رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. پارت صد و هشتاد و نه سرش و بالا اورد و ناباور بهم نگاه کرد ، چند ثانیه تو سکوت بهم خیره شد و گفت : _خواب میبینم ؟! دستم رو روی بازوش گذاشتم و گفتم : _نه ، واقعیته ، منتها وقت نداریم ، باید از اینجا ببرمت بیرون . به چهره رنگ و رو رفته اش نگاه کردم ، حس کردم هنوز دلخوره نمی خواد بهم گوش بده ! به خاطر اینکه نرمش کنم گفتم : _باور کن ماجرا ها اون جور که فکر می کنی نیست ، بعدا مفصل بهت توضیح میدم ، باید زود تر برات میگفتم ولی نشد ، الان بزار نجاتت بدم ، بعد رفتیم بیرون اصلا من و اتیش بزن ! لبخند کم جونی رو لبش اومد که سریع خوردش و گفت : _فکر نکن بخشیدمت ، فقط می خوام از دست این ادم کثافت راحت بشم که باهات میام ! باشه ای گفتم و کمکش کردم بلند بشه، بلند که شد اروم به سمت در رفتم و همه جا رو چک کردم و بیرون اومدیم ، اینکه از دوربین ها فرار کنیم خیلی سخت بود ، به سختی از ساختمون بیرون اومدیم و وارد باغ شدیم . دو قدم برنداشت بودیم که صدای شلیک اومد و به دنبالش پهلو سمت چپم سوخت ، دستم و به پهلوم گذاشتم و جوشش خون رو حس کردم . صدف ترسیده به بازوم چسبیده بود ، هنوز نفهمیده بود چی شده ، با ته مونده توانم به جداش کردم و گفتم : _بدو ، برو ، از اون دیوار میتونی بری بالا . سویچم رو به سختی از جیبم بیرون اوردم ولی دیگه نتونستم سر پا بمونم و روی زانو به زمین افتادم ، صدف تازه خونی که روی برف ها میریخت و دید و جیغ خفیفی کشید و به گریه افتاد و بغلم چهار دست و پا زمین افتاد و اسمم رو صدا کرد
  2. پارت صد و هشتاد و هشت وقتی صدای پاشون اومد و دور شدن ؛ لای در رو باز کردم و راهرو رو چک کردم وقتی از نبود دوربین و ادم مطمئن شدم اروم سمت دری که اتاق صدف بود رفتم ، دستگیره رو کشیدم ، ولی باز نشد ، لبام جمع کردم و به شانسم لعنت فرستادم ، تو جیب هام رو گشتم بلکه یک چیز تیز پیدا کنم ؛ ولی هیچی پیدا نکردم ، دسته کلیدم تو جیبم بود و سعی کردم به اخرین گزینه امیدم چنگ بندازم ، دونه دونه کلید هارو به در انداختم ولی باز نشد دوتا کلید اخر بود و ناامید شده بودم ، کلید رو به درانداختم و بعد پیچوندن تو قفل در کمال تعجب در با صدای تیکی باز شد ؛ اون لحظه انگار بهم دنیا رو داده بودن ! سریع در رو باز کردم و داخل شدم ، با چشم دنبال صدف گشتم و روی تخت یک نفره داخل اتاق پیداش کردم ، روی تخت به پهلو دراز کشیده بود و تو خودش جمع شده بود ، پشتش به من بود و نمیدید من رو ، اروم اروم جلو رفتم ، همش میترسیدم یکی از خواب بیدارم کنه و اینا همش خواب و خیال باشه ! بلاخره به صدف رسیده بودم وقتی نزدیکش رسیدم گفت : _الکی زور نزن ، حرف من همونیه که گفتم ، بمیرم هم به تو بله نمیگم ، حتی اگه من رو بکشی ! صداش میلرزید ، دلم براش پر پر میزد ! عین یک جوجه که تو چنگال گربه بود داشت میلرزید ، جلو رفتم و کنارش زانو زدم و صداش کردم : _صدفم ، خانوم بلا !
  3. پارت صد و هشتاد و هفت بلاخره بعد کلی گشتن جا پای مورد نظرم رو پیدا کردم و از دیوار بالا رفتم، لبه دیوار نشستم و اطراف رو از نظر گذروندم ؛ وقتی مطمئن شدم خطری نیست به سختی از دیوار پایین اومدم و وارد باغ شدم ، خوبیش این بود که درخت ها بهم این امکان رو میدادن که بتونم پنهانی حرکت کنم ، کمی که جلو رفتم دیدم چند تا نگهبان دور ساختمان پشتی باغ در حال پست دادن هستن . شروع کردم به شمردنشون ، پنج نفر بودن ، تعدادشون زیاد نبود ولی مسلح بودن ! اروم و پاورچین پاورچین سعی کردم دورشون بزنم و به پشت ساختمون برسم ، از پنجره قدی پشت ساختمون که باز بود داخل شدم و پشت مبل ها پنهان شدم و به سختی خودم و به طبقه دوم رسوندم و صدای صحبت دو نفر به گوشم رسید؛ به سمت صدا حرکت کردم و به اتاقی رسیدم ، صدای گفت گو از داخل اتاق بود ، گوش هام رو تیز کردم که بشنوم ، یکم که دقت کردم صدای پارسا رو تشخیص دادم که می‌گفت: _ من نمی خوام بهت آسیب بزنم صدف ، تو عشقمی ، اگه به خاطر اون پسره داری من رو رد می کنی در اشتباهی ! خودت دیدی که گولت زده بود ، اون زن داره صدف ، خیلی هم دوستش داره ، داشت بازیت میداد. این داشت راجع به من حرف میزد؟! اخمام رفت تو هم مرتیکه چرند گوی مزخرف ، با دایا نقشه ریخته من و از چشم صدف بندازه ؟! خب گیریم که موفق شدی با گروگانگیری که به جایی نمیرسی ! آخه احمق کی رو دیدی که عاشق کسی بشه که دزدیدتش! خدایا یه فرصت جور کن من این کفتار رو تا حد مرگ بزنمش ! اومدم برم تو که صدای پایین شنیدم و پریدم تو اتاق رو به رویی ، طرف یکی از نگهبان ها بود ، داشت به پارسا میگفت تو دوربین ها یکی رو دیدن که وارد ساختمون شده ، با دست تو پیشونیم زدم ؛ لعنتی ، پاک یادم رفته بود که تو ساختمون هم امکان داره دوربین باشه ! سریع گوشیم رو دراوردم و بعد سایلنت کردنش ، یک لوکیشن برای بهراد فرستادم و پیامی هم با این مضمون بهش دادم که صدف اینجاست و منم اومدم دنبالش و بره و پلیس بیاره ، بعد هم یک تک زنگ زدم که اگه خوابه بیدار بشه !
  4. پارت صد و هشتاد و شش پارسا چند دقیقه ای رو کلافه دور خودش چرخید ، خیلی دوست داشتم به باد مشت و لگد بگیرمش ، ولی صدف تو دست های این کثافت بود من برای رسیدن بهش باید تحمل می کردم ؛ بعد چند دقیقه با چهره درهم از لابی بیرون رفت و منم چند ثانیه صبر کردم و پشت سرش خارج شدم ؛ تو دلم هزار بار خدا رو شکر کردم که بر حسب اتفاق ماشین رو بیرون پارک کردم ، سریع سوار ماشینم شدم و از دور دیدم که پارسا سوار ماشین شد و به راه افتاد ، با فاصله تعقیبش کردم ؛ بارش برف سنگین بود و به من تو پنهان کردن خودم کمک می کرد ، خدا هم داشت همکاری می کرد که من به صدف برسم ! نیم ساعتی تو راه بودیم که از شهر خارج شدیم ، بعد یک ربع رانندگی توقف جاهای عجیب غریب و پیچ در پیچ بلاخره ماشین پارسا جلوی یک باغ ویلای درندشت ایستاد ، من هم ماشینم رو در دورترین فاصله و در گوشه ای ترین جای ممکن پارک کردم که به چشم نیاد ، بعد اینکه پارسا وارد ویلا شد ، از ماشین پیاده شدم تا سر و گوشی آب بدم . با قدم های اروم به سمت باغ رفتم و دور اطرافم رو چند ثانیه یک بار چک می کردم ، به نزدیک دیوار های باغ که رسیدم با چشم دنبال دوربین گشتم و پیداشون کردم ، سعی کردم تو دید دوربین ها نباشم و دور و اطراف دیوار هارو چک کردم گوش هام رو تیز کرده بودم ببینم صدایی میشنوم یا نه ! تنها صدایی که به گوش میرسید صدای جیرجیرک بود و صدای دیگه ای نمیشنیدم ، دیوار های ویلا بلند بود و نمیتونستم ازش بالا برم دور تا دور دیوار هارو گشتم بلکه بتونم یک جای پا پیدا کنم !
  5. پارت صد و هشتاد و پنج پارسا با تمسخر گفت : _وای تورو خدا من رو لو نده ! بعد جدی تر ادامه داد : _فکر کردی بری پیشش پلیس بدون مدرک چیزی رو ازت قبول می کنن بچه جون ، هر غلطی دلت می خواد بکن ، دیگه نه صدات و بشنوم نه خودت رو ببینم ! دوباره اومد بره که اینبار صدای دایا متوقف کرد : _مطمئنی مدرکی ازت ندارم ؟! پس این چیه ؟ چند ثانیه ای صدای مبهم یک فیلم تو فضا پخش شد هر کاری کردم ببینم فیلم رو نشد ولی دیدم که چهره پارسا در هم رفت ، دویید سمت دایا تا گوشی رو ازش بگیره ولی دایا گوشی رو پشت سرش برد و گفت : _چیه می خوای پاکش کنی ؟ فایده نداره قربونت ، این فیلم نسخه دیگه ای هم داره که دست یکی از دوست هامه ، در ضمن اگه بخوای به خاطر این فیلم بلایی هم سرم بیاری ، دوستم این فیلم رو میذاره دست پلیس ! صدای قدم های کلافه پارسا تو فضا پخش می شد ولی چند ثانیه بعد یک دفعه متوقف شد و صدای پوزخندی اومد : _گفتی دوست ؟! تو که دوستی اینجا نداری ! داری بلوف میزنی! دایا تو دیدم راسم قرار گرفت و چهره تخسی گرفت و گفت : _ وقتی من رو تو این کشور غریب ول کردی و چند روزی رو تو کمپ گذروندم ، دوستای زیادی برای خودم پیدا کردم ، من اون احمقی که تو و اروین فکر می کنید نیستم ! از تموم کثافت کاری هات خبر دارم ، از شراکتت با شروین مولر گرفته تا همکاریتون با ایتالیایی ها ! با لبخند پیروز مندانه نزدیک پارسا شد و گفت : _حالا یا پای قرار دادمون میمونی و کمک می کنی اروین رو به دست بیارم یا پته ات رو میریزم روی اب ! تصمیم با تو هست ، تا فردا فرصت داری بهش فکر کنی ! بعد هم با قدم های بلند سمت اسانسور رفت و سوارش شد !
  6. پارت صد و هشتاد و چهار دایا : _تو بهم گفتی اگه عقد نامه ام رو بدم و شب تولد اروین سرگرمش کنم ، یک کاری می کنی اروین مال من بشه و گذشته رو اینجوری جبران می کنی‌! ولی کو اون نتیجه ای که میگفتی ، دختره رو هم ازش جدا کردیم ولی در اخر بازم از من دوری می کنه ! تو گفتی اگه دختره ازش سرد بشه ، اروین خود به خود میاد سمت من ، ولی بازم بهم کلک زدی ، دوباره از یک سوراخ دوباره گزیده شدم ! پارسا پوزخندی زد و گفت : _بی عرضه گی خودت رو پای من ننویس ، اگه تو تونسته بودی ، اروین رو بکشی سمت خودت ، جوری که صدف ببینه و دل بکنه ، من الان مجبور نبودم عشقم و یک جا زندانی کنم ! دهنم از شدت شک باز مونده بود ! ولی به سختی خودم و جمع و جور کردم ، مشتم رو گره کرده بودم و دوست داشتم تو صورت جفتشون فرود بیارم ، ولی الان مجبور بودم خودم و کنترل کنم تا به صدف برسم. دایانا با عصبانیت توپید : _خفه شو ، اگه کسی اینجا بی عرضه باشه اون تویی ، اگه زود تر دست به کار شده بودی ، اون دختره عوضی به تو دل می‌بست و اروین مال من میشد . صدای سیلی تو فضا پیچید و به دنبالش صدای نحس پارسا : _ هر وقت خواستی اسم صدف رو به زبون بیاری دهنت و اب بکش ، عوضی تویی و هفت جد و آبادت دختره هرجایی ؛ از این به بعد سمت خودم نبینمت که بد میبینی ! بعد هم صدای قدم هاش اومد ، ولی دایانا هم بی کار ننشست و دوباره فاصله بینشون رو پر کرد و گفت : _ببین، تقاص این سیلی رو بد پس میدی! اون قدر هام که فکر می کنی احمق نیستم ، یا من و به خواسته ام میرسونی و طبق قرارمون پیش میری ، یا همه چیز رو میزارم کف دست پلیس!
  7. پارت صد و هشتاد و سه سویچ و برداشتم و راهی شدم ، نمیدونم چه قدر طول کشید که به ساختمون رسیدم ، تصمیم گرفتم ماشینم رو تو خیابان پارک کنم ، ورود به پارکینگ مساوی بود با مرور خاطرات صدف ، کل این ساختمون خاطراتم با صدف رو تداعی می کرد ، می خواستم با سرعت از لابی رد بشم که دایا رو دیدم ، اومدم برم سمتش که متوجه شدم داره با شخصی که تو دیدم نیست حرف میزنه ! اخمام رفت تو هم ، این دختر که کسی رو اینجا نمیشناخت! این وقت شب با کی این طوری گرم بحث کردنه؟! جوری که نبینتم ، یکم جلو تر رفتم و پشت دیواری پناه گرفتم و نگاهی به شخص مذکور انداختم و با دیدنش دهنم از تعجب باز موند ! پارسا بود ، همون دوستش خانوادگی صدف ، همون آشغالی که دایا رو گول زده بود و تا اینجا کشوند و بعد دایا فهمیده بود طرف خامش کرده و ازش جدا شده بود و چون به صورت غیر قانونی اومده بود و اقامت نداشت ، باباش ازم خواهش کرد کمکشون کنم و به خاطر همین سوری عقد کردیم ! وایستا ببینم اصلا این چرا داره با دایانا حرف میزنه ؟ سر چی دارن بحث میکنن ؟ اصلا تو فرانکفورت چی کار می کنه ! نکنه داره دوباره دایا رو خاموش می کنه ؟! از این جا صداشون رو به طور واضح نمیشنیدم ، پس اروم اروم جام رو عوض کردم پشت ستون نزدیک بهشون پنهان شدم.
  8. پارت صد و هشتاد و دو بهراد سری تکون داد و گفت : _امیدوارم داداش! همون موقع سهیلا خانوم هم بیرون اومد ، بهراد و سهیلا خانوم می خواستن شب بیمارستان بمونن که مانع شدم ، حتی بهرام خان هم از پشت شیشه بهم اشاره کرد ببرمشون ، واقعا هم کاری از دستشون بر نمیومد حتی داخل سی سی یو هم نمیتونستن برن ، بلاخره بعد هزار تا دلیل اوردن و کلی کلنجار رفتن قانع شدن که به خونه بیان و صبح برگردن ! ___________________ دو روزی از بستری شدن بهرام خان میگذشت و ماهم یک پامون تو بیمارستان بود یک پامون کلانتری و پلیس برای پیگیری پرونده صدف ، بین این همه شلوغی دایانا هم از صبح کلید کرده بود و از صبح هزار بار زنگ زده بود و منم همه تماس هاش رو ریجکت کردم ، سه هفته ای بود ندیده بودمش ، یک هفته بعد گم شدن صدف، با تهدید باباش و نصیحت های بابام بلاخره اومد دادگاه و توافقی جدا شدیم و از اون به بعد ، نه تلفن زده بود ، نه دیده بودمش ، ولی امروز از صبح ول کن نبود ! بعد از ظهر بود و هوای بیرون حسابی سرد و برفی بود ، دو ساعتی بود بهرام خان به بخش منتقل شده بود و ما هم تو اتاقش بودیم ، من و بهراد بعد اتفاقات دو روز پیش تصمیم گرفتیم تا حدالامکان اخبار مربوط به صدف رو سانسور کنیم و تحویل سهیلا خانوم و بهرام خان بدیم ، سهیلا خانوم از فلاکس یک لیوان چای ریخت و دستم داد ، لبخندی زدم و تشکر کردم که دوباره گوشیم به لرزه دراومد ، راستش یکم نگران شده بودم و تصمیم گرفتم جواب بدم ؛ با یک عذر خواهی از اتاق بیرون اومدم و تماس رو وصل کردم : _بله ؟! صدای بغض دارش تو گوشم پیچید: _نزدیک ده هزار بار از صبح بهت زنگ زدم و جواب ندادی ! حالا هم جواب دادی میگی بله ؟! فقط همین ! کلافه چشمام رو مالوندم و گفتم : _انتظار دیگه ای اگه داشتی ، اشتباه می کردی ! با حالت غم زده ای گفت : _دلم برات تنگ شده اروین ! من اینجا غیر تو کسی رو ندارم که ! دق کردم از تنهایی! روی نزدیک ترین صندلی نشستم و گفتم : _خودت اصرار داشتی اینجا بمونی ، من فکر کردم پیه تنهایی و غربت رو به خودت مالیدی ! مگه پا تو تویه یک کفش نکردی که برنمی کردی ایران و می خوای همین جا ادامه تحصیل بدی و زندگی کنی ؟! پس تنهایی هاش رو هم تحمل کن ، اگر هم تحمل نداری کسی جلوت رو نگرفته میتونی برگردی ایران یا زود تر کارای ثبت نام دانشگاه رو بکنی وچند تا دوست پیدا کنی ! من علاف نیستم که دم به دقیقه بیام خاله بازی خونت ! با گریه و نفس نفس گفت : _خیلی بی معرفتی اروین ، مهرت به گربه ها و پرنده ها بیش تر از منه ! تو رو خدا یک امروز رو بیا بهم سر بزن ، از فردا هر چی تو بگی ! پوف کلافه ای کشیدم و گفتم : _من وقت ندارم دایا ، الکی منتظر من نباش که نمیام ، از این به بعد هم هر موقع کار ضروری داشتی زنگ بزن ، اونم فقط به خاطر قولی که به بابات دادم ، وقتی یکم جا بیوفتی اینجا دیگه حتی شماره ات رو هم نمی خوام رو صفحه گوشیم ببینم ، امیدوارم این دفعه فهمیده باشی چی میگم خداحافظ . بدون اینکه بزارم چیزی بگه تماس رو قطع کردم و بعد چند دقیقه به اتاق برگشتم ، دو ساعتی گذشت و هوا تاریک بود ، سهیلا خانوم قصد موندن داشت و هر چی گفتیم قبول نکرد یکی از ما بمونیم ، به خاطر همین من و بهراد بالاجبار خداحافظی کردیم و راهیه خونه شدیم ! بهراد که از خستگی داشت بیهوش میشد رفت بخوابه ، ولی من هر کاری کردم خوابم نبرد ، حس عذاب وجدان نمیذاشت بخوابم ، پدر دایا اون رو به من سپرده بود تصمیم گرفتم برم و دم درش یک سر بهش بزنم و برگردم .
  9. زینب چرمگر

    اخر فیلم

    هتل
  10. زینب چرمگر

    اخر فیلم

    هزار و یک شب
  11. زینب چرمگر

    اخر فیلم

    تهران هزار و پانصد
  12. زینب چرمگر

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آرتمیس
  13. پارت صدو هشتاد و یک حدود بیست دقیقه بعد بهراد و سهیلا خانوم رسیدن و منم کوتاه شرح حال بهرام خان رو بهشون دادم و گفتم جای نگرانی نیست ؛ سهیلا خانوم می خواست بره بهرام خان رو ببینه بلاخره بعد کلی زبون ریختن و از این اتاق به اون اتاق رفتن بهش اجازه دادن پنج دقیقه بره تو سی سی یو و بهرام خان رو ببینه . من و بهراد هم رو صندلی نشسته بودیم ، بهراد بی مقدمه پرسید : _به نظرت یه گروه مافیا چه دشمنی میتونن با داداشم داشته باشن ؟ که هم ساحل رو کشتن و هم صدف و دزدیدن و اصلا معلوم نیست در چه حاله! بی حرف بهش نگاه کردم ، چشماش سرخه سرخ بود ، کلافگی از سر روش میبارید ، با صدای لرزون ادامه داد: _من از وقتی سنم کم بود پیش داداش بهرام و زن داداش بزرگ شدم ، صدف و ساحل قبل اینکه بچه برادرام باشن مثل خواهر بودن برام ، داداشم و زن داداشم حق پدر و مادری گردنم دارن ، نمیتونم غمشان رو ببینم اروین ! نمیتونم ببینم ، ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد ! دلم می خواد همه اینا یک خواب باشه ، یکی بیاد بیدارم کنه بگه ، پاشو داداش کابوس بود تموم شد ، من قبلا یک بار عزای یک خواهرم و گرفتم ؛ دیگه تحمل ندارم داداش ! بعد هم صورتش رو با دست هاش پوشوند ، شونه هاش میلرزید ، حال خودم بهتر از بهراد نبود ولی من ته قلبم مطمئن بودم صدف سالم و سلامته اگه چیزیش میشد حس می کردم به خاطر همین با همون لحن مطمئن گفتم : _من مطمئنم صدف حالش خوبه بهراد . دست رو قلبم گذاشتم و ادامه دادم : _اگه خدایی نکرده طوریش بشه این قسمت از من حس می کنه و از تپش می ایسته ! ولی الان آرومه ، مطمئنم حالش خوبه ، مطمئنم به زودی پیداش می کنیم ، هر چی باشه بلاخره دِلوکا یک ردی ازش زده ؛ پیداش می کنیم .
  14. زینب چرمگر

    اخر فیلم

    اسپاگتی در هشت دقیقه
  15. زینب چرمگر

    مشاعره با اسم دختر🩷

    حواسم نبود درستش کردم 😉 آهو
  16. پارت صد و هشتاد چند دقیقه ای از تماس دلوکا کارآگاهی که بهرام خان استخدام کرده بود میگذشت ولی کسی حرف نمیزد همه تو شُک بودیم ، خیلی سعی کردم چهره ارومی به خودم بگیرم ولی نتونستم ، تو حال خودم بودم که با داد بهراد که گفت زن داداش به خودم اومدم ، به طرف سهیلا خانوم که نگاه کردم دیدم بیهوش رو مبل افتاده ؛ بهرام خان و بهراد سریع سمتش رفتن منم به سمت اشپزخونه رفتم و تند تند شروع کردم اب قند نمک درست کردن ، در اخر یه کاسه اب هم پر کردم و بردم ، لیوان اب قند رو روی میز گذاشتم و کاسه رو سمت بهرام خان گرفتم و گفتم : _یه کم به صورتش بپاشین ! وقتی دیدم کاسه رو نمیگیره به چهره اش نگاه کردم ،صورتش زرد شده بود و لباش به سفیدی میزد و دستش روی قلبش بود . سریع کاسه رو روی میز گذاشتم و شونه هاش رو گرفتم و نشوندمش و رو به بهراد گفتم زنگ بزن اورژانس! بهراد با این حرفم به خودش اومد تند تند شماره گرفت ، یک ربع بعد امبولانس رسید و بعد چکاب به سهیلا خانوم سرُم وصل کردن ؛ ولی بعد معاینه بهرام خان تشخیص دادن که ببرنش بیمارستان ، از اونجایی که من چند سالی المان بودم و یکم مسلط تر بودم تو زبان و کار ها من با بهرام خان راهی شدم و بهراد پیش سهیلا خانوم موند . چند ساعتی از بستری شدن بهرام خان تو سی سی یو میگذشت و من هم روی نیمکت های پشت سی سی یو نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد بهراد بود ، ازم آدرس خواست و پرسید چه جوری تاکسی بگیره ، هر چی گفتم بمون خونه به گوشش نرفت و گفت سهیلا خانوم ولش نکرده و می خواد بیاد بیمارستان ، لوکیشن و شماره آژانس رو بهش دادم و تماس رو قطع کردم .
  17. زینب چرمگر

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آرام
  18. پارت صد و هفتاد و نه لبخند کم جونی بهم زد و گفت : _ قدیما اگه ما یه کاری برای یک بزرگ تر انجام می‌دادیم بهمون میگفتن پیربشی جوون ، ولی من الان میگم انشالله تو زندگی پیروز و سرافراز باشی پسرم! تشکر کردم و بهرام خان بعد چند ثانیه ادامه داد : _داشتم میگفتم ، وقتی خدا ساحل رو ازم گرفت خیلی داغون شدم ؛ ولی گفتم حکمتی توش بوده ، خدا خودش برکت رو داده و حالا هم صلاح دونسته بگیره ازم ، ولی الان که صدف گمشده دارم فکر می کنم کجا دل کدوم بنده خدا رو شکستم ، حق کی رو پایمال کردم که بچه هام دارن تقاص پس میدن ! نفس عمیقی کشیدم و گفتم : _من کوچک تر از اونیم که بخوام شما رو اروم کنم ولی اینو از ته دل میگم ، به عنوان کسی که چند ساله وارد بیزنس شده و یک شناخت کمی از افراد پیدا کرده و پیشتون درس پس میده ، تو این همه سال آدمی به خوبی شما ندیدم ، تو همون مدت کمی که ایران بودیم ، مجذوب محبت و گرمی خانوادتون شدم ، بهرام خان مطمئنم که شما هیچ بدی در حق کسی نکردید ؛ این هم به قول خودتون یک امتحان الهیه ، کم نیارید ، من مطمئنم صدف سالم و سلامت هست ، حس می کنم و مطمئنم الان صدف به امید و انرژی شما نیاز داره تا پیداش کنید لطفا خودتون رو نبازید ، الان بهراد و سهیلا خانوم به شما تکیه کردن ؛ این تکیه گاه رو بهم نریزید ! چند ثانیه تو سکوت بهم خیره شدیم ، بهرام خان سکوت رو شکست و گفت : _ بعضی وقتا ما بزرگتر ها هم احتیاج به نصیحت و امید داریم ، مرسی پسرم . لبخندی بهش زدم همون موقع بهراد صدامون کرد که شام اماده اس و داخل رفتیم
  19. پارت صد و هفتاد و هشت سرم و بالا اوردم و با بهرام خان رو به رو شدم ، اومدم از جام بلند بشم که نذاشت و روی صندلی رو به روییم نشست ، تا حالا انقدر بهم ریخته و اشفته ندیده بودمش ! چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا این که بهرام خان شروع کرد حرف زدن : _من نمیدونم کِی و کجا چه بدی در حق کسی کردم که خدا این جوری داره ازم امتحان میگیره ، من خیلی ادم معتقدی نبودم ولی همیشه دو دوتام چهار تا بوده ، تا جایی که تونستم سعی کردم حق و نا حق نکنم و نون حلال سر سفره ام بیارم ، سعی کردم تا حد توان هر جا هر کمکی که از دستم برمیومده دریغ نکنم ، تو شرکت و کارخونه حتی نذاشتم حقوق کارگرهام یک ثانیه دیر و زود بشه ، جوون که بودم بابام همش تو گوشم میخوند ، عرق کارگر خشک نشده باید بهش حقش رو داد ، منم همیشه به این حرف پایبند بودم ، از وقتی هم خدا بهم ساحل و صدف رو داد ،بیشتر سعی کردم سالم زندگی کنم ، این دو تا دختر مثل جون بودن و هستن برام ، ولی نمیدونم حکمت خدا چیه که من و با نقطه ضعف هام امتحان می کنه ، ساحل و که از دست دادم .‌. مکث کرد ، به چهره مغمومش نگاه کردم ، میدونستم داره جلوی اشک ریختنش رو میگیره ، مرد با صلابتی بود و این طور بی قرار شدنش ادم رو به لرزه مینداخت ، بلند شدم برم براش اب بیارم که دستش رو روی دستم گذاشت و نشوندم و ادامه داد : _ بشین بابا جان ، من بیش تر از هر چیزی به دو گوش شنوا نیاز دارم که یکم این دل رو سبک کنم ، حالا از شانس بدت این قرعه به نام تو افتاده !. لبخند کم جونی زدم و دستم و رو شونه اش گذاشتم و گفتم : _اگه انقدر سعادت دارم که شما من رو پسر خودتون میدونید ، گوش دادن به حرف هاتون و سبک شدن دلتون کم ترین کاریه که میتونم انجام بدم و این از خوش شانسیمه پای حرف هاتون بشینم !
  20. پارت صد و هفتاد و هفت به پاکت سیگار خالی ای که دستم بود نگاه کردم ، یک روزی از آدمایی که سیگار می کشن متنفر بودم ؛ حالا خودم به درجه ای رسیدم که تو این یکماه که خبری از صدف ندارم یک پاکت رو تموم کردم ؛ فقط به خاطر اینکه آرامش بگیرم ! ولی دریغ از یک ثانیه آرامش فقط الکی دود تو ریه هام کردم ، با حرص پاکت رو پرت کردم تو سطل داخل تراس و به خودم قول دادم دیگه نکشم ، صدف به من سالم نیاز داره نه یک معتاد به سیگار ! روی صندلی نشستم و ارنجم و رو زانوهام گذاشتم و موهام و چنگ زدم ، یاد سه هفته پیش افتادم ، وقتی که به همه دری زدم و صدف رو پیدا نکردم ، حتی پلیس رو هم در جریان گذاشتم ، کامیلا هم به هر چی دوست و آشنا داشت رو زده بود ؛ ولی دریغ از یک نشونی! وقتی ردی پیدا نکردم و به بهراد خبر دادم خیلی حالش بد شد و نمیدونست چه طوری این خبر رو بده ! یک هفته ای طول کشید تا تونستن کار هاشون رو راست و ریست کنن و به المان بیان ، وقتی رفتم فرودگاه ، اصلا بهرام خان رو نشناختم ، موهاش سفید تر از قبل بود؛ لاغر شده بود ، سهیلا خانوم هم که هیچی اصلا حال درستی نداشت ، بهراد هم همراهشون اومده بود . هر سه کلافه و پریشون بودن ، اون ها رو به خونه ام اوردم و از اون روز تو خونه من ساکنن ، البته یک بار با تمام اصرار های من برای ماندنشان رفتن آپارتمان صدف ، ولی حال سهیلا خانوم بد شده بود جایز ندونستم اونجا بمونن ، بعد اون هم هر چه قدر گفتن میریم جای دیگه ، نذاشتم . تو افکارم غرق بودم که دستی روی شونه ام نشست .
  21. پارت صد و هفتاد و شش نفس عمیقی کشیدم و گفتم : _با کدوم وضعیت ؟ اتفاقی دیگه ای هم افتاده ؟! صدای کلافه بهراد تو گوشی پیچید : _مفصله جریانش ، بعدا برات تعریف می کنم همین قدر بدون که ساحل دو. سه سال پیش وقتی برای تحصیل به ایتالیا رفت کشته شد و ما هم دنبال قاتلش بودیم و فهمیدیم یک باند خلاف کارن و الانم تو المان هستن ! استرسم با این حرف بهراد بیش تر شد و پرسیدم : _راستش قبلا یه چیزایی صدف بهم گفته بود ، نکنه ناپدید شدن الانشم به همون قضیه برمیگرده ؟! بهراد با صدای گرفته گفت : _والا احتمال اینکه اون باند بخوان خصومت شخصی باهامون داشته باشن یک اپسیلون هم نیست ! آخه باند مافیای ایتالیا چه صنمی میتونه با ما داشته باشه ! ولی اگه الان به داداشم اینا هم بگم همین فکر رو می کنن ، زن داداشم این دفعه دیگه طاقت نمیاره ، این چند وقت هر دو حسابی اذیت شدن ؛ تو رو خدا اروین یک کاری بکن ، من فعلا جریان رو بهشون نمیگم و برای غیبت صدف یه چند روزی بهونه ای میارم ، ولی بیش تر از اون نه میتونم نه میشه که ازشون پنهان کرد ، لطفا پیداش کن ! دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم : _تمام سعیم رو می کنم بهراد ، شاید الان زمان مناسبی نباشه ولی صدف مثل نفس میمونه برام ، دوسش دارم بهراد ، میدونم عموش هستی و الان موقع این حرف نیست ، فقط می خوام مطمئن باشی که تمام تلاشم و برای پیدا کردنش می کنم . بهراد بین این همه تشنج یک تک خند زد و گفت : _میدونم اروین ، منم یک مردم ، از نگاهات تو شمال اون چند وقت که تو ایران بودین ، فهمیدم دوسش داری ، بهت اطمینان دارم داداش ، امیدم اول به خدا و بعد تو هست ، هر خبری شد لطفا سریع من رو در جریان بزار ، مرسی ، خداحافظ .
  22. پارت صد و هفتاد و پنجم بلافاصله بعد وصل شدن تماس صدای بهراد تو گوشم پیچید : _الو سلام داداش خوبی ؟! +الو سلام بهراد خان ، چاکرم ، شما خوبی ؟ خانواده خوبن ؟ _شکر ما هم خوبیم ، ما رو نمیبینی خوشی دادا ؟ سراغی نمیگیری؟! +کم سعادتیه داداش ، شما به بزرگی خودت ببخش! _نفرما اروین خان ، کم سعادتی ما هست . یکم مکث کرد و ادامه داد: _راستش قرض از مزاحمت ، اینه که می خوام بدونم خبری از صدف ما داری ؟ از دیروز هر چی زنگ میزنم گوشیش خاموشه ! چشمام رو محکم رو هم فشار دادم ، مونده بودم بگم یا نه ولی در اخر تصمیم گرفتم در جریانش بزارم : _راستش بهراد ، چه طوری بگم ؟! نفسم رو فوت کردم و با صدایی که سعی می کردم جلوی لرزشش رو بگیرم گفتم : _صدف نیست بهراد از پری شب گم شده ، منم امروز صبح فهمیدم ، راستش این اواخر میونمون یکم شکرابه ، چند وقتیه خبری ازش نداشتم ، یعنی صدف نمی خواست باهام حرف بزنه ، امروز هم دوستش کامیلا بهم خبر داد ، منم از صبح دارم دنبالش می گردم . بهراد سکوت کرده بود ، صدای نفسای عمیقی رو میشنیدم ، بعد چند دقیقه صدای ضعیفش به گوشم رسید : _بد بخت شدم اروین ، تو رو خدا پیداش کن ! من با این وضعیت الان به خان داداشم بگم صدف گم شده سکته می کنه !
  23. پارت صد و هفتاد و چهار ده دقیقه ای بود که زوم کرده بودم رو تک تک کلماتی که روی کارت پستال نوشته شده بود ، یک چیز مثل گردو تو گلوم گیر کرده بود و راه تنفسم رو بسته بود ، به سمت بالکن رفتم و درش رو باز کردم ، باد سرد تو صورتم خورد و باعث شد تنفسم باز بشه و نفس عمیق بکشم . با دیدن کارت پستال تازه فهمیدم اون شب صدف چی کشیده ، با توجه به اون بادکنک هایی که بهدمحض ورود رو زمین دیدم ؛ احتمالا اون شب کلی تدارک دیده بوده ؛ حتی یادمه اون شب اون لباسی که با هم تو شمال خریده بودیم رو پوشیده بود ، بمیرم برای اون قلب مهربونش که بدجور با سکوتم شکستمش ! اگه زود تر براش توضیح داده بودم ، این اتفاق ها نمی‌افتاد ، سرم و تکون دادم و برگشتم داخل ، دیگه اشتباهات گذشته در حال حاضر مهم نبود ؛ مهم این بود که الان صدف من گم شده بود و من خبری ازش نداشتم . ساعتی رو که صدف معلوم بود برای تولدم خریده برداشتم و به دور مچم بستم و از خونه اش بیرون اومدم ، تصمیم داشتم به نگهبانی برم و ازش بخوام فیلم های پری شب رو کنترل کنه ببینه صدف اصلا اومده اینجا یا نه ! بلاخره بعد چند دقیقه گشتن تو فیلم های اون روز ، یک چیزی توجهم رو جلب کرد و از فرانسیس (نگهبان برج) خواستم که دور بین های بیرونی ساختمون رو برام باز کنه ، حول و حوش ساعت دوازده و نیم شب ، ماشین صدف جلوی در پارکینگ محوطه توقف کرد و بعد هم وارد پارکینگ شد ، ولی هر چه قدر گشتیم نتونستیم لحظه ورودش به پارکینگ رو ببینیم ! یه چیزی اینجا لنگ میزد ، انگار فیلم ها دستکاری شده بود ؛ استرس و نگرانی و خشم یکجا بهم حجوم اورده بود و با پام روی زمین ضرب گرفته بودم ، تو فکر بودم که چه اتفاقی افتاده که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ، گوشی رو بالا اوردم ، اسم بهراد روی صفحه نقش بسته بود ؛نمیدونستم چی کار کنم و چه جوری بگم که صدف نیست ؛ بعد چند ثانیه به ناچار تماس رو وصل کردم .
  24. پارت صد و هفتاد و سوم چشم هام رو بستم اینجوری نمیشد باید یه کاری می کردم ، نفس عمیقی کشیدم و رو به کامی گفتم : _من بازم میرم در خونه اش اگه تونستم نگهبان رو راضی می کنم در رو باز کنه ؛ هر خبری شد سریع باهام تماس بگیر ! کامیلا سری تکون داد و گفت : _ منم میرم پیش مارتین دوست بابام ، اشنا زیاد داره ببینم میتونه خط صدف رو ردیابی کنه ؛ توام اگه خبری شد بهم اطلاع بده اگه تا شب پیداش نکردیم میریم پیش پلیس و گزارش میدیم . سر تکون دادم و از خونه اش بیرون اومدم ، پشت فرمون ذهنم هزار جا رفت ، چند باری نزدیک بود تصادف کنم ، نفهمیدم چه جوری خودم و به ساختمون رسوندم ! حدود دو ساعتی با نگهبان برج سر و کله زدم و زبون ریختم تا بلاخره به خاطر شناختی که از من داشت قبول کرد در خونه صدف رو با کارت یدک باز کنه ، انقدر استرس داشتم که فاصله نگهبانی تا خونه صدف برام هزار سال گذشت ، کلافه بودم در خونه که باز شد ، داخل رفتم ، خونه مرتب بود ، یاد اون شبی افتادم که صدف به خاطر من احمق به مرز جنون رسیده بود ، کلافه دو تا دستم و لای موهام کشیدم . همه جای خونه رو گشتم ولی خبری از صدف نبود ، وارد اتاقش شدم و کمد هارو گشتم ، تا بلکه یک نشونی پیدا کنم ، عین ادم های معتادی که به مواد میرسن ، لباس هاش رو بغل می کردم و بو می کردم ، بوی عطرش ، فضای خونه رو پر کرده بود ، در حال گشتن بودم که چشمم به یک جعبه کوچک مشکی خورد ، برش داشتم ، جعبه مشکی رنگ بود و با پاپیون قرمز رنگی تزئین شده بود ، در جعبه رو باز کردم و یک کارت پستال و یک ساعت اسپرت و شیک مواجه شدم ، کارت پستال رو برداشتم و شروع کردم به خوندن : _ میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنج های زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست میلاد تو معراج دست های من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم دوست دارت صدف 💋
  25. پارت صد و هفتاد و دو کامیلا مات نگاهم کرد و بعد چند دقیقه گفت : _یعنی باور کنم واقعا که هیچ خبری از صدف نداری؟! با تموم شدن جمله اش حس کردم زیر پاهام خالی شد برای اینکه از سقوط جلو گیری کنم ، خودم و به اولین مبل رسوندم و روش ولو شدم و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم : _ دِ آخه لامصب، من اگه خبری داشتم یا دیده بودمش که اینجا نبودم! کامیلا هم مثل من وا رفت و رو به روی من نشست و گفت : _از پری شب فقط با این امید بودم که پیش توئه که گوشیش رو خاموش کرده ! چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد ! چی گوشیش خاموشه ؟! سریع موبایلم رو در اوردم و خیلی زود به حرف کامی رسیدم ! گرمم شده بود و تنفس برام سخت بود ، دو دکمه بالایی لباسم رو باز کردم و کاپشنم رو دراوردم ، کلافه پاهام رو تکون دادم و گفتم : _تو چرا فکر می کردی پیش منه؟! کامیلا صفحه چتش با صدف رو جلوم گرفت و گفت : _از اونجایی که پری شب ، دیر وقت بدون توجه به اون برف سنگینی که میومد صدای ماشینش رو شنیدم و بعدش هم پیامش به دستم رسید که داره میاد پیش تو ! گوشی رو از دستش گرفتم و پیام رو خوندم : _ کامی ، من دارم میرم پیش اروین ، باید برم حرف هام رو بهش بزنم و بفهمم چرا این کار رو باهام کرده ؛ گفتم خبر بدم که نگران من نباشی ، شاید بعدش شب رو تو خونه ام بمونم ! شب خوش . ده بار پیام رو خوندم ، دلخوری و عصبانیت تو تک تک کلمات که نوشته بود موج میزد ، بعد چند دقیقه از صفحه گوشی دل کندم و گفتم : _به خونش سر زدی ؟! شاید خونه خودشه ! کامی دهن کجی بهم کرد و با حالت تمسخر گفت : _اا ، منتظر بودم تو بهم بگی! اخماش رو تو هم کرد و این بار جدی گفت : _با هوش خان ، معلومه سر زدم ولی هر چی در واحدش رو زدم کسی جواب نداد ، بعدش هم که با تو تماس گرفتم ، ولی توام جواب ندادی ، هر جا رو که به ذهنم رسید گشتم ولی پیداش نکردم !
×
×
  • اضافه کردن...