رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

زهره تقیزاده آخرین بار در روز تیر 14 برنده شده

زهره تقیزاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,298 بازدید کننده نمایه

دستاورد های زهره تقیزاده

  1. سلام

    خیلی وقته پارت قشنگت رو توی داستان همه بچه های انجمن نداشتیم

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      سلام عزیزم 

      امتحانام نزدیکه مشغول اونام ولی چشم در اسرع وقت میام مینویسم 💚

  2. پارت43 همزمان با باز کردن در، چهره‌ی منفورترین آدم زندگیم پشتش پدیدار شد که گوشی توی دستش بود؛ از اون‌طرف هم صدای کسی که بهم زنگ زده بود، بلند شد. - دقیقاً چهار ساعت و سی و هفت دقیقه دیر کردی، آشپزباشی! نمی‌دونستم جدی همینی رو که پشت گوشی شنیدم اون مارمولک هم گفت، یا اگه خدا بخواد توهم زدم! تو این موقعیتی که گیر کرده بودم، فقط دلم می‌خواست گزینه‌ی دوم برام اتفاق بیفته؛ یعنی حاضرم یه آدم متوهم باشم، اما ریخت نحس این یابو رو تحمل نکنم. گوشی رو از گوشش فاصله داد و قطعش کرد؛ پوزخندی زد و با طعنه گفت: - این‌بار رو از گناهت می‌گذرم خانم خوش‌تیپ! بیا تو که خیلی کار داریم. مثل خودش گوشی رو با حرص قطع کردم و گفتم: - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ درخواست نیرو دادی، به مدیر بس نبود؟ اینجا بودنت برای چیته الان؟ پشتش رو کرد بهم و رفت داخل؛ همون‌طور که می‌رفت گفت: - می‌دونستی رستوران ما چند تا شعبه‌ی دیگه هم داره؟ یعنی می‌خواستم جفت چشماش رو از کاسه در بیارم و مثل چشم گوسفند بپزم بدم دست اساتید بخورن! الان اینجا بودنش رو توجیه کرد یا داشت با رستورانش پز می‌داد؟ اولین قدم رو که برداشتم و پام رو گذاشتم توی آشپزخونه، بوی مرغ خام و پوست پیاز پیچید زیر بینیم. با دیدن وضعیت روبه‌روم، فشارم افتاد؛ یه آشپزخونه با ظرف و ظروف و دیگ‌های خیلی بزرگ که هواش خیلی خفه و شدیداً گرم بود. پسر جوونی که داشت پیاز پوست می‌کَند، عین ننه‌مرده‌ها اشکاش روون بود و یه پسر دیگه‌ هم داشت مرغ خام تمیز می‌کرد. با صدای بلند پرهام که خطاب به من بود، حواس اون دو نفر هم بهم جلب شد: - هی خوش‌تیپ! همین‌طوری اونجا واینستا؛ پیازهایی که شهروز پوست کنده رو خُرد کن و تفتشون بده. این رو گفت و رفت داخل اتاقکی که اونجا بود. شهروز و اون یکی پسره هی زیرزیرکی داشتن نگاهم می‌کردن و می‌خندیدن. شاخ درآوردم! چشونه اینا؟ کوله‌ام رو گذاشتم همون‌جا کنار در، از آویز یه پیش‌بند برداشتم و پوشیدم.
  3. پارت42 اتوبوس واحد که ایستاد، با استخون‌های خردشده و پاهایی که دیگه یاری نمی‌کرد، پیاده شدم. کولم رو روی شونم جابه‌جا کردم و سمتِ ساختمون خوابگاه به راه افتادم. دل و دماغ هیچی نداشتم، حتی وقتی شهاب بهم سلام کرد، جوابش رو هم ندادم. دلم برای خونه لک زده بود؛ برای لبخندهای مهربون بابا، غرغرهای مامان، کل‌کل با شیوا و سلدا… تنها چیزی که اینجا دارم یه تخت فلزی و یه چمدون لباسه. تا وارد اتاق شدم، بوی نیمرو خورد توی صورتم. ارغوان گوشه‌ای نشسته بود و داشت دو‌لپی می‌خورد. با تعجب نگاهم کرد و گفت: - سگ‌گازت گرفته؟ کفشام رو درآوردم و هر لنگه‌شون رو یه گوشه پرت کردم. لقمه‌ی گاز زده‌ش رو از دستش قاپیدم و چپوندم توی دهنم. - اوی! دهنی بودا! بی‌خیال خودم و روی تخت پرت کردم. با صدای خفه توی بالش گفتم: - بکش کرکره رو خواهرم، بذار کپم و بذارم! عادتم بود وقتی عصابم خرد می‌شد، مثل خرس می‌خوابیدم. درست مثل دیروز که از ساعت شش عصر خوابیدم تا الان که صدای آلارم گوشیم داره مخم رو می‌خوره. اصلاً حالِ جواب دادنش رو نداشتم؛ یعنی هر چقدر زور می‌زدم که فقط یه لحظه دستم رو دراز کنم و حداقل قطعش کنم، نمی‌تونستم. فقط می‌خواستم بیشتر بخوابم. با قطع شدنِ صدا، فکر کردم نکنه یکی دلش به حالم سوخته و خفه‌ش کرده؛ لبخند محوی زدم و چشمام رو بیشتر روی هم فشردم. اما با شنیدن صدای حرف زدنِ یکی، تعجب کردم: - خوابه. شما؟ مکث کوتاهی کرد، انگار داشت به یکی گوش می‌داد، بعد ادامه داد: - دانشگاه؟ تا شنیدم «دانشگاه»، یه ضرب پاشدم و نشستم. انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش مثل آمپول‌زن‌های حرفه‌ای، اثرِ تزریقِ موادم از پا انداخته بودم! با عجله گوشیم رو از دست ارغوان گرفتم و قطع کردم. اوه! ساعت نه صبحه و من باید ساعت شش اونجا می‌بودم! نفهمیدم چطوری از تخت پایین پریدم و جلوی کمد ایستادم. سریع مانتو و شلوار و مقنعه‌ای که درآورده بودم رو پوشیدم. بی‌توجه به سوال‌های مکرر ارغوان، کوله و گوشیم رو برداشتم و با پوشیدن کتونی‌هام، زدم بیرون. با هزار بدبختی بالاخره ساعت ده و نیم رسیدم جلوی درِ آشپزخونه‌ی دانشگاه. یه ربع فقط دنبال اینجا گشتم؛ لامصب یه جای پرتیه! انگار به جای غذا، شیشه توش می‌پزن که انقدر از محوطه اصلی دوره. همین که خواستم در رو باز کنم، گوشیم زنگ خورد. به زور از بین خرت و پرت‌های توی کولم پیداش کردم و جواب دادم.
  4. عاشق صدف بشه؟ اونم مثل سیاوش یه بچه داره که اینجوری مثلا بهتر میتونن همدیگه رو درک کنن و باهم به الماس کمک کنن
  5. پارت41 با حرص کولم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و در رو محکم به هم کوبیدم. زیر لب غر زدم: - مرتیکه پفیوز، انگار آشپزباشی استخدام کرده برای خودش! با صدایی که دمِ گوشم اومد، از ترس نفس تو سینم حبس شد: - انگار تنبیهت کم بوده. داری به رئیس دانشگاه فحش می‌دی؟ این از کجا می‌دونه من تنبیه شدم؟ موقعِ بیرون رفتن هم یه چیزی گفت، گفت نیرو کم داریم؛ سلیمی هم گفت نیرو کم داریم… یعنی تقصیر این اوزگله که من به این روز افتادم؟ خونسرد به دیوارِ پشت سرش تکیه داده بود و دستاش هم توی جیبش بود. با چشم‌های ریزشده گفتم: - فکر کردی خیلی زرنگی؟ حالا پیشنهاد کار میدی برای من؟ اصلاً تو اینجا چی کاری داری؟؟ لبخند گل و گشادی زد و با پررویی تمام گفت: - بهتر از بیکار گشتنه که. فضولی کار زشتیه! که حالا فضولی کار زشتیه! خدایا این بنده های خرت و از روی زمین محوشون کن. بلند تر ادامه دادم: - الهی آمین! انگشتم و به نشونه تهدید براش تکون دادم، گفتم: - یه بلایی سر اون آشپزخونه و سلف و کوفت و زهرمارش بیارم که تو و رئیس دانشگاه تو کفش بمونین. به «تو و رئیس دانشگاه» که رسیدم، با تمسخر گفتم. حالا جامون عوض شده بود؛ من خونسرد و با پوزخند نگاهش می‌کردم و اون حرص می‌خورد. - اینطوریاست دیگه؟ با خباثت چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: - همینطوریاست، آره. تکیه‌اش رو از دیوار گرفت و به سمتِ درِ خروجی راه افتاد و همون‌طور که می‌رفت، گفت: - پس بچرخ تا بچرخیم. داشت دور می‌شد که صدام رو بلند کردم تا بهش برسه: - می‌چرخیم، فقط مواظب باش سرگیجه نگیری! دستی توی هوا تکون داد و رفت. تازه نگاهم افتاد به دانشجوها که متعجب نگاهم می‌کردن. روزِ اول، چندتا گند رو با هم زدم؛ باید به مامان بگم اسپند دود کنه برام، یه وقت چشمم می‌زنن و کارا می‌مونه. بی‌خیالِ همشون شدم و به راه افتادم. چشمک شیطونی به پسری که سر راهم ایستاده و تابلو بود مذهبی و خشکه زدم و از دانشگاه خارج شدم.
  6. پارت40 پرونده‌ها رو گذاشت روی میز و گفت: - اینم پرونده‌ها. سلیمی یه سری تکون داد و مشغول بررسی‌شون شد. - تنبیهت کردن، زلزله؟ جانم؟ با من بود؟ وقتی دید مثل منگلا نگاهش می‌کنم، تک‌خندی زد و گفت: - با خودتم! قبل از اینکه دهن باز کنم و چیزی بگم، سلیمی زیرچشمی نگاهم کرد و رو به ملکی گفت: - دارم در مورد تنبیهش فکر می‌کنم. نیلو یه سقلمه بهم زد و ابروهاش رو بالا انداخت. بعد سلیمی گفت: - بفرمایید خانم ملکی. پرونده‌های امضا شده رو داد دست خانم ملکی. نگاه موشکافانه‌ای بهم انداخت و گفت: - علاوه بر این کارت، وقتِ کلاس خانم ملکی رو هم گرفتی و تنبیهت… کم‌کم داشتم فکر می‌کردم اثرات همنشینی با پرهام خوب جواب داده! کدوم کلاس؟ این زنیکه مگه کاری هم کرد که وقتِ کلاسش گرفته بشه آخه؟ - آشپزخونه و سلف دانشگاه نیرو کم داره؛ اونجا مشغول می‌شی به کار تا متوجه بشی نظم و انضباطِ دانشگاه یعنی چی. با بهت نگاهم رو بین‌شون چرخوندم. نیلو داشت با دمش گردو می‌شکست! سلیمی بی‌تفاوت و سرد نگاهم می‌کرد و خانم ملکی هم لبخند موذی گوشه‌ی لبش بود. شوخی دارن دیگه، نه؟ آشپزخونه؟ سلف؟ من؟ من تو خونه‌مون سال‌به‌سال راهم رو هم سمت آشپزخونه کج نمی‌کنم، مگر اینکه بخوام چیزی بخورم؛ اینا چه انتظاری ازم دارن؟ - تنبیه بهتر از این پیدا نکردین؟ یه شوخی کوچولو بود فقط، بی‌خیال تو رو قرآن! روم رو برم؛ تو رو خدا! بی‌توجه به لحن عاجزم، اشاره‌ای به درِ اتاق کرد و جدی گفت: - بحث نکن با من؛ بیشتر از این هم وقتم رو نگیر. از فردا هم سرِ ساعت می‌ری سرِ کارت. کم مونده بود گریه‌ام بگیره. عجب گیری افتادیم‌ها! سعی کردم یه جور دیگه خرش کنم: - استاد! من هیچی بلد نیستم‌ها؛ می‌رم اونجا رو می‌ترکونم‌ها! - این چه طرز حرف زدنه؟ «می‌ترکونم» یعنی چی؟ د بیا! حالا می‌خواد بعدِ هجده سال من رو آدم کنه. - به نفعته یاد بگیری. خطایی ازت ببینم، بد می‌شه برات. به سلامت! خیلی محترمانه گفت: «گمشو بیرون!»
  7. یادته اون روزا رو؟ بذار بگم تا یادت بیاد. همون روزا که حس ناکافی بودن بهم دادی. همون روزا که با بی‌رحمی تمام، حرفات رو مثل سیلی می‌کوبیدی تو صورتم. همون روزا که ذوق بچگونم رو کور کردی. و این اونقدر بده که حتی نمی‌تونم با خودم خلوت کنم، چون اون حرفا مدام تو ذهنم تکرار می‌شن. انگار تو یه مهمونی پر از نور، یهو چراغ‌ها رو خاموش کردن. من موندم و تاریکی مطلق... بدتر از این میدونی چیه؟ این که مقابل همه ازت دفاع کردم، ولی تو چی کار کردی؟ ثابت کردی ارزش هیچ‌کدوم از این کارها رو نداشتی. سکوت کردی. سکوت سنگینی. این سکوت از هر دعوایی دردناک‌تر بود. انگار با سکوتت بهم فهموندی اصلاً وجودم و احساسم تو ترازوی قلبت هیچ وزنی نداره. و حالا من موندم و یه قلب زخمی که گاهی وقتا دنبال راهی می‌گرده، تا شاید دوباره با تو... با اشتباه‌ترین آدم زندگیم... اون حس قدیمی مزخرف و در عین حال قشنگ رو تجربه کنم.
  8. به نام او:) 🌚 دلنوشته: برای کسی که هیچکس نشد نویسنده: زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: غمگین، درام مقدمه: بعضی حرف‌ها را فقط باید نوشت، نه گفت. چون صدایشان در هوای این دنیا گم می‌شود، اما روی کاغذ تا ابد زنده می‌مانند..
  9. سلام وقت بخیر اگه من نتونم تا زمان اتمام مسابقه رمانمو تموم کنم تایپیکم پاک میشه؟ یا میتونم بعدا منتشرش کنم!
  10. الان که همینطوری ادامش میدیم داستانو این سیاوش بدبخت اخر عاشق کی میشه🤦🏻‍♀️😂
  11. شیطون ابرویی بالا انداختم. - تو چی؟ - من چی؟ سرم و نزدیک گوشش بردم، پچ زدم: - تو رقص چطوری؟ نیشخندی گوشه لبش شکل گرفت، گفت: - بیا تا نشونت بدم. پس این بچه پولدارا از این کارا می کنن که به جای نخ طناب میدن به دخترای مردم! همراه صدف وسط پیست رفتیم و آروم شروع کردیم به رقصیدن. حرکات آروم و لوندش من و یاد گذشته مینداخت. عین خودش بود. لوندیاش، اخلاقش، آروم بودنش، همه چیش! چرا هی داشتم این دو نفر و باهم مقایسه می کردم برای خودمم جای سوال داشت اما خب...
  12. پارت39 سلیمی با تشر گفت: - بشینید خانم! بی‌توجه به حرفش، با چشم‌های ریز شده رو به پرهام پرسیدم: - اینجا چه کار می‌کنی؟ پوزخندی زد، دست‌هاش رو مغرورانه داخل جیبش فرو برد و رو به سلیمی گفت: - خب آقای سلیمی، من دیگه مرخص می‌شم. نزدیک‌تر رفت و با هم دست دادن. - خواهش می‌کنم. با هم خداحافظی کردن. پرهام عقب رفت و رفت، اما قبل از اینکه دستش به دستگیره در برسه، برگشت و با شرارت رو به سلیمی گفت: - راستی آقای سلیمی، اونجا نیرو کم داریم! دستش رو تکون داد و رفت. همه رو برق می‌گیره، ما رو ننه ادیسون، مرتیکه خوددرگیر! - خب، می‌رسیم به شما. این چه وضعیه؟ عجب گیری کردیما! با رفیق خودمون هم نمی‌تونیم شوخی کنیم! - کدوم وضع آقای سلیمی؟ یه شوخی کوچولو با دوستم کردم، همین! انگار جا خورده بود از پررویی من، بدبخت! - همین؟ خانم، نصف صورت دوستت رو جوهری کردی! کل دانشگاه رو گرگم به هوا بازی کردی! جلوی مهمونم آبروی من و دانشگاه و دانشجو جماعت رو بردی! هنوز حرف‌های سلیمی رو هضم نکرده بودم که نیلو با بغض گفت: - پوستم حساسه، اگه مشکلی پیش بیاد چی؟ دیدین روی مایع ظرفشویی‌ها می‌نویسن هنگام شست‌وشو از دستکش استفاده شود؟ بنده خداها خبر ندارن ما دستمون رو هم با همون می‌شوریم، هیچی هم نمی‌شه! به جون مادرم، این چی می‌گه؟ انگار اسید پاشیدم رو صورتش! وسط دادگاه خانوادگی ما، تقه‌ای به در دفتر خورد و چند لحظه بعد خانم ایکس اومد تو. زنیکه اومد، بی‌خیال نشست و رفت. اسمش رو که نمی‌دونم، باید ایکس و ایگرگ صداش بزنم!
  13. پارت38 بدون این که ذره‌ای از سرعتم کم کنم، با نفس‌نفس می‌دویدم و نیلوفر هم با همون صورتِ جوهری دنبالم می‌اومد و گاهی فحش هم می‌داد. در کمالِ پررویی، سرم رو برمی‌گردوندم عقب و جیغ می‌زدم: «خودتی!» نیلو داد زد: - آیسان، بگیرمت خشتکت رو بادبونِ قایق می‌کنم! بی‌خیالِ نگاهِ متعجبِ دانشجوها، سرم رو برگردوندم و با بلبل‌زبونی گفتم: - اگه بگیری بزرگوار، قایق هم بادبون نمی‌خواد، هه! همین که جلوم رو نگاه کردم، احساسِ بدبختی بهم دست داد؛ بن‌بست بود! بی‌فکر، درِ یکی از کلاس‌هایی که سمتِ چپم بود رو باز کردم و چپیدم توش. بدبختانه نیلو هم سر رسید و می‌خواست بیاد تو. هر دو مثل کنه به در چسبیده بودیم و می‌خواستیم به اون یکی زور بگیم. کوله‌ام دست‌وپاگیر بود؛ به خیالِ این که کلاس خالیه، کوله‌ام رو روی یکی از صندلی‌ها پرت کردم و بیشتر به در چسبیدم تا به سمت بیرون هلش بدم. هِن‌وهن‌کنان لب زدم: - ول کن، برو دیگه! صدای حرصی‌اش از پشتِ در بلند شد: - ول کنم؟ کلِ صورتم رو جوهر کـ… قبل از این که جمله‌اش تموم بشه، با بهت تو جام ایستادم و صدای اعتراضم بلند شد: - زر نزن بابا! کلِ صورتت کجا بود؟ من کاغذِ جوهری رو روی نصفِ صورتت کوبیدم، نه کلـ… با باز شدنِ در و دیدنِ لبخندِ بدجنسِ نیلو، جمله‌ام نصفه موند و وا رفتم. نامردِ نکبت! از قصد اون‌جوری گفت که حواسم رو پرت کنه و بیاد تو. تا به خودم بجنبم، اومد جلوتر و تا خواست حرکتی بزنه، صدای کلفتی با خشم و تعجب گفت: - چه خبره اینجا؟ با شنیدنِ صدا، چشم‌هام رو که از ترس بسته بودم باز کردم؛ نیلو هم مثل من بی‌حرکت مونده بود. چشماش هم از تعجب درشت شده بود. با همون حالت سمتِ صدا برگشتیم. می‌خواستم تو آبِ آفتابه خودم رو خفه کنم! آخه چرا باید فکر کنم دفترِ رئیسِ دانشگاه، کلاسِ خالیه و موقعِ فرار توش پناه بگیرم؟ گِل بگیرن این مغزِ بی‌صاحب رو! آقای سلیمی (رئیسِ دانشگاه) که مردِ میانسالی با موهای جوگندمی بود، سرش رو با تهدید برامون تکون داد و گفت: - فعلاً بفرمایید بشینید. و با دست به مبل‌های چرمِ روبه‌روی میزش اشاره کرد. هر دو مثل موش رفتیم جلوتر. تا خواستم بشینم، با دیدنِ مهمونِ آقای سلیمی کُپ کردم. پرهام تو دانشگاه چیکار می‌کنه؟ داستانِ دیدارِ ما هم شده مثلِ فیلم‌های جنایی؛ هرجا که می‌رم باید ببینمش!
  14. پارت37 می‌گفتن دانشگاه جای درس خوندن نیست‌ها، من باور نمی‌کردم! چند تا دانشجو که به نظر سال‌ بالایی می‌اومدن، انگار استاد رو می‌شناختن که مثل خودش رو صندلی‌هاشون لم داده بودن و با گوشی بازی می‌کردن. خب چه کاریه؟ این خودش نمی‌اومد، ما هم نمی‌اومدیم؛ همه رو راحت می‌کرد دیگه! سال‌اولی‌ها هم قشنگ و جانانه همدیگه رو مخ کرده بودن و لاس می‌زدن در حد لالیگا! نیلو سرش رو گذاشته بود رو میز و کاغذ زیر دستش رو خط‌خطی می‌کرد. خودکارِ مشکی رو از دستش کشیدم که چند ثانیه پوکر نگاهم کرد و پوفی کشید. همین که بی‌حوصله چشماش رو بست، سر و تهِ خودکار رو باز کردم، توش رو درآوردم و اون سرش رو که برای نوشتن بود، با دندون درآوردم. کاغذ سفیدی از کیفم درآوردم و جوهر توی لوله رو فوت کردم روی کاغذ؛ کاغذ سفید، حالا کاملاً با جوهر مشکی آغشته شده بود. جون می‌داد برای مردم‌آزاری! کاغذ رو برداشتم و کفِ دستم گذاشتمش. دستم رو بلند کردم و مثل سیلی، محکم کوبیدم رو صورتِ نیلو. شدت ضربه‌ام اون‌قدر زیاد بود که نیلو یهو با تعجب تو جاش نشست و سروصدای کلِ کلاس خوابید. جالب اینجا بود که استاد، لبخند ملیحی رو لبش شکل گرفت، خونسرد وسایلش رو جمع کرد و با گفتنِ «خسته‌ نباشید»، از کلاس خارج شد. تیکه انداخت یعنی؟ با رفتنش، کلِ کلاس مثل بمبِ ساعتی منفجر شد؛ نیلو از عصبانیت و بقیه از خنده. نیلو یه کم غیرطبیعی بود؛ سمت چپِ صورتش به‌خاطر جوهر، مشکی بود. اخماش رو به‌شدت تو هم کشیده بود و تضادِ جالبی با چشماش که هی پر و خالی می‌شدن، داشت. خنده‌ی بقیه هم که بیشتر حرصی‌اش می‌کرد. تا اولین قدم رو برداشت، کوله‌ام رو برداشتم و با سرعتِ «میگ‌میگِ» کیلومتر بر ثانیه، صحنه رو ترک کردم! یادمه سالِ آخرِ دبیرستان، دبیرِ شیمی‌مون می‌گفت: «دانشگاه که رفتین، رفتارهای تابلو از خودتون نشون ندین که فوراً لو می‌ره سال‌اولی هستین!» حالا تو این فکرم گرگم‌به‌هوا بازی کردن تو سالنِ دانشگاه، رفتارِ تابلو محسوب می‌شه یا نه؟
×
×
  • اضافه کردن...