-
تعداد ارسال ها
496 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت بیست و ششم بوژان نگاهی بین ما چرخاند؛ چشمانش نیمهنگران و نیمهعصبانی بود و گفت: ـ خب، چرا یکی باید همچین کاری بکنه اصلاً؟ چرا باید این همه راز بسازه؟ باد سردی از لابهلای شاخههای خشک گذشت و صدای خشخش کوتاهی در تاریکی جنگل پیچید. آبدوس آرامتر از او بود؛ نگاهش را به کتابی دوخته بود که مثل یک موجود زنده در آغوشش آرام میتپید. زمزمه کرد: ـ شاید برای محافظت. شاید نمیخواسته قدرت اینها دست هر کسی بیفته. لحظهای مکث کرد؛ مثل کسی که دارد جملهی ناتمامی را در ذهنش مزهمزه میکند: ـ گاهی بهترین راه برای جلوگیری از سوءاستفاده، اینه که فقط وارث واقعی بتونه بخونهتشون. نفسی که نمیدانستم از کی حبس کرده بودم، آرام رها شد. نگاهم را از شعلههای آتش گرفتم و به بقیه دوختم. گفتم: ـ اگه اینطور باشه، پس یعنی دقیقاً تو مسیر درستی هستیم و این کتابها واقعاً میتونن کمکمون کنن. از ذهنم نور امید حرکت کرد؛ این یعنی هنوز شاید بشود مادر و مادرجون را نجات داد، به بقیه نگاه کردم: ـ حاضرید شروع کنم؟ سرها یکییکی و محکم تکان خوردند. بوژان جدی و بیحرف، آبدوس آرام اما مصمم، و آدورینا با چشمانی که از کنجکاوی برق میزد، منتظر ماندند. کتاب خودمان را باز کردم. حس چرمِ کهنه و سردِ جلدش انگار یکباره با پوست انگشتانم قفل شد. بیاختیار دستم سمت گردنبند رفت؛ فقط خواستم آرام شوم؛ اما همین که نوک انگشتانم سنگ سرد گردنبند را لمس کرد، باد، باد ناگهانی، از هیچجا هجوم آورد. انگار چیزی در هوا بیدار شد. شاخههای درختان به هم خوردند و آتش یکباره خم شد. جرقههای نارنجی در هوا پخش شدند. صفحههای کتاب با خشخش تند و زندهای شروع به ورق خوردن کردند؛ نه آرام، نه بیهدف؛ انگار دستی نامرئی، با عجله و دقت، در میانشان میگشت. همه خشکمان زده بود. آدورینا یک قدم عقب پرید، اما برق هیجان در چشمهایش شعله کشید: ـ این، این یعنی یه نشونهست، درسته؟ آمی! بخون ببین چی داره میگه! از بهت بیرون آمدم؛ انگشتانم هنوز کمی میلرزیدند. صفحهای که باد انتخاب کرده بود جلوی رویم ثابت ماند. نوشتهها آرام، مثل مه نقرهای روی برف میدرخشیدند، و من شروع کردم به خواندن: «روزی که باد دوباره بیدار شود، آخرین نواده بر لبهی سایه میایستد. اگر راه را بیابد، نور میماند و اگر بلغزد، دنیا خاموش میشود.» آخرین کلمه هنوز روی زبانم بود، اما سکوت مثل یک پردهی سنگین روی جمع افتاد. انگار حتی هوا هم منتظر ادامه بود. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت بیست و پنجم رو به آبدوس کردم و آرام پرسیدم: ـ کتاب شما هم همراهتونه؟ اگه هست، میشه بیارینش؟ آبدوس هنوز چیزی نگفته بود که آدورینا با عجله کیف چرمیاش را باز کرد. چند لحظه درونش گشت و بعد کتابی بیرون آورد؛ تقریباً هماندازهی کتاب ما، اما جلدش سرخ بود؛ سرخیای شبیه اخگرهای نیمهجان. آن را با کنجکاوی به طرفم گرفت: ـ اینه. کتاب را گرفتم. وقتی آن را گرفتم، حس کردم جلدش کمی گرم است؛ انگار زیر پوستش جرقهای زنده حرکت میکند. حس سوختن انگشتانم باعث شد دستم را ناخودآگاه کمی محکمتر دور جلد حلقه کنم تا کتاب را نیاندازم. کتاب را باز کردم. چیزی که دیدم، نفسم را برید. صفحهها کاملاً سفید بودند. سفیدی نه مثل کاغذ، بلکه مثل مه. انگار نوشتهها در عمق مه پنهان شده بودند. دهانم بیاختیار باز ماند. نگاه کوتاهی به بوژان کردم. او از روی شانهام داخل کتاب را دید. صورتش آرامآرام از تعجب خشک شد. بعد زیر لب گفت: ـ حالا حرفتون رو باور کردم! چون این کتاب از نظر من هم خالیه! باد آرامی از میان درختها گذشت. شاخهها لرزیدند و چند جرقه از کنار آتش بالا پرید. آبدوس دستی روی صورتش کشید؛ انگار سعی میکرد چیزی را در ذهنش کنار هم بگذارد. ـ این چه معنیای میده؟! نگاهم را دوباره روی صفحههای سفید دوختم. انگار کتاب با لجاجت تصمیم گرفته بود چیزی را از من پنهان کند. چند لحظه سکوت کردم؛ سکوتی که فقط صدای فشفش آتش آن را قطع میکرد. بعد آهسته گفتم: ـ شاید با جادو کاری کردن که فقط نوادگان هر نسل بتونن کتاب مخصوص خودشون رو بخونن. حروف آخرین جمله مثل بخار در هوا پخش شد. بوژان نفسش را محکم بیرون داد. آدورینا با حیرت دهانش را کوچک باز کرده بود و آبدوس چشمانش به شکلی بیسابقه جدی شده بود. انگار تازه فهمیده بودیم در چه دنیایی قدم گذاشتهایم. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت بیست و چهارم کتاب را که باز کردم، هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگویم که آدورینا با شیطنت همیشگیاش، ناگهان آن را از دستم قاپید. برگهها زیر انگشتانش خشخش کوتاهی کردند. چند لحظه با دقت به صفحهها خیره شد. نور نارنجی آتش روی صورتش میرقصید و سایهی مژههای بلندش روی گونههایش میافتاد. بعد لپهایش را باد کرد و لبهایش را با دلخوری به پایین خم کرد. ـ این که هیچی توش نوشته نشده! فکر کنم سرِ کاریم! با تعجب کتاب را از دستش گرفتم. قلبم کمی تندتر میزد.کاملا مطمئن بودم چیزی روی آن نوشته شده بود، دوباره به صفحهها نگاه کردم. ردیفهای منظم کلمات درست جلوی چشمم بودند؛ جملههایی که با نظمی عجیب روی کاغذهای کهنه نشسته بودند. سرم را بلند کردم و با ناباوری گفتم: ـ دختر، تو این کلمات و جملهها رو نمیبینی؟ آدورینا ابروهایش را بالا برد و با گیجی نگاهم کرد. ـ سرِ کارم گذاشتی؟! نه، چیزی نمیبینم. آبدوس و بوژان که کنجکاوی در چهرهشان موج میزد، جلو آمدند. هر دو خم شدند تا بهتر ببینند. نور لرزان آتش روی صورتهایشان میافتاد و در چشمهایشان برق نارنجی کوچکی میدرخشید. باد سردی از میان درختان گذشت و برگهای خشک زیر پایمان آرام صدا دادند. شعلههای آتش لحظهای خم شدند و سایههای کشیدهی ما روی زمین تکان خوردند. چند لحظه سکوت سنگینی بینمان افتاد. بعد آبدوس آهسته گفت: ـ حق با آدوریناست؛ چیزی نوشته نشده. همهی صفحهها سفیدن. بوژان با اخم به او نگاه کرد؛ انگار حرفش را باور نکرده باشد. ـ چشمهات ضعیفه؟! مگه میشه این همه کلمه و جمله رو نبینی؟ دستش را روی صفحه گرفت؛ انگار میخواست خطها را دنبال کند. بعد با تعجب بیشتری گفت: ـ آمی، من میبینمشون درست مثل قبل. نگاهها بین ما چهار نفر جابهجا میشد. حیرت در چهرهی همه موج میزد. آدورینا با ناباوری گفت: ـ یعنی چی؟! شوخی میکنید دیگه؟ در همان لحظه، بادی سرد از میان درختان گذشت. شاخهها با صدای خشخشی آرام به هم ساییده شدند و شعلههای آتش لرزیدند. سایهها روی زمین کش آمدند و جنگل برای لحظهای عجیب و وهمآلود به نظر رسید. بوی دود و چوب سوخته در هوا پیچیده بود و صدای دوردست جغدی از دل تاریکی جنگل بلند شد. نگاهم دوباره روی صفحههای کتاب افتاد. کلمات هنوز آنجا بودند؛ واضح، روشن و زنده، اما حالا دیگر مطمئن بودم؛ ظاهراً فقط من و بوژان میتوانستیم آنها را ببینیم. -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زینب چرمگر پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
عسلی به رنگ بنفش 💜- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ویراستار | رمان تکمیل شده
زینب چرمگر پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
سلام داستان کوتاه راز یک قتل به پایان رسید https://forum.98ia.net/topic/3967-داستان-راز-یک-قتل-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سی و یکم ## پایانبندی پرونده – گزارش و حسِ سرگرد پروندهٔ قتل بهار نوروزی صبح سهشنبه، ساعت ۱۰:۴۵، رسماً مختومه شد. اعتراف کامل مهسا راد، گزارش پزشکیقانونی، شهادت خدمتکار، و اظهارات تکمیلی اسدی ترتیبی از حقیقت را ساختند که دیگر جایی برای تردید نداشت. در ظاهر، این یک پروندهٔ موفق بود. قاتل شناسایی شد، انگیزه روشن شد، و عدالت مسیرش رو پیدا کرد. اما همیشه حقیقت، شکلی از ویرانی در خودش دارد. *** ### روزهای بعد از اعتراف مهسا رو منتقل کردیم سلول انفرادی. نه برای تنبیه— برای محافظت. او بعد از اعتراف، دیگر آن آدم قبلی نبود. ساکت بود. بیشتر وقتها به یک گوشه خیره میشد، نه عصبی، نه بیقرار؛ فقط… تمام شده. دو بار روانشناس زندان با او صحبت کرد. هیچ علامت واضحی از «خطر فوری» گزارش نشد. اما من میدانستم. وقتی کسی سالها با خودش جنگیده، و ناگهان تمام اسلحهها را زمین میگذارد… این آرامش، آرامشِ قبل از سقوط است. *** ### سه روز مانده به انتقال صبح بود. مسئول نگهبانی زنگ زد. «سرگرد… بهتره بیاین.» رفتم. مهسا… روی تختنشسته بود، به دیوار تکیه داده، چشمانش بسته. نه نشانهای از درگیری، نه یادداشتی برای دادگاه، نه تلاشی برای توضیح. فقط رفته بود. آرامتر از چیزی که زندگی کرده بود. روی میزش یک پاکت بود؛ نامه اش خطاب به: «خالهجون». نگاه اولم روی کاغذ ماند. نه از این نامههایی که پر از فلسفه و توجیهاند. نه پر از التماس. نه پر از نقابهای آخرین لحظه. فقط چند خط کوتاه. *** ## متن نامهٔ مهسا به خالهاش (مادر بهار) «خالهجون… من برای اولین بار تو عمرم دارم بدون حسادت، بدون بهانه، بدون دفاع از خودم مینویسم. بهار مستحق هیچکدوم از چیزهایی نبود که سرش آوردم. من سالها فکر میکردم حقم خورده شده، ولی امروز میفهمم مشکل همیشه درون خودم بود. عذرخواهی، برای کاری که جبران نمیشود، بیمعنیست… اما فقط همین رو میتوانم بگویم. تو همیشه برای من مثل مادر بودی و من بدترین هدیه رو بهت دادم. من توان ادامهدادن ندارم. امیدوارم روزی بتونی منو ببخشی یا حداقل یاد من به اندازهٔ یاد بهار باعث دردت نشه. مهسا» *** ## پایان گزارش – حس شخصی سرگرد پرونده بسته شد. اما پروندههایی از این دست هیچوقت در ذهن ما بسته نمیشوند. حسادتِ طولانی، ترس، عشقِ اشتباه، و یک تصمیم لحظهای سه زندگی را از بین برد: بهار، مهسا، و اسدی— که تا آخر عمر با سایهٔ این ماجرا زندگی خواهد کرد. در گزارش رسمی نوشتم: «پرونده مختومه شد.» اما در دل میدانستم: هیچ پروندهای که با حسادت شروع شود به پایان نمیرسد. فقط از جریان میافتد. و زندگی، بیصداتر از تمام دردهایی که ساختیم، به مسیر خودش ادامه میدهد. پایان ۱۴۰۵/۰۲/۱۰ اميدوارم لذت برده باشین❤️ -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سی و هرچی بیشتر عاشق میشدم… بیشتر میترسیدم.» گفتم: «از چی؟» «از اینکه دوباره ببازم.» بیدرنگ جواب داد. «از اینکه آخرش، باز هم همهچیز مالِ بهار بمونه و من… هیچ.» اشک بالاخره سرازیر شد. «اون شب… من توی یه حالت عادی نبودم، سرگرد. حس میکردم اگه بهار نباشه… اگه فقط یکبار… اون نباشه… من بالاخره دیده میشم.» صدایش افتاد. «تصمیم گرفتم.» هیچ توضیح اضافهای نداد. لازم نبود. «وقتی انجامش دادی…؟» آرام پرسیدم. چشمهایش رو بست. «همون لحظه پشیمون شدم.» گریه کرد. «همون لحظه که دیدم حالش بد شد… همون لحظه فهمیدم چی کار کردم.» سرش را پایین انداخت. «ولی دیگه دیر شده بود. هیچچیز رو نمیشد برگردوند.» سکوت اتاق، سنگینتر از هر فریادی بود. بعد از چند ثانیه گفتم: «مهسا راد… شما به اتهام قتل عمد، بازداشت هستین.» سرش را تکان داد. نه مقاومت کرد، نه التماس. فقط گفت: «من فقط… میخواستم یکبار، بهار نباشه.» دستبند که بسته شد، من فهمیدم بعضی قتلها نه از نفرتِ ناگهانی، که از حسادتی میآیند که سالها بیصدا رشد کرده. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و نهم دستم رو روی میز گذاشتم، اما چیزی نگفتم. نمیخواستم ریتم اعترافش بشکند. «برای همین رفتم خارج.» سرش را پایین انداخت. «نه فقط برای درس… برای اینکه برای یکبار، من برتر باشم. من کسی باشم که بقیه بهش نگاه میکنن.» چشمهایش نمناک شد. «اونجا… خوب بود. کسی بهار رو نمیشناخت. من بودم و خودم.» مکث. بعد آهی کوتاه. «ولی وقتی برگشتم… دیدم هیچی عوض نشده.» سرش رو بالا آورد، اینبار مستقیم به من نگاه کرد. «بهار… زندگی داشت. آرامش داشت. و شوهری که…» صدایش شکست. «اسدی براش همهچیز بود. هم از نظر مالی، هم عاطفی. کنارش بود. حمایتش میکرد. همونی که من همیشه فکر میکردم حقِ منه… باز هم مالِ بهار شده بود.» چشمهایش پر شد، اما اشک نریخت. «اونجا بود که حسادت… دوباره برگشت. بدتر از قبل.» آرام پرسیدم: «و اسدی؟» لبهایش لرزید. «نمیخواستم اینجوری بشه.» با عجله گفت. «اولش فقط میخواستم نزدیکش بشم. میخواستم ببینم واقعاً خوشبخته یا نه. میخواستم… یه چیزی از زندگی بهار مال من بشه.» سکوت کرد. بعد، خیلی آرام: «ولی عاشقش شدم.» این جمله را نه با افتخار گفت، نه با توجیه— با ترس. «عاشق کسی شدم که مالِ اون بود. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و هشتم وقتی مهسا وارد اتاق شد، دیگه اون زن مرتب و کنترلشدهٔ قبل نبود. آرایشش کمرنگتر بود. موهایش شلتر بسته شده بود. و مهمتر از همه… چشمهایش، خسته بودند. نه از بیخوابی— از جنگی که سالها درونش جریان داشت. نشست. دستهاش رو روی میز گذاشت، اینبار بدون کیف. انگار آمده بود چیزی رو **جا بگذارد**. گفتم: «این بازجویی، مثل قبلیا نیست.» سرش رو بالا آورد. نگاهش آرام بود، اما لبخند نداشت. «میدونم، سرگرد.» «پس من سؤال نمیپرسم.» کمی مکث کردم. «من فقط میخوام *بشنوم*. از جایی شروع کن که فکر میکنی همهچیز از همونجا کج شد.» چند ثانیه ساکت ماند. بعد… نفس عمیقی کشید. --- «از بچگی… همه بهار رو دوست داشتن.» صدایش لرز نداشت؛ انگار این جمله رو هزار بار در ذهنش گفته بود. «آروم بود. به همه محبت میکرد. حتی وقتی چیزی نداشت، یه طوری رفتار میکرد که انگار همهچیز داره.» نگاهش روی نقطهای نامعلوم قفل شد. «من کنارِش… همیشه احساس میکردم دیده نمیشم. تو هر جمعی، آخرش یکی میگفت: "بهار چقدر خوبه…" "بهار چقدر فهمیدهست…" "خوش به حال بهار…"» لبخند تلخی زد. «کمکم تو ذهنم این شکل گرفت که… بهترینها مال اونه. همیشه مال اونه. و من فقط… تماشاگرم.» -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زینب چرمگر پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
میم مثل مل مل😅- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و هفتم چرخید سمتم. چشمهایش پر از اضطراب: «اون شب … عصبی بودم. قسم میخورم من… کار اشتباهی نکردم.» یک سکوت طولانی. بعد آرام گفتم: «اما بهار… از شربت، یخ برداشت. تو این رو میدونستی؟» قلبش در سینهاش تکان خورد—از روی نگاهش فهمیدم. «نه… نه… من نمیدونستم… من اصلاً نمیدونستم کی یخ برداشته…» لبخندم خیلی کمرنگ بود. «جملهات جالبه. کسی که بیگناهه، میگه "اهمیتی نداشت"، نه اینکه "نمیدونستم". این یعنی… تو از *چیزی* خبر داشتی، اما نه کامل.» اینبار صدایش شکست: «مهسا یه چیزهایی میگفت… ولی… من فکر نمیکردم جدیه… فکر کردم داره تهدید میکنه که منو نگه داره… فکر نمیکردم… فکر نمیکردم…» جملهاش نیمهکاره ماند. این بهترین نقطه بود. برگشتم عقب، کاملاً خونسرد. «اسدی. من ازت یک چیز میخوام: هر چی درباره رفتار مهسا تو دو هفتهٔ آخر، عجیب بود… هر چی دیدی… هر چی شنیدی… جزئیات. حتی اگه فکر میکنی بیربطه.» نگاهش را زمین دوخت. گفتم: «چون معمولاً… وقتهایی که قاتل *تنها* عمل کرده باشه، رفتارش قبل و بعد از قتل… کاملاً بهم میریزه.» عمداً کلمهٔ «تنها» را پررنگ گفتم بدون اینکه به او نگاه کنم. میخواستم ببینم واکنشش چیه. سرش بهتندی بالا آمد. «یعنی… یعنی فکر میکنین مهسا…؟ تنها؟» هیچ حسی را در صورتم نگذاشتم. «من به چیزی فکر نمیکنم. شواهد فکر میکنن.» او چیزی نگفت. ولی سکوتش— پُرتر از هر اعترافی بود که دنبالش بودم. بلند شدم. «برای امروز کافیه. ممکنه دوباره بخوام بیای. تا اون موقع… بهتره به این فکر کنی که حقیقت… بالاخره از یه جایی خودش رو نشون میده.» در را باز کردم. «میتونی بری.» وقتی رفت، من مطمئن شدم: اسدی قاتل نیست. اما مهسا… کمکم داشت در سایهٔ خودش غرق میشد. و حالا وقتش بود که او را تنها روبهروی حقیقتش بگذارم. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و ششم «پس این تماسهای نیمهشب؟ این لوکیشنهایی که چند بار کنار مجتمع مهسا ثبت شده؟ این پیامهایی که پاک شدن ولی هنوز تاریخشون مونده؟ اینها هم فامیلیه؟» چشمهایش گرد شد. او نمیدانست که من هنوز پرینت پیامها رو کامل نداشتم، اما لازم هم نبود داشته باشم— ترس بهترین بازجوست. گفت: «من… ما… اشتباه کردیم. قبول دارم. ولی… ولی این چه ربطی به قتل داره؟!» کلمهٔ «قتل» رو که گفت، انگار نفسش برید. آرام پرسیدم: «بهار… از رابطهتون خبردار بود؟» سرش رو پایین انداخت. چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد. «فکر میکرد… شک داشت… چند بار هم بحث کردیم. ولی… من نمیخواستم زندگیم خراب بشه. قسم میخورم هیچوقت… هیچوقت… قصد نداشتم آسیبی بهش برسه.» اولین ترک. همین رو میخواستم. کمی نزدیکتر رفتم. «تو میدونستی مهسا… بیشتر از یک رابطهٔ پنهانی درگیر تو شده؟» بههم ریخت. کاملاً. «سرگرد… مهسا… اون… اون بعضی وقتا رفتاراش عجیب میشد. کنترلگر… حسود… من… من چند بار خواستم همه چیزو تموم کنم. اما… اون تهدید میکرد. میگفت… نمیذاره من و بهار باهم بمونیم.» این جمله همان چیزی بود که میخواستم بشنوم. ولی هنوز نباید نشان میدادم. پس فقط گفتم: «تهدید؟ چه جور تهدیدی؟» چند لحظه مکث کرد. آب دهانش رو قورت داد. «میگفت… اگه ازش جدا بشم… اگه بخوام زندگیمو درست کنم… آبروی من رو میبره… یا بهار رو… یا هر دومونو… نمیدونم… اون… آدم عجیبیه.» دستهاش لرزید. سایهام رو روی میز انداختم. «شب تولد… لحظهای که بهار رفت بالکن… تو بعدش رفتی بالکن یا نه؟» «آره… ولی… ولی دیرتر. من… فقط برای سیگار.» -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و پنج اتاق بازجویی را عمداً سرد نگه داشته بودم؛ نه بهخاطر هوا. بهخاطر ذهن. مردها وقتی سردشان میشود، دروغها زودتر از زبانشان بخار میشود. اسدی پشت میز نشسته بود. دستهاش رو روی زانو گذاشته بود، مثل دانشآموزی که نمیداند معلم چه نمرهای قرار است بداند. من در رو بستم، بدون اینکه چیزی بگویم، فقط آمدم، نشستم، و یک دقیقه کامل هیچ صدایی در اتاق نبود. یک دقیقه سکوت… از خیلی سؤالها مهمتر است. وقتی دیدم اضطراب در چشمهایش جا خوش کرد، گفتم: «خب. امروز فقط شما هستین. تنها.» نفسش رو داد بیرون، آرام. «باشه… بپرسید.» دفترچه را باز نکردم. فقط به پشت صندلی تکیه دادم، دستبهسینه. «اسدی… من بهظاهر چندتا سؤال دارم. اما در واقع… فقط دنبال یک چیزم: حقیقتِ اون شب.» او گفت: «من… قبلاً همه چی رو گفتم—» «قبلاً غیررسمی بود.» با لحن کاملاً آرام گفتم: «اینبار… اگه دروغ بگی، از روی لحن و ضربان صدات میفهمم. پس این بار… دقیق حرف میزنیم.» گلویش را صاف کرد. «چه مدت بود با مهسا در ارتباط بودی؟» چیزی شبیه یک «نه» نیمهتمام روی زبانش آمد، اما سریع قورتش داد. «ما… فقط فامیل بودیم. رفتوآمد داشتیم. همین.» لبخند زدم. کوتاه. «این جوابِ کسیه که میترسه *چیزی بیشتر* گفته بشه. ولی باشه… فامیل.» دستبهسینه نشستم. -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زینب چرمگر پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
تولدی دیگر- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و چهارم اعتراف زن خدمه روی میز بود. چند برگ A4 پر از خطهای لرزان و امضا در پایین صفحه. یخها، شربت، تهدید… نقشه واضح بود؛ اما «انگیزه»، هنوز برای من کامل نبود. و مهمتر از آن: نقشِ اسدی. پوشه رو بستم و دادم دست بابایی. «بذار توی گاوصندوق. این دیگه فقط یک اظهارنظر ساده نیست.» ***** مهسا روبهرویم نشسته بود. بوی عطر گرانی که زده بود با بوی قهوه سردشده در فضا قاطی شده بود. لباسش مثل همیشه شیک، آرایش بینقص، اما دستها… انگشتهای باریکش بیوقفه با زیپ کیفش بازی میکردند. گفتم: «ممنون که دوباره اومدی، خانم راد.» لبخند نصفهای زد. «خواهش میکنم سرگرد. هر کاری از دستم بر بیاد برای روشن شدن ماجرا… انجام میدم.» «خوبه.» فنجان چای رو کنار دستش گذاشتم، خودم هم نشستم. «چند تا سؤال تکمیلی مونده. همون چیزهای ریز که معمولاً آخر کار تکلیفشون معلوم میشه.» سرش رو تکان داد: «در خدمتم.» دفترچه رو باز نکردم؛ عمداً. وقتی کسی فکر میکند چیزی ثبت نمیشود، راحتتر دروغ میگوید. «شب تولد. یادتونه؟ بخش نوشیدنیها با خود شما بود. درسته؟» «بله. قبلاً هم گفتم؛ نوشیدنیها و دسرها رو خودم آورده بودم. کترینگ فقط غذا رو.» «دقیقاً.» مکث کردم، دروغ اول رو گفت ! «یادتونه چه کسانی از *یخ* استفاده کردن؟» لحظهای خیلی کوتاه، پلکهایش سنگین شد، ولی خودش را جمع کرد. «فکر کنم همه… یعنی… هر کی خواست. یادم نیست دقیقاً.» لبخند خیلی مرموزی زدم. «جالبه. چون تقریباً همه گفتن اون شب هوا سرد بوده و کسی خیلی یخ نخواسته… جز شما و بهار.» نگاهش برای یک ثانیه روی من خشک شد. بعد عقب کشید. «شاید… شاید اینطور بوده… من دقیق یادم نیست، سرگرد.» سری تکان دادم، آرام، انگار چیزی را تأیید کرده باشم. «مشکلی نیست. حافظه آدم توی شرایط استرسزا بازی درمیاره. فقط یه چیز دیگه… شما گفتین که با بهار اون شب کمی بحث کردین. درسته؟» نفسش رو آهسته بیرون داد. «گفتم که… سوءتفاهم بود. اون شب عصبی بود. فکر میکرد من و شوهرش…» عمداً جملهاش رو قطع نکردم. گذاشتم در هوا بلاتکلیف بماند. بعد گفتم: «خب. بیاین برسیم به شوهرش.» در همان لحظه، احمدی در زد. «سرگرد، آقای اسدی اومدن. گفتن شما خودتون خواسته بودین امروز بیان.» «بفرستینش تو. همینجا.» سرم رو به طرف مهسا چرخاندم. «به نظرم خوبه، یکبار برای همیشه هر دو طرف این سوءتفاهم رو کنار هم روشن کنن. شما که مشکلی ندارین، خانم راد؟» لبهایش کمی رنگ باخت، اما گفت: «نه… چرا باید مشکل داشته باشم؟» در باز شد. اسدی وارد شد، تهریش چند روزه، زیر چشمها گود افتاده. وقتی نگاهش به مهسا افتاد، یک لحظه همهچیز در چشمانش واضح شد: ترس. خشم. و چیزی شبیه شرم. گفتم: «بفرمایید، آقای اسدی. بشینین.» هر دو روبهروی من، کمی مورب نسبت به هم، نشستند. بینشان فاصلهٔ یک صندلی خالی بود؛ فاصلهای که از هر اعترافی بلندتر حرف میزد. «ازتون ممنونم که اومدین. تصمیم گرفتم بخش پایانی سؤالهام رو، با حضور هر دوتون انجام بدم. اینجوری… سوءبرداشتها کمتر میشه.» اسدی گفت: «متوجه نمیشم، سوءبرداشت از چی؟» به جای جواب، پرسیدم: «شما گفتین که با همسرتون رابطهتون خوب بوده. دو سه نفر اما… از اختلافهای جزئی حرف زدن. خانم راد هم گفتن که بهار نسبت به رابطه شما باهاش حساس شده بوده. شما چی فکر میکنین؟» اسدی اخم کرد. نگاهش بین من و مهسا جابهجا شد. «این دیگه چه جور سؤال پلیسیه؟ الان دقیقاً… دنبال چی هستین، سرگرد؟» شانه بالا انداختم. «ما دنبال *واقعیت* هستیم. گاهی واقعیتها توی چیزهای بهظاهر شخصی خودشان را نشان میدن. مثلاً… اینکه شما و خانم راد، چند وقت بود که اینقدر با هم صمیمی شدین؟» هوای اتاق سنگین شد. مهسا نگاهش را از من دزدید؛ اسدی مستقیم خیره شد، ولی فقط برای دفاع. «ما فامیل هستیم. اینکه… جرم نیست.» «نه، جرم نیست.» کمی جلو رفتم. «اما بعضیوقتها *زمینه* جرم رو فراهم میکنه.» چشم از او برداشتم و دوباره رو به مهسا گفتم: «خانم راد، شما گفتین اون شب، قبل از شام، با بهار رفتین بالکن. درسته؟» «بله.» «و اون… دربارهٔ شوهرش به شما چی گفت؟ جملههاش رو یادتون هست؟» مهسا لبش را جوید. «گفت… گفت "میدونم یه چیزی بین شما هست." منم گفتم داره اشتباه میکنه. همین.» اسدی ناگهان گفت: «این مزخرفه. شما دارین—» دست بلند کردم. «من نگفتم چیزی بین شما هست، آقای اسدی. گفتم *اون* فکر میکرد. این دو تا با هم فرق دارن.» به عمد، جمله رو نصفه در ذهنش کاشتم. همچنان لحنم خنثی بود، اما واژههایم نه. برگشتم سمت هر دوشان: «یه سؤال مشترک دارم، از هردوتون. و ترجیح میدم جدا جدا جواب ندین؛ هر دو همینجا، همین الآن.» مکث کردم. «به نظرتون… چه کسی *بیشتر* از مرگ بهار سود میبرد؟» * هیچکدام فوری جواب ندادند. مهسا اولین کسی بود که لب باز کرد: «این… چه جور سؤال…» اسدی گفت: «هیچکس! من خانوممو دوست داشتم—» «جالبه.» آرام گفتم. «چون معمولاً، توی قتلهای اینچنینی، قاتل کسیه که بعد از مرگ مقتول، یا آزادتر میشه… یا تنها کسیه که چیزی رو از دست *نداده*.» چشمهام رو بینشون چرخاندم؛ با دقت، بیرحم. «یکیتون، حداقل، الان باید احساس کنه زمین زیر پاش خالی شده. و یکیتون… داره فقط نقشِ "نگران" رو بازی میکنه.» فنجان مهسا لرزید. اسدی نگاهش رو به میز دوخت. من هیچ چیزی به روی خودم نیاوردم. دفترچه رو بستم، انگار تمام شده. «برای امروز کافیه. ممکنه مجبور بشیم هردوتون رو دوباره احضار کنیم. تا اون موقع، بهتره هر اتفاقی که اون شب افتاده، رو با خودتون مرور کنین.» بلند شدم. «ممنون از همکاریتون.» در ظاهر، فقط یک بازجویی بود. در باطن، من داشتم تماشا میکردم که کدومشان، زودتر زیر وزنِ «حقیقت» خم میشود. * وقتی از اتاق رفتند، تنها که شدم، کنار پنجره ایستادم. اینبار تصویر بهار جلوی چشمم آمد—نه از روی عکسهای پرونده، بلکه از روی چیزی که در حاشیهٔ تمام این ماجراها بود: زن جوانی که نمیخواست زندگیاش فرو بپاشد. مردی که نمیخواست از همسرش جدا شود، اما از خیانت هم نگذشته بود. و دخترخالهای که… یا شریک جرم بود، یا تنها کسی بود که حاضر شد همهچیز رو به آتش بکشد. و من میخواستم دقیقاً بفهمم: کدومشون؟ -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و سوم چند سؤال آخر رو هم پرسیدم و دفترچه رو آهسته بستم. زن هنوز دستهایش رو در هم قفل کرده بود. مرد بیحوصله و بیتفاوت نشان میداد، اما زن… زن هر ثانیه بیشتر فرو میرفت. من از صندلی بلند شدم. لحظهای مکث کردم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. وقتی میخواهم جملهای لهکننده بزنم، لحنم رو آرامتر میکنم. گفتم: «میدونی… توی این سالها یک چیز رو خوب یاد گرفتم. اونایی که *چیزی واسه پنهان کردن دارن*، هیچوقت تو همون روزِ اول نمیگن. ولی همیشه… فرداش پشیمون میان سراغمون.» هیچکس حرف نزد. من کیفم رو بستم. «فردا، ساعت ده صبح، هردوتون برای اظهارات کتبی باید بیاین کلانتری. حضور شما *اجباریه*.» نگاه کوتاهی به رئیس شرکت انداختم که اخمش عمیقتر شد، اما چیزی نگفت. برگشتم سمت در. قبل از بیرون رفتن، آخرین زورم رو هم زدم و ایه ای از قران رو با معنیش خوندم : مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ وَ لَوْ کَانَ کَثِیرَ اللَّبْس»؛[4] هر کس در جستوجوی حق باشد آنرا درخواهد یافت، هر چند حقیقت بسیار پوشیده باشد؛ در رو بستم. * روز بعد ... هنوز ساعت ده نشده بود که منشی در اتاقم را زد. «سرگرد… اون خانومِ خدمه… اومده. تنها. حالش اصلاً خوب نیست.» رفتم بیرون. زن روی صندلی نشسته بود—چشمها پفکرده، دستمال مچالهشده در مشت. به محض دیدنم زد زیر گریه؛ از همان گریههایی که بیشتر از کلمات اعتراف میکنند. گفتم: «بلند شید. بیاین داخل.» در رو بستم. زن حتی ننشسته بود که شروع کرد: «سرگرد… من… من نمیخواستم… قسم میخورم… من اصلاً نمیخواستم…» «بشین. آروم. از اول.» اشکهایش رو پاک کرد، اما صدایش هنوز میلرزید: «خانم مهسا… همون شب تولد… قبل از شروع مهمونی… گفت چندتا کار ازم میخواد. گفت کاری نداره… فقط باید چند تا از یخها رو *جدا* کنم. گفت فقط خودش و دخترخالش از یخ استفاده میکنن. گفت… گفت… "این یخها رو توی شربتهامون بذار… فقط همین."» صدایش شکست. من چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم، همان نگاه بیاحساسِ پلیسی که باعث میشود طرف ادامه بدهد. «من اولش قبول نکردم… گفتم این چه کاریه… چرا جدا؟ اون گفت اگر چیزی بگم… منو از شرکت میندازه بیرون… بعدش هم… گفت با آبرو و زندگی من بازی میکنه.» دستمال دیگری برداشت. کلمات رو با گریه خفه میکرد: «سرگرد… من نمیدونستم داخلش چیه… نمیدونستم… گفت فقط یه شوخیه… گفت برای بهاره… من هم… من هم اشتباه کردم… گذاشتم داخل یخساز، جداشون کردم…» سرم رو کمی خم کردم. «بعدش چی شد .» زن آهی کشید؛ همان اهی که اعتراف را کامل میکند. «وقتی شربتها رو آوردن… خانم مهسا خودش یخ رو برداشت و انداخت توی لیوان خودش… بعد سریع… خیلی سریع شربتش رو خورد. گفت گرممه، عجله دارم… اما دخترخالش—خانم بهار—چند دقیقه حرف زد، بعد تازه شربتش رو سر کشید… و من… من همونجا فهمیدم که یه چیزی… یه چیزی درست نیست… ولی دیر شده بود…» سکوت اتاق سنگین شد. فقط صدای نفسنفسزدن بریدهٔ زن میآمد. من یادداشتهایم را بستم. گفتم: «بقیهش با ما.» زن سرش را پایین انداخت و بیصدا گریه کرد. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و دوم زن خودش را جمعوجور کرد و گفت: «خب شما خودتون رو بذارید جای من. من یه کارگر سادهام… یکم عجیب نیست یه سروان—یا سرگرد—بیاد سراغمون؟ طبیعیه مضطرب بشم.» سرم را کمی خم کردم و با چشمهایی نیمهتنگشده فقط یک کلمه گفتم: «صحیح.» اما پشت همان «صحیح» یک چیز قطعی بود: این اضطراب، اضطرابِ دیدن پلیس نبود. این اضطرابِ «پنهان کردن چیزی» بود. تجربهام داد میزد که این زن یک حقیقت را زیر زبانش نگه داشته، و اگر درست فشار بیاورم، دیر یا زود خودش از دستش میافتد. برای همین خونسرد نشستم. دفترچهام را باز کردم و شروع کردم به پرسیدن سؤالهای روتین—سؤالهایی که ظاهرشان ساده بود، اما هدفشان نه. «اسمتون؟ ساعت شروع کار اون شب؟ چه کسی وظایف رو تقسیم کرد؟ کسی بهتون چیزی سپرد؟ چیزی غیرعادی دیدید؟» سعی میکردم فشار را نامحسوس وارد کنم؛ نه با لحن تند، بلکه با مکثهایی که آدم را وادار میکند به هر جملهاش فکر کند. مرد جوابها را خشک و حسابشده میداد. زن اما… هر جوابش انگار یک سایهٔ جدید روی نگاهش میانداخت. ریزترین چیزها را جذب میکنم: • لرزش گوشه لب • تکان سریع انگشتان • قورتدادن آب دهان قبل از گفتن «نه، چیزی ندیدم» اینها برای من ارزششان بیشتر از هزار کلمه است. در این میان، رئیس شرکت هم عصبی پشت میز نشسته بود و تکتک کلمات ما را دنبال میکرد. نگاهش روی من، بعد روی خدمه، دوباره روی من. حق هم داشت—کمتر مدیری دوست دارد پلیس بیاید و از کارمندهایش درباره قتل سؤال بپرسد. ولی چیزی در نگاه او هم بود… نوعی نگرانیِ بیشتر از «اعتبار شرکت». انگار او هم *میدانست* که یک جای این قصه میلنگد. من دفترچهام را بستم. به زن نگاه کردم—این بار مستقیم. «شما یه چیزی رو پنهان میکنید. اما اصرار ندارم همین حالا بگید. چیزهایی هست که خودشون دیر یا زود بیرون میزنن.» زن برای اولین بار پلک زد. طوری که انگار جملهٔ آخرم مثل ضربهای آرام، اما دقیق، به دیوارِ سکوتش خورده باشد. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیست و یک از پشت میز بلند شدم. برگهٔ اطلاعات خدمهای رو که مهسا راد نوشته بود، از روی پرونده برداشتم و داخل کیف گذاشتم. وقتش بود یکی از حلقههای مبهم پرونده رو از نزدیک ببینم. مسیر تا دفتر شرکت خدماتی حدود نیمساعت طول کشید. ساختمان، یک برج اداری نسبتاً خلوت بود. وقتی داخل لابی قدم گذاشتم، بوی تهمانده قهوه و سکوت ظهرگاهی پیچیده بود. طبقهٔ چهارم. تابلوی شرکت کوچک بود، اما منشی با دیدن نشان روی لباسم سریع بلند شد. بعد از معرفی کوتاه، من رو مستقیم به اتاق مدیر برد. رئیس شرکت—مردی حدوداً پنجاهساله، با موهای فرفری جوگندمی—با لبخند عصبی بلندی از پشت میز آمد جلو. چند جملهٔ معمول رد و بدل شد. نیازی به مقدمهچینی نبود. برگه را روی میز گذاشتم. «این دو نفر، شب تولد خانم راد اونجا بودن. اگر هنوز اینجا مشغولن، لطفاً بیاریدشون.» مرد سری تکان داد. نگاهش لحظهای روی اسامی مکث کرد. همان مکثهایی که برای پلیس همیشه معنا دارند. چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد. زن و مردی وارد شدند. مرد، قدبلند، حدود چهلساله، با صورتی که انگار همیشه خسته است. اما زن… چیزی در نگاهش تکان خورد. همان لحظهای که من را دید، چیزی در چهرهاش جا به جا شد. سعی داشت خودش رو جمعوجور و آرام نشان بدهد، اما… استرس مثل سایهای دور چشمهایش حلقه زده بود؛ آن نوع اضطرابی که آدم فقط وقتی دارد که «یک چیزی» را در خاطرش بالا و پایین میبرد. به محض اینکه نشستند، این یکی نگاهش را از روی دستهای خودش برنداشت. انگار انگشتانش راز را لو میدادند اگر اجازه میداد آزاد حرکت کنند. من بدون اینکه لحنم را تند کنم، به آرامی گفتم: «خانم… قبل از شروع، فقط یک چیز. شما چرا اینقدر مضطربید؟» و برای اولین بار، چشمهایش به من نگاه کرد—درست مثل کسی که میدانست امروز شاید روزی است که سکوتش میشکند. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت بیستم «صددرصد. حتی یادم هست—ایشون گفت نوشیدنیها و دسرها رو خودشون تدارک دیدن.» در دفترم نگاه کردم به همان جملهٔ مهسا. «تمام اقلام خوراکی — از کترینگ.» دروغ شمارهٔ یک آن هم خلاف سند رسمی. به آرامی گفتم: «خیلی ممنون. لطفاً نسخهٔ مکتوبش رو برای ما بفرستید.» تماس که قطع شد، به صندلی تکیه دادم. در ذهنم مثل همیشه یک زنجیر تشکیل شد: • مهسا دربارهٔ نوشیدنیها دروغ گفته • نوشیدنیها تنها بخش «غیرقابلرصد» مهمانی بوده • یخها در نوشیدنیها سریع ذوب میشوند • و مسمومیت… دقیقاً همانجا اتفاق افتاده و حالا، شاسیبلند سفید کنار ماشین شوهر بهار. این دیگر تصادف نبود. هیچچیز تصادفی نبود. * بابایی دوباره گزارش داد: «سرگرد، صحبتشون تموم شد. نگاههاشون… اصلاً شبیه دو نفر معمولی نیست. یه چیز… یه رابطهٔ پنهان بینشونه.» لبخند کوتاهی زدم. نه از خوشحالی—از قطعی شدن مسیر. گفتم: «بذارین برن. فقط دنبال کنید. بدون دخالت.» گوشی را گذاشتم. پرونده را بستم. و همانجا زیر لب گفتم: «خانم راد… آقای اسدی… شما دو نفر دارید یک اشتباه مشترک میکنید. و من فقط منتظرم یکیتون زمین بخوره. اون یکی رو هم با خودش میکشه.» -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت نوزدهم نفسم بند آمد. «راننده؟» «الان پیاده شد… یک خانم…» مکث کرد. طولانی. «سرگرد… خودشِ مهسا راد.» به پشتی صندلی تکیه دادم. در پرونده جنایی، بعضی لحظهها حکم ضربهٔ چکش دارند: بیصدا، اما تعیینکننده. «رفت سمت ماشین اسدی. احتمالاً قرار گذاشته بودن.» بابایی آرامتر ادامه داد: «دارن با هم صحبت میکنن… نه، ببخشید… این *صحبت* نیست. اینا دارن همدیگه رو تیکهپاره میکنن.» «فیلم بگیر. صدا هرچقدر میتونی ضبط کن. دیده نشید.» صدای تقتق ضبط روی خط آمد. بعد از چند ثانیه سکوت: «سرگرد؟ اسدی رفت سمتش. دستش رو گرفت… کشیدش عقبتر، پشت ماشین.» «نحوه رفتارشون چطوره؟» سروان لحظهای مکث کرد، بعد با لحنی خشک گفت: «این مدل برخورد… برای دو نفر غریبه نیست. اینا، قبلتر… *خیلی* نزدیک بودن.» زیر لب گفتم: «داشتیم نزدیک میشدیم… ولی این یکی تأییدش کرد.» * در همان لحظه، تلفن ثابت روی میزم زنگ خورد. شماره کترینگ. گوشی را برداشتم. مسئول کترینگ با صدای آرام اما مردد گفت: «سرگرد؟ دربارهٔ سفارش خانم راد پیگیری کرده بودید.» «بله. دقیق توضیح بدید.» چند کاغذ ورق خورد. «شام تولد شامل سه نوع غذا و دو پیشغذا بوده. اما نوشیدنیها، شربتها، دسرها… هیچکدام توسط ما تهیه نشده.» آرام گفتم: «مطمئنید؟» -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هجدهم از اتاق بازجویی که بیرون زدم، هوا هنوز بوی مهسا را داشت؛ ترکیبی از عطر خنک و اضطرابی که زیر پوستش دویده بود. روی گوشیام یک پیام خواندهنشده چشمک میزد: بابایی. «سرگرد، طبق دستور تیم ۲ پشت سرِ اسدی راه افتاده. هنوز از مجتمع بیرون نرفته.» جواب دادم: «تا اطلاع بعدی چشم ازش برندارید.» بعد مستقیم رفتم سمت اتاق خودم. پرونده را روی میز باز کردم. دست خط مهسا جلوی چشمم بود: «تمام اقلام خوراکی و نوشیدنی — از کترینگ.» یک جملهٔ ساده. اما سادهترین جملهها، اگر دروغ باشند، بلندترین فریاد را میزنند. * ده دقیقه نگذشته بود که گوشی دوباره زنگ زد. این بار لحن بابایی کمی هیجانی بود—آن هیجانی که پلیس با تجربه صدایش را از فرسخها تشخیص میدهد. «سرگرد؟ اسدی از پارکینگ خارج شد. ما هم پشتش.» «مسیر؟» «به سمت بزرگراه یادگار. سرعتش معمولیه؛ انگار عجله نداره.» «خوبه. فاصلهتون رو نگه دارین.» به آرامی نشستم. منتظر بودم. تعقیب، بازی صبر است؛ نه حرکت سریع، بلکه *دیدن لحظه درست*. * چند دقیقه بعد، صدای بیسیم سروان تغییر کرد؛ شبیه کسی که چیزی غیرمنتظره دیده. «سرگرد… یه شاسیبلند سفید سر کوچه پارک کرده. همون که نگهبان مجتمع گفته بود.» -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هفدهم لحظهای سکوت افتاد. سکوتی که مثل وزنه سنگین شد و روی شانهاش نشست. بعد به سختی گفت: «من… اشتباه نکردم. فقط… نمیخوام اسم کسی وسط بیاد.» همین. این همان ترک کوچک روی دیوار بود. همان قلابی که بعدها تمام حقیقت از آن آویزان میشود. برای اولین بار لبخند واقعی زدم—لبخندی که فقط یک چیز معنی میداد: *الان نوبت من است که فشار بیارم.* قلم را گذاشتم روی میز و با صدایی که نه خشن بود و نه آرام، فقط «قطعی» گفتم: «باشه خانم راد… فعلاً همین قدر کافیه.» سرش رو ناگهانی بالا آورد؛ شوکه. «من… آزاد شدم؟» گفتم: «بله. اما نگران نباشید… باز هم شما رو میبینیم.» وقتی از اتاق بیرون رفت، نفس بلندی کشیدم. حلقه رو بسته بودم، اما هنوز کامل تنگ نشده بود. و لحظهای که از دهانش پرید: «نمیخوام آبروی کسی بره» در ذهن من مثل یک چراغ روشن شد. کسی… نه چیزی. الان فقط کافی بود **یکی از این دو نفر** رو زیرنظر بگیرم: ۱) اسدی ۲) خود مهسا و میدونستم اگر یکیشون بلغزد، دیگری هم به دنبالش فرو میریزد. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت شانزدهم چند لحظه فقط نگاهش کردم. مهسا روی صندلی فرو رفته بود، انگار هر ثانیه بخشی از قدرتش را از دست میداد. اگر کسی از بیرون وارد اتاق میشد، شاید فکر میکرد یک دختر خجالتی کمی مضطرب است… اما من سالها بود این صحنهها را میدیدم. این **چشمدواندنها**، این **لرزشهای ریز در انگشتها**، این **جملههای نیمهکاره**… همه بوی یک چیز را میداد: پنهانکاری. آرام خم شدم جلو و گفتم: «خانم راد… من هنوز سؤالم را تکرار نکردهام.» سریع سرش را بالا آورد؛ واضح بود از این جمله جا خورده. ادامه دادم: «هنوز نگفتم بحث شما و بهار دربارهٔ چی بود… ولی شما گفتید “بهار برداشتهایی کرده بود.” این یعنی موضوع، *چیزی مشخص* بوده. نه یک دعوای سادهٔ خواهرانه.» گلویش را صاف کرد؛ بیفایده. صدا باز هم لرزید: «من… فقط منظورم این بود که بهار اون شب حساس شده بود. همین.» «حساس؟» لبخندی محو زدم. «روی چی دقیقاً؟» از جا تکان خورد. انگار یک سوزن نامرئی فرو رفته باشد میان دندههایش. چند بار پشت سر هم پلک زد، بعد گفت: «سرگرد… واقعاً این چیزها مهم نیست. به خدا ما مشکلی نداشتیم. من فقط… فقط نمیخوام…» جملهاش در گلو شکست. همانجا فهمیدم نقطه ضعفش را پیدا کردهام. آرام گفتم: «نمیخواین چی؟» چشمهایش پر شد از چیزی بین ترس و خشم. «نمیخوام… آبروی کسی بره.» و این دقیقاً همان لحظهای بود که اولین **جرقهٔ حقیقت** خودش را نشان داد. کسی. نه چیزی. نه موضوعی. **کسی.** به پشتی صندلیم تکیه دادم، قلم را بین انگشتها چرخاندم و با لحنی کاملاً بیطرف پرسیدم: «اسم این “کسی” که نگران آبروش هستید… چیه؟» مهسا لبش را گاز گرفت. پوست سفید، زیر فشار دندان، بیرنگ شد. لبهایش باز شد؛ انگار میخواست چیزی بگوید—اما خودش را عقب کشید. سرش را پایین انداخت و گفت: «سرگرد… خواهش میکنم. بحث ما… هیچ ربطی به مرگ بهار نداشت.» جواب که نداد، اما **بیدلیل انکار کرد**. و این یعنی دقیقاً به هدف زده بودم. آرام، شمرده و بدون بلند کردن صدا گفتم: «خانم راد، وقتی یک نفر اینقدر مضطربه… معمولاً دلیلش این نیست که بیگناهه. دلیلش اینه که *یه قسمت از داستان رو نمیتونه تعریف کنه.* منم همون قسمت رو لازم دارم.» -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت پانزدهم چند لحظه ساکت ماندم. فقط به صورتش نگاه میکردم. سکوت در اتاق بازجویی گاهی از هر سؤالی سنگینتر است. آدمها در سکوت بیشتر لو میروند. گفتم: «بحث خواهرانه…؟» سرش را تکان داد. «بله. چیز مهمی نبود.» کمی به جلو خم شدم و انگشتهایم را روی میز قفل کردم. «جالبه. چون طبق گفته شاهد، لحن اون بحث اصلاً شبیه بحث معمولی نبوده.» برای اولین بار نگاهم کرد. نگاه کوتاه و مضطربی. ادامه دادم: «میگن خانم نوروزی خیلی عصبانی بودن... چند ثانیه همانطور نگاهش کردم. انگار هرچه سکوت طولانیتر میشد، ناآرامی در صورتش بیشتر بالا میآمد. دستش را دوباره روی لبه روسری کشید، بعد روی میز، بعد دوباره روی مانتو… بیقرار بود. آرام گفتم: «خانم راد… شما میدونید چرا من الان دوباره این سؤال رو پرسیدم؟» قورتِ سریع آب دهانش لو داد که انتظار این سؤال را نداشت. گفت: «ن… نه… نه دقیقاً.» «چون معمولاً وقتی دو نفر *مثل دو تا خواهر* باشن… بحثهاشون هم از جنس خواهرانهست. اما این بحث… به نظر میرسه *چیزی فراتر از یک اختلاف معمولی* بوده.» انگار یک لحظه قلبش ایستاد. نگاهش فقط برای کسری از ثانیه به چشمانم خورد و همان لحظه، صورتش تیر کشید. بلافاصله نگاهش را دزدید. همین **نیمثانیه تماس چشمی** برای من کافی بود. گفتم: «ببینید… پدر بهار گفته اینقدر صداتون بالا رفته بود که مجبور شد بیاد بالکن ببینه جریان چیه. شما میخواین بفرمایین یه بحث ساده بود؟» چانهاش لرزید. چیزی شبیه خشم اما همراه با وحشت، از زیر پوست صورتش رد شد. بالاخره گفت: «بهار… اون شب… اصلاً حال خودش نبود. چیزایی میگفت که… که واقعیت نداشت.» جمله را نیمهکاره گذاشت. دقیقاً همان چیزی که دنبالش بودم. آرام اما محکم تکرار کردم: «واقعیت نداشت… یعنی چی؟» دستهایش را به هم فشرد. انگار اشتباه کرده بود و میخواست حرفش را پس بگیرد. «منظورم اینه که… بهار اون شب… عصبی بود. یه چیزایی… یه برداشتهایی کرده بود. ولی اشتباه بود…» نفسش تند شده بود. ترس در صدایش موج میزد. و من حس کردم همینجاست—نخِ اولِ حقیقت. گفتم: «برداشتهایی دربارهٔ چی، خانم راد؟ دقیقاً چی باعث اون بحث شد؟» این بار بهجای جواب دادن، پلک زد… مکث کرد… و دستهایش را از هم باز کرد، مثل کسی که دنبال کلمه میگردد اما نمیداند کدام دروغ بهتر است. همین کافی بود. با صدایی آرام اما تیغدار گفتم: «خانم راد، شما *یک موضوع کاملاً مرتبط* رو از من پنهان میکنید. و باور بفرمایید… این اولین بار نیست که در بازجویی همچین لرزشی میبینم.» نفسش را برید. چیزی گفت اما آنقدر آهسته که شنیده نشد. برای اولین بار در نگاهش چیزی شبیه شکست دیدم. -
درخواست رصد و ویراستاری رمان چرخه دنیا |bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنونم عزیزم❤️- 24 پاسخ
-
- 1
-