توی خونه خوب کرد، ولی الان موهات ریخته! اگه کل سرت درگیر بشه چه خاکی توی سرمون بریزیم!؟ » مانی از دست مامان فرار کرد و به مریم ماجرا را گفت. مریم هم تعجب کرده و نگران بود. گفت که به نظرش باید به دکتر مراجعه کند. مانی در بهت بود. به حمام رفت و سعی میکرد آن قسمت از سرش را در آینه ببیند، اما نمیتوانست با چشم خودش ببیند. آن روز وقتی سرش را شامپو زد، کامل زیر دوش برد. تا یک هفته بیشتر نتوانست برای دکتر نرفتن مقاومت کند. پدرش او را پیش یک متخصص برد و تشخیص داد که به دلیل ترس و اضطراب موی مانی موضعی ریخته، و سپس به دلیل آلودگی قارچ گرفته. مانی اندیشید چون به آن گربهی جلوی ساختمان دست زده این اتفاق برایش افتاده. دکتر یک سری پماد تجویز کرد و گفت که یک ماه پس از مصرف پماد ها دوباره بیاید. مانی بعد از بیرون آمدن از مطب دکتر منقبض و بی حرکت مانده بود. به دست هایش نگاه کرد، به خودش آمد و دید که ناخن هایش را تا توانسته جویده. چندشش شد، بدش آمد، دست هایش را از دید خود پنهان میکرد. هی موهایش را از جلوی صورت کنار میزد. آنقدر بلند و نامرتب شده بود که خجالت میکشید کسی ببیند، برای همین کلاه هودی را همیشه بر سرش میگذاشت، به خصوص در مدرسه که موهای همه آنکارد شده بود. مانی میدانست که آنها ها فقط ظاهر منظمی دارند. میدانست که وجودشان بوی تعفن میدهد. روز به روز شستن موهایش سخت تر میشد. میریخت و کلافه اش میکرد. اگر کوتاه میکرد، قسمتی که ریخته بود مشخص میشد، برای همین ناچار بود تا هنگامی که آن قسمت پر شود موهایش را نگه دارد. هفتهی بعد که سر کلاس رفت، مریم را هم دید. مریم یک لحظه خوشحال بود و یک لحظه غمگین. یک لحظه میخندید و یک لحظه بغض میکرد. عجیب شده بود، شبیه خودش نبود. به دید مریم، مانی هم مثل همیشهی خودش نبود. ماجرای موی مانی را وقتی استاد فهمید شوکه شد. مانی تحقیق کرده بود، متوجه شده بود وقتی گربه ها هم بیش از حد میترسند یا اضطراب میگیرند، مویشان سکه ای میریزد. این را در کلاس بازگو کرد. استاد پوزخند زد، به مانی و مریم گفت:« چه بلایی دارید سر خودتون میارید!؟ آخه یه نقش ارزش این کار ها رو داره!؟ » مانی و مریم مسکوت و مبهوت به استاد خیره شده بودند، نمیفهمیدند؛ هیچ چیز را. موضوع برایشان قابل درک نبود. فهم اینکه آنها دقیقاً داشتند چه میکردند، سخت بود. وقتی کلاس تمام شد، یکدیگر را خالصانه در آغوش کشیدند و از هم خداحافظی کردند. یکی بودند. به معنای واقعی، یک روح در دو بدن بودند و هر دو به این اعتقاد داشتند. چند دقیقه همینطور گذشت. تنها چیزی که بین آنها در جریان بود، نیروی مقاوم همدردی و همدلی بود... قرار بر این شد که برنامهی روزانهی خود را سبک تر کنند تا بیشتر از این به آنها آسیبی نرسد، اما کم کم انجام آنها تق و لق شد. برنامه ثابت نبود، یک روز انجام میدادند و دو روز انجام نمیدادند. عجیب شده بود. گنگ و بی توضیح. هر دو میدانستند که چیزی میلنگد و میلغزد. مریم دلیلش را میدانست، اما نمیگفت. مریم سر کلاس ها نمیآمد. مانی از خانم میرزایی که در مورد مریم پرسید، او گفت که مریم فعلاً درس دارد و نمیتواند در کلاس ها شرکت کند. مانی میدید که او دیر به دیر آنلاین میشود، در کانال موسیقی دیگر آهنگ ارسال نمیکند و جواب تلفن نمیدهد. مانی گمان میکرد درس و مدرسه بدجور دارد مریم را خفه میکند. کلافه بود. پماد هایش را به اجبار میزد و دیگر هر روز حمام نمیرفت. مدرسه را میرفت و میآمد، کلاس ها را میرفت و میآمد. تا زمانی که از او سوالی نمیپرسیدند آرام بود. وقتی هم که از او سوالی میپرسید به تندی پاسخ میداد. وحشی شده بود، با خانواده بی ادبانه صحبت میکرد و مدام با دیگران بحثش میشد. پنج جلسه شده بود که مریم نه به کلاس میآمد، و نه با مانی صحبت کرده بود. مانی وقتی در مورد مریم دوباره از خانم میرزایی خبر گرفت، او گفت که پدر مریم مانع آمدن او به کلاس بازیگری شده، گفت که او دیگر نمیآید و از موسسه رفته است. مانی هیچ کاری نکرد، انگار میدانست. انگار متوجه شده بود. عادت کرده بود به نبودش. خودش بود و خودش. گاهی میرفت پیام های گذشته اش با مریم را میخواند و میخندید. آهنگ هایی که او فرستاده بود را دیگر نمیتوانست گوش کند، زیرا دلش هری میریخت. « عشق واسه من یه معجزست، تو لحظه های بی امید... تو صبح سردم، مثل طلوع خورشید... » این را هم نمیتوانست گوش کند، تصویر بالا رفتنشان برای گرفتن جایزهی مشترک در جشنوارهی بعدی از جلوی چشمش میگذشت و او را میآزرد. از خدا میخواست که به او نیروی گریه کردن بدهد، ولی هر چه میگذشت بیشتر در اشک ریختن ناتوان میشد. بعضی شب ها عادتش بود که کنار مامان بخوابد. مامان اغلب وقتی میخواست با مانی شروع به حرف زدن کند، اول با طنازی آغاز میکرد. مانی را میخندانْد و بعد میرفت سراغ درددل کردن و خودش اشک خودش را درمیآورد. مانی هیچوقت پیش او گریه نمیکرد. فقط بغض میکرد و اشک را در چشمش جمع میکرد، مامان هم گاهی میدید. مامان همیشه پایهی ثابت غیبت کردن با مانی بود. یک شب کنار هم خوابیدند. مامان با دلسوزی گفت:« آخه چرا باباش داره این کارو میکنه؟ مثلاً میخواد مریم رو به کجا برسونه؟ توی این دنیا مگه چه خبره؟ » مانی شانه بالا انداخت:« درس! درس! درس! » مامان به حالت چندش وار گفت:« اِی گور پدر درس! » مانی پوزخند زد و پرسید:« تو گفته بودی چجوری رفتی تجربی خوندی!؟ » مامان موهای مانی را نوازش کرد و گفت:« دایی گفت برو تجربی منم رفتم. » مانی خندید:« وا! یعنی تحقیق نکردی در مورد رشته ای که میخواستی بخونی!؟ » مامان از گذشته حرصی بود. گفت:« نه بابا، زمان ما که این چیزا نبود. الان هدایت تحصیلی و کوفت و زهرمار اومده. مردم انقدر اون موقع ها ساده و یه رنگ بودن که نگو. الان دنیا داغون شده، اون موقع ها یهو فامیلا سرزده زنگ خونه رو میزدن میومدن شب نشینی، به خاطر همین همیشه همهی خونه ها تمیز بود. فرداش ما میرفتیم، دوباره فرداش فلانی میومد. الان هیچ کی، هیچ کی رو نمیبینه. الان از این خبر ها نیست! » مانی عصبی بود. گفت:« آدم اگه بخواد میتونه همیشه خودشو خوشحال نگه داره. بابا که همش ناشکری میکنه، تو هم که همش خوابی. وقتی هم که بیدار میشی باز بیشتر روز رو روی تخت دراز کشیدی. دینا هم که وقتی از سرکار میاد با یک من عسل هم نمیشه قورتش داد. به خدا دارم تمام تلاشمو میکنم که تحمل کنم. کسایی مثل خانوادهی مریم هستن که تمام خوشحالی رو از آدم میگیرن، به خدا من داشتم کیف میکردم این چند وقت! گند خورد تو همه چی! » مامان سر تکان داد:« میدونم چی میگی، ولی مامان جان دنیا تا بوده همین بوده. آدم ها میان و میرن، همه چی بستگی به خودت داره. اینو بعد از پنجاه سال زندگی کردن تازه متوجه شدم! » به سینهی مانی ضربه زد و ادامه داد:« همه چی مربوط به خودته! » مانی چشم قره رفت:« کاش یکم به این حرف ها عمل میکردی! » مامان غمگین گفت:« اگه بدونی من چه دختری بودم! سال هفتاد و خورده ای چقدر من طلا فروختم کلاس یوگا ثبت نام کردم، استادشم یه خانم هندی بود. چقدر حالم خوب بود اون موقع ها! مثل نی قلیون بودم، الان رو نگاه نکن من بعد از اینکه این آمپول های هورمونی رو زدم اینجوری باد کردم و چاق شدم. من از تو و دینا هم ریزه میزه تر و نحیف تر بودم. وقتی با بابا ازدواج کردم خونه هر روز مثل دستهی گل بود. چشم هایش را ریز کرد و افزود:« بابا منو داغون کرد! از بس که خودم رو پیشش کوچیک کردم و پایین کشیدم! من همیشه یه پسر سبزهی لاغر دوست داشتم، ولی یه پسر چاق سفید گیرم اومد. اون موقع ها سرباز بود، تو اتوبوس همدیگه رو دیدیم. اولاش اصلاً ازش خوشم نیومد، با خودم گفتم این پسره چقدر چاقه! هی رفتیم و اومدیم آخر سر دیگه اومدن خواستگاری. مامان جون سیمین یک زنی بود که نگم برات! با من مخالف بود، یه زنی میخواست برای بابا بگیره که از خانوادهی سطح بالا و پولدار باشه. انقدر باکلاس و مدرن بود که نگو! انقدر با سیاست و زبون دار بود که نگو! اون موقع ما تو خونمون مبل نداشتیم. شب خواستگاری من یه دامن دراز پوشیده بودم که وقتی راه میرفتم به همه جا میمالید. به میوه ها، به بشقاب ها، به سینی چای! یه وضعی بود که نگو. مامانی هم که خدابیامرز میگرن داشت و همیشه سرش درد میکرد و زیر چادر بود. » مانی میخندید و تصویر خواستگاری را متصور میشد. مامان ادامه داد:« وقتی رفتن من اسکل از دایی پرسیدم چطور بودن خوب بودن؟ اونا نمیدونستن که ما با هم دوست بودیم! دایی هم گفت خیلی باکلاسن. اونا اصلاً زنگ نزدن ببینن جواب من چیه! دایی زنگ زد خونشون، تلفن رفت روی پیغام گیر، فکر کن! دایی هم با اون لحن فلسفیش گفت که جواب من مثبته، انقدر ما ساده بودیم! » دستی در موهایش کشید و گفت:« جهیزیه هم نداشتم. پول عروسی رو هم من دادم. بابا اون موقع ها هم سرکار میرفت هم دانشجو بود، منم بیست و شیش سالم بود که دینا رو به دنیا آوردم. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه؛ ما سر دینا هر روز میمردیم و زنده میشدیم انقدر که این بچه مریض بود! توی یک سال دینا سیزده بار بیمارستان بستری شد! پرستار ها انقدر دوستش داشتن! سینهش همش خس خس میکرد، هر جا میرفتیم دلشورهی اینو داشتیم که بچه خفه شه بمیره! یه روز نون خورد موند تو گلوش، شد سیاه! با خودمون گفتیم تموم میکنه! بردنش اتاق احیا! خیلی آسمش شدید بود؛ خیلی! » مانی خیره به مامان نگاه کرده بود:« جدی جدی بردنش اتاق احیا!؟ » مامان سر تکان داد. مانی مشتاق بود بیشتر بشنود. گفت:« از قدیما بگو! » مامان گذشته را هم میزد و میگفت. - بچگیم رو خیلی یادم نیست. فقط یه تصویری از نوزادیم قشنگ یادمه، مامانی داشت منو مشما میکرد. از وقتی بابام رو شناختم همیشه مریض بود بنده خدا! بیماری قلبی، بیماری پوستی، دیابت! بعضی وقتا تشنج هم میکرد. مامانی خیلی بهش گیر میداد. نمک نزن! اونجوری بخور، اینجوری بخور! کج نشین، راست بشین! ولی بابام همیشه آروم بود. دایی دمار از روزگارشون درآورد! خاله فرشته رو چهارده سالگی به عمه زا که بیست و هشت سالش بود شوهر دادن. یه کچل کوتوله که نصف فرشته قد داشت. پسرعمم میشد. عمم خدابیامرز چقدر فرشته رو اذیت کرد. فرشته اصلاً از اسدالله خوشش نمیاومد. والا میگن بابام زورش کرده، من نمیدونم! تا وقتی به خودش اومد دید حامله اس. اول حمید رو زایید، یازده ماه بعد آزاده رو زایید. تا این دو تا آدم شدن زهرا رو زایید. زهرا که آدم شد زهره رو زایید. آخر هم حسین رو زایید. این وسطا هم مثل اینکه یه محمد نامی رو زاییده که تو بیمارستان مرده. عمه زا هم جنازه رو تو بیمارستان ول کرده، انگار نه انگار! اسدالله قندی کارخونهی جوجه کشی داشت، یکسره هم این فرشتهی بنده خدا رو کتک میزد! الان هم هی نماز و روزه و پس انداز میکنه، برای سر قبرش! شوهر آزاده یواشکی به من میگفت عیب نداره خاله، بذار اندوخته کنه و خرج نکنه، از ما که گذشت، ولی برای نوه هاش که میمونه، میرن میریزن و میپاشن، تفم روی قبرش نمیندازن! فرشتهی بیچاره خیلی تودار بود. هر چی بود میریخت توی خودش. اولاش که ازدواج کرد با عمم زندگی میکرد. یه خونه بود که توی یه اتاقش داداشش و زن داداشش زندگی میکردن، توی یه اتاق دیگه فرشته و عمم و اسدلله قندی. فرشته چی میکشید! هی این بچه ها رو به دندون میکشید و کتک میخورد. قندی هم پیش ننه اش فکر میکرد اگه رگ گردنش رو کلفت کنه یعنی مردونگی کرده! اون مردی که فکر میکرد اگه یه تار موی زن از گوشهی روسریش بیاد بیرون آسمون به زمین میاد، وقتی زهرا شیش ماه قبل از عروسیش کیمیا رو باردار شد؛ بهش میگفت که دمر نخوابه، چون برای بچه بده! مامانی انقدر لجش میگرفت! حسین هم که رفت ایتالیا و الان برای خودش هر جور دوست داره زندگی میکنه. فقط الان زهره خیلی به باباش رفته. اون موقعی که خانوادگی با هم تصادف کردن من زندگیمو ول کردم رفتم بیمارستان بالا سرشون. وقتی یه چشم آزاده از بین رفت من از اعماق دلم هق هق میکردم، اونوقت آقا قندی اومد برگشت به من گفت شما یه آبمیوه با پول من توی بیمارستان خوردی! من گفتم والا بالله که من آبمیوه نخوردم! عوض تشکر کردنش بود! یه بار که داشتیم میرفتیم عروسی، من و خاله فرزانه، داشتیم موهای خاله فرشته و دختراشو درست میکردیم، اومد به ما گفت آخر شما ها زن و بچهی منو فا-حشه میکنید! مرتیکه... خاله فرزانه هم که قدیما یه بار عقد کرد، طرف معتاد از آب در اومد. جدا شد با محمد اسکندری ازدواج کرد. همکار همین قندی بود. یکی از یکی بهتر و همه چی تموم تر! سی ساله این آدم داماد ماست، یک بار ندیدم توی یه مهمونی بیاد توی پذیرایی بشینه. همیشه وقتی مهمون دارن عین این دیوونه ها میره میچپه تو اتاق. البته این مهمونی که میگم مال خیلی قدیماست ها؛ چون شکر خدا که خاله فرزانه دیگه احدی رو به خونش راه نمیده. فقط دوست داره چند روز چند روز بره خونهی این و اون بخوره و بخوابه. مانی؛ خونهی ما شورای حل اختلاف بود! فرزانه سه ماه سه ماه با شوهرش قهر میکرد میومد خونهی ما. چند بار قهر کرد رفت خونهی مامانی، مامانی هم اصلاً برای اینکه جدا بشه حمایتش نکرد و کلی توی سرش زد! خلاصه که فرزانه میومد خونهی ما و میرید تو رابطهی من و بابا! من و بابا هم خداوکیلی همیشه در خونمون روی دیگران بازه و سفرمون پهنه. غیر از اینه!؟ مانی سر تکان داد و نه گفت. مامان با آب دهان لبش را تر کرد:« من که راهنمایی بودم، دایی ابراهیم توی خونه همه رو کتک میزد. بابام رو که زیاد یادم نمیاد، دختری که کلاس پنجم ابتدایی پدرش میمیره چی از بابا داشتن میفهمه؟ دایی حتی مامانی رو هم میزد، هر گوهی که بگی خورده این بشر! انقدر ناخلف بود که نگو! ناخلف ها! یه بار پارچ آب رو پرت کرد خورد تو سر زندایی، بنده خدا از اون موقع به بعد قشنگ تختش کم شد! میبینی الان یه مدلی شده!؟ باور کن به خاطر همونه! اون موقع ها من روزی صد بار میمردم و زنده میشدم، توی مدرسه هر روز گریه میکردم. همش میترسیدم. همش نگران بودم که نکنه دوباره امروز ابراهیم دعوا راه بندازه. مامانی به خاطر اینکه زندایی کتک نخوره میومد جلو، دایی مامانی رو هم میزد! دایی با زن همسایه پایینی خونشون که آکله ای بیش نبود، ریخت رو هم و اون زنه هم تا تونست پولاشو تیغ زد و یه بیلاخم بارش کرد! وقتی داداش های زندایی فهمیدن بابا رفت میانجیگری کرد! بابا خودش رو پاره کرد که زندگی دایی و زندایی از هم نپاشه! نجمه هم که ماشالله خوب شیطون بود. یزد دانشگاه قبول شده بود، میومد تهران خونهی ما به دایی و زندایی هم هیچی نمیگفت. میومد تهران و؛ میپرید خلاصه! سیاوش بدبخت هی به من ساده میگفت پس فردا یه بلایی سرش نیاد داداشت بیاد بگه این عقل نداشت، تو که بزرگ ترش بودی چرا جلوش رو نگرفتی!؟ ببین من چقدر عمهی پایه ای بودم! بدتر از همهی اینا روزایی بود که دایی توی خونه دعوا درست میکرد! من اون روز ها خیلی چیزا رو از دست دادم، ضعیف شدم، ترسو شدم، بی اختیار شدم. هیچوقت اون صحنه ها از جلوی چشمم پاک نمیشه... اشک هایش که سرازیر شد گفت:« وای؛ بسه دیگه! » مانی مامان را بغل کرد:« مامان، هنوز هم دیر نیست. تو همین الانشم از زن های دور و برت چند هیچ جلویی. حیفه الان خودت رو ول کنی ها! بابا هم شاید اگه ببینه تو بلند شدی دست از کارای رو مخش برداره! » نفهمید چه شد که همانجا کنار مامان خوابش برد. فردایش باید به مدرسه میرفت. دوشنبه بود. با ملکی کلاس داشتند. کنجکاو بود بداند که او برای کلاس فردا چه دروغ هایی سرهم میکند! وقتی حاضر شد تا با بابا به سمت مدرسه راه بیوفتد، یک نسکافه خورد. لیوان نسکافه را که نشسته در ظرفشویی رها کرد با خودش گفت:« گربه ای زندگی کردن تعطیل! » یه مدرسه که رسید اصلاً حوصله نداشت. نور خورشید چشمش را کور کرده بود. کاوه که انتظامات در سالن بود، یواشکی اجازه داد که مانی و چند تا از بچه ها داخل بروند. بچه ها در مورد دختربازی و سیگار کشیدن صحبت میکردند. مانی داشت به این فکر میکرد که چه رنگ لباسی به او میآید. وقتی این را بازگو کرد، عرشیا نوازنی که از نظر مانی یک چاق خودشیفته بود، پوزخند زد و به مسخره گفت:« صورتی خیلی بهت میاد! » وقتی همه خندیدند و کفر مانی درآمد، با جدیت گفت:« تستوسترون خیلی کمیاب شده! واقعاً عجیبه! » مانی زبانش بند آمده بود. فهمیده بود که پیش کشیدن چنین بحثی در آن موقعیت اصلاً مناسب نبوده. خواست تظاهر کند که همه چیز تحت کنترل است. چشم هایش را ریز کرد و از او پرسید:« مثل تو دنبال دختر مردم بیوفتم خوبه؟ » نوازنی شروع کرد به نصیحت کردن:« بلدم مخ بزنم، در موردش هم حرف میزنم، به تو چه!؟ ببین به نظر من واقعاً یه روز بشین تکلیفتو با خودت روشن کن. تا هجده سالگی بیشتر وقت نداری ها، بعدش باید بری سربازی! » مانی دلش میخواست او را جر بدهد، اما نه بلدش بود، نه زورش را داشت. سعی کرد صدایش را مردانه کند:« پس به تو هم ربطی نداره که من چی هستم، بهتره به فکر خودت باشی! » نوازنی کشش میداد. مانی رفت در حیاط. با خودش فکر کرد اگر چشمش از نور خورشید کور شود بهتر از این است که به حرف آدم های بی رحم خودخواه گوش دهد. وقتی زنگ خورد ملکی سر کلاس آمد. همان شال سبز کشمیری دور گردنش انداخته بود و تا زانوهایش میآمد. به نظر میآمد قدش نهایتاً صد و پنجاه و سه سانتی متر باشد. در دید مانی هر چه میپوشید به او گشاد و بلند بود. لباس زردی هم که رویش یک شعر نوشته بود، به تن داشت. کلاس را با چند آیه و دعا از قرآن شروع کرد. دست هایش میلرزید. بسیار نحیف و بسیار لاغر و ریزه بود. یک خندهی مرموز زد. به مانی نگاه کرد و گفت:« به مژگان سیه کردی، هزاران رخنه در دینم! » مانی تبسم کرد و پرسید:« حالتون چطوره استاد؟ » اغلب اوقات طرف صحبتش در کلاس مانی بود. همیشه در لفافه منظورش را میرساند. شاید هم مانی همیشه به خودش میگرفت! ملکی غمبار جواب داد:« الحمدالله، حالم امروز بد نیست، ولی به نظر میاد که تو حالت امروز خوب نیست! » مانی انکار کرد. ملکی خواست بحث را فیصله بدهد. گفت:« اصراری ندارم که بگی، اما همیشهی خدا شلوغ بودی، الان خیلی مظلوم و ساکتی. توی خودتی! » مانی دلش میخواست همانجا زار بزند و هر چی بود و نبود را بگوید، ولی بحث را عوض کرد:« استاد امروز هم واسمون از خودتون بگید. » ملکی از خدا خواسته شروع کرد به تعریف کردن از خودش، و دعوت کردن بچه ها به خواندن قرآن و نماز و، گرفتن روزه و... مانی از مباحث دینی بیزار بود، سوادش را هم نداشت. ملکی میگفت، وقتی که پنج سال داشته و در حال بازی کردن در کوچه بوده، سرش به زمین برخورد میکند و میمیرد. بعد موقع تشییع جنازه در قبر زنده شده و همهی کسانی که سرخاک بودند فرار کردند. وقتی این ها را میگفت گریه میکرد، میگفت به دلیل اینکه به غرایز جنسی اش غلبه کرده و گناهانش کم بوده، از عالم بالا، به او علم تعبیر خواب و خوشنویسی الهام شده. یک جاهایی وقتی این ها را تعریف میکرد مانی و کاوه به هم نگاه میکردند، خندهشان میگرفت و سرشان را از دید ملکی پنهان میکردند. ملکی میگفت، وقتی مسافرت میرود هیچ پولی خرج نمیکند، بقیه خرج سفر او و خانواده اش را میدهند، برای اینکه ملکی برای آنها دعا کرده و مستجاب شده. میگفت یک بار ازدواج کرده، جدا شده، دوباره ازدواج کرده و یک پسر کوچک به نام رئوف دارد. مثل اینکه همسر اولش به خاطر مهریه دهانش را صاف کرده بوده. پنج سال زندان بوده و بچه اش را ندیده. میگفت همهی برادر هایش خارج هستند و دکتر و مهندس اند. بعد یکهو بحث را سوق میداد به نماز خواندن و نماز نخواندن. مانی کلافه بود. حتی حوصلهی ملکی را هم نداشت، میخواست که زودتر کلاس تمام شود. زنگ بعد پیرنیا برای مسائل انضباطی و درسی به کلاس آمد و یک سری حرف ها زد. مانی را صدا کرد تا بیرون برود و با او یک صحبتی بکند. مانی شوکه شده بود. فکر میکرد کار بدی کرده. پیرنیا و ملکی کنار هم روبروی میز معاونت نشسته بودند. معاون مدرسه هم پشت میز معاونت. پیرنیا با مانی شوخی کرد:« چه غلطی کردی!؟ » بعد خندید و گفت:« نترس شوخی کردم. » رو به معاون مدرسه و ملکی از مانی تعریف کرد:« این آقا چند وقت پیش توی جشنوارهی تئاتر جایزه برده. من بهش افتخار میکنم. انضباط عالی، ادب و شعور عالی، درس عالی، یعنی این دانش آموز ماهه؛ ماه! » ملکی، به چشم مانی لبخندی مغرورانه و به چشم خودش لبخندی فروتنانه زد. مانی قند در دلش آب شده بود. همش تشکر میکرد. پیرنیا به مانی گفت:« انتقادی از ما نداری؟ از من؟ از آقای ملکی؟ » به آقای معاون اشاره و کرد و گفت:« از آقای بیگی؟ » مانی به آقای بیگی نگاه کرد. فامیلی اش را فراموش کرده بود. آقای بیگی به او تبریک گفت و لبخند زد. صورت تپلی داشت. وقتی لبخند میزد چشم هایش پف میکرد. مانی بسیار محترمانه و جدی به پیرنیا گفت:« از شما که نه، همه چیز خیلی عالیه، ولی از آقای ملکی میتونم انتقاد کنم! » به آقای بیگی اشاره کرد و گفت:« ایشون رو هم که اصلاً نمیشناسم. » پیرنیا بهت زده گفت:« واقعاً نمیشناسی!؟ ایشون آقای بیگی هستن، معاون مدرسه. » مانی خندی کرد و گفت:« بله اونو که میدونم، منظورم اینه که تا حالا باهاشون هم صحبت نشدم، ازشون هیچ شناختی ندارم. » پیرنیا کنجکاوانه پرسید:« گفتی به آقای ملکی میتونی انتقاد کنی؟ خب چه انتقادی؟ » رو به ملکی پرسید:« اجازه هست؟ » ملکی بسیار متواضع پاسخ داد:« بله حتماً! اتفاقاً من خیلی دوست دارم بشنوم! » مانی دوباره با احترام گفت:« راستش به نظر من آقای ملکی خیلی اصرار دارن که عقاید خودشون رو در مورد مباحث دینی به بچه ها منتقل کنن. من فکر میکنم خیلی ها به این موضوعات علاقه ای نداشته باشن. » ملکی با خونسردی تمام، انتقاد مانی را پذیرفت و مانی به کلاس بازگشت. حواسش اصلاً به درس نبود. داشت به این فکر میکرد که پیرنیا چقدر از او خوشش آمده. فکرش رفت به سمت چهره و تیپ آقای بیگی. در نگاه اول یک آقای حدوداً بیست و هفت یا بیست و هشت ساله به نظر میآمد. قد آنچنان بلندی نداشت. موهایش و ریش و سبیلش خرمایی و روشن بود. لاغر نبود، چاق هم نبود، اما تپل بود. ابرو های پر و چشم های ریز، لب های کلفت و اندکی لپ داشت. پیراهن سبز دکمه ای، شلوار لی تقریباً تنگ مشکی، و کفش مشکی پوشیده بود. کفش هایش شبیه کفش های مانی بود. مانی به قسمتی از سرش دست زد که مو نداشت. پر از جوش و دانه های ریز شده بود. سرش را روی میز گذاشت. خیلی کلافه بود؛ خیلی...
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
S.ABRA پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ممنونم. نتیجه رو چطور متوجه بشم؟ -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
S.ABRA پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
https://forum.98ia.net/topic/6068-رمان-شـــبِســـتان-سابرا-عضو-انجمن-نودهشتیا/ سلام وقتتون بخیر. درخواست انتقال به تالار برتر دارم، لطف میکنید بررسی کنید، ممنون. داستان و شخصیت ها کاملاً واقعی هستن.- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
فصل سوم | بَرای ریشه های مُرَدَّد به نام آزادی فصل سوم ٬ برای رویا ٬ آرزو های دور و نزدیک، دل یک سری ریشه ها رو سخت امیدوار میکنن به فردایی بهتر. فردایی که هیچ، شبیه زمان فعلی نیست. یک فردایی، که ثانیه به ثانیه اش هیجانه و یکنواخت نیست. فردایی که سرما و گرما تو یه روز اتفاق بیوفته. روز سرد و شب گرم، یا بالعکس. یک فردایی بیاد، که همهی احساسات دنیا توش باشه و تا روزای بعدش هم چنین باشه. ولی کجای جهان به این نحو گذشته یا میگذره؟ میون افکار شلوغ و جنگ آدم ها، چه آرامشی ابدیه؟ میون آتیش بازی دنیا و سختی روز و شب ها، چه آسودگی در کاره؟ یک ریشه اگر بخواد به انتظار فردای بهتر بشینه و فقط به جهان فرسوده نگاه بکنه، خودشه که میشه چوبِ خشک، میشه ترکهی خمیده؛ یا به قول والدشون اسکلت... این ریشه اغلب اوقات نمیدونه باید چیکار کنه و گاهی میخواد یک ریشهی بهتر بهش نفس ببخشه، ولی اول خودش باید نفس خودشو دریابه. گاهی این ریشه از خستگی سعی میکنه خودشو خلاص کنه و بره به بهشت. بره به بهشتی که به گفته خودش اونجا میتونه عریان توی جوی شیر و عسلش قدم بزنه و با پری ها هم صحبت بشه. اون باید بدونه که خودش هم میتونه یکی از اون پری ها باشه، اما نه با نگریستن و گریستن. با نترسیدن و ایستادن. شجاعت این ریشه ها میتونه به حدی نتیجه بخش باشه، که فردای بهتر خودش بیاد سراغشون و پری های دیگه هم به افتخارشون کف بزنن، طوری که تموم دنیا صدای شور پری ها رو بشنوه. شجاعت این ریشه، تموم ٬ رویا ٬ ها رو به عینیت پیوند میزنه. *** مانی روی نیمکت موسسه نشسته بود و فکر میکرد. فکر میکرد در جشنواره نامش را صدا زدند و او همانطور ضایع دارد بالا میرود. وقتی جلو میآید که تعظیم کند، لیز میخورد و از ارتفاع سن پایین میافتد... چشم هایش را که باز کرد و ذهنش از فکر کردن باز ایستاد، مریم را دید که وارد موسسه شد. مانی جانی دوباره یافت. به یکدیگر سلام کردند و هم را در آغوش کشیدند. مریم اینبار انگار حالش خوب بود. مانی از شرایط پرسید و او گفت که همه چیز خوب است و طبق معمول میگذرد. مانی به مریم گفت:« من خیلی هیجان دارم بدونم نمایش جدیدمون چیه! » مریم نفس عمیقی کشید و گفت:« منم. باورم نمیشه یک ماه از جشنواره گذشت! تو، توی این یک ماه چیکار کردی!؟ » مانی اندکی فکر کرد و گفت:« توی این یک ماه، با مدرسه درگیر بودم... » خندید و افزود:« با جایزه ام درگیر بودم! وای مریم، هر بار فیلم بالا رفتنم رو میبینم بیشتر خجالت میکشم! دست هام رو که باز کردم انگار دارم میرقصم و میرم بالا، وقتی هم که رفتم روی سن به سه نفر اول داور ها سلام نکردم! محمد مهدی اونجا منتظر من موند، ولی من اصلاً نفهمیدم، خودم برای خودم رفتم جلو؛ خیلی بد شد، ازش معذرت خواهی کردم! خب؛ تو چیکار کردی!؟ » مریم دلگرمی داد:« اتفاقاً تو خیلی ذوق زده شدی، ما رو هم ذوق زده کردی! » مانی به رویش لبخند زد و مریم ادامه داد:« منم با درس و مدرسه درگیر بودم. بابام اومد تهران، رفتیم انقلاب. سه چهار بار با مامان بزرگم رفتم خرید. در کل کار خاصی نکردم، بیشترش رو درس خوندم. » خانم میرزایی که پشت میز نشسته بود گفت:« بچه ها میتونید برید داخل، استادتون چند دقیقهی دیگه میاد سر کلاس. » مانی کنجکاوانه پرسید:« خانم میرزایی، از این به بعد با استاد خودسیانی کلاس داریم؟ » خانم میرزایی بله گفت و مانی چشم هایش گرد شد. همینطور که در پلاتو را باز میکرد، رو به مریم گفت:« ولی من از خودسیانی میترسم، احساس میکنم خیلی سخت گیر تر از ایمانیه! » مریم حرفش را تأیید کرد و پشت مانی وارد کلاس شد. هلیا را که دید، بغلش کرد. رویا آن روز نبود. روژان و جاوید و محمد مهدی و امیرعلی بودند. کوچولو ها نبودند. محدثه و مائده هم نبودند. مانی از روژان پرسید:« محدثه و مائده دیگه نمیان نه؟ » روژان جواب داد:« نه. اونا گفتن که دیگه نمیان. » بعد از چند دقیقه استاد خودسیانی، و پشتش استاد ایمانی وارد پلاتو شدند. مریم و مانی صندلی ردیف جلو گوشهی چپ نشسته بودند. ایمانی داشت میگفت که دیگر استاد خودسیانی مدرس شان است و از او تعریف و تمجید میکرد. در آخر هم گفت که کار او قوی است و باید به حرفش گوش بدهند. استاد ایمانی که رفت، بعد خودسیانی شروع کرد به حرف زدن. میگفت که بچه ها را خیلی دوست دارد، اما آبروی خودش را بیشتر دوست دارد. میگفت بچه ها باید خودشان نقش خودشان را در این نمایش انتخاب کنند و هنگام ایفا کردن نقششان لذت ببرند. میگفت اگر غیر این صورت باشد و لذتی در کار نباشد، نباید کار ادامه پیدا کند. میگفت بازیگر روی صحنهی نمایش، باید کیف کند، لذت ببرد و زندگی کند. مانی سرش را روی شانهی مریم گذاشت. خودسیانی اخم کرد و گفت که سرش را بردارد. مانی معذب شد. میاندیشید که استاد در مورد او فکر اشتباه کرده است. خودسیانی کار را شروع کرد. اول تمرین بدن و بیان داد و بعد گفت که میخواهد با موضوع انتخابات و کاراکتر حیوانات یک نمایش کار کند. داستان از این قرار بود که شیر، سلطان جنگل در تله میافتد و سرنوشت حیوانات را به گرگ حیله گر که شاهد این اتفاق است میسپارد، او هم در پی رسیدن به جایگاه سلطنت، به اهالی جنگل خبر میرساند که از این به بعد وی روی تخت پادشاهی مینشیند. سپس، لاکپشت که پیر داناست، پیشنهاد میدهد که انتخابات برگزار شود، تا همهی حیوانات بتوانند شانس خود را برای سلطان شدن امتحان کنند. استاد خودسیانی گفت که هر کسی هر حیوانی را که دوست دارد انتخاب کند، اما حیوان حتماً باید وحشی باشد. گفت که گرگ، لاکپشت، میمون، خرگوش، گربه و خرس حیوانات پیشنهادی هستند، اما گفت که باز هم بچه ها خودشان صلاح میدانند. همهی بچه ها، مخصوصاً مانی و مریم، فکرشان مشغول و پر از ایده بود. جاوید اول گفت که میخواهد گرگ باشد. خودسیانی از او خواست چند تا زوزه بکشد. جاوید هم کشید. گفت که در موردش فکر و تحقیق کند. بعد هلیا گفت که میخواهد خرگوش باشد. استاد از او خواست تا مثل خرگوش بپرد و غذا بخورد. هلیا هم اِتود¹ زد، بد نبود، این حیوان به او میآمد، چرا که فکش کوچک دندان هایش خرگوشی بود. امیرعلی گفت که میخواهد میمون باشد، و اتود زد. صدایش به شدت پایین و چهره اش خشک بود. استاد خودسیانی به او گفت که در مورد میمون تحقیق کند. روژان هم نقش خرس و محمد مهدی نقش گراز را انتخاب کردند و قرار شد در موردشان فکر کنند. یک اتود هم زدند. مانی چشم هایش را به چهره و موهای بلند و جوگندمی استاد دوخت. بعد لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت:« استاد من میخوام مار باشم! » استاد به او گفت که مثل مار راه برود و صدا بدهد. مانی به تن و بدنش کش و قوس خامی داد و با زبانش صدای مار درآورد. به شدت خام بود، اما از نظر خودش، به عنوان یک پیشنهاد اولیه خوب بود. بعد بیشتر فکر کرد، پشیمان شد و گفت:« نه استاد، میخوام گربه باشم! » خودسیانی گفت که مشکلی نیست. گفت که هنگام آنتراک² در مورد نقشش فکر کند و اتود بزند. مریم به شدت ساکت و در فکر فرو رفته بود. همهمه بود. مانی آهسته از مریم پرسید:« تو چرا چیزی نمیگی؟ » مریم به خودش آمد. گفت:« دارم به حیوون فکر میکنم... » درنگ کرد. یک چیزی در ذهنش شکوفا گشت. مردد بود. به خودسیانی رو کرد و بعد گفت:« استاد، من هم میخوام روباه باشم! » خودسیانی آنتراک داد و از پلاتو خارج شد. محمد مهدی و جاوید و امیرعلی نشستند و در اینترنت در مورد حیوان هایشان تحقیق کردند. هلیا داشت روی لحن صحبت کردنش کار میکرد. روژان داشت مثل خرس ها راه میرفت، اما نمیتوانست. یکسره خودش را سرزنش میکرد و بیش از پیش گمراه میگشت. مانی دو بار ٬ میو ٬ کرد. دلپسند نبود. چند بار امتحان کرد و سقوط کرد در کالبد گربه ای ظریف و با متانت. مریم نشسته و در سکوت فکر میکرد. سکوت مریم مانی را میآزرد. اما، این شگرد تمرکز مریم بود. با بی حوصلگی گفت:« چیزی به ذهنم نمیرسه! باید برم خونه فکر کنم، شاید اصلاً حیوونم رو هم عوض کنم. » هلیا خبر داد که دو ساعت و پنجاه دقیقه از کلاس گذشته. مانی گفت که احتمالاً استاد خودسیانی کلاس را تعطیل کند. کمی راه رفت و فکر کرد. جلوی آینه به گردنش کش و قوس میداد، میمیکش را تقویت میکرد. چیزی دستگیرش نمیشد. خودسیانی آمد و کلاس را تعطیل کرد. بچه ها همه داشتند وسایلشان را جمع میکردند تا بروند. مریم جلوی در ایستاده بود و هودی خاکستری اش را صاف میکرد. مانی که از او خداحافظی کرد گفت:« کاری انجام دادی یا چیزی به ذهنت رسید، به منم بگو. » و از موسسه خارج شد. ماشین بابا آن طرف خیابان بود. رفت سوار شد. بابا هی میایستاد و از وانتی قیمت میوه میپرسید. مانی حرصش گرفته بود، میخواست زود به خانه برود. بابا قیمت میپرسید و دوباره به راه میافتاد. از همهی قیمت ها شاکی بود. هی غر میزد و لعنت میفرستاد. مانی سگرمه هایش را درهم میکرد و دندان بر هم میزد. بابا نمیدید و نمیفهمید، فقط میگفت و میگفت. شاید هم میدید و میفهمید، مانی مطمئن نبود. به خانه که رسیدند، مانی هم خسته بود و هم مشتاق. او بلافاصله به اتاقش رفت و لباس هایش را عوض کرد. بعد منتظر پیام مریم شد. به گربه ها فکر میکرد. به کش و قوس هایی که هنگام راه رفتن به تن و بدن خود میدهند. به اینکه چطور دست و پای خود را میلیسند و به اینکه چطور میدوند. به اینکه چطور «میو» میکنند فکر میکرد. لبخند زد، جالب بود. نقش جالبی را انتخاب کرده بود. مریم که پیام داد، چشم های مانی برق زد. نوشته بود:« سلام مانی خوبی؟ نظرت چیه همین هفته یه روز رو با بچه ها هماهنگ کنیم بریم موسسه اتود بزنیم؟ من نقشم رو انتخاب کردم. میخوام روباه باشم! » مانی دوباره لبخند زد، جالب بود. مریم هم نقش جالبی را انتخاب کرده بود. مانی با خودش گفت:« احتمالاً خوب بلده حیلهگر باشه! » در فکر فرو رفت. در فکر جشنواره ای با شکوه تر از جشنوارهی قبلی... مجری نام مانی و مریم را برای اهدای تندیسِ جایزه خواند. مانی و مریم دست یکدیگر را گرفتند و بالا رفتند. اینبار مریم بغض نکرد، و اینبار مانی به همهی داور ها سلام کرد و از همهی آنها تشکر کرد. عشق به راستی برای آنها یک معجزه بود، در لحظه های بی امید... صدای مامان رشتهی افکار مانی را برید:« مانی بیا سفره رو پهن کن. » او آن شب سفره را که پهن میکرد، چشم هایش یکهو به نقطه ای خیره شد. فقط جسمش بود که کار میکرد. اختیار افکار خود را نداشت. ذوق که به سراغش میآمد، این گونه میشد و دیگران فکر میکردند که او سخت غمگین است. آن شب شام را مثل بچه های نوپا میخورد. یکسره غذا را توی سفره میریخت. هر قاشق را که در دهان میبرد نگاهی به بابا میکرد. بابا یک جور هابی ناظر غذا خوردن افراد خانواده بود. مانی بچه که بود وقتی میخواست صبحانه بخورد، به او گیر میداد که چرا پنیر را تنها، مرکز لقمه اش قرار میدهد! چرا پنیر را له نمیکند و درسته داخل لقمه اش قرار میدهد! چرا نان را کوچک برمیدارد! چرا حلوا ارده را خالی خالی میخورد! چرا حلوا ارده را گود میکند تا روغن آن به زیر نفوذ کند! چرا و چرا و چرا... به همین دلیل همیشه مامان برای مانی لقمه میگرفت. بابا هم از او میپرسید که چرا نمیگذاری خودش یاد بگیرد که چطور غذا بخورد؟ مامان جوابی نمیداد. روی آتش این موضوع خاکستر میریخت، غافل از اینکه آن آتش بیش از پیش گر میگرفت و شعله ور میشد! مانی شام را که خورد به اتاقش رفت. برق را خاموش کرد، در را بست و پنجره را باز کرد. شب ها برق را خاموش میکرد چون میترسید حرکات آزادانه اش در اتاق به چشم همسایه های ساختمان روبرو بیاید و آنها با خود بگویند آن فرد در طبقهی دوم ساختمان روبرو که با خودش در اتاق بازی میکند به قطع یک دیوانه است. در را میبست تا صدای نفس نفس زدن و خش خش شلوارکش به بیرون اتاق نرود. پنجره را باز میکرد تا اهالی خانه به جای صدای حرکات مانی، صدای ماشین های خیابان و کودکان داخل کوچه را بشنوند. ایرپاد گذاشت و یک آهنگ ملایم پلی کرد. سعی کرد با ریتم آهنگ بسان گربه ها راه برود. بدن نرمی داشت. حرکاتش به بازی مینشست و به باورپذیری نقش کمک بسیاری میکرد. خوشحال بود. یک لحظه از حرکت باز ایستاد و از خودش پرسید:« تا کی باید صبر کنم؟ چجوری بگم؟ اول به کی بگم؟ بلاخره یه روزی باید بگم... » هنوز از فکری که در سر داشت مطمئن نبود، صدای آهنگ در سلول به سلول سرش میچرخید. آب دهانش را به زور قورت داد و روی تختش نشست. بی خیال فکر کردن شد. اما؛ دیگر خوشحال نبود. صبح روز بعد مانی به مریم زنگ زد تا از او بپرسد برای رزرو کردن پلاتو مصر است یا فقط یک پیشنهاد داده. مانی نگران به او گفت:« ولی جداً نمایش جالبی میشه اگه اونی که من انتظار دارم روی صحنه اجرا بشه! » مریم هوم گفت. مانی لبخند زد و پرسید:« من دیشب برای خودم یه ذره کار کردم، یه سری حرکات رو احساس میکنم درآوردم اگر خودسیانی تأیید کنه. تو چی!؟ تو چه فکرایی کردی!؟ » صدایی از پشت تلفن نمیآمد. مانی صفحه موبایل را نگاه کرد. تماس قطع نشده بود. گفت:« الو مریم! » مریم با آرامش جواب داد:« دارم فکر میکنم. » مانی خندید:« پس یعنی هیچ فکری نکرده بودی!؟ » مریم خندید:« نه. » بعد جدیتی در لحن صدایش پدیدار شد:« دلم میخواست با بچه ها پلاتو بگیریم اونجا با هم اتود بزنیم. » مانی سر تکان داد:« فکر خوبیه، ولی من فکر نمیکنم بچه ها بیان. برای نمایشای قبلی واسه پلاتو گرفتن و خودمونی تمرین کردن زیاد دست و پا زدم، اما نتیجه ای نداشته. اینا روز خوشش کلاس نمیان، چه برسه به اینکه بخوان پول اضافه برای اجارهی پلاتو بدن بیان تمرین کنن! یکی همیشه روزی که کلاس داریم رأس همون ساعت مهمونی خونهی ننه بزرگشه، یکی کلاس دیگه ای داره، یکی دستش درد میکنه، یکی حال نداره میخواد استراحت کنه! دیدی که دیروز هم چند نفر از بچه ها نبودن. » مریم هوم گفت. بعد از چند ثانیه سکوت مریم نفسی عمیق کشید و گفت:« هعی...پس هیچی ولش کن. » مانی اما نمیخواست از مریم این حرف را بشنود. سعی کرد او را راضی کند:« ولی خب من باز به بچه ها خبر میدم بهت میگم. شاید محمدمهدی و جاوید، یا امیرعلی و رستا و رویا؛ دو سه نفرشون بیان. » مریم هوم گفت. دوباره حدود ده ثانیه سکوت افتاد... مانی برای اینکه بحث را ادامه بدهد پرسید:« دیگه چه خبر؟ » مریم دوباره نفسی عمیق کشید و با لحنی که آرامشی در آن یافت نمیشد جواب داد:« هیچی. » مانی پرسید:« چرا هیچی. اتفاقی افتاده تو خونتون؟ » مریم آرام بود، اما آرامش نداشت. گفت:« نه، توی خونه چیزی نشده. اصرار بابام برای زیادی درس خوندن من، دیگه کلافه ام کرده. » مانی صمیمانه پرسید:« خب چرا هیچ حرفی نمیزنی!؟ از حقت دفاع کن! » مریم بدحال گفت:« از نظر اونا من هیچ حقی ندارم. تازه الانم بابام گفته که... » حرف مریم قطع شد. مانی دوباره فکر کرد تماس قطع شده، اما نه. کنجکاوانه پرسید:« چی گفته!؟ » مریم پس از چند ثانیه سکوت دوباره، گفت:« ای بابا...هیچی. » مانی سعی داشت مریم را شیر کند تا حرف هایش را به خانواده بگوید. گفت:« ولی باید یه روز هر چیزی که توی دلت هست رو بگی. عجیبه ها! من نمیدونم چرا مامانت یا مامان بزرگت هیچی بهش نمیگن! » مریم میخواست بحث را تمام کند:« ولش کن بابا، من که مدرسه ام تموم شه بورسیه میگیرم میرم نیویورک. » مانی با حسرت گفت:« غصه نخور، این روز ها هم میگذره. عین روز های خوب علیمردان مثل برق و باد میگذره. » پس از اینکه هر دو از یکدیگر خداحافظی کردند، مانی تک به تک به بچه ها زنگ زد و پیام داد. هیچکدام از بچه ها به گفتهی خودشان وقت خالی نداشتند. فردایش مانی به مریم زنگ زد و گفت که کسی پایهی پلاتو رزرو کردن نیست. مریم گفت:« راستی، من نقشمو عوض کردم. » مانی ذوق زده پرسید:« چه نقشی رو انتخاب کردی!؟ » - آفتاب پرست! چشم های مانی گرد شد و برق زد:« وای! چه باحال! » مریم با لحنی فلسفی توضیح داد:« فکر کردم شاید اینجوری هم از نقش قبلی فاصله میگیرم، هم اینکه خودمو به چالش میکشم! شخصیت آفتاب پرست با شخصیت من خیلی فرق داره، سبک زندگیم کاملاً با سبک زندگی آفتاب پرست متفاوته! » مانی فکری به ذهنش رسید و گفت:« بیا تا جشنوارهی بعدی مثل شخصیت هامون زندگی کنیم! » مریم هم متوجه شد و هم متوجه نشد. پرسید:« یعنی چجوری؟ » مانی شروع کرد به توضیح دادن:« برنامه ریزی میکنیم. به عنوان مثال وقتی بیدار شدیم با بدن حیوونی که انتخاب کردیم از تخت بریم بیرون. مثلاً من با کش و قوس بدن گربه صبح خودمو شروع میکنم، تو هم با جدیت چهره و خشک بودن بدن آفتاب پرست! » مریم خنده ای کرد و گفت:« اوهوم، جالبه. بعدش چی؟ » مانی همزمان هم فکر میکرد و هم توضیح میداد:« بر اساس خورد و خوراک گربه و آفتاب پرست، یه برنامهی غذایی طراحی میکنیم. خیلی دقیق نمیدونم که چی میخورن، باید مفصل در مورد این حیوون ها تحقیق کنیم. فکر میکنم گربه هم گوشت خوار باشه و هم گیاه خوار، پس من ممکنه غذا های پر جزئیات تری بخورم! تو هم فکر میکنم بیشتر باید گیاه خوار باشی! » مریم تأیید کرد و گفت:« آره به نظرم، فکر خوبیه. » طوفانی از افکار متفاوت به ذهن مانی حمله میکرد. او افزود:« برای سلامت و شادابی خودمون هم هر روز حموم میریم، مراقبت پوستی انجام میدیم و یوگا میکنیم. حرکات آزاد و خلاقانه انجام میدیم. یه ساعت و یه آهنگ مشخص رو برای هر کدومشون تنظیم میکنیم. بعد از اینکه کارمون هم تموم شد تلفنی در مورد حس و حالمون صحبت میکنیم. اینم بگم آهنگی که برای حرکات آزاد انتخاب میکنیم باید براساس اخلاقیات گربه و آفتاب پرست باشه. اصلاً از هوش مصنوعی هم کمک میگیریم. من آهنگی رو انتخاب میکنم که ظرافت و انعطاف و فراز و فرود آروم تری داشته باشه، تو هم آهنگی رو انتخاب میکنی که ریتم های متفاوت داشته باشه و چند وجهی باشه، یه جاهایی نرم و آروم، یه جاهایی تند و خشن. با توجه به عوض شدن رنگ آفتاب پرست میگم. دیگه...» مریم برای انجام همهی این کار ها مشتاق بود. پرسید:« بیا به بچه ها هم برای رسیدن به نقششون کمک کنیم. کار خودمون رو از کی شروع کنیم!؟ فردا خوبه!؟ » مانی دوباره از ته دل خوشحال شد:« آره کمک هم میکنیم، خیلی خوبه؛ ولی مریم واقعاً این کار ها رو انجام بدیم! » مریم با قطعیت گفت:« آره، واقعاً انجامش بدیم! » از طرف هفتاک برای مانی پیامک آمد. خواند. هم اندوهگین شد و هم مسرور! به مریم گفت:« مریم، هفتاک از این هفته قراره بنایی کنه! میخواد یه تغییر اساسی توی کل موسسه ایجاد کنه! ایمانی قبلاً میگفت برنامه داره تماشاخونه رو بزرگ تر کنه، حالا چجوریشو دیگه نمیدونم! پیام اومده که کلاس ها کنسل شده تا اطلاع ثانوی، اما به نظرم موقعیت خوبی پیش اومده، برای اینکه ما میتونیم بیشتر در مورد نقش هامون فکر کنیم! » مریم تصویر آیندهی هفتاک را تصور کرد و گفت:« جدی!؟ فکر کنم خیلی خوب بشه ولی! » مانی حرفش را تأیید کرد و گفت:« فردا وقتی بیدار شدی مثل آفتاب پرست بیدار شو، منم مثل گربه بیدار میشم. وقتی هم که یه صبحونه مخصوص درست کردم عکسشو واست میفرستم. تو هم از چیزی که میخوری عکس بفرست. بعد از ظهر هم حرکات آزاد و یوگا رو انجام میدیم. » مادربزرگ مریم او را صدا کرد. گفت:« باشه، من برم. » از یکدیگر خداحافظی کردند و مانی روی تخت خود خوابید. دستش را روی دلش گذاشت و یک نفس عمیق کشید. یکی دیگر، یکی دیگر و یکی دیگر... فردا صبح که از خواب بیدار شد دقیقاً مثل گربه ها به بدنش کش و قوس داد و به خورشید پشت ابر روبروی پنجره اتاقش خیره شد. باران تقریباً شدیدی میبارید. لبخند زد و خورشید را نگاه کرد. چشم هایش سوخت و بست. نور و گرمای خورشید، پشت ابر حس میشد، و رطوبت هوای پرند. هنوز کسی از خواب بیدار نشده بود. به سرویس بهداشتی رفت و دست و صورتش را شست. طبق عادت همیشگی سپس موهایش را با مایع دستشویی شست و سرش را زیر شیر روشویی برد و آب کشید. موهایش را با حوله خشک کرد و بعد مسواک زد. بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد تا ببیند برای خوردن یک صبحانهی گربه ای چه چیزی مییابد. یک لیوان شیر و اندکی خامه در پیاله ای کوچک ریخت. چند بیسکوییت هم از توی کابینت برداشت. همه را در سینی گذاشت و به اتاق دینا برد. از سینی صبحانه عکس گرفت و برای مریم فرستاد. قبل از آن مریم برایش پیام ویدیویی فرستاده بود. دریاچه چیتگر بود. مریم راه میرفت و از دریاچه فیلم میگرفت. مانی کنجکاو شده بود. مریم آنلاین بود. مانی ویس داد:« سلام خوبی؟ اینجا کجاست؟ دریاچه چیتگره؟ اونجا چیکار میکنی؟ » مریم در پاسخ به عکس صبحانهی مانی چند ایموجی قلب و ستاره و سپس یک پیام ویدیویی دیگر فرستاد. هات چاکلت خریده بود و کیک. یک جا نشسته بود و در هوای بارانی میل میکرد. مانی خندید و ویس داد:« وای مریم دلم میخواد برم تهران! هوا چه خوبه نه!؟ خوب چیزی انتخاب کردی برای این هوا. به آفتاب پرست نمیخوره، ولی چون امروز روز اوله ما قبول میکنیم. » مریم ویس را که گوش کرد تماس گرفت. سلام و احوالپرسی که تمام شد مریم گفت:« صبح با مامان بزرگم اومدیم بیمارستان، باید میرفت پیش دکترش. الان هم اومدیم چیتگر دارم توی این هوای بارونی هات چاکلت و کیک میخورم. خیلی کیف میده! » مانی مشتاقانه میشنید. گفت:« امیدوارم مامان بزرگت حالش خوب باشه. چه خوب، بالاخره بعد از مدت ها رفتین بیرون! » مریم موافقت کرد:« آره. حالا الان باید برگردیم خونه. » مانی گفت:« باشه برو. من یه سری آهنگ واست میفرستم. تو هم بعد از ظهر خودت بهم زنگ بزن. » مریم باشه گفت و خداحافظی کردند. مانی میدانست مریم با او تماس نخواهد گرفت و در آخر مانی با او تماس میگیرد، اما گفت که گفته باشد. او یک جرعه از شیر نوشید و رفت پنجره را باز کرد. چند قطرهی آب به صورتش اصابت کرد. خنک شد. لبخند میزد و به بیرون نگاه میکرد. چند دقیقه ای که گذشت، مانی رفت و صبحانهی گربه گونه اش را خورد. بعد از خوردن صبحانه هودی و شلوار گرمکن خود را پوشید و به کوچه رفت تا یک گربه بیابد و بتواند با او ارتباط بگیرد. یک گربهی خاکستری پیدا کرد. اول از او میترسید، بعد آرام آرام شروع کرد به ناز کردنش. گربه با او صمیمی شده بود و دنبالش میدوید. گاه مانی میترسید و از او فاصله میگرفت، گاه به او نزدیک میشد. موهایش جلوی صورتش میآمد، یکسره کنار میزد. بیش از بیست عکس در موقعیت های مختلف از گربه گرفت و به خانه رفت. همانطور که مانی حدس میزد مریم آخر با او تماس نگرفت. ساعت پنج و نیم عصر مانی چند آهنگ برای مریم ارسال کرد. ویس داد:« سلام مریم. ببین آهنگ اولی که فرستادم، دکلمهست، دکلمهی یار؛ گلشیفته فراهانی میخونه. این آهنگ مخصوص حرکات آزاده. این رو هردومون در روز همین موقع ها پلی میکنیم و حرکات آزاد رو انجام میدیم. دومین آهنگی که فرستادم آهنگی هست که موقع یوگا کردن پلی میکنیم. یه برنامهی یوگا هم باید نصب کنیم اصولی انجام بدیم. آهنگ های دیگه هم همینجوری فرستادم. با هم گوش بدیم چندتاشون رو هر شب... » مکث کرد. دودل بود که ادامه بدهد یا نه. پرسید:« زنگ بزنم؟ » و ویس را فرستاد. مانی هر چه صبر کرد مریم پیام های او را ندید. به او زنگ زد. مریم جواب داد:« الو. » مانی کنجکاوانه گفت:« سلام خوبی؟ قرار بود زنگ بزنی خانم! » مریم با بی حالی گفت:« تو خوبی؟ کی انجام بدیم؟ » مانی مشتاقانه گفت:« همین الان خوبه؟ هوا داره تاریک میشه دیگه. » مریم باشه گفت و قرار شد هر روز برنامهی موسیقی را با موسیقی حرکات آزاد شروع کنند. مانی رفت چراغ خواب اتاق دینا را آورد روی تخت گذاشت، به برق زد و روشنش کرد. پنجره را باز کرد و در اتاق را بست. ایرپاد را در گوش هایش گذاشت و دکلمهی یارِ گلشیفته را پلی کرد. مانی با شروع ساز هنگدرام و ویولون دست هایش را بالا برد و انگشت هایش را حرکت میداد. با گردنش نیم دایره میکشید... « دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من، سرو خرامان منی ای رونق بستان من! سرو خرامان منی ای رونق بستان من! » فلوت که شروع به نواختن کرد، آرام روی زمین نشست و دست هایش را به کمر برد و شانه هایش را تکان داد... « چون میروی بی من مرو، ای جانِ جان بی تن مرو! ای شعلهی تابان من؛ از چشم من بیرون مشو ای شعلهی تابان من، هوم هوم هوم، هوهو هو... ای شعلهی تابان من! جان سرگردان من، جان سرگردان من! » بلند شد و چرخید. خم شد و آرام پای چپش را از روی زمین بلند کرد و چرخاند و به زمین گذاشت... « تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم؛ ای دیدن تو دین من، ای روی تو ایمان من! هوهو هو... ای روی تو ایمان من! بی پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا! هفت آسمان را بردرم، از هفت دریا بگذرم... » به صورتش دست کشید. به پشت خم شد و سقف اتاق را نگاه کرد. دستش را روی سینه اش کشید. سپس رو به سقف برد و شکل پرنده درست کرد. نور آفتابی چراغ خواب به درستی شکل یک پرنده را روی سقف نمایش میداد. کمرش را تکان میداد و به آرامی پلک میزد. انگار که در خلسه باشد... « ای یوسف کنعان من، ای یوسف کنعان من! بی پا و سر کردی مرا، بی پا و سر کردی مرا! ای یوسف کنعان من! ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من! لالا لالا لالای... ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من! ای یوسف کنعان من! نه از هند است، نه از هند است... وی از جانانِ جانان است، وی از جانانِ جانان است! نه شرقی است، نه غربی است! نه از خاک است نه از آب است نه از باد است نه از آتش! نه از هند است، نه از چین است! هوهوعو هوهو هوهوعو، هو... نه از هند است، نه از چین است! وی از جانانِ جانان است... مکانش لامکان باشد... » به رو به رو نگریست و خرامان خرامان شروع کرد به بال زدن. گردنش را تکان میداد و گاهاً لبخند میزد. بعد چرخید... « حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو دیوانه شو، وندر دل آتش درآ، پروانه شو؛ پروانه شو! پروانه شو، پروانه شو! وی از جانانِ جانان است... حیلت رها کن عاشقا؛ حیلت رها کن عاشقا... پروانه شو، پروانه شو... حیلت رها کن عاشقا... مکانش لامکان باشد... » چرخید و چرخید و چرخید. سرش گیج رفت. بازایستاد و چشم هایش را بست. به تعادل که بازگشت، انگشت هایش را جلوی چشم برد و حرکت داد... « دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من؛ سرو خرامان منی ای رونق بستان من! ای هستی پنهان من! هوهو، عو، لالا لالا لا... ای یوسف کنعان من! عوعو، عوعو، هوهوهو هو... ای رونق بستان من! حیلت رها کن عاشقا! ای رونق بستان من! پروانه شو، پروانه شو... پروانه شو؛ پروانه شو! » در آخر دوباره خرامان خرامان شروع کرد به بال زدن... موسیقی که تمام شد روی زمین نشست. نفسی عمیق کشید و به مریم زنگ زد. مریم جواب داد:« الو. » مانی لبخند زد:« انجام دادی!؟ چجوری بود!؟ » مریم خندید و گفت:« حرکات عجیبی انجام میدادم، حرکات خیلی خشن و وحشیانه! حدس میزنم تو برعکس من عمل کرده باشی، درسته!؟ » مانی تأیید کرد:« دقیقاً! من سعی کردم انعطاف پذیر باشم. » مریم گفت:« من سعی کردم خشن باشم! » مانی گفت:« عالیه! بریم یوگا؟ البته امروز چون برنامشو نصب نکردیم بزنیم اینترنت «حرکات یوگا مبتدی». روزی پنج تا حرکت کار کنیم به نظرم کافیه. » مریم باشه گفت و قطع کردند. مانی در گوگل جستجو کرد. وقتی چند حرکت پیدا کرد آهنگ مخصوص یوگا را که ساز هنگدرام بی کلام بود پلی کرد. مانی چند حرکت سادهی یوگا را از اینترنت پیدا کرد. اول بدنش خشک و ناهماهنگ بود. به خصوص اینکه همیشه قوز میکرد و نمیتوانست صاف بنشیند و راه برود، اما موقع راه رفتن مشخص نمیشد. هنگام انجام حرکات یوگا کمرش صاف نمیماند و پاهایش زود خسته میشدند. با این حال سعی میکرد خودش را به صبوری گربه ها نزدیک کند. هر چند دقیقه یک بار گوشی را برمیداشت و منتظر پیام مریم میماند. اولین حرکت «وضعیت آسان» یا «سوکهاسانا» بود. دومین حرکت «تادآسانا». سومین «سگ سرپایین». چهارمین «کبرا»، و آخرین حرکت «جنگجو» بود. پس از اینکه پنج حرکت را انجام داد، با مریم تماس گرفت. ابتدا دربارهی حس و حال خود صحبت کردند. هر دو احساس سبکی میکردند. مانی گفت که هر شب بعد از یوگا به حمام بروند و بعد از حمام یک روتین پوستی سبک شبانه انجام دهند، مثلاً فقط یک کرم مرطوب کننده یا آبرسان بزنند. مریم باز هم باشه گفت و هر دو به حمام رفتند. مانی هنگامی که جریان آب را روی تنش حس کرد دوباره افکار آینده ذهنش را قلقلک دادند. مانی سرش را شامپو زد و شست. همیشه وقتی سرش را با شامپو میشست کاملاً زیر دوش نمیبرد، فقط به قدری که سرش را آب بکشد. بخار آب، حمام را فرا گرفته بود. مانی نفس نفس میزد. آب بسیار داغ بود. سرش سوخت. با خودش گفت:« میترسم! میترسم! میترسم! » و بعد آب را سریع سرد کرد... از حمام که بیرون آمد مامان را دید. روی مبل نشسته بود و با گوشی بابا آمیرزا بازی میکرد. سلام کردند. مامان غرید:« مثلاً اون گوشی مال منه ها! انشاالله به امید خدا بیار بده بهم. » مانی ابرو کج کرد:« تو رو خدا دوباره شروع نکن مامان جون، امشب میخوامش! » مامان شاکی شد:« عجب رویی داری ها! هر شب که دست خودته! » مانی مامان را قانع کرد:« داشتیم با مریم یوگا کار میکردیم. میخوایم چهار تا آهنگ گوش بدیم بعدش هم بخوابیم. » مامان قبول کرد و گفت:« فقط یه ساعت دیگه میخوایم شام بخوریم. » مانی باشه گفت و به اتاقش رفت. لباس هایش را پوشید و به اتاق مامان و بابا رقت. جلوی آینه و کنسول نشست و کرم مامان را به دست و صورتش زد. برای خودش بوس فرستاد و دوباره به اتاق رفت. با مریم تماس گرفت. جواب نداد. مانی احتمال داد که حمام باشد. مانی وقتی شام خورد دوباره سراغ موبایل رفت. مریم پیام داده بود. ایموجی دستی که دارد لاک میزند را فرستاده بود. مانی خندید و ویس داد:« ولی کاش واقعاً لاک میزدی! » مریم بعد از چند دقیقه ویس مانی را گوش کرد و خودش یک ویس فرستاد:« هوف...رفتی حموم؟ من چند دقیقهست که اومدم بیرون. یه کرم ضد آفتاب هم زدم، مال مامان بزرگم بود. » مانی جواب داد:« آره منم رفتم اومدم، بعدش هم کرم دست و صورت مامانم رو زدم. بخوابیم؟ راستی حموم که بودم یه ایده ای برای قبل از خواب به ذهنم رسید. شب ها بیا با هم آهنگ گوش بدیم و بعد بخوابیم. نوبتی یه آهنگ میفرستیم، همزمان با هم پلی میکنیم متنشو برای همدیگه تایپ میکنیم! یه کانال موسیقی هم درست میکنیم فقط من و تو توش باشیم. » خندید و افزود:« چطوره!؟ » مریم هم گفت که ایدهی جالبیست. او پیشنهاد داد که یک کانال موسیقی که فقط او و مانی در آن باشند بسازند و پلی لیست درست کنند. مانی تأیید کرد و وقتی مامان چراغ ها را خاموش کرد و همه رفتند که بخوابند، مانی روی تخت خودش خوابید، پتو را روی خود کشید و ایرپاد را داخل گوش هایش گذاشت. اولین آهنگ را مریم فرستاد. « گَه مرا پس میزنی، گه باز پیشم میکَشی! آنچه دستت داده ام، نامش دل است افسار نه! » آهنگ بعدی را مانی فرستاد. « یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب؛ منو میبره، کوچه به کوچه، باغ انگوری، باغ آلوچه! » مانی بعد از اتمام این آهنگ برای مریم نوشت:« مریم من عاشق ماهم! احساس میکنم از ماه انرژی های خیلی خاصی دریافت میکنم! » مریم نوشت:« چه آهنگ باحالی بود مانی، خیلی خوشم اومد! آره، ماه خوبه، ولی خورشید بهتره. نور خورشید، وای! » مریم یک آهنگ دیگر فرستاد. « عجب حلوای قندی تو! امیر بی گزندی تو! عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی! » و آخرین آهنگ را مانی فرستاد. « عشق واسه من یه معجزست، تو لحظه های بی امید! » مریم نوشت:« وای مانی؛ هر بار این آهنگ رو گوش میدم یاد تو میوفتم! مطمئنم جشنوارهی بعدی من و تو جایزه رو میبریم! » مانی چند ایموجی ستاره و قلب فرستاد و نوشت:« هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم مریم! چقدر دوستیمون قشنگه نه!؟ » مریم نوشت:« خیلی...خیلی... » مانی نوشت:« یادته سر نمایش پشت پرچین چجوری با هم دعوا میکردیم؟ یادته چقدر به همدیگه فحش میدادیم؟ الان ببین به کجا رسیدیم... » مریم نوشت:« واقعاً واسم عجیبه، من به سرنوشت خیلی معتقدم مانی! این سرنوشته، مطمئنم سرنوشته که ما رو سر راه همدیگه قرار داده. » مانی نوشت:« باهات موافقم. از بس که صبر ندارم تا جشنوارهی بعدی میمیرم و زنده میشم! » مریم نوشت:« فقط باید صبر کنیم. » مانی نوشت:« آره همین کار رو میکنیم. مریم راستی، اسم این کار قبل از خوابمون رو بذاریم «موسیقیِ روح»! چطوره!؟ » مریم نوشت:« موسیقی روح! خیلی عالیه! » مانی نوشت:« از مامانت اجازه بگیر ببین میذاره یه روز بریم میدون آزادی. من اونجا رو خیلی دوست دارم. میخوای با چند تا از بچه ها، مثلاً با هلیا و رویا صحبت کنم که باهامون بیان؟ » مریم نوشت:« آره، به مامانم حتماً میگم. تو هم به اونا بگو. اتفاقاً خیلی دوست دارم باهاشون برم بیرون. من دیگه برم بخوابم، شبت شکلاتی. » و یک ایموجی شکلات فرستاد. مانی نوشت:« باشه عزیزم. شب بخیر، خواب های خوب ببینی. » و یک ایموجی ستاره فرستاد. رفت به به هلیا پیام داد و ماجرای آزادی رفتن را به او گفت. هلیا هم وقتی پیامش را خواند نوشت:« مانی جان شماها سنتون خیلی کمه وگرنه باهاتون میاومدم. بذار بزرگ تر بشید، همش با هم میریم اینور اونور. خداوکیلی من خیلی آدم پایه ای هستم. » مانی آرام و با حرص گفت:« برو بابا! همش چهار، پنج سال از ما بزرگتری! » رفت به رویا پیام داد و گفت. او آنلاین نبود. مانی گوشی را به شارژ زد، چشم بر هم گذاشت و آسوده به خواب رفت. خواب میدید که با مریم دارند سماع میرقصند. مانی زمین خورد، روسری از سرش سُر خورد و خون از بینی اش به راه افتاد... صبح که بیدار شد دنبال موبایل گشت. نبود. میدانست که مامان وقتی مانی خواب بوده آمده و گوشی را برده. از تخت بلند شد و رفت در اتاق مامان را آرام باز کرد. داخل که شد مامان بیدار شد و به مانی نگاه کرد. مانی سلام کرد و گوشی را برداشت، مامان جوابش را داد و دوباره خوایید. مانی در اتاق مامان را بست و دوباره رفت روی تخت خوابید. پیام رویا را خواند:« سلام مانی جان خوبی؟ آره عزیزم میام، فقط روز و ساعتشو بهم بگو. » مانی خوشحال شد. نوشت:« سلام رویا جان شما خوبی؟ بهت خبر میدم. » و رفت به مریم پیام داد:« سلام آفتاب پرست، صبح بخیر. رویا اوکی داد فقط گفت روز و ساعت بیرون رفتنمون رو بهش خبر بدم. » موبایل را کنار گذاشت و به سرویس بهداشتی رفت. خودش را در آینه دید. طبق معمول همیشه موهایش به هیچ صراطی مستقیم نبود و پر از شکستگی و پیچ و خم بود. اول دست و صورت، بعد موهایش را شست. سپس مسواک زد و بیرون آمد. مثل روز قبل صبحانه اش را آماده کرد و به اتاقش برد. موبایل را چک کرد. مریم عکس غذای عجیبی که درست کرده بود را فرستاده بود. ترکیبی بود از نخود و هویج و قارچ و حجم زیادی آب نخود... مانی با خنده ویس داد:« سلام. یا خدا این دیگه چیه!؟ خودت درست کردی!؟ » مریم با قهقهه ویس داد:« سلام خوبی؟ آره خودم درست کردم! خوبه دیگه خیلی هم مناسبه! بعد کاملاً مأیوس شد و گفت:« راستی به بابام گفتم ماجرای آزادی رو، اجازه داد. مامانم گفت برید آزادی چیکار، توی این سرما!؟ » مانی عصبانی شد. ویس داد:« ای بابا! بهش بگو حالا من یه روز خواستم با دوستام برم بیرون ها! بگو رویا هست، بیست و دو سالشه از ما خیلی بزرگتره. » مریم ویس داد:« آره بهش میگم. حالا بعد از مامانم باید برم از مامان بزرگم اجازه بگیرم، این قانون ماست! واقعاً اگر قبول نکنن به هیچ کدومشون دیگه نگاه هم نمیکنم! » مانی ویس داد:« وای خدا! باشه حالا خبرشو بهم بده. » بعد از ظهر وقتی مانی و مریم حرکات آزاد و یوگا را انجام دادند به حمام رفتند. وقتی بیرون آمدند مریم با مانی تماس گرفت. مانی وقتی نام مریم را روی صفحهی موبایل دید از خوشحالی چشم هایش برق زد. از طرفی هم برای نتیجهی آزادی رفتن تشویش داشت. جواب داد:« الو سلام، رفتی حموم؟ » مریم ذوق زده گفت:« سلام. آره رفتم، میخواستم بگم که مامان و مامان بزرگم اجازه دادن بریم آزادی! » مانی تشویش را فراموش کرد:« خداروشکر، پس رفتنی شدیم! کی بریم!؟ » مریم هنوز مایوس بود. گفت:« ولی یه جوری دارن رفتار میکنن. گوشی مامان بزرگم رو چک کردم، مامانم پیام داده نوشته مریم داره دروغ میگه یه آدم بزرگتر باهاشونه. نوشته از زیر زبونش بکش بیرون ببین واقعاً با کی میخواد بره، بعد هم بهش بگو یکی دو ساعت بره برگرده. » مانی متعجب ماند. گفت:« وا! یعنی چی!؟ » مریم از شدت مسخرگی خندید. گفت:« من نمیدونم واقعاً. » مانی گفت:« ولش کن بابا. کی بریم!؟ » مریم گفت:« نمیدونم. » مانی گفت:« پس فردا خوبه؟ الان دیره بخوام به رویا خبر بدم. » مریم باشه گفت. مانی ادامه داد:« زود بریم که زمان بیشتری بتونیم با هم باشیم، مثلاً ساعت نه یا ده. » مریم باز باشه گفت. مانی گفت:« من میرم شام بخورم بیام موسیقی روح انجام بدیم بخوابیم. » خداحافظی که کردند مانی با رویا هماهنگ کرد. او، روز رفتن وقتی صبحانه اش را خورد به سراغ کمد دینا رفت. دورس قرمز او را برداشت و به همراه شلوار لی خود تن کرد. پافر مشکی اش را هم روی دورس پوشید. عینک طبی اش را زد و اسنپ گرفت. مامان بزرگ مریم با یک آژانس هماهنگ کرده بود که آنها را به آزادی برساند. قرار بر این بود که همگی در شهریار سوار آژانس شوند. مانی به سمت شهریار اسنپ گرفت. وقتی با مامان خداحافظی کرد موبایل را هم برداشت و از خانه خارج شد. به مریم پیام داد. مریم گفت که دارد راه میافتد. از مانی پرسید که رویا حتماً میآید، زیرا مامان بزرگ او به هوای آمدن رویا به مریم اجازهی رفتن داده است. مانی گفت که دوباره به رویا پیام میدهد. رویا هم وقتی مانی داشت سوار اسنپ میشد نوشت:« سلام مانی من امروز تولد بابامه، مامانم گفته بمونم خونه کمکش کنم. خیلی اصرار کردم اما اجازه نداد. واقعاً شرمنده ام. » مانی بلند نوچ کرد و سوار اسنپ شد. با حرص به رویا ویس داد:« رویا جان تولد پدرت مبارک، سایش بالای سرتون باشه، ولی ما هماهنگ کردیم! مامان بزرگ مریم به هوای تو بهش اجازه داده که امروز بیاد. » رویا پیام مانی را نمیدید. مانی داشت دق میکرد. بعد از چند دقیقه ویس داد:« نگران نباش، من به مریم زنگ میزنم میگم. » خندید و ادامه داد:« به خدا آزادی هیچی نداره دوتایی برید برگردید دیگه. » مانی عصبانی بود. ویس داد:« رویا جان چرا متوجه نیستی!؟ اگه کنسل کنی مریم نمیاد! من سوار اسنپ شدم الان، مجبورم برگردم خونه. » رویا دوباره با خنده ای نفرت انگیز ویس داد:« خب عیب نداره تو برگرد خونه یه روز دیگه با هم میریم. » مانی دوباره نوچ کرد و ملتمسانه ویس داد:« رویا تو رو خدا بیا! ما بعد از یه عمر به بدبختی امروز رو هماهنگ کردیم، گند نزن به بیرون رفتن ما! » رویا طلبکارانه ویس داد:« وا، من چه گندی دارم میزنم!؟ به خدا مامانم اجازه نمیده! » مانی همینطور که داشت التماس میکرد درباره رویا با خنده ویس داد:« راستش من الان تو رخت خوابم، تازه بیدار شدم، اصلاً حوصله ندارم، پول کرایه هم ندارم که بیام! » بعد با خشم پرسید:« واقعاً من نیام آسمون به زمین میاد!؟ » مانی در عصبانی ترین حالت ویس داد:« عجبا! خب برای چی به آدم قول میدی!؟ من نمیدونم، امروز باید بیای! یعنی تو با بیست و دو سال سن، با اون تیپ عجق وجقت توی جشنواره، دو قرون توی جیبت نداری بیای!؟ » مانی وقتی ویس را فرستاد اَه گفت و سریع به مریم زنگ زد. ماجرا را بازگو کرد. مریم داشت سوار تاکسی میشد. با دلشوره گفت:« وای نه! اینجوری منم نمیتونم بیام! » مانی هول شده بود. گفت:« چرا شما دو تا نمیفهمید!؟ من سوار ماشین شدم! تو به مامان بزرگت نگو رویا نمیاد. » مریم آهسته گفت:« نمیتونم، آژانس هماهنگ کرده که یارو حواسش به من باشه! ممکنه به مامان بزرگم بگه! تو رویا رو راضی کن. » مانی باز نوچ کرد و گفت:« بابا میگه پول کرایه ماشین ندارم بدم! » مریم گفت:« خب من میدم. وایسا الان خودم بهش زنگ میزنم. » مانی باشه گفت و قطع کرد. به شدت مضطرب بود. مریم زنگ زد، مانی با هول و ولا جواب داد:« چیشد مریم!؟ » مریم با آرامش گفت:« من بهش گفتم، گفت میاد. » مانی یک نفس راحت کشید و گفت:« وای خدا رو شکر. پس میبینمت، فعلاً. » وقتی قطع کرد آرام بیرون را نگاه کرد تا به پایانه تاکسی ها رسید. به زور و گرفتاری مریم را آن طرف پل پیدا کرد و به سمتش دوید. هودی کلاهدار خاکستری اش را با یک شلوار صورتی راحتی پوشیده بود. یک کیف دوشی مردانه مشکی هم روی شانه انداخته بود. مانی منتظر بود مریم بغلش کند. اما نه... مانی هم او را بغل نکرد. مریم به او اشاره کرد که سوار ماشین شود. مانی سوار شد و به راننده سلام کرد. طاقت نیاورد و مریم را در آغوش کشید، اما مریم هیچ واکنشی نشان نداد و نگاهش به چشم های راننده در آینهی جلو بود. رویا به مانی زنگ زد. ماشین را پیدا نمیکرد. مانی گوشی را به راننده داد و راننده هم پیاده شد تا سیگار بکشد، هم اینکه رویا را پیدا کند. مانی با دلخوری به مریم گفت:« به خاطر اینکه این مرده به مامان بزرگت چیزی نگه بغلم نکردی؟ » مریم سعی کرد از دل مانی دربیاورد:« آره، رسیدیم آزادی حسابی بغلت میکنم. » مانی تبسمی به نشانه رضایت بر لب نشاند. مریم به مانی گفت که حتی دربارهی آزادی با هوش مصنوعی صحبت کرده. اینکه آنجا چطور جایی است، چه کسی آنجا را ساخته، چه سالی ساخته شده و... مانی داشت پیام های مریم و هوش مصنوعی در مورد آزادی را میخواند که رویا رسید. هی داشت دنبال تاکسی میگشت، مانی پیاده شد و به سمت او رفت. کلاه مشکی جشنواره سرش بود. یک پالتوی بلند مشکی تنش بود، و یک شلوار معمولی مشکی. یک کیف زنانهی مشکی هم همراهش بود. به محض اینکه به یکدیگر سلام کردند مانی رویا را بغل کرد. رویا با کراهت گفت:« عزیزم، اینجا ما آشنا زیاد داریم، خوب نیست. » مانی سریع از او جدا شد. دلخور شد، اما زود فراموش کرد. با هم به سمت ماشین رفتند. رویا و مریم وقتی هم را دیدند با عشق و محبت یکدیگر را در آغوش کشیدند و ذوق کردند. مانی میدانست مریم به آن اندازه که از دیدن رویا خوشحال شد، از دیدن او نشد. مانی از این بی محلی ها میرنجید، اما چیزی نمیگفت. مریم با مهربانی گفت:« رویا من کرایه ماشین تو رو میدم. » رویا مغرورانه خندید:« نه بابا من الکی گفتم پول ندارم که نیام. » و با شوخی رو کرد به مانی، گفت:« تو برای چی به مریم همه چیو گفتی!؟ » مانی جوابی به ذهنش نرسید. ایرپاد خود را درآورد و یکی را به مریم داد و یکی را هم در گوش خودش گذاشت. موسیقی پلی کرد. ساعت نه و نیم صبح بود. همه خسته و بی حال، و چشم هایشان خواب آلوده بود. مریم چشم هایش را بست و به موسیقی گوش فرا داد. رویا سرش توی موبایلش بود. مانی به شدت آنها بی انرژی و آرام نبود. با آهنگ ها میخواند و رویا او را میدید و میخندید. مانی به لب های رویا نگاه کرد و از او پرسید:« ژل زدی؟ » رویا گفت:« آره. یک سال بیشتر شده. » مانی شوخی کرد:« من اصلاً خوشم نمیاد از ژل زدن! » رویا خسته تر و بی حال تر شد. سگرمه هایش درهم رفت و گفت:« بالاخره هر کسی سلیقهش با دیگری متفاوته. » مانی خواست عکس بگیرد. مریم و مانی عادی لبخند زدند، اما مشخص بود که رویا به شدت ناراحت است. مانی با خودش گفت:« لوسِ ننر! ببینم میتونی گند بزنی به امروز ما! » با نهایت محبت به رویا گفت:« رویا جون بخند. » رویا که به زور خندید، مانی عکس را گرفت. وقتی به آزادی رسیدند و پیاده شدند، مانی نفسی تازه کرد و از دور به برج آزادی نگربست. گفت:« وای! آزادی! » همه با هم به سمت برج رفتند. مریم اول مانی را بغل کرد. مانی فقط سعی میکرد که خوشحال باشد، خوشحالی بیافریند و خوشحالی منتقل کند... مریم روی یک تخته سنگ ایستاد و رو به خورشید، احترام به هیتلر را نمایش داد. مانی از او عکس گرفت و قهقهه زد. جمعه بود. به دلیل آلودگی هوا، تمام موزه ها و مکان های گردشگری تعطیل بود. برای همین نتوانستند داخل برج بروند، اما مانی عکس های بسیاری از برج گرفت. گرسنه بود. این را گفت. مریم گفت که اگر رویا موافق است همه با هم بروند و یک چیزی بخورند. رویا گفت نه. مریم هم گفت نه. مانی هم دیگر چیزی نگفت. وقتی داشتند با هم راه میرفتند مانی رو به مریم با لحن موسیقیایی گفت:« حیلت رها کن عاشقا؛ پروانه شو، پروانه شو! » مریم با او همراه شد:« ای یوسف کنعان من! » مانی چرخی زد و ادامه داد:« دیوانه شو دیوانه شو، وندر دل آتش درآ، پروانه شو؛ پروانه شو! » رویا بلند خندید و پرسید:« چی میگید!؟ » مانی مرموز به مریم گفت:« بگیم بهش؟ » مریم دودل بود:« عام... نمیدونم. » مانی همهی برنامه ریزی های خودش و مریم را به رویا گفت. رویا هم گفت که جالب است. با هم رفتند زیر سایبان و جلوی یک دکه نشستند. رویا دوباره اخم و تخم کرد. مریم هم بدش آمده بود، اما ناز رویا را میکشید. مانی دوباره یک عکس گرفت. مریم در آن عکس چشم هایش را گرد کرده، دست هایش را باز، و بسیار عجیب خندیده بود. رویا هم ماتم زده، و مانی مضطرب، لبخند زده بودند. مانی میدانست که رویا از او دلخور شده. منت او را کشید:« رویا یه کم خوشحال باش. مثلاً با دوستات اومدی بیرون. از دست من ناراحتی؟ » رویا نگاهش را از مانی دزدید:« نه، به خاطر تو نیست. کلاً زیاد حوصله ندارم. » مانی رفت سمت دکه تا یک چیزی بخرد. اما رویا رفت، مریم هم پشت بندش. مانی هم بی خیال شد و رفت دنبال مریم و رویا. مانی دست انداخت گردن رویا و باز ناز او را کشید:« من میدونم از دست من ناراحتی! ولی آخه برای چی؟ » رویا باز نه گفت. مانی باز تکرار کرد. رویا همینطور که به روبرو نگاه میکرد گفت:« راستش من از رفتارت و لحن حرف زدنت اصلاً خوشم نمیاد. » مریم فکر کرد شاید بهتر باشد از آنها دور شود تا مانی و رویا اختلافشان را با هم حل کنند. برای همین رفت که برای خودش دور بزند. به آسمان نگاه میکرد. گاهی میپرید. گل ها را میبویید، دست ها را سایبان میکرد و به آسمان مینگریست. در این حین هم مانی دست انداخته بود گردن رویا و حرف های او را با اضطراب میشنید. - وقتی صبح بهم اون حرف ها رو زدی من واقعاً بهم برخورد. ادای مانی را درآورد:« یعنی تو با بیست و دو سال سن، با اون تیپ عجق وجقت توی جشنواره، دو قرون توی جیبت نداری بیای!؟ » دوباره با لحن خشک و عادی ادامه داد:« بعد رفتی به مریم گفتی رویا کرایه ماشین نداره بده. عزیزم تو نباید هر چیزی که بین تو و کسی رد و بدل میشه بری به یکی دیگه بگی. » مانی سرش را به زیر انداخت و گفت:« مریم میدونه، من همیشه وقتی اشتباهی میکنم میپذیرم و معذرت خواهی میکنم. الانم بابت هر رفتاری که کردم و هر حرفی که زدم، اگر باعث ناراحتی شما شده من معذرت میخوام. در مورد کرایه هم من مجبور بودم بگم! ولی اگر به من میگفتی نگو من واقعاً نمیگفتم، حواسم نبود. » رویا صدایش را بالاتر برد:« تو یاد نگرفتی نباید حرفای بقیه رو به یه نفر دیگه بگی!؟ » مانی باز معذرت خواهی کرد. رویا ادامه داد:« تو ماشین هم گفتی... » دوباره ادای مانی را درآورد:« ژل زدی!؟ من اصلاً خوشم نمیاد از ژل زدن. » عادی گفت:« خب عزیزم من چیکار کنم تو خوشت نمیاد، هر کسی یه جوره! » مانی شرمنده گفت:« من تمام این مدت داشتم باهات شوخی میکردم ولی اگر... » رویا حرف مانی را قطع کرد:« عزیزم این حرف ها شوخی نیست، توهینه! من اصلاً اینجور حرف زدن و رفتار کردن رو نمیپسندم. » مانی به رویا نگاه کرد و گفت:« ببخشید. » وقتی رویا به حالت قبل بازگشت، با هم رفتند سمت پایانهی تاکسی های آزادی. مانی وقتی داشت لودگی میکرد رویا و مریم از خنده مرده بودند. رویا چند عکس از مانی، در حالی مسخره بازی درمیآورد گرفت تا به خانواده اش نشان دهد. مانی وقتی داشت میخندید و راه میرفت، افتاد توی یک چالهی کوچک. آنقدر بچه ها خندیدند که کف زمین پخش شده بودند. هر کسی رد میشد به آنها چپ چپ نگاه میکرد. مانی بلند شد، اشک هایش را پاک کرد و گفت:« وای! یه لحظه عتادلم بهم خورد! ببخشید، تعادل! » رویا چشم هایش از حدقه بیرون زد:« چی!؟ عتادل!؟ » و دوباره قهقهه زدند. به زور و بدبختی و هزار درنگ وسط راه از خنده، خودشان را به یک غرفهی کتاب رساندند. مریم بحث ناراحتی رویا از مانی را پیش کشید و پرسید که آیا حل شده؟ رویا دوباره شروع کرد گله کردن. مانی هی معذرت خواهی میکرد. رویا باز میگفت. مانی داشت به او ثابت میکرد که واقعاً قصدی نداشته. از مریم خواست که دربارهی شخصیت مانی به رویا بگوید. مریم هم به رویا میگفت که مانی واقعاً آدم خوبی است، ولی رویا قیافه گرفته بود. مانی خشمگین شد و گفت:« بسه دیگه! » اشک هایش سرازیر شد و صدایش لرزید، رو به رویا گفت:« هزار بار ازت معذرت خواهی کردم نمیفهمی؟ » و مثل ابر بهار بارید و هق هق کرد. همه نگاهشان میکردند. رویا خشکش زده بود. مانی را بغل کرد و مهربانانه گفت:« تو رو خدا گریه نکن! ببخشید من زیاده روی کردم، به خدا نمیخواستم اینجوری بشه. من کلاً وقتی صبح به این زودی میام بیرون بدرفتار میشم. » مریم چیزی نمیگفت. فقط نگاه میکرد و ناراحت بود. سعی داشت مانی را آرام کند. مانی همینطور که اشک میریخت گفت:« من به چی قسم بخورم بدونی واقعاً قصد ناراحت کردن تو رو نداشتم؟ » رویا هی عذرخواهی میکرد. وقتی مانی بالاخره دست از گریه کردن کشید رفتند تا کتاب ها را نگاه کنند. رویا به شوخی به مانی گفت:« در حسرت موندی بخری؟ واقعاً خیلی گرونن! » مانی بی غرض گفت:« الان یک میلیون تو کارتم دارم ولی نمیخوام زیاد خرج کنم. » رویا چشم قره ای نثار مانی کرد و به سمت یک رستوران رفت. مانی نوچ کرد و به مریم گفت:« نکنه دوباره ناراحت شد!؟ » مریم گیج مانده بود. گفت:« نمیدونم! » و به سمت رویا حرکت کرد. مانی هم دنبال آنها رفت. بچه ها با هم به نتیجه رسیدند که ذرت مکزیکی سفارش دهند. وقتی سر میز نشسته بودند و داشتند ذرت میخوردند مانی گفت:« ولی رویا، تو رو خدا دیگه از من ناراحت نباش، خب؟ » رویا لبخند زد:« با اینکه الان جلوی غرفه کتاب ها پز پولتو به من دادی، ناراحت نیستم. » مانی اول منظور رویا رو متوجه نشد. بعد که فهمید گفت:« تو خیلی حساسی! بابا به خدا من همینجوری گفتم، من کلاً آدم مغروری نیستم واقعاً! تو هم قبول کن که الکی ناراحت میشی. » رویا با دهان پر گفت:« گفتم که ناراحت نیستم، قبول دارم چون بچه ای یه سری چیزا رو هنوز یاد نگرفتی. » به مانی برخورد. چپ چپ نگاهش کرد و با خودش گفت:« تو به فکر خودت باش. بیست و دو سالته هنوز یاد نگرفتی با دهن پر حرف نزنی. » بعد نگاهش افتاد به مریم و گفت:« به خدا من هیچ دختری شبیه مریم ندیدم! » رویا تأیید کرد و رو به مریم گفت:« آره واقعاً، منم ندیدم. شبیه مانی زیاد دیدم، ولی تو واقعاً یه دونه ای. » مانی با خودش گفت:« حالا صبر کن! بهت نشون میدم که شبیه من هیچ جا ندیدی! » قند در دل مریم آب شد، اما یک حس غریب و ناخوشایند ناشناخته هم در چشم او مشخص بود. رویا ابرو کج کرد و گفت:« من مامانم اصلاً دوست نداره با کوچیک تر از خودم ارتباط داشته باشم، ولی من ذاتاً بیست و دو سالم نیست. همه بهم میگن یه کم سنگین رفتار کن، یه کم خانم باش، اما من دلم نمیخواد بزرگ شم. » بعد از اینکه هر کس دانگ خود را پرداخت کرد، رفتند بازارچهی جلوی رستوران. نیم ساعت آنجا چرخیدند و خسته شدند. مانی پیشنهاد داد که با مترو به موزهی هنر های معاصر بروند. رویا موافق بود. مریم میگفت که مطمئن است مامان بزرگش اجازه نمیدهد. مانی به او گفت که به مامان بزرگش چیزی نگوید. مریم قبول نکرد. زنگ زد و گفت. مامان بزرگش اجازه نداد. رویا با لحنی بزرگسالانه گفت:« خوشم اومد! دروغ نمیگی! » بچه ها با هم رفتند روی چمن های آن طرف میدان آزادی نشستند و شروع کردند به دابسمش گرفتن و خندیدن. بعد از آن رویا بلند شد و ادای داور جشنوارهی بعدی را درآورد. مریم آهنگ ادل و هایده را گذاشت و به رویا گفت که وقتی آهنگ اوج گرفت و هایده شروع کرد به خواندن، نام او را صدا بزند. مانی فیلم میگرفت و میخندید. رویا نام مریم را برای تندیس نفر اول خواند و مریم جیغ زد. رفت جایزهی خیالی اش را گرفت و آمد نشست. سه، چهار ساعت بود که در آزادی بودند. تصمیم گرفتند بروند شهریار تا رویا آنجا تاکسی بگیرد، مریم و مانی هم اسنپ دو مسیره بگیرند و به خانه هایشان بروند. بچه ها در راه شهریار برای نقش رویا در نمایش جدید همفکری میکردند. مانی پیشنهاد داد که رویا طاووس باشد. فکر میکرد چون رویا تیپ میزند، مغرور است و بسیار جیغ و بلند میخندند، میتواند نقش یک طاووس افاده ای را خوب بازی کند. رویا قبول کرد و قرار شد که در مورد طاووس فکر کند. مانی پیشنهاد داد که حالا که همه دارند با هم به شهریار میروند، بروند شهربازی پارک کودک. مریم گفت که مطمئناً مامان بزرگش اجازه نمیدهد، اما به او زنگ زد و رویا با شیرین زبانی راضی اش کرد. وقتی به پارک رسیدند، هزینهی کشتی سواری هر سه نفر را مانی داد. پسری هم که قرار بود کشتی را روشن کند به مانی لقب «مادر خرج» داده بود. مانی چون معنی اش را نمیدانست، ناراحت شده بود. از رویا هی میپرسید:« این پسره داره منو مسخره میکنه آره!؟ » و رویا هم برای او هی توضیح میداد و میگفت که دارد اشتباه برداشت میکند. رویا اول سوار کشتی نمیشد. هر چه مانی و مریم اصرار میکردند قبول نمیکرد و میگفت که میترسد. یک زن به همراه بچه اش آنجا بودند. او هم به رویا اصرار میکرد که سوار شود. رویا هم با قیافه گرفتن به زن میفهماند که دخالت نکند. زن مادرانه به او گفت:« سوار شو عزیزم، اگه تو الان ترس یه کشتی بچگانه رو نتونی تحمل کنی، پس فردا توی زندگیت به مشکل میخوری ها! » رویا هم طلبکارانه جواب زن را داد:« شما نگران نباش، من میتونم زندگی رو تحمل کنم، شما مگه منو میشناسی!؟ » مانی و مریم یک سر کشتی و رویا یک سر دیگر کشتی نشستند. آن زن و بچه اش هم وسط کشتی نشستند. چند بچه هم جلوی مانی و مریم بودند که داشتند مانی را سوال پیچ میکردند. - یه سوال! تو دختری یا پسر؟ مریم به شانه اش زد:« شماها چیکار دارید؟ برگردید جلوتون رو نگاه کن. » مانی منقلب شده بود، اما به روی خودش نیاورد و دوباره سعی کرد خوشحال باشد. کشتی که روشن شد رویا آنقدر جیغ زد که هلاک شد. از شدت جیغ هایش کشتی را خاموش کردند تا او پیاده شود. مانی و مریم، هم میخندیدند و هم جیغ میزدند. مریم هی میگفت:« بسه! آقا بسه! » و آن پسر گوش نمیکرد. مریم با یک لحن مردانه داد زد:« عه! » پسر میخندید و ادای او را درمیآورد. وقتی پیاده شدند رفتند پیاده روی. از قنادی یک بسته ماکارون خریدند. بعد به یک پراید تکیه دادند و شروع کردند به خوردن. رویا هی دستش را به چشمش میمالید و نوچ میکرد. مانی از او پرسید:« چی شده!؟ » رویا طاقت نداشت. گفت:« بیا نگاه کن، یه چیزی تو چشممه! » مانی نگاه کرد. رگ چشم او برجسته بود. گفت:« نه بابا، رگ چشمته. » انگار کسی گریبان رویا را فشار میداد. دوباره تکرار کرد:« وا! به خدا انگار یه چیزی تو چشممه! » هر سه نفر دو متر پرتاب شدند به جلو. رویا عقب را نگاه کرد. رانندهی پراید دنده عقب آمده بود. رویا داد زد:« آقا مگه شما ما رو نمیبینید؟ » پیرمرد با لهجهی شدید ترکی گفت:« شما باید منو ببینید. » رویا، هم عصبی بود و هم خنده اش گرفته بود. گفت:« ما از کجا باید میدیدیم؟ شما بالای سرت آینه داری، بغل دستت آینه داری! اگه ما یه چیزیمون میشد چیکار میخواستی بکنی!؟ » یک پیرزن هم کنارش نشسته بود که ترکی جیغ جیغ میکرد. پیرمرد چیزهایی گفت که مانی اصلاً نفهمید. فقط فهمید که یک جایی گفت:« زبون درازی نکن! » رویا صدایش را برد بالاتر:« والا شما زبونت درازه! » یکی از آن طرف خیابان سعی داشت میانجیگری کند. همین که پراید رفت هر سه نفر پقی زدند زیر خنده. زبان هایشان رنگ ماکارون شده بود. مانی زرد، مریم آبی، رویا سبز. رویا وقتی که داشت میرفت، چند بار از مانی عذرخواهی کرد، مانی هم متقابلاً عذرخواهی میکرد. مریم و مانی با هم اسنپ گرفتند. مریم در راه خانه به مانی میگفت:« من از لبنیات متنفرم. پنیر، شبر، دوغ، ماست! » مانی دلیلش را پرسید و مریم گفت:« کلاً از بچگی دوست نداشتم. مهد کودک که میرفتم مربی مهد کودک یه بار به زور داشت ماست میکرد تو دهنم. منم از اون موقع به بعد بیشتر از ماست و اینجور چیزا متنفر شدم. » و خندید. مانی ساعت هفت شب به خانه رسید. برق ها رفته بود. موبایل مامان یک درصد شارژ داشت. بدون چراغ قهوه دو طبقه را با پله بالا آمد. وقتی هم به خانه رسید با بدبختی لباس هایش را عوض کرد و گوشی را به شارژ زد. مامان هی از او میپرسید چه خبر. مانی از خستگی، حتی نا نداشت که صحبت کند. ¹ : اتود بازیگری به تمرینات کوتاه و ابتدایی گفته میشود که بازیگر در آن نقش های مختلف را آزمایش میکند. این اتود ها به بازیگر کمک میکنند تا توانایی های خود را در اجرای دیالوگ ها و احساسات مختلف سنجیده و بهبود ببخشد. ² : وقفه کوتاهی که در مدت انجام یک کار بلند و طولانی ایجاد میشود.
-
فصل دوم | بَرای ریشه های رَها شُده به نام گل های مریم فصل دوم ٬ برای مریم ٬ صلابت که از بین برود، ریشه ها شبیه خوار میشوند و نفسشون بوی نا میگیره. صلابت که از بین برود، ریشه ها گاهی سنگ میشن. اونا از همه چیز و همه جا دور میمونن و رونده و گم میشن، طوری که شاید حتی خودشون هم خودشون رو نشناسن. این ریشه های گمشده و ول شده، از دور سازی ناکوک میزنن. سازی که گوش هر کسی رو آزار میده. ولی هیچکس نخواهد دانست که این ساز حرف هایی دارد و گوشی شنوا میخواهد. اما؛ دریغ از یک گوش و یک درک... دریغ از یک همدم و آه از وجود این جماعتِ دلْسنگ... تقدیر برای ریشه ای که زندگیش چنین باشه، برای یک دورهی طولانی رهایی در نظر میگیره. رهایی و نادیده گرفته شدن از سوی اطرافیان. از سوی جهان و خلقت. ریشه باید یاد بگیره، که خودش دست خودش رو بگیره و زیست کنه. خودش پناهی بسازه برای رفع تعلیق. این ریشه، وفا نمیبینه و وفا هم نمیکنه؛ محبت نمیبینه و محبت هم نمیکنه؛ چون خودش هم به چشم خودش بی رحم و خودخواهه. این ریشه هر روز خود شکستشو به خودش پیوند میزنه، اما هیچوقت موجودیت پیدا نمیکنه. سرنوشت برای همهی ریشه های رها شده چنین نمینویسه، میتونیم بیاندیشیم که یک روزی، ٬ مریمی ٬ در قلب این ریشه ها سر درآورده و شکوفه زده و یک درختی رو خلق کرده، که با رایحهی خوشش تونسته، دایرهی هستی رو هم از عطرش پر بکنه. *** روز پنجشنبه، مامان و بابا به همه زنگ زدند و خبر دادند که مانی جایزه گرفته. به خالهی بابا، به دختردایی مانی، خالهی مانی، پسرخاله های مانی و خاله زهرا، که دخترخالهی مانی بود، اما چون چهل و دو، یا چهل و سه سالش بود، مانی او را خاله صدا میزد. او در اینستاگرام برای مانی استوری تبریک گذاشت. مهران، پسر کم مویی که از همدانشگاهی های دینا بود هم برای مانی استوری تبریک گذاشت. از نظر مانی، دینا و مهران، در حال آتیه سازی برای ازدواج بودند. از نظر مامان و بابا هم همینطور. مانی و مامان و بابا فیلم بالا رفتن و گرفتن جایزه اش را هزاران بار دیدند. دینا اما جمعاً دو سه بار فیلم را دید. او اغلب اوقات پنهان بود، یا سرکار، یا در اتاق و یا در سرویس بهداشتی. گاهی هم با مهران بیرون میرفتند. مانی او را بیشتر سر سفرهی شام و نهار میدید. البته خانوادهی مانی عادت نهار خوردن نداشتند. به ندرت پیش میآمد که آنها نهار بخورند، صبحانه هم همینطور. صبحانه و نهار را، هر کسی برای خودش هر چی میخواست میخورد؛ کیک و چای، بیسکویت و چای، و تنقلات. اما مامان شام درست میکرد و سفره میانداخت. این عادت تقریباً از به دنیا آمدن مانی به بعد اتفاق افتاد. مانی، از خواب که بیدار شد و دست و صورتش را شست، مامان به او گفت که پیگیر مبلغ نقدی جایزه اش هم باشد. برای مامان اصلاً مبلغ جایزه ارزشی نداشت، فقط کنجکاو بود که بداند چقدر است. مانی رفت داخل اینستاگرام. شلوغ بود و بسیار شلوغ. همه جا پر شده بود از احوالات جشنواره. محدثه عکس خودش با مائده را پست گذاشته بود. روژان، محمد مهدی، جاوید و... مانی به محمد مهدی پیام داد و از جایزهی نقدی سوال کرد. محمد مهدی هم گفت که نمیداند، و گفت که شاید لوح تقدیر خودش ارزش نقدی دارد. مانی وقتی این را به مامان گفت، مامان خندید. مانی در پیج های گوناگون دنبال مصاحبه اش میگشت، اما نمییافت. شب پنجشنبه، مانی وقتی میخواست بخوابد، دید که مریم برای او پیام صوتی فرستاده. در حالی که پتوی تخت را روی تنش درست و صاف میکرد که بخوابد، آن را گوش داد. مریم با صدایی دوستانه و صمیمی میگفت:« مانی خوبی؟ خواستم بهت تبریک بگم، و بگم که تو خیلی دوست خوبی برای من هستی. همیشه حواست به همهی بچه ها بوده و لایق جایزه گرفتن بودی. اگر تو نبودی، واقعاً توی اون گروه احساس خوبی نداشتم و نمیتونستم نقش معلم علیمردان رو بازی کنم. حتی نقش سایه رو توی پنج صبح. تو خیلی خیلی خیلی برای بازی کردن نقش هام به من کمک کردی و تو بودی که همیشه به من امید و انگیزه دادی. تو بهترین دوست من هستی مانی. » و ایموجی حباب و ستاره هم ارسال کرده بود. با اینکه مریم و مانی هرگاه یکدیگر را میدیدند، هم را در آغوش میگرفتند، اما مریم همیشه احساس دور بودن میکرد. دور بودن و غریبگی با مانی. اما در آن پیام صوتی که ارسال کرده بود، انگار این مرز را از بین برده بود و بالاخره با مانی یکرنگ شده بود. مانی هم ویس داد. صدایش را صاف کرد. دخترانه و زیر شد. با نرمی همیشگی و صداقت دوستانهی بارزش گفت:« سلام مریم خوبی؟ خیلی متشکرم ازت، واقعاً ممنونم از اینکه به فکر من هستی. یادمه اوایل که همدیگه رو شناخته بودیم، چقدر با هم دعوا میکردیم و رابطهی بدی داشتیم. اما حالا؛ فکر میکنم یه دوستی قشنگی شکل گرفته که ادامه داره. من نمیخوام که با تموم شدن جشنواره، بچه ها هم برای من تموم بشن، مخصوصاً تو. هر کاری کردم وظیفم بوده. مریم دارم صادقانه میگم، خیلی چیز ها رو از تو یاد گرفتم و اگر تو نبودی جایزه ای به من تعلق نمیگرفت. تو هم بهترین دوست منی. » و ایموجی قلب زرد و ستاره ارسال کرد و خوابید. صبح روز شنبه، مانی آماده میشد تا به مدرسه برود. فرم مدرسه، یک پیراهن چهارخانهی آبیِ تیره و روشن بود. آن را پوشید. نسکافه خورد و برنامهی درسی اش را حاضر کرد. سوار ماشین که شد بابا آهنگ گذاشت. روی ران، با انگشت هایش پیانو مینواخت. مانی حرصش گرفت، دندان ها را بر هم فشرد، نگاهش را دزدید و به افق دوخت. از این کار بابا متنفر بود. دلش میخواست تک به تک انگشت های پدرش را به طرز فجیعی خرد کند. حالا نوبت بالا کشیدن دماغ بود! بابا بی وقفه و پر سرعت چندین بار این کار را کرد. در راه صحبت میکرد. پرسید:« دیگه کار خوابید؟ » مانی بی حوصله جواب داد:« فکر کنم. نمیدونم. » بابا با غرور گفت:« دیروز هیچکس اسم تو رو نشنید، من شنیدم، بلند داد زدم! » لبخندی بر لب مانی تشکیل گشت و به بابا نگاه کرد. بابا هم پدرانه به او نگریست. اندکی سکوت شد. بابا با کنجکاوی پرسید:« فیلم جایزه گرفتنت رو برای پیرنیا فرستادی؟ چیزی نگفت!؟ » مانی لبخندی جاندار بر لب نشاند و گفت:« آره فرستادم. چند تا ایموجی قلب و گل و اینجور چیز ها فرستاد. چهارشنبه بهش گفتم استاد، میدونم که جایزه میگیرم. توی پیام نوشته بود، من بهت افتخار میکنم، گفته بودی استاد جایزه میگیرم! » بابا خندی کرد و گفت:« احتمالاً امروز بیاد سر کلاس ازت تقدیر کنه! نه!؟ » مانی پوزخندی زد و گفت:« نه بابا. » به مدرسه که رسید، بابا دست مانی را سه بار بوسید و از او خداحافظی کرد. مانی پیاده شد و کیفش را از پشت ماشین برداشت. بچه های سرویس بابا به شدت بازیگوش بودند. آنها همه آمدند و سوار شدند. تک به تک میگفتند:« سلام آقای ابراهیمی. سلام آقای ابراهیمی. » مانی دستی بر موهایش کشید و یک بویی از داخل مدرسه وزید. یک بویی که مانی دیگر هیچگاه، دیگر هیچ کجا، نیافت. انگار بوی عطری بود، عطری که وجود نداشت! اما نه، بوی عطر آنقدر خوش نمیشد. بو، بوی زیستن و پوست اندازی بود... داخل شد. لحظه ای ایستاد و فضا را وارسی کرد. آن مدرسه، خانه ای بود قدیمی، که سال ها پیش آقای پیرنیا آن را از نو جان داده و تبدیلش کرده بود به « پیشرو، شعبهی چمران ». مدرسه ای بود معروف؛ هم به آزادی اش و هم به این که گاهی نمره ها را دست و دلبازانه تر از حد معمول میداد. غیر انتفاعی بود. در ورودی، نرده های سفید و قدیمی داشت. پشت در، فضای باریک و کوچکی بود که دو باغچهی نحیف در دو طرفش نشسته بودند؛ باغچه هایی بی سرسبزی اما با صفا. از پشت هر دو باغچه، راهرو های باریکی به انتهای مدرسه میرسیدند، جایی که حیاط کوچک و دنج مدرسه قرار داشت. در گوشهی حیاط یک کانکس بود، بوفهی مدرسه، که عمو ایرج، برادر پیر تر آقای پیرنیا، آنجا کار میکرد. او پیر تر بود یا فقط شکسته تر؟ مانی مطمئن نبود. حدس سنش همیشه در ذهنش معلق میماند. پنجاه سالش بود؟ یا کمتر؟ یا بیشتر؟ مهم هم نبود. عمو ایرج، چقدر هم خوراکی هایش را گران میفروخت. لهجهی ترکی غلیظی هم داشت. دو آبخوری لعنتی توی حیاط همیشه خراب بودند و شیر های سرویس های بهداشتی زنگ زده. سقف مدرسه شیروانی قرمز بود. به قول مامان ٬ آردوازیِ قرمز ٬. دیوار های خانه رنگ سرخابی جالبی داشتند. بین دو باغچهی ورودی، یک قسمت سرامیکی بود و دو پلهی کوتاه، و بعد در اصلی؛ که به راهروی داخلی باز میشد. وقتی وارد میشدی، فضای پذیرایی دیده میشد؛ زمین سرامیک کرم رنگ، دیوار ها خردلی و سقف کوتاه بود. بیرون، بنری زرد و رنگ و رو رفته، روی دیوار شیب دار بالای در راهرو نصب شده بود. در های کلاس ها چوبی بودند. همه چیز هم زمان قدیمی و کهنه، و هم گرم و زنده به نظر میرسید؛ درست مثل مدرسه هایی که در آن ها بیشتر از درس، خاطره درست میشود. مدرسه دو طبقه داشت. طبقهی پایین شش کلاس داشت و کلاس نهصد و دو، کلاسی که مانی در آن درس میخواند، در انتهای راهرو و در گوشهی سالن واقع بود. بالا، میز حسابداری قرار داشت و خانم مشرقی که همیشه خندان و شوخ بود و ارتباط اجتماعی قوی داشت به امور مالی رسیدگی میکرد. پنج کلاس دیگر و اتاق مدیر هم طبقهی بالا بودند. طبقهی بالا بیشتر کلاس زبان برگزار میشد. کلاس های درس طبقهی پایین بودند. آقای نجاری، خانم محمدی و یک خانم دیگر که مانی فامیلی اش را هیچوقت یادش نمیمانْد و هر دو دانشجوی ادبیات نمایشی بودند، زبان تدریس میکردند. اما آقای نجاری معلم زبان کل مدرسه بود. آن دو خانم اغلب طبقهی بالا پیدا میشدند. وقتی هم که پایین میآمدند، خودشان را به بی حالی میزدند. مانی بیشتر خانم محمدی را میدید. آن یکی وقتی هم که بود، انگار نبود. مانی همهی اینها را نگاه میکرد و بررسی میکرد و فکر کرد. انگار چیزی در خودش آرام میشد. با اینکه انگشت نمای بچه های کلاس بود، باز هم، مدرسه را با همهی نواقصش، دوست میداشت. مانی وقتی آدم ها را داشت تشخیص میداد، اول دشتی را دید. دشتی پسری بود بدهیکل. نه چاق بود و نه لاغر. وراج و زبان دراز بود. به دل نمینشست. دوست خوبی هم نبود. مانی میز اول روبروی تخته، و دشتی یک میز پشت سر او مینشست. حرف میزد و حرف میزد. به خصوص در کلاس ریاضی که مانی در آن ضعف و نیاز به دقت بسیار داشت. چندین بار به او تذکر داده، اما دشتی با تحکم به او گفته بود که اگر ناراحت است جایش را عوض کند. با اینهمه، هم دشتی مانی را دوست خود میدانست، هم مانی دشتی را. البته مانی دقیقاً مطمئن نبود که دشتی او را دوست خودش میداند یا نه. هیچ چیز معلوم نبود. مانی به او سلام کرد. دشتی چه خوش انرژی بود. انگار نامیرا بود. جوابش را داد. کیفش را چند بار درآورد و باز بر کولش انداخت. از کنار باغچهی سمت چپ به ترتیب، آرشام، مانیِ دو و کیانی آمدند. آرشام تپل بود. مانی دقیق نمیدانست، انگار آرشام گفته بود که نود کیلو است. صدایش مردانه بود. حرف « ش » را غلیظ و محکم تلفظ میکرد. کورد مهآباد بود. چهرهی قشنگی نداشت. لب هایش کلفت، به اصطلاح شتری بود. وقتی پلک میزد انگار چشم هایش را به هم میکوبید. تیک زیاد داشت. کنار دشتی مینشست، پشت سر مانی. با دهانش صدا در میآورد. دست خودش هم نبود. میگفت سال هزار و سیصد و نود و هفت که زلزله آمده، این بلا هم بر سرش آمده. انگار کودکی اش را در آن زلزله از دست داده. انگار امواج لرزش گسل ها، روی روحش آوار شده بودند. تا چند وقت بعد از زلزله لکنت داشته و با درمان مشاور تکلمش بازگشته. پولدار بودند، پدرش ماشین کی ام سی داشت. خانه، در محلهی خوب پرند داشتند. گاهی سفر های خارجه میرفتند. لباس های گران قیمت میپوشید. زنگ های ورزش مجهز بود. عینک مخصوص میزد، لباس ورزشی گران قیمت میپوشید، دستکش دست میکرد، زانو بند و آرنج بند میبست. دست خطش افتضاح بود. درسش هم بد نبود، مانی تقریباً با او هم رده بود. زبان انگلیسی آرشام از همهی بچه های کلاس بهتر بود. با اخلاق بود، حداقل مثل بقیه، بیخود و بی فایده نبود. پدر و مادرش هم نسبتاً سختگیر بودند. مانیِ دو، نسبت به درس بازیگوش و حواس پرت بود. سر کلاس، یکسره از معلمان منفی میگرفت. وِیپ میآورد. قلیون سیلیکونی؟ یا شارژی؟ مانی آخر نفهمید که این ویپ دقیقاً چه بود. هر زنگ تفریح یک غذا میآورد و بوی غذایش کل مدرسه را برمیداشت. خودش غذا درست میکرد. از مادر و پدرش حرف نمیزد. وقتی میخندید، شبیه آفتاب پرست میشد، غبغب در میآورد و چشم هایش چپ میشد. ولی خنده هایش شیرین و سرایت کننده بود. وقتی نمیخندید زیبا میشد. بینی کوچک و صافش نمایان میشد. کک و مک هایش. موهایش، که حنایی بود. او هم کورد بود. اهل روستایی به نام بَلِشت در کرمانشاه. اخلاق نداشت. بددهن بود و ناباب، اما معرفت داشت. کیانی، از نظر مانی، یک آدم نچسب، دراز و چوب خشک بود. چهره ای نا نوجوانانه داشت. نه نوجوان و نه کودک و نه بزرگسال. یک چهره ای، بین همهی این ها. لباس هایش را سبک دههی شصت میپوشید. شلوار جینش را تا زیر دنده بالا میکشید و کمربند میبست. فرم مدرسه را هم داخل آن فرو میکرد. یک کتونی سفید هم پا میکرد. عملاً یک پیرمردِ نوجوان پانزده، یا شانزده ساله بود! موهای فرق سرش ریخته بود. میگفت با پراید پدرش تصادف کرده و شیشه در سرش رفته. تا وقتی موهایش درآمد، کلاه سر کرد؛ یک کلاه سیاه-زرد. مانی او را به شوخی گاهی محکم نیشگون میگرفت. کیانی هم جیغ میکشید. جیغ های بنفش و به شدت زیر. مانی به او میگفت شترمرغ، واقعاً هم شبیه شترمرغ بود. اما کیانی از این حرف میرنجید. درسش خوب بود. دفتر هایش همیشه کامل بود و همیشه اولین نفر تکالیفش را انجام میداد، اما رتبهی اول کلاس، بیرَم آبادی بود، از نظر مانی، یک پسر نچسب تر از کیانی. مانی به بچه ها سلام کرد. آرشام با او دست داد و رسمی، اما صمیمانه جوابش را داد. مانی پرانرژی تر و شاد تر. میخندید، باز چشم هایش چپ شده بودند. کیانی دست در جیب سلام گفت. بدون لبخند، نه صمیمی، نه رسمی، نه خوش انرژی. به طوری که فکر میکردی حوصله ات را ندارد. واقعاً هم حوصلهی مانی را نداشت. چون مانی خیلی اذیت میکرد. نگاه کرد به داخل سالن. در بسته بود. کاوه پشتش ایستاده، در را باز کرد و خندان دست داد و سلام گفت. امیدِ کاوه انتظامات بود و همیشه پشت در بود. هیچگاه بیرون نمیآمد. او وقتی میخندید شبیه فردی میشد که اعتیاد دارد. دندان هایش نامنظم بود. بینی اش بزرگ بود و چشم هایش را اندکی بیش از حد معمول از هم فاصله داده بود. چشم هایش ریز و بادامی بود. بلندبالا نبود اما خوش هیکل بود. مردانه و پربار. وقتی راه میرفت انگار میدوید، قدم هایش بسیار کوچک، اما سریع بود. او هم مثل آرشام با اخلاق و مهربان بود. درسش متوسط بود. وضعشان بد نبود، اما او همیشه دغدغهی پول داشت. داخل لبنیاتی کار میکرد و به گفتهی خودش، ماهی هشت میلیون حقوق میکرد. یکسره از گرانی و تورم و تحریم و دلار و شرایط نامساعد میگفت. بچه ها با هم صحبت میکردند. مانی در بحث شرکت داده نمیشد. انگار همیشه دیگران بیشتر با هم آشنا هستند، اما مانی همیشه دیر رسیده و از مباحثشان عقب مانده است. البته شاید چون روحیاتشان با یکدیگر متفاوت بود، اینگونه جلوه داده میشد. البته فقط در نگاه مانی. بقیه حتی این اتفاق را قابل اهمیت نمیدانستند که بخواهند در موردش صحبت کنند. اغلب مانی با کیانی سر صحبت را باز میکرد و او هم به شدت خشک و خالی جوابش را میداد. مانی از احوالاتش توضیح میداد، از تکالیف حرف میزد، از معلم ها صحبت میکرد. کیانی گاهی حتی نگاهش هم نمیکرد، مانی فقط سبک میشد. همه که کنار هم ایستاده بودند و کاوه هم از پشت در راهرو نظاره گر بود، گوش مانی سوت میکشید. نفهمید چه شد که بحث در مورد مانی شد. دشتی، با ترحم نسبت به مانی گفت:« ولی دلم به حال اینم میسوزه ها! بچه ها خیلی اذیتش میکنن. » آرشام، کاوه و مانیِ دو با نهایت دلسوزی، با حرکت سر تأیید کردند. مانی خنده ای ناشی از خشم و نارضایتی کرد. بی حس بود، نسبت به اضافی بودن و غیرعادی بودن. کیانی شوخی شوخی به مانی گفت:« البته خداوکیلی شبیه دخترا هستی. » گوش مانی دوباره سوت کشید، باز نفهمید چه شد که به کیانی سیلی زد. سوزنده و با تحکم. کیانی دستش را روی صورتش گذاشت. از چشمش اشک میآمد. بچه ها از جدیت غیر منتظرهی مانی تعجب کردند. مانی هیچگاه چنین کاری نمیکرد. بددهن نبود، دعوایی هم نبود. لطیف و بی آزار. دشتی جدی شد و گفت:« چقدر بد زدی مانی! » کاوه با چشمانی گرد شده از کیانی پرسید:« خوبی؟ زنده ای؟ » مانی تبسمی بر لب داشت، ناشی از حرص. گفت:« حقشه. شترمرغ! » بعد پشیمان شد. دو دستش را روی شانه های کیانی نهاد و ملتمسانه گفت:« ببخشید! ببین، من جنبه ندارم! نری به پیرنیا بگی ها! » کیانی دست از صورتش برداشت. چشم چپش سرخ و پر اشک بود. صدایش را اندکی بالا برد و گفت:« برو، حرف نزن! » مانی میدانست که کیانی به پیرنیا نخواهد گفت و فراموش خواهد کرد. زنگ خورد. مانی دوباره از کیانی معذرت خواهی کرد و با بقیهی بچه ها سمت کلاس رفت. کلاس کوچکی بود، با میز و نیمکت های چسبیده به یکدیگر و پرده های مخمل آبی چرک و دیوار های کثیف که رویشان متن نوشته شده بود. مانی ردیف وسط میز اول مینشست. کنارش هم یک پسر کورد مینشست که اغلب غایب بود. آن روز هم نبود. کند ذهن و کم حرف بود. درسش افتضاح بود. بچه ها آمدند و نشستند. همهمه زیاد بود. میز معاونت درست روبروی کلاس نهصد و دو و میز مانی بود. دو تا از بچه های کلاس که مانی از آنها متنفر بود، وارد کلاس شدند. یکیشان آمد لپ مانی را کشید و دیگری دست بر بازوی او گذاشت. یکیشان گفت:« چطوری دختر خانم؟ » دیگری گفت:« نمیای خونهی ما؟ » مانی دستی که روی شانه اش بود را پس زد. چشم قره رفت و به جای دیگری نگاه کرد. دوباره ادامه دادند. یکی گفت:« قهر نکن دختر خانم! » دیگری گفت:« بیای خونمون بهت پول میدم ها! » مانی ایستاد و هر دوشان را هل داد:« برید بتمرگید سر جاهاتون! » زنگ اول آمادگی دفاعی داشتند، با استاد جهانشاهلو. وارد که شد، همهمه خوابید. بیرم آبادی برپا گفت. دو پسر برگشتند و وقتی معلم را دیدند سریع رفتند و سرجایشان نشستند. جهانشاهلو هم ترک بود. اغلب اوقات به همه منفی میداد و شوخ بود، به شدت شوخ و طناز. چند باری هم به دلیل حواس پرتی و پرچانگی، به مانی منفی داده بود. جدی که میشد مانی از او میترسید، چون شبیه سربازان طالب میشد. دقایقی از کلاس گذشت و حضور و غیاب انجام شد. همهمه هنوز بود، اما کمتر از قبل. دشتی با تمسخر به مانی گفت:« چیشد بازیگر؟ جایزه گرفتی یا نه؟ » مانی با افتخار تبسم کرد و لوح نقدیرش را از کیف خود درآورد. به دشتی داد و با غرور گفت:« گفتم که میگیرم. » چشمان دشتی بیرون زده بود. دهانش باز مانده بود، گفت:« ناموساً!؟ چه جالب! » آرشام هم لوح تقدیر را در دست گرفت و به آن نگاهی انداخت. لبخندی واقعی بر لب هایش نشست. با خوشحالی گفت:« تبریک میگم. » مانی، از شدت ذوق به وجد آمده بود. تشکر کرد و بعد مانی لوح تقدیر را دست جهانشاهلو داد. جهانشاهلو وقتی لوح را بررسی کرد، با جدیت تمام گفت:« نمرهی قرآنت این ماه از طرف من بیسته. » مانی ابرو هایش را بالا داد و پرسید:« واقعاً استاد!؟ » یکشنبه ها، با او درس قرآن داشتند. علیمحمدی، یکی از بچه ها بود که ردیف کنار پنجره، میز اول، پیش کاوه مینشست. ارتودنسی داشت، ابرو هایش پیوندی و قدش بلند بود. او هم درس و اخلاق خوبی داشت، اما گه گاهی مانی از او شدیداً متنفر میشد. او از این قضیه شاکی شد. با شوخ طبعی و خنده به جهانشاهلو گفت:« استاد! برای چی!؟ » جهانشاهلو جدی تر و قاطع تر از پیش جواب داد:« چرا!؟ رتبه آورده! چرا نداره. » علیمحمدی با همان شوخ طبعی به مانی نگاه کرد، تبریک هم نگفت. جهانشاهلو سعی داشت بچه ها را ساکت کند که آقای بیگی، معاون مدرسه، در زد و داخل شد. پیرهن کلفت پارچه ای سبز دکمه دار، شلوار جین سیاه و کت چرمی همیشگی اش را تن کرده بود. مانی سراپا براندازش کرد. نه با او همکلام شده بود و نه او را میشناخت. فقط میدانست در آن مدرسه، این آقا، معاون است. او اسامی غایبین را از معلم گرفت و در موبایلش یادداشت کرد و رفت. معلم گفت که بچه ها کتاب هایشان را باز کنند. مانی کتابش را که باز کرد، صدای جهانشاهلو در سرش محو گشت و از دیشب یاد کرد. از چشم های خودش و مریم، هنگامی که آهنگ هایده و ادل را گوش میدادند. « فصل شکوفایی عشقه، تو باغ احساس منی. ناجی قلبم، عشق بدون ساقی. » معلم داشت در مورد پیدا کردن دب اکبر و دب اصغر توضیح میداد. مانی باز حواسش نبود. ناخواسته سیر میکرد به جشنواره. به لحظهی جایزه گرفتنش، به گریهی خانواده اش. به لحظه ای که پدرش نعره کشید. نفهمید چه شد که زنگ خورد. با صدای زنگ از جا پرید. مانی به آرشام نگاه کرد. او داشت از توی کیفش خوراکی در میآورد. هراسان گفت:« چی درس داد!؟ » آرشام خندان جواب داد:« هیچی، یه بند حرف زد. دب اصغر! دب اکبر! » مانی آرام خندید. بلند شد و از کلاس خارج شد. نگاهی به راهروی شلوغ انداخت و به سمت بوفه رفت. ته صف ایستاد. عمو ایرج داشت با یکی از دانش آموز ها که از نگاه مانی سیاه و زشت به نظر میرسید و لکنت داشت، ترکی حرف میزد. مانی تا نوبتش شد به درختان نگاه کرد، به فوتبال بازی کردن بچه ها داخل حیاط، به همکلاسی هایش که برای خودشان میچرخیدند. نوبتش شد، اما نفهمید. بیگی از سمت چپ داخل حیاط شد و توپ را از بچه ها گرفت و رفت. همه لعن و نفرینش کردند. مانی هم با غیظ زیر لب زمزمه کرد:« عقده ای! » حواسش پرت بود. عمو ایرج رشتهی افکارش را برید:« چی میخوای پسر؟ آهای! » مانی هول شد. دیگر صفی نبود. رفت جلو و کارتش را از جیب درآورد، به عمو ایرج داد و گفت:« سیزده، پنجاه و سه. یه بندری با نوشابه شیشه ای. » کارت را که کشید، در نوشابه را با دربازکن باز کرد و به مانی داد. و او تشکر کرد و رفت. چند دانش آموز ریزه و قد کوتاه، با سرعت از کنار مانی رد شدند و به او برخورد کردند. نزدیک بود نوشابه از دستش بیافتد. لحظه ای باز ایستاد. به دور و بر نگاه کرد. با خودش گفت:« یعنی از بیرون چه شکلی ام!؟ وقتی که میترسم، میخندم، یا راه میرم!؟ از نگاه بقیه چه شکلی ام!؟ » و دوباره حرکت کرد. رفت پیش بچه ها روبروی راهرو. مانی غذا میخورد و با دهان پر، نامفهوم حرف میزد و میخندید. بقیه هم به خندهی او میخندیدند. استاد ملکی، معلم دینی و هنر و فناوری، آمد و با مرموزیت همیشگی اش، و آن شال سبز کشمیری سیدی دور گردنش، از جلوی مانی رد شد و بچه ها دوره اش کردند. مانی با تبسم سمتش رفت و به او گفت:« سلام استاد ملکی. جایزه گرفتم، ممنونم که واسم دعا کردید! » ملکی به مانی نگاه کرد و با غرور جوابش داد:« سلام حضرت آقا. به سلامتی انشالله، مبارکت باشه. ساعت چند جایزه گرفتی؟ » مانی مکث کرد و گفت:« فکر کنم ساعت هشت شب. » ملکی دستش را بالا آورد، روی شانهی مانی دو ضربهی آرام زد و گفت:« من ساعت هفت دعا کردم. » مانی مهربانانه تشکر کرد. ملکی که رفت مانی با خودش گفت:« داورا یک هفته قبل از اختتامیه تصمیم میگیرن که جایزه ها رو به کی بدن، اونوقت تو؛ یک ساعت قبل اختتامیه دعا کردی و فکر میکنی دعای توئه که گرفته!؟ » و با حرص پوزخند زد. بچه ها داشتند میگفتند و میخندیدند. یکهو مانیِ دو سر به سر مانی گذاشت:« از مریم جون چه خبر؟ » مانی چشم قره رفت:« زهرمار. » مانیِ دو ادامه داد:« غیرتی هم میشه! » مانی، توجیه کرد:« مریم مثل خانوادهی من میمونه. » مانیِ دو همانطور خنده خنده گفت:« باشه! باشه! » مانی آرام بود، برخلاف همیشه. فضای مدرسه بر تشویش درونی اش تأثیر به سزایی گذاشته بود. یادش آمد که کلاس هشتم چه جور آدمی بود! پدرش که زندان رفت، موقع نقل مکان به پرند فرا رسید. خودش را بی عرضه و بی خاصیت میدانست. هیچ کاری بلد نبود. زور جا به جایی وسیله ای را نداشت. مامان، حمید، برادر خاله زهرا را برای کمک صدا کرد. نجمه و امیرحسین هم خبر کرد. دختر دایی و داماد دایی مانی. خود مانی هم چون امتحان داشت، رفت خانهی خاله زهرا، درست دو کوچه آن طرف خیابان خانهی شان. چقدر دعوت اولیا میگرفت! آخر سال که پرونده اش را گرفت، بیست و هشت مورد انظباطی داشت. غیبت، فحش، جنگ و جدل، غیبت، جنگ و جدل، فحش، غیبت... چه دوران پست و بی رحمی بود! چقدر مانی تحت فشار بود و اغلب نمیگفت. اینکه بی عرضه بود، درس نخوان بود، بی انظباط و بی فایده بود، سخت آزارش میداد. در آخر امتحان ریاضی خرداد را با نمرهی نُه تجدید شد و دوباره شهریور امتحان داد. سر امتحان گرمش بود، تمرکز نداشت و جواب هیچ سوالی را هم کامل نمیدانست. کارنامه که آمد، یازده گرفته بود. آن روز که کارنامه اش را دادند، برای علیمردان تمرین داشت. وقتی تمام شد و داخل ماشین نشست بابا اذیتش کرد. چیزی نگفت تا مانی از او نپرسید. وقتی هم که مانی پرسیده با جدیت تمام به او گفته:« باید امسال رو دوباره بخونی، نُه شدی. حالا باز مدیرتون گفت با معلمت صحبت میکنه. » مانی آنجا فرو ریخته. رنگش گچ دیوار شده و انگار سکته کرده. گفته:« دروغ میگی! دوباره... » بعد بابا خندیده و مانی فهمیده که بابا شوخی کرده. قلبش را که بازیافته و احساس رهایی کرده، یاد مریم افتاده، یاد رقص سماع هایشان؛ که چه شیرین بود... مانی لباس ننه چغندر را پوشیده بود. یک طرف روسری گلدارش را انداخته بود پشت شانه و یک طرف دیگر را روی سینه. مریم شلوار سیاه و پیراهن سفید نقشش را پوشیده بود. یک کلاه پهلوی هم سرش گذاشته و موهای سیاهش از کلاه بیرون زده بود و تا شانه هایش امتداد مییافت. مانی به نرگس، نوازندهی نمایش گفت که سنتی بنوازد تا آنها سماع برقصند. روژان هم از آنها فیلم گرفت. خانم محسنی به دیوار تکیه داده و داشت آنها را نگاه میکرد. مائده هم پردهی پشت صحنه را کنار زده و به آنها مینگریست. به رقص مریم و مانی. یک دستشان بالا بود و یک دستشان پایین. مانی وقتی میچرخید، باد در دامنش میگشت و پف میکرد. مریم که میچرخید، موهایش به صورتش اصابت میکرد. به هم نگاه میکردند و میخندیدند. مریم حین چرخیدن با هیجان به مانی گفت:« چه خوب میری مانی! چه خوب میری! » و مانی ذوق میکرد. آن روز وقتی مریم و مانی پشت صحنه نشسته بودند و مانی با یک طرف روسری صورت خودش را باد میزد به مریم گفت:« مادر و پدرت میان نمایشو ببینن؟ » مریم با تحسر گفت:« نه بابا. بابام که تهران نیست. شمال با زنش و دو تا بچه هاش سرگرمه، فقط چند وقت یه بار میاد اینجا هتل میگیره منم میرم پیشش. بعضی وقت ها هم میریم انقلاب دور میزنیم. مامانم هم که خودش با خودش سرگرمه. شاید مامان بزرگم بیاد، البته اونم فکر نکنم، چون تازگی ها زانو درد داره. » مانی غمزده گفت:« چه حیف، کاش همتون کنار هم بودین. » مریم از تشویش دست هایش را به یکدیگر میمالید. گفت:« اگه مامان و بابام با هم میموندن خیلی شرایط بدتر از این میشد. » مانی کنجکاوانه پرسید:« از اینکه اینهمه درس میخونی خسته نمیشی!؟ از اینکه اینهمه بهت غر میزنن، ولی کنارت نیستن!؟ » مریم از انبوه اندوه، لب هایش را بهم فشرد و دهانش را باز و بسته کرد. جواب داد:« چرا خسته میشم. ولی مجبورم درس بخونم و بعد مهاجرت کنم. دو سال که بیشتر نمونده. البته این فعلاً فقط یه فکره. من الان هیچ خطایی نمیکنم و به حرفشون گوش میدم، الان که هیچ کاری نمیکنم مامان بزرگم میگه تو گستاخی! » خندید. افزود:« ولی خودم هم درس خوندن رو دوست دارم. » مانی هم مثل مریم غمگین بود. با خودش گفت:« کاش منم میتونستم سفرهی دلم رو همینجا پهن کنم و همه چیز رو بگم. بگم که بابام تازه از زندان آزاد شده. حال مامانم اصلاً خوب نبوده و تک و تنها، بدون هیچ پشت و پناهی برای ما یک خونهی سه خوابه توی پرند رهن کرده. بگم که خواهر بیست و یک سالهی من تا چند وقت پیش یکسره دادگاه میرفته تا پیگیر پروندهی بابام بشه و بدهی هاش به طلافروش ها رو بده. بگم که منم هیچ کاری نکردم و امتحان ریاضی خرداد رو هم تجدید شدم و؛ بگم که میترسم از آینده. » ولی هیچ چیز نگفت و فقط خودش را باد میزد.
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
عنوان: شـــبِســـتان نویسنده: س.ابر.ا ژانر: اجتماعی/درام روانشناختی/ عاشقانه اینجا؛ خانهی امن کلمات من. https://forum.98ia.net/topic/6068-رمان-شـــبِســـتان-سابرا-عضو-انجمن-نودهشتیا/
-
S.ABRA عکس نمایه خود را تغییر داد
-
بخش اول، فصل اول | قِصه های پُر غُصه به نام قلب تاریخ شروع : چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴ ٬ این داستان، مو به مو واقعیست، و تمام اسامی و شخصیت ها واقعی هستند. ٬ بخش اول | چهــــارشنبه فصل اول قصه ها بی غصه نمیشن، غصه ها هم موندگارن و نامیرا. مثل خواری تو چشم آدم میمونن و تلنبار میشن. ولی ناگفته نمونه که این خوار ها بالاخره یه روزی گل میشن و توی قلب آدما ریشه میکنن. ریشه هایی ناشکن و بی نفود. سخت و سنگین. عظیم و نورانی... یکی بود یکی نبود، یه روز یکی شد آینهی روح یکی دیگه. اون آینه، ریشهی عظیم و نورانی نداشت ولی به یه نفر ریشه هایی درخشان بخشید. از اون ریشه ها که از خود خورشید بیشتر میدرخشن و در برابر آینه هاشون صادقن. شاید در نبود آینه ها کم بیارن و ناچار بشن که به ریشه هایی شکننده و فانی تکیه کنن و خودشون رو به کشتن بدن، اما هیچوقت در برابر آینه هاشون تنفر به خرج نمیدن. آخ؛ امان و فغان از وقتی که آینه ها بشکنن و یا از ریشه ها دوری کنن؛ اون وقته که ریشه ها سیاه میشن و میخشکن، ولی هرگز بی جون نمیشن. اونا میمونن و تنفس میکنن، تا بفهمن دوری از آینه ها چقدر میتونه بهشون کمک کنه تا برای خودشون زمین وسیعی خلق کنن، که بشه ماواشون. مکان امنشون. آینه ها چقدر مقدسن که میشن بنیان گذار مأوا های ریشه های معلق... این ریشه ها آگاهن، ولی همیشه گمراهن. راهشون مشخصه، ولی انتها نداره. شیرین سخن میگن ولی تلخی از سر و کولشون میباره. خوشا به حال اون ریشه ای که تا خود خورشید هم درخشید و رقیبی نداشت. خوشا به حال اون ریشهی بی حاشیه، که آینه خودشو دو دستی چسبید و و رها نکرد. خوشا به حال ریشه ای که یاد گرفت با غم هاش خونه بسازه، که خودش رو از تعلیق دراره. اما تنفس چه سخت میشه برای ریشه ای که باید صبر کنه، صبر زیاد... نه صبر کم و پیش پا افتاده. اون باید جوری صبر کنه که یه دفعه ای به خودش بیاد و تقدیر دستشو بگیره. چرخ فلک هم که میچرخه و گم میشه. وقتی هم که برمیگرده، ریشهی فلک زده بیش از پیش خشکیده، ولی جون دار تر شده. یه ریشه بود که آینه اش کوچ کرد. آینه نه خیانت کار بود و نه رها کننده. اون آینه مهاجری بیش نبود. بیچاره ریشه هایی که به آینه های مهاجر دل میبندن. این ریشه ها باید پیوسته دنبال آینشون بگردن و زنده باشن، در حالی که غصه ها دنبال این ریشه ها میگردن. حالا یکی از اون ریشه ها اگر من باشم و قصه ای رو بخوام تعریف کنم، باید بگم که چطور آینه های مهاجر از ریشه هاشون هم دل میکنن و میرن. این آینه ها هم در واقع ریشه هستن و برای خودشون قصه ای دارن، غصه ها هستن که وارد قصه ها میشن و اونا رو غمگین میکنن. غصه وارد قصهی من شد. من قصه خواستم، ولی غصه آمد و تقدیر قصه ای غصه دار برای من نوشت. آخ؛ قصهی پر غصهی من گفتن ندارد. شاید اصلاً نه قصه ای باشد و نه غصه ای. ولی عزیز من، بشنو قصه ای که غصه در آن خزید و حکومت کرد... *** پرنده ای سیاه با خال های سفید پر زد و آمد در باغی عظیم و بزرگ. باغی وسیع، اما بی چراغ و روشنی. شمع های انبوهی سراسر باغ روشن بود، اما باز هم باغ بی نور بود. در تمام باغچه هایش گل لاله و نسترن بلند روییده بود، از خون! پرنده رسید به ایوان چوبی باغ و روی نرده بنشست. زنی توی آن نشسته و سوزناک دف میزد. چهرهی او پشت دف پنهان مینمود. پایین ایوان سمت راست، خانه بود. خانه ای نسبتاً بزرگ، اما بی اثاثیه. سراسر آن پر بود از پشتی و بی روحی و بی رنگی. سمت چپ، شبستانی² کوچک واقع بود. سقف آن حفره ای داشت که میتوانستی آسمان و ستاره هایش را در آن ببینی. دختر جوانی با گیسوان خرمایی و لباسی بلند و سفید، مقابل مجسمهی سنگی سیاه رنگ مردی جوان، که درست زیر حفرهی شبستان ایستاده بود؛ با ساز دف آهسته و عجیب میرقصید. ناگه تمام مجسمه را نوری سرخ فرا گرفت. دختر جوان با دستش گونهی مجسمه را نوازش کرد. چهرهی دختر غمگین بود. همانطور که دستش روی گونهی مجسمهی سنگی بود، خم شد و داخل حفره را نگاه کرد. ماه را دید که گرفته. نور سرخ آن فتاده بر مجسمه و آن را احاطه کرده. مجسمه سر بالا برد و به ماه نگریست. چشمان دختر جوان گلهمند بود، اما از چه؟ از مجسمهی بی وفا؟ از ماهِ سارق؟ از سوز دف؟ از شبستان خالی؟ از گل های لاله و نسترن بی زبان؟ از چه؟ شاید از درونِ درونِ خودش، از قلبش... *** چهارشنبه، بیست و سوم آبان ماه، مانی میدانست که شکش به یقین تبدیل خواهد شد و جایزه خواهد گرفت. دم رفتن، روبروی آینه ایستاده و زیپ روی شانه های لباسش را بالا میکشید. لبخندی محبت آمیز نثار چهرهی لطیف خود کرد و عینکش را به چشم زد. تقریباً دو ساعتِ گذشته، بابا او را شماتت کرده بود. مانی برای اختتامیهی جشنواره لباس رسمی نداشت، برای همین بابا و دینا صبح همان روز که مانی خواب بوده، رفتند و برای او لباس خریدند. مانی هم بهانه آورده که من این لباس ها را دوست ندارم و نمیخواهم. مامان تازه از خواب بیدار شده بود. او در حالی که روی تخت نشسته بود گفت:« مامان! یعنی چی که دوست ندارم!؟ لباس به این قشنگی! » بابا رو به مانی با غیظ گفت:« برو گمشو بابا، هر چی بهت میگن میگی دوست ندارم، نمیخوام. هر گوهی دوست داری بخور. » مانی با بغض به مامان نگریست. مامان چقدر شکسته شده بود، گیسوان سپید، چین و چروک روی صورت. مامان زنی پنجاه ساله، با روح و ظاهری هفتاد ساله به نظر میرسید. او با محبت به مانی نگاه میکرد و مشخص بود که از اندوه پسرش، اندوهگین است. مانی برای بابا آرزو کرد:« کاش بمیره ما انقدر مصیبت نکشیم. » فکر نمیکرد که اشتباه کرده. گاهی بهانه هایش تا عرش صعود میکرد. این اشکال بزرگی در شخصیت مانی بود. دو ساعت گذشت و همه چیز آرام شد. همه حاضر بودند، حتی دینا هم جلوی در آماده بود. در آخر مانی همان لباسی که بابا خریده بود را پوشید. ساعت و دسبتندش را انداخت و جلوی در ایستاد. مامان از اتاق بیرون آمد و در حالی که سمت مانی و دینا میرفت، غر زد:« زود باشید. » بابا قبل از همه پایین رفت. اخم و تخمش رفع شده بود، اما هنوز بین پدر و پسر کدورت بود. مسیر طولانی بود. آنها از جلوی قلعه سنگی پرند رد شدند. مانی با خودش گفت:« پس چرا بازش نمیکنن؟ چرا هنوز سوت و کوره؟ » به مقصد که رسیدند، اتوبوس هنوز نیامده بود. قرار بود خانواده مانی همراه او با اتوبوس موسسه به محل جشنواره بروند. بابا با ملایمت گفت:« میخوای تو برو پایین پیش دوستات. » و مانی خداحافظی کرد و پیاده شد. از پله های موسسه پایین رفت و به زیرزمین رسید. داخل راهرو شد. در موسسه را باز کرد. اول محمد مهدی را دید که روی نیمکت کرم رنگ نشسته. به او لبخند زد و سلام کرد. محمد مهدی هم با روی خوش جوابش را داد. بعد داخل کافهی موسسه را برانداز کرد. خانم محسنی را دید که روی صندلی نشسته و چای مینوشد. او را از قد بلندش تشخیص داد. کنار خانم محسنی دختری که در نمایش حوالی پنج صبح بازی کرده بود، نشسته بود. روبروی او هم مادرش. مانی به او لبخند زد و سلام کرد. اما وی نه لبخند زد و نه سلام کرد. مانی با خودش گفت:« وا، این دختره دیوونه اس! هر بار یه جوره، اولین بار که چشم و چارش رو برای من کج و کوله میکرد، بعد یهو بی دلیل صمیمی شد. چند روز پیش که دیدمش مثل خر میخندید، ولی حالا ماتم زده، انگار منو نمیشناسه. با اون لباس های عجق وجقش، معلوم نیست چه مرگشه! » مانی رفت نشست. چندی بعد حمید و هیراد و علیرضا و خانواده هایشان از راه رسیدند. در نظر مانی خیلی کوچک بودند. در حالی که شاید فقط دو سه سال با او اختلاف سنی داشتند. مانی با خودش فکر کرد:« یعنی این کوچولو ها هم جایزه میگیرن؟ فکر نکنم...من چی؟ من میگیرم؟ اصلاً نمایش ما جایزه ای میگیره!؟ خدایا خودت کمکمون کن. » یادش افتاد یکی از شب های اجرای عموم، آنقدر هیراد را به دلیل شیطنت ها و خنده های زیادش کتک زد و نیشگون گرفت، که با گریه از موسسه فرار کرد. اما پس از یک ربع بازگشت. مانی با لباس های ننه چغندر در خیابان دنبالش دوید و از او معذرت خواهی کرد. هیراد قد کوتاه و چاق بود، علیرضا قد بلند و چاق، و حمید قد کوتاه و لاغر. هر سه تایشان بازیگوش و پر سر و صدا بودند. رستا رسید. مانی آن روز شناختی از رستا نداشت، رستا هم از او شناختی نداشت. یک بار آقای زارعی از مانی خواست که همسر لوئیز، یعنی نقش مقابل رستا را بازی کند، اما نشد. نه آقای زارعی خوشش آمد و نه مانی. میدانست که از پس آن نقش برنخواهد آمد! در آخر کیاوش آن نقش را بازی کرد. رستا کلاس هفتم بود، اما از نظر مانی انگار نوزده سالش بود. به همه که سلام کرد آمد نشست. بی مورد میخندید. همینطور با خنده به مانی سلام کرد. مانی هم رسمی جوابش را داد. با خودش گفت:« چرا مریم نرسید؟ چرا محدثه و مائده نیومدن؟ انگار خیلی زود اومدم. » بلند شد و رفت بالا. روژان را آن طرف خیابان دید که داشت سمت او میآمد. خوشحال و خندان سلام و احوالپرسی کردند. خوشحالی روژان به مانی منتقل شد. پرسید:« خط چشم کشیدی؟ » روژان گفت:« امروز آره. جاهای رسمی میکشم. کسی اومده؟ » مانی جواب داد:« محمد مهدی و کوچولو ها پایینن. ولی دخترا نیومدن. » مانی میدانست که دفعهی پیش که او را دیده بود، درست شب آخر اجرای تئاترشان، حال خوبی نداشت. مهربانانه از او پرسید:« امروز حالت بهتره؟ » روژان عصبی شد:« با اینکه دل خوشی از ایمانی و اون زن افاده ایش ندارم، بهترم. » مانی تعجب کرد:« تو هنوز تو اون روز گیر کردی!؟ » روژان ابرو بالا انداخت و با سماجت گفت:« مگه ندیدی چجوری با من رفتار کردن!؟ ایزانلو همون شب به خاطر گریم سرم داد زد، گفت چرا سر خود بچه ها رو گریم کردی؟ خداوکیلی بد شده بود!؟ بعدم که خود ایمانی به خاطر کافه سر من و محدثه و مائده داد زد. به من گفت کدوم گوری رفتی!؟ بابای من تا حالا با من اینجوری رفتار نکرده بود که اون کرد. » مانی خندید:« همون موقع که گریه میکردی دماغت اومده بود! داشتم آرومت میکردم خندم گرفته بود، روم نمیشد بهت بگم! » روژان هم زیر خنده زد و خجالت کشید:« خاک تو سرم! » آقای ذکریا رسید. همان آقای چهل و شش سالهی خونگرم و بشاش. پالتوی بلند قهوه ای روشن همیشگی اش را تن کرده بود. عیان بود که خسته است. به او سلام کردند و او هم با همان لحن کودکانهی همیشگی جواب گفت و وارد موسسه شد. مانی گمان کرد که از شرکتش آمده است. وی مدیر عامل آژانس هواپیمایی شهباز گشت آسمان بود. مانی با خود پنداشت:« این بیچاره حتی از صورتش هم معصومیت میباره. چرا اینهمه باهاش بد بودیم؟ پشت سرش چقدر ناسزا گفتیم. خداروشکر، من که ازش حلالیت گرفتم. » صدایی خوشحال از پشت سر روژان گفت:« سلام! » روژان برگشت و عقب را نگاه کرد. مانی، مریم را دید. کت و شلوار لجنی تن کرده بود. آغوشش را باز کرد و مانی را بغل کرد. بعد روژان را بغل کرد و احوالپرسی کردند. مانی هر بار که مریم را میدید، انگیزه پیدا میکرد و دلیلش را هم نمیدانست. مریم اما اغلب اوقات بی انگیزه و ناامید بود. مانی به او گفت:« چه لباس قشنگی! » ماشین دویست و شش مادر مریم آنجا بود. مانی با سر به او سلام کرد. مریم با همان آه و اندوه همیشگی گفت:« اینو مامان بزرگم خریده. به نظرت واسه امشب زیادی نیست!؟ » مانی مخالفت کرد:« نه! کجا زیادیه؟ » خندید و افزود:« محدثه که گفت امشب با یه دامن توری میخواد بیاد. » مریم بدون هیچ واکنش خاصی گفت:« جدی؟ » طبق معمول مریم، با همان اضطراب همیشگی گفت:« امروز من حال عجیبی دارم. » مانی میدانست میخواهد دخالت کند. گفت :« آرایش نکردی؟ » مریم ابرو کج کرد:« مامان بزرگم نمیذاره... میدونی که. » مانی متوجه سختگیری نابه جای خانوادهی مریم شد. گفت:« چه حیف. » سر چرخاند و محدثه و مائده را دید که داشتند میآمدند. بعد آن طرف را نگاه کرد و دید که مامان از ماشین پیاده میشود و میآید. محدثه دامن توری نپوشیده بود. یک کت چهارخانه آبی و خاکستری تن کرده و شالش را دور سرش پیچیده و مدل داده بود. مانی سلام کرد و باز فضولی کرد:« پس تورت کو!؟ » محدثه به همه سلام کرد و با اضطراب گفت:« اون دیگه خیلی زیادی بود! » مائده طبق معمول قیافه گرفته بود. همیشه همینقدر بداخلاق و بی اعصاب بود. مانی شوخی کرد:« تو چته؟ چرا باز تو قیافه ای؟ » مائده با همان حالت گفت:« نه. » محدثه ادامه داد:« نه، حالش خوبه. » مریم بدنش را، طوری که ادرار داشته باشد تکان داد:« وای بچه ها من حالم یه جوریه. » محدثه گفت:« چرا اینجا وایسادید؟ بریم پایین. » مائده زودتر از همه رفت پایین و بعد بقیه پشت آن رفتند. وقتی همه سلام کردند محدثه رفت داخل تماشاخانه. با حسرت گفت:« آخ؛ خداحافظ. » مانی نخواست غمگین شود:« چرا خداحافظ؟ » روژان تاثیرپذیری سریعی از احوالات دیگران داشت. رفتار محدثه را تقلید کرد و گفت:« وای؛ یاد همه چی بخیر. » مانی شاکی شد:« مگه چقدر گذشته؟ همین هفتهی پیش اجرای جشنواره داشتیم. » مانی هم با دیگران هم عقیده بود که زمان زیادی گذشته. زمان زیادی بچه های گروه از یکدیگر دور بودند، اما به روی خودش نمیآورد که هراس، او را فرا گرفته. هراس و افسوس. عجیب ترکیب احساسی بود آن شب. شب اختتامیهی جشنوارهی تئاتر استان تهران... مائده بالاخره خندید و رو به روژان، با لحن نقش او گفت:« غمصورالسلطنه خواهر، خدا مرگم بده! » روژان غمگین خندید:« بچه ها من الان گریه میکنم! » محدثه در حالی که داشت فضای تماشاخانه را برای آخرین بار برانداز میکرد خندید و گفت:« یا خدا! روژان! » محدثه، هم میدانست و هم نمیدانست که برای آخرین بار به عنوان خاک خوردهی صحنه داخل تماشاخانه ایستاده است. البته میدانست، تصمیم رفتن داشتند. هم او و هم مائده. برای ادامه ندادن رشتهی بازیگری در موسسه مُصر بودند. مامان پایین آمده بود. او جلوی در تماشاخانه ایستاد:« خوبی روژان؟ » روژان لبخند زد و گفت:« سلام خاله خوبین؟ » مامان شوخی کرد:« به قول آقای ذکریا شامپودارا دستا بالا. » همه خندیدند و دست هایشان را بالا بردند. مریم دوباره دلش آشوب شد. گفت:« من جایزه میگیرم!؟ » مانی مادر شد. در برابر مریم لحظه ای انگار بچه داشت. مادرانه گفت:« آره. تو قطعاً میگیری! منم قطعاً میگیرم! » مائده گفت:« محمد مهدی هم میگیره. » مانی گفت:« آره. قطعاً. » استاد ایمانی از داخل کافه با صدای نسبتاً بلندی گفت:« دوستان اتوبوس رسید. بفرمایید بالا. » همه رسیده بودند. همهمه بود. موسسهی کوچک استاد ایمانی و همسرش خانم ایزانلو، پر بود از بازیگران تازه کار از جمله مانی. هلیا هم رسیده بود. مریم و هلیا یکدیگر را بغل کردند. رویا، همان دختری که کنار خانم محسنی داخل کافه نشسته بود، بیرون آمد و با ذوق و شوق مریم و هلیا را در آغوش گرفت. مانی رفت پیش مامان. دستش را گرفت و با هم از پله ها بالا رفتند. عجیب بود! بالاخره مانی خانواده اش را به دوستانش ترجیح داد و این برای او ارزش بسیاری داشت. بالا که رفتند جمعیتی را هم بیرون از موسسه دیدند. از جمله باقی استاد ها و باقی بچه ها. بابا و دینا از ماشین پیاده شدند. مادر مریم هم همراه مریم سوار اتوبوس شد. حال مادر مریم عجیب بود. به گفتهی مریم مادرش اگر حیوان میشد، بی شک مار میشد. یک مار بی مقصدِ بی هدف، یک مار دیوانه و چندوجهی. مانی سعی داشت کنار یکی از بچه ها بنشیند. اما هیچکس به فکر مانی نبود. محدثه و مائده کنار یکدیگر نشستند. مریم ردیف آخر کنار پنجره نشست. محمد مهدی، جاوید، حمید، سینا و آیدین کنار مریم. بابا و دینا ردیف های جلو روبروی مامان. مادر جاوید کنار مامان. استاد ها جلو و... مانی نشست جلوی مریم. پشت رویا و دوستش. کنارش انگار علیرضا نشسته بود. درست دقت نکرد. استاد یعقوبلو آمد کنار پسر ها نشست. ته اتوبوس، وسط. لبخند زد و پرسید:« موافقید براتون بخونم؟ » پسر ها همه تشویق کردند و گفتند بخون استاد. و استاد یعقوبلو شروع کرد به خواندن شعر « گندم گل گندم ای خدا، دختر مال مردم ای خدا » آن شب، عجب شبی بود... تصویر ننه چغندر از جلوی چشم مانی گذر کرد. این نقشی بود که او در نمایش علیمردان ایفا کرده بود. اغلب بچه ها به او میگفتند که جایزه خواهد گرفت، چون زنانگی و ظرافت را خوب بلد است. روز بازبینی جشنواره، مانی لباس های ننه چغندر را پوشیده بود و منتظر آمدن بازبین ها و شروع اجرا بود. بلیز و دامن گلگلی و شال طرحدار قدیمی... در لباس هایش، جلیقهی سرخ دوزدوزی شده اش را بسیار دوست میداشت. آن روز مانی درد نمیکشید، گرچه غیبتش در مدرسه به اضطراب او علاوه کرده بود، اما درد درونی نداشت. با آرامش و ملاطفت خود را میآراست. جلوی آینهی اتاق گریم نشسته و کک و مک میگذاشت. ابروهایش را منظم پیوندی میکرد و در دل آخ نمیگفت. موهای لَخت خود را هراز گاهی به پشت، داخل روسری فرو میبرد و در دل آه نمیکشید. آن روز مانی درد نمیکشید. شب اختتامیهی جشنواره هم حال خوبی داشت. صدای کف زدن بچه ها داخل اتوبوس، در گوشش پیچیده بود. گاهی نفسش بند میآمد و خون در بدنش لخته میشد، اما باکی نبود. میدانست از اضطراب جایزه است. بند ساعتش را سفت کرد. با خود پنداشت:« حتماً اگه صدام کنن تا جایزمو بدن، بخوام برم بالا شل میشه و از دستم میافته. » در آن یکی دو ساعت راه داخل اتوبوس، چند باری اشک در چشمان مانی حلقه زد. دل مریم هم بیتاب شد. او لب هایش را گاهی سفت بهم میفشرد و میمالید. معلوم نبود حال محدثه و مائده خوب است یا نه. شاید خوب بود، البته شاید هم نه. نمیدانست، مانی آن شب هیچ نمیدانست. در کل حال فضا خوش بود. سینا با آن صدای زمخت و نکره اش آواز ها و موسیقی های سنتی را میخواند و بچه ها دست میزدند. او چند بار تئاتر کار کرد، اما هیچکدام به دلایل نامعلوم اجرا نرفت. یکبار برای سفارتخانه قرار بود نقش یک سنسور چینی را ایفا کند، اما به دلیل رفتن به سربازی انصراف داد و جاوید جایگزین او شد. چند باری مانی با لبخندی بزرگ و دندان نما فیلم و عکس گرفت. گاهی نگاهش میافتاد به جدیت مادر مریم. به مارگونگی وجودش. بعد نگاهش میافتاد به بابا و دینا که بسیار جلوتر از مانی آرام نشسته و کلمه ای بر زبان نمیآوردند. شاید هم میآوردند، اما مانی از شدت بُهت و خشکیدگی، هیچ نمیفهمید. نگاهش میافتاد به مامان، که مشغول صحبت با مادر جاوید بود. مامان، زن ساده ای بود. افکار و عقایدش ساده، وضع ظاهری اش ساده و سلیقه اش ساده بود. یکرنگ و بی غرض بود. مانی نفهمید چرا و به چه علت جاوید و محمد مهدی غیبشان زد و صندلی کنار مریم خالی شد. همین که این را دید، رفت کنار او نشست. حال مریم بهتر بود. مانی فضولی کرد و پرسید:« چرا مامانت عصبانیه؟ » مریم لبخند زد و گفت:« آره، مامانم کلاً همینجوریه. » مانی با خجالت خندید و پرسید:« ببخشید اینو میپرسم؛ ولی، فکر میکنی اگه مامانت یه حیوون بود، چه حیوونی میشد؟ » مریم زیاد فکر نکرد. جواب داد:« مار. » مانی متعجب تکرار کرد:« مار! » مریم ایرپاد روژان را گرفت. میخواست با مانی موسیقی گوش کند. مانی یک آهنگ پیشنهاد داد. با شور و معصومیت به مریم گفت:« مریم من یک هفته اس که دارم تمرین میکنم اگه جایزه گرفتم چجوری برم بالا. یه آهنگی هم همیشه گوش میدم و باهاش بلند میشم میرم جایزه رو میگیرم. » مریم سرحال شد و انگیزه گرفت. گفت:« وای! چه آهنگی!؟ » مانی با شور و حال افزون تر جواب داد:« عشق واسه من یه معجزس تو لحظه های بی امید. هایده با ادل خونده. » مریم کنجکاوانه گفت:« خب بذار. » در حالی که هر دو کنار هم به صندلی تکیه داده و چشم هایشان را بسته بودند، موسیقی پخش شد. چشم هایشان چقدر آن شب درخشان بود... « وقتی که من عاشق میشم، دنیا برام رنگ دیگس، صبح خروس خونش برام، انگار یه آهنگ دیگس... » به نقطهی اوج که رسید، مانی چشم هایش را باز کرد، اندی اشک آلود بود. « عشق واسه من یه معجزس، تو لحظه های بی امید، تو صبح سردم، مثل طلوع خورشید... » به محل اختتامیهی جشنواره که رسیدند هوا تاریک شده بود. پیاده که شدند مریم از کنار مادرش جم نمیخورد. مادرش به او گفت که میتواند با جمع دوستانش جلو برود. اینطور شد که مریم آمد کنار مانی، و مانی چند قدم از مامان و بابا و دینا جلوتر حرکت میکرد. محدثه و مائده هم، همدوش مادرشان جلو میآمدند. مانی جمعیت انبوهی را پیرامون خود میدید، اما قادر به تشخیص هویت آنها نبود. گویی تن و بدن هایی بی چشم و صورت میدید. تشخیص داد و فهمید که محمد مهدی و کوچولو ها جلو آمدند. محمد مهدی بدجور لنگ میزد، اما اعتماد به نفس داشت. پاهایش کوتاه و بلند بودند. مانی، وقتی تازه با او آشنا شده بود، فکر میکرد محمد مهدی خیلی بیچاره و علیل است. ولی این نظریه طی گذشت زمان از بین رفت و حتی نقص جسمانی محمد مهدی به چشم هیچکس جز غریبه ها نمیآمد. مانی آن شب وقتی وارد محل اختتامیه شدند، به محمد مهدی خیره شد. فکر کرد:« شاید اگه منم مثل محمد مهدی حد و مرز داشتم، یا حداقل گم نبودم و واضح بودم، میتونستم با هر نقصی کنار بیام و خم به ابروی خودم نیارم. » داخل تالار شدند. شلوغ بود. شلوغ از کوچولو هایی مثل حمید و هیراد و علیرضا. شلوغ از کارگردان هایی مثل خانم محسنی، استاد ایمانی، استاد یعقوبلو، استاد خودسیانی و استاد زارعی. شلوغ از خانواده های بی طاقت از اعلام نتایج و جوایز، مثل مامان و بابا و دینا؛ و شلوغ از بازیگر های جوان مثل مانی. بابا به مانی گیر داد:« اگر رفتی بالا سویشرتت رو بپوش. » مانی باز سماجت کرد:« نمیخوام، هوای سالن گرمه. » بابا به نشانهی عصبانیت سر تکان داد. مامان کلافه شد و گفت:« راست میگه سیاوش، ول کن. » بابا حواسش را داد به اطراف. به همه چیز مینگریست و عیان بود که در افکار خود، در حال تجزیه و تحلیل فضای اختتامیه است. مانی میپنداشت احتمالاً پس از اختتامیه، از چیزی گله خواهد داشت. مانی مرور خاطرات کرد. آه؛ یاد شب اول اجرا بخیر! او به همراه روژان و محدثه و مائده، رفتند کافه. عکس گرفتند و گفتند و خندیدند. یک میلیون خرجشان شد و دانگی پرداخت کردند. پرانرژی و سلامت بودند. آن روز که برای بازبینی به ادارهی فرهنگ و ارشاد رفتند، همه پای پیاده آن راه کوتاه را طی کردند. درست چند کوچه پایین تر از هفتاک. مانی به اصرار خانم ایزانلو با همان لباس های ننه چغندر از هفتاک تا ارشاد را پیاده رفت. احساس میکرد جرأت پیدا کرده و چیزی نهفته از صدر قلبش نمایان شده. صدایی حقیقی را میشنید که او را فرا میخواند. یک ندای گنگ. یک نسیم بی وزن و سبک، او را فرا میخواند... مانی پس از گرفتن چندین عکس جلوی پوستر بزرگ جشنواره با بچه های موسسه و خانواده، بی حوصله شد. همان هنگام ورود دادند. دل مانی مثل سیر و سرکه جوشید، اما به روی خودش نیاورد. بچه ها اضطراب داشتند و استادان، آن شب با ملایمت رفتار میکردند. مشخص بود که آنها هم مضطرب هستند. مانی از خانواده دور شد. کنار محدثه و مائده و روژان نشست. مامان از دور به او نگاه کرد. مانی هم با او چشم تو چشم شد اما پیششان نرفت. چقدر خوب رهایشان میکرد. مامان و بابا و دینا ردیف های جلو نشستند. مریم هم کنار مادرش یک ردیف جلو از مامان و بابا و دینا نشست. مائده ماتم گرفته بود. گاه، چنان میخندید و خوشحال میشد که انگار از تمام آدم های دنیا شادتر است، و گاه چنان چهره اش نالان میشد و از فرط غم فریاد میزد، تو گویی جانش در عذاب است و دلش کباب است. مانی میدانست از اضطراب است. با خودش گفت:« بیچاره ما بچه ها. چقدر امشب مضطربیم. » محدثه کمتر از خواهرش افاده داشت. او هم داشت، ولی کمتر از خواهرش. روژان هم که تأثیرپذیر بود و صاحب احساسی از خود نبود. اگر فضا آلودهی غم بود، غمزده بود و اگر فضا شاد و پر انرژی بود، او بی پروا و آزاد و خوشحال بود. مانی وقتی روژان را در تغییر حالت هایش میدید، عاقل و دانا میگشت و با خودش فکر میکرد:« دیوونگی هم عالمی داره! » همه نشستند و مراسم اختتامیه آغاز شد. روژان با لبخندی حاکی از استرس گفت:« وای من دوباره استرس گرفتم! » با شعف و هیجان فراوان رو به محدثه کرد و گفت:« ببین محدثه، اگر من و تو رو صدا کردن، دست همو میگیریم و میریم بالا، باشه!؟ » محدثه تأیید کرد و خندید. مانی خنده ای عصبی کرد. محدثه آب دهانش را با زور و فشار قورت میداد و با دست هایش بازی میکرد. تغییری در چهره اش به وجود نمیآمد، ولی دلش آشوب بود. مثل مانی، مثل روژان و مائده و مریم. یک خواننده آمد و در مورد مظلومیت غزه و جمهوری اسلامی خواند. بعد تیزر نمایش ها پخش شد و وقتی نمایش های موسسه روی پرده آمدند، مانی و بچه های موسسه با اشتیاق فراوان کف میزدند. سرود ایران را خواندند و ایستادند. بعد مجری آمد و پس از سخنرانی های فراوان در مورد کار های راه یافته به جشنواره، نوبت اعلام جوایز شد. مانی از سر تشویش و هیجان، بلند وای گفت. بچه ها به یکدیگر نگاه میکردند و حالشان هم خوب بود و هم بد. وقتی اسامی را شروع کردند به خواندن، نور تالار یکجور عجیبی گرم شد. صداها دور و نزدیک میشدند. واهمه و بی قراری به شکم مانی چنگ میزد. اول اسم استاد خودسیانی را گفتند. او تندیس نویسندگی را برای نمایشنامهی سفارتخانهی سِکارتْوِلو گرفت. آدمی بود گنده و خوش قامت و شوخ. با قدم های کوتاه و مطمئن رفت بالا، مثل کسی که از قبل میدانست تندیس در مشت اوست. همه دست میزدند و فریاد میکشیدند. مانی هم. بعد نوبت خانم محسنی شد. لوح تقدیر کارگردانی را برای نمایش حوالی پنج صبح گرفت. قدش حدوداً دو متر بود. رفت بالا، آرام و دقیق. سر خم کرد و مثل چینی ها، از داوران و تماشاگران سپاسگزاری کرد. نام رویا و کیاوش را خواندند. رویا لوح تقدیر بازیگری را برای نمایش حوالی پنج صبح و کیاوش هم لوح تقدیر بازیگری را برای نمایش تراژدیِ برادری و برابری گرفت. رویا با قر و قمیش بالا رفت. با لبخندی ساده و ظریف و طبیعی، که انگار از قبل تمرین کرده بود. در نهایت با وقار نمایشی سر فرود آورد و دستش را به تندی بر سینه نهاد. کیاوش خنده اش بزرگ و از ته دل بود. او با رویا همزمان تعظیم کرد. بعد نام استاد زارعی را خواندند و او، آرام و آهسته رفت بالا. لوح تقدیر کارگردانی را برای نمایش تراژدیِ برادری و برابری گرفت. نام استاد ایمانی را که خواندند، خودش از همه بیشتر تعجب کرد. او لوح تقدیر کارگردانی را برای نمایش سفارتخانهی سکارتولو گرفت. رفت بالا و جایزه اش را گرفت. پایین که آمد میخندید و میپرید بالا. همسرش خانم ایزانلو را بغل کرد، حتی بلندش کرد و به هوا پرتاب کرد. همهی سالن سرریز شد از صدای فریادش. بعد از او دوباره نام خانم محسنی شنیده شد. تندیس بازیگری نقش اول زن برای نمایش سفارتخانهی سکارتولو را گرفت. دوباره رفت بالا. این بار با تبسمی پر جان تر. نام استاد یعقوبلو را گفتند. او آهسته برخاست، با غرور دستی به موهایش کشید، کتش را مرتب کرد و رفت بالا. او از پیش اطمینان داشت که جایزه خواهد گرفت. صدای دست ها و جیغ ها زیر پوست سالن همواره قدم میزد. مانی تمام این مدت برای همه بلند شد و کف زد و جیغ کشید و بغض کرد. وقتی همه نشستند مانی فهمید هنوز نوبت او نرسیده. داشت انتظار میکشید. پس از دقایقی نوبت رسید به جوایز بخش تئاتر کودک و نوجوان. مجری نام افراد غریبه ای را برای تندیس نقش اول و دوم و سوم خواند. مانی ناامید شده بود، اما هنوز مطمئن بود. نوبت رسید به لوح تقدیر ویژه و جایزهی مشترک بازیگری نوجوان. نام محمد مهدی را همه شنیدند. مانی بدون اینکه چیزی بفهمد ایستاد و تشویق کرد. مامان و بابا و دینا بلند شده بودند. دینا داشت فیلم میگرفت. نام مانی را هیچکس نشنید، اما بابا شنید. و فریاد زد:« وای! مانی! » مامان متوجه نشده بود. با تعجب پرسید:« مانی!؟ » بابا با فریادی بیش از پیش تکرار کرد:« مانی! مانی! » دینا هم فهمید. با هیجان مانی را صدا کرد و گفت:« مانی! برو، برو صدات کرد! » مانی گیج و مبهوت هی به خودش اشاره میکرد و میپرسید:« من!؟ من!؟ » مجری از شدت صدای جیغ و هورا دوباره تکرار کرد:« محمد مهدی صاحبی و مانی ابراهیمی. این دو تا گل پسر رو باید جانانه به افتخارشون دست بزنید. » مامان جیغ زد. مانی بالا پرید. حواسش به هیچکس نبود، بند ساعتش باز شد. سعی میکرد آن را ببندد، اما نمیتوانست. همان جور دوید، دست هایش را باز کرد و بالا رفت. صدای تپیدن قلبش را میشنید. محمد مهدی منتظر ماند تا با او بالا برود، اما مانی هیچ نمیفهمید. تعظیم کرد و از او جلو زد، به سه نفر اول داوران سلام نکرد. با حیرت و سردرگمی نگاهی به پشت سر خود کرد، به محمد مهدی و به داوران. انگار نه انگار، خودش را هم نمیشناخت. به راهش ادامه داد. به نفر سوم و داوران دیگر سلام کرد. لوح تقدیرش را گرفت و ایستاد تا عکس بگیرد. دوباره خواست بند ساعتش را ببندد، باز نتوانست. محمد مهدی لنگان لنگان خودش را به دوربین رساند. هر دو ایستادند. عکاس عکسشان را گرفت و آنها پایین آمدند. مریم چقدر خوشحال بود و شعف داشت، با اینکه خودش هیچ جایزه ای نگرفته بود. مادر مریم هم فیلم میگرفت. استاد یعقوبلو اول مانی را، و بعد محمد مهدی را بغل کرد. محمد مهدی تا از پله ها پایین آمد طول کشید. دینا فیلم را قطع کرد. چشم مانی افتاد به خانواده اش. اشک بود که حلقه حلقه از چشم های مامان و بابا و دینا پایین میآمد. مانی ناراحت شد. گفت:« وا! چرا گریه میکنید!؟ » و خودش هم ترکید. دلشوره هایی که تلنبار شده بود، همه فروپاشید. دینا، که هیچگاه گریه نمیکرد، آن شب گریه کرد. مانی، اول مامان را بغل کرد و گریست. بعد دینا را، و بعد بابا را. همه به او تبریک گفتند و در آغوشش کشیدند. رفت سر جایش نشست. مائده همانگونه بغ کرده بود و هیچ چیز نمیگفت. محدثه بی رمق نشسته بود و روژان اشک میریخت. هیچ کدامشان تبریک نگفتند. مائده زانوی غم بغل گرفته بود. به روژان گفت:« بریم بیرون هوا بخوریم؟ » روژان سر تکان داد. با نفرت اشک هایش را پاک کرد و بلند شد. محدثه قاطع گفت:« نه آبجی! بشین فعلاً! » مائده خشمگین شد:« آبجی بشینم چی رو نگاه کنم!؟ تموم شد دیگه، هیچ جایزه ای نگرفتیم. » روژان در حالی که اشک و تنفرش در هم آمیخته شده بود بی صبرانه گفت:« واقعاً نیاز به هوای آزاد دارم. » مانی مبهوت و نگران به آنها مینگریست. محدثه کوتاه آمد:« پس شما برید. منم کمکم میام. » روژان و مائده رفتند. محدثه به بقیه نگاه میکرد و در فکر فرو رفته بود. مانی جا ماند، دوید و رفت بیرون تالار. باران میآمد، شدید. آنجا یک رواق شهادت بود، مائده دست به سینه داخل آن ایستاده بود و با غیظ به اطراف مینگریست. روژان هم کنار ستون آجری اش نشسته و میگریست. مانی لوح تقدیرش را در دست میفشرد تا زیر باران خیس نشود. گرچه خیس شد، کاغذ مقوایی اش باد کرد و رد انداخت. رفت جلو. مهربانانه پرسید:« چی شده؟ » مائده نگاهش را از مانی میدزدید. گفت:« خیلی بد شد. ما که دیگه ادامه نمیدیم بازیگری رو. اگر هم بخوایم بابام اجازه نمیده. » مانی کنجکاوانه پرسید:« چرا؟ » مائده طلبکارانه گفت:« چون اینهمه تلاش کردیم. اینهمه زحمت کشیدیم. صد خودمون رو گذاشتیم. تهش هم هیچی به هیچی. » به نشانهی تأسف و نفرت از شرایط سر تکان داد. روژان دماغش را بالا کشید:« دیگه حتی روم نمیشه تو چشمای مامان و بابام نگاه کنم. » مانی دوستانه گفت:« دارید شلوغش میکنید! هنوز وقت هست برای جایزه، چیزی نشده که! » محدثه از دور داشت میآمد. مائده طلبکار تر از قبل گفت:« مانی اگه خودت هم جایزه نمیگرفتی همین حرفا رو میزدی؟ » مانی با خود پنداشت:« نه... منم اگر جایزه نمیگرفتم، حال شما رو داشتم. همین حرفا رو میزدم. من هم نمیتونستم... » محدثه خسته و غمگین آمد روبروی روژان ایستاد و به تالار نگریست. گریه میکرد. صدای نفس هایش میآمد. گفت:« من و روژان میخواستیم دست هم رو بگیریم بریم بالا. » روژان پقی زیر گریه زد. انگار که به عزای عزیز ترین فرد زندگی اش نشسته باشد. محدثه سر روژان را نوازش کرد. اشک هایش را پاک کرد و گفت:« چرا حداقل یکی از دخترا نگرفت!؟ » روژان مثل همان شبی که گریه میکرد و دماغش بیرون زده بود، آن شب هم دماغش بیرون زده بود. سردش بود. صورت تپل و سبزه اش سرخ شده بود. در خودش میپیچید و میلرزید. گفت:« اگر مانی و محمد مهدی جایزه نمیگرفتن هیچ اسمی از نمایش ما نمیبردن. » محدثه شاکی شد. افزود:« هی به این ایمانی گفتم استاد نقش منو زیاد کن... » ادای استاد ایمانی را درآورد:« هی گفت نه، به کم و زیادی نیست. آره دیدیم! » مائده با یک برگ درخت ور میرفت. باز گفت:« ما که دیگه ادامه نمیدیم. » مانی ناراحت بود. از محدثه پرسید:« واقعاً میخواید بازیگری رو بذارید کنار؟ » بعد با کراهت گفت:« بابا این ایمانی کلاً سبکش همینه. به خاطر این ایمانی میخواید از موسسه برید؟ » مانی هم از همه چیز شاکی بود. از نداشتن دکور و گریم و لباس مناسب در نمایش. حتی از کارگرانی استاد ایمانی. بعد ها فهمید، هر چه هست در باطن است؛ ظاهر به کار نیاید. خودش عقیده داشت که خوب توانسته با چهره اش، آن هم بدون گریم مناسب، چروکیدگی چهرهی یک زن پیر را در بیاورد و به تصویر بکشاند. محدثه خشمگین گفت:« من تموم خودمو برای این نقش گذاشتم. توی بدترین شرایط این نقش رو بازی کردم و توی کلاس ها شرکت کردم. » او، نقش مادر علیمردان، یک پیر دختر قاجاری، که پسرزا نبود را بازی میکرد. مانی با خودش فکر کرد:« نقش تو در حد جایزه نبود. البته بود، شاید بازی تو در اون حد نبود... چقدر دارم دخالت میکنم، کاش تو اینجور مواقع لال میشدم و سرم تو لاک خودم بود! » محدثه صدایش را کمی بالا برد:« آقا اصلاً من نگرفتم... » به مائده اشاره کرد:« حداقل این میگرفت! » مانی دوستانه گفت:« اینجوری نکنید! » میدانست که در آن جمع اضافی است. بابا را از دور دید که در امتداد در ورودی تالار ایستاده. با صدای بلند و گله مند صدایش میکرد:« مانی. مانی. » مانی با قدم های تند خود را به او رساند. گفت:« چی شده؟ » بابا سگرمه هایش تو هم بود. گفت:« کجایی تو؟ با همه دارن مصاحبه میکنن تو نیستی. » مانی تعجب کرد. سریع داخل رفت. لوح تقدیر را به بابا داد. رفت جلوتر و دید که داشتند از هیراد مصاحبه میکردند. او داشت یکی از شعر های نمایش را میخواند. وقتی مصاحبه اش تمام شد، فیلمبردار مانی را صدا کرد. موهای مانی خیس و بهم ریخته بود. بابا دستی بر موهای او کشید، بعد مانی آمد جلوی پوستر بزرگ جشنواره ایستاد. یکی میکروفون را به لبهی سویشرت کرم رنگ او وصل کرد. فیلمبردار با ملایمت به او گفت:« خودت رو معرفی کن، خلاصهی نمایشتون رو بگو، و در آخر هم از هدف نمایشتون صحبت کن. » مانی سر تکان داد. هول بود. تکان تکان میخورد. فیلمبردار شروع کرد به فیلمبرداری. مانی با تبسمی آغشته به تشویش شروع کرد:« سلام، من مانی ابراهیمی هستم متولد مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و نه، بازیگر نقش ننه چغندر و نادر خامه بازاری در نمایش علیمردان. داستان این نمایش بر پایهی شعر ایرج میرزاست و در مورد یک بچه شیطون و مردم آزار هست که اسباب دردسر پدر و مادرش، و مردم شهرشون هست. و... » مانی باز ایستاد. گیج و مبهوت بود. آب دهانش را به سختی قورت داد. با شرمساری پرسید:« ببخشید، دیگه باید چی میگفتم!؟ » فیلمبردار بی حوصله شد. ابرویش را خاراند و گفت:« هدف نمایشتون چیه؟ » مانی این بی حوصلگی را متوجه شد. با لحنی بی رمق تر از قبل پرسید:« ادامه بدم؟ » فیلمبردار بله گفت و مانی ادامه داد:« هدف این نمایش این بود که فرزند های خودمون رو زیاده خواه بار نیاریم و همهی خواسته های فرزند مون رو برآورده نکنیم. » فیلمبردار تشکر کرد و از محمد مهدی مصاحبه کرد. مانی نفس راحتی کشید. ناگه رفت به سالی که شاید هشت ساله، یا شاید هم نه ساله بود. فکر کرد به شبی که آنتن تلویزیون قطع شده بود و باید آن را جا به جا میکرد. بابا و مامان کنار هم روی زمین نشسته بودند و به مبل تکیه داده بودند. دینا هم روی مبل خوابیده بود و با موبایلش ور میرفت. میوه و چای جلویشان بود. پدرش با تحکم به او گفت:« کجش کن. یکم از سمت خودت عقب تر. » مانی نفهمید. یک جوری آنتن را چرخاند. بابا صدایش رفت بالا تر. گفت:« نه. برعکسش کن. » مانی بیشتر نفهمید. دوباره یک جوری چرخاند. بابا صبرش سر آمد. صدایش بالا تر رفت. گفت:« بابا جان، کج کن. یه کم کج تر از سمت چپ خودت. » مانی نمیفهمید. نفسش بند آمده و ضربان قلبش تند تند به سینه اش میکوبید. داشت از جا در میآمد. با تنگی نفس پرسید:« کدوم طرف!؟ » بابا داد زد:« ای بابا! کج کن بابا. کج تر از سمت چپ خودت. » مانی ناله کرد:« نمیدونم کدوم سمت! » بابا، با عصبانیت و رسم شکل داشت توضیح میداد و مانی گیج تر و هراسان تر از پیش میشد. پدر بلند شد و به سرعت به سمت او رفت. مانی دوید و رفت به اتاق. بابا آنتن را کوبید به زمین و سر جایش قرار داد. تکه ای از آنتن شکست. در حالی که به مانی نگاه میکرد داد زد:« اینجا. اینجا. اینجا. احمق! » مانی چانه اش میلرزید. بابا که رفت، در اتاق را بست. تکیه داد به دیوار و گریست... دوباره رفت داخل سالن. مراسم تمام شده بود. مردم داشتند میرفتند. سالن شلوغ شد. موسسه عکس دسته جمعی گرفت. مادر حمید با مانی و جاوید عکس گرفت. جاوید غمزده و ناراحت به نظر میرسید. چشم هایش سرخ بود و صورتش رنگ گچ دیوار. مادرش لب هایش را به هم میفشرد و تند تند پلک میزد. مانی با خودش گفت:« چرا یه سریا شدن مردهی متحرک!؟ » مریم خسته به نظر میرسید. مانی جلو رفت و با محبت به او گفت:« اینم از اختتامیه! » مریم چشم هایش خیس بود. اشک میریخت. فقط آره گفت. مانی اشک مریم را پاک کرد. باز مادر شد. گفت:« چرا گریه میکنی!؟ چون جایزه نگرفتی!؟ » مریم لبخند زد و جواب داد:« آره خب. منم دلم میخواست... » دماغش را بالا کشید و با سر آستینش پاک کرد. افزود:« منم میخواستم که جایزه بگیرم. » مانی ابرو هایش را بالا داد و گفت:« جایزهی من برای توعه مریم. اگه تو نبودی من هیچ جایزه ای نمیگرفتم! این جایزه رو شما ها به من دادید. این جایزه برای شماست! » حرف هایش را از ته دل نمیزد. مریم لبخند زد و به مانی گفت:« واقعاً ازت ممنونم. » مریم سعی میکرد عادی باشد. نقش بازی میکرد، عادی بودن را. ادامه داد:« من واقعاً خوشحالم. نه، نه! من واقعاً خوشحالم، بیخیال! » مانی دست گذاشت روی شانهی مریم. گفت:« منم خوشحالم. امروز هممون برنده شدیم! » دروغ میگفت. میدانست هر کسی یک حالی دارد. با خودش گفت:« دروغه! هیچکس حالش خوب نیست! » احساس اضافی بودن میکرد. مامان، گونهی محمد مهدی را بوسید و به او تبریک گفت. خانوادهی او آن شب نبودند. بابا آن طرف داشت با مائده و روژان حرف میزد. مائده از بابا هم طلبکار بود. مانی رفت پیششان ایستاد. بابا داشت پدرانه میگفت:« شما مسیرتون خیلی دراز و طولانیه... » مائده رشته کلام بابا را برید:« آقای ابراهیمی اگه مانی جایزه نمیگرفت اجازه میدادید ادامه بده؟ » مامان با چهره اش به بابا فهماند که با مائده حرف نزند. روژان کنار مائده ایستاده و دندان هایش را بر هم میسابید. محدثه داشت با مادرش صحبت میکرد. مریم با لباسش ور میرفت. یک جا بند نمیشد. گاهی میرفت پیش جاوید. گاهی میرفت پیش رویا و هلیا. گاهی هم میایستاد و با لباس هایش ور میرفت. بی حرکت نمیماند. استاد ایمانی، با لبی خندان جلو آمد و گفت:« گفتن شام میدن، ساندویچ سرد دادن! » جوری بلند قهقهه زد که همهی افراد داخل تالار شنیدند. بابا هم پشت بند او خندید و گفت:« ساندویچ سرد! چقدر خرج کردن بابا! » مامان به مانی نگاه کرد و پوزخند زد. پوزخندش معنا داشت. خستگی از غر بابا. خستگی از سی سال زندگی پر پسرفت. البته مامان خیلی وقت ها تنبل بود. خیلی وقت ها خودش را میانداخت و ناله میکرد. اما، هنگامی که برمیخاست، طوفان میشد. طوفانی از محبوبه های روشن و براق... بابا هم آدم بدی نبود. خودشیفته بود. پنجاه سالش بود، اما اغلب اوقات یک بچهی دو ساله بود. به قول مامان، بابا گاو نه من شیرده است. راست میگفت، بابا همهی زحمات خودش را، خودش با زبانش هدر میداد. بابا بی جان و خسته بود. نای زیستن نداشت. گاهی هم مازوخیسم داشت. جوری پوست دور ناخن ها و لبش را میکند که خون راه میافتاد. تیک زیاد داشت، دماغش را تند و تند، همواره بالا میکشید و خون دماغ میشد. بابا اگر برمیخاست و عاقلانه زندگی میکرد، مامان هم درد نمیکشید و شاید، مانی و دینا هم مثل آدم های چهل ساله نبودند. بابا کودکی اش سرشار بوده از تبعیض و نادیده گرفته شدن، دوست نداشته شدن و کنار گذاشته شدن. بابا گاهی اوقات ناجی بود. فرشتهی نجات بود. حامی و پشتیبان بود. اما منت میگذاشت و از همه انتظار محبت داشت. خانه اش شورای حل اختلاف فامیل بود. البته از یک جایی به بعد به محبت های پیش از حد خودش پایان داد. بابا عقده ای بود، اما آدم بدی نبود... همه ساندویچ هایشان را گرفتند و به سمت اتوبوس حرکت کردند. در این هنگام مانی به اینها فکر میکرد. اینبار مانی رفت ته اتوبوس و وسط نشست. مریم و جاوید ایرپاد روژان را در گوش گذاشته و موسیقی غمگین گوش میدادند. چشم هایشان را بسته بودند. انگار گریه هم کردند. مانی درست دقت نکرد، انگار محمد مهدی کنار کیاوش نشسته بود. رویا و روژان جلوی مانی بودند. محدثه و مائده سمت راست مانی و رستا سمت چپ مانی نشسته بودند. محدثه دوباره بغضش ترکید و اشک ریخت. مانی خنده اش گرفت:« من الان گریه ام نمیاد! نکنید! » روژان دست محدثه را فشرد و شکسته تر از پیش به مانی گفت:« داداشم هر کاری میکنه میشه! کائنات با من مشکل داره، من میدونم! » دستش را روی صورتش گذاشت و با صدایی خفه گفت:« من مایهی ننگ خانواده ام! » مانی اخم کرد:« عه روژان! چی میگی احمق!؟ » رستا رو به محدثه و مائده گفت:« من آدم احساساتی ای هستم، لطفاً جلوی من گریه نکنید منم گریه میکنم. » و گریه کرد. مانی دستش را فشرد. هم رستا و هم مانی معذب شدند. مانی به رویا نگاه کرد. لبخند زد و گفت:« من شما رو توی اینستاگرام فالو کردما، در ضمن مبارکتون باشه. » رویا برگشت و آرام جوابش را داد:« ممنون عزیزم، همچنین. حتماً فالوت میکنم، احتمالاً ندیدم. » مانی تبسم کرد و سر تکان داد. به موسسه که رسیدند، انگار همه با هم گریه میکردند. استاد ها به مانی تبریک میگفتند و یک سری ها هم او را بغل کردند. استاد خودسیانی در حالی که سیگار میکشید به بابا گفت:« به هیچ عنوان مانع ادامه دادن بازیگری مانی نشید. چون به شدت پسر با استعدادیه و داره موفق میشه. » استاد ایمانی هم با تحسر گفت:« من به شخصه واقعاً به مانی حسودیم میشه. واقعاً باید خدای خودش رو شکر کنه، به خاطر اینکه حمایت خانواده رو داره، پشتوانه و پشتیبان داره. هنوز که هنوزه پدر من نیومده نمایش های من رو ببینه. » بابا به مانی لبخند میزد. عجب اوضاعی بود. آمیختگی اشک ها و لبخند ها... روژان و محدثه در حالی که گریه میکردند یکدیگر را در آغوش کشیدند. خداحافظی کردند و رفتند. مانی هم با همه خداحافظی کرد. یک خداحافظی سخت. میبایست پس از یک سال همهی گروه، به مدت طولانی از هم خداحافظی میکردند. مانی با مریم که خداحافظی صمیمانه ای کرد، قلبش را در موسسه جا گذاشت. هنگام رفتن در حالی که مریم را در آغوش گرفته بود، گفت:« ولی تو رو خدا تو یکی کم نیار! » مریم هم سری تکان داد و مانی را محکم در آغوش خود فشرد. اشکی دوباره در چشمانش حلقه زد، اما زود ناپدید شد. و مانی و خانواده اش رفتند. وابستگی، اتفاقیست شیرین و ناگوار. در ماشین که نشستند مانی متن داخل لوح تقدیر را بلند خواند:« هنرمند گرامی جناب آقای مانی ابراهیمی بنابر رأی هیئت داوران بخش کودک و نوجوان بیست و نهمین جشنواره تئاتر استان تهران، لوح تقدیر بازیگر نوجوان برای نمایش علیمردان به شما تقدیم میشود. موفقیت و سربلندی شما را از خداوند منان آرزومندیم. » و امضای نماینده هیئت داوران، دبیر جشنواره استان تهران، رئیس جشنواره و مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان تهران. بابا وسط راه، دید که آقای ذکریا منتظر دربست ایستاده. پنجره را پایین کشید و به او گفت:« آقای ذکریا بفرمایید ما شما رو میرسونیم. » آقای ذکریا پیشانی اش مثل همیشه خیس عرق بود. وقتی خندید همهی دندان هایش پیدا شد. گونه هایش سرخ شد و گفت:« قربان شما، آقای ابراهیمی. مزاحمتون نمیشم. » بابا با ملایمت فراوان گفت:« این چه حرفیه!؟ مراحمید، بفرمایید. » آقای ذکریا به محض اینکه سوار شد و کنار مانی نشست گفت:« دستتون درد نکنه. من سر وائین پیاده میشم. » بابا راه افتاد. آقای ذکریا بیشتر خندید و بیشتر سرخ شد. رو به مانی گفت:« تبریک میگم گل پسر. واقعاً خوشحال شدم، امیدوارم همیشه موفق باشی. » مانی اعتماد به نفس پیدا کرد. جواب داد:« متشکرم آقای ذکریا، لطف دارید. » آقای ذکریا با شدت محبت به مامان و بابا گفت:« خیلی تبریک میگم برای این تربیت و ادب و فهم فرزندتون! » مامان خیلی خوشحال شد. وقتی خندید فاصلهی دو دندان جلویش نمایان شد. بابا هم به گرمی از او تشکر کرد. چند دقیقه سکوت شد. مانی به شخصیت آقای ذکریا فکر کرد. به قول استاد خودسیانی، او ریش چکمه ای است. آقای ذکریا مو و ریشش را شبیه به پوشکین اصلاح میکرد. چقدر هم به او میآمد. مامان به اشتباه وقتی از او یاد میکرد، با نام ایرج یاد میکرد. میگفت شبیه ارمنی هاست. آخ؛ چقدر در آن مدت کمی که بچه ها با او کار کردند، عذاب کشید. هیچکدام از بچه ها او را دوست نداشتند. پشت سر به او ناسزا میگفتند و وقتی جلویشان سبز میشد، به طور خیلی ضایع، او را تحقیر میکردند. با حرف، با چهره، با حرکاتشان. استاد ایمانی میگفت، یک ماه پس از اینکه وی به گروه اضافه شده بود، آقای ذکریا پیشش رفته و به او گفته:« بچه ها از من متنفرن، شنیدم که پشت سر بهم گفتن کثیف! » و پقی زده زیر گریه. راست میگفت. یک روز که شدیداً عرق کرده بود، مائده پشت سر به او گفت کثیف. در حالی که درست یکی دو قدم با آقای ذکریا فاصله داشت. و او شنید. او ابتدا نقش عباسقلی، پدر علیمردان را بازی میکرد، اما بعد به پیشنهاد استاد خودسیانی، نقش خود علیمردان را بازی کرد، و همین مایهی طنز نمایش شد. مانی به او حرفی نمیزد، اما با حالت چهره و حرکاتش به او میفهماند که چقدر از آقای ذکریا متنفر است. با اینهمه، اولین بار که آقای ذکریا خانوادهی مانی را دید، یکسره از او تعریف و تمجید کرد. صحنهی آخر نمایش، آقای ذکریا با مریم بازی داشت. مثل اینکه چند باری دیالوگ هایش را یا یادش رفته و یا جا به جا گفته. مریم هم پشت صحنه، با تحکم این را بازگو کرده. آقای ذکریا هم با لحن شاکی به مریم گفته که تقصیر مریم بوده و باید او، کار را جمع میکرده، زیرا خودش کلاً شش جلسه است که به کلاس بازیگری آمده و قطعاً مریم تجربه اش از او بیشتر است. مریم هم از شدت خشم و غضب، گریست و همه جا گفت که آقای ذکریا سر من داد زده. مریم از همه طرف، تحت فشار بود. سخت گیری های پدرش، مادرش، مادربزرگ مذهبی اش؛ و فشرده شدن کار تئاتر. آخر او در کار حوالی پنج صبحِ خانم محسنی هم نقش اصلی را بازی کرده بود. روز اجرا برای داوران جشنواره، روژان چون دستیار کارگردان بود، سرسختانه داشت بازیگران را گریم میکرد. مانی، هم خواست با آقای ذکریا تنها باشد، و هم خواست خودش او را گریم کند. گریم بچه، لپ گلی. روژان نمیگذاشت. مانی حرصش گرفته بود. دلش میخواست هوار بکشد و بکوبد به صورت روژان. با روسری اش ور میرفت. هی رژ گونه میزد به گونه هایش. آقای ذکریا خودش متوجه شده بود و انگار نگاه مانی را خوانده بود. روژان که رفت مانی نفسش را به تندی از ریه راند. آقای ذکریا یقه اش را صاف کرد. لباس های نقشش را، همسرش با پارچه های رنگی و دمکنی دوخته بود. مانی جلو رفت. پد رژگونه را برداشت و دوباره آقای ذکریا را گریم کرد. به جای بچه، دلقک شده بود. لبخندی نثار صورت تپل وی کرد و گفت:« نامساوی شده. قرمزی سمت چپ بیشتر از سمت راسته. » آقای ذکریا اندکی فکر کرد. سپس با تعجب و دلشکستگی گفت:« تو میدونی مائده چرا با من لجه؟ فکر میکنم از من بدش میاد. میدونی چی شده که از من بدش اومده!؟ » مانی لبخندش محو شد. عذاب وجدان گرفت. گفت:« نه آقای ذکریا اشتباه فکر میکنید. مائده اخلاقش کلاً این مدلیه، با همه همین جوریه. » آقای ذکریا نپذیرفت. گفت:« ولی فکر میکنم از من بدش میاد. » عذاب وجدان مانی فزونی یافت و شرمندگی در بن چشمانش جوانه زد. دوستانه، اما خجلوار گفت:« آقای ذکریا، اگه بی احترامی یا رفتار بدی از من دیدید، من رو ببخشید. میدونم خیلی باهاتون بد برخورد کردم و دلتون رو شکستم. بذارید به حساب بچهگی و نادونی. » و لبخندی خشک و خالی بر لبانش نقش بست. آقای ذکریا مانی را بغل کرد. سرش را بوسید و گفت:« این چه حرفیه!؟ تو مثل بچهی منی. تو خیلی پسر خوب و مودبی هستی. » مانی اینبار شادمانه تبسم کرد، اما ته دلش هنوز احساس شرمندگی میکرد. خلاصه آن روز ها گذشت و قلب مانی وسیع تر و ذهنش پهناور تر شد... به خانه که رسیدند، همه خسته بودند، اما شاد. مانی لباس هایش را که عوض کرد، لوح تقدیر را گذاشت داخل کتابخانه، کنار لوح تقدیر های تئاتر مدرسه اش. مامان قرص هایش را خورد. اسپند دود کرد و همه جا چرخاند. بابا نماز خواند. دینا طبق معمول رفت سرویس بهداشتی و حدوداً نیم ساعت کارش را طول داد. مانی که خوابید، نگاهی به داخل موبایل انداخت. خبری نبود. مامان آمد کنارش روی تخت خوابید. حرف میزد. شدیداً شاد. میگفت:« خیلی سالنش بزرگ بود! نتونستن بازی تو و محمد مهدی رو نادیده بگیرن به خاطر همین هر جور شده جایزه رو دادن بهتون! دیدی ایمانی سر شام جشنواره غر زد! وای، مامان جاوید چه پر افادس! خیلی ناراحت بود از اینکه جاوید جایزه نگرفته، ایمانی هم گفت آره بابا داور ها سلیقه ای انتخاب میکنن! به ایزانلو تبریک گفتم، با فیس و چس گفت متشکرم، برای مانی هم تجربه شد. چقدر حسوده! من موندم این ایمانی چجوری با این زنه مونده! عجیبه والا... » مانی صحبت های مامان را فقط با هوم گفتن تأیید میکرد. از یک جایی به بعد دیگر چیزی متوجه نشد و خوابید. مامان هم بعد از چند دقیقه صحبت، وقتی متوجه شد مانی خوابیده، رفت. ² : شبستان، قسمتیست از مسجد های بزرگ که دارای سقف است. شبستان ها فضا های سر پوشیده و دارای ستون های یک شکل و موازی اند که از یک طرف به صحن مسجد راه دارند. همچنین شبستان مکانی بود در خانهی پادشاهان قدیم که خلوت خانه و حرمسرا و خوابگاه آنان به شمار میآمد. در دورهی قاجار در ایران شبستان را اندرون، اندرونی و زنانه میگفتند.
- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
به نام او... درود. پیش از هر چیز، میخواهم بگویم که «شبستان» چیزی جز آینهی تمامنمای زیستن من نیست؛ بازتابی از آنچه بر من گذشته، میگذرد و شاید در آینده نیز جاری شود. این قصه، نه از آغاز، که از میانه برآمده است؛ از همان لحظه ای که گویی بیدار شدم و نگاهی تازه به جهان افکندم. مینویسم تا سکوت را، که گاهی بزرگ ترین رنج آدمی است، بشکنم و مجالی برای واگویه هایم بیابم. گمان نمیکنم این داستان پایانی داشته باشد؛ چرا که ریشه در احساساتی دارد که زمان و مکان نمیشناسند. کوشیده ام بی هیچ پیرایه ای، تنها حقیقت آنچه هست را با شما در میان بگذارم. هدف من از گشودن این دفتر، طلب ترحم یا تصویرسازی از خود نیست؛ تنها میخواهم پرده از کشاکش تضاد هایی بردارم که هر انسانی ممکن است در گوشه ای از روحش با آنها دست به گریبان باشد. شاید «شبستان»، قصهی مشترک همهی کسانی باشد که یکباره از خوابی گران بیدار شده اند و با خود و جهان، رو در رو شده اند. میخواهم صدای همسفرانی باشم که در تنهایی خود، رنج ها و درد هایی را به دوش میکشند؛ رنج هایی که شاید در نگاه اول «زهر» به نظر برسند، اما باور دارم که در قلب همین تلخی ها، گنج هایی نهفته است. اگر در این مسیر، گاهی طرد شده ام یا زخمی برداشته ام، اکنون همان زخم ها را چراغ راه خود کرده ام تا بی پروا از تاریکی ها و روشنایی های درونم بگویم. میدانم که مواجهه با عیوب و نقص های خویش، کاری است دشوار و گاه جانکاه، اما آموخته ام که نفرت از خویشتن نیز، بخشی از همین مسیر رشد است. به «شـــبِســـتان» خوش آمدید؛ خانهیِ امنِ کلماتِ من.
- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
عنوان: شـــبِســـتان نویسنده: س.ابر.ا ژانر: اِجتِماعی/دِرامِ رَوانْشِناختی/عاشِقانه اینجا؛ خانهیِ امنِ کلماتِ من.
- 6 پاسخ
-
- 4
-