رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. پارت چهاردهم کارش که تمام شد، برگه را گذاشت روی میز. هنوز هم از تماس چشمی فرار می‌کرد. چشم‌هایم را ریز کردم و پرسیدم: «طبق گفته پدر و مادر خانم بهار نوروزی، شما نزدیک‌ترین فرد به ایشون بودید… درسته؟» سرش را تکان داد. با لبه آستین مانتویش بازی می‌کرد و گفت: «بله… قبلاً هم گفتم. بهار مثل خواهرم بود. من از وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم، پیش خاله‌م بزرگ شدم. با بهار مثل دوتا خواهر بودیم.» سر تکان دادم. «درسته. خانم نوروزی با کسی مشکل نداشتن، کسی نبود که باهاشون خصومتی داشته باشه… نه؟» نفس عمیقی کشید، زل زد به روبه‌رو و لحنی به خودش گرفت که بوی حسادت زیرش پنهان بود: «نه جناب سرگرد. بهار همیشه دختر آروم و محبویی بود… همه دوستش داشتن. تو هر کاری موفق بود. هیچ‌وقت ندیدم کسی باهاش مشکلی داشته باشه.» متفکرانه سر تکان دادم. «معلومه… خیلی‌ها از ایشون به نیکی یاد می‌کنن. دوباره تسلیت می‌گم.» تشکر کوتاهی کرد و سرش را پایین انداخت. چند ثانیه صبر کردم؛ بیشتر برای اینکه **رفتارش را در سکوت** ببینم. سپس پرسیدم: «تو روز تولد… شما و خانم نوروزی رو در حال جر و بحث دیده بودن. می‌تونم بپرسم موضوع چی بوده؟» واکنشش دقیقاً همونی بود که انتظارش را داشتم. به‌وضوح جا خورد—انگار یک لحظه نفسش بند آمد—ولی سریع خودش را جمع کرد. چند بار پیاپی لبه روسری‌اش را صاف کرد، انگار دنبال زمان خریدن باشد. «خب… می‌دونید… خب… من و بهار مثل خواهر بودیم. عادیه که یه وقتایی با هم بحث کنیم!» صدایش لرزش نامحسوسی داشت. و آن مکث‌های زیاد… کاملاً مشخص بود **چیزی را پنهان می‌کند** و دارد وقت می‌خرد.
  2. https://forum.98ia.net/topic/3757-رمان-چرخه-دنیا-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ در خواست ویراستاری برای رمانم دارم ❤️
  3. پارت دویست و یازده یک سال بعد ..... چشم هام رو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم و به پهلو چرخیدم ! به نیم رخ جذابه اروین نگاه کردم ، چه قدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که مراسم عروسیمون رو برگزار کرده بودیم ! دیشب درست تو اولین سالگرد ازدواجمون خبر بارداری رو به اروین دادم و هر دو از خوش حالی داشتیم بال در می‌آوردیم! با صدای زنگ موبایلم سریع چرخیدم و صداش و قطع کردم با دیدن اسم کامی تماس رو وصل کردم و بعد پوشیدن ربدوشامبر از اروم از اتاق بیرون رفتم ! بعد خطاب به کامی گفتم : _سلام ، چی شده سحر خیز شدی ! خندید و گفت : _از دیشب کلی خودم و کنترل کردم که بهت زنگ نزنم ! با کنجکاوی پرسیدم : _مگه چی شده ؟! با لحنی نه چندان شاد گفت : _شروین به سزای عملش رسید ؟! با بهت گفتم : جدا ؟ مگه چی شده ؟! مکث کرد و گفت : _امروز از بچه ها شنیدم که یک ماه پیش تصادف کرده و از گردن به پایین فلجه! باباش رو هم که میشناسی ! تردش کرده و یک آپارتمان کوچیک اونم به اسرار مامان شروین گرفته و یک پرستار گذاشته بالای سرش ! حتی نمیزاره مامانش بره ببینتش! با لحنی ناراحت گفتم : _زمین گرده ! وقتی هزاران نفر رو بدبخت کنی ؛ چرخه دنیا یه روز میگرده و از اوج به زیر میوفتی ؛ جوری که دیگه نتونی بلند بشی ! اینه عدالت خدا ! کامیلا اهی از سر افسوس کشید و گفت : _این یکی از خبر هایی بود که می خواستم بدم ! خندیدم و گفتم : _خب بگو ببینم خبر دومت چیه ؟! کامیلا با یک لحن شاد گفت : _سباستین ، دیشب ازم خواستگاری کرد صدف ! ماه دیگه عروسیمونه! جیغ خفیفی کشیدم و با لحن شاد گفتم : _عالیه ، دختر سباستین پسر خوبیه ، خوشبخت بشین خواهری ! یک چند دقیقه دیگه هم صحبت کردیم و بعد تلفن رو قطع کردم ؛ دستی روی شونه ام قرار گرفت سرم و بالا اوردم و با اروین چشم تو چشم شدم ، لبخندی به روش پاشیدم که جوابم رو با بوسه ای روی پیشونیم داد و گفت: _اول صبح با کی حرف میزنی وروجک؟ خندیدم و گفتم : _حدس بزن !؟ خندید و هم زمان گفتیم : _کامیلااا!! بعد هم خلاصه وار حرف هامون رو براش گفتم ، اونم از وضعیت شروین ناراحت شد ولی زود خودش و جمع کرد و دستی به شکمم کشید و گفت : _این حرف ها رو ول کن ، الان باید بریم آشپرخانه و به این مامان کوچولو و فندق تو شکمش صبحانه بدیم ! لبخندی به روش پاشیدم و گفتم : _من عاشق این فندق و باباش باهمم ! اروین لبخندی بهم زدو گفت : _منم عاشق تو و دختر خوشگلمونم! با خنده گفتم : _از کجا میدونی دختره ! لبخند ملیحی زد و گفت : _خواب دیدم ، یک دختر با موهای بور و چشم های طوسی ! لبخندی بهش زدم و خودم و به اغوش گرمش سپردم و خدا رو هزاربار شکر کردم ! پایان ۱۴۰۵/۰۲/۰۳ امیدوارم از خوندنش لذت برده باشین ❤️
  4. پارت دویست و ده وقتی به حیاط رفتیم تازه تونستم نفس بکشم ، بعد که خوب حالم جا اومد شروع کردم مشت زدن به بازوی اروین ! اروین هم با لبخند نگاه می کرد ، وقتی خوب خالی شدم ، جفت مچ دست هام رو با یه دستش گرفت و گفت : _اخه این دست های کوچولوت درد میگیره بچه جون ، به خودت رحم کن ! راست می‌گفت این کوه عضله که با چهار تا مشت من چیزیش نمیشد ، با فکری که تو سرم اومد لبخند موذی زدم و پاشو لگد کردم که از درد جفت دستم و ول کرد و خم شد ، با لبخند گفتم : _آخیش، دلم خنک ! تا تو باشی که من و اینجوری تو آمپاس نزاری! اروین با چهره در هم صاف ایستادم و گفت : _چه کار کردم مگه ؟! می خواستم سوپرایز کنم که این شب برات خاطره بشه ! با اینکه خیلی هم از این کارش بدم نیومده بود ، چون حداقل کمتر استرس کشیده بودم ولی با موزی گری گفتم : _با این حال حقت بود ! اروین که فهمیدیم دارم سر به سرش میزارم کمرم و گرفت و سمت خودش کشید و گفت : _به نظرت اگه اینجا ببوسمت ، بابات خیلی ناراحت میشه ؟! شیطون قیافه متفکری به خودم گرفتم و گفتم : _ نمیدونم ، میتونی امتحان کنی ؟! سرش و جلو اورد و گفت : _به امتحانش می ارزه ! چند ثانیه تو خلسه فرو رفته بودیم که با صدای پایی به خودمون اومدیم و از هم جدا شدیم ، نازی بود ، اومده بود که صدامون کنه که به داخل بریم ! وقتی داخل شدیم و نشستیم مهلا جون گفت : _خب صدف جان ، دهنمون رو شیرین کنیم ؟! سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم ، مامانم دستش رو روی دستم گذاشت وشیطون گفت : _راحت باش عزیزم ، ما همه جوابت رو میدونیم اینا همه تشریفاته ! باز همه زدن زیر خنده ! ای بابا امشب همه دست به یکی کرده بودن من و دق بدن ! با خجالت و سر زیر انداخته گفتم : _بله همه کل کشیدن و نازنین بلند شد و به همه شیرینی تعارف کرد ! بعد از اونم قرار شد تا یک هفته دیگه به خاطر اینکه قرار بود ما برگردیم بساط عقد و عروسی رو با هم بندازن که ما زود تر بریم سر خونه زندگیمون !
  5. پارت دویست و نه وقتی به سالن رسیدم دیدم خانواده مهرزاد و بقیه تو پذیرایی نشستن و با دیدن من همه از جاشون بلند شدن ! با سر دنبال اروین گشتم که بهراد دم گوشم شیطون گفت : _انقدر تابلو بازی در نیار ! اوناهاش سمت چپ پیش خان داداشه! چشم غره ای به بهراد رفتم و سرم و همون سمت که گفته بود چرخوندم اروین با یک لبخند تخص بهم نگاه می کرد چه قدر تو اون کت و شلوار مشکی جذاب شده بود ! یک چند ثانیه که گذشت تازه دوزاریم افتاد که چه خبره ! با بهت به بهراد نگاه کردم که سری به جواب مثبت تکون داد . به اروین نگاه کردم و با چشم هام براش خط و نشون کشیدم که خندید ! خودم و جمع و جور کردم و با همه مودب و سر به زیر مثل یک دختر با کمالات احوال پرسی کردم و بعد هم سر به زیر کنار مامان نشستم . بهراد هم طرف دیگم جا گرفت ! بعد چند دقیقه که همه گرم صحبت شدن نازی که کنار بهراد بود گفت : _خب عروس خانوم چه خبرا ؟ چشم هام رو تنگ کردم و گفتم : _والا خبرا دست شما و شوهر بوده ولی رو نمی کردید ! نازی هر هر شروع کرد به خندیدن ! وا رو اب بخندی ، من و سر کار گذاشتن ، الانم خانوادگی خوش حالن ! تو ذهنم یک بند داشتم غر میزدم که نباید یک کلام به من میگفتید که این جوری عین احمق ها به نظر نرسم ! با سقلمه بهراد تو پهلوم از فکر بیرون اومدم و به معنی چیه سر تکون دادم که به بابا اشاره کرد ؛ به بابا نگاه کردم که دیدم داره میخنده و گفت : _صدف جان بابا ، اقا اروین منتظر شماست ، راهنمایشون کن تا حرف های اخرتون رو بزنید ! بعد هم عمو آرمان با لحن شوخی گفت: _البته اگه حرف اخری مونده باشه ! همه با این حرفش زدن زیر خنده ، ولی من از خجالت سرخ شدم و به کمک مامان بلند شدم و سمت اروین رفتم و به حیاط راهنماییش کردم !
  6. پارت دویست و هشت مامان بدو بدو از پله ها بالا اومد و گفت : _وا تو که هنوز لباساتو نپوشیدی ! بدو بدو مهمونا دم درن ! بعد هم اجازه مخالفت یا حتی حرف زدن بهم نداد و تند تند کمکم کرد لباس رو بپوشم ! دهنم باز مونده بود از کار هاش ، لباس رو که تنم کرد گفت : _من برم استقبال مهمون ها ، تو هم کفشای و بپوش پنج دقیقه دیگه پایین باش! با دهن باز به رفتنش خیره شدم و به ناچار به حرفش گوش دادم ، دیگه واقعا کنجکاو شده بودم این مهمون های افسانه ای رو ببینم ! چند دقیقه بعد مامان بهراد بالا اومد و با دیدنم سوتی زد و گفت : _اولالا ، قصد جون کی رو کردی امشب جیگر ! مشتی به بازوش زدم و گفتم : _گمشو ! تو میدونی کی اومده که مامان من و مثل این عروسکای پشت ویترین کرده ؟! بهراد از مثالم قش قش خندید و شیطون گفت : _نمیگم ! خودت بیا بریم از نزدیک ببین ! بعد هم بازوش رو جلوم گرفت ! مشکوک بهش نگاه کردم و دستم و به بازوش گرفتم و پله ها رو پایین اومدم
  7. پارت دویست و هفت چند ماه بعد ، پارسا به حبس عبد محکوم شد و از اونجایی که مدرک درست حسابی علیه شروین پیدا نکردن ، شروین ازاد شد ! شراکت پدرم هم با خانواده خالقی بعد یک مشاجره طولانی به پایان رسید و بهراد با پولی که تو این سال ها جمع کرده بود با پدرم شریک شد . تابستون بود و من و اروین تصمیم گرفتیم به چند هفته ای به ایران بریم ، وقتی رسیدیم ایران اروین بهم گفت احتمالا چند روزی سرش شلوغ میشه و شاید نتونم ببینمش ! با اینکه دلم براش تنگ میشد ولی چاره ای نبود ، باید تحمل می کردم . یک هفته ای از برگشتم به ایران گذشته بود و اروین رو ندیده بودم و حسابی کلافه بودم ، از صبح هم مامان گیر داده بود که امشب مهمون داریم و من و مجبور کرده بود به خودم برسم ! ولی نمی گفت این مهمون ها کین که انقدر داره تدارک میبینه و حتی برای من و خودش آرایشگر خبر کرده ! حالا به ماند که عمو و عمه و خاله و دایی رو هم دعوت کرده ! اصلا حوصله مهمون بازی نداشتم و به اجبار مامان زیر دست آرایشگر نشسته بودم داشتم چرت میزدم که با صدای آرایشگر که گفت تموم شد از جا پریدم ! دختره با لبخند بهم زل زده بود و گفت : _مثل ماه شدی مبارکت باشه ، عروسک ! تشکری از زبون بازیه کردم و به خودم تو اینه نگاه کردم ، با تعجب تو اینه زل زدم ، تا حالا تو عمرم انقدر ارایش نکرده بودم ، یعنی یه جوری ارایش داشتم که حس کردم امشب عروسیمه منتها خودم خبر ندارم ! اخمی کردم و رو به دختره گفتم : _این ارایش خیلی غلیظه ، من گفتم یه ارایش معمولی می خوام ! دختره که از لحنم جا خورده بود به تته پته افتاده بود که همون موقع مامانم به دادش رسید و با لبخند گفت : _ ماشاالله، ماشالله مثل ماه شدی ، قربونت برم من ! مامان منم یک چیزیش میشه ها ! عروسی بهراد کلی بهم سفارش کرد که دخترونه ارایش کنم ولی الان برای یک مهمونی معمولی به این ارایش گیرنمیده که هیچ تازه میگه ماه شدی ! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : _به نظرت یکم زیادی نیست این ارایش مامان ! مامان لبخند شیطونی زد و گفت : _نه به نظر من که خیلی عالیه ! بدو برو لباس هات رو بپوش که مهمون ها الان میرسن ! لباس هات رو گذاشتم روی تخت . سری تکون دادم و ناراضی از روی صندلی بلند شدم و به اتاقم رفتم و با دیدن لباس روی تخت چشم هام چهار تا شد ! یک لباس استین بلند و دنباله دار با جواهر دوزی ضریف با رنگ شیری ! دیگه داشت باورم میشد که عروسم و چیزی نمیدونم ! آخه جالبیش اینجاست که اینا میدونن من و اروین هم رو دوست داریم پس قضیه خواستگارم به طور کل منتفیه ! نکنهههه.... نه نه اگه اروین می خواست بیاد خواستگاری بهم می گفت ! به هوای اینکه مامان اشتباه کرده سرم و از اتاق بیرون کردم و صداش زدم .
  8. پارت دویست و شش اولین که ساحل رو دیدم ، با خودم گفتم باز یه ناز پرورده دیگه که لای پر قو بزرگ شده ، قصد داشتم همون کاری که با بقیه می کنم و باهاش بکنم ، ولی وقتی پام تو خونتون باز شد و تو رو دیدم تو همون نگاه اول به دلم نشستی یه دختر اروم و خجالتی که سرش تو کتاباش بود ، از اول متوجه نگاه مشتاق ساحل رو خودم بودم ولی از اونجایی که تو به دلم نشسته بودی اون رو پس میزدم ، نمیدونم چرا جذبت شده بودم ، نمیدونم به خاطر رفتارت بود یا به خاطر معصومیت چهره ات ولی از همون اول ازت خوشم اومد ولی تو با بقیه فرق داشتی ، سمتم نمیومدم جذبم نمیشدی اصلا انگار نمی‌دیدیم، همین بیش تر کنجکاوم می کرد تا به دستت بیارم ، هر کار کردم موفق نشدم به خاطر همین تصمیم گرفتم از ساحل استفاده کنم و به تو نزدیک بشم ، ولی ساحل بر خلاف تو یک دختر لوس و اویزون بود ! به اینجای حرفش که رسید با خشم توپیدم: _خفه شو راجع به ساحل درست حرف بزن ! درسته دلم براش سوخته بود ولی حق نداشت راجع به ساحل اینجوری حرف بزنه ، اون فقط عاشق بود ، عشقی که پارسا جنسش رو درک نمی کرد و تقصیری نداشت ولی این جنایت هاش و کار های غیر اخلاقیش رو توجیه نمی کرد! من آدمایی رو دیده بودم که تو شرایط بدتر از پارسا بودن و هیچ کدوم از این خطا ها رو نکردن ! پارسا شونه ای بالا انداخت و به صندلیش تکیه داد و گفت : _مهم نیست چی فکر می کنی ! بعد چند وقت از دستش زله شده بودم ، اون مدت گول زدن دخترای دیگه رو به خاطر به دست آوردن تو کنار گذاشته بودم ، ولی به خاطر دک کردن ساحل دوباره کارم و از سر گرفتم ، هم میتونستم با گول زدن دخترا اون هارو قاچاق کنم و به ایتالیا بفرستم ، هم از شر ساحل خلاص بشم ، موفق هم شدم ، تا اینکه فهمیدم بازم مثل زالو به زندگیم چسبیده و داره به یسری از کارام پی میبره ! به خاطر همین چند نفر رو توی دانشگاهشون خریدم که باهاش دوست بشن و به راه خلاف بکشوننش تا از من دورش کنن ! پوزخند حرص دراری زد و گفت : _خواهرت پتانسیل زیادی برای از راه به در شدن داشت ، از سیگار گرفته تا کوکائین! به هیچی دست رد نمیزد ، ولی با همه اینا باهوش بود ؛ فهمیده بود اون بچه ها رو من اجیر کردم و من رو گول زدو از کارام سر دراورد ؛خیلی صحنه سازی ها کردم که نتونه بابات رو راضی کنه برای اینکه ایتالیا درس بخونه ، مثل اون برگه هایی که خوندی و مال یک فرقه بودن و دهنت و بستی و به هیچ کس نگفتی ! ولی موفق نشدم و ساحل موی دماغم شد و تو ایتالیا ردم رو زد و باعث شد مکان بارگیریم لو بره و همونم باعث شد سرش به باد بره ! مکث کرد و گفت : _ولی من از هیچ کدوم از کارام پشیمون نیستم ، همه این کار هارو با رضایت خودم و به خاطر خودم انجام دادم ، می خواستم یک بار هم شده این دنیای کوفتی مال من باشه ، هزار بار دیگه ام پاش بیوفته همین کارها رو می کنم حتی تهش اگه به اعدام ختم بشه ! چند دقیقه به آدمی که وقیحانه کثافت کاریاش رو به زبون اورد نگاه کردم هیچ اثری از پشیمونی تو چهره اش ندیدم ، این ادم بدبخت تر از این بود که من بخوام حتی چیزی بارش کنم پس فقط سری از تاسف براش تکون دادم و گفتم : میدونی یک روز تو یک دل نوشته خوندم یک روزی سوتِ پایانِ زندگیه هممون زده میشه!دعا کن که تا اون روز در این کالبد، شرافتمندانه زندگی کرده باشی!( از غزال گرائیلی) متاسفم که تو حق زندگی شرافتمندانه ات رو از دست دادی بدون هیچ پشیمونیی!
  9. پارت دویست و پنج بابا اولش خیلی ناراحت شد و مخالفت کرد، ولی وقتی دید خودمم می‌خوام با پارسا حرف بزنم، بالاخره راضی شد. دلوکا رفت خبر بده که من آمادم با پارسا صحبت کنم، و چند دقیقه بعد با یه مأمور برگشت. منو بردن اتاق بازپرسی. از شدت هیجان و عصبانیت دست‌هام می‌لرزید. وقتی در اتاق باز شد، یه نفس عمیق کشیدم، با قدم‌های محکم رفتم داخل و با انزجار زل زدم به پارسا. یه پوزخند زد و خیلی خونسرد نگام کرد. انگار نه انگار قاتل بوده، انگار از هیچی نمی‌ترسید؛ انگار دیگه چیزی براش مهم نبود. جلوش روی صندلی نشستم و گفتم: _چرا؟ ابروشو بالا داد و گفت: _سلام، خوبم. شما خوبی؟ چی چرا؟ اخم کردم. _برای احوالپرسی نیومدم. اومدم فقط یه چیزو بدونم… چرا هم خودت رو بدبخت کردی هم ما رو؟ دست‌هاشو گذاشت روی میز، به سمتم خم شد و گفت: _جواب فقط یه کلمه‌ست… عشق. من عاشقت بودم، از همون لحظه‌ای که دیدمت. با حرص دستم رو کوبیدم روی میز. _عشق چیز مقدسیه! لطفاً لجنمالش نکن. پوزخندی زد. _دنیا همیشه صورتی و پر از یونیکورن و تک‌شاخ نیست. خاکستری هم هست… سیاه هم هست. هر کسی یه جور عشق می‌ورزه. به من یاد دادن عشق رو باید با سیاهی به دست آورد. سکوت کردم. یه لحظه به عمق حرفاش فکر کردم. ادامه داد: _از روزی که چشم باز کردم، هر چی خواستم دم‌دست‌م بود. پول داشتم، خدم‌وحشم داشتم، لباس‌های خوب داشتم… ولی مهم‌ترین چیز رو نداشتم؛ محبت. محبت پدر و مادر. مامان و بابام جلوی بقیه دو تا مرغ عشق بودن، تو خونه دو تا قاتل که تشنه‌ی خونِ همن! تا وقتی مادربزرگم زنده بود اوضاع بهتر بود. اون نجاتم می‌داد از اون جهنم. وقتی مرد… من موندم و یه دنیا سیاه. نفسش سنگین شد. _از بچگی تیرگی دنیا رو می‌فهمیدم. بارها از مادرم شنیدم که اگه من به دنیا نمی‌اومدم، تو اون گنداب نمی‌موند. بابامو نفرین می‌کرد که چرا نزاشته منو سقط کنه. بابامم از اون بدتر… فقط یه وارث می‌خواست. یه پسر بی‌نقص. چپ می‌رفتم، راست می‌اومد ازم ایراد می‌گرفت. به مامانم می‌گفت عرضه نداره یه بچه‌ی درست‌وحسابی تحویل بده و یه منگل به دنیا آورده. از منِ شش ساله توقع داشت وقتی بعد دو روز زندونی شدن تو زیرزمین، خدمه برام دو تا بیسکویت و شیرینی می‌آوردن که نمیرم… موقع خوردنشون خورده‌ها رو زمین نریزم! پوزخند تلخی زد. _هر چی بزرگ‌تر شدم و محبت خانواده‌های دیگه رو دیدم، نفرت‌م بیشتر شد. از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم از همه انتقام بگیرم. از محبتی که ندیدم… از زندگی که نداشتم… از بچگی‌ای که نکردم. با پول و قیافه‌م، دخترها زود گول می‌خوردن. عاشقم می‌شدن. وابسته‌شون می‌کردم… بعد ولشون می‌کردم و از زجر کشیدنشون لذت می‌بردم. پسرها هم به خاطر پولم زود اعتماد می‌کردن؛ سرمایه‌هاشون رو بالا می‌کشیدم و یه قرون بهشون پس نمی‌دادم. نگاهش سرد شد. _بعدها تو آلمان با شروین آشنا شدم. اونم مثل خودم بود. با هم جور شدیم. اون باعث شد با ایتالیایی‌ها کار کنیم. می‌دونی… مافیا شدن یه قدرت خاصی داشت. قدرت این‌که هر کی زیر دستمه له کنم. قدرت این‌که مستقل از بابام زندگی کنم. تو ناز و نعمت باشم بدون یه قرون پول اون. شاید… شاید یه روزی بالاخره بهم افتخار کنه.
  10. پارت دویست و چهارم دو هفته ای از مرخص شدن اروین گذشته بود و کمتر هم رو میدیدیم ، امتحان های پایان ترم بود و تنها جایی که با هم رو به رو می‌شدیم دانشگاه بود ، خانواده اروین یک هفته پیش به ایران برگشتن ، بهراد هم همین طور ولی مامان و بابا تصمیم گرفتن تا وقتی که پارسا دستگیر نشده پیش من بمونن . اون روز بعد اینکه برگه امتحان رو دادم به زور کامی رو به کافه جلوی دانشگاه بردم تا یه کم حال و هواش عوض بشه و به یاد قدیم یکم شیطنت کنیم ! اولش مثل روح جلوم نشسته بود ولی یکم که گذشت از اون حالت یخیش درومد و یکم همراهیم کرد ، حق داشت یکم طول می کشید تا به تنظیمات اولیه برگرده و باید بهش زمان میدادم ، بعد دو ساعت بلاخره رضایت دادم و کامی رو به خونه اش رسوندم و داشتم به خونه خودم میرفتم که مامان با هام تماس گرفت و گفت دلوکا بهشون زنگ زده و خبر داده که پارسا رو گرفتن و دایانا هم بلاخره بعد تلاش های بسیار راضی شده و رفته فیلمی که ما از محتواش خبر نداشتیم رو به پلیس داده و دلوکا گفته که تو اون فیلم و چند تا مدرک دیگه معلوم شده که قاتل ساحل کیه ! حالا هم مامان اینا دارن میرن کلانتری و مامان گفت که من هم به اونجا برم . بعد قطع تماس با اعصابی مشوش مسیرم رو تغیر دادم و تو دلم خدا خدا می کردم پارسا حداقل قاتل ساحل نباشه ! چون اونجوری به زور باید جلوی بابا رو می‌گرفتیم که خفه اش نکنه و نکشتش! وقتی رسیدم پارسا رو به اتاق بازپرس برده بودن و دلوکا هم از این اتاق به اون اتاق میرفت تا برامون جواب بگیره ، دو ساعتی گذشت تا بلاخره دلوکا پیشمون اومد و گفت : _یکی از افراد پارسا از ترس اینکه مکان بارگیری محموله اشون لو رفته و ساحل ممکنه به پلیس گزارش بده بهش شلیک کرده ! حالمون دیدنی بود ، من و مامان اشک میریختیم و بابا با حالت نزار روی صندلی نشست وقتی قلبش زو گرفت من و مامان به سمتش رفتیم که دستش رو بالا اورد و گفت خوبه ، با این حال بلند شدم و برای جفتشون از اب سرد کن اب اوردم ؛ دلوکا رو به من گفت پارسا به پلیس ها گفته در صورتی باهاشون همکاری می کنه که برای آخرین بار من رو ببینه !
  11. پارت دویست و سه بعد پنج روز بلاخره اروین از بیمارستان مرخص شد ، پلیس ها بنا به مدارک و اظهارات من و اروین دنبال شروین و پارسا بودن ولی تا الان پیداشون نکرده بودن ، امروز قرار بود مامان و بابای اروین هم به فرانکفورت بیان ، خبر ها رو شنیده بودن و فهمیده بودن که اروین تیر خورده و قرار بود به دیدنش بیان ، بعد چندین وقت احساس خوشحالی می کردم ، البته این شادی تو چهره همه نمایان بود ، همه خونه اروین بودیم و من و مامان داشتیم تدارک شام میدیدیم تا خانواده مهرزاد برسن ! بلاخره نزدیک های ساعت ده شب بود که بهراد رفت دنبالشون و نیم ساعت بعد ، به همراه مهلا جون و عمو آرمان و اراد رسیدن ، بعد سلام و احوال پرسی های معمول و سر به سر گذاشتن های اراد و اروین ، مامان و بابا کلی به خاطر زحمت های اروین تو این چند وقت از خانواده مهرزاد تشکر کردن و حسابی هر دو خانواده تعارف تیکه پاره کردن ؛ بعد صرف شام از اونجایی که خونه اروین دو تا اتاق داشت قرار شد ما به خونه من بریم و اروین رو به خانواده اش بسپاریم ، خیلی برام سخت بود از اروین جدا بشم ، حس می کردم برای اونم سخته اخر شب قبل اینکه بریم با ایمان و اشاره بهم فهموند که برم بالکن ، من هم بدون جلب توجه به سمت بالکن رفتم و چند ثانیه بعد اروین اومد ، اول تو سکوت بهم خیره شدیم ، اروین کسی بود که سکوت رو شکست و گفت : _صدفم ، من و بخشیدی ؟! دیگه دلیلی برای جدایی نبود ، چند قدم بهش نزدیک شدم و صورتش رو قاب گرفتم و چشم هام رو بستم و به اون عطش و دلتنگی پایان دادم ، نفس عمیقی که کشید لبخند به لبم اورد و ازش جدا شدم و شیطون گفتم : _جوابم واضح بود ؟! شیطون خندیدم و گفت : _برای الان اره ، ولی بعدا می خوام جور دیگه ای قانع ام کنی ! خون به صورتم حجوم اورد و لپ هام گل انداخت با خجالت مشتی به بازوش زدم و گفتم : _خیلی بی شعوری ! اصلا من رفتم ! اومدم برم که بازوم رو گرفت و من و به اغوش کشید و گفت : _کجا ؟! اومدی دلبری کردی ، فعلا باید وایستی تا این دلتنگی یکمش جبران بشه ! بعد هم با لحنی که شیطنت و خنده توش موج میزد گفت : _تازه به خاطرت تیر خوردم باید حالا حالا ها جبران کنی ! با چند تا بوس و بغل کار راه نمیوفته ! به عقب حالش دادم و گفتم : _خیلی آشغالی رفتم داخل خونه و با لبخند به در بالکن تکیه دادم ، سنگینی نگاهش رو حس می کردم ، بعد اینکه خودم و جمع و جور کردم به سالن رفتم و بعد خداحافظی به خونه رفتیم
  12. پارت دویست و دو این کارم باعث شد همه بزنن زیر خنده،چند دقیقه ای که گذشت ، همه منتظر بودن من تعریف کنم که چه طوری به دست پارسا افتادم ، نفس عمیقی کشیدم و از شب تولد اروین شروع کردم به گفتن حالا که همه علاقه من و اروین بهم رو فهمیده بودن نیاز به سانسور نبود ، از اینکه پارسا اومد خونه ام گفتم از شب تولد اروین و پیام هاش و عکس هایی که فرستاد گفتم، از اینکه رفتم خونه کامی گفتم ، از اون شب که تصمیم گرفتم برم با اروین حرف بزنم ولی تو پارکینگ دو نفر با صورت پوشیده بیهوشم کردن و بردنم گفتم ، از این یک ماه که پارسا بهم فشار می‌آورد تا باهاش ازدواج کنم گفتم ، از خلاف هاش که تو اون مدت یکسریاش رو به چشم دیدم ؛ گفتم گفتم انقدر گفتم که نفس کم آوردم! بابا و مامان با شنیدن این حرفم ها خیلی ناراحت شدن ! بابا با چهره در هم روی صندلی نشست و گفت : _تو این مدت مار تو استینمون پرورش دادیم ، چه قدر این ادم و تو خونم راه دادم، باعث شد یک دخترم و زیر خاک بسپارم و این دخترم هم به زور از چنگش دراوردم ! مامان با ناراحتی گفت : _باید شراکتت رو با خالقی بهم بزنی ! هر چه قدر هم بی تقصیر باشه دیگه نمی خوام باهاشون رفت و آمد کنم ! بهراد گفت : _اروم باش زن داداش ، نمیتونیم گناه پارسا رو گردن مادر و پدرش بندازیم ، اونا که تقصیری ندارن ! مامان چشم غره ای به بهراد رفت و چیزی نگفت . اون روز بهراد بیمارستان پیش اروین موند و ماهم به خونه اروین برگشتیم ، اولین بار بود که خونه اش رو میدیدم ! به خاطر همین کنجکاو به همه جا سرک کشیدم ، البته جلوی مامان اینا روم نشد برم تو اتاقش ، به خاطر همین بالاجبار از اتاقش گذشتم ، اون شب بعد چندین وقت حس آرامش داشتم ، فقط حس دلتنگی زیادی بهم حجوم اورده بود اول دلتنگ ساحل بودم ، خواهرم که به خاطر یک عوضی به قتل رسیده بود ، ولی بعد اینکه همه برای خواب اقدام کردیم و من تصمیم گرفتم روی مبل های وسط پذیرایی بخوابم؛ ذهنم رفت سمت اروین ، دلتنگ آغوشش بودم ، دلتنگ بوی عطرش ، محبت هاش ، حالا که میدونستم گناهی نداره و بهم راست میگفته احساساتم دوباره جون گرفته بود ، بعد یک ساعت وقتی مطمئن شدم مامان اینا خوابن یواشکی رفتم تو اتاق اروین ، رویه تختش نشستم و متکاش رو بغل گرفتم و عطرش رو بو کشیدم، بعد هم از جام بلند شدم و به همه جای اتاقش سرک کشیدم ، با دیدن ساعتی که برای تولدش خریده بودم لبخند به لبم نشست ، پس خونم هم رفته بود، تو این مدت؟ از این که پیداش کرده و برش داشته خوش حال شدم و روی تخت رفتم و عکس کنار تختش رو برداشتم ، کم کم چشمام هام گرم شد و بخواب رفتم !
  13. پارت دویست و یک تصمیم گرفتم برم دم خونش و سر بهش بزنم که تو لابی دیدمش که داره با یک نفر صحبت می کنه تو دیدم نبود طرف ، یکم جا خوردم اخه دایانا اینجا دوستی نداشت به خاطر همین کنجکاو شدم ببینم با کی داره بحث میکنه ، به خاطر همین اروم پشت یک ستون پنهان شدم و به حرف هاشون گوش دادم ، طول نکشید که فهمیدم اون شخصی که باهاش حرف میزنه پارسا هست ، راستش اول فکر کردم دوباره مزاحمش شده ولی یکم که به حرف هاشون گوش دادم دیدم نه دارن صحبت از معامله می کنن ، با هم دست به یکی کرده بودن که من و صدف رو با دروغ و فیلم بازی کردن جدا کنن در عوض پارسا به صدف برسه و دایانا هم به من ، اون لحظه دوست داشتم جفتشون رو با دست هام خفه کنم ، ولی لا به لای حرف های پارسا شنیدم که صدف رو اون دزدیده و داشت دایانا رو تهدید می‌کرد، ولی دایانا هم کم نیاورد، ازش آتو داشت یک فیلم و یک سری مدرک از هم کاری پارسا و شروین مولر با یکسری مافیای ایتالیایی! اینجای حرفش که رسید هینی کشیدم و تازه یاد کامی افتادم و گفتم : _گفتی شروین؟! می خواست کامی رو هم گول بزنه و ازش پول بگیره ! من باید با کامی حرف بزنم ! همین الان ! همه با تعجب بهم نگاه کردن ولی من بدون توجه به همشون گوشی بهراد رو گرفتم و به کامی زنگ زدم و بعد چند دقیقه حرف زدن جریان رو خلاصه براش تعریف کردم ، اول چند ثانیه سکوت کرد بعد به گریه افتاد و در اخر شروین رو نفرین کرد ! خداروشکر پدرش راضی نشده بود بقیه پول رو بده و لحظه اخر نذاشته بود کامی هم پولی به شروین بده ، منتها شروین ضربه خودش رو وارد کرده بود و به احساسات کامی خدشه وارد کرده بود ! وقتی گوشی رو قطع کردم چند دقیقه ای همه ساکت بودن تا بلاخره بهراد پرسید : _بعدش چی شد ؟ چه طوری صدف رو پیدا کردی ؟! اروین گفت : _پارسا رو تعقیب کردم و به باغ رسیدم ، به سختی وارد باغ شدم و صدف رو پیدا کردم ، بعدش رو هم که دیگه خودتون میدونید ! بعد به مامان و بابا نگاه کرد و گفت : _ببخشید که نا خواسته اذیتتون کردم ، قول میدم دیگه از طرف من آسیبی به صدف نرسه و ازش فاصله بگیرم ! بابا ضربه ارومی به کمرم اروین زد و گفت : _اونی ‌که باید عذر خواهی کنه تو نیستی پسرم ، کس دیگه ای هست ، بعد هم اگه قراره آسیبی به صدف نزنی ، پس نباید ازش دوری کنی ! من دخترم و خوب میشناسم اونقدر که میدونم اونم بهت علاقه داره ، وگرنه از دیشب تاحالا به گفته بهراد انقدر خودش رو به اب و آتش نمیزد به خاطرت ! نگاه خشمگینی به بهراد به خاطر خبر چینیش کردم که لبخندی زد و دستی به پشت سرش ‌کشید ! نگاه مامان و بابا رو که رو خودم دیدم خجالت زده سر به زیر انداختم و با نوک کفشم خطوط فرضی ای روی زمین کشیدم !
  14. پارت دویست سرش و دوباره پایین انداخت و گفت : _من همین جور درگیر اتفاقات پیش اومده بودم که ، ترم تموم شد و قرار شد برای دیدن خانواده ام برگردم ، آقای کیان مهر هم خواست که دایانا رو هم با خودم بیارم ، اونجا بود که تمام اتفاقات پیش اومده رو براش توضیح دادم و گفتم که دخترش زیر همه چیز زده و قبول نمی کنه ازم جدا بشه ؛ اون بنده خدا هم کلی ناراحت شد و ازم خواست که به پدرم چیزی نگم که همین یک ذره ابرویی هم که پیش پدرم داره از بین نره و گفت وقتی دایانا رو ببرم ایران خودش راضیش می کنه که ازم جدا بشه ! به بابام نگاه کرد و گفت : _باور کنید من هیچ چشم بدی به صدف نداشتم ، فقط عاشق شدم ، قصد گول زدنش رو نداشتم ، فقط گیر افتاده بودم بین قلب و گرفتاری هام ، نمی خواستم تا دایانا رو از زندگیم بیرون نکردم به صدف نزدیک بشم ، نمی خواستم عذاب بکشه ، باور کنید صدف برام مثل یک تندیس بود که به خودم اجازه نمی‌دادم حتی به خاطر من یک قطره اشک از چشمش بیاد چه برسه به اینکه بخواد آسیبی ببینه ! بابام برای اینکه اروین رو اروم کنه رفت کنارش ایستاد و دستش رو روی شونه اش گذاشت و گفت : _هر اتفاقی که افتاده مهم نیست ، من بیش تر از چشم هام بهت اعتماد دارم ، تو این مدت متوجه علاقه ات به دخترم شده بودم و ؛ انقدر میشناسمت که بدونم خطا نرفتی ! اروین دستش رو روی دستم بابا گذاشت و گفت : _این بزرگیه شما رو میرسونه. و بعد مکثی ادامه داد : _ وقتی برگشتیم و دایانا رو به پدرش سپردم انگار یه بار بزرگ از شونه ام برداشته شده بود ، وقتی دوباره صدف رو تو عروسی بهراد و نازنین دیدم ، چیزی تو قلبم حس کردم و از همون موقع فهمیدم قلبم و باختم ؛ ولی همه چیز خوب پیش نمیرفت و من هنوز با دایانا درگیر بودم ، هر چی بی محلی می کردم داد میزدم فایده نداشت حتی باباش هم حریفش نمیشد ؛ پس به خاطر همین از صدف فاصله گرفتم که صدمه ای نخوره ؛ ولی قلبم ، گوشش بدهکار نبود و اخر سر اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد و من قلب صدف رو شکستم ! چشم هاش رو بست و با صدای گرفته ادامه داد : _ بعد اینکه صدف ، به اشتباه قضیه دایانا رو فهمید ؛خیلی سعی کردم بهش توضیح بدم ، ولی گوش نداد و من تو اون مدت با دوستش در ارتباط بودم و از حالش با خبر بودم و درگیریم با دایانا بیش تر شده بود و در اخر به بابام جریان رو گفتم ؛ پدرم هم عصبانی و ناراحت بود ، اومده بودیم خیر کنیم و کباب شده بودیم ، بلاخره با زور و تهدید دایانا رو مجبور کردن ازم جدا بشه ، جدایی ما مصادف شده بود با اومدن شما و گم شدن صدف ، اون چند روز که بهرام خان بیمارستان بستری شد ، چند هفته ای بود که از دایانا خبری نداشتم ، البته اصلا نمی خواستم هم خبری داشته باشم ازش ، ولی پدرش ازم خواسته بود بازم مردونگی کنم و تا اینجا جابیوفته حواسم بهش باشه ، اون روز از صبح نزدیک به هزار بار بهم زنگ زد و منم جوابش رو ندادم ، تا اخر شب که من و بهراد برگشتیم خونه و سهیلا خانوم پیش بهرام خان موند ، عذاب وجدان گرفتم گفتم نکنه براش اتفاقی افتاده که انقدر زنگ زده !
  15. پارت صد و نود و نهم بابا زود تر از همه پرسید : _چرا خودت و مقصر میدونی پسرم ؟ اروین خجالت زده از هممون رو گرفت و با لحن خجولی گفت : _راستش برام سخته که بخوام براتون توضیح بدم ، ولی این توضیح رو اول به صدف و بعد هم به شما که جز خوبی ازتون ندیدم بدهکارم ! بعد هم چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید و ادامه داد : _من چند سالی هست به خاطر تحصیل و کار اینجام ، البته قصد برگشت دارم و به محض گرفتن فوق برمیگردم ایران ، من دوره لیسانسم و تو برلین گذروندم ، قرار بود فوق ام رو هم همون جا بگیرم که یک روز بابام زنگ زد و گفت دختر یکی از دوست هاش قاچاقی به المان فرار کرده و دنبالشن و ردش رو تو فرانکفورت زدن و ازم خواست ، که برم دنبالش ، چند روزی طول کشید تا پیداش کنم تو کمپ بود و وضع خوبی نداشت ، وقتی باهاش حرف میزدم کلی گریه می کرد و پشیمون بود ، گول یک پسری به اسم پارسا خالقی رو خورده بود و قاچاقی اومده بود . یکم بهمون زمان داد تا این شک رو رد کنیم ، البته من زیاد شکه نشوده بودم ولی مامان و بابا و کمی هم بهراد متعجب بودن ! مامان به سختی پرسید : _این فقط یک تشابه اسمی هست دیگه ؟! نه ؟! پوزخند صدا داری زدم و گفتم : _نه ! تشابه نیست خود کثافتشه ! این بار هر سه با تعجب به من نگاه کردن و گفتم: _بعد اروین من توضیح میدم الان می خوام حرف های اروین رو بشنوم ، برام مهمه ! اروین چشماش رو بست و بعد چند تا نفسی عمیق ادامه داد : _ چند روزی کلنجار رفتیم برای اینکه از قانون نجاتش بدیم ولی نشد و به خاطر مسائل قانونی مجبور بود با یک نفر که اقامت المان داره ازدواج کنه ! به این جای حرفش که رسید با خجالت و سختی ادامه داد : _چند روزی با بابام دعوا داشتیم ، دوستش ازش خواسته بود که من این کار رو انجام بدم ، چون به عجیبی و ادم غریبه اعتمادی نداره ، از بابا خواسته بود ما دو تا به صورت صوری ازدواج کنیم و بعد اینکه کار ها راست و ریست شد به صورت توافق جدا بشیم ، بلاخره بعد یک هفته کلنجار رفتن با بابا راضی شدم به صورت صوری با دایا ازدواج کنم و بعد اینکه از دست قانون خلاص شد ، برش گردونم ایران و جدا بشیم ، تو این مدت هم مجبور شدم به فرانکفورت انتقالی بگیرم ؛ولی کار ها اون طور که فکر می کردیم پیش نرفت ! بعد اینکه دایا از چنگ قانون فرار کرد و تونست به وسیله اون عقد نامه اقامت بگیره پاشو کرد توی یه کفش که برنمیگرده ایران و می خواد اینجا درس بخونه ؛ باباش هم که به همه دروغ گفته بود که دخترش برای تحصیل رفته المان از خدا خواسته قبول کرد ، منتها یه چیز این وسط می لنگید دایانا حاظر نبود ازم طلاق بگیره و هر روز یک بهونه می‌آورد ؛ من هم چون نمی خواستم بابام و اقای کیان مهر پدر دایا ناراحت بشن ، سعی داشتم خودم مشکل رو حل کنم ، تا اینکه اتفاقی با صدف اشنا شدم ! خجالت زده روش رو برگردوند و گفت : _دوست داشتم به طور رسمی و تو یه موقعیت بهتر اینو بگم ، اما همیشه بخت با ادم یار نیست ! نفس عمیقی کشید و رو به مامان و بابا گفت : _من کم کم با شناخت صدف بهش علاقه مند شدم و دایانا هم این رو فهمید ، خونه دایانا تو برج صدف هست و خیلی زود تر از خودم فهمید دارم به صدف علاقه مند میشم و به خاطر همین بد قلقی هاش بیش تر شد
  16. پارت صدو نود و هشتم بعد نیم ساعت رفع دلتنگی بلاخره اروین هم بهوش اومد و بعد اینکه توسط دکتر و پرستار ها چکاب شد ، اول پلیس رو به اتاقش فرستادن ، نیم ساعتی بیرون منتظر بودیم و من از کنار مامان و بابا جم نمی‌کردم؛ پلیس ها که بیرون اومدن ، بلاخره ما تونستیم پیش اروین بریم ، هنوز ازش دلخور بودم ؛ ولی می خواستم حرف هاش رو بشنوم ، یک حسی میگفت زود قضاوتش کردم ، چون به گفته بهراد تو این یک ماه کلی خودش و به اب و آتش زده تا من و پیدا کنه و این فقط از یک ادم عاشق برمیاد ، نه یک دروغ گوی دقل باز ! وقتی داخل شدیم اروین تو سکوت به رو به روش خیره شده بود ، وقتی مامان و بابا رو دید اومد تو جاش جا به جا بشه و بلند بشه که از درد آخش درومد ! بهراد سریع دویید سمتش و کمکش کرد ، بابا هم گفت : _نمی خواد بلند بشی پسرم ، باید مواظب باشی ! اروین هم که درد می کشید سعی کرد لبخندی روی لبش بشونه . مامان دست آروین رو تو دست گرفت و گفت : _هزار بار ازت ممنونم پسرم ، تو صدفم و برگردوندم، نمیدونم این لطفت رو چه جوری جبران کنم ! اروین لبخندی زد و گفت : _نگین سهیلا خانوم ، من کاری نکردم ، تازه خودم رو مقصر هم میدونم ، با این حرف ها شرمنده ام نکنید ! مامان با لبخند گفت : _نزن این حرف رو پسرم ، ما تو این چند وقت دیدیم که چه قدر زحمت کشیدی ، بعدشم که جونت رو برای صدفم به خطر انداختی ، عاقبت به خیر بشی انشالله. اروین خجول سر به زیر انداخت و گفت : _شرمنده ام نکنید ، در واقع مقصر اصلی این اتفاق منم و یه عذر خواهی بهتون بدهکارم ! با تعجب به اروین خیره شدم ، چرا خودش رو مقصر میدونست؟!
  17. پارت صد و نود و هفتم وقتی پرستار رفت ، تازه سوالاتی که از دیشب توی سرم هجوم آورده بود رو یادم اومد پس رو به روی بهراد وایستادم و گفتم : _راستی تو کی اومدی المان ؟ مامان و بابا کجان ؟! نگو که از دزدیده شدنم خبر دارن ! بهراد دست هاش رو بالا اورد و تکون و گفت : _هوووو ، اروم باش بهت برسیم ! برات همه چیز رو توضیح میدم الان . بعد هم شروع کرد به تعریف کردن ، از اینکه اروین کلی دنبالم گشته و پیدام نکرده ، از اون وقتی که بهراد مجبور شده برای مامان و بابام توضیح بده ، از اینکه تو یک هفته ای که بتونن کاراشون رو بکنن تا بتونن بیان المان چه حال بدی داشتن ، از بی قراری های هر چهار نفرشون ، از روزی که دلوکا بهشون گفته که همونایی که ساحل رو کشتن من رو هم دزدیدن از اینکه حال بابا بد شده و چند روزی بستری بوده ؛ ولی الان حالش خوبه و مرخص شده و دارن میان پیشم ، ولی نمیدونست اروین چه طور دیشب من رو پیدا کرده ؛ فقط گفت که دیشب یک پیام و لوکیشن فرستاده و گفته من رو پیدا کرده و به بهراد گفته پلیس بیاره ؛ تو تمام این مدت اشک میریختم و به حرف های بهراد گوش میدادم ، حتی چند جا کنترلم رو هم از دست دادم و بهراد آرومم کرد ، دل تو دلم نبود که مامان و بابا رو ببینم و ازشون عذر خواهی کنم ؛ نا خواسته کلی اذیتشون کرده بودم . تو اتاق اروین قدم میزدم که بهراد گفت : _دو دقیقه بشین صدف ، سر گیجه گرفتم به خدا ، هنوز نمی خوای بگی ، چرا دزدیدنت و کیا بودن ؟! سر تکون دادم و گفتم : _ بزار اروین بیدار بشه ، مامان و بابا هم بیان ، با هم توضیح میدیم ! قبل از اینکه مامان اینا برسن پلیس یک بار دیگه برای اظهارات اومد و اینبار مصمم باهاشون رفتم و چیزایی که میدونستم و براشون تعریف کردم . بعد هم قرار شد شکایت نامه تنظیم کنم ، بعد تموم شدن کارشون ازم تشکر کردن و منتظر موندن تا اروین هم به هوش بیاد و حرف هاش رو بشنون . چند ثانیه بیش تر از برگشتم به اتاق اروین نگذشته بود که صدای صدف گفتن مامان تو گوشم پیچید ، با اشک و ذوق سمت صدا برگشتم و با مامان و بابام رو به رو شدم ؛ دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم به سمتشون دوییدم و تو بغلشون جا گرفتم ، چه قدر بهم ریخته بودن ، خستگی روحی و جسمی از سر روشون میبارید ، پشت هم ازشون عذرخواهی می کردم و سر و صورتشون رو میبوسیدم
  18. پارت صد و نود و ششم چشم هام رو به سختی باز کردم و اولین چیزی که حس کردم بوی تند الکل بود ، به اطرافم نگاه کردم و با دیدن بهراد که سرش رو به صندلی تکیه داده بود و خواب هفت پادشاه و میدید ، تازه یاد اتفاقات دیروز افتادم ! اومدم جا به جا بشم که به خاطر اینکه به دستم انژیوکت بود و دستم خشک شده بود آخم در اومد و باعث شد بهراد تو جاش تکون بخوره بیدار بشه ! چند ثانیه ای هنگ بود تا موقعیتش رو پیدا کنه ، با دیدن من سریع تو جاش نیم خیز شد و گفت : _ چرا بیدار شدی ؟ چیزی شده ؟! جاییت دردمی کنه؟؟ سرم و به نفی تکون دادم و گفتم : _نه حالم خوبه ، می خوام به اروین سر بزنم . نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : _اخ کی صبح شد ! بعد هم سرش و به طرفم گرفت و گفت : _از جات جم نخور تا یک پرستار بیارم چکت کنه ، بعد هر جا خواستی میریم ! تا اومدم اعتراض کنم گفت : _حرف نباشه! و همونجور که با گوشیش شماره میگرفت بیرون رفت و چند دقیقه بعد با یک پرستار برگشت ، بعد معاینه ، پرستار با تایید اینکه حالم خوبه و مشکلی ندارم آنژیوکت رو از دستم دراورد و مرخصم کرد ؛ بهراد هم بلاخره اجازه داد برم اروین رو ببینم ، به بخش منتقل شده بود ، ولی هنوز خواب بود و پرستارش بهمون گفت به خاطر درد بهش ارامبخش تزریق کرده و احتمالا تا چند ساعت دیگه بیدار بشه !
  19. پارت صد و نود و پنجم تو اون لحظه ها تازه معنی این حرف رو فهمیدم که میگن نصف عمرم رو تو لحظه از دست دادم یعنی چی ! یک چشمم به مانیتور بود و یک چشمم به اروین و اشک میریختم ، تا بلاخره ضربان قلبش برگشت و خط صاف دستگاه مواجه شد و من تو اون لحظات هزار بار مردم و زنده شدم ، وقتی اروین دوباره برگشت ، از ته دل زار زدم و خدا رو شکر کردم. بلاخره امبولانس پس از لحظات طولانی وایستاد و در امبولانس باز شد و اروین رو سریع به اورژانس بردن ، بعد معاینه هم سریع به اتاق عمل بردنش ! انقدر حالم بد بود که غیر سلامتی اروین به چیز دیگه ای فکر نمی کردم ، چند ساعتی پشت در اتاق عمل با بهراد بودیم و حرف خاصی بینمون رد و بدل نشده بود ، فقط یک بار پلیس اومد که ازم اظهاریه بگیره که بهراد با دیدن حالم ردشون کرد و به بعد موکول کرد ! بلاخره بعد گذشت چند ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و من بهراد به سمتش حجوم بردیم ، لبخندی به رومون پاچید و با لحن ارومی برامون توضیح داد که خداروشکر گلوله با ارگانهای حساس و اصلی برخورد نکرده ولی اروین خون زیادی رو از دست داده و چند روزی باید بیمارستان باشه و تا صبح هم به هوش نمیاد ! با شنیدن حرف های دکتر ، زیر لب هزار بار خدا رو شکر کردم و تازه انگار خستگی و ضعف بهم غلبه کرد و تلو خوردم و بهراد جلو اومد و بغلم ‌کرد ، تنها چیزی که تا اون ثانیه سر پا نگهم داشته بود آدرنالین بود و با ته کشیدنش من بیهوش تو دست های بهراد افتادم !
  20. پارت صد و نود و چهارم بهراد بازوهام رو گرفته بود و داشت دلداریم میداد، از دور میدیدم که بهش ماسک اکسیژن وصل کردن و روی برانکارد گذاشتنش و سوار امبولانس شدن ، از دست بهراد در رفتم و سوار امبولانس شدم و گفتم که منم می خوام همراهش بیام ، سر و ریختم و که دیدن چیزی نگفتن ، بهراد هم که دید اینجوری اروم ترم چیزی نگفت و رفت که سوار ماشین اروین بشه و پشت سرمون بیاد ! اصلا نمیفهمیدم که کجاهستیم و خودمم حالم خوب نیست و یک ماهه درست و حسابی غذا نخوردم ، اصلا مهم نبود که اروین زن داره و بهم دروغ گفته ! هیچی مهم نبود فقط می خواستم سالم و سلامت باشه ، حتی اگه مال من نباشه ! تو دلم ریز ریز براش دها می کردم و دستش رو تو دستم گرفته بودم که یهو دیدم صدای یک بوقی از دستگاه‌هایی که بهش وصل بود میاد و دکتر ها هم به تکاپو افتادن ! دستگاه شک رو که دیدم ، تازه فهمیدم چه خبره و ناباور به خط صاف روی دستگاه نگاه کردم ، بعد چند ثانیه دوباره دست آروین رو گرفتم ، با این که دوست داشتم از ته دلم ضجه بزنم ولی جلوی خودم و گرفتم که دکتر ها بتونن کارشون رو انجام بدن ، تو دلم هم دعا می کردم و با اروین حرف میزدم و بهش میگفتم ، تا برام همه چیز رو توضیح نداده نمیتونه من و تنها بزاره و بره
  21. پارت صد و نود و سه بعد چند دقیقه یهو یاد اروین افتادم. سریع از اغوشش بیرون اومدم و گفتم : _بهراد ، اروین! باید نجاتش بدیم ، زخمی شده ، نتونست فرار کنه ، منو نجات داد ! دوباره سیل اشک هام راه افتاد بهراد جلو اومد و پیشونیم و بوسید و گفت : _نگران نباش نجاتش میدیم ! بعد هم سمت یکی از پلیس ها رفت و صداش کرد جلو رفتم و براشون خلاصه وار موقعیت و توضیح دادم ، بهراد پشت فرمون ماشین اروین نشست و منم بغلش و قرار شد ببرمشون دم ویلا باغی که این یک ماه توش اسیر بودم ،دروغ چرا هر چه قدر بهش نزدیک میشدم ، لرزش صدا و دستام بیش تر میشد ! به اون مکان کوفتی فوبیا پیدا کرده بودم ولی به خاطر اروین باید تحمل می کردم ! بعد ده دقیقه به ویلا رسیدیم و نیرو های پلیس مکان و محاصره کردن ، بعد چند دقیقه ،پلیس و افراد پارسا با هم درگیر شدن اصلا نمیدونم اون دقایق چطوری سپری شدن و چطور پارسا فرار کرد ، چه طور دو تا از افرادش به دام افتادن تو اون لحظه ها فقط به اروین فکر می کردم به محض اینکه پلیس بهمون اجازه ورود داد و شنیدم که با بیسیم امبولانس خبر کرد و گفت یک نفر اینجاست که وضعش وخیمه ، دیگه نفهمیدم چه جوری به داخل هجوم بردم و رفتم همون جایی که از اروین جدا شدم ! از پشت سر میشنیدم که بهراد صدامون می کنه و میگه اروم باشم ، ولی من چیزی نمیشنیدم ، بالای سرش که رسیدم ، زانوهام سست شد خون روی برف های اطرافش پر شده بود و چشم هاش بسته شده بود و بی جون دراز کشیده بود ، دیگه حال خودم و درک نمی کردم ، روی دو زانو نشستم و سرم و روی سینه اش گذاشتم با جیغ و داد اسمش رو صدا می کردم و ضجه میزدم ، بهراد نمیتونست کنترلم کنه ، وقتی امبولانس رسید بهراد به زور و کشون کشون من و عقب برد تا دکتر ها بتونن کارشون رو انجام بدن!
  22. پارت صد و نود و دو صدف با ترس و لرز داشتم رانندگی می کردم و نگران اروین بودم ، نمیدونستم چی کار کنم ، حتی یک تلفن هم نداشتم ! پرنده این اطراف پر نمیزد ، اشک هام پشت هم روی گونه هام میریختن و تو دلم داشتم به خدا میگفتم که از عمر من کم کنه ولی بلایی سر اروین نیاد ، تو همین حال و هوا بودم که چند تا ماشین رو از دور دیدم ، ماشین و بردم وسط جاده ایستادم و مه شکن هاش رو روشن کردم و پیاده شدم و دستام رو روی هوا تکون دادم . وقتی بهم رسیدن ، فهمیدم پلیس هستن و تا اومدم بهشون توضیح بدم صدای اشنایی رو شنیدم که ناباور گفت : _صدف!!!! خودتی ؟!! با بهت سمتش برگشتم ، به چشم هام اعتماد نداشتم ؛ یعنی واقعا این موجود لاغر شده با سر و موی اصلاح نشده بهراد بود ؟؟؟ اشک هام بیش تر شد و بهت زده دو قدم سمتش برداشتم ، حال و روز اونم بهتر از من نبود ؛ انگار اونم باور نکرده بود ، اینی که اینجا جلوش وایستاده منم ! بلاخره به زبون اومدم و گفتم : _بهراد خودتی ؟! با لبخندی که میرفت روی لبش شکل بگیره گفت : _آره، خودمم وروجک ، خواب نمی‌بینیم! با گریه و ناباوری سمتش دوییدم که تو آغوشش گرمش فرو رفتم !
  23. پارت صد و نود و یک بعد چند دقیقه صدای پاهایی رو نزدیکم شنیدم ولی توان اینکه بلند بشم رو نداشتم رفته رفته توانم تحلیل میرفت ، صدای پا نزدیکم متوقف شد ، صدای پوزخند پارسا رو شنیدم ؛ کنارم روی دو پا نشست و با تمسخر گفت : _میبینم که داری ریغ رحمت و سر می کشی ؟ خوبه ، مرده ات به کارم میاد ! حداقل اینجوری صدف کامل مجبوره ازت دل بکنه ! نمیتونه از چنگم فرار کنه ، مثل یک بچه آهو همیشه تو چنگالم میوفته ، میدونی همین چموش بودنش و دوست دارم ، همین که به این سادگی پا نمیده ، بر عکس اون خواهر هرزه اش که خیلی راحت قلبش رو به نامم زد ، ارزون بود و دردسترس ، ازش استفاده کردم تا صدف و به دست بیارم ؛ ولی فهمیدو موی دماغم شد ، اگه بیش از حد فضولی نمی کرد و عین کنه بهم نمی‌چسبد شاید الان زنده بود ! با ته مونده توانم گفتم : _خفه.. ه ..شو حروم...زاده... با لگد به پهلوم زد که دادم بالا رفت ، دیگه چیزی نمیفهمیدم ، از درد مچاله شده بودم ، دیگه داشتم هوشیاری رو از دست میدادم و پلک هام داشت سنگین میشد که تو لحظات آخر صدای یک نفر شنیدم که دویید و به پارسا گفت : _رئیس محاصره شدیم ! به دنبالشم صدای آژیر پلیس و بعد تو سکوت مطلق فرو رفتم......
  24. پارت صد و نود سویچ و سمتش گرفتم و گفتم : _صدف .....وقت نداری ..برو ..من چیزیم نمیشه ..برو ..خواهش می کنم. سرش رو به نفی تکون میداد و هر چی میگفتم گوش نمیداد ، بعد چند دقیقه صدای چند تا پا رو شنیدم که نزدیک میشدن ، هر چی سعی کردم بلند بشم نتونستم ، صدف که تلاشم رو دید کمکم کرد ، چاره ای نبود ؛ باید معتلشون می کردیم بلکه بهراد پیامم رو دیده باشه تو راه باشه، یکم که دور شدیم پشت یک درخت پنهان شدیم و اروم به صدف گفتم: _رد خون من و جای پاهامون روی برف ها مونده ؛ لجبازی نکن سویچ بگیر برو ، اصلا برو کمک بیار . صدف گوله گوله اشک میریخت ، بلاخره راضی شد و گفت : _باشه ، قول میدم زود برگردم . سویچ و گرفت و همین طور که چشم تو چشم بودیم عقب عقب رفت تا از نظر محو شد ، خون زیادی ازم رفته بود و بی حال شده بودم ، روی برف ها نشستم و تو دلم خدا خدا می کردم که صدف نجات پیدا کنه ، چشم هام رو بسته بودم و به خاطر ضعف و سرمایی که از زمین به بدنم نفوذ می کرد به لرزه افتاده بودم .
×
×
  • اضافه کردن...