-
تعداد ارسال ها
496 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و پنج جلوی در که رسیدم، اروین پشت فرمون نشسته بود. لبخند زدم، در رو باز کردم و سوار شدم. گفتم: «سلام، صبح بخیر… خوبی؟» از بالای عینک دودیش یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت: «علیک. والا من که خوبم، تو بهتری؟» دستم ناخودآگاه رفت سمت بانداژ کوچیک روی سرم و گفتم: «خداروشکر، خوبم.» اروین سری تکون داد، ماشین رو به راه کرد و گفت: «اول میبرمت شرکت، بخش دفتری رو ببینی. بعدش هم میریم سر یه پروژه تا ارتباط با کارگرا، پیمانکارا و کلاً فضای کار رو از نزدیک تجربه کنی.» با هیجان گفتم: «خیلی براش ذوق دارم. همیشه دوست داشتم روند کار رو از نزدیک ببینم.» لبخند کمرنگی نشست روی لبش و گفت: «در آیندهی نزدیک قراره یه عالمه پروژه رو خودت از نزدیک رهبری کنی، خانوم مهندس.» شنیدن «خانوم مهندس» اون هم از دهن اروین، دلم رو قنج برد. یه موج ذوق از سر تا پام دوید، ولی سعی کردم خیلی تابلو نشه و فقط یه لبخند آروم زدم. بعد از طی کردن مسافتی، اروین ماشین رو جلوی یه ساختمان بزرگ و شیک نگه داشت. پیاده شدیم، وارد ساختمان شدیم و با هم سوار آسانسور شدیم. وقتی آسانسور ایستاد، درها که باز شد وارد لابی شرکت شدیم. دکوراسیون لابی ترکیبی از سفید، مشکی و طلایی بود؛ شیک، رسمی و چشمگیر. پشت یه میز بزرگ الشکل، منشی نشسته بود. همین که اروین رو دید، سریع از جاش بلند شد و سلام کرد. اروین هم با یه تکون دادن سر جوابش رو داد. بعد رو به من کرد و گفت: «بیا، اول از اینجا شروع میکنیم.» منو به بخشهای مختلف شرکت برد؛ از بخش طراحی و مشاوره گرفته تا حسابداری و بقیه واحدها. حین نشون دادن هر بخش، با حوصله توضیح میداد که هر قسمت دقیقاً چه کاری انجام میده، روندها چطوره و مسئولیت هر تیم چیه. من با دقت گوش میدادم، نگاه میکردم و سعی میکردم همهچیز رو تو ذهنم ثبت کنم. حس میکردم دارم قدمبهقدم وارد دنیایی میشم که همیشه دوست داشتم مال خودم باشه. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هفت بابایی گفت: «چشم قربان. چیزی راجع بهش نظرتون رو جلب کرده؟» چانهام را خاریدم و آرام گفتم: «هنوز زوده برای این حرفا. کاری که گفتم رو انجام بده. زمان خاکسپاری رو فهمیدی؟» «بله قربان. فردا، قطعه... بهشتزهرا. ساعت ده صبح.» سری تکان دادم و از اتاق خارج شدم. *** فردا صبح، همراه بابایی در مراسم خاکسپاری شرکت کردیم. پدر و مادر بهار آشفته و ناتوان بودند؛ طبیعی بود. داغ دختر جوان، استخوان میشکند. اسدی چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و به تابوت زل داشت. چهرهاش غمگین بود، اما چیزی پشت آن غم موج میزد… پشیمانی؟ ترس؟ یا هر دو. در میانهی مراسم، زن جوانی با ظاهر امروزی به جمع رسید. چشمهای سرخ، روسری تور کوتاه، دستهایی لرزان. ناگهان خودش را روی خاک تازه انداخت. «بهار… پاشو… پاشو بهار… مثل خواهر بودی برام… چطوری رفتنت رو باور کنم؟» حرکاتش بوی نمایش میداد، اما اضطراب واقعی از تکتک حرکاتش میریخت. گره روسریاش را محکم میکرد، صدا میلرزید، نفسش بند میآمد. به سمت مادر بهار رفت. مادرش در آغوشش گرفت و زیر لب گفت: «دیدی مهسا؟ دیدی بهارم پرپر شد؟ خدا از کسی که بهارِ منو گرفت نگذره… لعنتش کنه…» مهسا بغضش ترکید و گریه کرد. من اما مشغول نگاه کردنِ **اسدی** بودم. مضطرب خیرهی دختر بود؛ مردمک چشمش گشاد شده بود. انگار کسی دست گذاشته باشد روی نقطهی ضعفش. *** با پایان خاکسپاری جلو رفتم. به اسدی و خانوادهی نوروزی تسلیت گفتم. بعد رو به بابایی آرام گفتم: «یه وقت مناسب با پدر و مادر نوروزی هماهنگ کن. میخوام بیان کلانتری.» بابایی سر تکان داد. --- -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتادو چهار از ساعت هفت صبح بیدار شده بودم ـ بیدلیل عجیبوغریب وسواس لباس گرفته بودم! هر چی میپوشیدم، حس میکردم یا زیادی رسمیام یا زیادی معمولی. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با کمد لباسهام، بالاخره تصمیم گرفتم شلوار جین بوتکات روشنم رو بپوشم، تاپ سفیدم رو داخلش بذارم و روش یه شومیز راهراه ریز با رنگ آبی ملایم بندازم. سه تا دکمه بالاش رو باز گذاشتم و اون رو هم داخل شلوار کردم. کمربند سورمهای رو بستم، کت بلند آبی رنگم رو پوشیدم و یه نگاهی تو آینه انداختم؛ بالاخره حس رضایت اومد سراغم. موهام رو دماسبی بستم و یه چتری کوتاه جلو انداختم، شال آبی کمرنگم رو با ظرافت سرم کردم. یه آرایش روزمرهی ساده، کتونی سفید و کیفم رو برداشتم و پایین رفتم. بابا و مامان صبحونهشون رو خورده بودن و تو پذیرایی نشسته بودن. رفتم آشپزخونه، سریع یه چای ریختم، با یه کلوچه خوردمش و رفتم سمت پذیرایی. بلند و با انرژی گفتم: «سلااام بر اهل منزل!» مامان سرش رو از موبایل بیرون آورد و با لبخند گفت: «سلام به روی ماه پرانرژیت!» لبخند زدم و بابا هم گفت: «سلام بر صدف خانوم! این همه انرژی رو به کی بدهکاریم؟» اخم مصنوعی گرفتم و گفتم: «نداشتیم حالا بابا جان! من همیشه پرانرژیم.» رو دسته مبل کنار بابا نشستم و با شیطنت گفتم: «یعنی انرژی اضافه دارم برای کل خونه!» مامان با حالت شوخی که مدتی بود ازش ندیده بودم، گفت: «آره، ولی امروز یه جور دیگهست... خیلییی سر حالی!» چشمهام رو باریک کردم و گفتم با نیشخند: «ای ای ای... بوی توطئه زنوشوهری میاد! الکی شایعه نسازین، فکر کنم دوست دارین منو بیحال و شل و ول ببینین!» بابا دستش رو گذاشت روی دستم و با لبخند گفت: «نه بابا جان، ما با همین صدای پر نشاطت نفس میکشیم. اگه انرژی تو نباشه، خونهمون سوت و کوره.» لبخند زدم، بغلش کردم و همون لحظه گوشیم زنگ خورد. از کیفم درش آوردم، اسم **اروین** روی صفحه افتاد. جواب دادم؛ بعد از سلام گفت دم دره و منتظرم. با مامان و بابا خداحافظی کردم، که البته هر دو با تأکید گفتن حتماً موقع ناهار باید اروین رو ببینن. وقتی از در بیرون رفتم، هنوز لبخند روی لبم بود — انگار روز تازهای، با حالوهوای متفاوتی شروع شده بود. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ششم ابرویی بالا انداخت و گفت: «ما که از مهندس بدیی ندیدیم. سر و صدایی هم ندارن. البته دیشب خانومشون یهکم ناخوشاحوال بودن… فکر کنم بحثشون شده بود. نه که فالگوش وایسمها، ولی صداشون بلند بود.» خداروشکر، به آدم مناسبی خورده بودم؛ از اون دست نگهبانهایی که از همهچیز خبر دارن و بیدردسر تعریف میکنن. پرسیدم: «اخلاقش با خانواده و همسایهها خوبه؟ چون برای تیم ما اخلاق خیلی مهمه.» لبخند زد. «تا حالا درگیری ازش ندیدم. ولی…» مکث کرد. «چند باری دیدم یه خانوم با یه شاسیبلند میاد دنبالش. حالا حتماً از همکاراشه دیگه… مهندس تازه استخدام شده، طبیعیه.» یک خانوم با شاسیبلند. ذهنم همانجا ایستاد. پس اسدی فقط من رو دور نزده بود؛ چیزی رو پنهان میکرد. بیشتر از این نمیشد سؤال پیچش کنم، شک میکرد. گفتم: «بله، احتمالاً از همکاراشونه. ممنون از راهنماییتون.» نگهبان گفت: «خواهش میکنم. فقط اگه تو شرکتتون کاری بود، ما رو هم معرفی کنین. اوضاع خرابه به خدا.» به اجبار شمارهاش را گرفتم و تأکید کردم این صحبتها محرمانه بماند. با اطمینان گفت: «خیالتون راحت، دهنم قرصه.» از اتاقک بیرون آمدم، سوار ماشین شدم و راه افتادم. *** به کلانتری که رسیدم، مستقیم رفتم اتاق بابایی. با دیدنم از جا بلند شد و پا جفت کرد. «امری داشتید، قربان؟» گفتم: «چند نفر بذار اسدی رو نامحسوس تعقیب کنن. حواسشون جمع باشه، بو نبره.» بابایی کوتاه گفت: «چشم قربان.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و سه وقتی وارد پذیرایی شدم، مامان و بابا روی مبل نشسته بودن و آهسته با هم حرف میزدن. تا من اومدم و نشستم، بابا با اون نگاه خاصش که هم نگرانی توش بود هم سرزنش پدرانه گفت: «چرا به ما زنگ نزدی بابا؟ مزاحم این بندهخدا شدی؟» نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «نمیخواستم مراسم امشب ماهان خراب بشه. اولش قرار بود به بهراد زنگ بزنم، که اروین خودش تماس گرفت. دیگه از ناچاری جریان رو بهش گفتم، اونم سریع خودش رو رسوند.» مامان سری تکون داد و با لحن آرامی گفت: «من دو بار باهاش همکلام شدم، ولی معلومه پسر خوبیه. خدا حفظش کنه.» لبخند زدم و گفتم: «اروین دفعهٔ اولش نیست که کمکم کرده. اون موقع که آلمان بودم هم کلی هوام رو داشت.» بابا گفت: «خدا خیرش بده. معلومه پسر عاقل و باوجدانیه. فردا باید ازش تشکر کنم.» بعد رو به مامان ادامه داد: «به بهراد و نازنین هم بگو فردا ناهار بیان.» مامان گفت: «آره، خودمم تو نظرم بود. بالاخره فامیلِ نازنین هست، بد نیست آشنا بشن.» لبم رو با زبون تر کردم و کمی مکث کردم و گفتم: «فقط… من فردا صبح قراره با اروین برم، یه پروژه رو نشونم بده. البته اگه مشکلی نیست؟» مامان و بابا یه نگاه کوتاه اما معنیدار با هم رد و بدل کردن. بابا گفت: «هر جور خودت صلاح میدونی بابا.» لبخندی زدم که نگرانی از چهرهشون پاک شه و گفتم: «اینا رو بیخیال… خب، مهمونی چطور گذشت؟» مامان پشت مبل تکیه زد و لبخند خسته ولی رضایتی زد: «دختره واقعاً خوب و مؤدب بود. حتی معصومه هم نتونست حرفی بزنه!» بابا با حالت تأیید گفت: «اگه مخالفت کنه، اشتباهه. این دختر ماهان رو خوشبخت میکنه.» سری به نشانه کنجکاوی تکون دادم و پرسیدم: «خب، حالا نتیجه چی شد؟» بابا گفت: «فعلاً قرار شد دفعه بعد با خانوادهش آشنا بشیم، بعدش چند وقت رفتوآمد کنن، ببینیم چی پیش میاد.» ابرویی بالا انداختم و گفتم: «خیره انشاءالله… ببخشید، یهکم خستهام، برم بخوابم.» بابا با لحن پدرانه و نگران گفت: «مطمئنی مشکلی نداری بابا؟ نمیخوای ببَرمت دکتر؟» مامان هم بلافاصله گفت: «آره مامانجان، اگه جات درد میکنه بگو.» رفتم بینشون، هر دوشون رو بغل کردم و با لبخند گفتم: «نگران نباشین، خوبِ خوبم. بیمارستان چکاپ کامل کردن، فقط گفتن تا سه روز زخمم آب نخوره.» مامان با اون نگرانی مادرانهاش نگاهم کرد و گفت: «اگه شب کاری داشتی یا حالت بد شد، حتماً خبرم کن.» لبخند زدم و گفتم: «به روی چشم، شببهخیر.» ازشون جدا شدم و به سمت اتاقم راه افتادم. با هر قدم، خستگی روز روی شونههام سنگینی میکرد، ولی عجیب آرام بودم… شاید چون بالاخره حس کرده بودم کسی کنارم هست. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت پنجم سری تکان دادم و گفتم: «مرخصی.» بعد از رفتن بابایی، دوباره جزئیاتی را که در پوشه بود مرور کردم. اینکه بهار در یک ماه فقط **یک تماس** با همسرش داشته… عجیب بود. خیلی عجیب. آدرس خانهشان در پرونده ثبت شده بود. نگاه کوتاهی انداختم و تصمیم گرفتم سری به آنجا بزنم. از کلانتری خارج شدم، سوار ماشین شدم و راه افتادم. مجتمع محل زندگیشان در شرق تهران بود. جلوی مجتمع ایستادم. نگهبان در اتاقک نشسته بود و فوتبال نگاه میکرد. به شیشه تقهای زدم. سرش را بلند کرد و آمد کنار پنجره. گفت: «کاری داشتید؟» بدون وقت تلف کردن گفتم: «راجع به یکی از ساکنین سؤال دارم. اگه ممکنه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.» لبخند زد و گفت: «امر خیره دیگه؟ بفرمایید داخل.» دور زدم و وارد اتاقک شدم. صندلی روبهرو را نشانم داد. نشستم. پرسیدم: «چند وقته اینجا کار میکنی؟» آب دهانش را قورت داد و گفت: «یه سالی میشه. اگه دنبال آشناها میگردین، تقریباً همه رو میشناسم.» ابرویی بالا انداختم. «خوبه. جناب اسدی رو میشناسی؟» دستی به فکش کشید. «بله، بلوک B. ولی ایشون که متأهل هستن!» با آرامش و بیاحساس گفتم: «بله. من هم برای امر خیر نیومدم. شرکت ما تازه استخدامش کرده، برای تکمیل پرونده نیاز به کمی اطلاعات دارم.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و دو بابا با نگرانی جلوتر اومد و گفت: «چی شدی بابا؟ ماشینت کجاست؟» با لحن آروم و مطمئن گفتم: «چیزی نیست باباجونم، یه تصادف کوچیک.» همزمان شصت و اشارهم رو با فاصله کم نشونش دادم که یعنی واقعاً چیز مهمی نبوده. مامان سریع خودش رو رسوند، شونههام رو با احتیاط گرفت و با چشمای پر اضطراب گفت: «ای وای… بمیرم الهی… بیا الان ببرمت بیمارستان!» بغلش کردم و محکم فشارش دادم. «الهی قربونت برم مامان… نه، نگران نباش. رفتم بیمارستان، دکتر و عکسبرداری… همهچی اوکیه.» از بغلش که جدا شدم، نگاه بابا افتاد روی بانداژ و بعد تازه متوجه اروین شد. اروین با دیدن نگاهش جلو اومد و محترمانه گفت: «سلام عرض میکنم.» بابا و مامان هم جواب دادن. بابا رو به من گفت: «معرفی نمیکنی صدفجان؟» مامان قبل از من گفت: «ایشون آقا اروین هستن، همدانشگاهی صدف تو آلمان. مثل اینکه از فامیلهای نازنین هم باشن.» بابا لبخند زد و گفت: «خوشبختم پسرم. بفرمایید داخل.» اروین همون لبخند جذاب همیشگیش رو زد و گفت: «همچنین. نه دیگه، دیر وقته، مزاحم نمیشم.» بعد هم به من نگاه کرد و گفت: «اگه کار نداری، من برم.» لبخند زدم و گفتم: «ببخشید امروز مزاحمت شدم.» رو به مامان و بابا ادامه دادم: «اگه اروین نبود، واقعاً نمیدونستم چیکار کنم. هم بیمارستان همراهم بود، هم درباره ماشین کمکم کرد.» مامان و بابا با یه نگاه قدرشناسانه سمتش برگشتن. مامان تشکر کرد. بابا هم دستش رو گذاشت روی شونه اروین و گفت: «لطف کردی پسرم… انشاءالله تو خوبیا جبران کنیم.» اروین فروتنانه گفت: «نفرمایید، انجام وظیفه بود.» بابا لبخندی زد و یه ضربه خیلی آروم به بازوش زد. مامان گفت: «اروینجان، الان دیر وقته که نمیذارم بیای داخل، ولی فردا ناهار باید بیای. ذرهای از لطفت جبران نمیشه ولی دوست دارم ناهار با ما باشی.» اروین مؤدبانه گفت: «خیلی ممنون، لطف دارید. هر کاری کردم وظیفه بوده… مزاحمتون نمیشم.» مامان بهش فرصت حرف زدن نداد و گفت: «شما مراحمی. دوست ندارم نه بشنوم. فردا میبینمت.» بعد هم برگشت سمت خونه. بابا هم گفت: «پس فردا میبینمتون. فعلاً خداحافظ.» و رفت داخل. من رو کردم به اروین. اروین با خنده گفت: «مثل اینکه فردا ناهار اینجام!» خندیدم و گفتم: «سهیلا سلطان همینه دیگه… حرف بزنه باید اجرا بشه!» اروین خندید و گفت: «فردا صبح آماده باش، میام دنبالت.» اوکی گفتم. خداحافظی کردیم، و تا وارد خونه نشدم نرفت. با دیدنش که تا آخرین لحظه صبر کرد، یه حس گرمای عجیب تو دلم پیچید… حس امنیت، حس توجه… چیزی که مدتها بود تجربه نکرده بودم. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت چهارم احمدی پا جفت کرد و گفت: «بله، قربان.» گفتم: «آقای اسدی رو تا دم در راهنمایی کن.» احمدی جواب داد: «به چشم، قربان.» اسدی دوباره تشکر کرد و همراه احمدی از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه سکوت بود؛ فقط صدای عقربهی ساعت روی دیوار. گوشیام را برداشتم و شمارهی سروان بابایی را گرفتم. «بابایی، ریز مکالمات بهار نوروزی رو میخوام. همهش رو بیار پیشم.» تلفن را قطع کردم و چشم دوختم به پرونده روی میز. با توجه به حرفهای اسدی، حال بهار موقع شام خراب شده بود. پس هر چه اتفاق افتاده... احتمالاً **قبل از شام** رخ داده. باید با پدر و مادرش حرف بزنم. در زدم. گفتم: «میتونی بیای تو.» سروان بابایی وارد شد، پوشهای زیر بغل، و بعد از ادای احترام، آن را گذاشت روی میز. «این ریز مکالمات یک ماه اخیر بهار نوروزیه، قربان.» پوشه را گرفتم و ورق زدم. بیشتر تماسها با دو نفر بود: **مهسا راد**، و **نیره تهرانی**. یک تماس هم با اسدی. فقط یکی. بابایی گفت: «خانم راد، دخترخاله مقتولهست و خانم تهرانی مادرش.» سری به تأیید تکان دادم. «جنازه رو تحویل خانواده بدین. زمان خاکسپاری رو هم گزارش کن. بعد مراسم، پدر و مادر مقتول رو میخوام ببینم.» بابایی پا جفت کرد: «چشم قربان.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و یک ولی برق اشکی که چشمهام رو پر کرده بود از نگاه اروین دور نموند. سریع پرسید: «چیزی شده؟ جات درد میکنه؟» مهربونی این پسر بدجور به دلم نشسته بود. نمیتونستم به خودم دروغ بگم. لبخند کمجونی زدم و گفتم: «نه، خوبم… مشکلی نیست. فقط یاد یه خاطره قدیمی افتادم.» یکتای ابروش رفت بالا و با کنجکاوی گفت: «میتونم بپرسم چه خاطرهای؟» سکوت کردم. بعد اینهمه خوبیای که امروز ازش دیده بودم، دلم نیومد بگم «به تو چه». سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: «چند سال پیش با خواهرم یواشکی اومدیم درکه، یه داستان طولانی پیش اومد. یاد اون افتادم.» حیرتزده پرسید: «مگه خواهر داری؟ من فکر میکردم تکفرزندی!» گرفته گفتم: «نه… نبودم، ولی الان هستم.» با حرفم سکوت کرد. ممنونش بودم که بیشتر سؤال نپرسید، گذاشت به حال خودم باشم. چون واقعاً نمیخواستم چیزی توضیح بدم. غذاها رو آوردن و مشغول شدیم که اروین گفت: «فردا آزادی؟» سری تکون دادم و گفتم: «آره، چرا؟» گفت: «فردا باید برم یه پروژه رو سر بزنم، اگه آزادی بیا ببرمت.» گفتم: «اتفاقاً منم امروز بار اول واسه همین زنگ زدم. اگه مزاحم کارت نمیشم، خیلی دوست دارم از نزدیک مراحل کار رو ببینم.» اروین لبخند زد و گفت: «اوکی. فردا ساعت نه آماده باش، میام دنبالت.» منم لبخند زدم و گفتم: «باشه، اوکی.» بعد از خوردن غذا تصمیم گرفتیم بریم. خواستم صورتحساب رو پرداخت کنم که اروین یه جوری بهم چشمغره رفت انگار فحش ناموسی داده بودم! خودش حساب کرد و وقتی سوار ماشین شدیم، بعد از پرسیدن آدرس راه افتاد. تا رسیدن به مقصد، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. وقتی جلو در رسیدیم، بابا داشت ماشین رو میبرد تو باغ و مامان هم داخل ماشین بود. اروین نگه داشت، من پیاده شدم. بابا منو از آینه وسط دید و پیاده شد، مامان هم دنبالش اومد پایین. به محض اینکه بانداژ سرم رو دید، مامان با وحشت گفت: «وای خدا مرگم بده، چی شده صدف؟» اشک جمع شده بود تو چشماش؛ راستش، تو این چند سال یکم حساستر شده بود، حق هم داشت. لبخند زدم تا نگرانیش کمتر بشه و گفتم: «سلام… چیزی نیست، نگران نباشین، خوبم.» -
تالش
- 246 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سوم دستهامو روی میز گره کردم، یهکم خم شدم جلوتر. «تو مهمونی، چیز خاصی نشنیدین؟ اتفاقی که حال بهار رو خراب کنه؟» چند لحظه ساکت موند. با کف دست صورتش رو مالید، انگار دنبال جواب میگشت. «نه... چیز خاصی نبود. فقط موقع شام حالش یهکم بد شد، گفت بعد غذا زودتر برش گردونم خونه.» نگاهش هنوز پایین بود. پرسیدم: «وقتی حالش بد شد، چرا نبردینش بیمارستان؟» موهاش رو به هم ریخت، نفس سنگین کشید. «میخواستم، ولی خودش نگذاشت. گفت فقط خستهست، میخواد بره خونه بخوابه.» سری تکون دادم. «و کی فهمیدین اوضاع جدیتر از این حرفاست؟» صدای نفسش بریده بریده بود. «رسیدیم خونه، رفت رو تخت دراز کشید. من... خب، سیگار میکشم، همیشه قبل خواب یه نخ. رفتم بالکن، چون از بویش متنفر بود. حدود ده دقیقه بعد برگشتم، دیدم نفس نمیکشه... سریع زنگ زدم اورژانس.» چند ثانیه سکوت. فقط صدای تیکتاک ساعت. بالکن؛ ده دقیقه خلأ. ذهنم همونجا گیر کرد. «پدر و مادر خانم نوروزی دیشب تو جشن بودن؟ از اتفاق خبر دارن؟» پلکهاش رو محکم بست. «آره، بودن. صبح خودم بهشون خبر دادم.» از پشت میز بلند شدم، رفتم نزدیکش و دستم رو گذاشتم رو شونش. «ممنون از همکاریتون، داغ بزرگیه. خدا بهتون صبر بده. فردا جنازه تحویل داده میشه، فقط فعلاً از شهر خارج نشین.» سرتکان داد، ولی چشمهاش هنوز به زمین بود. وقتی از اتاق بیرون رفت، نگاهی به لیوان آب انداختم؛ فقط نصفه خورده بود. و بوی سیگار هنوز تو هوای اتاق مانده بود، انگار خودش هم بدون کشیدن، جا گذاشته بودش. -
رامسر
- 246 پاسخ
-
- 1
-
-
رامسر
-
رها
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد نگاهی به ساعتم انداختم؛ شده بود هشت شب. تو این چند ساعت، مامان چند بار پیام داده بود: «خوبی؟»، «چه خبر؟» و از این چیزا. منم برای اینکه نگران نشه چیزی نگفته بودم. تو آخرین پیام هم نوشته بود تا ساعت ده برمیگردن. حقیقتش اصلاً حوصله رفتن خونه رو نداشتم، ولی نمیتونستم به اروین بگم منو ببر دور بزنیم! پس ساکت نشستم و هیچی نگفتم. غرق فکر بودم که دیدم تو مسیر درکه داریم میریم! رو کردم بهش و گفتم: «چرا اومدی درکه؟ قرار بود برسونیم خونه.» اروین گفت: «گشنهت نیست؟ من که مردم از گشنگی. تو هم اگه میرفتی خونه باید تنها مینشستی. پس وقت برای شام هست.» چون خودمم دلم یه ذره حالعوضکردن میخواست، چیزی نگفتم. از ماشین که پیاده شدیم، رفت سمت یه باغ رستوران سرسبز و زیبا. واقعاً قشنگ بود. از روی یه پل چوبی که وسط یه جوی آب بود رد شدیم. اروین برگشت سمت من و گفت: «کجا دوست داری بشینی؟» نگاهی به اطراف انداختم. تخت چوبی که کنار جوی آب بود و دورش پر از گلهای خوشرنگ بود چشمم رو گرفت. به سمتش اشاره کردم و گفتم: «بریم اونجا.» اروین سر تکون داد و رفتیم نشستیم. وقتی سفارش غذا رو دادیم، ناخودآگاه یاد اون روز افتادم که یواشکی با اصرار ساحل اومدیم درکه. ساحل با یکی از دوستای مدرسهش و دوستپسرِ اون دختر قرار گذاشته بود و به من چیزی نگفته بود. وقتی رسیدیم و دیدمشون، اخمام رفت تو هم و کل اون چند ساعت مثل برج زهرمار نشسته بودم. حالا بماند وقتی برگشتیم خونه بابا چقدر عصبانی شد و مامان حالش بد شد. با یادآوری اون روز، اشک جمع شد تو چشمهام. نمیخواستم اروین متوجه بشه، با تمام توانم سعی میکردم جلوی اشکام رو بگیرم. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دوم یکدفعه زد زیر گریه. با هر دو دست صورتش رو گرفت، اما همون لحظه نگاه من چسبید به جای خالی حلقه توی انگشتش. برای مردی که میگه سه ساله ازدواج کرده… عجیب بود. لیوان آب رو دوباره گرفتم سمتش. یه دستمال گذاشتم جلوش و سعی کردم لحنم رو آروم نگه دارم: «خدا بهتون صبر بده. چند ساله با هم ازدواج کردین؟» دستمال رو برداشت، یه قلپ آب خورد و گفت: «تقریباً سه ساله… جناب سرگرد، بهار آزارش به مورچه هم نمیرسید. آخه کار کی میتونه باشه؟» با لحن محکم گفتم: «پیداش میکنیم. فقط باید هر چیزی که میدونین رو بگین.» سر تکون داد. «چه کاری از دستم برمیاد؟» چشم تو چشمش پرسیدم: «این اواخر با کسی بحث یا دلخوری نداشت؟» مکث. لبهاش باز شد، دوباره بسته شد. انگار با خودش کلنجار میرفت. بالاخره گفت: «نه… تا جایی که من خبر دارم نه. بهار آدم آروم و مهربونی بود.» اما حتی یکبار هم به چشمهای من نگاه نکرد. رفتارش فریاد میزد چیزی رو قورت داده. گفتم: «رفتوآمد مشکوک؟ چیزی که ازتون پنهون کنه؟» اینبار مستقیم تو چشمهام نگاه کرد — خیلی مستقیمتر از قبل — انگار میخواست حرفش رو محکم جلوه بده: «نه جناب سرگرد. بیشتر وقتش تو خونه بود.» ابرو بالا انداختم. «خیلی خب. دیشب چی؟ کجا بودین؟» نفسش لرزید. پاش رو عصبی روی زمین میکوبید. «دیشب… تولد دخترخالهاش بود. دعوت بودیم. بعد از شام برگشتیم خونه.» جوابی که خیلی صاف گفت… اما زیادی مرتب بود. طوری گفت که انگار از قبل تمرینش کرده بود. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و نه نوید دستی به سرش کشید و گفت: «چرا میزنی؟» اروین خندید و گفت: «حقتونه، تا آدم بشین یاد بگیرین چطور باید رفتار کنین.» اراد نگاهی به باند سرم انداخت و گفت: «خدا بد نده.» لبخند زدم و گفتم: «ممنونم، بد نبینی.» نوید هم گفت: «خداروشکر که به خیر گذشته.» با همون لبخند گفتم: «ممنون، سلامت باشی.» اروین گفت: «شما رو تا صبح ول کنن همینجا وایمیسین فک میزنید! نوید، ماشین رو دیدی؟ میتونی کاریش بکنی؟» نوید خندید و گفت: «آره بابا، خیلی هم کاری نداره. علی رو که میشناسی، رفیقمه، کارشه؛ دو سوت درستش میکنه. فقط خب احتمالاً یه روزی طول بکشه.» اروین سر تکون داد، سوییچی رو که از من گرفته بود داد دستش و گفت: «اوکی، پس خبرش با تو.» بعد رو به من گفت: «بقیهش با اراد و نویده. بیا ببرم برسونمت.» رو به اون دوتا تشکر کردم و با اروین راه افتادم. تو ماشین که نشستیم پرسیدم: «نوید مکانیکه؟» خندید و گفت: «اگه جرأت داری به خودش بگو! میکشتت. نه، نوید عاشق ماشینه. عمو چند سال پیش که علاقهشو دید، کمکش کرد اتوگالری بزنه. از اونجایی که دوست و رفیق زیاد داره، ماشینو بهش سپردم.» گفتم: «آهان.» بعد دوباره پرسیدم: «اراد ازت کوچیکتره، نه؟ پس چرا اون شب عروسی نیومده بود؟» اروین همونطور که به جلو نگاه میکرد گفت: «اراد حدود پنج سال از من کوچیکتره، تقریباً همسن خودته. یکم بازیگوشه. اون شبم ترجیح داد بهجای عروسی با دوستاش وقت بگذرونه.» زیر لب اضافه کرد: «هنوز بچهست، خیلی کار داره!» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و هشت وقتی رسیدیم به ماشین، دو تا پسر جلوی اون وایساده بودن. اون یکی که روبهروم بود، حدود بیستوسه چهار ساله به نظر میرسید، چشم و ابرو مشکی و یه چهره شیطون داشت. اما اون یکی که پشت به ما بود... قد و هیکلش انقدر شبیه اروین بود که اگه اروین کنارم نشسته نبود، فکر میکردم خودشه! ماشین که وایستاد، پسره برگشت سمتمون و واااو! عین اروین بود — موهای خرمایی، پوست گندمی… فقط رنگ چشماش فرق داشت؛ سبز و عسلی بود. اروین رفت جلو، با هر دوتاشون دست داد. منم کنارش ایستادم و به دوتاشون سلام کردم. اروین گفت: «صدف خانم از دوستای آلمان من هست.» بعد رو کرد به اون پسره که کپ خودش بود و ادامه داد: «البته با ما فامیله، نازی رو که میشناسی؟ همسرش میشه عموی صدف.» پسره لبخند زد و گفت: «ااا چه باحال!» رو کرد به من و گفت: «منم اراد هستم، داداش اروین.» ابروهام پرید بالا و گفتم: «خوشبختم، میگم چهقدر شبیه همین شما دوتا!» اراد با خنده گفت: «البته من خوشتیپترم، ها!» اروین یکی پسکلهای بهش زد و گفت: «خیلی مونده تا به من برسی بچه!» اون یکی پسره بین خنده گفت: «بابا اگه اجازه بدین، منم خودمو معرفی کنم.» بعد با حالت رسمی گفت: «منم نویدم، پسرعموی این دو تا کلهپوک.» اروین خندید و همزمان یکی هم زد تو سر نوید و گفت: «بهت یاد ندادن به بزرگترت احترام بذاری؟ این چه طرز حرف زدنه!» -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت یک پرونده رو باز کردم و گذاشتم جلوم. مقتول، یه زن بیستوهفت ساله بود؛ دیشب به طرز مشکوکی مرده بود. هیچ اثر ضربوجرح یا آسیب ظاهریای روی بدنش نبود. همسرش وقتی با اورژانس تماس گرفته بود، گفته بود ایست قلبی کرده. ولی اورژانس مشکوک شده بود. پزشکی قانونی هم بعد از کالبدشکافی تأیید کرده بود: مسمومیت. زن جوون، کشته شده بود. از همون لحظهای که گزارش رو خوندم، دستور دادم همسرش رو بیارن کلانتری. حدود یه ساعت بعد، در اتاق با تقهای باز شد. گفتم: «بیا تو.» سرباز احمدی اومد داخل، پا جفت کرد. «قربان، آقای اسدی، همسر بهار نوروزی، رسیدن. بفرستمشون داخل؟» سر تکون دادم. احمدی رفت. چند دقیقه بعد مرد وارد شد. رنگش پریده بود، موهاش نامرتب، پیراهنش چروک… ولی چشمهاش بیشتر از غم، مضطرب بود. به احمدی گفتم: «بیرون منتظر باش.» در که بسته شد، ازش خواستم بشینه. یه لیوان آب جلوش گذاشتم و خودم تکیه دادم به صندلی. عادت داشتم قبل از شروع بازجویی، چند ثانیه فقط نگاه کنم. آدمها تو سکوت، بیشتر خودشون رو لو میدن. دستهاش رو به هم میمالید. پاش مدام تکون میخورد. یه جرعه آب خورد و گفت: «جناب سرگرد… چه اتفاقی افتاده؟ چرا جنازه بهار رو تحویل نمیدن؟ گفتن شما باید توضیح بدین.» به چشمهاش خیره شدم. تو این سالها آدم عزادار زیاد دیده بودم. بعضیا جیغ میزنن، بعضیا خشکشون میزنه… اما این یکی، انگار بیشتر نگرانِ یه چیز دیگه بود. نفس عمیقی کشیدم. «بهتون تسلیت میگم آقای اسدی. میدونم سخته… ولی طبق گزارش پزشکی قانونی، همسرتون ایست قلبی نکرده.» چشمهاش ریز شد. ادامه دادم: «بهار نوروزی مسموم شده. و این یعنی… قتل.» چند ثانیه طول کشید تا جمله برسه به مغزش. «ق… قتل؟ ب… بهار؟» مردمکهاش تند میدوید. اما اشکی تو کار نبود. و همین، اولین چیزی بود که تو ذهنم علامت خطر کشید. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و هفت اروین با جدیت نگاهم کرد و گفت: «یه بار شده بیچونوچرا به حرفم گوش بدی؟ وایستا، میرم ماشین بیارم.» بعدشم حتی منتظر نشد چیزی بگم، رفت. راستش بد هم نشد، هنوز سرم درد میکرد و حضورش یه جورایی آرامشبخش بود. دو دقیقه نگذشته بود که یه لندکروز مشکی جلوی پام ترمز زد. شیشه سمت شاگرد پایین اومد و اروین گفت: «میتونی سوار بشی؟» ابروهام پرید بالا، با خودم گفتم: «اولالا! ماشین رو ببین!» سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم و سوار شدم. چند دقیقهای تو سکوت گذشت که رو به اروین گفتم: «ببخشید وقتت رو گرفتم. دیگه مزاحمت نمیشم، اگه میشه منو برسون به ماشینم.» اروین گفت: «نگران ماشینت نباش. آدرس جایی که پارکش کردی رو بده، میفرستم یکی بره بیارتش.» سریع گفتم: «نه، نیازی نیست، خودم حلش میکنم. تا همینجاشم خیلی زحمت دادم.» اروین تیز نگاهم کرد و گفت: «اگه کار داشتم یا زحمتی بود، الان اینجا نبودم. حرف گوش بده. ماشینت خیلی صدمه دیده؟» با معذبی گفتم: «نه، فک کنم فقط سپرش شکسته و کاپوت یه کم ضرب خورده.» گوشیش رو برداشت، شماره گرفت و گفت: «آدرس جایی که ماشینت هست رو بده.» – «ولی آخه...» وسط حرفم پرید و گفت: «ولی، آخه، اگر نداریم! آدرس؟» با ناچاری آدرس رو گفتم. تماسش وصل شد، بعد از سلام و احوالپرسی کوتاه، آدرس ماشین رو داد و چون سویچ دست من بود، هماهنگ کرد تا نیم ساعت دیگه اون طرف همدیگه رو ببینن. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
به نام خالق حق نام داستان : راز یک قتل نویسنده: banoo.z (زینب چرم گر) ژانر : جنایی خلاصه : مرگ بهار نوروزی در نگاه اول یک حادثه به نظر میرسد؛ یک مهمانی ساده، چند لیوان نوشیدنی و پایانی ناگهانی. اما وقتی گزارش پزشکی قانونی از «مسمومیت» خبر میدهد، پرونده به میز سرگردی میرسد که خوب میداند حقیقت همیشه پشت رفتارهای کوچک پنهان میشود.... مقدمه «مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ وَ لَوْ کَانَ کَثِیرَ اللَّبْس»؛[4] هر کس در جستوجوی حق باشد آنرا درخواهد یافت، هر چند حقیقت بسیار پوشیده باشد؛ هیچ کس جنایت کار به دنیا نمیاد ، این انتخاب های درست و غلط هر انسانی هست که اون رو تبدیل به قهرمان یا یک شخصیت شرور و قاتل می کنه ، و بعضی وقت ها انتخاب های غلط حتی باعث میشه به خودمون و نزدیک ترین افراد زندگیمون شدید ترین صدمات رو وارد کنیم . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و شش تازه رسیده بودم بیمارستان که اروین هم پیداش شد. احتمالاً با جت اومده بود، چون تو ترافیک تهران اینقدر زود رسیدن خیلی بعیده. تا رسید پیشم، با نگرانی به بانداژ سرم نگاه کرد و گفت: «دختر، چی کار کردی با خودت؟ با ماشین بودی؟» سرم رو تکون دادم که یهو تیر کشید و باعث شد صورتم رو جمع کنم. اروین فوری گفت: «خوبی؟ چی شد؟ کجات درد میکنه؟» آروم گفتم: «چیزی نیست… سرم به خاطر ضربه درد میکنه.» اروین سری تکون داد و رفت سمت پرستاری که پشت میز نشسته بود. یه چیزی ازش پرسید. پرستار یه نگاه به من کرد، بعد به همکارش چیزی گفت و بعدش اروین و اون یکی پرستار، منو نشوندن روی ویلچر و بردنم پایین برای عکسبرداری. بعد از عکسبرداری، دکتر گفت: خداروشکر مشکل خاصی نیست و میتونیم بریم. جلوی در بیمارستان که رسیدیم، اروین گفت: «میتونی دو دقیقه وایسی؟ برم ماشین رو بیارم.» بهش گفتم: «لازم نیست، تا همینجاشم خیلی زحمت کشیدی. ماشینم رو کنار خیابون پارک کردم، باید برم بردارمش.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و پنج سرعتم زیاد بود و شدید ترمز گرفتم. سرم محکم خورد به فرمون و گیج و منگ شدم. راننده ماشینی که باهاش تصادف کرده بودم اومد جلو و گفت: "خانم، حالتون خوبه؟" سرم رو چرخوندم سمتش. نمیدونم چی دید که گفت: "ای وای! الان زنگ میزنم اورژانس." پلیس و آمبولانس که اومدن، بعد از کارهای اولیه و گرفتن مدارک و بیمه و اینجور چیزا، قرار شد بیمه خسارت رو بده. زخم سرم رو اورژانس بست و گفتن باید برای چکاپ ببرنم بیمارستان که مطمئن بشن خدایی نکرده مشکلی برام پیش نیومده باشه. گفتن بهتره به یکی زنگ بزنم بیاد بیمارستان برای همراهم. کسی که باهاش تصادف کرده بودم، آدم خوبی بود. ماشینم رو کنار خیابون پارک کرد و سوییچ رو بهم داد. نمیدونستم به کی زنگ بزنم، همه خونه عمه بودن. گوشیم رو دستم گرفتم و سوار آمبولانس شدم. سرم درد میکرد و آشفته بودم. گوشیم تو دستم لرزید، اروین بود. چارهای نبود، باید به اون میگفتم. تماس رو وصل کردم که گفت: "سلام، تماس گرفته بودید؟" با صدای گرفته از سردرد و ترسی که بهم وارد شده بود گفتم: "اروین." "صدف تویی؟ چرا صدات اینجوریه؟ کجایی؟" "تصادف کردم، تو آمبولانسم. میشه بیای دنبالم؟" بدون مکث گفت: "حالت خوبه؟ کدوم بیمارستان میبرنت؟" "خوبم، یکم سرم ضرب دیده. میگن باید عکسبرداری بشه. میبرنم بیمارستان..." اروین سریع گفت: "باشه، الان راه میفتم. نگران نباش." تشکر کردم و تماس رو قطع کردم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتادو چهارم دو روز از جشن میگذشت و تو این دو روز من تو خونه مونده بودم و رفع دلتنگی می کردم. بابا فردای جشن رفته بود پیش عمه معصومه و قانعش کرده بود اول دختر مورد علاقه ماهان رو ببینه بعد نظر بده ، امشب قرار بود ماهان دختره رو که اسمش رزا بود بیاره خونه عمه ، عمه هم مارو دعوت کرده بود . از اونجایی که حس کردم بهتره جو صمیمانه تر باشه ، تا بلکه ماهان به مرادش برسه ، زنگ زدم به عمه و عذرخواهی کردم و گفتم نمیام ، عمه هم انگار ترجیح میداد بزرگترا تو مجلس باشن ، اخه خیلی زود قبول کرد و ازم قول گرفت قبل رفتن حتما یکبار به خونش سر بزنم . عمه معصومه به مامان زنگ زده بود و خواسته بود از بعد از ظهر برن اونجا ، از قضا عمو بهروز و بهراد هم دعوت کرده بود ، رسما حس کردم یار کشی کرده که کوچک ترین چیزی از دختره ببینه همه رو شاهد بگیره و زبون ماهان رو ببنده. انصافا دلم برای ماهان و دختره سوخت ، خدا بهشون کمک کنه . ساعت چهار بود که مامان و بابا عزم رفتن کردن ، مامان خیلی به دلش نبود من رو تنها بزاره ولی بهش اطمینان دادم که خونه نمی مونم و میرم به دوستای قدیمم سر میزنم ، ولی خالی بستم چون هیچ کدوم از بچه ها مساعد نبودن . وقتی رفتن ، به اتاقم رفتم و لباسام رو با شلوار بگ لی و یک شومیز ازاد خنک عوض کردم و شالم رو هم سرم انداختم ،به قصد دور دور کلید ماشین رو برداشتم و به راه افتادم ، مقصد مشخصی نداشتم یکم که رفتم ، یکی ته ذهنم و قلقلک داد به اروین زنگ بزنم ، اما زنگ بزنم چی بگم ، خودم رو با اینکه می خوام زنگ بزنم برای پروژه ای که قولش رو داده قانع کردم و شماره اش رو گرفتم . یک بوق نخورده بود که به غلط کردم افتادم و قطع کردم ، به خودت بیا دختر طرف تا شماره داده و یه تعارف زده تو دو دستی چسبیدی ! تو افکارم غرق بودم که تلفنم زنگ خورد با دیدن شماره اروین حول کردم و نفهمیدم چی شد که زدم به ماشین جلویی ، سرم خورد به فرمون ، طرف از ماشین پیاده شدو یه نگاه به ماشینش کرد و گفت : حواست کجاست خانوم ، ماشین رو داغون کردی . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و سوم اخر شب خسته روی مبلای خونه ولو شدم ، کفش هام رو از پام دراوردم ، بابا هم کتش رو در اورده بود و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود. مامان هم بغل بابا نشسته بود و گفت : عزیزم ، نمی خوای بین معصومه و ماهان واسته بشی؟ بابا دستی به صورتش کشید و گفت : دوباره چی شده ؟ _ همون موضوع همیشگی ، والا من حق به ماهان میدم ، معصومه ندبده نشناخته ، داره مخالفت می کنه. کنجکاو پرسیدم : با چی مخالفت می کنه؟ مامان مکثی کرد و گفت : ماهان یک دختری رو دوست داره ، خانواده دختره وضع مالی خوبی ندارن ، عمه ات هم پاش رو کرده تو یه کفش این همه دختر هوری پری ریخته دور پسرم ، ما به این خانواده نمی خوریم . ابروهام رو از تعجب بالا انداختم و گفتم : واا ، از عمه این انتظار رو نداشتم ، لااقل دختره رو ببینه ، چند جلسه با خانوادش برن بیان بعد بگه نه! مامان گفت : والا منم همین رو میگم . بابا که خستگی از سر و روش میبارید گفت : خیله خب ، فردا میرم باهاش صحبت می کنم. مامان لبخندی زد و بوسه ای رو صورتش نشوند ، لبخند زدم و با شوق نگاهشون کردم . حس کردم باید تنهاشون بزارم شب بخیری گفتم و رفتم ، بعد تعویض لباس و پاک کردن ارایش سریع به خواب رفتم.