-
تعداد ارسال ها
496 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشت با صدای **دینگ** گوشی، چشمهایم را باز کردم. دستم را از لبهی وان بیرون آوردم و موبایلم را برداشتم. پیامی از طرف **پارسا** بود. همین که اسمش را روی صفحه دیدم، اخمهایم در هم رفت. حس انزجار مثل موجی تلخ از درونم بالا آمد. پسرهی مزخرف... حالا دیگر نقابش برایم افتاده بود. نه فقط از چشمم افتاده بود، بلکه همان ذره احترامی هم که زمانی برایش قائل بودم، کاملاً از بین رفته بود. اول خواستم بدون اینکه پیامش را بخوانم، مستقیم پاکش کنم. اما حس فضولیام، درست در بدترین لحظه، گل کرد. پیام را باز کردم. نوشته بود: > _بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار > حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت_ پوزخند تلخی گوشهی لبم نشست. چهقدر پررو بود... اگر دو روز پیش با چشمهای خودم ندیده بودمش که دست در دست دختری دیگر نشسته و برایش وعده و وعید میدهد... اگر حقیقتی را که بهراد دربارهی **ساحل** گفته بود نمیدانستم... شاید با دیدن این پیام، دلم برایش میسوخت. شاید حتی عذاب وجدان هم میگرفتم. اما حالا؟ حالا خوب میدانستم با چه مار خوشخطوخالی طرفم. با کسی که استاد بازی با کلمهها و احساسات آدمها بود. با حرص، پیامش را پاک کردم و بعد، بیهیچ تردیدی، در همهجا بلاکش کردم. آخرین جایی که بلاکش کردم، **اینستاگرام** بود. میخواستم از برنامه خارج شوم که چشمم به استوری **اروین** افتاد. بیآنکه حتی لحظهای مکث کنم، بازش کردم. استوریاش عکسی از یکی از پروژههایش بود؛ در واقع داشت کارش را تبلیغ میکرد. یک استوری ساده و معمولی... اما همین هم کافی بود تا دوباره حواسم برود سمتش. وسوسه شدم صفحهاش را ببینم. روی پروفایلش زدم. پیجش خلوت بود؛ فقط پنج پست داشت. یکییکی نگاهشان کردم تا اینکه چشمم روی یکی از عکسها ثابت ماند. در میان دشتی سرسبز، کنار ماشینش ایستاده بود؛ دستبهسینه، با همان اعتمادبهنفس همیشگی. پیراهن جذب طوسیرنگش، عضلههای بازویش را واضحتر نشان میداد و چشمهای عسلیاش مستقیم به دوربین خیره بودند. و من... من بیشتر از حد لازم به آن عکس خیره ماندم. خیلی بیشتر از حد لازم. وقتی بالاخره به خودم آمدم، فهمیدم نزدیک به یک ساعت است دارم همان عکس را وارسی میکنم. با ناباوری به خودم خیره شدم، انگار همین حالا مچ خودم را گرفته باشم. بعد با حرکتی سریع از وان بیرون آمدم. لباس عوض کردم، موهایم را خشک کردم و خستهتر از آن بودم که بخواهم دوباره با ذهنم کلنجار بروم. برای همین، خودم را روی تخت انداختم. سرم هنوز پر از فکر بود، اما خستگی از همهچیز قویتر بود. چشمهایم کمکم گرم شد و خیلی زود، در حالی که آخرین تصویر مانده در ذهنم نه پارسا، بلکه چشمهای عسلی **اروین** بود، به خواب رفتم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفت همه رفته بودند. به پیشنهاد مامان، **بهراد** و **نازی** قرار شد شب را همانجا بمانند. همه آنقدر خسته بودیم که بعد از گفتن شببخیر، هرکدام به اتاق خودمان رفتیم. بدنم از شدت خستگی و کوفتگی تیر میکشید. برای همین تصمیم گرفتم یک حمام گرم حسابی بگیرم. وارد حمام اتاقم شدم و شیر آب را باز کردم تا وان پر شود. بعد **کانزاشی** را از میان موهایم بیرون کشیدم و موهایم یکباره پریشان دور شانهها و پشتم ریخت. آرایشم را پاک کردم، گوشیام را برداشتم و وقتی وان پر شد، آرام داخلش جا گرفتم. گرمای آب کمکم توی تنم دوید و خستگی عضلاتم را شل کرد. چند دقیقه چشمهایم را بستم و سعی کردم به ذهن شلوغم استراحت بدهم. اما مگر میشد؟ امروز حس تازهای را تجربه کرده بودم؛ حسی که تا توانسته بودم از آن فرار کرده بودم. هر بار **اروین** به من نزدیک میشد، یا خودم را پشت کاری پنهان میکردم یا به بهانهای از دستش درمیرفتم. اما حالا که تنها بودم، دیگر هیچ راه فراری نداشتم. ذهنم بیرحمانه مرا برمیگرداند به تمام لحظههای امشب... به نگاهش... به صدایش... به آن نزدیکی خطرناک و دللرزان. چهرهی اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت. ناخودآگاه داشتم جزئیاتش را در ذهنم مرور میکردم؛ موهای مجعد خرماییرنگش... چشمهای عسلیاش... قد بلند و هیکل چهارشانهاش... و لعنتی، چقدر امشب در آن پیراهن سفیدِ جذب، با آن کروات باریک مشکی و شلوار مشکیِ خوشدوخت، جذاب شده بود. آنقدر غرق فکرش شده بودم که وقتی به خودم آمدم، دیدم لبخند محوی روی لبهایم نشسته و دلم عجیب دارد غنج میرود. از این کشف ناگهانی جا خوردم. لبخندم را جمع کردم و آب دهانم را قورت دادم. بعد سرم را تکان دادم، انگار بخواهم خودم را از این حال بیرون بکشم. ذهنم بلافاصله تشر زد: *به خودت بیا دختر... این چه وضعشه؟* اما قلبم، بیتوجه به تمام هشدارهای منطقی، با تپشهای تند و بیوقفه جوابش را داد. نمیدانستم چرا، اما نمیتوانستم... یا شاید هم نمیخواستم... احساسم را حتی پیش خودم تعبیر کنم. انگار هنوز قلبم نتوانسته بود ذهنم را قانع کند؛ یا شاید ذهنم بود که دلش نمیخواست این حقیقت را بپذیرد. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو شش بعد از بریدن کیک و باز کردن کادوها، دیگر اتفاق خاصی نیفتاد. تنها چیزی که توجهم را جلب کرد، صمیمی شدن **اراد** و **بارانا** بود؛ انگار خیلی زود با هم جور شده بودند و خوب همدیگر را پیدا کرده بودند. تا آخر شب، هر بار **اروین** میخواست سر صحبت را با من باز کند، از دستش در میرفتم. واقعاً شده بودیم مثل **تام و جری**! دست خودم نبود. هر وقت بهم نزدیک میشد، استرس و تپش قلب امانم را میبرید و باعث میشد نتوانم روی خودم مسلط باشم. برای همین، ترجیح میدادم قبل از اینکه باز هم گاف بدهم، از جلویش فرار کنم. بعد از شام، کمکم مهمانها عزم رفتن کردند. خانوادهی اروین جزو آخرین نفرهایی بودند که آمادهی رفتن میشدند. **مامان** و **مهلاجون** هم آنقدر در طول مهمانی با هم گرم گرفته بودند که انگار نه انگار همین امشب برای اولین بار همدیگر را دیدهاند؛ بیشتر شبیه دو دوست قدیمی بودند که بعد از سالها همدیگر را پیدا کرده باشند. موقع خداحافظی، مهلاجون رو به مامان گفت: «پس دیگه سفارش نکنم... آخر هفته منتظرتونم.» مامان با لبخند جواب داد: «قول نمیدم عزیزم. اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم.» مهلاجون لبخندش را حفظ کرد و گفت: «تا فردا خبرش رو بهم بده. دوست ندارم نه بشنومها، باشه؟» مامان هم با مهربانی بازوی او را فشرد و گفت: «تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم.» بعد با هم خداحافظی کردند و به سمت در رفتند. **اراد** و **اروین** هم بعد از خداحافظی با بقیه، به سمت من آمدند. رو به اراد چشمکی زدم و گفتم: «دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره؟» لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: «والا تا الان نمیدونستم اینجا پری دریایی هم دارید، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمیدادم.» خندهام گرفت. کاملاً معلوم بود که چشمش حسابی **بارانا** را گرفته. بعد از چند ثانیه، با همان لحن بامزهاش گفت: «فعلاً آبجی کوچیکه.» مشتی آرام به بازویش زدم و گفتم: «کلاً یکیدو سال ازت کوچیکترمها! یه جوری گفتی آبجی کوچیکه، حس فینچ بودن بهم دست داد!» خندید و گفت: «باشه بابا، ناراحت نشو. شما آبجی ما باش، بقیهش مهم نیست.» چشمکی زدم و گفتم: «داداش خودمی، بیبروبرگرد.» دو انگشتش را به پیشانیاش زد و با لحن نمایشی گفت: «ما کوچیک شماییم. فعلاً برم که الان صدای مهلاسلطان درمیاد.» لبخندی زدم و با او خداحافظی کردم. اراد که رفت، نگاهم ناخودآگاه به **اروین** افتاد. او که تا آن لحظه ساکت مانده بود، کمی نزدیکتر آمد و آرام، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت: «خدا شانس بده والا... با ما به از این باش که با خلق جهانی!» منظورش را خوب فهمیدم. قلبم دوباره بیهوا خودش را به در و دیوار سینهام کوبید. اروین یک قدم دیگر جلو آمد و با همان لحن آرام و معنیدار ادامه داد: «بالاخره یه روز تنها میشیم، **آهوی گریزپا**... فعلاً.» لبهایم بیاختیار به لبخند کمرنگی باز شد. فقط سرم را برایش تکان دادم و آرام گفتم: «خداحافظ.» او هم با نگاه عمیق و لبخند کمرنگی خداحافظی کرد و رفت. من اما تا چند لحظه بعد، همانجا کنار در ایستاده بودم و به جای خالیاش نگاه میکردم؛ با دلی که هنوز از نزدیکیاش آرام نگرفته بود. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنج کاملاً در تسخیر چشمهای عسلی و صدای بمش مانده بودم. با خودم گفتم: *من چم شده؟* انگار ذهنم یکدفعه تلنگری زد. سریع یک قدم عقب رفتم و دستپاچه گفتم: «منظورم این نبود... ببخشید، من برم به نازی سر بزنم.» بعد هم بدون اینکه حتی پشت سرم را نگاه کنم، تقریباً فرارکنان به سمت تنها اتاق طبقهی پایین رفتم. در را باز کردم، خودم را انداختم داخل و سریع بستمش. پشتم را به در تکیه دادم و یک نفس عمیق کشیدم. چند ثانیه طول کشید تا ضربان قلبم کمی آرام شود. تازه همان موقع بود که نگاهم به اطراف افتاد. بهراد و نازی با دهان نیمهباز و چشمهای گرد شده به من زل زده بودند. گلوی خشکشدهام را صاف کردم و سرفهی مصلحتیای کردم. «ببخشید... در نزده اومدم. فکر کردم نازی تنهاست، اومدم کمکش کنم.» بهراد ابرویش را بالا انداخت و با لحنی معنیدار گفت: «والا با اون لپهای گلانداخته و اون سرعتی که وارد شدی، بیشتر میخورد داری از چیزی فرار میکنی... نازی بهونهست.» یک نفس دیگر کشیدم و سعی کردم خونسرد به نظر برسم. «نه بابا، فرار از چی؟ اومدم ببینم اگه آمادهاید، کیک رو بیارم.» بهراد با شیطنت خندید. «باشه باشه... باور کردیم!» نازی خندهای کرد و گفت: «اذیتش نکن بهراد. آمادهایم عزیزم، بیا بریم.» بعد هر دو به سمت من آمدند. بهراد دستی دور شانههای من و نازی انداخت و ما را به سمت پذیرایی هدایت کرد. وقتی وارد سالن شدیم، دوباره صدای دست زدن و تبریک بلند شد. من هم سریع به سمت آشپزخانه رفتم تا کیک را بیاورم. به تعداد سن نازی روی کیک شمع گذاشتم و یکییکی روشنشان کردم. بعد کیک را برداشتم و به سالن برگشتم. همه دور میز جمع شدند و منتظر ماندند. بهراد دستش را دور کمر نازی حلقه کرد و گفت: «اول آرزو کن.» نازی چند ثانیه چشمهایش را بست. بعد آرام نفس گرفت و شمعها را فوت کرد. صدای دست زدن و شادی همه بلند شد. همان موقع اراد با لحن شیطنتآمیزی گفت: «حالا اگه گفتید وقت چیه؟» همه با تعجب به او نگاه کردند. چند ثانیه بعد خودش ادامه داد: «ای بابا... مشخصه دیگه. وقت رقص چاقوعه!» خندهی جمع بلند شد. گندم رفت سمت سیستم و موسیقی را روشن کرد. بهراد رو به اراد گفت: «حالا که خودت پیشنهاد دادی، دست خودت رو میبوسه.» اراد با تعجب گفت: «من؟ نه بابا، من بلد نیستم!» اما قبل از اینکه بتواند فرار کند، بهراد و اروین از دو طرف بازویش را گرفتند و با خنده هلش دادند وسط. اراد هم چاقو را گرفت دستش و شروع کرد به رقصیدن. مردانه و بامزه میرقصید و ادا و اطوارهایش باعث شده بود همه از خنده رودهبر شوند. بعد از یکی دو دقیقه، با همان اداها به سمت من آمد. با تعجب نگاهش کردم که ناگهان چاقو را توی بغلم انداخت و با خنده هلم داد وسط جمع. «نوبت توئه، خواهر!» خندیدم و با ریتم آهنگ شروع کردم رقصیدن. چند دور چرخیدم و آخر سر چاقو را با لبخند به دست نازی دادم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو چهارم نازنین از همه، مخصوصاً **بهراد**، تشکر کرد و بعد هم برای آماده شدن به سمت اتاق رفت. **خاله لاله**، **مهلاجون** را به مامان معرفی کرده بود و آن دو گرم صحبت بودند. بقیهی مهمانها هم هرکدام به کاری مشغول بودند و صدای خنده و گفتوگو در خانه پیچیده بود. من هم میان آن همه شلوغی، یکدفعه سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم. سرم را بلند کردم و به اطراف نگاه انداختم. چشمم که به **اروین** افتاد، درست همان لحظه او هم نگاهم میکرد. چشم در چشم که شدیم، لبخند جذابی روی لبهایش نشست و آرام به سمتم راه افتاد. با هر قدمی که او برمیداشت، ضربان قلب من هم تندتر میشد. انگار فاصلهی بین ما نه با قدمهای او، که با نفسهای من کوتاه میشد. وقتی مقابلم رسید، بیآنکه نگاهش را از صورتم بردارد، دست بالا آورد و طُرهای از موهایم را که روی صورتم افتاده بود، آرام کنار گوشم زد. بعد با لحنی نرم و آمیخته به شیطنت گفت: «ببخشید... از همون اول که اومدم، این مو روی مخم بود. حیف این صورت قشنگه که اینجوری پوشیده بشه.» ای وای... این دیگر چه حرفی بود؟ یکباره گرمایی در تمام تنم دوید. مطمئن بودم گونههایم از شدت حرارت سرخ شدهاند. قلبم هم آنقدر بیامان به سینهام میکوبید که انگار میخواست از قفسهی سینهام بیرون بزند. نمیدانستم باید چه بگویم. اگر هر کس دیگری بود، احتمالاً با اخم جوابش را میدادم یا دستکم یک چیزی میگفتم که سر جایش بنشیند؛ اما مقابل **اروین**، انگار تمام واکنشهای معمولم از کار افتاده بود. فقط لبخند کمرنگی زدم و ساکت ماندم. درستترش این بود که بگویم مغزم کاملاً از کار افتاده بود. او که انگار خوب حال و روزم را فهمیده بود، با همان لبخند شیطنتآمیز گفت: «ماشینت رو گرفتی و رفتی... حاجیحاجی مکه؟ یه سراغی هم از ما نگرفتی یهویی؟» در دلم گفتم: *اینم واقعاً یه طور خاصی حرف میزنهها...* *انگار سالهاست رفیق گرمابه و گلستان همیم.* *آخه اگر هم زنگ میزدم، دقیقاً چی باید میگفتم؟* البته که چندبار دستم رفت سمت گوشی... اما هر بار، بهانهای برای تماس پیدا نکردم. لب پایینم را با زبانم تر کردم و سعی کردم خونسرد به نظر برسم. گفتم: «دیگه به اندازهی کافی زحمت داده بودم... بعدشم، چرا خودت زنگ نزدی؟» هنوز جملهام تمام نشده بود که یک قدم دیگر به من نزدیک شد. آنقدر نزدیک که گرمای نفسهایش را روی پوستم حس کردم و موجی از مورمور از ستون فقراتم بالا رفت. بعد سرش را کمی خم کرد و آرام، با لحنی که شیطنت از تکتک کلماتش میبارید، گفت: «آهان... پس یعنی منتظر بودی من تماس بگیرم، **مروارید خانوم**؟» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سوم مامان با همان نگاهِ معنیدارش گفت: «آها... یعنی الان منتظرِ بهرادی هستی که خودت قراره بهش خبر بدی بیاد؟» واقعاً مانده بودم چه جوابی بدهم. دهانم را باز کردم چیزی بگویم، اما درست همان لحظه **ماهان و نامزدش** وارد شدند. اون لحظه، از شدت خوشحالی دلم میخواست بپرم و شالاپشالاپ ماچشان کنم که بحث عوض شد و از دست آن نگاههای مامان نجات پیدا کردم. سریع رفتم سمتشان و سلام کردم. هر دو با خوشرویی جوابم را دادند. ماهان با لبخند رو به **رزا** گفت: «عزیزم، ایشون صدفخانوم، دختردایی بنده هستن.» بعد رو به من کرد و ادامه داد: «ایشونم رزا، خانوم من هستن.» لبخندی زدم، دستم را جلو بردم و با او دست دادم. گفتم: «خوشبختم عزیزم.» رزا لبخند دلنشینی به من زد و گفت: «همچنین.» بعد هم با مامان احوالپرسی کردند و به سمت پذیرایی رفتند. رزا دختر ریزهمیزه و دوستداشتنیای بود. یک حالت گرم و تویدلبرو داشت که باعث شد همان برخورد اول از او خوشم بیاید. با خودم گفتم انشاءالله دل **عمه معصوم** هم با این وصلت یار باشد و کارشان سر بگیرد. داشتم از دور به جمع نگاه میکردم که دوباره صدای آیفون بلند شد. این بار بیهیچ دلیلی، یا شاید با هزار دلیل پنهان، قلبم شروع کرد به تند زدن. نه... واقعاً علتش را نمیفهمیدم. یعنی سعی میکردم نفهمم. به سمت آیفون رفتم و همین که تصویر را دیدم، انگار نفسم یک لحظه بند آمد. **اروین** بود. در را باز کردم. آخرین بار، دو هفته پیش دیده بودمش؛ همان روزی که ماشینم را برایم آورده بود. از پنجره نگاهشان میکردم که از حیاط رد میشدند و هرچه نزدیکتر میآمدند، قلب من هم بیقرارتر میشد. با خودم گفتم: *فکر کنم باید برم دکتر... این اصلاً عادی نیست.* *تا حالا اینجوری نشده بودم.* به عادت میزبانی، رفتم جلوی در که خوشآمد بگویم، اما آنقدر قلبم تند میزد که فکر میکردم همه صدایش را میشنوند. **مهلاخانم** اولین نفر بود که وارد شد و پشت سرش **اراد** و **اروین** هم داخل شدند. مهلاجون تا چشمش به من افتاد، لبخند گرمی زد و گفت: «سلام صدفجان، ماشالله مثل ماه شدی عزیزم.» لبخند خجولی زدم و گفتم: «سلام، ممنونم، لطف دارید. بفرمایید.» صورتم را بوسید. همان موقع مامان هم به ما رسید و بعد از سلاموعلیک کوتاهی، با هم به سمت پذیرایی رفتند. اراد جلو آمد و سلام داد. با لبخند جوابش را دادم و گفتم: «بهبه آقا اراد، خوش اومدی. خوشحالم میبینمت.» او هم با همان لحن شیطنتآمیز همیشگیاش سرش را کمی جلو آورد و آرام گفت: «بین خودمون باشه... مهلا سلطان با تهدید آوردم، وگرنه با دوستام قرار داشتم.» خندهام گرفت و گفتم: «قول میدم اینجا هم به اندازه وقتی که با دوستات هستی خوش بگذره.» خندید و چیزی نگفت. بعد **اروین** جلو آمد. فقط چند قدم فاصله بینمان بود، اما برای من انگار همان چند قدم زیادی طول کشید. نگاهم که به صورتش افتاد، یک حس ناآشنا در دلم جوانه زد. حسی خوشایند... اما مبهم. دلیلش را نمیدانستم، فقط میدانستم قلبم هنوز آنقدر تند میزند که از کنترل من خارج شده. اروین با لبخند گفت: «بهبه صدفخانوم... پارسال دوست، امسال آشنا.» از شدت استرس، لبخندی زدم که خودم هم میدانستم زیادی مصنوعی است و گفتم: «سلام... خوبی؟ با زحمتای ما.» لبخندش پررنگتر شد و با همان لحن آرام و خاص خودش گفت: «نفرمایید بانو... انجام وظیفه کردیم.» نمیدانم چرا همین یک جملهی ساده باعث شد ته دلم بیشتر بلرزد. برای اینکه از آن تنش عجیب درونم خلاص شوم، سریع کمی کنار رفتم و گفتم: «بفرمایید داخل.» بعد هم به سمت پذیرایی راهنماییشان کردم. هنوز ذهنم درگیر همان چند ثانیه بود که مامان کنارم آمد و گفت: «به بهراد خبر دادی؟» با کف دست زدم به پیشانیام و گفتم: «اخ... داشت یادم میرفت، الان پیام میدم.» سریع گوشیام را درآوردم و به **بهراد** پیام دادم که همه تقریباً رسیدهاند. بهش نوشتم وقتی نزدیک شد، خبر بدهد. حدود بیست دقیقه بعد پیام داد که دم در هستند. همان لحظه، سریع دستبهکار شدم. نور اصلی خانه را روی حالت لایت گذاشتم و از همه خواستم ساکت باشند. خوشبختانه انصافاً همکاری همه خوب بود. از قبل هم به **بارانا** سپرده بودم که بهمحض اینکه نازی و بهراد وارد شدند، چراغها را روشن کند. همه در سکوت، با هیجان منتظر ایستاده بودند. چند ثانیه بعد صدای باز شدن در آمد. قدمها داخل خانه پیچید. نفسمان را حبس کرده بودیم. و بعد، درست همان لحظهای که نازی و بهراد چند قدم جلوتر آمدند، چراغها روشن شد و همه باهم فریاد زدیم: **«تولدت مبارک!»** همان موقع **ماهان** برفشادی را بالای سرشان خالی کرد و صدای خنده و جیغ و دستزدن یکدفعه کل خانه را پر کرد. نازی از شدت شوک، یک لحظه سر جایش خشکش زد. چشمهایش گرد شده بود و دستش را روی سینهاش گذاشته بود، انگار هنوز باورش نمیشد چه اتفاقی افتاده. بعد با ناباوری نگاهش بین جمعیت چرخید، روی چهرهی مامان و بابا، روی خاله و عمو، روی دوستهایش، و آخر سر روی من و بهراد ماند. و بعد، درست همانطور که انتظارش را داشتیم، با جیغی از سر ذوق گفت: «نههههه! وای خدااااا!» و من، همانجا وسط آن نور و خنده و هیاهو، بالاخره نفس راحتی کشیدم. سورپرایز موفق شده بود. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم نمیدانستم چرا اینهمه هیجان داشتم. تولد نازی بود، قرار بود **او** سورپرایز شود، اما این من بودم که از صبح تا آن لحظه، انگار یک بندِ دلم تندتر میزد و قرار نداشت. کنار مامان دمِ پذیرایی ایستاده بودیم و منتظر رسیدن مهمانها بودیم که اولین نفرها از راه رسیدند؛ **بنفشه و ماهرخ**، دو تا از دوستان صمیمی نازی. با روی خوش به استقبالشان رفتم، گرم سلام کردم و بعد راهنماییشان کردم به سمت اتاق مهمان تا لباسهایشان را عوض کنند. چند دقیقه بعد هم **خاله لاله و عمو ناصر**، پدر و مادر نازی، آمدند. مامان هنوز در را کامل نبسته بود که خاله لاله با ذوق دستهایش را دور بازوی او حلقه کرد و گفت: «سهیلا جان، واقعاً زحمتت دادیم.» مامان هم طبق معمول با لبخند جواب داد: «چه زحمتی خواهر؟ اختیار دارید. تولد دختر خودمونه.» و بعد، مثل همیشه، تعارفتکهپارههای همیشگی بینشان شروع شد؛ از همان مدل حرفهایی که ظاهراً تعارف است، اما تا ده دقیقه ادامه پیدا میکند و هیچکدام هم حاضر نیست کوتاه بیاید. من فقط با لبخند نگاهشان میکردم و هر از گاهی چیزی به شوخی اضافه میکردم. قرار بود **بهراد** نازی را با این بهانه که «مامان امشب برای شام دعوتتون کرده» به خانه بیاورد. همینطور قرار شده بود وقتی همهی مهمانها رسیدند، به او خبر بدهم تا راه بیفتند. از فامیل خودمان، خانوادهی عمه و **عمو بهروز** هم دعوت بودند. **گندم** با **امیرعلی** آمده بود و طبق پیشبینی من، یک دقیقه هم از او جدا نمیشد. همین که نگاهم به گندم افتاد، برایش چشمکی زدم و یک لبخند شیطنتآمیز تحویلش دادم. او هم که کاملاً منظورم را فهمیده بود، پشت چشمی نازک کرد و سرش را با حالت «به تو ربطی نداره» تکان داد. خندهام گرفت، اما چیزی نگفتم. از فامیلهای نازی هم فقط درجهیکها دعوت بودند، بهعلاوهی چند نفر از دوستان نزدیکش و همینطور **آروین** و خانوادهاش. تقریباً همه آمده بودند. همه... بهجز **اروین و خانوادهاش**. و من نمیدانستم چرا اینقدر از نیامدنشان مضطرب شده بودم. یعنی میدانستم... اما دلم نمیخواست حتی برای خودم هم به آن اعتراف کنم. از وقتی مهمانی کمکم شکل گرفته بود، آرام و قرار نداشتم. مدام از این طرف خانه به آن طرف میرفتم، یک بار چیدمان میز را چک میکردم، یک بار به آشپزخانه سر میزدم، یک بار بیدلیل نگاهم را سمت در میانداختم. مامان و بابا هم انگار از رفتارم فهمیده بودند خبری هست. هر دو چند باری با آن نگاههای ریزبینشان نگاهم کرده بودند، اما فعلاً چیزی نگفته بودند. صدای آیفون که بلند شد، بیاختیار تند و تیز به سمت در دویدم. قلبم آنقدر ناگهانی کوبید که خودم هم از شدت واکنشم جا خوردم. در را که باز کردم، **ماهان و رزا** را دیدم. لبخند زدم و برایشان در را باز کردم، اما نمیدانم چرا همان لحظه حس کردم یک بادکنک درونم یکهو خالی شد. آن اشتیاقی که با شنیدن صدای آیفون یکباره بالا رفته بود، به همان سرعت هم نشست. داشتم آنها را به داخل دعوت میکردم که از پشت سر، صدای مامان را شنیدم: «نگران نباش... دیر نکردن، میان.» با استرس برگشتم سمتش. سعی کردم حالت صورتم عادی باشد، برای همین لبخندی مصنوعی زدم و گفتم: «کی؟ بهراد اینا؟» مامان نگاهی به من انداخت؛ از آن نگاههایی که واضح میگفت: *خودتو نزن به کوچه علیچپ.* -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یک فحشی زیر لب نثارش کردم که لبخند دنداننمایی زد و گفت: «جون، عصبانیتم که میشی قشنگی.» خیلی دلم میخواست خندهام را کنترل کنم، اما نتوانستم. آخرش لبخند کمرنگی روی لبم نشست. بهراد که انگار همین را میخواست، با رضایت نگاهم کرد و گفت: «حالا دیگه قهر نکن، وروجک. بیا بریم پایین که همه منتظر من و تواند برای شام.» چیزی نگفتم و فقط همراهش راه افتادم. آن شب هم، با همهی تلخی و سنگینیاش، بالاخره گذشت. *** بالاخره روز تولد نازی رسید. از همان صبح، دیزاینر آمده بود و مشغول چیدن تم مهمانی بود. قرار بود همهچیز با ترکیب سفید و طلایی اجرا شود؛ ترکیبی شیک، چشمنواز و دقیقاً همان چیزی که به سلیقهی نازی میآمد. از این طرف به آن طرف میرفتم و همهچیز را چک میکردم؛ از چیدمان بادکنکها و گلها گرفته تا جای کیک، میز پذیرایی، نورها و ریزهکاریهایی که اگر از قلم میافتادند، فقط من متوجهشان میشدم. نزدیکهای بعدازظهر بود که بالاخره مطمئن شدم همهچیز سر جایش است. نفس راحتی کشیدم و به اتاقم رفتم تا آماده شوم. مقابل آینه نشستم و اول موهایم را با یک **کانزاشی** پایین سرم جمع کردم؛ مدلی مرتب و ظریف که هم وقار داشت، هم لطافت. بعد شروع کردم به آرایش. اول زیرسازی را انجام دادم تا پوستم یکدست و صاف به نظر برسد. بعد خط چشمی باریک کشیدم که فقط به چشمهایم حالت بدهد، نه بیشتر. روی مژههایم ریمل زدم و با کمی رژگونهی هلویی، رنگ ملایمی به صورتم دادم. در آخر هم رژ زرشکی را روی لبهایم کشیدم؛ رنگی عمیق و زنده که ترکیب آرایشم را کامل میکرد. بعد نوبت لباسهایم شد. کتوشلوار سفیدرنگم را پوشیدم؛ لباسی که از همان لحظهی اولی که دیده بودمش، دلم را برده بود. طراحیاش ترکیبی بود از مدرنیته و ظرافت شرقی؛ الهامگرفته از لباسهای سنتی چینی، با یقهای ایستاده و آستینهایی بلند و کمی گشاد که وقار خاصی به لباس میداد. روی پارچهی سفید و خوشدوختش، گلهای ظریف طلاییرنگی از روی سرشانه تا کمر و همینطور روی آستینها نقش بسته بود؛ نه آنقدر شلوغ که چشم را خسته کند، نه آنقدر ساده که به چشم نیاید. همهچیز بهاندازه و با ظرافت بود. کت، قشنگ و تمیز روی تنم نشسته بود و فرم بدنم را به بهترین شکل نشان میداد، بیآنکه زیادی جلب توجه کند. در آخر هم کفشهای جلو باز مات طلاییرنگم را پوشیدم. چند لحظه روبهروی آینه ایستادم و خودم را نگاه کردم. برای اولین بار بعد از مدتها، از تصویری که در آینه میدیدم راضی بودم. نه فقط به خاطر لباس و آرایش، بلکه چون انگار زیر آن همه خستگی و غم، هنوز بخشی از من سر جایش مانده بود. همان بخشی که بلد بود خودش را جمعوجور کند، لبخند بزند و برای آدمهای دوستداشتنی زندگیاش، حضور داشته باشد. نفس عمیقی کشیدم، دستی به یقهی کتم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم حتی نتوانستم به او بگویم صبح چه دیدهام. نتوانستم بگویم اگر من هم به پارسا چراغ سبز نشان داده بودم، شاید همان بلایی که سر ساحل آمد، سر من هم میآمد. تا حالا برایتان پیش آمده که یک نفر، در عرض فقط یک روز، تبدیل شود به منفورترین آدم روی زمین؟ برای من پیش آمد. پارسا، در یک لحظه، برایم شد پستترین و منفورترین آدم دنیا. چند دقیقه، سکوتی سنگین بین من و بهراد حاکم شد. نه من چیزی برای گفتن داشتم، نه او. آخر سر، بهراد آهی کشید، کتش را از روی صندلی برداشت و گفت: «زیاد بهش فکر نکن. نمیخواستم ذهنت درگیر بشه... فعلاً باید برم. شب میبینمت.» فقط سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم و رفتنش را نگاه کردم. وقتی در اتاق پشت سرش بسته شد، خانه برایم ناگهان ساکتتر و خالیتر از قبل شد. آرام بلند شدم و به اتاق خودم رفتم. بیاختیار سر از بالکن درآوردم و روی صندلی نشستم. هوای عصر، ساکت و بیحرف، دورم پیچیده بود؛ اما ذهن من آرام نمیگرفت. خاطراتم با ساحل، یکییکی از گوشههای ذهنم بیرون میآمدند و مقابلم جان میگرفتند. خندههایش، شیطنتهایش، دعواهای ریز و درشتمان، اخمهای الکیاش، بغل کردنهای ناگهانیاش... و بعد، آن روزهای آخر. آن سردی. آن فاصله. آن نگاههای پر از دلخوری. پس به خاطر همین بود... برای همین آن روزهای آخر با من سر جنگ داشت. برای همین هر بار نگاهم میکرد، چیزی تلخ پشت چشمهایش بود. ناخواسته اذیتش کرده بودم. بیآنکه بفهمم، بیآنکه بخواهم، بخشی از دردش شده بودم. لبهایم لرزید. لعنت به من... چشمهایم را بستم و سرم را روی میز کوچکی که در بالکن بود گذاشتم. فکرها مثل موج توی سرم میکوبیدند و میرفتند و برمیگشتند. نمیدانم چقدر گذشت؛ فقط میدانم پلکهایم سنگین شد و همانجا، میان غم و خستگی، خوابم برد. *** حس قلقلکی روی صورتم باعث شد ناخودآگاه دستم را بالا بیاورم و گونهام را لمس کنم. زیر انگشتهایم چیزی نرم و پشمالو حس کردم. قلبم یکهو توی سینهام پرید. با وحشت چشمهایم را باز کردم و از ترس اینکه نکند گربهای چیزی روی صورتم باشد، با عجله از جا بلند شدم. اما همان لحظه، چشمم افتاد به بهراد. با یک عروسک گربهی پشمالو توی دستش ایستاده بود و با نیشی تا بناگوش باز، نگاهم میکرد. اخمهایم را توی هم کردم و با حرص گفتم: «مگه آزارداری؟! جون به جونت کنن، بیشعور! آخه کی اینجوری آدمو بیدار میکنه؟» بهراد زد زیر خنده و گفت: «معلومه که من.» بعد عروسک را جلوی صورتم تکان داد و با شیطنت ادامه داد: «بعدشم خرسی مثل تو رو که ده بار صدا میزنن بیدار نمیشه، فقط همینجوری میشه بیدارش کرد.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نُه یکم که آرامتر شدم، با صدایی گرفته پرسیدم: «بعدش چی شد؟» بهراد با دیدن حال من مردد بود. انگار نمیدانست ادامه دادن درست است یا نه. نگاهم کرد و آهسته گفت: «دیگه گذشته، صدف... چیزی تغییر نمیکنه. فقط با شنیدنش بیشتر اذیت میشی.» دستم را بردم جلو و دستش را گرفتم. با اصرار گفتم: «نه... میخوام بقیهش رو هم بدونم.» بهراد چند لحظه ساکت ماند. بعد انگار خودش را مجبور کرد که دوباره به آن روزها برگردد. فشار کوچکی به دستم داد و گفت: «یکم که توی خیابون چرخوندمش، حالش بهتر شد. قبل از اینکه برسونمش خونه، ازم خواست چیزی به مامان و بابات نگم.» لحظهای مکث کرد و بعد با تلخی ادامه داد: «منم در ظاهر قبول کردم... ولی حال روحیش خیلی بدتر از این حرفا بود که بتونم چیزی نگم. نمیشد به بهرام و زنداداش چیزی نگم.» نگاهش را از من گرفت. صدایش پایینتر آمد، سنگینتر شد. «اون شب، اگه یادت باشه، ساحل خیلی ناراحت بود. حتی برای شام هم پایین نیومد. تو هم که طبق معمول غرق کتابهات بودی و زود رفتی توی اتاقت. موندیم من و داداش بهرام و زنداداش.» نفسم را آرام بیرون دادم. همهچیز کمکم داشت در ذهنم به هم وصل میشد. بهراد ادامه داد: «نمیدونستم چهجوری باید شروع کنم. از یه طرف به ساحل قول داده بودم، از یه طرف نمیتونستم اون حال خرابش رو نادیده بگیرم. نمیتونستم ماجرا رو کامل بگم... ولی کاش گفته بودم. کاش همهچی رو از اول تا آخر براشون توضیح داده بودم.» ناگهان با هر دو دست صورتش را پوشاند. چند ثانیه همانطور ماند. وقتی دستهایش را پایین آورد، چشمهایش سرخ شده بود؛ سرخ و پر از عذاب. با صدایی که از فشار بغض میلرزید، گفت: «سر بسته و بدون اینکه اسم پارسا رو بیارم، موضوع رو بهشون گفتم. همون چند دقیقه... به خدا اندازهی هزار سال برام گذشت.» پلکهایش را بست و با خشمی که بیشتر متوجه خودش بود، ادامه داد: «خودم رو مقصر میدونستم. حس میکردم اگه زودتر گفته بودم... اگه از همون اول حواسم بیشتر بود... شاید ساحل اونجوری نمیشکست.» اشک دوباره در چشمهایم جمع شد. «وقتی حرفم تموم شد، بهرام و زنداداش کاملاً به هم ریختن... ولی چیزی به روم نیاوردن. فقط ازم تشکر کردن که خبرشون کردم.» صدایش آرام شد؛ آرام، اما ویران. «منم از شرمندگی سرم پایین بود. میخواستم برم اتاقم که یهو با ساحل روبهرو شدم.» قلبم فرو ریخت. «چشمهاش خیس بود... ولی بیشتر از گریه، پر از خشم بود. تا منو دید، با عصبانیت گفت: "لعنتی، من بهت اعتماد کردم... تو قول دادی چیزی بهشون نگی. خیالت راحت شد؟ منو پیششون خورد کردی؟"» گوشهی لبم لرزید. حتی تصور شنیدن این جمله از زبان ساحل هم درد داشت، چه برسد به اینکه بهراد واقعاً آن را شنیده باشد. او ادامه داد: «هرچی خواستم توضیح بدم، نذاشت. رفت توی اتاقش و درو محکم بست. هرچی پشت در گفتم "بذار بیام برات توضیح بدم... اصلاً اون چیزی نیست که تو فکر میکنی..." درو باز نکرد.» صدایش اینبار شکست. «اگه یادت باشه، یه مدتی باهام قهر بود... محلم نمیداد... نه زنگهامو جواب میداد، نه پیامهامو.» من سرم را پایین انداختم. یادم بود. همهی آن روزها یادم بود، اما هیچوقت عمق چیزی را که پشت آن سکوت و قهر پنهان شده بود، نفهمیده بودم. بهراد با چشمانی خسته و غمزده گفت: «خیلی سعی کردم، حتی از دور هم که شده مواظبش باشم... ولی سرنوشت نذاشت. آخرش هم از دستش دادیم.» دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. اشکهایم بیوقفه میریختند؛ مثل رودی که راهش را پیدا کرده باشد و دیگر هیچ سدی نتواند جلویش را بگیرد. حال بهراد هم از من بهتر نبود. شانههایش افتاده بود، نگاهش خالی بود و غمش آنقدر قدیمی و عمیق بود که انگار هیچوقت از زندگیاش بیرون نرفته. لبهایم را روی هم فشار دادم. میخواستم چیزی بگویم... اما نتوانستم. نتوانستم به او بگویم که بعد از آن چند شبِ گوشهگیری، ساحل در دانشگاه با پسری آشنا شد. نتوانستم بگویم آن پسر را از سر لجبازی، از سر خشم، از سر زخمی که از تو و پارسا خورده بود، جایگزین همهچیز کرد. نتوانستم بگویم همان آشنایی، بعدتر او را به چه مسیر تاریکی کشاند. به چه جمعی، به چه آدمهایی، به چه سقوطی. و نتوانستم بگویم که در نهایت، ساحل فقط زندگی خودش را تباه نکرد... بلکه داغی روی دل همهمان گذاشت که هیچوقت سرد نشد. اتاق در سکوت فرو رفته بود. سکوتی که بین هقهقهای بریدهی من و نفسهای سنگین بهراد کش میآمد. من مانده بودم با یک حقیقت تلخ: اینکه بعضی آدمها فقط دل نمیشکنند... آدمها را از درون عوض میکنند، مسیر زندگیشان را میپیچانند و زخمی به جا میگذارند که سالها بعد هم، با کوچکترین یادآوری، دوباره دهان باز میکند. و پارسا... برای ما دقیقاً همان زخم بود. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشت وقتی کنار نیمکت نشستم، تازه متوجه حضورم شد. چشمهایش پر از غم بود؛ آنقدر پر که انگار فقط یک تلنگر لازم داشت تا همهچیز فرو بریزد. بیآنکه چیزی بگوید، خودش را در آغوشم پرت کرد. من هم هیچ حرفی نزدم. فقط بغلش کردم و گذاشتم گریه کند، گذاشتم آرام بگیرد، گذاشتم هر وقت توانست خودش حرف بزند. چند دقیقه بعد، وقتی هقهقش آرامتر شد، بیحرکت و ساکت در آغوشم ماند و با صدایی خسته و شکسته گفت: «میشه منو از اینجا ببری؟» بیحرف کمکش کردم بلند شود و آرام بردمش سمت ماشین. بعد از اینکه سوار شد، من هم پشت فرمان نشستم و راه افتادم. اما از همان لحظه میدانستم نمیتوانم مستقیم ببرمش خانه. آنقدر آشفته بود که اول باید کمی به خودش میآمد. اگر با آن حال میرسید خانه، داداش و زنداداشم میترسیدند و اوضاع بدتر میشد. کنار یک دکه نگه داشتم و برایش یک بطری آب خریدم. چند جرعه که خورد، رنگش ذرهای بهتر شد، اما هنوز تمام صورتش بوی گریه میداد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. رو بهش کردم و آرام پرسیدم: «نمیخوای بگی چی شده؟» انگار فقط منتظر همین سؤال بود. چشمهایش دوباره بارید و با صدایی ضعیف گفت: «همهاش دروغ بود... همهچی دروغ بود...» مات نگاهش کردم و گفتم: «چی دروغ بود؟ یه جوری بگو منم بفهمم.» ساحل دستمالی از کیفش بیرون آورد، اشکهایش را پاک کرد و با زحمت شروع کرد به حرف زدن: «چند وقتی بود پارسا سردتر از همیشه شده بود... منم شک کردم و دنبالش افتادم. دیدم با یه دختر قرار میذاره.» فکرم از همانجا به هم ریخت، اما ساکت ماندم تا ادامه بدهد. «بار اول که بهش گفتم، گفت فقط یه قرار کاری بوده... اما من قبول نکردم. دعوامون شد. بعد دوباره تعقیبشون کردم. هر بار یه جوری دست به سرم میکرد، ولی امروز...» صدایش لرزید. «امروز که دوباره توی پارک دیدمشون، رفتم جلو... و باهاشون دعوام شد...» هنوز جملهاش تمام نشده بود که هقهقش بلند شد و دیگر نتوانست ادامه بدهد. بهراد اینجا مکث کرد و دندانهایش را روی هم فشرد. رگ کنار شقیقهاش زده بود بیرون و صورتش از شدت خشم سرخ شده بود. با صدایی گرفته گفت: «خونخونم رو میخورد، صدف... دوست داشتم سر اون بیشرف رو بِکَنم.» نگاهش کردم. حالش واقعاً بد بود. دکمهی بالای یقهاش را باز کرد، انگار نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود. از جا بلند شدم، رفتم از آشپزخانه یک لیوان آب آوردم و جلویش گرفتم. با اینکه خودم از شدت شوک دلم میخواست همان لحظه بقیهی ماجرا را هم بدانم، اما دیدن حال او باعث شد آرام بگویم: «اگه نمیتونی... بقیهش بمونه برای بعد.» چند جرعه آب خورد و سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد. بعد ادامه داد: «دوباره بغلش کردم. یکم که آروم شد، ادامه داد...» «میدونی چی بهم گفت، بهراد؟» صدای ساحل را برایم بازسازی کرد؛ همانقدر شکسته، همانقدر نابود: «گفت از اول هم با من کاری نداشته... گفت من خودم آویزونش شده بودم... گفت فقط میخواسته بهم نزدیک بشه تا به صدف برسه... اما من دور برداشته بودم...» صدایم توی سرم گم شد. بهراد ادامه داد: «بعدش هق زد و گفت: "باور کن من آویزونش نشدم..."» دیگر چیزی نشنیدم. همهچیز در یک لحظه دور سرم چرخید. اشکهایم بیاختیار سرازیر شد. نفسم بالا نمیآمد. دستم را جلوی بهراد گرفتم که صبر کند. نمیتوانستم بیشتر از این یکجا این درد را تحمل کنم. خدایا... ناخواسته باعث آزار خواهرم شده بودم. اگر من نبودم... اگر اسم من وسط این ماجرا نمیآمد... اگر آن بیهمهچیز به خاطر من به ساحل نزدیک نشده بود... چشمهایم را بستم. ایکاش همان موقع میمردم و چنین چیزی را نمیشنیدم. ایکاش ساحل هیچوقت آنطور ناامید نمیشد. چون من خوب میدانستم ساحل برای دوباره آرام شدن، چه تاوان بزرگی پس داده بود. بهراد با دیدن حالم فوراً گفت: «خوبی صدف؟ نمیخواستم ناراحتت کنم... دارم اینا رو میگم که تو اشتباه ساحل رو تکرار نکنی.» با عصبانیتی که با گریه گره خورده بود، نگاهش کردم و گفتم: «چهجوری تونست بیاد بهم بگه دوستت دارم؟ هان؟ بگو بهراد، چهجوری؟» صدام میلرزید، اما خشمم واقعی بود. نه فقط از پارسا... از خودم هم. از اینکه نفهمیده بودم. از اینکه آن آدم توانسته بود اینهمه نقش بازی کند. بهراد از جا بلند شد، آمد سمتم و محکم بغلم کرد. دستم را دورش حلقه کردم و بیصدا گریه کردم. آرام کنار گوشم گفت: «چیزی نیست... آروم باش...» اما هر دو خوب میدانستیم بعضی چیزها، حتی بعد از سالها، باز هم «چیزی نیست» نمیشوند. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفت بهراد کلافه و آشفته دستی به صورتش کشید و گفت: «ببین... اینا رو فقط به خاطر این دارم بهت میگم که اگه هر فکر و خیالی راجع به این پسره توی سرت هست، برای همیشه فراموشش کنی.» نفس عمیقی کشید؛ انگار گفتن همین چند جمله هم برایش راحت نبود. بعد با صدایی گرفته ادامه داد: «چند سال پیش... همون سال اولی که ساحل وارد دانشگاه شد، متوجه علاقهش به پارسا شدم. اون موقع توی دلم گفتم کی از پارسا بهتر...» سرش را با حسرت تکان داد و با تلخی گفت: «کاش میدونستم چه آدم کلاشیه... کاش همون موقع جلوی ساحل رو میگرفتم.» همان لحظه، خیلی نامحسوس اشکی را که گوشهی چشمش جمع شده بود پاک کرد، اما از نگاه من دور نماند. دیدن اشک بهراد، آن هم وقتی داشت اسم ساحل را میآورد، چیزی را درون دلم فشرد. صدایش خشدارتر شد وقتی ادامه داد: «یه مدتی که گذشت، یه روز با چند تا از دوستای دانشگاهیم رفته بودیم کافه. داشتیم با هم حرف میزدیم و خوشوبش میکردیم که یهو دیدم ساحل و پارسا وارد کافه شدن.» چند لحظه مکث کرد، انگار تصویر آن روز دوباره جلوی چشمش زنده شده بود. «اول فکر کردم اشتباه دیدم. ولی وقتی دقیقتر نگاه کردم، دیدم نه... خودشونن.» نگاهش را از من گرفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. «راستش چون متوجه علاقهی ساحل شده بودم، خیلی تعجب نکردم... ولی بازم لازم بود از خودش بپرسم.» آرام ادامه داد: «همون روز، وقتی برگشتم خونه، ساحل رو کشیدم یه گوشه و ازش پرسیدم. اونم با خوشحالی گفت از پارسا خوشش میاد و قراره یه مدتی بیشتر با هم آشنا بشن.» لبخند تلخی روی لبش نشست؛ از آن لبخندهایی که بیشتر از هر چیزی بوی حسرت میدهند. «وقتی اینو شنیدم، فقط ازش خواستم محتاط باشه و هر چیزی رو با من در میون بذاره.» بعد نگاهی کوتاه به من انداخت و گفت: «یادته که... اگه چیزی میرفت توی سرش، دیگه با تمام سرعت میرفت سمتش و عملاً نمیشد جلوش رو گرفت.» با شنیدن این جمله، تصویر ساحل همانطور که همیشه بود، توی ذهنم جان گرفت؛ پرشور، مصمم، یکدنده و زنده. بهراد ادامه داد: «یه مدت گذشت و با پیگیریهایی که میکردم، کموبیش در جریان رابطهشون بودم. تا اینکه یه روز وسط جلسه بودم و گوشیم در دسترسم نبود.» اینبار صدایش آرامتر شد؛ آرام، اما سنگین. «وقتی جلسه تموم شد و رفتم سراغ موبایلم، دیدم ده تا تماس بیپاسخ از ساحل دارم.» نگاهم بیاختیار روی صورتش ثابت ماند. فکّش از شدت فشار منقبض شده بود. «همون لحظه نگران شدم. سریع شمارهش رو گرفتم. بعد از چند بار بوق خوردن، بالاخره جواب داد...» گلویش را صاف کرد، اما انگار صدا هنوز هم از ته درد بیرون میآمد. «صدای ساحل که توی گوشی پیچید، خشدار بود... غمدار بود... شکسته بود. فقط یه جمله گفت: "میشه بیای دنبالم؟" و بعد زد زیر گریه.» نفسم در سینه حبس شد. بهراد آه کوتاهی کشید و ادامه داد: «آدرس رو ازش پرسیدم. دلم هزار جور شور میزد... نمیدونستم چی شده، فقط میدونستم حالش بده. یادم نیست با چه سرعتی خودمو بهش رسوندم. تا برسم، ذهنم هزار جا رفت.» چند ثانیه سکوت کرد. سکوتی که انگار از هر حرفی دردناکتر بود. بعد خیلی آرام گفت: «وقتی رسیدم، ساحل روی یه نیمکت توی پارک نشسته بود...» فکّش لرزید. نگاهش پایین افتاد. «اونقدر حالش بد بود که حتی متوجه اومدن من هم نشد.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و شش بابا نگاهی به من و بهراد انداخت و گفت: «اگه قرار باشه منتظر تموم شدن کلکل شما دوتا بمونیم، باید از گشنگی بمیریم.» بعد هم بیآنکه منتظر واکنش ما بماند، دست مامان را گرفت و با لحن بامزهای گفت: «بیا بریم خانوم، که غذا از دهن نیفته.» من و بهراد هم همزمان برای هم شکلک درآوردیم و پشت سرشان راه افتادیم سمت میز ناهارخوری. فضای خانه آنقدر گرم و صمیمی بود که کمکم تلخی چند ساعت قبل، زیر بوی فسنجان و شوخیهای همیشگیمان کمرنگتر میشد. سر میز، در حالی که مشغول غذا خوردن بودیم، برای بهراد تعریف کردم کجاها رفتهام و چه کارهایی برای تولد نازی انجام دادهام؛ از هماهنگی با تمفروشی برای دیزاین خانه گرفته تا سفارش کیک سفید و طلایی با گل طبیعی. بعد هم با مامان و بهراد، یکییکی دعوتیها را چک کردیم. مامان اسم فامیلها را گفت، من دوستان نازی را مرور کردم و بهراد هم چند نفر دیگر را اضافه کرد. وسط همین حرفها قرار شد خانوادهی اروین را هم به لیست مهمانها اضافه کنیم. نمیدانم چرا، اما شنیدن اسمش باعث شد برای یک لحظه حالم نرمتر شود. شاید چون حضورش، برعکس بعضی آدمها، حس آرامش میداد، نه آشفتگی. ناهار که تمام شد، بابا و مامان برای استراحت به اتاقشان رفتند. بهراد هم گفت قرار کاری دارد و تا حدود نیم ساعت دیگر باید برود. همان لحظه حس کردم بهترین فرصت است. از صبح یک سؤال توی ذهنم چرخ میخورد و هرچه بیشتر عقبش میانداختم، کنجکاویام بیشتر میشد. نگاهم را به بهراد دوختم و گفتم: «میگم بهراد... یه چیزی میپرسم، ولی قول بده نه عصبانی بشی، نه بپیچونی.» ابروهایش را بالا انداخت و با لحن خونسردی گفت: «حالا بپرس... اون بخشش رو بعداً فکر میکنیم.» اخم مصنوعیای کردم و گفتم: «نه دیگه، این که نشد. اول قول بده.» گوشهی لبش بالا رفت. «سعیم رو میکنم.» یک پوف کلافه کشیدم و زیر لب گفتم: «باشه بابا، کشتیمون.» لبم را با زبان تر کردم و کمی مردد ماندم. نمیدانستم مستقیم پرسیدن درست است یا نه، اما بالاخره گفتم: «یادته اون موقع که میخواستم برم... توی مهمونیای که مامان گرفته بود، پارسا ازم خواستگاری کرد؟» همان لحظه اخمهای بهراد در هم رفت. خیلی جزئی، اما آنقدر واضح که از چشمم دور نماند. با صدایی کوتاه گفت: «خب؟» ابرو بالا انداختم و فوری گفتم: «دِ! از همین الان اخم کردی که!» این بار با لحنی جدیتر گفت: «صدف، سوالت رو میپرسی یا نه؟» دستهایم را کمی بالا بردم و گفتم: «باشه، نخوریمون... میپرسم.» یک لحظه مکث کردم و بعد مستقیم نگاهش کردم. «چرا وقتی فهمیدی، عصبانی شدی؟» بهراد چند ثانیه فقط نگاهم کرد. نه جوابی داد، نه نگاهش را دزدید. فقط یک جور متفکر و سنگین نگاهم میکرد، انگار داشت قبل از جواب دادن چیزی را سبکسنگین میکرد. بعد با همان لحن جدی پرسید: «چرا اینو پرسیدی؟» شانهای بالا انداختم و سعی کردم بیتفاوت به نظر برسم. «محض کنجکاوی.» اما حقیقت این بود که فقط کنجکاوی نبود. بعد از اتفاق امروز، بعد از دیدن چهرهی واقعی پارسا، حالا بیشتر از قبل میخواستم بفهمم واکنش آن روز بهراد از کجا آمده بود. فقط یک حس غیرت ساده بود؟ یا چیزی میدانست که من نمیدانستم؟ و از نگاه سنگینش معلوم بود که این سؤال، برای او هم آنقدرها ساده نیست. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و پنج آنقدر عصبی بودم که کلاً یادم رفت اصلاً برای چه به پاساژ آمده بودم. فقط یکراست رفتم سمت ماشین، در را باز کردم، سوار شدم و بیآنکه حتی به اطرافم نگاه کنم، راه خانه را پیش گرفتم. تمام مسیر، ذهنم درگیر بود. نه فقط درگیر پارسا... بیشتر درگیر آن حس تلخی که از دیدن حقیقت به آدم دست میدهد. حقیقتی که شاید از قبل هم حدسش را میزدی، اما تا وقتی با چشم خودت نبینی، یک گوشهی ذهنت باز هم انکارش میکند. دستهایم را محکم دور فرمان حلقه کرده بودم و سعی میکردم آرام بمانم. اما درونم آشوب بود. و درست وسط همان آشوب، بیشتر از همیشه نبودِ ساحل را حس کردم. خیلی جاها نبودش را حس میکردم، اما بعضی وقتها، مثل همین لحظه، آن حس تبدیل میشد به یک حفرهی عمیق توی دلم. با همهی تفاوتهایی که با هم داشتیم، رازدار هم بودیم. از آن مدل خواهرهایی که شاید همیشه شبیه هم نباشند، شاید حتی در خیلی چیزها با هم فرق داشته باشند، اما یک نخ نامرئی محکم بین قلبهایشان باشد. هر چیزی که آزارمان میداد و نمیتوانستیم به بقیه بگوییم، برای هم تعریف میکردیم. هر غصه، هر ترس، هر دلخوری، هر چیزی که توی گلومان گیر میکرد و راهی برای بیرون آمدنش نداشت، آخرش میرسید به ما دو تا. من آن روزها خیلی آرامتر بودم. خیلی ساکتتر. خیلی بیشتر توی خودم. اما بعد از رفتن ساحل، انگار زندگی بیهوا هلم داد بیرون از آن پیلهای که دور خودم تنیده بودم. دیدن حال مامان و بابا، آن افسردگی سنگین، آن ترومایی که مثل سایه افتاده بود روی خانه، باعث شد دیگر نتوانم همان صدف قبلی بمانم. مجبور شدم از خودم نسخهی تازهای بسازم. صدفی که بیشتر میخندید، بیشتر حرف میزد، بیشتر حواسش به بقیه بود. صدفی که سعی میکرد بار غم را سبکتر کند، حتی اگر خودش هنوز زیر همان بار مانده باشد. به قول بهراد، من مروارید درونم را آشکار کرده بودم. لبخند محوی روی لبم نشست و همان لحظه با یک آه آرام محو شد. درست بود... بهراد همدم خوبی برایم شده بود. در روزهایی که فکر میکردم دیگر هیچکس نمیتواند حالم را بفهمد، حضورش دلگرمم میکرد. اما با همهی اینها، هیچکس نمیتوانست جای ساحل را کامل پر کند. بعضی آدمها جایگزین ندارند. فقط یاد میگیری نبودشان را با خودت حمل کنی. آهی کشیدم و وقتی به خودم آمدم، دیدم رسیدهام جلوی خانه. ماشین را خاموش کردم و چند ثانیه همانطور نشسته ماندم. یک نفس عمیق کشیدم، سعی کردم ذهنم را جمعوجور کنم و هرچه از کافه با خودم آورده بودم، پشت همان درِ بستهی ماشین جا بگذارم. بعد از ماشین پیاده شدم و با لبخندی که به زور روی صورتم نشاندم، وارد خانه شدم. همزمان با ورودم، بوی فسنجان توی بینیام پیچید. چشمهایم ناخودآگاه بسته شد و یک حس گرم و آشنا نشست روی دلم. آخ... چقدر دلم برای فسنجانهای مامان تنگ شده بود. همان بوی رب انار و گردوی جاافتاده کافی بود تا برای چند لحظه، تمام آن حال بد عقب بنشیند. خوشحال و سبکتر، مستقیم راه آشپزخانه را در پیش گرفتم. اما وقتی داخل را نگاه کردم، دیدم کسی آنجا نیست. با صدای بلند داد زدم: «ای اهل منزل، کجایید؟» صدای بابا از سمت پذیرایی بلند شد: «اینجاییم خانومخانوما.» با لبخند راه افتادم سمت پذیرایی. مامان و بابا کنار هم نشسته بودند و با همان نگاه گرم و پرمحبتشان منتظرم بودند. جلو رفتم، گونهی هردوشان را بوسیدم و بعد بیهوا خودم را روی مبل پرت کردم. مامان همان لحظه با اخم همیشگیِ از سر محبتش گفت: «چند بار بگم اینجوری پرت نکن خودتو؟ کمر درد میگیری.» یک لبخند دنداننما تحویلش دادم و گفتم: «چشم، تکرار نمیشه.» بابا با شیطنت گفت: «چشمت بیبلا.» دستی به شکمم کشیدم و با لحن مظلومانهای گفتم: «وای، چه بویی راه انداختی سلطان! بریم ناهار بخوریم که من حسابی گرسنهم.» بابا خندید و گفت: «ای وروجک شکمو، نمیشه. باید صبر کنی. بهرادم قراره ناهار اینجا باشه.» صورتم را جمع کردم و گفتم: «ای بابا! این چرا دست از سر ما برنمیداره؟ مگه زن نداره؟ سر و تهش رو بگیری اینجاست!» هنوز جملهام تمام نشده بود که صدای بهراد از پشت سرم آمد: «اولاً سلام، دوماً مگه جای تو رو تنگ کردم وروجک؟ ناراحتی دیگه نیام.» برگشتم سمتش و خندهام گرفت. با لودگی گفتم: «ای بابا، شنیدی؟ حالا غصه نخور، سر جهازی هستی دیگه، کاریت نمیشه کرد.» بهراد آمد جلو، دستش را لای موهایم برد و با شیطنت آنها را به هم ریخت. بعد گفت: «والا من میترسم تو سر جهازی من و نازی بشی!» با چشمهای براق و لحن شیطنتآمیزی گفتم: «اون که شک نکن!» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و چهار دختره با لحن لوس و کشداری گفت: «پارسا جونم، پس کی قراره منو با مامان و بابات آشنا کنی؟ اگه قرار باشه دو هفتهی دیگه باهات بیام، قبلش باید بیای خواستگاری دیگه.» از شدت شوک، دهنم باز مونده بود. پارسا با همون صدای آروم و نرمی که خوب بلد بود چطور به خورد آدم بده، جواب داد: «عشقم، قبلاً هم با هم صحبت کردیم. باور کن من از تو هم مشتاقترم که دخترم رو به خانوادم نشون بدم... منتها یه کم زمان لازم دارم.» دختره انگار قهر کرده باشه، با نازی دلبرانهای گفت: «نزدیک دو ساله با هم آشنا شدیم. یک ساله داری منو میپیچونی. هر چی گفتی گوش کردم، حتی راضی شدم اقامت کانادا بگیرم که باهات مهاجرت کنم... پس مشکل کجاست که سر میدونی؟» نفسم توی سینهم حبس شد. نمیدیدمشون، اما سکوت کوتاهی که بینشون افتاد، باعث شد تمام حواسم جمع بشه. بعد صدای پارسا بلند شد؛ آرام، مطمئن و دروغگو: «عزیزم، من کی تو رو پیچوندم؟ قبلاً هم گفتم، فقط یه کم صبر کن. قول میدم خیلی زود این مشکل رو حل کنم. بذار روی پای خودم بایستم، درسم رو تموم کنم، کار خودم رو راه بندازم، بعد با دست پر بیام جلو.» چشمهام از تعجب گرد شده بود. چه دروغگوی قهاری. تا جایی که من میدونستم، پارسا نهتنها ارشدش رو گرفته بود، بلکه اصلاً قصد ادامهی تحصیل هم نداشت. از اون گذشته، توی یک شرکت سهام داشت و عملاً برای خودش کسی بود. یعنی این حرفهایی که داشت تحویل اون دختر میداد، چیزی جز یک مشت بهانه و دروغِ شستهرفته نبود. دختره با لحنی کشدار و نرم گفت: «میدونم داری برای آیندهمون تلاش میکنی، ولی به منم حق بده...» و پارسا، انگار که نقش اول یک نمایش تکراری باشه، با نرمی جواب داد: «قربون اون چشمهای خوشگلت برم... یه کم تحمل کنی، قول میدم همهی اینا زود بگذره.» دیگه واقعاً طاقت شنیدن اراجیفش رو نداشتم. تا همین چند لحظه قبل، تهِ دلم هنوز یه تصویر محترمانه ازش داشتم. نه به عنوان کسی که دوستش داشته باشم، نه... بیشتر شبیه کسی که جای برادرم میدیدمش؛ آشنا، قابلاعتماد، محترم. اما حالا؟ حالا چهرهی واقعیش برام کامل رو شده بود. یک پسر دو رو، دروغگو و ماهر در بازی دادن آدمها. تا دیروز برای من پیام میفرستاد، زنگ میزد، لحنش پر از ناز و توجه بود، جوری رفتار میکرد که انگار من برایش مهمم... و حالا معلوم شده بود همزمان داشته یک نفر دیگه رو هم با همان مهارت، با همان حرفها، با همان وعدههای توخالی سرگرم میکرده. حیف آن همه عذاب وجدانی که بابت جواب ندادن به پیامها و تماسهاش کشیده بودم. حیف حتی یک لحظه فکر کردن. خیلی آروم از پشت میز بلند شدم. فنجون قهوهم هنوز نصفه مانده بود، اما حتی نگاهش هم نکردم. کیفم را برداشتم و بدون اینکه بخواهم توجه کسی را جلب کنم، از کنار میزها رد شدم و از کافه بیرون زدم. هوای بیرون هم نتونست اون حس چندش و انزجار رو از دلم کم کنه. راستش خیلی دلم میخواست برگردم. برم صاف بایستم جلویش، نگاهش کنم و یک سیلی محکم بخوابونم زیر گوشش. نه از روی عشق، نه از روی حسادت... فقط برای وقاحتش. برای دو روییاش. برای اینکه اینقدر راحت دروغ میگفت و همزمان چند نفر را بازی میداد. اما حتی همان هم زیادی بود برای کسی مثل او. پارسا حتی ارزش یک درگیری، یک بحث، یا یک سیلی را هم نداشت. برای همین فقط رفتم. بیصدا، بیبرگشت، و با خیالی که حالا از همیشه راحتتر بود. دیگر نه دلم برایش میسوخت، نه بابت بیمحلیهایم عذاب وجدان داشتم، نه حتی کوچکترین تردیدی در تصمیمم. دیدن او در آن کافه، از هر توضیحی واضحتر بود. بعضی آدمها لازم نیست چیزی را اعتراف کنند؛ خودِ واقعیت، بلندتر از هر اعترافی حرف میزند. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و سه تعجب کرده بودم. یعنی واقعاً تعجب کرده بودم. این همون آدمی نبود که تا همین پریروز یا بهم زنگ میزد، یا پیام میداد؟ یا میخواست با هم بریم بیرون، یا متنهای نصفهنیمه عاشقانه میفرستاد؟ بعد الان… دست توی دست یه دختر، وسط یه کافهی دنج و رمانتیک نشسته بود. البته اشتباه نشه؛ ناراحت نشده بودم. حداقل نه اونجوری که اسمش دلشکستگی یا حسادت باشه. بیشتر متعجب شده بودم. چون صمیمیت بینشون خیلی طبیعی و جاافتاده به نظر میرسید، انگار نه انگار که تازه با هم آشنا شده باشن. انگار مدتی بود همدیگه رو میشناختن و با هم راحت بودن. بعد البته صدای منطقیِ توی سرم گفت: «شاید هم دوست معمولیشه و تو زیادی داری داستان میسازی.» برای اینکه خیالم رو کنترل کنم، خودم رو جمعوجور کردم و شالم رو کمی جلوتر کشیدم که اگر اتفاقی نگاهش به اطراف افتاد، نشناسم. پارسا با صاحب کافه خیلی خودمانی خوشوبش کرد و بعد با اون دختر رفتن سمت میزی که کمی از من دورتر بود و روبهروی هم نشستن. دختره واقعاً جذاب بود. از اون مدل دخترهایی که حتی اگه خودت هم دختر باشی، چشمت ناخودآگاه میره سمتش. خوشلباس، مرتب، با آرایش ملایم ولی حسابشده، و یه جور اعتمادبهنفس نرم و لوند که خیلی توی رفتارش معلوم بود. من که خودم دختر بودم، داشتم جذبش میشدم؛ چه برسه به پارسا. سعی میکردم تابلو بهشون نگاه نکنم. پارسا پشتش به من بود، اما دختره کامل توی زاویهی دیدم قرار داشت و اگر زیادی زل میزدم، این احتمال وجود داشت که متوجه کنجکاویم بشه. برای همین فقط زیرچشمی میپاییدمشون. چند لحظه بعد دیدم پارسا دست دختره رو که روی میز بود گرفت. دختره هم با یه لبخند کشدار و لوند بهش نگاه کرد؛ از اون لبخندهایی که بیصدا هم کلی حرف دارن. همون موقع قهوهم رو آوردن. تشکر کردم، اما راستش تمرکزم خیلی بیشتر از قهوه، روی میز اونها بود. و چون متأسفانه ـ یا شاید خوشبختانه ـ ذاتاً آدم کنجکاوی بودم، وسوسه شدم حرفهاشون رو هم بشنوم. چند لحظه با خودم کلنجار رفتم. این کار درست نبود. بچهگانه بود. فضولانه بود. و صد در صد اگر کسی همین کار رو با من میکرد، حرصم درمیاومد. اما… کنجکاوی، موجود خیلی بیشرفیه. خیلی آروم از جام بلند شدم، فنجون قهوهم رو هم برداشتم که جابهجاییم طبیعی به نظر بیاد، بعد رفتم روی میزی نشستم که کمی بهشون نزدیکتر بود؛ جایی که نه من چهرهم معلوم باشه، نه اونها بتونن راحت من رو ببینن، ولی صدای حرف زدنشون به گوشم برسه. طوری نشستم که نیمرخم سمت دیوار باشه و صورتم از دید مستقیمشون خارج بمونه. فنجون رو گذاشتم روی میز و وانمود کردم که خیلی عادی مشغول نوشیدن قهوهم. اما تمام حواسم شد گوشهام. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و دوم بهراد خندید و گفت: «منم دقیقاً به خاطر همین اومدم پیش تو.» گفتم: «خب حالا دوست داری چه جور مهمونیای بگیری؟ خانوادگی یا دوستانه؟» کمی فکر کرد، بعد گفت: «والا اول میخواستم دوستانه بگیرم، ولی بعد دیدم چون سال اول ازدواجمونه، خانوادگی بگیریم بهتره.» سرم رو به نشونهی موافقت تکون دادم و گفتم: «تصمیم خوبیه. خونه یا بیرون؟» بهراد یه نگاه از بالا به پایین بهم انداخت و گفت: «اگه اینا رو میدونستم که پیش تو نمیاومدم.» خندیدم و گفتم: «خونه بگیر. اینجوری دستت توی مهمون دعوت کردن بازتره، هم راحتتری، هم صمیمیتر درمیاد.» گفت: «اوکیه. من باید برم فعلاً، بقیهی کارا با تو. چیزی لازم داشتی زنگ بزن.» همون لحظه با ناباوری گفتم: «کجا برادر؟! کیا رو میخوای دعوت کنی؟» سرش رو خاروند و با کمال خونسردی گفت: «نمیدونم. فقط چند تا از دوستاش هستن که باهاشون صمیمیه، اونا رو حتماً دعوت کن. بقیه هم خودمونیا رو دعوت کن.» بعد هم دستش رو برام تکون داد و گفت: «جبران میکنم وروجک، فعلاً.» و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، از اتاق رفت بیرون. چند ثانیه به در بسته خیره موندم و بعد یه پوف بلند کشیدم. «عالیه. یعنی عملاً همهچی با منه.» اما خب، راستش ته دلم هم ذوق داشتم، هم هیجان. از اون مدل مسئولیتهایی بود که هرچقدر شلوغ و اعصابخردکن، باز هم آخرش به آدم خوش میگذره. از اتاق اومدم پایین. مامان توی آشپزخونه پیش سلیمهخانوم بود و با هم برای ناهار آماده میشدن. بوی پیازداغ و زعفرون کل فضا رو برداشته بود و مثل همیشه، آشپزخونه گرمترین جای خونه بود. همین که وارد شدم، سلام دادم. هر دو با خوشرویی جوابم رو دادن. رو به مامان، ماجرای تولد نازی رو تعریف کردم و گفتم که بهراد میخواد برای پسفردا سورپرایزش کنیم. مامان هم طبق انتظارم، از همون اول ذوق کرد. گفتم: «تو زحمت دعوت کردن فامیلا رو بکش. منم شمارهی دوستای نزدیک نازی رو از گوشیش درآوردم، اونا رو خودم هماهنگ میکنم.» مامان گفت: «باشه عزیزم. فقط حواست باشه چیزی لو نره.» گفتم: «خیالت راحت.» بعد هم بهش گفتم که برای خرید و هماهنگی میخوام برم بیرون. --- بعد از آماده شدن و روشن کردن ماشین، راه افتادم سمت چند تا تمفروشی. چند جا رو دیدم، قیمت گرفتم، مدلها رو بررسی کردم و آخر سر یه دیزاین شیک و جمعوجور انتخاب کردم؛ نه زیادی شلوغ، نه زیادی ساده. یه چیزی که هم به سن و سال نازی بخوره، هم به سلیقهی مرتب و ظریفش. با صاحب مغازه هماهنگ کردم که صبح روز تولد بیان و همهچی رو توی خونه آماده کنن. بادکنکآرایی، بکگراند، چند شاخه گل طبیعی و شمعآرایی ساده. بعد از اون رفتم شیرینیفروشی و برای کیک هم سفارش گذاشتم. کیکی که هم خوشگل باشه، هم زیادی عروسکی و بچگانه نباشه. آخرش یه طرح سفید و طلایی با گلهای طبیعی انتخاب کردم که هم شیک بود، هم زنونه و دلنشین. وقتی از شیرینیفروشی اومدم بیرون، به ساعت نگاه کردم. هنوز یه کم وقت داشتم. با خودم فکر کردم بهترین کار اینه که همون امروز کادوی نازی رو هم بخرم و خیالم راحت بشه. ماشین رو توی پارکینگ یک پاساژ پارک کردم و وارد شدم. همین که از در اصلی رفتم داخل، سمت چپم یه کافه بود. بوی قهوهی تازهدم، گرم و تلخ، با اون عطر آشنای دوستداشتنیاش پیچیده بود توی هوا و مستقیم من رو به سمت خودش کشید. با خودم گفتم: «اول یه قهوه، بعد خرید. حقمه.» وارد کافه شدم. فضاش دنج و آروم بود. نور زرد ملایم، میزهای چوبی، چند گلدون کوچیک روی طاقچه و موسیقی بیکلامی که خیلی آهسته توی فضا میچرخید. یه جور فضای رمانتیک و خلوت که برای قهوه خوردن تنهایی زیادی مناسب بود. سفارشم رو دادم و صندلی گوشهی دیوار رو انتخاب کردم؛ جایی که هم دید خوبی به ورودی داشت، هم کسی خیلی مزاحمم نمیشد. هنوز منتظر سفارشم بودم که در کافه باز شد. بیحوصله نگاهم سمت در رفت و… برای یک لحظه کامل خشکم زد. پارسا بود. پارسا، با همون قیافهی آشنای همیشه، اما این بار در حالی که دستش توی دست یه دختر بود. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و یک _«اروین ماشینم رو به آراد و نوید، پسرعمویشون، سپرد… اونجا دیدمشون.»_ نازی با حالت فهمیدن سر تکون داد و گفت: «آهاان… آره، نوید نمایشگاه ماشین داره.» مامان که کنجکاویش هنوز تهنشین نشده بود، با لبخند گفت: «خیلی دوست دارم با دختر داییت هم آشنا بشم.» نازی فوری گفت: «دفعه بعد حتماً آشناتون میکنم، سهیلاجون. فکر کنم خیلی با هم جور بشید.» من که تازه یاد حرفش افتاده بودم، رو به نازی گفتم: «راستی نازی، گفتی باهام کار داری؟» نازنین دستهاش رو توی هم گره کرد؛ از همون حالتهایی که معلوم بود هم هیجانزدهست، هم کمی استرس داره. گفت: «راستش… میخوام مزون خودم رو راه بندازم. به اندازهی کافی از مهراوهجون کار یاد گرفتم، خودمم که طراحی دوخت خوندم… حس میکنم دیگه وقتشه جدی شروع کنم.» مامان با ذوق لبخند زد و گفت: «این که فوقالعادهست!» نازی تشکر کرد و بعد رو به من گفت: «این چند هفتهای که هستی… میتونی تو کارای اولیه کمکم کنی؟» بیمعطلی و با خوشحالی گفتم: «حتماً! چی از این بهتر؟ هم کمک تو میشم، هم سرم گرم میشه.» نازی با خوشحالی تشکر کرد و بعد بحثمون جدیتر شد. از اسم مزون گرفته تا لوکیشن، سبک کار، مدل مشتری، پارچه، رنگبندی، دکور، پیج اینستاگرام، لوگو، کارت ویزیت، همهچی رو ریزریز با هم بالا و پایین کردیم. مامان هم گاهی نظر میداد، گاهی تجربههاش رو میگفت، و گاهی فقط با لبخند به ذوق ما نگاه میکرد. تقریباً یک ساعتی مشغول حرف زدن و مشورت بودیم که صدای در اومد و چند لحظه بعد بهراد، بابا و اروین برگشتن داخل. بهراد سرحال و خندون بود، بابا هم مثل همیشه بعد از بازی و شوخی توی حیاط سرحالتر به نظر میرسید. اروین اما همون آرامش همیشگیش رو داشت؛ فقط وقتی نگاهش خیلی کوتاه به من افتاد، نمیدونم چرا حس کردم لبخندش یه ذره فرق داشت… کمرنگتر، خصوصیتر. چند دقیقهای هم نشست، بعد برای رفتن بلند شد. با مامان و بابا خداحافظی کرد، از پذیراییشون تشکر کرد و بعد رو به من هم خیلی عادی گفت: «خوش گذشت.» من هم، شاید زیادی کوتاه، گفتم: «خداحافظ.» اما وقتی از در بیرون رفت، بیاختیار تا چند ثانیه نگاهم سمت جای خالیش موند. --- دو هفته از اومدنم گذشته بود. دو هفتهای که توش، من و نازی تقریباً کامل درگیر کارهای مزون شده بودیم. هر روز یا در حال گشتن برای پارچه و خرجکار بودیم، یا اسم و ایده و مدل جمع میکردیم، یا دربارهی دکور، دوختها و شروع کار حرف میزدیم. سرمون انقدر گرم شده بود که گاهی اصلاً نمیفهمیدم روز چطور شروع شده و کی تموم شده. البته ناگفته نماند که توی همین مدت، امیرعلی و گندم هم نامزد کردن و من تونستم توی مراسم نامزدیشون شرکت کنم. واقعاً برای گندم خوشحال بودم. اونقدر کنار هم خوب و جور به نظر میرسیدن که آدم با دیدنشون ناخودآگاه لبخند میزد. از اون طرف، بارانا و سارا هم که امسال کنکوری شده بودن، توی این دو هفته رسماً مخ من رو خوردن. از صبح تا شب سؤال: چه کتابی بخونیم؟ کدوم کلاس بهتره؟ از کجا شروع کنیم؟ برای جمعبندی چیکار کنیم؟ فلان درس رو چطور بخونیم؟ و من هم، با وجود غرزدنهای ظاهری، با حوصله جوابشون رو میدادم. راستش بد هم نبود. یه حس آشنا داشت؛ اینکه یکی ازت راه بخواد، به حرفت اعتماد کنه، و تو بتونی کمکش کنی. بلیط برگشتم برای ده روز دیگه بود. و من تصمیم گرفته بودم توی این ده روز باقیمونده، تا جایی که میتونم خوش بگذرونم و با خانواده وقت بگذرونم. اون روز توی اتاقم بودم. روی تخت نیمهدراز کشیده بودم و توی لپتاپم میچرخیدم که تقهای به در خورد. همونطور که نگاهم به صفحه بود، گفتم: «بیا تو.» در باز شد و بهراد اومد داخل. با همون لحن همیشگیش گفت: «چه میکنی وروجک؟» خندهای کردم و گفتم: «هیچی، دارم تو نت میچرخم.» بهراد شیطنتآمیز گفت: «سرگیجه نمیگیری؟» زبونم رو براش درآوردم و گفتم: «هههه… بینمک.» خندید و اومد روی صندلی کنار میز نشست. بعد گفت: «بهجای این نتحرومکردن، بیا به من کمک کن.» لپتاپ رو از روی پام کمی کنار گذاشتم و پرسیدم: «از چه بابت؟» بهراد کمی خودش رو جلو آورد و گفت: «پسفردا تولد نازیه. میخوام براش یه مهمونی سوپرایزی بگیریم. کمکم کن.» همون لحظه لپتاپم رو با هیجان بستم و صاف نشستم. گفتم: «اخ جون! من میمیرم برای اینجور کارا!» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود چشمغرهای به اروین رفتم که فقط بیشتر خندید. وقتی صورتم رو برگردوندم، یکدفعه با بهراد چشم تو چشم شدم. متعجب و متفکر بهم زل زده بود؛ انگار داشت چیزی رو توی ذهنش کنار هم میچید. سرم رو خیلی نامحسوس تکون دادم، یعنی: *چی شده؟* لبخند کمرنگی زد و سرش رو بالا انداخت؛ یعنی: *هیچی.* من هم شونهای بالا انداختم و دوباره مشغول غذا شدم، اما ته دلم مطمئن بود هیچیِ بهراد هیچوقت واقعاً «هیچی» نیست. ناهار که تموم شد، اروین خیلی مؤدبانه از مامان و بابا بابت غذا تشکر کرد و بعد از اینکه میز جمع شد، همه دوباره برای چای به پذیرایی برگشتیم. هنوز همه درست جاگیر نشده بودن که بهراد رو به اروین گفت: «واقعاً ممنون که دیشب صدف رو تنها نذاشتی، لطف کردی.» اروین لبخند زد و با همون آرامش همیشگیش گفت: «شرمندهام نکنید. به خودشون هم گفتم… فقط به یک دوست کمک کردم.» بهراد خندید، اما چیزی نگفت. بابا دستش رو روی شونهی اروین گذاشت و گفت: «صدف گفت که تو آلمان هم هواشو داشتی… مرسی پسرم.» اروین با لحنی متواضع جواب داد: «انجام وظیفه بوده، نفرمایید.» بهراد که مثل همیشه اگر از کسی خوشش میاومد، خیلی زود باهاش خودمونی میشد، با خنده گفت: «دیگه بسه این تعارفتیکهپارهکردنا.» بعد رو به اروین ادامه داد: «اگه اوکیای، بریم یه دست فوتبالدستی بزنیم؟» اروین سری تکون داد و گفت: «چرا که نه.» همون لحظه من هم که از بچگی عاشق تماشای فوتبالدستی بازی کردن بقیه بودم، و بیشتر از اون دلم میخواست بعدش خودم هم بازی کنم، فوری گفتم: «منم میام.» بهراد سر تکون داد، اما هنوز کامل از جام بلند نشده بودم که نازی گفت: «صدف، اگه میشه بمون… باهات کار دارم.» درجا نگاهم سمتش برگشت. با ناچاری دوباره نشستم و فقط تونستم نگاه کوتاهی به سمت در بندازم. بهراد، بابا رو هم با خودش بلند کرد و سهتایی با اروین رفتن سمت حیاط. چند ثانیه بعد که صدای حرف زدن و خندههاشون دور شد، نازی فنجون چای رو از روی میز برداشت و با لحنی نرم گفت: «اروین واقعاً پسر خوبیه… مهلاجون واقعاً پسرای خوبی تربیت کرده.» مامان کنجکاوانه برگشت سمت ما و پرسید: «مگه اروین برادر هم داره؟» من بیهوا جواب دادم: «آره، آراد. چهرهش تقریباً کپی اروینه… فقط رنگ چشمهاشون یه کم فرق داره.» بهمحض اینکه حرف از دهنم بیرون اومد، نازی ابرویی بالا انداخت و خیلی معنیدار گفت: «تو کجا آراد رو دیدی؟» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و نُه همراه مامان و نازی رفتیم آشپزخونه. مامان و نازی مشغول کشیدن غذاها شدن و من هم رفتم سراغ مخلفات؛ سالاد، ماست، ترشی، سبزی و بقیه چیزهایی که باید کنار غذا روی میز میرفت. وسط کار، همینطور که ظرفها رو جابهجا میکردم، پرسیدم: «مامان راستی… سلیمهخانوم اینا کی میان؟» مامان یه لبخند ظریف زد و با لحن شیطونی گفت: «چی شد؟ خسته شدی؟» لبخند کوچیکی زدم و گفتم: «نه، من که به کار خونه عادت کردم… دلم براشون تنگ شده.» مامان با مهربونی همیشگیش چند تا قربونصدقهام رفت و گفت: «الهی قربونت بشم من… امروز زنگ زد. گفت فردا برمیگردن. البته فهیمه انگار دانشگاه شهر خودشون قبول شده. میاد وسایلش رو جمع میکنه و برمیگرده.» با خوشحالی گفتم: «اِی جان، خیلی براش خوشحال شدم! خیلی استرس داشت. خداروشکر که موفق شد.» مامان و نازی با لبخند نگاهم کردن و بعد با هم ظرفها و دیسها رو برداشتیم و بردیم روی میز ناهارخوری که کنار حال بود. بعد از چیدن کامل میز، نازی رفت که بقیه رو صدا کنه. مامان واقعاً سنگ تموم گذاشته بود. چند مدل غذا، سالاد، مخلفات و دسر، طوری روی میز خودنمایی میکردن که آدم فقط با دیدنشون سیر میشد… یا شاید هم بیشتر گرسنه. چند دقیقه بعد همه اومدن و سر میز نشستیم. من عمداً کنار اروین نشستم که معذب نباشه… هرچند با توجه به روحیهاش، فکر نمیکردم اصلاً از اون آدمهایی باشه که جایی خجالت بکشن یا خودشون رو ببازن. هنوز چند دقیقه از شروع غذا نگذشته بود که اروین کمی به سمتم خم شد و خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت: «اینا همه دستپخت مامانته؟» سری تکون دادم و پرسیدم: «آره… مگه چطور؟» با لحن بامزه و جدینمایی گفت: «اگه دستپختت به مامانت رفته باشه، قول میدم وقتی برگشتیم آلمان، هر روز ناهار و شام خونتون ولو باشم.» با حرص نگاش کردم و زیر لب گفتم: «نوکر بابات، غلام سیاه! بگو اون بپزه برات.» اروین خندید و با شیطنتی که برقش توی چشمهاش پیدا بود، گفت: «اونو امتحان کردم، بد نبود… ولی شاید سفیدش بهتر باشه.» همون لحظه خون دوید توی صورتم. داغ شدم و بیمعطلی از زیر میز پاش رو لگد کردم. صورتش از درد جمع شد، اما برای اینکه بقیه متوجه نشن، حتی یه آخ هم نگفت. فقط لبهاش رو محکم به هم فشار داد و سعی کرد قیافهاش عادی بمونه. من هم با اخم ریزی به بشقابم خیره شدم، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. اما از گوشه چشم دیدم که هنوز ته لبش یه لبخند لعنتی نشسته. چند ثانیه بعد، بابا که سرگرم کشیدن برنج برای خودش بود، رو به اروین گفت: «اروین جان، غذا باب میلت هست؟ تعارف نکنیها.» اروین خیلی محترمانه صاف نشست و گفت: «خیلی هم عالیه ، حقیقتاً مدتها بود اینطور غذای خونگی نخورده بودم.» مامان با رضایت خندید و گفت: «خوشحالم که پسندیدی. باز هم بکش برات.» بهراد که انگار حواسش به همهچیز بود، با شیطنت نگاهی بین من و اروین چرخوند و گفت: «اروین جان، شما که خیلی سریع با محیط اخت شدی!» نازی آروم با آرنج زد به پهلویش و گفت: «بهراد…» ولی اون بیخیالتر از این حرفها بود. من سعی کردم بیتفاوت بمونم و مشغول خوردن شدم، اما حس میکردم گونههام هنوز داغه. اروین خیلی خونسرد جواب داد: «تقصیر پذیرایی خوب شماست.» بابا خندید و گفت: «نه، اینجا هر کی یه بار بیاد، زود خودمونی میشه.» کمکم فضای میز دوباره عادی شد و همه توی حرفهای مختلف افتادن. با این حال، هر چند لحظه یک بار حضور اروین کنارم رو حس میکردم؛ آرام، گرم، و در عین حال آزاردهنده به همون شکل مخصوص خودش. یه بار که خواستم لیوانم رو بردارم، دستم خیلی کوتاه به دستش خورد. خیلی جزئی بود، اما همون تماس کوتاه باعث شد دستم رو سریع عقب بکشم. انگار برق ضعیفی از پوستم رد شده بود. سرم رو پایین انداختم و سعی کردم خودم رو مشغول غذا کنم. *جمعش کن صدف… فقط غذا بخور.* اما درست همون موقع، صدای آرومش دوباره کنار گوشم نشست: «فکر کنم این یکی رو محکمتر زدی… هنوز پام درد میکنه.» بیآنکه نگاهش کنم، زیر لب گفتم: «کم زدم. دفعه بعد بدتر میزنم.» خیلی کوتاه خندید و گفت: «منتظرم.» و همین یک کلمهاش، نمیدونم چرا، دوباره ضربان قلبم رو به هم ریخت. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و هشت با عجله رفتم توی اتاقم و لباسهام رو عوض کردم. یه پیراهن لیموییرنگ پوشیدم با آستینهای بلند و دامنی بلند و کلوش. جنس پارچه لَخت و سبک بود و با کوچکترین حرکتم، دامن نرم دور پام به رقص درمیاومد. موهام رو باز کردم و روی شونههام ریختم. یه بار دیگه رژ لبم رو تمدید کردم، صندلهام رو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم. وقتی به پذیرایی رسیدم، همه سرگرم حرف زدن بودن. با صدای بلند سلام کردم. حواس همه به سمتم جلب شد. جلو رفتم، نازی رو بغل کردم و گفتم: «بهبه، عروسخانوم! خوبی؟» نازی خندید و گفت: «مرسی عزیزم، تو چقدر خوشگل شدی.» چشمکی زدم و گفتم: «نه به خوشگلی تو.» بهراد با لحن نمایشی گفت: «اوه اوه… یکی درِ نوشابهها رو جمع کنه!» چشمهام رو تاب دادم و گفتم: «چیه؟ حسودیت شد؟» خندید و گفت: «آره والا. بعدشم خانومم رو اینقدر سر پا نگه ندار، خسته میشه.» دستم رو روی شونهی نازی گذاشتم و آروم نشوندمش روی مبل. گفتم: «بشین تو، تا این حسودخان منو نکشته.» بعد رو به بهراد گفتم: «بفرما… نمیدونستم انقدر زیزیای!» همونطور که میخندید، شیطنتآمیز گفت: «آره والا، من زنذلیلم. به توی وروجک باید جواب پس بدم؟» خندیدم، جلو رفتم و لپش رو کشیدم. گفتم: «نه عشقم، تو زیزی بودنت هم قشنگه.» نازی خندید و گفت: «اوه، صدف! صاحب دارهها!» منم خندیدم و گفتم: «خب حالا زن و شوهر چه غیرتیان!» همه خندیدن. بابا هم رو به اروین گفت: «این دوتا هر وقت کنار هم باشن، همینن. گیر مکان و زمان هم نیستن.» اروین خندید اما چیزی نگفت. من هم رفتم و روی صندلی کنار بهراد نشستم. چند دقیقه بعد، بابا و اروین گرم صحبت دربارهی ساختمانسازی و پروژهها بودن که بهراد سرش رو کمی به سمتم خم کرد و آروم گفت: «شنیدم دیشب تصادف کردی… خوبی؟» من هم آهسته جواب دادم: «آره، یه تصادف کوچیک بود. به خیر گذشت.» بهراد با شیطنت ابرو بالا انداخت و زیرلب گفت: «میبینم که از فرصت خوب استفاده کردی… به داداشمون زنگ زدی؟» اخم کردم و گفتم: «نخیرم! خودش تماس گرفت. شما هم مهمونی بودین، منم به ناچار بهش گفتم.» بهراد اون نگاه معروفش رو بهم انداخت؛ همون نگاهی که توش واضح نوشته شده بود: *خر خودتی!* از حرصم بیهوا نیشگونی از بغل دستش گرفتم. بلافاصله با صدای خفهای گفت: «آخ! وحشی!» لبم رو جمع کردم و با قیافهی حقبهجانب گفتم: «حقته، فضول.» بهراد دستش رو روی جای نیشگون گذاشت و با خندهی بیصدایی سرش رو تکون داد. در همون لحظه، بیاختیار نگاهم به سمت روبهرو کشیده شد. اروین، در حالی که ظاهراً داشت به حرفهای بابا گوش میداد، گوشهی لبش کمی بالا رفته بود؛ انگار از کل این صحنه خبر داشت و داشت یواشکی بهم میخندید. اخم ریزی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم، اما ته دلم یه حس گرم و عجیب نشست. فضای خونه صمیمی، پرخنده و سبک بود… و برای اولین بار بعد از مدتها حس میکردم این دورهمی واقعاً به دلم نشسته. چند لحظه بعد مامان از آشپزخونه صدام زد که کمکش کنم میز و ظرفها رو بچینیم. بلند شدم و گفتم: «الان میام مامان.» و قبل از اینکه راه بیفتم، بهراد خیلی آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت: «فقط حواسم بهت هستا…» برگشتم و زیر لب گفتم: «تو اول حواست به خانومت باشه.» و با لبخند از کنارش رد شدم و سمت آشپزخونه رفتم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتادو هفت توی راه، اروین یهدفعه کنار گلفروشی نگه داشت. بدون اینکه چیزی بگه، پیاده شد و رفت داخل. با تعجب از شیشه دنبالش کردم و حدود یک ربع بعد، در حالی که یه گلدون خوشگل دستش بود، برگشت. به محض اینکه نشست، گفتم: «نیازی به زحمت نبود.» نگاهی بهم انداخت و خیلی ساده گفت: «زحمتی نیست. دوست ندارم بار اولی که جایی میرم، دست خالی برم.» لبخند زدم و ازش تشکر کردم. واقعاً... اعترافش برای خودم هم سخت بود، ولی این پسر به طرز عجیبی باادب و جنتلمن بود. وقتی به خونه رسیدیم، ریموت در رو زدم و به اروین گفتم ماشین رو بیاره داخل. همین که پیاده شدم، چشمم افتاد به ماشین **بهراد**. پس نازی و بهراد قبل از ما رسیده بودن. کنار پلهها ایستادم تا اروین رو راهنمایی کنم. اون هم بعد از اینکه کت اسپرت سورمهایرنگش رو پوشید، به سمتم اومد. همون لحظه تازه فهمیدم که ناخودآگاه باهاش ست شدم. و انصافاً... باید قبول میکردم که جزو پسرهای خوشتیپ و خوشقیافه بود. قد بلند، چهره مردونه و اون ابهت آرومی که ناخودآگاه نگاه رو جذب میکرد. سرم رو خیلی نامحسوس تکون دادم و توی دلم گفتم: *من چی دارم میگم؟ مبارک مامان و باباش!* صدای اروین منو از فکرم بیرون کشید: «اگه زل زدنت تموم شده، بریم تو.» پوزخند همیشگی گوشه لبش نشست؛ همون پوزخندی که واقعاً منو تا مرز دیوونگی میبرد. اخم کردم و گفتم: «تو فکر بودم. به جای خاصی نگاه نمیکردم.» با همون لحن لجدرارش گفت: «باشه… اگه فکر کردنتون تموم شده، بریم داخل. اینجوری از مهمون پذیرایی میکنی؟» پشت چشمی نازک کردم و راه افتادم. زیر لب گفتم: «خودشیفته…» صدای خندهاش پشت سرم بلند شد و فهمیدم شنیده. وقتی وارد خونه شدیم، از اونجایی که از قبل به مامان پیام داده بودم، مامان و بابا دم در منتظرمون بودن. بعد از سلام و احوالپرسی، اروین گلدون رو داد دست مامان و گفت: «ناقابله.» مامان خندید و گفت: «مرسی اروین جان، زحمت کشیدی. نیاز به این کارا نبود.» اروین با لبخند جواب داد: «خواهش میکنم، قابلتون رو نداره.» بابا هم ازش تشکر کرد و گفت: «بیش از این سر پا نگهتون نداریم، بفرمایید داخل.» بعد دستش رو پشت شونهی اروین گذاشت و به سمت پذیرایی هدایتش کرد. رو به مامان گفتم: «من برم لباس عوض کنم و برگردم.» مامان با لبخند گفت: «برو عزیزم.» سری تکون دادم و راه افتادم سمت اتاقم، در حالی که هنوز صدای آروم گفتوگوی مردونهی بابا و اروین از پشت سرم میاومد و یه حس عجیب و ناشناخته توی دلم میچرخید. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت نهم آقای نوروزی پارچ آب را برداشت، برای همسرش لیوانی ریخت و آرام گفت: «بخور خانم… ما باید قویتر از این حرفا باشیم. تا وقتی اون آدم پیدا نشده، نباید از پا بیفتیم.» خانم نوروزی لیوان را گرفت و چند جرعه نوشید. وقتی حالشان کمی بهتر شد، پرسیدم: «انگار شب قبل از فوت، تولد دختر خواهرتون بوده… درست میگم؟» نگاهم را به مادر بهار انداختم. اشک گوشه چشمش را پاک کرد. «بله… تولد مهسا، دخترِ خواهرم بود.» «خانم نوروزی، مرحوم با مهسا صمیمی بودن؟» سرش را تکان داد. «خیلی. از بچگی با هم بودن. خواهرم وقتی مهسا نوجوان بود فوت کرد… مهسا پیش ما بزرگ شد. برای بهار مثل خواهر بود.» آقای نوروزی اضافه کرد: «این بچه تازه چند ماهه برگشته ایران… از ما هم داغونتره.» با کنجکاوی گفتم: «مهسا خانوم رو میفرمایید؟» آقای نوروزی سر تکان داد. رو به هر دو پرسیدم: «اون شب، بینشون—یا بین هر کدومتون—بحثی پیش نیومد؟ چیزی که حس کنین غیرعادیه؟» خانم نوروزی گفت: «نه، چیزی نبود. حداقل جلوی من.» اما آقای نوروزی دستی به موهای کمپشتش کشید و گفت: «تو جمع چیزی نشد… ولی وقتی رفتم بالکن که یه هوایی بخورم، دیدم بهار و مهسا دارن بلند با هم حرف میزنن. حالتشون جدی بود. پرسیدم چی شده، گفتن چیزی نیست و برگشتن پیش مهمونا.» کمی به جلو خم شدم. «نشنیدین راجع به چی حرف میزدن؟» سری به نشانهٔ منفی تکان داد. «نه… متوجه نشدم.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و شش در آخر من رو به اتاقی برد که کنار درش تابلوی **«معاون»** نصب شده بود. در رو باز کرد و گفت: «اینجا هم اتاق منه… البته چون فعلاً نیستم، یکی دیگه کارهام رو انجام میده.» ابرویی بالا انداختم و گفتم: «مدیر اینجا کیه؟ من تا الان فکر میکردم تو مدیری! آخه رو کارت ویزیت هم اسم تو بود.» اروین لبخند جذابی زد و گفت: «پدرم مدیر شرکته. البته چند وقته برای یه پروژه رفته دبی.» گفتم: «اوکی… پس به خاطر همین سعادت نداشتم ببینمشون.» اروین با لحنی کنایهآمیز گفت: «اوه… چه لفظ قلم!» خندیدم و شونه بالا انداختم، چیزی نگفتم. اروین نگاهی به ساعتش انداخت و ناگهان گفت: «اوه اوه… یه ربع به یازدهه. دیر شد. بدو بریم سر ساختمان، مصالح جدید قرار بود بیاد، باید چکشون کنم.» سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم. دوباره سوار ماشین شدیم و از شرکت خارج شدیم. حدود نیم ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم به یه ساختمان نیمهساز. صدای دستگاهها، بوی سیمان خیس و رفتوآمد کارگرها فضای شلوغی ساخته بود. همین که وارد شدیم، اروین از صندوق عقب ماشین یه کلاه ایمنی درآورد و داد دستم. گفت: «اول ایمنی.» کلاه رو روی سرم گذاشتم و لبخند زدم. چند قدم جلو رفتیم. سرکارگر که مردی حدوداً پنجاهساله بود، با دیدن اروین جلو اومد و سلام کرد. اروین هم جواب داد و شروع کرد ازش گزارش گرفتن؛ درباره پیشرفت کار، زمانبندی و مصالحی که تازه رسیده بود. بعد با هم رفتیم سمت جایی که مصالح تخلیه شده بود. اروین با دقت بستهها رو چک میکرد، چند تا سؤال از کارگرا میپرسید و گاهی هم رو به من توضیح میداد که هر کدوم از اون مصالح دقیقاً برای کدوم بخش پروژه استفاده میشه و چرا کیفیتش مهمه. من هم با دقت نگاه میکردم و گوش میدادم. دیدن اینکه چطور با کارگرها صحبت میکرد، چطور همه چیز رو زیر نظر داشت و با جزئیات کار رو پیش میبرد، برام جالب بود. حدود یکی دو ساعت اونجا موندیم تا کارها تموم شد. وقتی از ساختمان بیرون اومدیم، اروین نفس عمیقی کشید و گفت: «خب… برای روز اول تجربه بدی نبود، خانوم مهندس.» لبخند زدم و گفتم: «اتفاقاً خیلی هم خوب بود.» اروین کلید ماشین رو چرخوند و گفت: «پس بزن بریم… فکر کنم الان موقع ناهاره و خانوادهات هم منتظرن.» سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هشت روز بعد، سرباز احمدی خبر داد پدر و مادر مرحوم اومدن و درخواست دیدار دارن. راستش انتظار داشتم حداقل تا بعد مراسم سوم صبر کنن… اما اومده بودن، یعنی چیزی تو دلشون سنگینی میکرد. به احمدی گفتم راهنماییشون کنه داخل. به احترامشون از جا بلند شدم. بعد از سلام و دوباره تسلیت گفتن، از پشت میز دور زدم و کنارشان روی صندلی نشستم. نمیدانستم از کجا باید شروع کنم؛ داغشان هنوز نفس میسوزاند. به سختی گفتم: «میدونم غم بزرگیه و گفتنش آسون نیست… اما چند تا سؤال هست که باید بپرسم.» آقای نوروزی، پدر بهار، سرش را بالا آورد؛ چشمها سرخ، صدا گرفته: «ما هر کاری از دستمون بر بیاد میکنیم جناب سرگرد… فقط اون بیشرف رو پیدا کنید.» دستم را آرام روی شانهاش گذاشتم. «شک نکنین به سزای عملش میرسه. با کمک شما و به عنایت خداوند پیداش میکنیم.» مادر بهار سرش پایین بود و بند چادرش را با انگشتان لرزان میچرخاند. با صدایی گرفته گفت: «جناب سرگرد… بهارِ من اونقدری مهربون بود که بدِ هیچکس رو نمیخواست… نمیدونم کی تونسته این بلا رو سر بچهم بیاره…» صدام را صاف کردم، سعی کردم آرام و محکم باشم: «این مدت اخیر، رفتار خاصی از دخترتون ندیدین؟ چیزی که براتون عجیب باشه، ناراحتی، تغییری… هر چیزی؟» آقای نوروزی آهی کشید: «والا جناب سرگرد… بهار دخترِ آرومی بود. زیاد چیزی بروز نمیداد. بیشتر وقتا اگه غمی هم داشت از ما پنهون میکرد که نذاریم ناراحت بشیم.» قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید و سریع با پشت دست پاکش کرد.