-
تعداد ارسال ها
21 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
116 بازدید کننده نمایه
دستاورد های nobody
-
چهارشنبه سوری #پارت ۱۳ ماشین رو خاموش کردم، رو به مامانم که با علامت سوال بزرگی بهم خیره شده بود کردم و گفتم _الان میام! از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل سوپری یه لیموناد،یه رانی هلو و یه انرژی زا گرفتم و اومدم بیرون، داخل ماشین نشستم و راه افتادم، مامان بهم نگاه کرد و گفت _چرا لیموناد گرفتی؟ آرش که خونه نیست!؟ (خودم ورژن ۱): ببینم تو عقل توی سرت نیست؟ یارو زده توی گوشت! انوقت تو براش آبمیوه موردعلاقشو میگیری؟! مهم نیست! چون من توانایی قهر کردن و کینه به دل گرفتن ندارم!! دلم نیومد براش نگیرم! همینطور که داخل کوچه پیچیدم، به سمت مامان برگشتم و گفتم _اشکال نداره براش میزارم داخل یخچال، هروقت دلش خواست بخوره! آذین آهی کشید و گفت _باشه آذین، اون هیچوقت توی دعواهای من و آرش دخالت نمیکرد! حتی اگه همدیگرو تا سرحد مرگ میزدیم بازم هیچی نمیگفت و حق رو به هیچکدومِمون نمیداد!! دلش نمیخواست آرش احساس بدی بهش دست بده!! آذین واقعا میخواست به ارش بفهمونه که براش مثل پسر واقعیشه و هیچ فرقی با من نداره! و خب خوشحالم که آرش، آذین رو مثل مادر واقعیش میدونه! اینو امشب بهم ثابت کرد! شاید ازش دلخور باشم، اما حق با آرشه! اگه من حواسم رو جمع میکردم، مامان قلبش درد نمیگرفت! درسته که هیچی نبود! اما اگه یک درصد اتفاقی براش میفتاد چی؟ حتی تصورش هم برام وحشتناکه!! و این تصور برای ارش که هم مادرشو از دست داده هم پدرش، صدبرابر وحشتناک تر از منه!! حتی فکر بهش هم مو به تنم سیخ میکنه! یه گوشه ای داخل کوچه ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم، سوییچ رو به طرف ماشین گرفتم و قفلش کردم، آذین کلید رو انداخت داخل خونه و در رو باز کرد و وارد شد، منم پشت سرش رفتم و در خونه رو بستم، از حیاط کوچیک و باغچه ای که با گل نرگس پر شده بود عبور کردم و از چند تا پله ورودی بالا رفتم، اما قبل از اینکه وارد خونه بشم، چند دقیقه سکوت کردم و برگشتم به طرف باغچه، از طرفی بوی گل های نرگس تازه شکفته شده و از طرفی نور مهتاب ماه فضای دل انگیزی رو رقم زده بود، باد خنکی وزید و علاوه بر گل های داخل باغچه، گونه سیلی خورده منم رو نوازش داد،لبخندی زدم، چشمام رو بستم و کمی اون عطر خوش رو استشمام کردم، انگار که از حقیقت این دنیا کمی دور شده بودم! همین چند دقیقه کوتاه واقعا حالم رو عوض کرد! _یارا!! بیا تو مادر! _باشه اومدم! رفتم داخل و در ورودی رو بستم که مامان با اون پیرهن بلند و گل گلی اش به روم لبخند زد و گفت _ شام خوردی؟ همینطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم _نه _پس بشین که برات یه چیزی بیارم بخوری! درب فلزی انرژی زا رو باز کردم داخل یه لیوان ریختم، چند تیکه یخ رو وارد لیوان کردم که صدای ( شلپ) اومد، روبه مامان کردم و گفتم _نه مامان نمیخواد! فقط میخوام بخوابم! کمی از انرژی زا رو خوردم که واقعا حالم رو جا آورد! آخیش کوتاهی گفتم که مامان گفت _اینجوری که نمیشه مادر! رنگ به رو نداری! لبخندی به مهربونیش زدم، رفتم روبه روش وایسادم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم _نمیخواد مرسی عزیزم! اذین اهی کشید و گفت _باشه، فقط پیش خودم بخواب! شب تنهایی میترسم! با ابروهایی بالا رفته پرسیدم _آرش شبا پیشت میخوابه؟ _آره! باشه ای گفتم و به سمت انتهای هال رفتم، دوتا اتاق وجود داشت یکی سمت چپ هال و اون یکی اتاق سمت راست، اتاق سمت راست برای مادرم و پدرم و اتاق سمت چپ برای آرش! وارد اتاق سمت راستی شدم و خودم رو با خستگی پرت کردم روی تخت دو نفره ای که یه روزی برای زوجی بود! اما حالا تبدیل شده بود به تخت مادر فرزندی! پوف کلافه ای کشیدم و گوشیم رو برداشتم تا ساعت برای صبح کوک کنم، البته هیچوقت با این الارم ها بیدار نمیشدم اما خب امتحانش ضرر که نداره! داره؟ همین که گوشیم رو برداشتم نوتیف پیام یلدا اومد، رفتم داخل چت و دیدم که نوشته ( سلام، یارا خوبی؟ دستت بهتره؟ خدا لعنت نکنه اون ارش و دوستاش رو!!) بدون اینکه صبر کنه جواب پیامش رو بدم نوتیف بعدی سریع اومد (دیدی بهت گفتم! بهت گفتم این ارش دوستاش روان پریشن! دیدی بهت گفتم اخرش کارمون به اورژانس میکشه!؟) همینجوری تند تند نوتیفش بالا میومد برام! (اصلا تو چجوری دهن اون صیام و ارش رو سرویس نکردی؟! من در تعجبم والا!! تو که همیشه با مشت های نازنینت دهن مردم رو نوازش میکردی؟!) (چرا یه مشت حوالی اون آرش پدس.. استغفرال... مثل اوشکولا فقط نگاش کردی!! یا اون صیام روانی که ترقه به سمتت انداخت!! وای خدا الان دیوونه میشم!!) از حرص خوردنش خندم گرفت، جواب پیامشو دادم و گفتم (سلام یلدا، با سهیل جون خوش گذشت!؟ آره دستم خوبه، چی میگی دوست من؟ مشت بزنم به کی؟ به آرش و دوستش؟ اصلا انقدر از کار ارش شوک زده شدم که توان هیچکاری نداشتم! چه برسه به مشت زدن! ولی خداییش دلم میخواست یه لگد به صیام جان بزنم! ولی روم نشد!) در عرض ثانیه جوابم رو داد و نوشت (کی؟ تو؟ تو روت نشد؟ شوخی نکن یارا!!) (به جون تو روم نشد، وگرنه میرفتم سراغش!) خمیازه ای طولانی کشیدم، حسابی خسته و کوفته بودم پس قبل از اینکه یلدا چیزی بنویسه نوشتم (یلدا دارم از خواب میمیرم من رفتم فعلا) گوشیمو به گوشه ای پرت کردم، خودم رو کشیدم یه گوشه ای از تخت تا جا برای اذین هم باشه، جنین وار توی خودم جمع شدم و در عرض دوثانیه به خواب رفتم.
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چهارشنبه سوری #پارت ۱۲ به سمت مامانم که همچنان روی تخت دراز کشیده بود رفتم و درکمال تعجب مردی رو دیدم که پشتش به من بود، مادرم رو خطاب داد و گفت _خوبی آنجلا؟ با کنجکاوی سریع نزدیکشون شدم تا ببینم کیه؟! اما همین که نزدکیشون شدم مامان چشم غره ای بهش رفت و واقعا نفهمیدم برای چی؟ _سلام یارا خانم! سهیل؟!! این اینجا چیکار میکنه!؟ _سلام! خوبید شما؟! _ممنون، دستتون بهتره؟ _بله مرسی! وایسا ببینم برای چی سهیل باید مامانمو آنجلا صدا بزنه؟ اصلا کی بهش خبر داده که ما اینجاییم؟ یلدا؟! مشکوک به یلدا که با عشق به سهیل خیره شده بود نگاه کردم، رفتم پیشش و آروم لب زدم _تو سهیل رو خبر کردی؟ _نه! _مامانتون بهم خبر دادن، منم نگران پا شدم اومدم! سهیل بود! چجوری صدامو شنید!؟؟ گلوم رو صاف کردم و گفتم _خیلیم عالی! زحمت کشیدید! و بعد به مامان نگاه کردم و بهش گفتم _مامان حالت خوب شد؟! اذین سرشو تکون داد، نیم خیز شد و گفت _خوبم دخترم! خوبم! در همین لحظه آرش بدون نگاه به من وارد اتاق شد، یه کسیه شامل قرص و سوییچ ماشینش رو روی میز گذاشت و بدون هیچ حرفی رفت!! عجب روزگاری شده! من باید قهر کنم!! اونوقت اون جا میزاره میره!؟! بچه پرو!! چقدر پرو! وای خدا الان سرمو میکوبم به دیوار!! صیام و صدرا داخل اتاق شدن و هردو اَزَمون خداحافظی کردن! صدرا از اتاق خارج شد اما صیام قبل از اینکه بره روبهم کرد و با خجالتی که از تمام وجودش مشخص بود گفت _واقعا متاسفم یارا! شرمندتم!! و بدون اینکه منتظر جواب از من باشه جاگذاشت و رفت!! عجبا!! مرد ها هم مردای قدیم! آخه آدم انقدر خجالتی؟؟ بنده خدا!! (خودم ورژن ۱): اگه منم بودم از خجالت اب میشدم!! زدی دست دختر مردم رو ناکار کردی معلومه که خجالتم میکشی!! وا!! چه ربطی به بنده خدا داره؟؟ من خودم مثل احمقا اون ترقه رو گرفتم داخل مشتم؟ (خودم ورژن ۲): ببینم چیزی مصرف کرده بودی؟ واقعا واقعا با چه فکری اون ترقه رو گرفتی؟ اَه من چه میدونم! کاریه که شده! دستم هنوز که هنوزه میسوخت و درد میکرد! چهرمو از دردش توی هم کشیدم که سهیل کیسه شامل قرص رو به دست گرفت و گفت _داخلش چندتا مسکن هست، بقیه قرص ها برای قلب مادرتونه، اشتباهی بجای مسکن نخورید! _ممنون! کیسه رو ازش گرفتم و به دنبال مسکن گشتم که بلاخره پیداش کردم، از بسته جداش کردم و بدون هیچ آبی پرتش کردم داخل دهنم. مامانم کفششو پوشید و باهمدیگه از اتاق زدیم بیرون که چشمم خورد به اون پرستار مهربون! سریع رفتم پیشش و گفتم _مرسی ازت! زحمت کشیدی! خداحافظ! لبخندی بهم زد و ازم خداحافظی کرد. سوییچ رو داخل دست سالمم چرخوندم و رفتم سمت ماشین که سهیل به سمتم اومد و گفت _یارا خانم شما که نمیتونید با این وضع دستتون رانندگی کنید! لطفا با ماشین من بریم! _دستتون درد نکنه! نمیشه که آخه ماشین ارش اینجا جا میمونه! _مشکلی نیست! فردا میایم دنبالش! مامانم روبه سهیل کرد و گفت _اشکال نداره سهیل جان! شما به همراه یلدا برید، یارا همیشه یه دستی رانندگی میکنه سهیل دربرابر مامان کوتاه اومد و گفت _چشم، هرجور شما صلاح بدونید! چشمکی به یلدا زدم و گفتم _خوش بگذره!! یلدا ریز خندید و به همراه سهیل به سمت جنسیس مشکی رنگش حرکت کردن. پشت فرمون نشستم و بعد از اینکه اذین روی صندلی شاگرد نشست پامو گذاشتم روی پدال گاز، مامان وحشت زده بهم خیره شد و فریاد کشید _یارا!! به وال... اگه تند بری!! دوباره میخوای سکتم بدی!! به صفحه کیلومتر نگاه انداختم که صد و پنجاه رو نشون میداد، توی دلم پوزخندی زدم و با خودم گفتم ( آرش جونت رو ندیدی که صد و نود تا میرفت!) _یارا!! با تو ام!!! ترسیده از اینکه مامان دوباره حالش بد بشه، سرعتمو تا صد آوردم پایین، به نیمرخش نگاه کردم و گفتم _عالیجناب الان خوبه؟! نفسش رو فوت مانند داد بیرون و گفت _خوبه، ولی اروم تر!!
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چهارشنبه سوری(پارت_۱۱_) پوف کلافه کشیدم و به صفحه کیلومتر شمار نگاه کردم، چشمام از تعجب گرد شد، به آرش نگاه کردم و تقریبا داد زدم _مردتیکه صد و نود تا سرعت داری!! آروم تر!! من طوریم نمیشه!! با همون نگاه خشمگینش برای چند ثانیه بهم خیره شد و آروم گفت _خفه! و بدون توجه به من با همون سرعتش به رانندگی ادامه داد! از اونجایی که بحث با آرش فایده نداشت، پس بیخالش شدم، دست سالممو دور مچ دست سوخته ام محکم گرفتم تا بلکه آروم تر بشه! چشمامو از درد دستم محکم بستم و منتظر شدم تا برسیم به بیمارستان! ده دقیقه بعد بلاخره رسیدیم و من بخاطر اینکه خدا بهمون لطف کرد و سالم رسیدیم نفس راحتی کشیدم، آرش رو به من کرد و گفت _دِ منتظر چی هستی! سریع پیاده شو! دست راستم سوخته بود، درنتیجه دست چپم رو به سمت دستیگره بردم و با فشار ارومی بازش کردم، پیاده شدم که شاسی بلندی کنارمون توقف کرد و همزمان باهاش یلدا و صدرا و صیام با هول و استرس پیاده شدن و به سمتم اومدن! باهمدیگه هم قدم شدیم و من بدون توجه به نگاه های نگران اون سه نفر وارد بیمارستان شدم، آرش با دو به سمت میز پذیرش رفت که اون خانم پشت میز با لباس سفید و مقنعه مشکی به سمت یه اتاق به ما اشاره زد، به همون سمتی که اشاره زده بود رفتیم و من روی یه تخت نشستم و منتظر شدم. _چیه؟ چرا اینجوری با ترحم بهم نگاه میکنین؟! صیما و صدرا با خجالت از من رو گرفتن و به سمت دیگه ای نگاه کردن اما یلدا با خشم بهم نگاه کرد و تند تند گفت _آخه من به تو چی بگم؟ ادم بشو نیستی نه؟ اخه کدوم خری ترقه کوفتی رو میگیره توی دستش!! ها؟؟ آخه من.... ادامه صحبتش با صدای مامانم قطع شد _چی؟؟ یارا ترقه گرفتی توی دستت!؟ با تعجب به مامانم که داخل چارچوب وایساده بود و نفس نفس میزد خیره شدم! با تعجب بهش خیره شدم و با تته پته گفتم _مامان... تو.. ت.. و اینجا... _ من چیکارت کنم؟ ها؟ از دست تو چیکار کنم آخه؟ اخرش سکتم میدی!! و بعد کف دست راستشو گذاشت روی قلبش و نالید. سراسیمه بدون توجه به چکیدن قطرات خون از دستم به سمت مامانم دویدم، دست سالمم رو گذاشتم روی شونش و گفتم _خوبی؟ مامان! مامان!! یلدا با ترس بهم خیره شده بود که فریاد زدم _یلدا! اینجا وایستادی چیکار!! بدو بگو پرستاری دکتری چیزی بیاد! بدووو یلدا سریع به سمت سالن بیرون دوید و رفت! صیام به طرفم اومد و گفت _یارا تو نگران نباش! بشین تا من برم دکتر بیارم! باشه؟! با اینکه دلم میخواست فحش نثارش کنم اما دلم نیومد، با نگرانی سرمو به علامت باشه تکون دادم، زیر بازو مامان رو با دست سالمم گرفتم که صدرا هم اومد کمکم و زیر اون یکی شونه مامانم رو گرفت، به کمک همدیگه نشوندیمش روی تخت. با نگرانی به مامانم خیره شدم که صورتش از درد جمع شده بود! لب زدم _مامان جان خوبی؟ یه مرد پیر با عینک گرد طبی و روپوش سفید وارد اتاقمون شد و گفت _مریض کدومتونید؟ صدرا اشاره ای به مامانم کرد و گفت _ایشون، قلبشون درد میکنه اون پیرمرد که موهاش فقط دایره سرش رو تشکیل میدادن به سمت مامانم اومد و بهش گفت _سلام حاج خانم لطفا دراز بکشید! از روی تخت بلند شدم و منتظر به پزشکی خیره موندم که یه سوالایی از آذین میپرسید و مامانم با بله و یا خیر جوابشو میداد، انقدر استرس قلبش رو داشتم که به دستم رو فراموش کرده بودم! آرش و یلدا و صیام وارد اتاق شدن، آرش سراسیمه به سمت مامان رفت و با نگرانی تمام پرسید _مامان! چیشده؟ حالت خوبه؟ _چیزی نیست پ.. آرش با چهره ای غضبناک به سمتم برگشت و نذاشت ادامه حرف مامان رو متوجه بشم! رنگ پوستش روبه قرمزی بود و چشماش از حدقه زده بودن بیرون!با سیلی محکمی که به گوش چپم برخورد کرد، نفهمیدم چیشد که روی زمین پرت شدم و با ناباوری به آرشی خیره بودم که انگشت اشارش به سمتم گرفته بود و چیزی رو فریاد میزد! گوش چپم سوت میکشید و به سختی توسط گوش راستم متوجه شدم که داد میزنه _ همیشه گند میزنی به همه چی! حال الان مامان تقصیر توعه! میفهمی؟؟فقط... فقط اگه یه تار مو ازش کم بشه من میدونم و تو! یلدا با اشک هایی که صورتش رو پر کرده بودن کنارم نشست و گفت _یارا.. یارا بلند شو.. و زد زیر گریه! صیام و صدرا بازوهای ارش رو گرفته بودن و التماسش میکردن که بیخیال بشه! اما آرش ول کن نبود! دوباره به سمتم خیز برداشت که توسط صیام و صدرا مهار شد، خودم رو همونطور نشسته کشیدم عقب و با چشمایی وحشت زده بهش خیره شدم و لب زدم _من.. من.. _خفه شو!! فقط بلدی.... _بسه پسر جان!! با فریاد اون پیرمرد آرش بلاخره دهنش رو بست که اون دکتر ادامه داد _چیزی نشده که پسر جان! حال مادرت خوب میشه! فقط یه چندتا قرص و دارو مینویسم که باید سروقت بخوره! نگران نباش! الان هم برو بیرون تا کمی اروم بشی! آرش و دوتا دوستاش با ناراحتی از اتاق خارج شدن، مامانم شوکه شده به آرش نگاه میکرد! البته حقم داشت! تاحالا هیچکدوممون این روی ارش رو ندیده بودیم! یلدا دست گرفت زیر شونه ام و با گریه گفت _بلندشو بلندشو یارا! آروم از جام بلند شدم که پرستاری وارد اتاق شد و پرسید _یارا امینی؟ سرمو تکون دادم و اروم گفتم _بله؟ پرستاره همینطور که ادامس داخل دهنش رو میجوید رو بهم گفت _بشین عزیزم، بشین روی این تخت تا دستتو پاسنمان کنم روی تخت مقابل مامانم نشستم و دستم رو به پرستار سپردم و دقیق به کاراش خیره شدم، اول یه گاز برداشت و ضدعفونی کرد و با ملایمت و ارامش به طوری که دردم نیاد خون های کف دستم رو پاک کرد، لب زد _عزیزم خیلی شانس اوردی! واقعا صدقه بده و خداروشاکر باش که انگشتات قطع نشده! خیلیا امشب اومده بودن اینجا و حداقل یکی از عضو هاشون رو از دست داده بودن! _آره! واقعا خدارو ممنونم! همینطور که داشت گاز های تمیز رو زوی زخمم میزاشت یخورده بهم نزدیک شد و لب زد _ببینم، این پسره که انقدر سرت داد میزد، شوهرته؟ دست بزن داره؟ میزنتت؟ میخوای ازش شکایت کنی؟ با این حرفش حسابی جا خوردم و زدم زیر خنده! مامانم با تعجب بهم نگاه میکرد! حتما فکر میکنه دیوونه شدم! خودم رو جمع کردم و با خنده ای روی صورتم جامونده بود گفتم _نه بابا! داداشمه! شوهر کجا بود؟! پرستار درحالی که میخندید، یه باند قهوه ای رنگ برداشت و شروع کرد به دور دستم پیچیدن و گفت _وای شرمنده! لبخند زدم و گفتم _اشکال نداره! _خب عزیزم کارت تمومه! فقط اگه درد داری بگم به دکتر برات مسکن بنویسه! صدای بم و گرفته آرش که دقیقا کنارم وایساده بود پرستار رو مخاطب قرار داد و گفت _خانم دکتر لطفا براش مسکن بنویس! از قیافش معلومه چقدر درد داره! خیلی دلم میخواست آرش کوفتی رو ضایع کنم اما جلوی زبونم رو گرفتم تا بره! پرستار درحالی که داشت از من جدا میشد روبهم کرد و اروم زیر گوشم زمزمه کرد _این داداش تو یه چیزیش میشه ها! انگشت اشاره ام رو به سمت مغزم گرفتم و دورانی چرخوندمش به معنایی که مغز داخل سرش نیست! _از یه خردادی مودی نباید بیش از این توقع داشت! واقعا راست میگم! اصلا علت اصلی این که من خونه اجاره کردم و تنهایی زندگی میکنم همین ارشه! درسته که این چهره اش رو تاحالا ندیده بودم و اولین بار بود! اما کلا روی مخمه و مقداری که میتونم تحملش کنم تقریبا صفره!! پرستار مهربون خندید و گفت _راستی اینو بگیر بزار گوشه لبت، کمی خون اومده. دستم رو بردم جلو و پنبه رو از دستش گرفتم و گفتم _ممنونم!
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چهارشنبه سوری(پارت_۱٠_) با صدای یلدا که اسمم رو صدا میزد از دنیای افکارم بیرون پریدم و گفتم _بله؟ آرش خندید و گفت _چیزی نیست یلدا خانم! یارا جان خوشگل تر از من توی عمرش ندیده! صدرا نگاهی به من و بعد نگاهی به ارش انداخت و گفت _پس من چیم اینجا؟ با گنگی بهشون خیره شدم و گفتم _میشه بگید قضیه چیه؟ داد صیام از پشت سرمون به گوشمون رسید که گفت _بچه ها بیاید! میخوام روشنش کنم! چهارتایی به سمتش قدم برداشتیم و منتظر شدیم، صیام سریع از اون ترقه فاصله گرفت که اون ترقه با سرعت زیادی مستقیم به آسمون رفت و بعد بومـــم پوکید،درنتیجه اش یه عالمه نور درخشان مثل شاخه های بید با رنگ سفید به سمت پایین ریختن و منظره ای شبیه به ستاره بارون رو ایجاد کرده بودن!! دست زدم و با ذوق گفتم _خیلی قشنگ بود! یلدا با سر حرفمو تایید کرد و گفت _اقا صیام دیگه از اینا ندارید؟ صیام خندید و گفت _چرا دارم ولی بعد از جنگ!! و بعد لبخندی شیطانی زد! هرسه با گنگی بهش خیره شدیم که صیام خیلی یهویی به سمت آرش پرید، که ارش از دستش پا به فرار گذاشت، صیام مدام ترقه ای از جیبش میکشید بیرون و به سمت ارش پرتاب میکرد!! آرش درحینی که میدوید به پشتش برگشت و داد زد _نکن دیوونه!! اما صیام ولکن نبود!! لبخندی دندون نما زدم و به سمت صندوق عقب ماشین شاسی بلند رفتم، با دیدن یه عالمه ترقه جورواجور چشمام برق زدن! یه سری ترقه دست ساز که طوسی و گرد بودن اونجا بهم چشمک میزدن!! احتملا صیام از همینا دستش بود و مدام به سمت آرش پرتاب میکردش!! مدل اینجور ترقه ها اینطوریه که وقتی محکم و با شتاب به یه جایی پرتش کنی شبیه به بمب میترکه و خب میشه گفت خطرناکه! پنج شیش تا ازش برداشتم که یلدا با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت _یارا نکن!! تو قاطی این دیوونه ها نشو! خطرناکه!! _برو بابا!! بدون اینکه منتظر جواب یلدا و نگرانی هاش بشم به سمت صیام دویدم که پشتش به من بود و مدام با ارش موش و گربه بازی میکردن! یدونه از اون ترقه هارو برداشتم داخل مشتم گرفتم و با شتاب به سمت صیام پرتاب کردم که دقیقا پشت پاش افتاد و ترکید!! صیام با وحشت به پشتش و من نگاه کرد! دوباره لبخند زد و گفت _دارم برات!! یا خداا!! پا به فرار گذاشتم و به پشت سرم نگاه کردم ولی صیام نبود که!!! با نفس نفس وایسادم و با گنگی به اطراف خیره شدم که یک دفعه صیام رو دیدم که چندمتر جلوتر از من وایساده بود! _با من جنگ میکنی یارا خانم!؟ آره؟ تا اومدم جوابش رو بدم دیدم ترقه ای به سمتم درحال پروازه، نمیدونم چیشد که فکر کردم دروازه بانی چیزی هستم چون ترقه رو از داخل هوا قاپیدم و توی مشتم گرفتم اما تا اومدم برش گردونم به سمت صیام بومــــــم داخل دستم منفجر شد! درد به تک تک سلول های وجودم نفوذ کرده بود و احساس میکردم الان که دستم قطع بشه!! دستم به شدت میسوخت و جلز و ولز میکرد، از دردش طاقت نیاوردم و دوزانو روی زمین نشستم، با دست سالمم دست سوخته ام رو گرفتم که صیام سراسیمه به سمتم دوید و با نگرانی گفت _وای!! چیشد!!خوبی؟ از شدت درد روی تمام صورتم عرق سرد نشسته بود و فقط نفس نفس میزدم! بریده بریده و آروم لب زدم _خ.. خو.. بم.. آرش، یلدا و صدرا پیشم اومدن و با ترس بهم نگاه میکردن! انگار داخل شوک بودن و از ترس حتی نفسم نمیکشیدن! به دستم نگاه کردم که غرق در خون شده بود و قطره قطره ازش خون میچکید، صورتمو جمع کردم و چشم ازش گرفتم، انگار که ارش تازه از شوک اومده بود بیرون، جلوی پام زانو زد، دوطرف صورتمو با دستاش قاب گرفت و تند تند گفت _خوبی؟چیشدی تو؟ بلند شو، بلند شو بریم بیمارستان!! _ وای یارا گفتم نکن! گفتم خطرناکه!! اما کو گوش شنوا!! یلدا بود که با دو دستش چنگ میزد به صورتش و جملات رو پشت سرم هم و بدون وقفه تکرار میکرد! انگار گوشام توانایی و رمق شنیدن نگرانی های یلدا رو نداشتن! صیام وایساده بود و کلافه هی داخل موهاش رو چنگ میزد و زیر لبش به خودش مدام فحش میداد، صدرا همچنان توی شوک بود و توان حرف زدن نداشت! آرش زیر بازوم رو گرفت و کمک کرد تا بلند بشم، آهسته به سمت پارس سفید رنگ ارش حرکت کردیم و من خودم رو پرت کردم روی صندلی شاگرد، سرمو به تیکه دادم به شیشه و در کسری از ثانیه آرش نشست پشت فرمون و پاشو گذاشت روی پدال گاز و حرکت کرد نفس های لرزونم از درد و عرق های روی پیشونی ایم توجه ارش رو به خودم جلب کرد که به سمتم برگشت و با فکی قفل شده از عصبانیت گفت _ابله! چرا اون کوفتیو داخل دستات گرفتی؟ اخه تو عقلم داری؟ رمق حرف زدن نداشتم، انگار تمام انرژی ام تخیله شده بود! اما سعی کردم جواب آرش رو با زمزمه ای اروم و کوتاه بدم _حو... اس.. م نبود انگار همین چند کلمه ای که زمزمه کردم کل انرژی باقی مونده ام رو گرفت! صدای پمپاژ قلبم رو میشنیدم که سعی داشت خون از دست رفته رو جبران کنه، یه نگاهی به دستام انداختم که همچنان در خون غرق بود و کم کم داشت تاول میزد! انقدر درد میکرد و میسوخت که چشمام خواستن باهام همدردی کنن و بخاطر این درد، غمشون رو باهام به اشتراک بزارن، درنتیجه چندقطره اشک از کنار چشمام اروم روی گونه ام سر خورد و پایین افتاد، این اشک ها به دور از چشم آرش نموند، به سمتم برگشت و با نگرانی گفت _خیلی درد میکنه؟ نگران نباش الان میرسیم! و بعد پاشو گذاشت روی پدال گاز و با سرعت بیشتری روند که من رو یاد پدرم و تصادفش انداخت، به سمتش برگشتم و صدایی که فقط خودم میشنیدم زمزمه کردم _مهم نیست! تروخدا آروم برو! میترسم که.. ادامه حرفم رو خوردم، اما درکمال تعجب آرش صدای زمزمه وارم رو شنید، چشماشو با کلافگی بست، آب دهنشو قورت داد و گفت _چرا مهمه! نمیخوام تنها عزیزان باقی مونده ام رو از دست بدم! با صدایی لرزون اما بلندتر از دفعه قبل گفتم _از دست... نمیدی! فقط... یه سوختگی... سادست! آروم برو... لطفا! با چشمایی گشاد شده از خشم که میشد داخلشون رگه های قرمزی رو مشاهده کرد بهم نگاه کرد و فریاد کشید _تو به این میگی سوختگی ساده!!؟ یارا زدی دستتو نابود کردی!! تا اومدم جوابشو بدم گوشی داخل جیبم لرزید، به یک طرف خم شدم و به سختی با دست سالمم گوشیم رو از داخل جیبم کشیدم بیرون که دیدم مامانم داره زنگ میزنه!! با تعجب یه نگاه به گوشیم انداختم یه نگاه به آرش که با عصبانیت زل زده بود به روبه روش، خطاب قرار دادمش و گفتم _آذینه! با اخم به سمتم برگشت که ادامه دادم _تو بهش گفتی؟ _نه! تا قبل از اینکه قطع بشه گوشی رو لمس کردم، تمام قوام رو جمع کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه جواب دادم _سلام با بغضی که داخل گلوش موج میزد گفت <سلام عزیز مادر! کجایی؟ دستت چیشده؟ چیکار کردی با خودت مادر!!؟> _چی.. چیز خاصی نیست! <وای خاک به سرم نکنن! دارید به سمت کدوم بیمارستان میرید؟ بگو سریع میام اونجا!> _نمیخواد بیا... نذاشت جملمو تموم کنم و با لحنی سرشار از عصبانیت فریاد زد _حرف نباشه!! سریع لوکیشن رو برام بفرست! و بدون اینکه منتظر من بشه، تلفن رو قطع کرد!! عجبا!! چه گیری افتادیم ما! اخم کردم و به آرش گفتم _تو بهش گفتی؟ آرش بدون اینکه بهم نگاه کنه با فکی قفل شده زمزمه کرد _نه، مگه مرض دارم سکتش بدم!؟
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چهارشنبه سوری #پارت ۹ گوشیمو از داخل جیب شلوارم بیرون آوردم و شماره آرش رو پیدا کردم، لمسش کردم و منتظر شدم تا جواب بده، بلاخره بعد از ده تا بوق جواب داد!! کلافه به آرش گفتم: _چه عجب! جواب نمیدادی دیگه! _زِرِت رو بزن بینیم باو!! _مرتیکه این چه طرز صحبت کردن با خواهر عزیزته؟ _دو دقیقه وقت داری حرفتو بزنی! یک دو سه... _خیل خب خیل خب وایسا!! زنگ زدم تا بپرسم کجایی؟ _جان؟ حتی اذین هم زنگ نمیزنه بگی کجایی! اونوقت تو... _دو دقیقه دهن کوفتیتو ببند! پرسیدم چون من و یلدا هم میخوایم بیایم پیشتون! ارش خندید و گفت _اینجا جای شما دوتا نیست! _خفه بمیر! کجایید؟ دارییم میایم! آرش پوف کلافه ای کشید و گفت _سِمِج! لوکیشن رو برات میفرستم! و بدون خداحافظی تلفن رو قطع کرد!! بچه پرو!! نگاهی به یلدا کردم که با تعجب بهم خیره شده بود، و با دهنی باز گفت _چقدر رابطه خواهر برادریتون خوبه! _قربون شما! یلدا اون پرایدت کجاست؟بریم دیگه! _روبه روی سوپری پارکش کردم روی صندلی شاگرد پراید سفید یلدا نشستم و در رو بستم، یلدا نشست پشت فرمون و قبل از اینکه استارت بزنه بهم گفت _یارا محکم تر در رو ببند بسته نشد! در رو باز کردم و چنان محکم بستم که کل ماشین لرزید _خوبه؟ _آره! کلید ضبط رو زدم که روشن شد، گوشیم رو روشن کردم و به بلوتوث ماشین وصل شدم نگاهی به یلدا کردم که دوتا دستش رو گذاشته بود روی فرمون و با دقت رانندگی میکرد، بهش گفتم _یلدا زون الان یه آهنگ نوستالژی میزارم حال کنی! با گنگی بهم خیره شد و گفت _چه آهنگی؟ پخش رو زدم و صداشو تا آخر بالا بردم: خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا ♪♪♪ دستا بیگانه قلبها توخالی حرفا دروغ عشقها پوشالی دوست دارم ها فقط یه حرفه عمرش قد یه گوله برف ♪♪♪ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا ♪♪♪ هر کسی توی دنیا صبح که شد به شوق یه عشقی از خواب پا میشه اما عشقی که امروز تا فردا تو قلبا بمونه پیدا نمیشه ♪♪♪ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا ♪♪♪ هر کسی توی دنیا صبح که شد به شوق یه عشقی از خواب پا میشه اما عشقی که امروز تا فردا تو قلبا بمونه پیدا نمیشه ♪♪♪ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا من و یلدا فقط قسمت [ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا] رو بلد بودیم و باهاش بلند میخوندیم، البته که بی تاثیر نبود و یلدا سرعتشو بالا برده و غرق در آهنگ بود، با پایان آهنگ خنده شیطانی کردم و گفتم _کلک! نگو که به یاد سهیل جون افتادی!! و بعد جفت ابروهامو همزمان بالا پایین بردم. یلدا خندید و گفت _ببینم ذهن خونی بلدی؟ _بله! پس که چی؟ دست کم گرفتی مارو ها!! بعد از ده دقیقه رانندگی متین و با دقت یلدا که بخاطر پخش نبودن آهنگ بود به مقصد رسیدیم، اصلا انگار یلدا با ریتم آهنگ رانندگی میکنه لامصب! یلدا ماشین رو خاموش کرد و هردو پیاده شدیم، فضای اینجا بینهایت دنج و دوست داشتنی بود! اطراف رو با دقت از نگاهم گذروندم، چندتا ماشین که احتمال میدادم برای دوستای آرش باشه پارک شده بود و از یکی از ماشین ها صدای بلند و گوش خراش آهنگ میومد، هیچ ساختمون یا آدمیزادی اینجا نبود(آرش و دوستاش آدم نیستن) و تقریبا شبیه به بیابون بود، اما خیلی از شهر دور نبود، چون میشد هزار نقطه نورانی رو در دوردست دید که از حرکتشون میشد فهمید ماشین ها هستن و نورهایی ساکن و چشمک زن که خبر از ساختمون بودنشون میداد، خلاصه که توی بام شهر بودیم و اینجا هوا خیلی خنک تر بود! به سمت یلدایی برگشتم که داشت با آرش احوال پرسی میکرد، تیپ و قیافه آرش رو از نظرم گذروندم، یه شلوار پارچه ای راسته و قهوه ای، یه بلوز سفید رنگ با یقه باز که اون گردنبند زنجیره ای و نقره ای رنگشو نشون میداد، به سمتش رفتم و گفتم _باو باریکلا داداش گلم چه جای دنجی! پوزخندی زد و گفت _هه، ما اینیم دیگه! _خیل خب بسه خیلی خودتو دست بالا میگیری! اومد جلو تا پس کله ای بهم بزنه که جاخالی دادم، زبونم رو بیرون اوردم، چشمامو ریز کردم و گفتم _خطا رفت! دوست آرش، صدرا، قدم زنان از پشت ارش اومد و به جمعمون پیوست خندید و گفت _آرش تا به خواهرت میرسه خطا میزنی؟ کله مارو نابود کردی به خدا!! صدرا درحال خنده بود که با پس کله ای که ارش بهش زد خنده تو دهنش ماسید! من و یلدا زدیم زیر خنده!! صدرا هم اخمی به آرش کرد که یه دفعه چیزی جلوی پای و من یلدا گفت بومــــم. جفتمون بالا پریدیم و هردو جیغی کوتاه کشیدیم اما عمیقا ترسیده بودیم به خودمون!! قلبم داشت میومد توی دهنم! با چشمایی گشاد شده از ترس به صیام، برادر دوقلو ی صدرا که از دور بهمون نگاه میکرد و لبخندی شیطانی زده بود نگاه کردم و داد زدم _صیامـــم!! صیام دوتا دستشو به نشانه تسلیم اورد بالا و از پشت آرش و صدرا به سمتمون اومد، کنار صدرا قرار گرفت و گفت _سلام! یلدا درحالی که داشت از ترس میلرزید، خنده ای کرد و گفت _چه ورود با شکوهی! دوتا انگشت اشاره و وسطم رو همزمان اوردم جلوی جفت چشمام و بعد اشاره زدم به صیام و گفتم _حواسم بهت هست! صیام و صدرا اصلا شبیه بهم نبودن، صیام کاملا چشم ابرو مشکی و صدرا چشم رنگی با موهای قهوه ای روشن! خلاصه که هیچکس نمیفهمید این دوتا دوقلو هستن! دوقلوی ناهمسان! روبه صدرا کردم، اخمامو توی هم کشیدم و گفتم _خجالت نمیکشی؟ بجای این ترقه های مسخره بگو ببینم افکت ویلو داری یا نه؟! صیام من رو مخاطب خودش قرار داد و گفت _همین ترقه های مسخره تو و اون دوستت رو مثل چی ترسوند!! بعله که دارم! پس چی؟! لبخندی شیطانی زدم و گفتم _یالا روشنش کن بینم! ارش به سمت صیام برگشت و گفت _سریع فرمان ملکه رو اجرا کن! و بعد سه تایی زدن زیر خنده!! _زهر مار!! رو به سمت صیام کردم، انگشت اشاره امو جلوش گرفتم و خیلی جدی گفتم _یا روشنش میکنی! یا روشنش میکنی! صیام خندید و گفت _خیلخب بابا الان میارمش! صیام جمع رو ترک کرد و به سمت یه ماشین مشکی شاسی بلند که دقیقا پشت به ما بود پا تند کرد! به آرش نگاه کردم که درحال صحبت کردن با صدرا بود، بهش خیره شدم و غرق شدم داخل افکارم! آرش درواقع برادر واقعی من نبود! برادر ناتنیم بود، واقعیت اینه که پدرم قبل از ازدواج با مادرم یه همسر داشته و از اون همسرش پسردار میشه! همسرش گلشیفته فوت میکنه و پدرم برای بار دوم با مادرم ازدواج میکنه و حاصل ازدواجشون میشه من! متاسفانه پدرم داخل یه تصادف وحشتناک فوت میکنه و هنوز که هنوزه ما متوجه نشدیم که این تصادف عمد بوده یا خیر! اما مادرم همیشه معتقد بود که این یه تصادف معمولی نبوده! من و آرش هم به پای اینکه داغ دیده و داره هزیون میگه هیچوقت حرفاشو جدی نگرفتیم و پی اش نرفتیم! گاهی اوقات فکر میکنم که نکنه واقعا حق با مامانم باشه؟ ولی آخه چرا؟ پدر من هیچوقت به کسی ظلم نکرد! اون عادل ترین کسی بود که توی عمرم دیدم! مهربون، بخشنده، زحمت کش! اون یه مرد کامل بود! به معنای واقعی کامل! الان آرش مرد خونس و به عنوان مهندس داخل کارخونه کار میکنه که خداروشکر حقوقش هم خوبه! اما واقعا! جدا از شوخی هایی که میکنه، جدا از مسخره بازی هاش و خنده های همیشه روی لبش، شاید فقط من و مامانم اون غمی که داخل چشماش سعی داره پنهون کنه رو میبینیم! بنظرم قوی ترین فردیه که داخل این بیست و چندی سال به چشمم دیدم! دوتا از عزیز ترین کسانشو از دست داد! اما همچنان داره زندگی میکنه، نفس میکشه، و تلاش میکنه! گاهی فکر میکنم اگر من بجاش بودم،تا حالا صدبار مرده بودم!
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عزرائیل #پارت ۳ سرم را به آرامی تکان دادم و رفتم تا لباسم را عوض کنم. ...... به سمت بچه ها برگشتم و کنار آنها نشستم. به کامران نگاه کردم و گفتم<خب چخبر؟دانشگاه خوش میگذره؟> سیاوش خندید و گفت<با وجود دخترای کلاس مگه میشه نگذره؟> کامران چشمان رنگی اش را درحدقه چرخاند و گفت< نه بابا دانشگاه رو چی تصور کردید شما؟> در همین حین یک مشتری وارد کافه شد و من مجبور به ترک میز شدم و رفتم تا سفارش بگیرم. ●●●●●●● <سیاوش> علی سفارش را گرفته بود و در کنار ما نشست،سپس روبه من گفت: _ سیا بیا این سفارش رو بگیر حاضر کن بیزحمت! باشه ای گفتم و به اشپزخانه پشت میز سفارش رفتم. سفارش مشتری یک آفوگاتو بود ،پس ابتدا قهوه را آماده کردم،بستنی داخل یخچال را بیرون آورده و یک اسکوپ از آن را به داخل لیوان ریختم،حالا نوبت این بود که با ریختن قهوه به روی بستنی آن را درون انبوهی از سیاهی غرق کنم. لیوان را به روی میز گذاشتم و منتظر شدم تا علی آن را ببرد، اما گرم گفتگو با کامران بود و اصلا متوجه نشد که سفارش حاضر است، پس تصمیم گرفتم بیخیال او بشوم و خودم آفوگاتو را برای مشتری ببرم. سینی را برداشتم و به علی که پشتش به من بود گفتم: _مشتری که آفوگاتو سفارش داده بود،کجا نشسته؟ علی به سمتم برگشت و گفت _اع چرا بهم نگفتی بیام ببرم؟خودم میومدم بابا! _موردی نداره خودم میبرم،کجاست؟ علی با انگشت شصتش به میزی که در گوشه کافه بود اشاره کرد،سرم را به آرامی تکان دادم و به آنجا رفتم. کمی متعجب شدم؟! این که ستاره دوست نیلوفر است؟اینجا چکار میکند؟ _سلام ستاره خانم،خوب هستید؟ ستاره از جایش بلند شد و با نگرانی و استرس پاسخ داد _خوبم ممنون شما ..خوبید؟ _اتفاقی افتاده؟ _میشه لطفا بشینید؟! به روی صندلی مقابل ستاره نشستم ... ●●●●●●●●● <علی> روبه روی کامران نشسته بودم اما نگاهم به پشت کامران به سمت سیاوش و اون خانم بود! که کامران گفت _به چی نگاه میکنی؟ سپس رویش را برگرداند تا ببینید که به کجا زل زده ام. _علی چی میگن اینا به هم؟ _جون تو منم نمیدونم !ولی فضولیم گل کرده! گوش هایم را تیز کردم تا ببینم این دو به هم چه میگویند؟ تنها صدایی که شنیدم از سیاوش بود که گفت، _تو..تو مطمئنی؟ ناگهان سیاوش از جایش بلند شد و مغموم و گرفته به بیرون از کافه رفت! من و کامران به یکدیگر با تعجب نگاه کردیم و نزد سیاوش رفتیم! باران بند آمده بود ،سیاوش را سیگار به دست درحالی که به افق خیره شده بود دیدم! دستم را روی شانه اش گذاشتم و به آرامی گفتم _چی شده سیا؟ من و کامران نگران به سیاوش نگاه میکردیم و منتظر جواب بودیم،سیاوش کامی از سیگارش گرفت و دود آن را از دهانش بیرون داد و گفت _هیچی سپس سیگارش را به زمین پرتاب کرد و با پایش باقی مانده آن را له کرد. با عصبانیت از میان من و کامران گذشت و وارد کافه شد! من و کامران با علامت سوال به یکدیگر نگاه کردیم و شانه بالا انداختیم! وارد کافه شدیم که پنج دقیقه بعد سیاوش لباس کارش را تعویض کرده و به سرعت از کافه خارج شد! کامران رو به من کرد و گفت _چیشده یعنی؟بنظرت بریم از اون خانمه بپرسیم؟ _نه باباا خریم مگه! ما اصلا اون خانم رو نمیشناسیم که!اگه سیاوش میخواست خودش بهمون میگفت! کامران سرش را آرام تکان داد و گفت _راست میگی! سپس به ساعت مچی اش نگاهی انداخت و گفت _من دیگه دیرم شده باید برم سر کلاس! _باشه برو. سپس به او یک چشمک زدم و گفتم _خوش بگذره ایستاد و گفت _نه بابا کی گفته که استاد بودن باحاله؟چرا باید خوش بگذره مثلا!
-
چهارشنبه سوری #پارت ۸ یک دفعه پتو از روی اون شخص کنار رفت و یلدای خندان ظاهر شد!! یلدااااااا!!! این که بازم یلداســــــس!!! با چشمایی گشاد شده از تعجب به یلدا خیره موندم! یلدا پتو رو جمع کرده بود داخل شکمش و ریز ریز میخندید!! داد زدم: _یلداااااااا!!! میشکمتــــــت!!!! یلدا درحالی که داشت از خنده میمیرد و جان به دیار باقی میسپرد اشک هایی که به خاطر خنده روی صورتش خودنمایی میکردن رو با دستش پاک کرد و با صدایی لرزون گفت _یارا.. یارا.. اروم باش! الان اون مرده دوباره میاد بالا ا!!! و بعد از خنده پخش زمین شد!!! دندون هامو از خشم روی هم فشردم و اروم لب زدم _یلدا قول میدم زیاد درد نکشی! و بعد پریدم به سمتش که دوید و فرار کرد! دنبالش دویدم اما همین که دستم بهش رسید، رفت توی اتاق و در رو قفل کرد!! با کف دستم محکم به در ضربه زدم و گفتم _عنتر میمون در رو باز کن کاریت ندارم!! یلدا درحالی که به خاطر خنده و دویدن نفس نفس میزد از پشت در صداش اومد که گفت _زر میزنی!! اگه... بیام بیرون... زنده نمیمونم!! خنده ای کردم و بعد دوباره یادم اومد که نزدیک بود از ترس مرگ رو ملاقات کنم، پس داد زدم _ دِ آخه اوشکول نزدیک بود دوباره منو سکته بدی که!! _دوباره؟ چرا دوباره؟ کلافه گفتم _امروز صبح رو یادت رفت؟؟ یلدا خنده ای سر داد و گفت _وای حاجی اونو یادم نبود!! _یکی طلبت! _دختر تو چقدر پرویی! انگار نه انگار وقتی از خواب پا شدم نزدیک بود بمیرم!! خنده کوتاهی کردم و گفتم _فعلا که دو، یکِ توعه! درنتیجه من یدونه طلبت دارم!! یلدا پوفی کلافه کشید و بعد از اون صدای باز شدن قفل در اومد، یلدا داخل چهارچوب در وایساد و با کلافگی بهم خیره شد. بهش نگاه کردم و ابروهامو همزمان چندبار بالا پایین بردم و گفتم _دارم برات یلدا زونــــن!! _آخ خدا من در درگاهت چه گناهی کردم که گیر یارا افتادم؟! پس کله ای نثارش کردم که آخش بلند شد، روبهش کردم و گفتم _دلتم بخواد!! _آخ که چقدر دلم میخواد!! با چشمایی گشاد شده و ابروهایی بالا پریده از تعجب نگاهش کردم و گفتم _چی دلت میخواد؟ _وای!! یارا تو از کی انقدر منحرف شدی؟؟ لبخندی شیطانی زدم، چشمامو ریز کردم و گفتم _میخوای بگم سهیل جون بیاد؟! یلدا در یک صدم ثانیه لگدی به پام زد که دردم گرفت و گفتم _چته وحشی؟!! تقصیر منه که انقدر به فکرتم!! و بعد زدم زیر خنده!! یلدا روشو از من برگردوند و به سمت در خونه راه افتاد که دادم زدم _هویــــــی، کجا میری؟؟ _بابا بیا بریم دیگه اَه! _اعـــع به من چه بزمچه؟؟ تو دیر کردی! یلدا چشماشو داخل حدقه چرخوند و گفت _حالا هرچی! میای یا نه؟؟ _اومدم! یلدا رفت بیرون و الستار سفیدشو به پا زد،منم رفتم بیرون از خونه و در رو بستم و کفشمو به پا زدم، باهمدیگه به سمت اسانسور حرکت کردیم که یه دفعه یادم به امروز ظهر افتاد!! با تته پته به یلدا گفتم _یلدا.. چیزه... اسانسور رو ولش.. ولش کن! بیا با پله ها بریم!! یلدا با تعجب بهم خیره شد و گفت _چرا؟ _اَه چقدر تو تنبلی! منتظر یلدا نشدم و با دو از پله ها اومدم پایین که صدای یلدا از پشت سرم به گوشم رسید _وایسا ببینم! کجا با این عجله!؟ به طبقه همکف که رسیدم وایسادم و به نفس نفس زدن یلدا خیره شدم. نوچ نوچی کردم و بهش گفتم _نگاه بیین چقدر تنبلی! فقط دو طبقه اومدی پایینا!! نگاه چجوری نفس نفس میزنه!! یخورده ورزش کن دیگه سیسی زان!! _جدی میفرمایید؟ قدم زنان به سمت بیرون از محوطه راه افتادم، سرمو تکون دادم و گفتم _یِپ من و یلدا شونه به شونه هم داخل خیابون قدم میزدیم که من برگشتم سمت یلدا و بهش گفتم _یلدا تا حالا به این فکر کردی که چرا انقدر اسم من و تو شبیه به همه؟ _زارت! خب این که خیلی مشخصه! یکی از ابروهامو بالا انداختم و گفتم _کجاش مشخصه؟ _دِ خره ننه من و ننه تو دوستای صمیمی ان، از طرفی من و تو توی یه روز به دنیا اومدیم این شد که مامانامون تصمیم گرفتن اِسمامون رو شبیه بهم بزارن! فَهمِستی؟ بشکنی زدم و گفتم _حله! _ببینم، تو بعد از بیست و سه سال تازه به این موضوع توجه کردی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم _آره خب! _هعی! تو اصلا به چی توجه میکنی که این دومیش باشه؟! _بجای زر زدن بگو ببینم ترقه هارو آوردی؟! یلدا با خوشحالی سرشو تکون داد و یه سری ترقه های ریز رو از داخل جیب شلوارش کشید بیرون، روبه روم گرفت و با ذوق گفت _ایناهاش!! ببین!! حالت چندشی به صورتم گرفتم و گفتم _حتما شوخیت گرفته؟؟ اینا که خیلی مسخره ان!! _نه بابا!! خیلی باحالن! وایسا الان نشونت میدم!! یلدا یدونه ترقه از بین اون ترقه ها انتخاب کرد و گرفت روبه روم، فندک رو از داخل جیب شلوارم کشیدم بیرون و اون ترقه رو روشن کردم، یلدا اون ترقه رو سریع از من گرفت و چندمتر جلوتر پرتابش کرد و با اشتیاق منتظر یه انفجار بزرگ بود! اما برخلاف انتظارش ترقه صدای فِس کوتاهی کرد و خاموش شد! پوکر فیس به یلدا که خورده بود توی ذوقش نگاه کردم و گفتم _دیدی گفتم مسخرس!!؟؟ یلدا با اخم بهم نگاه کرد و گفت _مرتیکه زاقارت!! اینارو کرده تو پاچم! دَمار از روزگارش درمیارم!! خندیدم و گفتم _کیو میگی؟ _همونی که اینارو ازش خریدم!! خوبه بهش گفتم یه ترقه باحال و خفن بهم بده ها!!! چلغوز!! _خیلخب! کاریه که شده! دیگه چاره ای نیست! یلدا پوفی از کلافگی کشید و گفت _بعدا به حسابش میرسم! فقط صبر کن!! بی توجه به یلدای عصبانی و کلافه ای که روبه روم وایساده بود و مدام فحش نثار اون مرد میکرد دستمو گذاشتم زیر چونه ام و کمی فکر کردم که به یه نتیجه ای رسیدم! _یلدا! من یه فکری دارم! _چیه؟ چی میگی؟ میخوایم بریم دهن اون مردتیکه رو سرویس کنیم؟ اره؟ من پایم! _اَه بابا چی میگی ولش کن اون مرد بدبخت رو! میگم نظرت چیه بریم پیش داداشم اینا؟! اونجا خیلی خوش میگذره!! _بریم پیش آرش اینا؟ فکر نمیکنی یخورده چیزن... _چیز؟ _ داداشت و اون دوستاش! یخورده روان پریشن!؟ خندیدم و گفتم _نگران نباش! خوش میگذره! _من که میدونم، نهایت کارمون به اورژانس میکشه!
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عزرائیل #پارت ۲ سیاوش چشمانش را ریز کرد،ابروهایش را بالا انداخت و با لبخندی که به پهنا صورت زده بود گفت _خیلی خوب بودنا؟نظرت نیست؟ _برو باباا، من اصلن اهلش نیستم! سیاوش آهی کشید و گفت _هعی، خاک تو سر بی عرضه ات کنن! خندیدم و گفتم _همینه که هست! _خدا شفات بده پسر،همه چی عالی پیش روی تو گذاشته شده اونوقت تو چیکار میکنی؟هیچی دیگه مثل گاو اینجا وایسادی و به من میخندی! _برو بابا سیا ! انگار که مثلا خودت اصلا شرایط برات جور نیست! _بابا چی میگی وحشی! من که نامزد دارم! ولی دلم برای تو میسوزه دیگه تنهایی اینجا سپس شانه ای بالا انداخت و گفت _چمیدونم چیکارت کنم! زنگوله در به صدا درآمد و بعد یک مرد مسن چهل ساله با موهای جوگندمی بلند که آنها را در پشت سرش بسته بود، وارد کافه شد و به روی یکی از صندلی هایی که کنار پنجره شیشه ای کافه قرار داشت نشست و به بیرون خیره شد. _فعلا من میرم سفارش بگیرم، میگم، یه چایی برام میریزی؟توی این هوای بارونی میچسبه! سیاوش سرش را آرام به نشانه بله تکان داد و من رفتم تا سفارش آن مرد را بگیرم. _سلام آقا خیلی خوش آمدید!چی میل دارید؟ آن مرد رویش را به طرفم برگرداند و گفت _فعلا منتظر کسی ام بعدش سفارش میدم باشه ای گفتم و به سمت سیاوش رفتم. یک فنجان چای درحالی که بخاری داغ از آن بلند میشد،به روی میز سفارش حاضر بود ، لبخندی زدم و روبه سیاوش گفتم: _دستت طلا سیا ! من همینجا میرم چند دقیقه بیرون و میام! سیاوش در حالی که روی میز جلویش را دستمال میکشید،سرش را به نشانه باشه تکان داد. فنجان چای را برداشتم و به بیرون کافه رفتم،هوا ابری بود و قطرات باران یکی پس از دیگری به آرامی به روی زمین میریختند، بوی نم باران و بوی گِل درون باغچه کنار کافه درهم آمیخته شده بود و لحظه ای ناب را رقم میزد! کمی از چای ام را نوشیدم و به تماشای خودروهایی که یکی پس از دیگری روبه رویم عبور میکردند مشغول شدم. پس از اینکه فنجان از چایی خالی شد،چشمانم را بستم و سرم را بالا گرفتم،نفسی عمیق کشیدم و هوای تازه را به درون ریه هایم کشیدم و منتظر شدم تا قطرات ریز باران صورتم را لمس کنند. آسمان رعد و برقی زد و باران شدت گرفت ، اینبار قطرات باران با سرعت بیشتری به زمین فرود میآمدند، لحظه ای ذهنم را از هرگونه فکر و اندیشه ای خالی کردم و تنها به صدای برخورد مرواریدهای شفافی که از آسمان فرو میریختند گوش فرا دادم. ناگهان صدای فریادی که متعلق به سیاوش بود از پشت به گوشم رسید: _مرتیکه بیا توو الان فرهادی تورو با لباس فرم خیس ببینه بهترین حالتش اینه که ..... رویم را به سمت سیاوش برگرداندم و حرفش را قطع کردم و گفتم: _بابا ولمون کن!همش فرهادی، فرهادی ،گور بابای فرهادی، فکر میکنه کیه؟همش مثل سگ داره پاچه میگیره! انگار ارث باباشو خ..... با دیدن چهره سیاوش حرفم را قطع کردم! سیاوش چشمانش را مداوم گشاد میکرد و به سمت پشتم اشاره میکرد!! رنگ از رخسارم پرید! نکند فرهادی درست در پشتم ایستاده باشد!؟؟ به آرامی چرخیدم تا پشت سرم را ببینم،اما با دیدن کامران، درحالی که زیر چتر مشکی اش ایستاده بود،نفسی راحت کشیدم و خیالم از بابت فرهادی راحت شد! همزمان با چرخیدن من و چهره ترسیده ام،کامران و سیاوش بلند بلند خندیدند. پوکر فیس به جفتشان خیره شدم و گفتم: _زهر مار! کامران با لبخندی که از خنده مضحکه اش به روی صورتش برجای مانده بود ، با دست به روی شانه ام زد و گفت: _چطوری رفیق؟! به سمت کافه برگشتم و درهمین حین پاسخش را دادم: _با وجود تو و سیا عالیم!بهتر این نمیشه! سه نفری به داخل کافه رفتیم که سیاوش با یک دست لباس فرم به سمتم آمد و گفت: _بیا اینو بگیر تا فرهادی نیومده!
-
{به نام خداوند جان آفرین} چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم 《مولانا》 ....................... عزرائیل #پارت ۱ ... راوی... یک دفعه صدای الارم گوشی که برای ساعت ۸ صبح کوک شده بود به صدا درآمد و آن پسرجوان را از خواب ناز و راحتش بیدار کرد. او با کلافگی و عصبانیت صدای زنگ الارم را قطع کرد و با خواب آلودگی یک خمیازه بلند کشید و برسرجایش نشست ، گوشی اش را چک کرد و گفت: _آه لعنتی گندش بزنن.الان کافه کوفتی باز میشه! سریع از روی زمین بلند شد، پتو مچاله شده را به گوشه ای کوبید و با عجله به سرویس بهداشتی درون اتاقک رفت ؛درست در همان لحظه ، صاحب کافه که مردی قدبلند و هیکلی و همچنان بداخلاق بود آمد و با صدای بم و کلفتش که از بیرون اتاقک شنیده میشد، فریاد زد: _هویییی.علییی یزدانی!!کجایی پسررر چرا کافه رو باز نکردی؟؟! علی درون سرویس بهداشتی با شنیدن فریاد آقای فرهادی دستپاچه شد؛ پس سریع دست و صورت خود را شست و از دستشویی بیرون آمد،او درحالی که داشت دست خود را با لباسش خشک میکرد در راه سکندری خورد و نزد اقای فرهادی نفس زنان گفت: _بله. آقا شرمنده! اومدم،الان سریع همه چیز رو به راه میکنم! آقای فرهادی با خشم و خلق و خوی همیشه افتضاحش گفت: _این چه وضعشه پسر!مگه من نگفتم به شرطی میزارم اینجا کار کنی و بخوابی که همه کار ها رو به طور دقیق و منظم انجام بدی؟؟! مگه نگفتم سر ساعت ۸ صبح کافه باز، میزا دستمال کشیده، زمین طی کشیده باشه ؟هانن؟ مگه بهت نگفتم؟! پسر بسیار خشمگین شده بود به طوری که طعم فلز را درون دهانش احساس میکرد،او با خودش گفت: _مرتیکه عوضی!حیف که به پولش احتیاج دارم،وگرنه یه مشت به اون صورت بی ریختش میزدم!! همچنان او حرص میخورد ،اما سعی در کنترل خشم خود داشت! چاره ای نبود، پس با فک قفل شده و نگاهی روبه پایین رو به اقای فرهادی گفت: _چشم آقا، دیگه تکرار نمیشه آقای فرهادی با غرور سرش را بالا گرفت و دستانش را داخل جیب شلوارش کرد و گفت: _خوبه!برو و به کارت برس پسر سریع دست به کار شد؛ ابتدا میزها را شیشه پاک کن زد و دستمال کشید ،سپس طی را برداشت و درحال طی کشیدن بود که صدای زنگوله در به صدا در امد و خبر از امدن یک مشتری به درون کافه را میداد،سرش را بالا آورد و صاف ایستاد و به دو دختری که به نظر میرسید دانشجو باشند سلام و خوش امد گویی کرد، سپس سفارش آنها را گرفت. درطول اماده شدن سفارش به طی کشیدن ادامه داد،که یکدفعه چیزی درون جیب شلوارش لرزید، تلفنش درحال زنگ خوردن بود، پس آن را دراورد و به صفحه گوشی نگاهی کرد که اسم مادربزرگش روی صفحه نمایش داده شد،لبخندی روی لبانش نقش بست و بدون وقفه جواب داد: _الو سلام مادربزرگ! مادربزرگ با لحن مهربانانه ای جواب داد: _سلام حالت چطوره نوه قشنگم ؟ _خوبم ممنون ،شما حالت خوبه؟ _خداروشکر منم حالم خوبه،کی میای اینجا عزیزم؟ _میدونی که امروز شنبس و سرکارم ایشالا فردا میام اونجا! صدایی مردانه که متعلق به همکار علی بود از پشت میز سفارش آمد و مانع از ادامه مکالمه پسر و مادربزرگش شد که گفت: _علی داداش سفارشات حاضره بیا زحمت بکش اینارو ببر! سپس یک سینی که حاوی دو عدد لیوان بود را روی میز جلوی آشپزخانه گذاشت و منتظر شد. علی نگاهش را برگرداند و گفت _باشه الان میام! _مادربزرگ شرمنده من باید برم!بعدا باهات تماس میگیرم _باشه عزیزم پس فعلا خداحافظ تلفن را داخل جیبش گذاشت و رفت تا سفارشات آن خانم هارا تحویل بدهد. _بفرمایید این یه ماکیاتو برای شما ،اینم از لاته سپس هرکدام از آن لیوان ها را روبه روی خانم ها گذاشت و گفت _چیزی دیگه ای لازم دارید؟ یکی از آن ها که موهای فرفری اش از مقنعه اش بیرون زده بود ،عینک طبی نیم دایره اش را کمی بالا آورد و گفت _نه چیزی نمیخوایم خوشگله! سپس یک چشمک حواله آن پسر کرد و به همراه آن دوستش با صدایی بلند خنده کردند. علی گونه هایش از خجالت سرخ شد ، سینی خالی را از روی میز برداشت و به سرعت به سمت همکارش که پشت میز سفارش درحال نگاه کردن به او بود رفت. _چیه سیاوش؟چرا اینجوری نگام میکنی؟
-
دوستان عزیز «در این رمان سعی شده است که تمام جزئیات و زمان ها بیان شود.یک دنیای کامل به آرامی ساخته میشود. شاید شروعش کمی طولانی به نظر بیاید، اما این ساختنِ زیربناست که اوجهای داستانی را غیرقابل پیشبینی و فوقالعاده میکند. هر صفحه، شما را به سمت لحظاتی میبرد که انتظارش را نداشتید.» پس اگر تحمل خواندن رمان های طولانی رو ندارید و به آن علاقه مند نیستید این رمان را به شما پیشنهاد نمیکنم!
-
نام رمان : دنیای موازی نویسنده: nobody | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، فانتزی، هیجانی، ماجراجویی خلاصه: علی میان دو جهان زندگی میکند؛ در شهر برای زنده ماندن میجنگد و در روستا پناه آرام مادربزرگ و پدربزرگش است؛ اما یک صبح برفی در مسیر بازگشت، دریچهای به واقعیتی دیگر پیش رویش گشوده میشود!دنیایی که همهچیز را دربارهی زندگی، خودش و سرنوشتش زیر سؤال میبرد.........
- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
چهارشنبه سوری #پارت ۷ با چشمایی گشاد شده از خشم بهم نگاه کرد و گفت _آخ یارا! یارا، یارا، دلم میخواد با همین دستام خفت کنم! _ای جان ای جان، بیا! بیا که مشتاقم! یلدا خودشو پرت کرد روی مبل و با کلافگی گفت _گمشو گورتو گم کن اماده شو بریم بیرون! با گنگی نگاهش کردم و پرسیدم _جان؟ بیرون؟ برای چی اونوقت؟! یلدا خونسرد بهم نگاه کرد و گفت _یارا یه سوال میپرسم راستشو بگو! _بگو دخترم بگو! _تو از نسل ماهی ها هستی؟ _جان؟! _دِ خره مگه تو ماهی هستی که انقدر فراموشی داری؟! خودت قرار گذاشتی امشب بریم بیرون! کمی فکر کردم و گفتم _آها!! تازه یادم اومد! میگم چرا انقدر از بیرون صدای بمب میاد! گفتم شاید حمله ای چیزی شده! _شاسکولی دیگه! چه میشه کرد؟ _زهر مار! رفتم داخل اتاقم و یه پیرهن لش مشکی با طرح Death Note و یه شلوار بگ مشکی پوشیدم، یکمم موهامو شونه کردم و زدم بیرون و داد زدم _یلدا!! من امادم، بریمـــم؟؟ صدای یلدا از داخل دستشویی اومد که گفت _چی میگی بابا! من هنوز مونده!! _باشه! سریع خودتو بشور بیا بیرون!! صدای خنده یلدا اومد که گفت _چی میگی دیوونه؟ بیا اینجا ببینم! هینی کشیدم و گفتم _جان!!! یلدا از کی تاحالا انقدر بی حیا شدی؟ یلدا درحالی از دستشویی اومد بیرون که یه دستش اتوی مو بود، پوکر فیس بهم خیره شد و گفت _احمق! داشتم موهامو اتو میزدم! چیزی میزنی؟ خندیدم و گفتم _اع؟! من فکر کردم داخل دستشویی گیر افتادی! یلدا چشماشو ریز کرد، اتو رو به سمتم گرفت و گفت _ نکنه هوس مردن کردی؟ دستام رو به نشونه تسلیم بالا اوردم و گفتم _من غلط بکنم! یه گوشه ای نشستم و رفتم داخل گوشیم، بازی the girl in the window رو اوردم و حدود یک ساعت مشغول حل کردن معماهای سختش بودم! کلافه از این بازی لامصب گوشی رو یه طرف انداختم و داد زدم _یلدا!! هنوز اماده نشدی!؟؟ جوابی نشنیدم! پوفی کشیدم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم و داد زدم _ساعت ده دقیقه به هشت شبه!! پس کی بریم بیرون دیگه!! بازم جوابی نشنیدم! نکنه داخل اتاق توسط اون دختر اجنه تسخیر شده باشه؟ نکنه مرده؟ وای خدا ! بی یلدا شدم! استرس گرفتم!! خدای من!! حالا بدون یلدا چیکار کنم؟ پس کیو مسخره کنم از این به بعد؟ کیو بزنم؟ وای وای وای!!!! اب دهنمو از ترس قورت دادم و اروم اروم به سمت اتاق قدم برداشتم! دستگیره در رو اروم به سمت پایین هل دادم، چشمامو محکم بستم و در رو باز کردم!! اروم پلکامو از هم باز کردم و درکمال تعجب دیدم که چراغا خاموشه!!! چی؟؟ پس یلدا کجاست؟؟ نکنه خوابیده؟؟ وایسا ببینم برای چی باید بخوابه؟!! اطراف اتاق رو با دقت از نظرم گذروندم که دیدم یکی زیر پتو روی زمین خوابیده!! جان!!! یلدا خوابیده؟! واقعا؟ یا نه، نکنه کشته شده!! اینم جنازشه!! وای! حالا چه کنم!؟؟ باید زنگ امبولانس بزنم؟ یا نه اول پلیس!؟ اره باید اول زنگ پلیس بزنم تا ببینه مجرم کیه! نکنه من کشتمش و حالا یادم نیست! نکنه دوقطبی چیزی هستم!؟ اره؟ داخل افکارم غرق بودم که یکدفعه اون شخص زیر پتو بلند شد و وایستاد!! پتو کاملا روی اون آدم بود و من نمیتونستم مطمئن باشم که واقعا یلداس یا نه!! یا خدا!! یا علی!!جنه!؟؟ چیه؟؟ کیه پشت پتو؟؟ یلدای تسخیر شده؟؟ یا اون دختره داخل آینه؟؟ نکنه همون دختره داخل بازی از گوشیم اومده باشه بیرون!! از ترس نفس نفس میزدم و قفسه سینه ام توسط قلبم درحال ترکیدن بود، پاهام چسبیده بودن به زمین و نمیتونستم فرار کنم!! اون شخص که کاملا توسط پتو پوشیده شده بود اروم اروم به سمتم اومد و گفت _یوهاهاها!! یارا امینی، جسم تو متعلق به منه!! وایسا ببینم!! این اسم منو از کجا میدونست!؟ (خودم ورژن ۱): دِ اوشکول چیکار به این کارا داری؟؟ فرار کنـــــــــن!!!!! انگار که تازه به خودم اومده باشم دویدم به سمت در خونه اما تا دستم رسید به سمت دستگیره اون جن پشت سرم، یه تیکه از لباسم رو گرفت و کشید به سمت عقب که باعث شد پرت بشم به سمتش!! یا خدا!! فاتحه ام خوندس!! با چشمای گشاد شده از ترس نگاهش کردم! دهنم کاملا از ترس خشک شده بود!! هر آن منتظر بودم جسمم تسخیر بشه و به ملکوت بپیوندم!!
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چهارشنبه سوری #پارت ۶ یلدا پخش زمین شد، منم رفتم و کنارش دراز کشیدم،دوتا دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف زل زدم، به یلدا نگاه کردم که سرش توی گوشیش بود، صداش زدم و گفتم _یلدا میگم، یه چیزی! بدون اینکه سرشو از توی گوشیش بیاره بیرون گفت _هوم؟ _ببین، یه سری چیزا شده که تو، ازش بی خبری! یلدا مثل برق گرفته ها نیم خیز شد و به طرفم برگشت و گفت _جانــــن؟ یعنی چی که من نمیدونم؟ چی شده؟ چطور تونستی به من نگی بی مرامــــم؟؟ _خب، الان میخوام بگم! میزاری یا نه؟ یلدا گوشیش رو انداخت یه طرفی، یه خمیازه بلند کشید و دوباره دراز کشید و گفت _میشنوم! _ببین، از دیشب تا الان، یه سری اتفاقات برام رخ دادن که، درواقع کمی دور از عقلن، البته...... ادامه حرفم با خر و پف یلدا قطع شد!! با ناباوری به یلدایی نگاه کردم که خواب بود و دهنش سه متر باز!!! عجبا!! دختره مارو اوشکول خودش میدونه!! چی بگم از یلدا!! یلداااااا!!! اخرش منو میفرسته سینه قبرستون از بس که حرصم میده!!! پوفی از کلافگی کشیدم،یه دستم رو گذاشتم زیر سرم و ساعد اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشمام و سعی کردم بخوابم ولی این افکار مزاحم اجازه نمیدادن!! (خودم ورژن ۱): حاجی این دختره که داخل آینه دیدیم دقیقا عین همون چیزایی بود که توی فیلم ترسناکا با لباس سفید ظاهر میشن!! (خودم ورژن ۲): بابا اون پیرزنه رو چی میگی؟ خیلی ترسناک بود بنظرم!! پیرزنه به نظر مهربون میومد داداش! اینو دیگه دروغ نگو! (خودم ورژن۲): برو بابا!!!! تو تاحالا مگه فیلم ترسناک ندیدی؟ همیشه هیولاها خودشون رو به شکل ادمای به ظاهر مهربون درمیارن!! اومـــم، نکته ریزی بود عاسیسم! به هرحال شده دیگه! کاریش نمیشه کرد! (خودم ورژن ۱): اون سر های معلق و دهن پاره! اونا دیگه واقعن عجیبا غریبا بودن!! دهن پاره رو ، خوب اومدی! نیمه خیز نشستم و به سینی ناهار کنارم نگاه انداختم، یخورده نون ازش برداشتم و خوردم، خوابم نمیبرد که نمیبرد! مدام این اتفاقات داخل ذهنم تکرار میشدن و بهم یاداوری میکردن که عقلم داره ضایع میشه! یعنی میبرنم تیمارستان؟ اونم به عنوان مریض های اسکیزوفرنی؟ هعی زندگی، کی فکرشو میکرد روزی به رفتن به تیمارستان فکر کنم؟ اه، این یلدا چقدر میخوابه؟! بهتره بیدارش کنم! رفتم داخل گوگل گوشیم و سرچ زدم : صدای شلیک و تیراندازی از همه طرف در میدان جنگ و رگبار تیربار دوشکا، یه لبخند شیطانی زدم و قبل از پخش آهنگ صداشو بالا ی بالا بردم! گوشی رو دقیقا گذاشتم کنار گوش یلدا و پخش رو زدم، همزمان با اون یلدا رو تکون شدیدی دادم و گفتم _یلدا بدو بلند شو! جنگ شدهــــه!! یلدا مثل چی پرید بالا و با آشفتگی گفت _چیه؟ چیشده؟ کِی جنگ شد؟؟ بازوش رو و گرفتم و بلندش کردم و با دو به سمت درب خونه رفتیم و با هیجان و استرس ظاهری گفتم _یلدا بدو بدو الان میکشنمون!!! یلدا با آشفتگی و نفس زنان گفت _ای وای!! بدبخت شدیم! در خونه رو باز کرد و میخواست با اون همون سر و وضع آشفتس از خونه بزنه بیرون که آستین لباسش رو گرفتم و با خنده گفتم _دیوونه زنجیره ای کجا میری؟! و بعد زدم زیر خنده. یلدا انگار که تازه به خودش اومده باشه، یه نگاه به گوشی داخل دستم انداخت یه نگاه به من که از خنده پخش زمین شده بودم، اخم کرد و داد زد _یاراااااا!! خندیدم و گفتم _ارامش خودتو حفظ کن عاسیسم! الان دوباره پسره میاد بالا میگه با این سنتون خجالت نمیکشید؟! با این سنتون خجالت نمیکشید رو با تن صدای بمی گفتم که یلدا یه نفس عمیق کشید تا عصبانیتش رو حفظ کنه بعد به من با صدایی که سعی میکرد اروم باشه گفت _آخه من به تو چی بگم؟ نزدیک بود سکته کنم!! اصلا فکر کنم یه دور سکته قلبی رو رد کردم! خدا لعنتت کنه، الهی جوون مرگ بشی، الهی که.... زهر مار نکبت! فقط میخواستم بیدارت کنم، همین!
- 14 پاسخ
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چهارشنبه سوری #پارت ۵ یه سینی برداشتم و گذاشتم وسط هال،داخلشم تن ماهی و نون و نوشابه کوکاکولا، رفتم توی اشپزخونه و دوتا قاشق اوردم و پرت کردم توی سینی. به یلدا نگاه کردم و گفتم _مادمازل تشریف فرما نمیشین؟ یلدا حالت چندشی به صورتش گرفت که گفتم _چیه؟ تو حوصله ظرف شستن داری؟؟ یلدا بشکنی زد و گفت _نکته ریزی بود هانی! _اه یلدا بازم که کوکا گرفتی! نگفتم بهت سون اپ بهتره!؟ یلدا درحالی که دهنش پر از غذا بود و داشت دولپی میخورد گفت _همی.. نه...که.. هست پشت بندشم نوشابه رو یه نفس سرکشید با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم _بابا عجب نفسی! نصف نوشابه رو خالی کردی! _هه ما اینیم دیگه! _خیلخب اون نوشابه رو بده بینم یلدا نوشابه رو از من دور نگه داشت، ابرو بالا انداخت و گفت _اع؟ چیشد؟ سون اپ بهتر بود که! _گمشو بابا!! بده بینم!! با یه حرکت جهیدم به اون طرف و نوشابه رو گرفتم که همین حرکتم باعث شد کل قوطی روی یلدا سرریز بشه!! یلدا با چشمای گشاد شده به پیرهن خیسش نگاه کرد بعد سرشو اورد بالا و داد زد _یاراااا میشکمتــــــــت!!! یلدا با خشم و عصبانیت اروم از جاش بلند شد و به سمتم اومد،دوتا کف دستمو جلوش گرفتم و با خنده ای که سعی داشتم جمعش کنم گفتم _ اروم باش یلدا جون! طوری نشده که! و بعد پقی زدم زیر خنده!! یلدا پرید به سمتم که جاخالی دادم و پا به فرار گذاشتم، مثل تام و جری اون بدو من بدو، از هال به اتاق، از اتاق به هال. حدود بیست دقیقه جفتمون مثل چی میدویدیم که یهو زنگ خونه به صدا دراومد! دوتاییمون نفس نفس میزدیم، بلاخره وایسادیم و بهم دیگه پرسشی خیره شدیم! یلدا گفت _کی میتونه باشه این موقع روز؟ شونه ای بالا انداختم و به سمت در رفتم و داد زدم _کیه؟ یه صدای پسرونه از پشت در اومد که گفت _همسایه ام! یه شال انداختم روی سرم و در رو باز کردم، یه پسر بیست و خورده ای ساله، دست به سینه با یه رکابی و یه شلوارک روبه روم وایساده بود. _سلام، چیزی شده؟ پسره که معلوم بود که کلافس با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت _سلام! خانوم معلوم هست توی خونه شما چخبره؟؟ شما بچه دارید؟؟ با گنگی نگاهش کردم و گفتم <نه، چطور مگه؟> پسره کمی صداشو بالابرد و گفت _پس این همه سر و صدا برای چیه خانوم محترم؟ یلدا اومد کنارم وایساد، یه نگاه به پسره کرد، یه نگاه به من و بعد با نگرانی پرسید _چیزی شده یارا؟ _نه چیزی نشده! اخم کردم، سرمو انداختم پایین و به ناچار گفتم _شرمنده اقای محترم اگه سر و صدای ما باعث ازارتون شده! پسره نوچ نوچی کرد و اروم زمزمه کرد _با این سن و سالتون خجالت نمیکشید؟ سرمو اوردم بالا و با خشم به پسره نگاه کردم، انگشت اشارمو مقابل صورتش گرفتم و گفتم _توچی؟ با این سن و سالت هنوز اداب لباس پوشیدن بهت یاد ندادن؟؟ خجالت نمیکشی با این سنت؟؟ استین لباسم توسط یلدا به سمت عقب کشیده شد، یلدا اومد جلوی من وایساد و گفت _یارا بسه! و بعد روبه پسره کرد و ادامه داد <اقای محترم شما به بزرگواری خودت ببخش!> و بعد بدون اینکه منتظره جواب پسره بشه در رو بست. _یارا آدم باش! _جان!! به من میگی ادم باش!؟ مرتیکه پرو پرو اومده به من میگه با این سنتون خجالت نمیکشید؟ با این سنتون خجالت نمیکشید رو با یه تن صدای بم گفتم که یلدا زد زیر خنده، متقابلا منم خندیدم و گفتم _والا!! _یارا اگه جلوتو نمیگرفتم دعوای فیزیکی میشد! ماشالا سابقتم که خرابه! شونه ای بالا انداختم و به سمت اتاقم راهی شدم و داد زدم _یلدا بیا اینجا ببین کدوم خوبه!؟ _چی؟ نگاهی به لباسش که یه لکه بزرگ روش افتاده بود کردم و گفتم _لباست! در کشو رو باز کردم که یلدا یه لباس لانگ و لش برداشت، مقابلم گرفت و گفت _همین خوبه!
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- ترسناک تخیلی
- فانتزی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
شرایط دریافت مقام در نودهشتیا
nobody پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
سلام دادم🌱 سلام،من درخواست گرافیست رو دارم