رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. پارت هشتم چند قدم در سکوت گذشت. باد، نور فانوس را مثل شعله‌ای خسته تکان می‌داد. نتوانستم طاقت بیاورم؛ کنجکاوی مثل داغی زیر پوستم می‌خزید. با کمی احتیاط، آرام پرسیدم: ـ می‌تونم یک سؤال بپرسم؟ آبدوس بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، با لحنی خونسرد اما کمی خسته گفت: ـ می‌خوای درباره‌ی گارد تاریکی بپرسی؟ این‌که چطور فرار کردیم؟ نفس در سینه‌ام حبس شد. متعجب گفتم: ـ آره، ولی از کجا فهمیدی؟ شانه‌های پهنش در شنل خیسش بالا و پایین شد: ـ از وقتی رسیدیم اینجا، همه همین رو می‌پرسن. «آهان» کوتاهی گفتم، اما قبل از اینکه حرفی اضافه کنم، خودش ادامه داد. سرش هنوز پایین بود و فانوس در دستش، سایه‌ای کشیده از ما روی زمینِ گل‌آلود می‌انداخت: ـ چند هفته پیش خبر رسید آرسکون سقوط کرده. اسم را که گفت، انگار هوا یک درجه سردتر شد. آرسکون؛ پناهگاهِ جنگجویان پیر در دل کوه، آنجایی که همیشه می‌گفتند دیوارهایش حتی از نفسِ تاریکی هم نمی‌ترسد. آبدوس آهسته ادامه داد: ـ اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت. وقتی خبر رسید، همه یخ زدن! با ناباوری به آبدوس نگاه کردم: ـ جنگجوهای آرسکون آدم‌های معمولی نبودن؛ نسل‌ها از کوه دفاع کرده بودن! شکست خوردنشون ترس رو مثل مه، در دل مردم انداخت. نگاهش را کوتاه به من انداخت. نور فانوس روی صورتش لرزید و اندوه را عمیق‌تر نشان داد: ـ آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت. مردم به تکاپو افتادن؛ هر کسی می‌خواست قبل از اینکه گارد تاریکی برسه، زن و بچه‌اش رو برداره و فرار کنه. اما هیچ‌کس نمی‌دونست تاریکی فقط پیشروی نمی‌کنه؛ با هر روستایی که می‌بلعه، قوی‌تر می‌شه و غذای تاریکی، ترسِ مردم هست. باد سردی میان حرفش پیچید و فانوس را برای لحظه‌ای تقریباً خاموش کرد. سایه‌ی ما روی زمین لرزید؛ و من حس کردم چیزی در دلِ شب، آن‌سوی درختان خشک، گوش ایستاده است.
  2. پارت هفتم صورتِ آبدوس، زیر نور لرزانِ مهتابِ پشت ابر، مغموم شد. نگاهش از چشم‌هایم فرار کرد و به تکه‌سنگی که با نوکِ چکمه‌اش هل می‌داد، پناه برد. صدایش آرام بود، اما زخمی؛ زخمی از آن‌هایی که تا تَه قلب را می‌بُرند: ـ بله، بیشتر مردم اسیر شدند. سربازها همه‌جا بودند؛ همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ما از معدود خانواده‌هایی بودیم که توانستیم از دستشان فرار کنیم. بادِ سردی میان حرفش پیچید، انگار خودِ تاریکی داشت داستان را تأیید می‌کرد. گِل‌های خیس لابه‌لای موهایم چسبیده بود و گونه‌ام از سرما می‌سوخت، اما در آن لحظه فقط غصه‌ای را دیدم که در صدایش موج می‌زد. آهسته گفتم: ـ متأسفم، واقعاً. او لبخندِ محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش بود تا شادی. در همان لحظه، صدای قدم‌های تند روی گِل شنیده شد و «اماتا» از دلِ باران بیرون آمد. شنلِ تیره‌اش در باد می‌رقصید و قطرات باران از لبه‌ی آن سرازیر می‌شد. با مهربانی نگاهی به آبدوس انداخت: ـ عزیزم، تازه از راه رسیدید. بیا بریم یکم استراحت کنی. سپس نگاهش روی من افتاد و چشمانش گرد شد: ـ اوه، امیتیس! این چه وضعیّه، دختر؟! هنوز دهانم باز نشده بود جواب بدهم که آبدوس نفسِ کوتاهی کشید و گفت: ـ کارِ آدوریناست؛ باز گاری را بلند کرده. اماتا با همان نگرانیِ مادرانه سری تکان داد و رو به من گفت: ـ اوه، ببخشید آمی. بیا بریم خانه یکم گرم بشی. این سرما آدم را به گریه می‌اندازد. لبخند کمرنگی زدم، انگشتانم از شدت سرما بی‌حس شده بود: ـ ممنونم، ولی لازم نیست. باید برگردم؛ مامان را که می‌شناسید، الان احتمالاً نگران شده. باد ناگهان شدیدتر وزید و نورِ کمرنگِ عصر رو به خاموشی رفت. اماتا نگاهی به آسمانِ تاریک انداخت؛ گویی چیزی در دلِ شب را می‌پایید: ـ آره، روزهای سختیه. سلام من را بهش برسون و بگو خواهرم را پیدا کردم. سری تکان دادم. داشتم از بینشان رد می‌شدم که صدای او دوباره مرا متوقف کرد. لحنش جدی‌تر و گرم‌تر شد: ـ عزیزم، هوا خیلی تاریکه. لطفاً تا خانه همراهی‌اش کن، آبدوس. دهانم را باز کردم که بگویم لازم نیست، اما اماتا سریع دستش را جلوی صورتم تکان داد؛ با همان حالتِ قاطعانه‌ی مادرهایی که «نه» نمی‌شنوند: ـ بحث نکن. به‌خاطر وروجکِ ما دیرت شده. این تاریکی امن نیست؛ تنهایی رفتن صلاح نیست. آبدوس باهات میاد. سپس چوبِ بلندی را از گاری کشید؛ یک چوبِ قدیمی که انتهایش جایِ گازهای سوخته داشت، انگار زمانی مشعل بوده. فانوسِ نیمه‌روشن را به دستِ آبدوس داد و خودش با قدم‌هایی آرام در باران محو شد. من و آبدوس تنها ماندیم. سکوت میان‌مان مثل مِه سردی که روی زمین کشیده بود، آرام‌آرام جای گرفت. او فانوس را کمی بالا گرفت؛ نور لرزانش روی صورتِ خیسش افتاد. راه افتادیم. چند دقیقه‌ای فقط صدای چک‌چکِ باران، صدای لرزشِ فانوس و قدم‌هایی شنیده می‌شد که هر لحظه در گِل فرو می‌رفتند.
  3. پارت ششم صدای ظریف و لرزانی درست پشت گوشم پیچید؛ همراه با باران سردی که روی گردنم می‌چکید: ـ آخ، ببخشید! صدمه دیدی؟ بذار کمک کنم. گِل سرد انگار پوست دستم را می‌سوزاند. کف دستم را روی زمین فشار دادم و با حرص بلند شدم. نگاه عصبی‌ام را بالا آوردم، اما به‌جای دعوا کردن، با دختری هم‌سنِ بوژان روبه‌رو شدم. موهای طلایی‌اش زیر باران مثل تارهای نور خیس شده بودند و چشم‌های درشتش مانند تیله‌های آبی می‌درخشید. با صدایی پر از نگرانی گفت: ـ خیلی معذرت می‌خوام، لباس‌هاتون گِلی شد. سپس دولا شد، سبد افتاده‌ام را از میان گِل برداشت و با دو دست به سمتم گرفت. آن‌قدر مؤدب و آشفته بود که نتوانستم عصبانی بمانم. سبد را گرفتم و لبخند کوچکی زدم. با اشاره به گاری بزرگی که کنارمان بود، گفتم: ـ اشکالی نداره، ولی این گاری برای تو خیلی بزرگه. بهتره یکی سبک‌تر برداری؛ این‌جوری دوباره کسی نمی‌افته. دهانش باز شد تا چیزی بگوید، اما ناگهان صدای مردانه‌ای، محکم مثل ضربه‌ی چوبِ خشک، پشت سرم پیچید: ـ آدورینا! چند بار باید بگم اون گاری رو تکون نده؟ سنگینه! آخرش یکی رو زخمی می‌کنی! آدورینا اول نگاه شرمگینی به من انداخت، بعد سرش را به سمت صاحب صدا چرخاند. پسر قدبلندی از دلِ مِه و باران نزدیک شد؛ موهای روشن، چهره‌ی مصمم و چشم‌هایی که دقیقاً همان رنگِ تیله‌ایِ خواهرش را داشت. با دیدن گِل و خاک روی لباس‌هایم، تیزیِ نگاهش بیشتر شد. با صدایی پر از عصبانیت که سعی می‌کرد کنترلش کند، گفت: ـ آدو، این کارِ تو بود؟ آدورینا چشم‌هایش را بالا آورد؛ در نگاهش ترسی کودکانه بود، همراه با قطرات ریزِ اشکی که به برقِ باران می‌درخشید: ـ من نمی‌خواستم این‌جوری بشه. فقط می‌خواستم به تو کمک کنم. پسر لحظه‌ای مکث کرد. عصبانیت در نگاهش لرزید و بعد، آهی کوتاه کشید و دستش را روی صورتش کشید؛ حرکتی که نشان می‌داد بیشتر نگران اوست تا ناراحت. ـ آدو، من می‌دونم نیتت خوبه، ولی این کارها خطرناکه؛ هم برای خودت، هم برای بقیه. خواهش می‌کنم دیگه این کار رو نکن. آدورینا با سری پایین‌افتاده جواب داد و در میان پرده‌ی باران، با قدم‌های کوچک از ما دور شد. پسر به سمت من برگشت. حالتش نرم‌تر شده بود، انگار با رفتنِ خواهرش بخشی از تنش هم فروکش کرده باشد: ـ خیلی معذرت می‌خوام، آسیب ندیدید؟ به دامن گِلی‌ام نگاه کردم که سنگین شده بود و به پایم چسبیده بود: ـ نه، چیز مهمی نیست. او لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بخارِ آن در هوا سرد می‌شد: ـ من آبدوس هستم. ما از روستای آسیاب اومدیم. خاله‌مون اهل همین‌جاست، شاید بشناسیدش. قلبم یک لحظه مکث کرد. باد سرد از کنارمان عبور کرد و باران برای ثانیه‌ای تندتر شد؛ انگار طبیعت به حرفش واکنش نشان می‌داد. ـ روستای آسیاب؟ ولی من شنیدم اون‌جا رو گارد تاریکی گرفته؛ کسی از مردمش زنده نمونده!
  4. پارت پنج به آشپزخانه رفتم و قوری را روی شعله‌ی کم‌جان گذاشتم. هُرمِ ضعیفِ چای بالا رفت، اما پیش از آنکه سقف را لمس کند، در سرمای اتاق منجمد شد؛ مثل نفسِ بخارآلودی که هر صبح از سینه‌ی زمینِ زخمی بیرون می‌آمد و در نبرد با سرما شکست می‌خورد. کنار در، سبدی بود که بوژان روز قبل آورده بود؛ ته‌مانده‌ی سبزیجاتِ نیمه‌زنده، چند ریشه‌ی خشک و دانه‌هایی که از سرما سیاه شده بودند. محصولاتِ زمین هر روز کمتر می‌شد؛ انگار خودِ خاک از درون می‌مُرد. یکی‌یکی از خواب بیدار شدند. مامان و مادرجون هنوز در هوای سردِ قهرشان نفس می‌کشیدند؛ حرف نمی‌زدند، فقط گاهی نگاهی کوتاه و سنگین از میان بخار چای رد و بدل می‌شد. بعد از صبحانه، شنل زمستانی‌ام را که بوی پشمِ نم‌خورده می‌داد، روی شانه‌هایم انداختم. سبد را برداشتم و در حالی که دسته‌هایش دستم را می‌گزید، گفتم: ـ من می‌رم، چیزی نیاز ندارید؟ مادرجون با صدای گرمی که همیشه بوی دعا می‌داد، گفت: ـ به سلامت مادر، خدا پشت و پناهت. مامان لبخندی نصفه‌ونیمه زد؛ در نگاهش چیزی میان امید و دل‌نگرانی موج می‌زد: ـ نه، چیزی لازم نیست، ان‌شاءالله دست‌پُر برگردی. درِ خانه را بستم و وارد هوای بورانی بیرون شدم. ابرهای سنگین از شب گذشته هنوز بیدار بودند و بارانِ ریز و مداومی بر زمینِ گل‌آلود فرو می‌ریخت. باد از میان شاخه‌های بی‌بار عبور می‌کرد و دامن، شنل و لباسم را می‌رقصاند. شنل جلوی صورتم می‌آمد؛ وهم‌آلود و تار، انگار خودش می‌خواست مانع رفتنم شود. از میان زمین‌های زراعی گذشتم؛ بیشترشان نابود شده بودند. گیاهان یخ‌زده با ساقه‌های شکسته، مثل پیکرهای جان‌باخته در خاک ایستاده بودند. هوا بوی فلزِ سرد داشت؛ بوی زمستانی که زنده بود و نفس می‌کشید. پس از ساعتی پیاده‌روی، اسکلتِ بازارگاه روستا نمایان شد؛ بازاری که دیگر چیزی برای فروختن نداشت و بیشتر به سایه‌ای از گذشته می‌ماند. سکوتِ حاکم بر آنجا، از صدای تاریکی هم غلیظ‌تر بود. مردانی که هنوز دامی برایشان مانده بود، کمی بهتر از بقیه به نظر می‌رسیدند، اما در چشم‌های آن‌ها هم می‌شد درماندگی را دید؛ یونجه‌ای نمانده بود و دام‌ها استخوان‌هایی متحرک بیش نبودند. از وقتی ارتش تاریکی، روستای آسیاب را گرفته، فقط چند رشته‌کوه بین ما و آن‌ها فاصله است و هر روز، سایه‌شان در افق نزدیک‌تر می‌شود. تا غروب زیر باران ایستادم. آبِ سرد از روی موهایم می‌خزید، از گونه‌هایم می‌گذشت و لرزشی استخوان‌شکن را در بدنم منتشر می‌کرد. نیمی از محصولاتم را فروختم، اما نه در ازای سکه؛ سکه دیگر اعتباری نداشت. امروز سهم من از تمام آن زجر، فقط چند قرقره کاموا و کمی نخ بود؛ چیزهایی که به خودیِ خود گرمایی نداشتند، اما شاید دست‌های مامان می‌توانست از آن‌ها معجزه‌ای برای پوششِ بوژان بسازد. به باقی‌مانده‌ی سبد نگاه کردم: چند سیب‌زمینیِ خاک‌گرفته و چند برگِ پژمرده. هوا رو به تیرگی می‌رفت و باران شدیدتر شده بود. سایه‌ها در بازار می‌لغزیدند و من می‌خواستم به خانه برگردم که ناگهان ضربه‌ای سرد و سنگین از پشت به من خورد. قبل از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، روی زمینِ گل‌آلود افتادم. صدای برخوردم با خاک، شبیه صدای فرو رفتن در تاریکی بود.
  5. چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم : _اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره ! پانیذ با حرص گفت : مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه ! نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم : بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم ! پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم
  6. پارت صدو سی و دو سفارش رو که اوردن با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم : _میترسم بهراد ، نمی خوام بیش تر از این به احساساتم پر و بال بدم ، شاید پشت اون تلفن ها ، یک دختر باشه ، اون وقت ضربه بدتری می خورم ! بهراد عمیق نگاهم کرد و گفت : _منم نمی خوام الکی به خودت امید بدی ، چون در هر صورت ، رفتار قطعی از اروین ندیدیم ، فقط دارم میگم ، مثل همیشه نیوفت رو دنده لج! دوستانه پیش برو ، نه خیلی فاصله بگیر ، نه خیلی بهش بچسب ، تعادل داشته باش ! سری تکون دادم و مشغول ریختن چایی شدم ، تو ذهنم به حرفامون فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که در حد همون دوستش باقی بمونم ، این جوری نه به احساساتم پرو بال دادم ، نه پل های پشت سرم رو خراب کردم ، زمان همه چیز رو مشخص می کنه! بهراد ، دیگه راجع به اون موضوع صحبت نکرد و بقیه شب به مرور خاطرات بامزه قدیممون گذشت ، بعضی از خاطرات اشک به چشممون اورد ، یاد ساحل کردیم ، بهراد از برنامه ای که برای آینده داشت گفت ، منم گفتم ، در کل باعث شد ، آرامش بگیرم و فکرم ازاد بشه ، دو سه ساعتی که گذشت به خونه برگشتیم ، و من با کوهی از مواد خوراکی که مامان همش رو داخل چمدانی برام جای داده بود رو به رو شدم ، هر چی گفتم اینا خیلیه ، گوشش بدهکار نبود ! بلاخره اون شب هم گذشت ، هر چند که موقع شام کسی حرف نمیزد ولی دلتنگی توی چشم های هممون موج میزد ، هنوز نرفته دلتنگشون بودم ، ولی خب چاره ای نبود ، باید کنار میومدیم .
  7. زینب چرمگر

    چه شکلی میبینیش؟!

    ای خدا مرسی از دیدگاه قشنگتون چه جالبه به همتون حس مامان میدم ❤️😍
  8. پارت صد و سی و یک بهراد قرار بود شب رو خونه ما باشه که فردا بتونه من رو راهی کنه ، نازی هم ترجیح داد با پدر و مادرش بره و من و بهراد رو تنها بزاره ! غروب بود و همه رفته بودن که بهراد رو به من گفت : _اگه کاری نداری بریم با هم یک چرخی بزنیم . لبخند زدم و گفتم : _نه چمدون هام رو بستم ، کاری ندارم بریم . بهراد گفت : _پس برو اماده شو . از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم روی لباس هام مانتو بلندی پوشیدم و شال رو روی سرم انداختم بعد برداشتن کیفم ، از اتاق بیرون اومدم ، بهراد رفته بود بیرون که ماشین رو ببره بیرون ، از مامان اینا خداحافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم . نه من پرسیدم کجا می خوایم بریم ، نه بهراد چیزی گفت ، یک ربعی به سکوت گذشت که بهراد گفت : _صبح حرفامون نصفه موند ، گفتم هم بیارمت بیرون روز اخری با هم وقت بگذرونیم ، هم راحت باهم حرف بزنیم . سری تکون دادم و باهاش موافقت کردم . بعد حدود یک ساعت و نیم به خاطر ترافیک تهران، به باغ رستورانی که قبل ها با ساحل و بهراد میومدیم رسیدیم ، چه قدر اینجا خاطره داشتیم . تختی رو انتخاب کردیم و نشستیم ، بهراد سفارش چای و قلیون داد و گفت : _ببین صدف ، من از ظهر خیلی فکر کردم ، اروین پسر خوب و معقولیه ، من از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد ، و من هم متوجه کشش بینتون شدم و فهمیدم یک احساسی این وسط شکل گرفته ، ولی خب تو شمال هم بعد روز اول به وضوح متوجه تغییر رفتارش شدم ، که این دو تا دلیل میتونه داشته باشه ، اولین اینکه ممکنه تو رو فقط به عنوان یک دوست می‌دیده و وقتی تو خواستی بهش نزدیک بشی ، متوجه علاقه ات شده و برای اینکه صدمه نبینی ازت فاصله گرفته؛ که احتمال این مورد خیلی کمه ، چون من نگاه‌اش رو دیدم ، به عنوان یک مرد ، نگاهش رو درک کردم ، نمی خوام امید الکی بهت بدم ولی احتمال دوم ، اینه که شاید در حال حاضر یک مشکلی داره که نمیتونه وارد رابطه ای بشه ، چون اگه دقت کرده باشی تو شمال هم همش درگیر بود و داشت با تلفن حرف میزد ! تو سکوت بهش گوش میدادم ، راست می گفت ، وقتی شمال بودیم ، از بس گوشیش زنگ می خورد ، همه کلافه بودن مخصوصا بابا و مامانش !
  9. پارت سیزدهم وقتی لیست را تمام کرد، برگه دیگری جلویش گذاشتم. گفتم: «حالا لطف کنید لیست تمام خوراکی‌ها و شام اون شب، به‌همراه محل تهیه‌شون رو هم برام بنویسید.» آب دهانش را قورت داد و با تردید گفت: «جناب سرگرد… واقعاً لازمه؟ من به تمام افرادی که اونجا بودن اطمینان دارم. غذاها هم از یک کترینگ معتبر سفارش داده شده بود. اصلاً اون‌ها بهار رو نمی‌شناختن که بخوان قصد جونش رو بکنن.» آرام اما با لحنی قاطع گفتم: «درسته. ولی این‌ها جزو روال پرونده‌ست. در هر صورت خانم نوروزی در مهمونی شما حالشون بد شده و محل رو ترک کردن. وظیفه من اینه که تمام احتمالات رو بررسی کنم. پس لطف کنید با تمام جزئیات بنویسید.» نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. دست‌هایش عرق کرده بود و رد نم روی کاغذ می‌انداخت. استرسش آن‌قدر واضح بود که جلب توجه می‌کرد. موقع حرف زدن به چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد؛ نگاهش مدام در اتاق می‌چرخید یا با منگوله پایین مانتویش بازی می‌کرد. نوشتن هم برایش سخت شده بود. خودکار را آن‌قدر محکم بین انگشت‌هایش گرفته بود که سرانگشت‌هایش سفید شده بود. هر چند لحظه یک‌بار دستش می‌لرزید و خط نوشته‌ها کج می‌شد. تلاش می‌کرد همه این‌ها را عادی جلوه بدهد. اما از دید من پنهان نمی‌ماند. سال‌ها تجربه در بازجویی به آدم یاد می‌دهد که **گاهی زبان بدن، بیشتر از کلمات حقیقت را لو می‌دهد**. شاید اگر فرد دیگری روبه‌رویش نشسته بود، این نشانه‌ها چندان به چشم نمی‌آمد. اما برای من… این اضطراب **کمی بیش از حد طبیعی** به نظر می‌رسید.
  10. پارت چهارم فردای آن روز، بابا مثل همیشه صبح زود در سرمای گزنده‌ی تاریکی از خانه بیرون رفت؛ اما دیگر هیچ‌کس او را ندید. انگار تاریکی او را بلعیده بود. مامان اول گفت بابا به «سفر طولانی» رفته است؛ سفری که حتی اسم مقصدش را هم نمی‌دانستیم. اما چند ماه بعد، درست در شبی که بادِ سردِ زوزه‌کشان دور خانه می‌چرخید، مامان با صورتی رنگ‌پریده کنار کرسی نشست و گفت: ـ بچه‌ها، باباتون دیگه برنمی‌گرده. آن شب انگار شعله‌ی کوچکِ کرسی هم لرزید و کوتاه‌تر شد. مامان روزهای بعد، شبیه سایه‌ای میان خانه می‌چرخید؛ چشم‌هایش همیشه خسته بود و نفسش سنگین. از آن روز به بعد، اسم بابا در خانه ممنوع شد؛ انگار هر بار که نامش به زبان می‌آمد، تاریکی یک قدم به خانه نزدیک‌تر می‌شد. اما من در خلوت، همیشه او را به یاد می‌آوردم. بابا مثل آفتابی گرم در روزهای سرد بود. می‌دیدم که مامان چقدر عاشقانه نگاهش می‌کرد؛ به همین خاطر نمی‌فهمیدم چرا رفته، کجا رفته و چرا درِ خانه دیگر به رویش باز نشد. چند بار از مامان پرسیدم چرا؟ اما آخرین بار آن‌قدر با صدایی لرزان و عصبانی سرم داد زد که از ترس، قول دادم دیگر نپرسم. انگار راز بزرگی پشت رفتنش بود؛ رازی که خودش هم از گفتنش می‌ترسید. شام را در فضای سنگینی که میان مامان و مادرجون تنیده شده بود، خوردیم. شعله‌ی کرسی کم‌جان بود و سایه‌ها روی دیوارها کش می‌آمدند؛ گویی خود تاریکی گوش تیز کرده بود. همان شب، خوابی دیدم؛ خوابی که با هیچ‌کدام از خواب‌های قبلی‌ام شبیه نبود. خودم را در جنگلی می‌دیدم که درختانش خشکیده و خمیده بودند؛ مثل دست‌هایی که از خاک بیرون زده‌اند تا کمک بخواهند. مِه خاکستری مثل موجودی زنده میان شاخه‌ها می‌لولید. از چیزی فرار می‌کردم؛ چیزی که صدایش مثل خش‌خشِ یخ‌زدنِ برگ‌ها بود، اما شکلش دیده نمی‌شد. در دوردست، نوری لرزان مثل شعله‌ای زنده چشمک می‌زد؛ تنها نقطه‌ی گرمِ آن جنگلِ مرده. به‌سمتش دویدم، اما پیش از رسیدن، پایم گیر کرد، زمین زیر پایم شکافت و سقوط کردم. با نفس‌های بریده از خواب پریدم. صحنه‌های خواب مثل لکه‌هایی از نور و سایه جلوی چشمم می‌دویدند؛ انگار واقعاً در آن جنگل بوده‌ام. آرام از جا بلند شدم. همه هنوز در خواب بودند و نفس‌هایشان مثل بخار سفید آرام بالا می‌رفت. به پنجره‌ی کاهگلی نزدیک شدم. هوا خاکستریِ سردی داشت؛ گرگ‌ومیشی که معلوم نبود آخرِ شب است یا آغازِ صبح. اگر ابرهای سنگین اجازه می‌دادند، شاید یک ساعت دیگر خورشیدِ کم‌جان از پشت کوه‌های یخ‌زده بالا می‌آمد؛ اما مدت‌ها بود که خورشید دیگر کامل دیده نمی‌شد. هر روز که تاریکی و گارد تاریکی سرزمین‌های بیشتری را می‌بلعیدند، خورشید ضعیف‌تر می‌شد، آسمان چرک‌تر و امید مردم کم‌نورتر از روز قبل بود. گویی همه در این زمستان ابدی نفرین شده بودیم.
  11. پارت صد و سی اخمی کرد و گفت: _اولا که خل و چل خودتی ! دوما باز فیلت یاد هندوستان کرد و من عمو شدم! لبام رو به سمت پایین خم کردم و با ناراحتی گفتم : _داشتیم بهراد ، تو همیشه بهترین عموی دنیایی برام ! نگاه کنایه امیزی بهم انداخت و گفت : _اره کاملا مشخصه! لبم رو با زبون تر کردم و با صدای اروم گفتم : _خودت میدونی بازگو کردن یک سری مسائل سخته ، ولی میدونم که حرف نزده کل ماجرا رو میدونی ، مجبورم نکن بازگو کنم! از حالت تدافعی خارج شد و گفت : _بعضی وقت ها ، هر چه قدر هم سخت باشه ، باید با یکی حرف بزنی ، وگرنه باعث میشه اذیت بشی ! عمیق به هم نگاه کردیم و بعد چند دقیقه به این نتیجه رسیدم راست میگه ، بهراد هم راز دار خوبی بود هم بهترین رفیقم بود ، شروع کردم براش تعریف کردن ، صحبت هامون که تموم شد متفکر به رو به رو خیره شده بود ، منتظر بودم حرفی بزنه ، که زنگ ایفون به صدا درومد ، که مامان درب رو باز کرد و گفت : سامان و سیمین اومدن . به ناچار از جا بلند شدیم و برای استقبال رفتیم . یک ساعت گذشته همه اومده بودن ، نازی و مامان و باباش اخرین نفرایی بودن که اومدن ، با گندم در حال حرف زدن بودیم ، از المان میگفتم ، اون از رابطه اش با امیر علی میگفت و ... خلاصه امرو. هم گذشت و تنها اتفاق خاصی که افتاد ، این بود که بلاخره عمه معصومه به ازدواج ماهان و رزا رضایت داد و قرار شد هفته بعد عقد کنن ، خیلی خوش حال بودم که بهم میرسن ، ولی از اینکه نمیتونستم تو مراسمشون باشم خیلی ناراحت شدم .
  12. پارت صد و بیست و نهم بعد چند ساعت رانندگی ،بلاخره به خونه رسیدیم ، خستگی رو بهونه کردم و به اتاقم پناه اوردم و چمدونم رو رها کردم و پشت در سر خوردم ، نمیدونم چه قدر گذشت که بی هدف، مثل فرمانده ای که کل سربازاش رو از دست داده همون طور نشسته بودم ، که به خودم اومدم و از جام بلند شدم ، لباس هام رو همون جا دراوردم و داخل حمام شدم ، منتظر پر شدن وان نموندم و دوش رو باز کردم ، سردی اب باعث شد ، چشمام رو باز کنم و شروع کنم نفس عمیق کشیدن ، باید حقیقت رو میپزیرفتم ، و هر جور شده حتی شده فقط برای چند روز اروین و رفتاراش و هر چیز که بهش مربوط میشد ، کنار میذاشتم ، نمی خواستم با فکرای بی هوده ، خودم و اطرافیان رو ناراحت کنم ، پس عزمم رو جزم کردم و از حمام بیرون اومدم ، برای اینکه سر حال بشم ، تصمیم گرفتم کمی در دنیای بی خبری خواب فرو برم . فردا بلیط برگشت داشتم و مامان ، خاله سیمین ، عمو بهروز و عمه معصومه و دایی سامان رو برای ناهار دعوت کرده بود ، شومیز شلواری از بین لباس هام انتخاب کردم و بعد پوشیدنش ، جلوی آینه کمی خودم رو مرتب کردم و پایین رفتم ، تو این دو روز تمام تلاشم رو کردم که مامان و بابا رو ناراحت نکنم ، ولی خب نتونسته بودم بهراد و گول بزنم و به خاطر همین باهام سر سنگین برخورد می کرد ، دم دمای رفتنم بود و دوست نداشتم ازم ناراحت و دلخور باشه ، به خاطر همین سمتش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم : _سلام بر عموی خل و چل و دیوانه خودم !
  13. زینب چرمگر

    چه شکلی میبینیش؟!

    ای خدا من ذوق 😍 مهربونی از خودته عزیزم ❤️
  14. زینب چرمگر

    چه شکلی میبینیش؟!

    @سایه مولوی سایه برام مثل بِل تو دیو و دلبر هست
  15. زینب چرمگر

    چه شکلی میبینیش؟!

    @هانیه پروین هانیه رو مثل الینا تو خاطرات خون‌آشام میبینم احتمالا به خاطر رمان‌ ساندویچ با سس خون هست
  16. زینب چرمگر

    چه شکلی میبینیش؟!

    غزال با این پروفایل الهه جنگله از نظرم دارم در حالی تصورش می کنم که پیراهن سبز پوشیده و یک عصا داره و داره از دل خاک گل و گیاه پرورش میده ، اونم به صورت سریع مثل پارت گزاری هاش ❤️
  17. زینب چرمگر

    چه شکلی میبینیش؟!

    ای جون چشم هام قلبی شد 😍 مهربونی از خودته😘 به غیر قد بقیه اش درسته ، قدم ۱۶۶ هست ❤️
  18. زینب چرمگر

    چه شکلی میبینیش؟!

    منظورت اینه توصیف کنیم یا مثلا به یک شخصیت کارتونی یا فیلمی ربط بدیم ؟ مثلا من تو رو یه چیز ما بین آلیس در سرزمین عجایب و سفید برفی تصور می کنم منظورت یه همچین چیزیه؟؟
  19. پارت سوم مامان اخمی کرد؛ اخمی که همیشه وقتی اسم افسانه‌ها می‌آمد، سایه‌ای غلیظ روی چهره‌اش می‌انداخت. شعله‌ی کوچک چراغ نفتی پشت سرش لرزید و انگار با نفس او خاموش و روشن شد: ـ من دوست ندارم به خاطر یک افسانه، دل بچه‌هامو الکی خوش کنم. اونا باید یاد بگیرن با شرایط کنار بیان. نمی‌خوام گذشته دوباره تکرار بشه! صدای مامان توی اتاق پیچید و برای لحظه‌ای حتی سرمای هوا هم انگار یخ‌تر شد. مادرجون با دلخوری چارقدش را کمی جلو کشید. نور نارنجیِ کرسی روی چین‌وچروک‌های صورتش لغزید و در شیارهایش گیر کرد؛ شیارهایی که انگار سال‌ها دعا و دلواپسی در آن‌ها ته‌نشین شده بود: ـ نورا، من ازت این انتظار رو نداشتم. اون داستان، یا به قول تو «افسانه»، تنها نشونه‌ی امید تو این تاریکیه. آدمیزاد اگه امید نداشته باشه، تاریکی زودتر از گاردش می‌بلعتش! مامان سرش را برگرداند. نفسش به شکل بخار بیرون زد؛ این بخار فقط مخصوص زمستان نبود، انگار «تاریکی» در نزدیکی خانه پرسه می‌زد: ـ خانجون، انگار باید آخر اون داستان رو یادتون بندازم. همیشه امید به پیروزی نمی‌رسه. آدم باید واقعیت‌ها رو ببینه. من قبلاً این اشتباه رو کردم و دوباره تکرارش نمی‌کنم! این را گفت و بی‌هیچ حرف دیگری به آشپزخانه رفت. در لحظه‌ای کوتاه، وقتی از کنار چراغ گذشت، نور روی چهره‌اش افتاد و من چیزی دیدم؛ نه گریه، نه خشم، بلکه ترس! ترسی قدیمی و عمیق، از همان‌ها که ریشه در خاطرات خاموش دارند. من و بوژان فقط به هم نگاه کردیم. سکوت، مثل لایه‌ای از برف سرد روی ما نشست. به آشپزخانه رفتم. بوی سیب‌زمینی دودی و ترشیِ مادرجون در فضا پخش بود، اما هوای آشپزخانه برنده‌تر از همیشه به نظر می‌آمد؛ انگار تاریکی پشت پنجره جمع شده و منتظر فرصتی برای خزیدن بود. بی‌حرف کنار مامان ایستادم. سینی غذا ساده و کوچک بود: چند سیب‌زمینی، کمی نان و ترشی محلی که مامان با حوصله درست می‌کرد؛ غذایی که بیشتر روزها همین بود و هر روز ساده‌تر می‌شد. تاریکی هرجا می‌رفت، انگار اوّل نور و بعد رنگ‌ها را می‌دزدید. از پنجره‌ی کوچک آشپزخانه، فقط سپیدیِ سرد و بی‌روح دیده می‌شد؛ زمستانی که انگار هیچ‌وقت قصد رفتن نداشت. مادرجون همیشه برایمان از روزهایی می‌گفت که گل‌ها رنگ داشتند، میوه‌ها عطر داشتند و باد، بوی خاک گرم را با خود می‌آورد. ما فقط گوش می‌دادیم و سعی می‌کردیم آن دنیا را تصور کنیم؛ دنیایی که برای ما بیشتر شبیه خواب و خیال بود. من همیشه آرزو داشتم بدانم گلِ واقعی چه شکلی است؛ شکوفه چه بویی دارد؟ رنگش زیر نور خورشید ــ خورشیدی که حالا پشت دیوارهای تاریکی گیر کرده ــ چطور برق می‌زند؟ یک بار، وقتی بچه‌تر بودم، از پدرم پرسیدم: ـ بابایی، چرا بعضی وقتا بهم می‌گی «گلِ سرخِ من»؟ بابا خندید؛ لبخندی گرم، از آن‌هایی که حتی تاریکی هم نمی‌توانست خاموشش کند: ـ چون مثل یک گلِ زیبا و پاکی. برای همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس؛ یعنی گل سرخ. روی پایش نشستم؛ انگشت‌های گرمش لای موهایم کشیده شد و من هیچ‌وقت نمی‌دانستم این آخرین باری است که آن گرما را حس می‌کنم.
  20. عاشقانه ، اجتماعی
  21. پارت صد و بیست و هشتم انقدر قشنگ با خودش خلوت کرده بود ، که به خودم اجازه ندادم ، خلوتش رو بهم بزنم ، به همین خاطر اروم اروم بدون هیچ سر و صدایی ازش دور شدم و به اتاقم برگشتم . با کلافگی چمدونم رو بستم ، این چند روز مسافرت هم گذشت ، اعصابم به شدت بهم ریخته بود ولی باید تظاهر به خوب بودن می کردم ، تو این چند روز هر چی می خواستم به اروین نزدیک بشم ، اون دور تر میشد ، تو عمق نگاهش میتونستم ببینم که بهم تمایل داره ، ولی نمیدونم چرا فاصله می‌گرفت. درست از اون شب که در حال گیتار زدن و خوندن دیده بودمش ، رفتارش زمین تا آسمون فرق کرد ، به طوری که، مهلا جون هم چند بار تو لفافه بهش اشاره کرد ، ولی هر بار اروین به نحوی از زیرش شونه خالی کرد و گفت که کاملا حالش خوبه و مشکلی نیست! رسما ازش نا امید شده بودم ، شاید اشتباه فکر می کردم و اروین فقط من رو مثل یک دوست میبینه ! در کل هر چی رویا بافته بودم خراب شده بود ، به همین خاطر با تمام توانم ، احساسات نوشکفته ام رو خفه کردم . بعد تشکر و خداحافظی از خانواده مهرزاد ، راهی تهران شدیم و قرار شد من پشت فرمون بشینم ، کل راه فکر و ذکرم پیش اتفاقات تو سفر بود و به خودم به خاطر خوش خیالیم لعنت میفرستادم ، البته این جوری نبود که اروین به طور کل در برابرم سرد برخورد کنه ، ولی فاصله اش رو کاملا حفظ می کرد و حتی به صمیمیت اولش هم دیگه نبود ، و این بیش تر آزارم میداد ، حس می کردم به خاطر رفتار خودم بوده که اروین کمی ازم فاصله گرفته و این رو مخم بود !
  22. پارت دوم شنل را کنار گذاشت؛ لبه‌ی پشمیِ شنل از برفِ نیمه‌آب‌شده سنگین شده بود. او آمد و با آهی طولانی، زیر کرسی کنار مادرجون نشست؛ جایی که انگار آخرین سنگرِ گرمِ دنیا بود. هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از حال و هوای بیرون بپرسم که بوژان، سبد را با بی‌حوصلگی به آشپزخانه برد و بیرون آمد. صورتش از تیزی هوا لکه‌های سرخ‌وفیلی داشت و اخم‌هایش چنان در هم بود که انگار با تمام جهان سرِ جنگ دارد. با همان لحنِ گزنده و همیشگی‌اش غرغر کرد: ـ اه، آمی! بازم سیب‌زمینی؟! نگاهی به قامتِ استخوانی‌اش انداختم. در صدایش خستگیِ دویدن روی زمین‌های سخت و یخ‌زده موج می‌زد. با لحنی که سعی می‌کردم محکم باشد تا لرزشِ درونی‌ام را پنهان کنم، گفتم: ـ تو این قحطی برو خدا رو شکر کن همین سیب‌زمینی رو هم داریم بخوریم! بوژان با چشمانی گرد شده و یک چشم‌غره‌ی حسابی نگاهم کرد، اما اعتراضی نکرد؛ فقط با همان کلافگی آمد و زیر کرسی جای گرفت. حق داشت؛ نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود. پسری در سن او باید بدنِ در حال رشدش را با گوشت و نانِ گرم تقویت می‌کرد، نه با ریشه‌هایی که از دلِ خاکِ سیاه و یخ‌زده بیرون می‌آمد. اما در این قحطی و تاریکیِ لعنتی که دارد با سرعت همه‌جا را می‌بلعد، همین سیب‌زمینی و چند سبزیجاتی که مامان و بوژان از زمین در می‌آورند غنیمت است؛ هم شکممان را سیر می‌کند و هم اگر چیزی اضافه بماند، از فروشش اندکی پول در می‌آوریم. نفسم را با صدا بیرون دادم. تصویری از بیرونِ دیوارها در ذهنم نقش بست. شنیده بودم روستاهایی که تاریکی به آن‌ها نفوذ کرده و «گاردِ تاریکی» در آنجا جاگیر شده است، اوضاعشان از ما هم بدتر است. می‌گفتند آنجا دیگر حتی سیب‌زمینی هم نمی‌روید؛ زمینِ آنجا دیگر نه یخ، که انگار خودِ مرگ را در آغوش گرفته است. مامان، در حالی که دست‌های قرمز شده‌اش را به هم می‌مالید، با غصه‌ای که صدایش را دورتر از همیشه نشان می‌داد، گفت: ـ امروز اِماتا اومده بود سرِ زمین، به پهنای صورت اشک می‌ریخت. می‌گفت روستای آسیاب که خواهرش اونجا زندگی می‌کنه، افتاده دستِ گارد تاریکی. هنوز هیچ خبری از مردمشون بهشون نرسیده و همه‌ی بستگانشون نگران خانواده‌هاشونن. با چشمانی گرد و قلبی که ناگهان شروع به کوبیدن کرد، گفتم: ـ روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه! مادرجون در سکوتی سنگین، شیشه‌ی عینکش را با گوشه‌ی چارقد سفیدش پاک کرد. انگار می‌خواست حقیقت را روشن‌تر ببیند، هرچند حقیقتِ این روزها تیره بود. بعد از مکثی طولانی، عینک را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و گفت: ـ خدا به دادمون برسه، همه‌جا رو دارن می‌گیرن. به قول مادرِ خدابیامرزم، کاش خدا بهمون رحم کنه و «آذرمیرا» از خاکستر بلند شه. بوژان که تا آن لحظه با لحاف کلنجار می‌رفت، متعجب سر بلند کرد: ـ آذرمیرا دیگه کیه؟! مادرجون نگاهِ عمیق و پرمعنایی به من و بوژان انداخت؛ نگاهی که انگار داشت از پسِ لایه‌های جهلِ ما، به چیزی در اعماقِ تاریخ نگاه می‌کرد. وقتی دید هر دو گیج و مبهوت به او خیره شده‌ایم، چین‌های پیشانی‌اش عمیق‌تر شد: ـ مگه مادرتون براتون تعریف نکرده؟! من و بوژان هر دو به نشانه نفی سر تکان دادیم. سکوتِ مامان در آن لحظه سنگین‌تر از همیشه بود. او به منقل خیره شده بود و واکنشی نشان نمی‌داد، اما لرزشِ ظریفِ انگشتانش روی زانو، رازش را فاش می‌کرد. مادرجون با ناراحتی رو به مامان گفت: ـ دستت درد نکنه دختر! خیلی خوب از این افسانه‌ی آبا و اجدادی مواظبت می‌کنی، نه؟!
  23. پارت صدو بیست و هفتم چند دقیقه که گذشت مامان و بابا هم اومدن و اراد و اروین به کل کل افسانه ایشون پایان دادن . مامان وقتی نشست رو بهم گفت : _اا خرید کردی مبارکت باشه عزیزم ، چی خریدی ؟! شروع کردم به توضیح دادن و این که وقتی برگشتیم ویلا حتما باید ببینیشون و .... بلاخره بعد بیست دقیقه بهراد و نازی هم هر کدوم با ده تا پاکت بزرگ اومدن ! تا نشستن گفتم : _تریلی خبر کنم ؟! بهراد خندید و گفت : _نه همون وانت جوابه ! خندیدیم و شروع کردیم به سفارش دادن غذا ، موقع شام اروین که سمت راستم نشسته بود حسابی هوام رو داشت و بدون اینکه در خواست کنم ، هر چی لازم داشتم دم دستم میذاشت ! و این از چشم مامان که دست چپم نشسته بود دور نموند ، چون دیدم خیلی ریز داره میخنده ! در هر صورت این کار اروین شوق وصف نشدنی تو دلم انداخت و باعث شد، بسیار بسیار اون شام بهم بچسبه ! وقتی برگشتیم ، بعد کمی گپ زدن ، همه جمع و جور کردن که برن بخوابن ، من که بعد از ظهر چرت زده بودم هر کاری کردم خوابم نبرد، به همین خاطر از تخت بلند شدم و تصمیم گرفتم برم تو باغ و از فضا استفاده کنم ، چند روز دیگه برمیگشتم و دلم برای اب و هوای ایران تنگ میشد ! نیم ساعتی بود تو آلاچیق نشسته بودم و به خاطراتم با ساحل و احساساتم راجع به اروین فکر می کردم ، که صدای ضعیف گیتاری به گوشم خورد ، دور و اطراف رو نگاه کردم ، تو تاریکی شب چیزی پیدا نبود از جا بلند شدم و سمت صدا حرکت کردم ، صدا از انتهای باغ میومد ، یکم که راه رفتم ، متوجه یک نور ضعیف شدم ، حالا غیر صدای گیتار صدای ضعیف یک شخص هم به گوشم میرسید که آهنگی رو می خوند ، هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد و اون صدا متعلق به کسی نبود جز آروین ! چه با احساس می خوند ، پشت درختی ایستادم و گوش دادم : لطفا به بند اول سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود از بخل زنگ خانه ی من سکته میکند دستت اگر کمی متمایل به در شود در میزنی که وارد تنهاییم شوی اما بعید نیست زمانی که میروی در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جستجوی در زدنت در بدر شود این بچه لاک پشت نگون بخت سالهاست از تخم در می آید و سوی تو میدود اما مقدر است که در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دمر شود نه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رحم لباس شوم تا بپوشیم یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود هر نطفه ای که دوست ندارد ورم شود گفتم ورم شوم ورمی در درون تو تا هی بزرگتر بشوم تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم
  24. پارت اول شنلم را از روی شانه‌هایم پایین کشیدم و به رخت‌آویز چوبی آویختم. چوبِ خشکیده زیرِ وزنش ناله‌ای خفیف کرد؛ صدایی کوتاه و پیر، شبیه خودِ خانه، که انگار سال‌ها بود در برابر سرما و تاریکی تاب آورده و هنوز فرونریخته بود. نزدیکِ غروب بود؛ گرچه در سرزمین ما دیگر کسی درست نمی‌دانست غروب از کجا آغاز می‌شود و شب از چه لحظه‌ای همه‌چیز را می‌بلعد. در زمستانِ ابدی، روزها فقط اندکی از شب کم‌رنگ‌تر بودند. یک‌راست به آشپزخانه رفتم. هوای آنجا بوی چوبِ نم‌کشیده، دودِ کهنه و سیب‌زمینیِ خام می‌داد. اجاق سرد بود و سکوتِ خانه آن‌قدر سنگین که صدای برخورد سیب‌زمینی‌ها با تهِ قابلمه، بیشتر از همیشه در فضا پیچید. قابلمه را از آب پر کردم و روی آتش گذاشتم. شعله‌ی کوچک زیرِ آن در برابر سرمایی که از درزِ پنجره‌ها به داخل می‌خزید، حقیر به نظر می‌رسید؛ مثل آخرین فانوسی که در معبدی فراموش‌شده هنوز روشن مانده باشد. وقتی از آشپزخانه بیرون آمدم، چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیرِ کرسی خوابش برده بود. آهسته زیر کرسی جا گرفتم تا بیدار نشود. می‌خواستم پاهای یخ‌کرده‌ام کمی جان بگیرند و گرم شوند؛ اما وقتی گرمایی حس نکردم، نگاهی به منقل زغالی انداختم. همه‌ی زغال‌ها خاکستر شده بودند. پوفی کشیدم، منقل را بیرون آوردم و بعد از اینکه دوباره شنلم را پوشیدم، از خانه بیرون زدم. سوز بیرون مثل دندان در تنم فرو رفت. حیاط زیرِ لایه‌ای از یخ و برفِ کهنه خفه شده بود و آسمان، آن‌قدر تیره و سنگین بود که انگار سقفی از آهن بالای سرِ جهان آویزان کرده باشند. نه بادی می‌وزید و نه برفی تازه می‌بارید؛ اما همان سکونِ بی‌صدا هولناک‌تر بود، گویی تاریکی پشت این خاموشی ایستاده و قدم‌به‌قدم پیش می‌آید. اول زغال‌ها را الک کردم. خاکسترها با هر تکان، چون غبارِ سردِ مردگان در هوا می‌پیچیدند و روی آستین و دستانم می‌نشستند. دوباره زغال‌ها را داخل منقل ریختم و مشغول درست کردن آتش تازه شدم. کارم که تمام شد، به داخل برگشتم. مادرجون بیدار شده بود. با دیدنم لبخند زد و گفت: – اومدی ننه؟ خسته نباشی. لبخندی زدم و گفتم: – نیم ساعتی می‌شه اومدم، مادرجون. خواب بودین. مادرجون آهی کشید؛ آهی که انگار از عمقِ سال‌هایی بسیار دور بالا آمده باشد. نگاهش لحظه‌ای در فضای روبه‌رو لا‌به‌لای خاطراتش گم شد: – ای ننه، پیری هم بد دردیه. روز و شبمو نمی‌فهمم، کل روزم تو خواب می‌گذره. به غرغر شیرینش لبخند زدم، منقل را دوباره زیر کرسی گذاشتم و گفتم: – چیزی نمی‌خواین؟ مادرجون دستی تکان داد؛ مهربان، خسته و مادرانه: – نه ننه، قربونت برم. تو از صبح پیِ کار بودی، یکم بشین گرم شو. بی‌معطلی زیرِ کرسی جا گرفتم و لحاف را تا روی شانه‌هایم بالا کشیدم. گرمای منقل کم‌کم به پاهایم رسید و سرما را از تنم بیرون کشید. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در آمد و رگه‌ای از هوای گزنده بیرون به داخل خزید. سر بلند کردم. مامان و بوژان برگشته بودند. بوژان سبدی در دست داشت؛ پر از کاهو، کلم، هویج و چند گوجه که رنگِ سرخشان در این فصلِ مرده، غریب و تقریباً معجزه‌وار به نظر می‌رسید. برفِ نشسته بر شانه‌هایش هنوز آب نشده بود. گونه‌هایش سرخ شده بود و موهای کوتاه و فِرَش کمی خیس و به‌هم‌ریخته بود. مثل همیشه چیزی در حضورش بود که اتاق را از رخوت درمی‌آورد؛ انگار با خودش اندکی جنب‌وجوش و جان می‌آورد، حتی در دلِ این زمستانِ نفرین‌شده. با لبخند به چهره خسته و سرمازدیشان گفتم: – سلام، خسته نباشید. مامان لبخندی زد و گفت: – تو هم خسته نباشی عزیزکم. تازه رسیدی؟ نگاهم روی چهره‌اش ماند. لبخندش سر جایش بود، اما چشم‌هایش چیز دیگری می‌گفتند. خستگی در صورتش نشسته بود و زیر آن، آشفتگیِ پنهانی موج می‌زد؛ انگار چیزی را در راه شنیده یا دیده باشد که هنوز نتوانسته از دلش بیرون کند. با کمی دلهره و با لحنی کنجکاو پرسیدم: – حدود بیست دقیقه‌ست. چیزی شده؟ انگار حالتون خوب نیست!
  25. پارت دوازدهم دستی به لبه روسری‌اش کشید. لرزش انگشت‌هایش از چشمم دور نماند. تلاش می‌کرد آرام باشد، اما استرس در صدایش موج می‌زد. «حتماً جناب سرگرد… بهار برای من مثل خواهر بود. هر کاری لازم باشه برای روشن شدن حقیقت انجام می‌دم.» لبخند مختصری زدم و برگه‌ای جلوش سر دادم. گفتم: «لطف کنید یک لیست از مهمان‌های جشن تولد، همراه با شماره تماس و نسبت‌شون با شما یا خانواده نوروزی بنویسید.» مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم: «اگه خدمه‌ای هم استخدام کرده بودید، مشخصات و شماره تماس و اینکه از کجا گرفته بودیدشون رو هم اضافه کنید.» برگه را آن‌قدر محکم گرفت که انگشت‌های لرزانش کمتر دیده شود. آب دهانش را قورت داد و درحالی‌که دوباره تاره موی فرضیش را زیر روسری جاساز می‌کرد، گفت: «چشم… فقط من اون شب دوتا خدمه گرفته بودم. شماره خودشون رو ندارم، فقط شماره شرکت خدماتیه که ازشون ساعتی گرفتم. کافیه؟» با لحن آرام اما محکم پاسخ دادم: «بله، مشکلی نیست. فقط اسم خانوادگی، و روز و ساعت دقیق استخدامشون رو هم بنویسید.» سرش را تکان داد و مشغول نوشتن شد. اما لرزش دستش دست‌بردار نبود. هر بار که خودکار از بین انگشتانش لیز می‌خورد و روی زمین می‌افتاد، نگاهش کوتاه و مضطرب به من می‌افتاد؛ انگار می‌ترسید ضعفش دیده شود. مقداری از این اضطراب طبیعی بود—بازجویی درباره مرگ کسی که خواهرخوانده‌اش بوده کم چیزی نیست. اما **این سطح از آشفتگی**… باید صبر می‌کردم ببینم ادامه‌اش چه می‌شود.
×
×
  • اضافه کردن...