رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. پارت سی و نهم همه‌مان از رفتار و نگاه مردم وندیار شگفت‌زده شده بودیم. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. فقط ایستاده بودیم و به جمعیتی نگاه می‌کردیم که با آرامشی عجیب ما را تماشا می‌کردند؛ انگار حضور ما برایشان غافلگیرکننده نبود، بلکه حتی دیر هم شده بود. در همان سکوت، جمعیت آرام از هم کنار رفت. راهی میانشان باز شد. از دل آن راه، پیرمردی قدم به جلو گذاشت. لباسی بلند و سفید بر تن داشت که نقش‌های ظریف طلایی بر لبه‌هایش می‌درخشید. موها و ریش بلندش همچون برف سفید بود و در نور خورشید آرام تکان می‌خورد. چهره‌اش چین‌های عمیق سال‌ها را در خود داشت، اما نگاهش روشن و مهربان بود. پیرمرد مقابل ما ایستاد. لبخندی آرام بر لب آورد و با صدایی گرم گفت: — سلام، فرزندانم. نگاهش یکی‌یکی روی چهره‌هایمان لغزید. — بالاخره روز موعود فرا رسید و فرزندان باد و آتش به وندیار رسیدن. چند نفر از مردم پشت سرش با احترام سر خم کردند. پیرمرد ادامه داد: — صدها سال پیش، الهه‌ی نور این روز رو برای مردم ما پیش‌بینی کرده بود. مکثی کوتاه کرد. — خوش آمدید. همه با دهانی نیمه‌باز به هم نگاه کردیم. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه باید بگوییم. آبدوس بالاخره قدمی جلو گذاشت و با لحنی مؤدب اما مردد گفت: — از مهمان‌نوازی شما خیلی ممنونیم، اما فکر می‌کنم اشتباهی شده. پیرمرد آرام خندید؛ خنده‌اش کوتاه و دانا بود. بعد با کنجکاوی به گردنبندهای بوژان و آبدوس اشاره کرد. — این گردنبندها! نور خورشید روی سنگ‌هایشان درخشید. — متعلق به خاندان‌های باد و آتش‌ان؛ نشانه‌هایی که قرن‌هاست در انتظار دیدنشون بودیم. نگاهش لحظه‌ای به پل پشت سرمان افتاد. — و تنها کسانی که پس از صدها سال تونستن از طوفان سهمگین پل جان سالم به در ببرن، شما هستین. سپس نگاهش روی بوژان ثابت ماند. با انگشتی آرام به او اشاره کرد. — ما همه‌چیز رو دیدیم. صدایش آهسته‌تر، اما قاطع‌تر شد. — دیدیم چگونه طوفان در اطراف این پسر پیچید و چگونه برای لحظه‌ای فرمانش رو در دست گرفت. چشم‌هایش دوباره به ما چهار نفر برگشت. — بی‌شک. لبخند آرامی زد. — شما همون چهار تنی هستین که برای راهی که پیش روست برگزیده شدین؛ رهروان راه نور.
  2. پارت ششم نفس نمی‌دونم چقدر دویدم. فقط می‌دونم وقتی ایستادم، ریه‌هام می‌سوخت و پاهام دیگه جون نداشت. دست‌هام رو گذاشتم رو زانوهام و تا جایی که توان داشتم نفس‌های عمیق و لرزون کشیدم. بخار نفسم تو هوای سرد پاییز پخش می‌شد و صدای نفس‌نفس زدنم تو سکوت کوچه می‌پیچید. کمی که حالم جا اومد، سریع اسنپ گرفتم. توی مسیر، وقتی ماشین حرکت کرد و چراغ‌های خیابون یکی یکی از شیشه رد شدن، کم‌کم حس امنیت برگشت. لبخندی رو لبم نشست. با خودم زمزمه کردم: «هه! مثلاً بعد از اون دو تا چُل‌من که دِکشون کردم، یه آدم حرفه‌ای فرستاده بودن؟» سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. «به من می‌گن نفس سعادت. حتی جن هم نمی‌تونه من رو بگیره، چه برسه به نوچه‌های کامران.» همین‌طور داشتم تو دلم از خودم قهرمان می‌ساختم که یه‌دفعه، صدای بم و خاص اون مرد تو ذهنم پیچید: *«هنوزم قبل از خواب شیرکاکائو می‌خوری؟»* لبخند از رو لبم پر کشید. تمام تنم یخ کرد. این آدم کی بود؟ چطور از این عادت خبر داشت؟ تنها کسایی که می‌دونستن، بابام بود که این عوضی‌ها معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن، و مامانم. با یادآوریشون، بغض مثل یه چنگال گلوم رو گرفت. اشک بی‌اجازه تو چشم‌هام حلقه زد. بعد از اینکه بابا گم شد، مامان که عاشقانه می‌پرستیدش، به فاصله‌ی چهل روز دق کرد و رفت. من رو با یه خونه‌ی خالی و یه دنیا سوال بی‌جواب تنها گذاشت. دست‌هام رو مشت کردم. شونه‌هام از شدت خشم می‌لرزید. این آشغال‌ها زندگیم رو نابود کردن. من هم زندگیشون رو به آتیش می‌کشم. قسم خورده بودم تا ته این کثافت‌کاری رو درنیارم، آروم نگیرم. «خانم، رسیدیم.» با صدای راننده به خودم اومدم. شیشه بخار گرفته بود و بیرون تاریک و ساکت بود. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. چند ثانیه رو پیاده‌رو وایسادم و با احتیاط اطراف رو زیر نظر گرفتم؛ کوچه خلوت بود، پنجره‌ها تاریک، هیچ سایه‌ای تکون نمی‌خورد. بعد وارد خونه‌ای شدم که دو هفته پیش تو یکی از محله‌های پایین شهر اجاره کرده بودم. تنها جایی که فکر می‌کردم ردّم رو پیدا نمی‌کنن.
  3. پارت سی و هشتم آبدوس سوتی کشید و با لبخندی از سر شگفتی گفت: — عجب منظره‌ی دلنشینیه. آدورینا که هنوز چشم از آن شکوهِ روبه‌رو برنداشته بود، با هیجان گفت: — اگه می‌دونستم ته این پل به همچین جایی می‌رسه، اول من می‌رفتم! نگاهم بین او و آبدوس رد و بدل شد. بعد از آن همه ترس و نفس‌‌های حبس‌ شده، لبخندی بی‌اختیار روی لب‌هایمان نشست؛ لبخندی کوچک، اما واقعی، که از جنس نجات بود. صدایم را بلند کردم و سمت بوژان گفتم: — حالت خوبه بوژان؟ صدمه که ندیدی؟ بوژان نگاهش را از دستانش گرفت؛ انگار تازه از آن حیرت عمیق بیرون آمده باشد. چند بار پلک زد و بعد با صدایی که هنوز ردّ شگفتی در آن مانده بود، گفت: — نه، حالم خوبه. فکر کنم پل امنه! اگه با این طوفان نشکسته، با وزن ما چهار نفر طوریش نمی‌شه. بیاین! هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که دیدیم آدورینا با شتاب، یکی‌یکی تخته‌های پل را پشت سر می‌گذارد. انگار می‌ترسید اگر مکث کند، این رؤیای نورانی هم مثل مه ناپدید شود. من و آبدوس هم وسایل را برداشتیم و پشت سر او حرکت کردیم. هر قدمی که برمی‌داشتیم، صدای آرام و خش‌دار چوب‌ها زیر پاهایمان می‌پیچید؛ اما این بار دیگر صدای ترس نبود، صدای عبور بود. صدای رسیدن. وقتی به انتهای پل رسیدیم، هوا ناگهان تغییر کرد. دو گردنبند هم‌زمان به درخشش افتادند؛ بعد در هم پیچیدند، لرزیدند و به شکلی شگفت‌انگیز با هم یکی شدند؛ انگار دو تکه از یک حقیقت قدیمی، پس از سال‌ها دوباره همدیگر را پیدا کرده باشند. همان لحظه سرها را بالا آوردیم. مردم وندیار در دو سوی پل ایستاده بودند؛ ساکت، با لبخند نگاهمان می‌کردند. نه از آن لبخندهای عادی، بلکه لبخندی آرام و آشنا؛ شبیه نگاه کسانی که سال‌ها چیزی را پیش‌بینی کرده‌اند و حالا بالاخره آن را می‌بینند. چشمانشان روی ما بود؛ اما بیشتر از آن، روی نور گردنبندها و شاید روی چیزی فراتر از آن بود. انگار به کسانی رسیده بودند که سال‌ها منتظرشان مانده بودند.
  4. پارت سی و هفتم برای لحظه‌ای طناب از دست آبدوس سُر خورد. همان یک لحظه کافی بود. احساس کردم قلبم در سینه‌ام از تپش ایستاد و خون در رگ‌هایم یخ زد. دنیا دور سرم خالی شد؛ انگار زمین زیر پایم فرو رفته باشد. اما آبدوس بلافاصله خودش را جمع‌وجور کرد و طناب را دوباره با هر دو دست چنگ زد. نفسش را با فشار بیرون داد و پاهایش را محکم‌تر در سنگ فرو برد. درست در همان لحظه، طوفان قطع شد. انگار کسی ناگهان فرمان خاموشی داده باشد؛ باد خوابید، زوزه‌ها خاموش شد و مه آرام‌آرام کنار رفت. همه‌چیز در سکوتی سنگین فرو رفت. چند ثانیه طول کشید تا جرئت کنم سرم را بالا بیاورم. قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که گوش‌هایم پر از صدای تپشش شده بود.می‌ترسیدم. می‌ترسیدم وقتی به پل نگاه کنم، فقط طنابی خالی ببینم و جایی که بوژان باید می‌بود، چیزی جز مه نباشد. با احتیاط سرم را برگرداندم. و نفسم بند آمد. بوژان درست در میانه‌ی پل ایستاده بود‌. اما دیگر مه اطرافش را نبلعیده بود. نور خورشید مثل سیلی از طلا روی پل و صخره‌ها ریخته بود و چهره‌ی حیرت‌زده‌اش را روشن می‌کرد. نگاهش بین دستان خودش و منظره‌ی روبه‌رویش سرگردان بود؛ چشمانش آن‌قدر باز شده بود که انگار باور نمی‌کرد آنچه می‌بیند، واقعی باشد. گردنبند در گردنش از جا کنده شده بود و در هوا شناور بود؛ سنگ سفیدش می‌درخشید. نوری زلال و آرام از آن بیرون می‌تراوید، مثل تکه‌ای از خودِ آسمان بود. اما آنچه نفس را از سینه‌ام ربود، چیز دیگری بود: وندیار! تمام افسانه‌هایی که درباره‌اش شنیده بودم درست بود؛ شاید حتی کم گفته بودند. آن سوی پل، بر فراز قله، سرزمینی گسترده بود که گویی از دل نور ساخته شده باشد. چمنزارهای سبز در نور خورشید می‌درخشیدند و ابرها مثل گلوله‌های پنبه‌ای آرام در اطراف کوه شناور بودند و در بعضی قسمت ها مانند آبشار بین دو شکاف کوه سرازیر بودند. در میان آن‌همه نور و سبزی، معبدی عظیم از سنگ سفید و طلا سر به آسمان کشیده بود. ستون‌های بلندش در نور خورشید می‌درخشیدند و سقف طلایی‌اش مثل شعله‌ای آرام زیر آسمان آبی می‌سوخت. برای اولین بار در زندگی‌ام خورشید را این‌قدر نزدیک و درخشان می‌دیدم؛ آن‌قدر روشن که انگار آسمان درست بالای سر وندیار آغاز می‌شد. نمی‌دانستم باید برای سالم ماندن بوژان نفس راحتی بکشم یا از شکوه منظره‌ای که پیش چشمم گشوده شده بود، فقط در سکوت خیره بمانم.
  5. پارت سی و ششم بوژان لبخند اطمینان‌بخشی به من زد و به‌آرامی روی پل قدم گذاشت. نفس در سینه‌ام حبس شد. دست‌هایم را آن‌قدر محکم مشت کرده بودم که سرانگشتانم می‌سوخت و گزگز می‌کرد. با هر قدمی که برمی‌داشت، چوب زیر پایش ناله‌ای خفه می‌کرد؛ صدایی خشک و ترک‌خورده که در سکوت کوه پیچیده بود. هر بار که آن صدا را می‌شنیدم، انگار تکه‌ای از قلبم می‌شکست و فرو می‌ریخت. بوژان کم‌کم به وسط پل رسید. مه، تنش را یکی‌یکی بلعید؛ اول پاها، بعد تنه، بعد شانه‌ها، تا جایی که فقط سایه‌ی مبهمی از او را می‌دیدم که در سپیدی می‌لرزید. قدم بعدی را که برداشت، ناگهان همه‌چیز عوض شد. بادی خشن از دل دره زوزه‌کشان بالا زد. در یک چشم برهم‌زدن، طوفان وحشی‌ای بر کوه‌پایه هجوم آورد. مه مثل پرده‌ای که از جا کنده باشند، دورمان پیچید و شن و برف‌ریزه در هوا به رقص دیوانه‌وار افتاد. «آااه!» صدای فریاد بوژان از دل مه آمد. بند دلم پاره شد. بدون فکر به سمت پل دویدم، اما هنوز دو قدم برنداشته بودم که دست آدورینا مثل قلاب دور بازویم حلقه شد و با تمام قدرتش مرا عقب کشید. «صبر کن!» تقریباً روی زمین لغزیدم. باد آن‌قدر شدید بود که تعادل خودمان هم روی صخره به‌سختی حفظ می‌شد؛ چه برسد به کسی که وسط پل معلق گیر کرده بود. پل زیر ضربه‌ی باد بالا و پایین می‌رفت، تاب می‌خورد و طناب‌هایش فریادکشان کش می‌آمدند. صدای برخورد تخته‌ها به هم، همراه با زوزه‌ی باد، مثل ضجه‌ای شکسته در گوشم می‌پیچید. چنان استرسی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد که حتی گریه هم از یادم رفته بود؛ فقط دهانم نیمه‌باز مانده بود و نفس‌هایم کوتاه و تند بیرون می‌زد. نگاهم به طنابی قفل شده بود که دور دست‌های آبدوس پیچیده بود؛ همان طنابی که حالا تنها چیزی بود که بین بوژان و سقوط فاصله می‌انداخت. آبدوس دندان‌هایش را روی هم فشار داده بود. ماهیچه‌های بازویش برجسته شده بود و پاهایش را محکم در سنگ فرو برده بود تا خودش را نگه دارد. طناب زیر کشش باد و وزن بوژان می‌لرزید و من، با تمام وجودم، فقط به آن نگاه می‌کردم؛ به آخرین امیدی که جرئت نمی‌کردم حتی تصور کنم اگر پاره شود، چه می‌شود.
  6. پارت پنجم هنوز حرفم تموم نشده بود که نفس با یه حرکت سریع و غافلگیرکننده وزنش رو به عقب انداخت و بازوش رو از چنگم بیرون کشید. قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، با تمام سرعتش به سمت تاریکیِ پشت درخت‌های پارک دوید. یه لحظه ماتم برد. انتظار این همه جسارت رو نداشتم. پشت سرش دویدم. هوای سرد پاییز گلوم می‌سوزوند. صدای قدم‌هاش روی سنگ‌فرش خیس می‌پیچید و برگ‌های مرده زیر پام له می‌شدن. می‌تونستم خیلی راحت همون‌جا با یه ضربه متوقفش کنم، اما دلم نمی‌خواست. نه اینجا، نه جلوی چشم آدم‌های کامران. تا نزدیکی خروجی پارک دنبالش کردم. جایی که نور چراغ‌های خیابون به زور از لای شاخه‌های خیس درخت‌ها رد می‌شد و سایه‌ها روی زمین موج می‌زدن. تو یه لحظه که فکر می‌کرد بالاخره از دستم در رفته، سرعتش رو کم کرد. درست همون‌جا بود که بهش رسیدم و در یه آن دستم رو روی بازوش گذاشتم. نگاه وحشت‌زده‌اش زیر اون نور ضعیف می‌لرزید. نفس‌هاش بریده بریده بود و گونه‌هاش از سرما سرخ شده بود. با قدرت خودش رو عقب کشید و در یه چشم به هم زدن، تو کوچه‌های باریک و تاریک اطراف محو شد. وایسادم. نفس‌نفس می‌زدم. صدای قدم‌هاش هم دیگه نمی‌اومد. آرش از دور به سمتم دوید. نفسش رو بیرون فوت کرد ، یه ابر بخار کوچیک تو هوای سرد شب پخش شد. «قربان؟ فرار کرد؟ اجازه بدید دنبالش برم!» نگاه سردی بهش انداختم و پوزخندی زدم. «ولش کن. برای امشب کافیه. می‌دونم کجا می‌ره.» وقتی تنها شدم، سکوت پارک دوباره برگشت. فقط صدای باد بود که لای شاخه‌ها می‌پیچید و یه قوطی خالی رو روی سنگ‌فرش هل می‌داد. لبخندم واقعی‌تر شد. دستم رو بردم تو جیبم و گیره‌ی کوچیکی رو که باهاش ردیاب رو به لبه‌ی کت نفس چسبونده بودم، بین انگشتام لمس کردم. فلز سرد بود، درست مثل همه چیز اون شب یخ زده بود. موش کوچولو فکر می‌کرد فرار کرده. فکر می‌کرد با زیرکی از دست یه آدمکش حرفه‌ای در رفته. اما حقیقت اینجا بود که الان داشت مستقیم به سمت خونه‌ی امنش می‌رفت و من، داشتم راه رو براش باز می‌کردم. کامران فکر می‌کرد من دارم شکارش می‌کنم. اما من داشتم بهش وقت می‌دادم تا خودش، تمام مهره‌های بازی رو برام رو کنه.
  7. پارت چهارم نگاه مشکوک و کنجکاوش تک‌تک اجزای صورتم رو بررسی کرد؛ انگار دنبال یه نشونه می‌گشت که از روش بتونه من رو بشناسه. حق هم داشت. مطمئناً هر کسی از عادت‌های قبل از خوابش خبر نداشت. وقت نداشتم بذارم بیشتر از این کنجکاوی کنه. دستم رو بردم تو جیبم و اون شیء کوچیک فلزی رو بین انگشتام گرفتم. بعد، بی‌هیچ هشداری، بازوش رو گرفتم و آروم اما محکم از جا بلندش کردم و با خودم کشیدم؛ جوری که جلب توجه نکنه. قبل از اینکه فرصت کنه اعتراض کنه، یه نگاه سرد و سنگین بهش انداختم و آهسته گفتم: «جیکت دربیاد، همین‌جا چالت می‌کنم؛ طوری که جنازت هم پیدا نشه.» دختر با چشم‌های گرد و لحنی که لجبازی ازش می‌چکید گفت: «اگه می‌خواستی این وسط بکشیم که دیگه تهدید نمی‌کردی. پس از گیر افتادن می‌ترسی؟» پوزخند همیشگیم رو زدم. همون لبخند کج و ترسناکی که معمولاً موقع روبه‌رو شدن با طعمه‌های سرسخت رو لبم می‌نشست؛ اونایی که فکر می‌کردن چون هنوز نفس می‌کشن، دست بالا رو دارن. از لای دندون‌هام گفتم: «چموش‌بازی درنیار، موش کوچولو. تا زبونت رو ننداختم جلوی گربه‌ها، بدون که از زجرکش کردنت بیشتر خوشم میاد. یه نگاه هم به دور و برت بنداز؛ این ساعت شب، پارک خلوته، اونم تو فصل پاییز. داد بزنی، کسی نیست بشنوه.»
  8. پارت سی و پنجم همه سر تکان دادند و دوباره راه افتادیم؛ با بدن‌هایی خسته و ذهن‌هایی آشفته مسیر سخت کوهستان رو طی می‌کردیم. هرچه بالاتر می‌رفتیم، مسیر دشوارتر می‌شد. سنگ‌ها لغزنده‌تر بودند و شیب کوه نفس را از سینه می‌کشید. حالا می‌فهمیدم چرا تاریکی هیچ‌وقت نتوانسته بود به وندیار نفوذ کند؛ همین راه رسیدن، خودش نگهبانی بی‌رحم بود. مه هر لحظه سنگین‌تر می‌شد؛ آن‌قدر که گاهی فقط سایه‌ی مبهم یکدیگر را می‌دیدیم. اگر دست‌های هم را نمی‌گرفتیم یا شانه‌به‌شانه حرکت نمی‌کردیم، شاید یک قدم اشتباه کافی بود تا دره‌ی عمیق زیر پایمان ما را ببلعد. آدورینا به‌سختی نفس می‌کشید و زیر لب غر می‌زد، اما آبدوس با صدایی آرام و مهربان مدام دلداری‌اش می‌داد؛ انگار می‌خواست با هر کلمه، اندکی از خستگی او را از دوشش بردارد. سرانجام وقتی به نزدیکی قله رسیدیم، مه برای لحظه‌ای کنار رفت و منظره‌ای پیش رویمان آشکار شد. رشته‌کوه در آنجا دو نیم شده بود؛ شکافی عمیق میان دو صخره که انتهایش در تاریکی و مه گم می‌شد. تنها چیزی که این دو لبه را به هم وصل می‌کرد، پلی چوبی و باریک بود؛ پلی معلق که طناب‌هایش در باد آرام تاب می‌خوردند و انتهایش در دل مه محو می‌شد. پل قدیمی به نظر می‌رسید. مدتی در سکوت به آن خیره ماندیم. نگاه‌هایمان پر از تردید بود؛ انگار هیچ‌کدام مطمئن نبودیم این سازه‌ی فرسوده بتواند وزنمان را تحمل کند. چند دقیقه گذشت. بعد بالاخره آبدوس سکوت را شکست. ـ چاره‌ای نیست، باید ازش رد بشیم. این همه راه رو نیومدیم که دست خالی برگردیم. مکثی کرد، بعد ادامه داد: ـ اول من می‌رم. اگه امن بود، شما هم بیاید پشت سرم. اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که آدورینا محکم بازویش را گرفت. ـ نه! صدایش لرزید. ـ این بار دیگه نمی‌ذارم بری، نمی‌تونم تو رو هم از دست بدم. انگشتانش دور بازوی برادرش سفت شده بود و اشک بی‌صدا از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شد. کاملاً درکش می‌کردم. او هنوز نوجوان بود و آبدوس تنها خانواده‌ای بود که برایش مانده بود. می‌خواستم چیزی بگویم، شاید پیشنهاد بدهم که من اول بروم، اما قبل از اینکه دهان باز کنم، بوژان بی‌هیچ حرفی قدمی جلو گذاشت. پایش را روی اولین تخته‌ی پل گذاشت. چوب زیر پایش صدای خفیفی داد. ـ نه! بی‌اختیار بلند گفتم. موجی از ترس در سینه‌ام پیچید و تمام بدنم منقبض شد. بوژان اما حتی برنگشت. فقط با صدایی آرام اما محکم گفت: ـ نگران نباش، آمی. شما تا اینجا کارتون رو کردید. لحظه‌ای مکث کرد. ـ الان نوبت منه خودم رو ثابت کنم. چهره‌اش آن‌قدر مصمم بود که کلمات در گلویم خشک شدند. فقط ایستادم و با اضطراب نگاهش کردم. آبدوس سریع دست در کیفش برد و طنابی بیرون کشید. ـ این رو دور کمرت ببند. طناب را به سمت او گرفت. ـ اگه اتفاقی افتاد، می‌تونیم بکشیمت بالا. بوژان سری تکان داد و طناب را محکم دور کمرش بست. آبدوس هم سر دیگر طناب را چند دور دور دستش پیچید و پاهایش را محکم روی سنگ‌ها جا داد. بوژان آماده شد قدم اول را بردارد. در همان لحظه، حسی عجیب درونم پیچید؛ حسی ناگهانی و غیرقابل توضیح، مثل نجوايی آرام در اعماق ذهنم. گردنبند. قبل از آنکه حتی فکرش را کامل کنم، صدای خودم را شنیدم که گفتم: ـ صبر کن، یک لحظه. همه نگاهم کردند. گردنبند را از دور گردنم باز کردم. سنگش برای لحظه‌ای میان انگشتانم لرزید؛ یا شاید فقط خیال کردم. بی‌آنکه بدانم چرا، جلو رفتم و آن را دور گردن بوژان انداختم.
  9. پارت سی و چهارم ناخودآگاه دستم را بالا آوردم و گردنبندم را لمس کردم. سنگ سردش زیر انگشتانم بود، اما انگار در عمقش گرمایی پنهان می‌تپید؛ همان گرمایی که پیش از بیهوش شدن حس کرده بودم. با اینکه از آن لحظه چیزی به خاطر نمی‌آوردم، اما یک چیز را خوب یادم بود؛ آن جریان و حس بعدش رو کامل به خاطر داشتم. درست قبل از این‌که تاریکی همه‌چیز را ببلعد، من هم چیزی شبیه همان موجی را که آبدوس توصیف می‌کرد حس کرده بودم؛ جریانی گرم که زیر پوستم حرکت می‌کرد. فکری سرد از میان ذهنم گذشت و دلشوره‌ای سنگین در سینه‌ام نشست. من آتشی را که آبدوس ساخته بود با چشم‌های خودم دیده بودم؛ شعله‌هایی که می‌توانستند یک جنگل کامل را ببلعند. اگر قدرت من هم چیزی شبیه آن باشد چه؟ اگر نتوانیم کنترلش کنیم چه می‌شود؟ اصلاً چطور باید آن را کنترل کرد؟ نگاهم دوباره روی گردنبند لغزید. قدرت درون ماست؟ یا این گردنبندها هستند که آن را به ما می‌دهند؟ سرم را بلند کردم و به جمع کوچک چهارنفره‌مان نگاه انداختم. سکوت عجیبی میانمان افتاده بود؛ سکوتی سنگین، پر از فکرهایی که هیچ‌کدام جرئت نداشتیم بلند بگوییم. نگاهم میان آدورینا و بوژان رفت‌وآمد کرد. آیا آن‌ها هم چنین چیزی را حس کرده بودند؟ آیا قدرتی در وجود آن‌ها هم بیدار می‌شد؟ ذهنم پر از سؤال بود؛ سؤال‌هایی که هیچ پاسخی برایشان نداشتم. اما یک چیز را می‌دانستم: ما نمی‌توانستیم اینجا بمانیم. اشباح شاید عقب‌نشینی کرده بودند، اما معلوم نبود تا کی. با زحمت از جا بلند شدم. پاهایم هنوز از خستگی می‌لرزید، اما مجبور بودیم حرکت کنیم. با لحنی که نگرانی در آن پنهان نبود، گفتم: ـ بلند شید؛ باید راه بیفتیم. معلوم نیست اشباح واقعاً دور شده باشن. سکوت کوهستان پاسخی نداد؛ فقط باد سردی از میان صخره‌ها گذشت.
  10. پارت سوم چند ثانیه نگاهمون تو هم گره خورد. دختر ابروهاش رو کمی تو هم کشید. انگار داشت سریع تو ذهنش می‌گشت که ببینه من رو می‌شناسه یا نه. نگاهم رو از صورتش گرفتم و انداختم رو پاکت کیکی که تو دستش بود. بعد آروم کنار نیمکت وایسادم، طوری که انگار فقط یه رهگذرم که برای روشن کردن سیگار مکث کرده. فندک طلایی رو از جیبم دراوردم. صدای تقِ درِ فندک تو سکوت پارک پیچید. شعله‌ی کوچیک بالا اومد و برای یه لحظه نورش افتاد رو صورتم. شعله رو خاموش نکردم؛ فقط چند ثانیه بهش خیره موندم. بعد، در حالی که هنوز نگاهم به آتیش بود، گفتم: «هنوزم قبل از خواب شیرکاکائو می‌خوری؟» سکوت‌، وقتی سرم رو بلند کردم، نگاه دختر کاملاً عوض شده بود. دیگه فقط تعجب نبود؛ یه چیزی شبیه احتیاط تو چشماش نشسته بود. مثل کسی که تازه فهمیده اشتباه کرده و حالا داره سریع حساب‌وکتاب می‌کنه. آروم گفت: «ببخشید؟ ما همدیگه رو می‌شناسیم؟» لبخند محوی زدم، اما جوابش رو ندادم. چشمم ناخودآگاه رو دست‌هاش رفت. آروم بودن، اما نه از سر بی‌خیالی؛ از اون آرومیِ آماده‌ای که آدم‌های تمرین‌کرده دارن. بدنش یه چیز دیگه می‌گفت، چیزی که با اون قیافه‌ی بی‌دفاع جور نبود. پس حدسم درست بود. کامران بی‌دلیل نگرانش نشده بود. فندک رو بستم و تو جیبم گذاشتم. بعد بالاخره نگاهم رو مستقیم تو چشماش قفل کردم. «آره.» کمی مکث کردم. «فقط بعیده یادت مونده باشه.»
  11. پارت دوم برای اولین بار تو کارم دچار تردید شده بودم. حسِ آشنایی نبود. تو کار من، تردید یعنی اشتباه؛ و اشتباه به مرگ ختم میشه. کلافه بودم، اما نمی‌تونستم بذارم بقیه بفهمن. آدم‌های کامران همیشه اطراف بودن، حتی وقتی دیده نمی‌شدن. می‌دونستم حتماً چند جفت چشم از جایی داره ما رو زیر نظر می‌گیره. اگه من نمی‌کشتمش، کامران بدون لحظه‌ای مکث می‌رفت سراغ نقشه‌ی بعدی. نقشه‌ی B. از اینکه کنترل بشم بدم می‌اومد. کامران هم این رو خوب می‌دونست؛ اما همیشه فاصله‌اش رو حفظ می‌کرد و از دور بازی رو تو دستش نگه می‌داشت. مردی که هیچ‌وقت نمی‌ذاشت حتی یه مو لای درز نقشه‌هاش بره. شاید همین احتیاط بود که با وجود این همه کثافت‌کاری، هنوز سرپا نگهش داشته بود. تو همین فکرا بودم که یه چیزی تو ذهنم جرقه زد. دستم رو بردم تو جیب کت چرمیم. انگشتام با یه شیء فلزی کوچیک برخورد کرد و همون لحظه یه لبخند محو نشست رو لبم. چند قدم جلو رفتم و کنار دختر وایسادم. یا بهتره بگم، کنار **نفس سعادت**. اونقدر آروم نزدیک شده بودم که تازه وقتی سایه‌ام افتاد رو نیمکت، متوجه‌ی حضورم شد. سرش رو آورد بالا؛ نه از ترس، از غریزه. مثل کسی که صدای ناآشنایی رو تو خواب شنیده باشه. از نزدیک ریزنقش‌تر از چیزی بود که تو عکس دیده بودم. تقریباً مثل یه فنچ کوچیک که بی‌خبر از همه‌جا، وسط میدون شکار نشسته باشه. نگاهش اونقدر ساکت بود که آدم شک می‌کرد یه چیزی پشتش پنهونه یا واقعاً هیچی نمی‌دونه. نگاهش برای یه لحظه روی صورتم ثابت موند. با خودم فکر کردم: این دختر دقیقاً چطور تونسته تا حالا از دست آدم‌های کامران در بره؟
  12. پارت اول چند وقتی بود که به دستور کامران دنبال یه نفر می‌گشتم. یه دختر به اسم **نفس سعادت**. وقتی پرونده‌اش رو گذاشت جلوم، اول هیچی نگفتم. فقط نگاه کردم. یه دختر بیست‌وچند ساله، خبرنگار تحقیقی، و طبق اطلاعاتی که جمع کرده بودیم، رفته بود سراغ چیزایی که هیچ آدم عاقلی نباید بهشون دست می‌زد. پرونده رو بستم. «این کار تازه‌کارهاست. من وقتمو برای آدم‌های راحت حلقوم هدر نمی‌دم.» کامران چند لحظه ساکت موند. دستی به موهای جوگندمیش کشید، کف دستاشو گذاشت رو لبه‌ی میز و یکم خم به جلو شد. این حرکت رو خوب می‌شناختم؛ یعنی داشت خودشو کنترل می‌کرد. «اول منم همین فکرو کردم.» یه لحظه مکث کرد. «از دست دو تا از بهترین بچه‌هام در رفته. یه هفته‌ست تو سیستممون راه می‌ره، بدون اینکه هیچ ردی ازش بمونه. رفته سراغ فایل‌هایی که اسمشونم نباید بدونه.» پرونده رو دوباره باز کردم. عکسش وسط صفحه بود. دختری با یه نگاه آروم و یه لبخند که انگار به دنیای دیگه‌ای تعلق داشت؛ متعلق به این دنیا و بازی‌هاش، به این آدما نبود. اخمی نشست رو پیشونیم. چهره‌اش آشنا بود، ولی عکس پرسنلی روتوش‌شده نمی‌ذاشت درست به یاد بیارمش. کامران یه آه کوتاه کشید. «دیگه نمی‌تونم ریسک کنم، آراد.» همون لحظه فهمیدم قضیه از اون چیزی که به نظر می‌رسه سنگین‌تره. --- یه ساعت بعد خبر رسید که هدف توی پارک دیده شده. اونم نیمه‌شب. کت چرمیمو پوشیدم. فندک طلایی قدیمیمو از رو پاتختی برداشتم و تو جیبم گذاشتم؛ تنها چیزی که از گذشته برام مونده بود. پشت فرمون که نشستم، ناخودآگاه محیط رو خوندم. دو تا خروجی خیابون، دوربین سر چهارراه، یه ماشین پارک‌شده با موتور روشن. عادت بود. تو این کار، آدمی که محیط رو نبینه زیاد دووم نمی‌آره. --- پارک تقریباً خلوت بود. چراغ‌های زردرنگ، یه نور کم‌جون می‌انداختن رو سنگفرش. قدم‌هام آروم و بی‌صدا بود، پشت به دیوار حرکت می‌کردم، چشمام همه‌جارو رصد می‌کرد. تلفنم لرزید. آرش بود. «قربان، دختره سمت راستتون روی یک نیمکت کنار چراغ با کت سورمه‌ای، شلوار جین نشسته، داره شیرکاکائو می‌خوره.» نگاهم، بدون اینکه سرم بچرخه، اطراف رو پیمود. هدف رو پیدا کردم. چند دقیقه‌ای آروم قدم زدم تا طبیعی به نظر برسم. بعد مسیرمو کج کردم و به سمت نیمکت رفتم‌؛ و وقتی نور چراغ افتاد رو صورتش، قدم هام برای یه لحظه سنگین شد. چهره‌اش رو می‌شناختم. دستم ناخودآگاه روی پهلوم رفت؛ جایی که یه زخم قدیمی، سال‌ها پیش من رو تا مرز مرگ پیش برده بود. زخمی که فقط یه نفر کمک کرد ازش جون سالم به در ببرم. نگاهم دوباره روی صورت دختر ثابت موند. نه، اشتباه نمی‌کردم. این همون دختر بود. همونی که سال‌ها دنبالش گشته بودم. و حالا‌، دستور داشتم بکشمش.
  13. به نام خدا نام رمان : آخرین گلوله برای عشق نویسنده : زینب چرمگر (bano.z) ژانر : عاشقانه ، مافیایی خلاصه : یک قاتل حرفه‌ای که برای یک گروه مخفی کار می‌کند، مأمور حذف فردی می‌شود که سال‌ها دنبالش بوده… اما وقتی به هدف نزدیک می‌شود، متوجه می‌شود این همان کسی است که سال‌ها پیش جانش را نجات داده. او باید بین مأموریت، انتقام قدیمی، و احساسی که دوباره زنده شده انتخاب کند. مقدمه: باد سرد آخر شب از میان کوچه‌های باریک تهران می‌وزید و نور چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس می‌لرزید. آراد همیشه این ساعت‌ها را دوست داشت؛ ساعتی که شهر می‌خوابد و کابوس‌ها بیدار می‌شوند. ساعتی که آدم‌هایی مثل او فرصت دارند از سایه‌ای به سایهٔ دیگر بروند بدون اینکه کسی اسمشان را بخواهد. فندک قدیمی پدرش در مشت بسته‌اش گرم می‌شد؛ تنها چیزی که از گذشته‌اش باقی مانده بود. گذشته‌ای که سال‌ها پیش در یک حادثه خونین خاکستر شده بود. اما امشب، چیزی فرق داشت. یک نام، یک چهره، یک یاد قدیمی… دوباره زنده شده بود. نفس. زنی که یک‌بار، درست در لحظه‌ای که آراد مرگ را دیده بود، ظهور کرده و زندگی را به او برگردانده بود. حالا سازمان به آراد گفته بود: «هدف جدیدت… اوست.» آراد فهمیده بود هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست. اما هنوز نمی‌دانست این مأموریت، نه تنها عشقش، بلکه تمام حقیقت زندگی‌اش را زیرورو خواهد کرد.
  14. پارت سی و سه چند ثانیه‌ای فقط به صدای نفس‌های بریده‌مان گوش دادیم. سینه‌هایمان بالا و پایین می‌رفت و هوا سردتر از آن بود که ریه‌هایمان را آرام کند. اولین کسی که از جا بلند شد، آدورینا بود. بی‌هیچ حرفی خودش را در آغوش آبدوس پرت کرد؛ آن‌طور که انگار اگر رهایش کند، دوباره از دستش می‌رود. بازوهایش دور گردن او حلقه شد و سرش را در فرورفتگی شانه‌اش پنهان کرد. لبخند کم‌رنگی روی لب‌های آبدوس نشست. دست‌های خسته‌اش را آرام دور آدورینا حلقه کرد و او را محکم در آغوش گرفت. من و بوژان، کنار هم روی سنگ نشسته بودیم و با لبخندی خسته اما واقعی، آن‌ها را نگاه می‌کردیم؛ صحنه‌ای کوچک و گرم، وسط این‌همه سرما و تاریکی که امید را به جانمان تزریق می‌کرد. چند لحظه بعد، وقتی لرزش شانه‌های آدورینا کم‌کم آرام گرفت، خودش را از بغل آبدوس جدا کرد، هرچند هنوز انگار دلش نمی‌خواست فاصله بگیرد. آبدوس دستی بر گلویش کشید و گفت: _یکم آب به من بدین! آدورینا سریع بطری آب را از کیفش بیرون آورد و سمت او گرفت، آبدوس بطری را از دستش گرفت و یک نفس سر کشید، مانند کسی که روزهاست تشنه مانده! همه ساکت به او خیره بودند. من اما، به‌محض این‌که او سیرآب شد، دوباره تصویر آتش در ذهنم زنده شد؛ آن شعله‌ی عظیم، آن فروکش ناگهانی، و بعد گردنبند آبدوس که مثل زغال گداخته روی سینه‌اش می‌سوخت. با کنجکاوی و شاید کمی ترس پرسیدم: ـ می‌شه بپرسم وقتی با گارد تاریکی درگیر شدی، دقیقاً چی شد؟ چون چند ثانیه بعد از این‌که رفتی، ما از دور یه آتیش خیلی بزرگ دیدیم، بعدش هم به‌طرز غیرقابل باوری تو چند دقیقه خاموش شد. من فکر کردم اون آتیش کل جنگل رو با اون درخت‌های خشک می‌کشه تو خودش و همه‌جا رو می‌سوزونه. آبدوس لحظه‌ای سکوت کرد؛ انگار خودش هم هنوز درست نفهمیده بود چه بر سرش آمده. دستش ناخودآگاه روی گردنبند رفت؛ انگشتانش سطح داغ آن را لمس کردند. نگاهش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخت و آرام شروع کرد به حرف زدن: ـ شما که رفتید، اول چندتا چوب رو آتیش زدم، فقط برای دفاع. چندتاشون رو تونستم عقب بزنم، فراری‌شون بدم. ولی تعدادشون خیلی بیشتر از اونی بود که فکر می‌کردم. یک‌دفعه دورم رو گرفتن؛ محاصره‌ام کردن. لحظه‌ای پلک زد؛ انگار تصویر آن لحظه هنوز توی چشمانش مانده بود. ـ وقتی خیلی نزدیک شدن، یه چیزی تو دلم جوشید. درست از همون‌جایی که این گردنبند پوستم رو لمس می‌کنه. یه‌جور سوزش، یه‌جور فشار حس کردم. بعد، یه‌دفعه احساس کردم یه جریان داغ زیر پوستم راه افتاد. از قفسه‌ی سینه‌ام شروع شد، رفت بالا، رفت توی شونه‌هام، دست‌هام، تا به سر انگشتام رسید. نفسش را آهسته بیرون داد. ـ وقتی به نوک انگشتام رسید، دیگه نتونستم نگه‌ش دارم. مثل یه آتیش خروشان از تو انگشتام زد بیرون. اولش از ترس دستم رو تکون می‌دادم که خاموش بشه، ولی فایده نداشت؛ شعله‌ها می‌چسبیدن به هوا، انگار خودشون راه خودشون رو پیدا کرده بودن. بوژان با دقت گوش می‌داد و من تصویر را در ذهنم می‌دیدم: آبدوسی تنها، در محاصره‌ی گارد، و آتشی که از بدنش می‌جوشد. آبدوس ادامه داد: ـ یکی از اون اشباح خیلی نزدیکم شد. ناخودآگاه دستم رو بالا به طرفش بردم، فقط می‌خواستم دورش کنم. ولی همین‌که نزدیک شد، آتیش گرفت. مثل یه تکه پارچه‌ی خشک، فقط با یه تماس سوخت. همون موقع فهمیدم این تنها راه فراره. در چشمانش هنوز ردی از آن ترس بود، در کنار چیزی شبیه شگفتی. ـ بعد، نمی‌دونم چطور، اما حس کردم می‌تونم این جریان رو هدایت کنم. یه‌جور حسی بود، مثل وقتی باد رو حس می‌کنید یا موج رو. من فقط دست‌هام رو جلو بردم و آتیش ، آتیش بزرگ شد. از هردو دست‌هام زد بیرون. جلوی خودم رو نمی‌دیدم. فقط شعله بود و گرما و فریاد. لب‌هایش دوباره خشک شده بود؛ زبانش را روی آن‌ها کشید. ـ اون‌قدر زیاد شد که خودشون ترسیدن. شروع کردن به عقب رفتن، دور شدن. وقتی یکم فاصله گرفتن، اون جریان زیر پوستم کم‌کم آروم شد؛ انگار تپش‌های یه قلب که داره کُند می‌شه. شعله‌ها هم یکی‌یکی خاموش شدن. بعد فقط دود و بوی سوختگی مونده بود. نگاهش را از گردنبند به ما برگرداند: ـ همون‌جا بود که سمت شما دویدم. راستش خودم هم هنوز دقیق نمی‌دونم چی بود. فقط می‌دونم از این‌جا شروع شد. این را گفت و دوباره گردنبندش را در دست فشرد؛ نوری سرخ‌گون، برای لحظه‌ای کوتاه، در اعماق سنگش لرزید.
  15. پارت سی دوم از همان فاصله، برق گردنبند آبدوس را دیدم. در تاریکی، روی سینه‌اش می‌درخشید؛ نه مثل نوری آرام، بلکه مثل زغالی گداخته که از درون می‌سوزد و هر لحظه ممکن است خاکستر شود. آن سرخی سوزان، میان مه و سایه، اولین چیزی بود که شناختم. بعد صدای آبدوس به ما رسید؛ خشن، بریده و آمیخته به نفس‌نفس: ـ بدویید! باید سریع‌تر از این‌جا دور بشیم! همین یک جمله کافی بود تا همه‌مان از شوک و تردید بیرون بیاییم. آدورینا با دست‌هایی لرزان از جا بلند شد، من نفس حبس‌شده‌ام را رها کردم و بوژان بی‌آن‌که چیزی بگوید، راه افتاد. لحظه‌ای بعد، هر چهار نفرمان دوباره در دل جنگل یخ‌زده می‌دویدیم. شاخه‌های خشک به لباس‌هایمان می‌خوردند و مه میان درخت‌ها مثل موجودی خاموش و بی‌شکل پشت سرمان می‌خزید. صدای خرد شدن یخ زیر پاهایمان با نفس‌های بریده درهم می‌آمیخت. قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که انگار در گوش‌هایم طنین می‌انداخت. آن‌قدر دویدیم که دیگر چیزی جز صدای نفس‌های بریده، کوبش قلبمان و خرد شدن یخ زیر پاها نمی‌شنیدم. درخت‌ها یکی پس از دیگری از کنارمان می‌گذشتند و تاریکی، مثل جانوری خاموش، سایه‌به‌سایه تعقیبمان می‌کرد. پاهایم دیگر از من فرمان نمی‌بردند، اما ترس نیرویی می‌شد که به جلو هلمان می‌داد. سرانجام کوه روبه‌رویمان قد برافراشت؛ عظیم، خاموش و سرد بود. بدنه‌ی سیاه و یخ‌زده‌اش مثل دیواری بلند در برابر آسمان خاکستری ایستاده بود. قله‌اش در مه پنهان شده بود؛ انگار آن بالا دیگر به این دنیا تعلق نداشت. همان کوهی که باید از آن بالا می‌رفتیم تا به وَندیار برسیم. با زحمت بسیار، میان سنگ‌ها و شکاف‌های یخ‌زده، راه مخفی را پیدا کردیم؛ گذرگاهی باریک و پنهان که به بالادست می‌رسید، به روستایی که می‌گفتند بر فراز ابرها آرمیده است. وَندیار. نامش حتی در آن لحظه هم برایم شبیه افسانه‌ای دور بود. بالا رفتن از کوه آسان نبود. شیب تند و سنگ‌های لغزنده بارها نزدیک بود ما را به پایین پرتاب کند. دست‌هایمان از سرما کرخت شده بود و نفس‌هایمان به‌سختی از سینه بیرون می‌آمد. هرچه بالاتر می‌رفتیم، هوا نازک‌تر و سردتر می‌شد؛ انگار داشتیم از جهان آدم‌ها جدا می‌شدیم و قدم به سرزمینی دیگر می‌گذاشتیم. چند ساعت بعد، وقتی فقط نیمی از راه را پشت سر گذاشته بودیم، دیگر هیچ‌کدام نایی برای ادامه نداشتیم. هرکس گوشه‌ای از کوه فرو افتاد؛ یکی تکیه‌داده به سنگ، یکی خمیده روی زانوها، یکی خیره به تاریکی پیشِ رو. من هم همان‌جا روی زمین سرد نشستم و برای اولین‌بار گذاشتم سنگینی همه‌چیز روی شانه‌هایم فرود بیاید. آن‌وقت بود که تازه فهمیدم از چه چیزی گذشته‌ایم. چه بار عظیمی را پشت سر گذاشته بودیم؛ و چه چیزهای بیشتری هنوز در انتظارمان بود.
  16. پارت سی و یکم با تمام توان آدورینا را نگه داشته بودم تا خودش را به آن سمت نکشاند. او میان گریه و تقلا، بی‌وقفه نام آبدوس را زجه می‌زد و سعی می‌کرد از دستم رها شود. گویا که اگر فقط چند قدم دیگر به عقب برگردد، هنوز می‌تواند او را از دل آن آتش بیرون بکشد. چند دقیقه گذشت؛ چند دقیقه‌ای که برای من به‌اندازه‌ی چند ساعت طول کشید. بعد، ناگهان چیزی در جنگل تغییر کرد. مه غلیظی که دور ما چنبره زده بود، آرام‌آرام عقب نشست؛جوری که نیرویی نامرئی آن را پس می‌زد. یخ‌هایی که لحظه‌به‌لحظه روی زمین می‌دویدند و زیر پا شکل می‌گرفتند، یک‌باره با صدایی خشک و تیز شکافتند و خرد شدند. ترک‌ها مثل رگ‌هایی سفید روی زمین دویدند و بعد، همه‌چیز در لرزشی کوتاه فرو ریخت. شعله‌هایی که تا لحظه‌ای پیش از میان درخت‌ها سر می‌کشیدند، کم‌کم کوتاه‌تر شدند. نور سرخ و طلایی‌شان لرزید، ضعیف شد و سرانجام خاموشی، مثل دستی سرد، روی جنگل افتاد. آدورینا از شدت تقلا ناگهان از دستم سُر خورد و روی زمین افتاد. زانوهایش به برف و یخ خورد، اما انگار دردی حس نمی‌کرد. فقط خیره مانده بود به جایی که آخرین زبانه‌های آتش در آن مرده بودند. هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده بود. برای چند لحظه، فکر کردم آبدوس را از دست داده‌ایم. با خودم گفتم هیچ‌کس نمی‌تواند از میان آن آتش زنده بیرون بیاید، هیچ‌کس. اما هنوز فکرهایم کامل شکل نگرفته بودند که حرکتی در دوردست نگاهم را دزدید. میان تنه‌های تیره‌ی درختان، سایه‌ای با شتاب به سمت ما می‌دوید. نفس در سینه‌ام حبس شد. نمی‌توانستم چهره‌اش را تشخیص بدهم. فقط می‌دیدم که کسی با تمام توان از دل مه و تاریکی بیرون می‌زند و نزدیک‌تر می‌شود. در همان لحظه، صدای لرزان آدورینا در کنارم پیچید: ـ آبدوس! و تازه همان وقت بود که توانستم صورتش را بشناسم.
  17. پارت سی ام آدورینا در حالی که دستش در دستم بود، با من می‌دوید و بی‌وقفه گریه می‌کرد. هق‌هق‌هایش میان نفس‌های بریده‌اش گم می‌شد. آن‌قدر دلم سنگین بود که حتی جرئت نمی‌کردم یک لحظه سرم را برگردانم و پشت سرم را نگاه کنم. می‌ترسیدم اگر نگاه کنم، دیگر نتوانم قدمی جلو بگذارم. اما بوژان خودش را جمع کرده بود؛جوری که در همین چند دقیقه ناگهان چند سال بزرگ‌تر شده باشد. نگاهش مدام میان درختان می‌چرخید و اطراف را زیر نظر داشت؛ مثل کسی که می‌داند حالا مسئولیت بقیه روی شانه‌های او افتاده است. ناگهان صدایش بلند شد: ـ یا خدا، عجب آتشی! بی‌اختیار ایستادم. نفسم در سینه‌ام گیر کرد و بالاخره سرم را برگرداندم. در همان لحظه، نوری خیره‌کننده از میان مه و درختان به چشمم خورد. آن‌قدر شدید بود که چند ثانیه مجبور شدم چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه دارم. پشت سرمان، در دل جنگل یخ‌زده، شعله‌ای عظیم سر به آسمان کشیده بود. آتش از لابه‌لای تنه‌های خشکیده‌ی درختان زبانه می‌کشید و مه اطرافش را سرخ و نارنجی کرده بود؛ درست همان‌جا، همان‌جایی که آبدوس ما را رها کرده بود.
  18. پارت بیست و نهم همان‌طور که در دل مه می‌دویدیم، حس سنگینی روی شانه‌هایم افتاده بود؛ حسی که می‌گفت تنها نیستیم. گارد تاریکی نزدیک می‌شد؛ نه از یک سمت، از همه‌طرف محاصره مان میکرد. حس می‌کردم در دل جنگل پخش شده بودند و حلقه‌ای نامرئی دور ما می‌بستند. زمین زیر پایمان با لایه‌های نازک یخ پوشیده شده بود. هر قدم با صدای تیزِ شکستن یخ همراه می‌شد و هر لحظه ممکن بود یکی‌مان لیز بخورد و زمین بیفتد. سرمای گزنده تا استخوانم نفوذ کرده بود و نفس‌هایمان در مه سرد گم می‌شد. در همان حال که می‌دویدیم، ناگهان صدای بلند آبدوس سکوت سنگین جنگل را شکست: ـ این‌جوری نمی‌شه! اگه همین‌طور ادامه بدیم همه‌مون گیر می‌افتیم. چند قدم جلوتر ایستاد و رو به ما برگشت. نگاهش جدی و مصمم بود: ـ آدورینا رو می‌سپارم به شما، من سرگرمشون می‌کنم. بوژان بلافاصله ایستاد. نگرانی در چهره‌اش موج می‌زد. رو به آبدوس گفت: ـ نه! این کار اشتباهه. یه راهی پیدا می‌کنیم. با هم فرار می‌کنیم. اما قبل از این‌که کسی چیزی بگوید، آدورینا با چشمانی اشک‌آلود به سمت آبدوس دوید: ـ نه! آبدوس. صدایش میان هق‌هق می‌لرزید: ـ من غیر از تو کسی رو ندارم، نمی‌تونم تو رو هم از دست بدم. او خودش را به سینه‌ی آبدوس رساند و دستانش را محکم گرفت؛ گویی که اگر رهایش می‌کرد، برای همیشه از دست می‌رفت. آبدوس لحظه‌ای درمانده به من نگاه کرد. در آن چند ثانیه‌ی کوتاه، حرف‌های زیادی میان نگاه‌هایمان ردوبدل شد؛ چیزهایی که هیچ‌وقت با کلمه نمی‌شد گفت. نم اشکی روی صورتم نشست. با تمام توان جلو رفتم، آدورینا را از او جدا کردم و به‌زور به عقب کشیدم. مقاومت می‌کرد، اما چاره‌ای نبود. اگر همان‌جا می‌ماندیم، همه‌چیز تمام می‌شد. در حالی که او را با خود می‌کشیدم، بلند فریاد زدم: ـ اگه تونستی نجات پیدا کنی، نزدیک وَندیار می‌بینمت! باد سرد میان درختان پیچید و مه غلیظ‌تر شد؛ و ما، با قلب‌هایی سنگین، آبدوس را پشت سر گذاشتیم.
  19. پارت بیست و هشتم چند لحظه هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت. سکوتی سنگین میان ما افتاده بود؛ انگار خود جنگل هم نفسش را در سینه حبس کرده بود. هرکدام در فکر خودمان فرو رفته بودیم که ناگهان متوجه شدیم مه غلیظی آرام‌آرام از میان درختان بالا می‌خزد و اطرافمان را می‌بلعد. در چند نفس کوتاه، همه‌جا در سپیدی سردی فرو رفت. هوا به شکل عجیبی سرد شد؛ آن‌قدر ناگهانی که نفس‌هایمان در هوا بخار می‌شد. شاخه‌های خشکیده‌ی درختان یکی‌یکی زیر لایه‌ای از یخ نازک می‌درخشیدند، گویی زمستان در یک چشم به هم زدن بر جنگل فرود آمده باشد. آبدوس اولین کسی بود که از شوک بیرون آمد. نگاه تندی به اطراف انداخت و با صدایی پایین اما قاطع گفت: ـ بلند شید، خودتون رو جمع‌وجور کنید. باید بریم. گارد تاریکی نزدیکه. حرفش مثل جرقه‌ای در سکوت افتاد. همه به جنب‌وجوش افتادیم. بوژان بی‌اختیار به سمت گاری دوید، اما آبدوس سریع دستش را گرفت و مانعش شد: ـ نه! گاری سرعتمون رو می‌گیره. فقط وسایل مهم رو بردار. سریع تو یه بقچه بریز. باید هرچه زودتر از این جنگل بزنیم بیرون. بوژان با جدیت سر تکان داد و به طرف گاری دوید. من و آدورینا هم بی‌معطلی خم شدیم و کتاب‌ها و خرت‌وپرت‌های باقی‌مانده را با عجله داخل کیف‌هایمان چپاندیم. انگار زمان ناگهان تندتر می‌گذشت؛ قلبم چنان می‌کوبید که صدایش را در گوشم می‌شنیدم. چند نفس بعد، کارمان تمام شد. بدون این‌که حتی به پشت سر نگاه کنیم، چهارنفره در دل مه یخ‌زده‌ی جنگل، به سوی جایی نامعلوم دویدیم؛ در حالی که حس می‌کردم تاریکی درست پشت سرمان نفس می‌کشد. و چیزی ذهنم رو آزار می‌داد آیا تاریکی ما را بو می‌کشید و هر لحظه ما را پیدا می‌کرد؟
  20. پارت بیست و هفتم سنگینی آن چند جمله هنوز در هوا معلق بود؛ آن‌قدر سنگین که حتی جنگل هم جرئت نفس کشیدن نداشت. برگ‌های درختان بی‌حرکت مانده بودند و سکوتی عجیب میان ما گسترده شده بود، گویی خود طبیعت هم در انتظار معنای آن پیشگویی ایستاده است. بوژان آهسته سرش را بالا آورد. نور نارنجی شعله‌ها نیم‌رخش را روشن کرده بود؛ در نگاهش ترسی خاموش موج می‌زد. با صدایی که کمی می‌لرزید گفت: ـ یعنی آخرین نواده یکی از ماست؟ دستش را مردد میان خودش و من حرکت داد؛ انگار حتی از بیان کامل این فکر هم می‌ترسید. لحظه‌ای به کلمات کتاب خیره ماندم. هنوز حس می‌کردم بادِ عجیبی میان صفحاتش می‌پیچد و گردنبندم زیر انگشتانم گرمایی آرام داشت. آهسته سر تکان دادم: ـ راستش، من هنوز چیزی ازش سر در نمی‌آرم. ولی اگه این پیشگویی حقیقت داشته باشه، یعنی بار خیلی سنگینی روی دوش یکی از ما افتاده. و این یعنی قدرتی که دارم یا داریم تاوان بزرگی برامون داره! نگاهم را از کتاب گرفتم و به بوژان، آبدوس و آدورینا دوختم. هر سه هنوز مبهوت بودند؛ انگار کلمات پیشگویی در ذهنشان گیر کرده بود. پرسیدم: ـ تو کتاب شما همچین چیزی نوشته نشده؟ آبدوس بالاخره پلک زد و از فکر بیرون آمد. نگاهش برای لحظه‌ای روی جلد کتاب خودش لغزید، بعد گفت: ـ ما فقط داستانش رو از پدر و مادرمون شنیدیم، هیچ‌وقت خود کتاب رو نخوندیم. حداقل من که نخوندم. آدورینا نگاه کوتاهی به کتابش انداخت؛ انگار چیزی درونش او را صدا می‌زد، اما جرئت پاسخ دادن نداشت. بعد آرام گفت: ـ منم نخوندمش، یعنی می‌خواستم بخونمش، ولی قبلش گارد تاریکی حمله کرد. آخرین کلماتش در سکوت جنگل گم شد؛ سکوتی که حالا دیگر فقط سکوت نبود، بلکه سایه‌ای از آینده‌ای نامعلوم روی سر همه‌مان انداخته بود.
×
×
  • اضافه کردن...