رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    321
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

زهره تقیزاده آخرین بار در روز تیر 14 برنده شده

زهره تقیزاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,136 بازدید کننده نمایه

دستاورد های زهره تقیزاده

  1. پارت48 زده بود ناکارم کرده بود و حالا دوباره مودش عوض شده بود و داشت می‌خندید! دیگه داشتم منفجر می‌شدم. از بین دندونای قفل‌شده‌م جیغ زدم: - روانی، چیزی هستی احیاناً؟ شدت خنده‌ش به قدری بود که نتونست به رانندگی ادامه بده؛ کنار خیابون و زد رو ترمز. قهقهه‌های بلندش پر شد تو ماشین. نفس عمیقی کشیدم، ولی آروم نشدم. دستم رو مشت کردم و با حرص کوبیدم به رونش که اعتراض کنم، ولی بدتر به غلط کردن افتادم! لامصب پاش انگار سنگ بود. دست سالمم هم درد گرفت؛ امروز انگار تصمیم داشتم خودم رو کلاً ناقص کنم. انگار چکش رو کوبیده باشی به بتن و به‌جای بتن، چکش بشکنه! خنده‌ش قطع شد و لبخند شیطونی زد: - چرا داری خودت رو ناقص می‌کنی؟ تو در برابر من جوجه‌ای! بی‌هوا و با حرص، پام رو محکم کوبیدم به درِ ماشین و جیغ زدم: - رو اعصاب من اسکی نکن! آخ خدایا، منِ ناقص‌العقل رو از رو زمین محو کن؛ آخه پام رو چرا ناقص کردم؟! دوباره لبخندش پررنگ‌تر شد: - اگه قراره با هر بار خندیدنِ من، تو یه تیکه از بدنت رو فدا کنی، باید ببرمت بخش پیوند اعضای بیمارستان. هیچ جوابی بهش ندادم تا حداقل بقیه اعضای بدنم سالم بمونه! اون هم خودش رو جمع‌وجور کرد و استارت زد. یه ربعی که با سکوت گذشت، جلوی یه داروخونه ترمز کرد و پیاده شد. با یه سیسی پیاده شد که انگار از جنگ‌های شمالی برگشته و این جنتلمن، من رو نجات داده! (خاک تو سرش، خودش من رو به این روز انداخت!) بالاخره چند دقیقه بعد پیداش شد؛ یه کیسه دستش بود. نشست تو ماشین و پمادی از توش درآورد. درش رو باز کرد و با اون یکی دستش، دست سوخته‌م رو گرفت. - چیکار داری می‌کنی؟ با اخمای درهم و جدی، پماد رو زد به قسمت‌های سوخته‌م و در همون حال گفت: - نمی‌بینی؟ باید سریع برگردیم؛ شهروز و ایلیا دست‌تنهان. خدایا حکمتت رو شکر! با این دستِ سوخته هم باید کار کنم؟ خب ول کن دیگه بنده خدا، اه! با اعتراض دستم رو کشیدم و گفتم: - من با این دست سوخته کجا بیام؟ چشم‌غره‌ای بهم رفت و دوباره دستم رو کشید سمت خودش: - می‌دونم دست‌وپات‌چلفتی‌، ولی می‌تونی اونجا به دانشجوها غذا تحویل بدی؛ یا اونم نمی‌تونی؟ با حرفاش جوری رو مخ آدم رژه می‌رفت که آدم ترغیب می‌شد حتماً اون کار رو انجام بده تا روی این رو کم کنه! - خیلی هم خوب بلدم! دستم رو بست، در آخر کیسه رو پرت کرد تو بغلم و استارت زد. پوزخندی گوشه لبش نشست و گفت: - امیدوارم.
  2. پارت47 بی‌صدا داشت قهقهه می‌زد؛ مرتیکه‌ی روانی! انگار تا دو دقیقه پیش نمی‌خواست من رو بخوره. چشمام رو ریز کردم و با حرص غریدم: - خاک تو سرت! منم می‌گم بچه‌مردم خفه شد که زر نمی‌زنه، بعد جنابعالی از خنده داری ویبره می‌ری؟ بین خنده نفسی گرفت و به‌زور لب زد: - خیلی دوست دارم بدونم اگه مغز داشتی، چه شکلی می‌شدی! چشم‌غره‌ای از توی همون آینه بهش رفتم و دوباره برش گردوندم سمت خودم. باز مشغول وارسی خودم شدم. چیز جذابی روی صورتم نبود و آرایشی هم نکرده بودم که بخوام درستش کنم. با این کار فقط می‌خواستم نشون بدم: «آره، اصلاً بهت توجهی نمی‌کنم!» یهو دستش روی آینه قرار گرفت، تنظیمش کرد سمت خودش و استارت زد. یه «ایش» کوتاه گفتم و مثل آدم نشستم سر جام. ماشین راه افتاد و از دانشگاه خارج شدیم. بادی که از پنجره می‌خورد به دستم، کمی از سوزشش کم می‌کرد و لبخند محو روی لبم می‌آورد. - برای گندی که زدی… سریع، طلبکارانه پریدم وسط حرفش و گفتم: - باز گفت گند! خودت مجبورم کردی، وگرنه من گفتم هیچی بلد نیسـ… بی‌حوصله پرید وسط حرفم و با اخمای درهم، انگشت شستش رو روی بینیش گذاشت و غرید: - هیس! کوفت! باز سگ شد و پاچه گرفت. مرتیکه، بذار حداقل یه ربع از اون خنده‌ی خوشگلِ بی‌صاحبت بگذره، بعد دوباره اخمات رو تو هم کن! دیوونه می‌شم از دستش. اونم توی آشپزخونه… خم شدم طرف داشبورد و بازش کردم. - خوراکی‌موراکی پیدا می‌شه تو لگنت یا نه؟ هنوز کامل داخلش رو وارسی نکرده بودم که چنان ترمز وحشتناکی گرفت که صدای جیغ لاستیکای ماشین توی خیابون پیچید. منم با مخ رفتم توی داشبورد! این هیولا می‌خواست به کشتنم بده. حالا علاوه بر سوزش دستم، سرم هم گزگز می‌کرد. دست سوخته‌م رو از پنجره بیرون انداخته بودم و با دست سالمم سرِ ضربه‌مغزی‌شده‌م رو گرفته بودم. یعنی اگه کسی من رو می‌دید، فکر می‌کرد طغرل، نوچه‌ی تیمور توی انیمیشن پهلوانانم؛ که از اون سه تا پهلوون کتک خورده!
  3. پارت46 دستم رو بیشتر بین انگشتام فشار دادم، چشمام رو از درد بستم و دوباره باز کردم. صداش دراومد؛ قشنگ معلوم بود وحشتناک عصبیه: - با این دردِ سگ‌مصب‌ت اصلاً کم نیاریا! فقط جواب من رو بده، خب؟ دستم به‌خاطر فشاری که خودش داشت بهش می‌آورد، سوزشش بیشتر شد. دلم می‌خواست جیغ بزنم و موهای سرش رو دونه‌دونه بکنم و بندازم تو همون ظرف پیازها! - چشم، عباس‌آقا. چشماش رو محکم روی هم فشار داد؛ فکر کنم این‌طوری می‌خواست خودش رو کنترل کنه که من رو نکشه! بی‌حرف، با همون چشمای وحشی و پیشونیِ بادکرده و قرمزش، دستم رو کشید و با خودش از آشپزخونه برد بیرون. دست سالمم رو بین دستای بزرگ و مردونه‌ش گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید. به‌خاطر لنگای درازش مجبور بودم بدوَم که زمین نخورم. نفس‌نفس‌زنان گفتم: - ول کن دستم رو! کجا می‌بری من رو؟ چیزی نگفت و به راهش ادامه داد. با لجبازی ایستادم. شوکه شد و اون هم وایساد. برگشت سمتم؛ حس می‌کردم هر لحظه ممکنه رگِ روی پیشونیش پاره بشه و خونش بپاچه روم! (ای خدا، چرا فکرای چندش می‌کنم؟) با صداش از فکر بیرون اومدم: - راه بیفت آیسان! سگ نکن من رو. مرتیکه هاپو! یه جوری میگه «سگ نکن من رو» که انگار تو حالت عادی خیلی خوش‌اخلاقه. وضعیت جالبی نبود؛ سوزش دستم لحظه‌به‌لحظه بدتر می‌شد. درست وسط حیاط دانشگاه، رو‌به‌روی یه هاپوی دو‌متری ایستاده بودم، اون هم با اون استایل شیک و پیش‌بندی که تنش بود! بی‌حرف نگاهم رو از چشمای پر از تهدیدش گرفتم و این‌بار بدون اجبار، خودم همراهش شدم تا رسیدیم جلوی ماشینش. سریع سوار شدم و با یه دست، اول تند پیش‌بندم رو درآوردم. چند ثانیه بعد پرهام هم سوار شد و همین‌طوری نگاهم می‌کرد؛ هر لحظه اخماش داشت بازتر می‌شد. چشمام رو گرد کردم و آینه ماشین رو چرخوندم سمت خودم و گفتم: - چته؟ چرا مثل دوقطبی‌ها دو دقیقه نیشت بازه، دو دقیقه هاپویی؟ همین‌طوری داشتم خودم رو تو آینه وارسی می‌کردم و اون هنوز جوابی نداده بود؛ یعنی اصلاً صداش درنیومده بود! شاید خفه شده بچه مردم! آینه رو کمی خم کردم طرف راننده که صورتش رو ببینم…
  4. خیلی وقته قلم قشنگت توی رمان همه پچه های انجمن نیست دلتنگ شدیم

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      عزیزم دارم امتحان میدم رمانای خودمم موندن دوتاشون🤦🏻‍♀️💔تموم بشن بعدش چشم اگه نشدم ایشالا داستان بعدی🤍

  5. خوب پیش میرفت که شروع شدن امتحانام خرابش کرد🫠💔
  6. پارت45 صدایی دم گوشم اومد: - که تقصیر من پفیوز بود! نفس تو سینم حبس شد. پس شهروز بی‌خودی چشم و ابرو نمی اومد! برخلاف ظاهر همیشه خونسرد و شیطنت ذاتیم بدجوری ترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم و مثل اون شاگرد مدرسه‌ای که از معلمش می‌ترسه، آروم برگشتم عقب. با اخم‌های درهم ایستاده بود و از بالا نگاهم می‌کرد. مدیونید فکر کنید من خیلی کوتوله‌ام؛ پرهام خیلی درازه، خب، برای دیدنم باید سرش رو خم کنه پایین. با چشم‌های ریز شده، کمی خم شد و گفت: - خب، داشتی می‌گفتی… من و منی کردم و با دستپاچگی گفتم: - من… من چیزی نگفتم بابا، توهم زدی! چیز یعنی غلط کر… (با سقلمه ای که بهم خورد، سریع حرفم رو عوض کردم تا بیشتر از این گند بالا نیاد) آها، اشتباه متوجه شدین! انگشتش رو چند بار تو هوا تکون داد و با تهدید گفت: - یه بار دیگه، فقط یه با… با شک و تردید، حرفش رو قطع کرد و نگاهی به دور و بر انداخت. باز موقعیت رو فراموش کردم؛ بی‌حوصله دستی توی هوا تکون دادم و گفتم: - بنال دیگه! یه بار دیگه چی؟ چند بار مثل یه حیوان نجیب بو کشید و گفت: - این بو چیه؟ با قوی‌تر شدن بوی سوختگی که زیر بینم پیچید، تازه به عمق ماجرا پی بردم. خاک بر سرم شد! با رنگ پریده و ضربانی که انگار روی درجه‌ی بندری تنظیم شده بود، دویدم سمت پیازها. همه‌شون به معنای واقعی کلمه جزغاله شده بودن! خدایا چه غلطی کنم؟ این دیوِ دوسر من رو می‌کشه! با دست‌های لرزون، کفگیر بزرگ رو از بین پیازها برداشتم که مثلاً یه جوری گندی که زدم رو جمع و جور کنم؛ اما برداشتن کفگیر همانا، و جیغ بلندم همانا! کفگیر رو ول کردم، دست سوختم و چسبیدم. اگه غرورم برام مهم نبود، همون‌جا جلوی همه‌شون می‌زدم زیر گریه، ولی با صدای فریاد پرهام، درد دستم یادم رفت. - گند زدی! حرفش برام بدجوری سنگین تموم شد. مرتیکه انگار براش نامه فدایت شوم فرستادم که من رو اینجا استخدام کن سرم داد می زنه! سرم رو بلند کردم و با چشم‌های ریز شده گفتم: - من که گفتم هیچی بلد نیستم! من که گفتم آشپزخونه‌ت رو می ترکونم، خودت گیر دادی، حالا طلبکار هم هستی؟!
  7. پارت44 خواستم سمت شهروز و پیازها برم که چشمم توی سینی استیل بزرگ به استایلم افتاد؛ خاک بر سرم! پس اون بیشعور بی‌دلیل نمی‌گفت «خوش‌تیپ»! دلیل خنده‌های این دو تا هم معلوم شد؛ خدایا حکمتت رو شکر، یه تلنگری بهم می‌زدی! آخه چه تیپیه من زدم، ناموساً؟ پلیور زرشکی، از روش مانتوی گشاد صورتی با گل‌های ریز، شلوار جین تنگ و مقنعه‌ی قهوه‌ای که کج رو سرم بود! پیراهن گل‌گلی مامان و زیرشلواری بابا رو اگه می‌پوشیدم، سگش شرف داشت به این تیپ مزخرف که از روی عجله اصلاً نفهمیدم چی پوشیدم. با قرار گرفتن شهروز کنارم، با تعجب نگاهش کردم؛ چاقویی به سمتم گرفت و گفت: - بیا سر کارت، تا اینجا رو روی سرمون خراب نکرده! ببین چه اعجوبه‌ایه، زیردست‌هاش هم می‌شناسنش! چاقو رو ازش گرفتم و مشغول خُرد کردن شدم. اشک از چشمام یه جوری روون بود که انگار شوهر نداشتم، مُرده! بالاخره با کمک شهروز خُرد کردنشون تموم شد و داشتم مثلاً تفتشون می‌دادم. - حالا چرا انقدر خوش‌تیپ شدی؟ قاشق توی دستم رو با حرص انداختم توی ظرف و رو به ایلیا که این رو گفته بود، غریدم: - خفه می‌شی یا خفه‌ت کنم؟ دستاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا برد و با خنده گفت: - چرا می‌زنی؟ سؤال پرسیدم! با حرص لگد محکمی به دیگ کنار پام زدم که به غلط‌ کردن افتادم؛ با درد پام رو چسبیدم و بپر‌بپر می‌کردم: - آخ، تو روحت ایلیا! پام شکست. مرغ‌ها رو ول کرد، اومد نزدیکم؛ نذاشت تکون بخورم و ثابت نگهم داشت. با خنده گفت: - یه سؤال می‌خواستی جواب بدی‌ها، نکشی خودت رو! با سرفه‌ی شهروز، چشم از ایلیا گرفتم. - نگفتی! و به لباسام اشاره کرد. اخمام رو تو هم کشیدم و با حرص گفتم: - تقصیر اون پرهامِ پفیوزه… شهروز دوباره سرفه‌های پی‌درپی کرد و هی چشم و ابرو می‌اومد برام. بی‌توجه، دوباره با حرص ادامه دادم: - مرتیکه سر صبحی زنگ زده که دیر کردی؛ از خواب پریدم، نفهمیدم اصلاً چی پوشیدم!
  8. سلام

    خیلی وقته پارت قشنگت رو توی داستان همه بچه های انجمن نداشتیم

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      سلام عزیزم 

      امتحانام نزدیکه مشغول اونام ولی چشم در اسرع وقت میام مینویسم 💚

  9. پارت43 همزمان با باز کردن در، چهره‌ی منفورترین آدم زندگیم پشتش پدیدار شد که گوشی توی دستش بود؛ از اون‌طرف هم صدای کسی که بهم زنگ زده بود، بلند شد. - دقیقاً چهار ساعت و سی و هفت دقیقه دیر کردی، آشپزباشی! نمی‌دونستم جدی همینی رو که پشت گوشی شنیدم اون مارمولک هم گفت، یا اگه خدا بخواد توهم زدم! تو این موقعیتی که گیر کرده بودم، فقط دلم می‌خواست گزینه‌ی دوم برام اتفاق بیفته؛ یعنی حاضرم یه آدم متوهم باشم، اما ریخت نحس این یابو رو تحمل نکنم. گوشی رو از گوشش فاصله داد و قطعش کرد؛ پوزخندی زد و با طعنه گفت: - این‌بار رو از گناهت می‌گذرم خانم خوش‌تیپ! بیا تو که خیلی کار داریم. مثل خودش گوشی رو با حرص قطع کردم و گفتم: - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ درخواست نیرو دادی، به مدیر بس نبود؟ اینجا بودنت برای چیته الان؟ پشتش رو کرد بهم و رفت داخل؛ همون‌طور که می‌رفت گفت: - می‌دونستی رستوران ما چند تا شعبه‌ی دیگه هم داره؟ یعنی می‌خواستم جفت چشماش رو از کاسه در بیارم و مثل چشم گوسفند بپزم بدم دست اساتید بخورن! الان اینجا بودنش رو توجیه کرد یا داشت با رستورانش پز می‌داد؟ اولین قدم رو که برداشتم و پام رو گذاشتم توی آشپزخونه، بوی مرغ خام و پوست پیاز پیچید زیر بینیم. با دیدن وضعیت روبه‌روم، فشارم افتاد؛ یه آشپزخونه با ظرف و ظروف و دیگ‌های خیلی بزرگ که هواش خیلی خفه و شدیداً گرم بود. پسر جوونی که داشت پیاز پوست می‌کَند، عین ننه‌مرده‌ها اشکاش روون بود و یه پسر دیگه‌ هم داشت مرغ خام تمیز می‌کرد. با صدای بلند پرهام که خطاب به من بود، حواس اون دو نفر هم بهم جلب شد: - هی خوش‌تیپ! همین‌طوری اونجا واینستا؛ پیازهایی که شهروز پوست کنده رو خُرد کن و تفتشون بده. این رو گفت و رفت داخل اتاقکی که اونجا بود. شهروز و اون یکی پسره هی زیرزیرکی داشتن نگاهم می‌کردن و می‌خندیدن. شاخ درآوردم! چشونه اینا؟ کوله‌ام رو گذاشتم همون‌جا کنار در، از آویز یه پیش‌بند برداشتم و پوشیدم.
  10. پارت42 اتوبوس واحد که ایستاد، با استخون‌های خردشده و پاهایی که دیگه یاری نمی‌کرد، پیاده شدم. کولم رو روی شونم جابه‌جا کردم و سمتِ ساختمون خوابگاه به راه افتادم. دل و دماغ هیچی نداشتم، حتی وقتی شهاب بهم سلام کرد، جوابش رو هم ندادم. دلم برای خونه لک زده بود؛ برای لبخندهای مهربون بابا، غرغرهای مامان، کل‌کل با شیوا و سلدا… تنها چیزی که اینجا دارم یه تخت فلزی و یه چمدون لباسه. تا وارد اتاق شدم، بوی نیمرو خورد توی صورتم. ارغوان گوشه‌ای نشسته بود و داشت دو‌لپی می‌خورد. با تعجب نگاهم کرد و گفت: - سگ‌گازت گرفته؟ کفشام رو درآوردم و هر لنگه‌شون رو یه گوشه پرت کردم. لقمه‌ی گاز زده‌ش رو از دستش قاپیدم و چپوندم توی دهنم. - اوی! دهنی بودا! بی‌خیال خودم و روی تخت پرت کردم. با صدای خفه توی بالش گفتم: - بکش کرکره رو خواهرم، بذار کپم و بذارم! عادتم بود وقتی عصابم خرد می‌شد، مثل خرس می‌خوابیدم. درست مثل دیروز که از ساعت شش عصر خوابیدم تا الان که صدای آلارم گوشیم داره مخم رو می‌خوره. اصلاً حالِ جواب دادنش رو نداشتم؛ یعنی هر چقدر زور می‌زدم که فقط یه لحظه دستم رو دراز کنم و حداقل قطعش کنم، نمی‌تونستم. فقط می‌خواستم بیشتر بخوابم. با قطع شدنِ صدا، فکر کردم نکنه یکی دلش به حالم سوخته و خفه‌ش کرده؛ لبخند محوی زدم و چشمام رو بیشتر روی هم فشردم. اما با شنیدن صدای حرف زدنِ یکی، تعجب کردم: - خوابه. شما؟ مکث کوتاهی کرد، انگار داشت به یکی گوش می‌داد، بعد ادامه داد: - دانشگاه؟ تا شنیدم «دانشگاه»، یه ضرب پاشدم و نشستم. انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش مثل آمپول‌زن‌های حرفه‌ای، اثرِ تزریقِ موادم از پا انداخته بودم! با عجله گوشیم رو از دست ارغوان گرفتم و قطع کردم. اوه! ساعت نه صبحه و من باید ساعت شش اونجا می‌بودم! نفهمیدم چطوری از تخت پایین پریدم و جلوی کمد ایستادم. سریع مانتو و شلوار و مقنعه‌ای که درآورده بودم رو پوشیدم. بی‌توجه به سوال‌های مکرر ارغوان، کوله و گوشیم رو برداشتم و با پوشیدن کتونی‌هام، زدم بیرون. با هزار بدبختی بالاخره ساعت ده و نیم رسیدم جلوی درِ آشپزخونه‌ی دانشگاه. یه ربع فقط دنبال اینجا گشتم؛ لامصب یه جای پرتیه! انگار به جای غذا، شیشه توش می‌پزن که انقدر از محوطه اصلی دوره. همین که خواستم در رو باز کنم، گوشیم زنگ خورد. به زور از بین خرت و پرت‌های توی کولم پیداش کردم و جواب دادم.
  11. عاشق صدف بشه؟ اونم مثل سیاوش یه بچه داره که اینجوری مثلا بهتر میتونن همدیگه رو درک کنن و باهم به الماس کمک کنن
  12. پارت41 با حرص کولم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و در رو محکم به هم کوبیدم. زیر لب غر زدم: - مرتیکه پفیوز، انگار آشپزباشی استخدام کرده برای خودش! با صدایی که دمِ گوشم اومد، از ترس نفس تو سینم حبس شد: - انگار تنبیهت کم بوده. داری به رئیس دانشگاه فحش می‌دی؟ این از کجا می‌دونه من تنبیه شدم؟ موقعِ بیرون رفتن هم یه چیزی گفت، گفت نیرو کم داریم؛ سلیمی هم گفت نیرو کم داریم… یعنی تقصیر این اوزگله که من به این روز افتادم؟ خونسرد به دیوارِ پشت سرش تکیه داده بود و دستاش هم توی جیبش بود. با چشم‌های ریزشده گفتم: - فکر کردی خیلی زرنگی؟ حالا پیشنهاد کار میدی برای من؟ اصلاً تو اینجا چی کاری داری؟؟ لبخند گل و گشادی زد و با پررویی تمام گفت: - بهتر از بیکار گشتنه که. فضولی کار زشتیه! که حالا فضولی کار زشتیه! خدایا این بنده های خرت و از روی زمین محوشون کن. بلند تر ادامه دادم: - الهی آمین! انگشتم و به نشونه تهدید براش تکون دادم، گفتم: - یه بلایی سر اون آشپزخونه و سلف و کوفت و زهرمارش بیارم که تو و رئیس دانشگاه تو کفش بمونین. به «تو و رئیس دانشگاه» که رسیدم، با تمسخر گفتم. حالا جامون عوض شده بود؛ من خونسرد و با پوزخند نگاهش می‌کردم و اون حرص می‌خورد. - اینطوریاست دیگه؟ با خباثت چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: - همینطوریاست، آره. تکیه‌اش رو از دیوار گرفت و به سمتِ درِ خروجی راه افتاد و همون‌طور که می‌رفت، گفت: - پس بچرخ تا بچرخیم. داشت دور می‌شد که صدام رو بلند کردم تا بهش برسه: - می‌چرخیم، فقط مواظب باش سرگیجه نگیری! دستی توی هوا تکون داد و رفت. تازه نگاهم افتاد به دانشجوها که متعجب نگاهم می‌کردن. روزِ اول، چندتا گند رو با هم زدم؛ باید به مامان بگم اسپند دود کنه برام، یه وقت چشمم می‌زنن و کارا می‌مونه. بی‌خیالِ همشون شدم و به راه افتادم. چشمک شیطونی به پسری که سر راهم ایستاده و تابلو بود مذهبی و خشکه زدم و از دانشگاه خارج شدم.
  13. پارت40 پرونده‌ها رو گذاشت روی میز و گفت: - اینم پرونده‌ها. سلیمی یه سری تکون داد و مشغول بررسی‌شون شد. - تنبیهت کردن، زلزله؟ جانم؟ با من بود؟ وقتی دید مثل منگلا نگاهش می‌کنم، تک‌خندی زد و گفت: - با خودتم! قبل از اینکه دهن باز کنم و چیزی بگم، سلیمی زیرچشمی نگاهم کرد و رو به ملکی گفت: - دارم در مورد تنبیهش فکر می‌کنم. نیلو یه سقلمه بهم زد و ابروهاش رو بالا انداخت. بعد سلیمی گفت: - بفرمایید خانم ملکی. پرونده‌های امضا شده رو داد دست خانم ملکی. نگاه موشکافانه‌ای بهم انداخت و گفت: - علاوه بر این کارت، وقتِ کلاس خانم ملکی رو هم گرفتی و تنبیهت… کم‌کم داشتم فکر می‌کردم اثرات همنشینی با پرهام خوب جواب داده! کدوم کلاس؟ این زنیکه مگه کاری هم کرد که وقتِ کلاسش گرفته بشه آخه؟ - آشپزخونه و سلف دانشگاه نیرو کم داره؛ اونجا مشغول می‌شی به کار تا متوجه بشی نظم و انضباطِ دانشگاه یعنی چی. با بهت نگاهم رو بین‌شون چرخوندم. نیلو داشت با دمش گردو می‌شکست! سلیمی بی‌تفاوت و سرد نگاهم می‌کرد و خانم ملکی هم لبخند موذی گوشه‌ی لبش بود. شوخی دارن دیگه، نه؟ آشپزخونه؟ سلف؟ من؟ من تو خونه‌مون سال‌به‌سال راهم رو هم سمت آشپزخونه کج نمی‌کنم، مگر اینکه بخوام چیزی بخورم؛ اینا چه انتظاری ازم دارن؟ - تنبیه بهتر از این پیدا نکردین؟ یه شوخی کوچولو بود فقط، بی‌خیال تو رو قرآن! روم رو برم؛ تو رو خدا! بی‌توجه به لحن عاجزم، اشاره‌ای به درِ اتاق کرد و جدی گفت: - بحث نکن با من؛ بیشتر از این هم وقتم رو نگیر. از فردا هم سرِ ساعت می‌ری سرِ کارت. کم مونده بود گریه‌ام بگیره. عجب گیری افتادیم‌ها! سعی کردم یه جور دیگه خرش کنم: - استاد! من هیچی بلد نیستم‌ها؛ می‌رم اونجا رو می‌ترکونم‌ها! - این چه طرز حرف زدنه؟ «می‌ترکونم» یعنی چی؟ د بیا! حالا می‌خواد بعدِ هجده سال من رو آدم کنه. - به نفعته یاد بگیری. خطایی ازت ببینم، بد می‌شه برات. به سلامت! خیلی محترمانه گفت: «گمشو بیرون!»
  14. یادته اون روزا رو؟ بذار بگم تا یادت بیاد. همون روزا که حس ناکافی بودن بهم دادی. همون روزا که با بی‌رحمی تمام، حرفات رو مثل سیلی می‌کوبیدی تو صورتم. همون روزا که ذوق بچگونم رو کور کردی. و این اونقدر بده که حتی نمی‌تونم با خودم خلوت کنم، چون اون حرفا مدام تو ذهنم تکرار می‌شن. انگار تو یه مهمونی پر از نور، یهو چراغ‌ها رو خاموش کردن. من موندم و تاریکی مطلق... بدتر از این میدونی چیه؟ این که مقابل همه ازت دفاع کردم، ولی تو چی کار کردی؟ ثابت کردی ارزش هیچ‌کدوم از این کارها رو نداشتی. سکوت کردی. سکوت سنگینی. این سکوت از هر دعوایی دردناک‌تر بود. انگار با سکوتت بهم فهموندی اصلاً وجودم و احساسم تو ترازوی قلبت هیچ وزنی نداره. و حالا من موندم و یه قلب زخمی که گاهی وقتا دنبال راهی می‌گرده، تا شاید دوباره با تو... با اشتباه‌ترین آدم زندگیم... اون حس قدیمی مزخرف و در عین حال قشنگ رو تجربه کنم.
×
×
  • اضافه کردن...