رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    406
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    15

روشـنـا آخرین بار در روز آبان 25 برنده شده

روشـنـا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,186 بازدید کننده نمایه

دستاورد های روشـنـا

Veteran

Veteran (13/14)

  • One Month Later
  • Well Followed نادر
  • Very Popular نادر
  • Week One Done
  • Dedicated نادر

نشان‌های اخیر

1.9k

اعتبار در سایت

  1. کلا رمانت رو باید کامل بشه بخونم چون تو اوج تموم می‌کنی من حرص میخورم… 

    چه عکسی دیده؟ وای تا تو پارت بدی من صدتا سناریو میچینم برا خودم

    1. هانیه پروین
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      عمادو دوس دارم لطفا میدونم سخته ولی به مائده برسونش دلمو شاد کن

      البته عماد حیفه بچم

    3. هانیه پروین
  2. درسته میگذره اما دیگه هیچوقت ذوقی که از دست دادم برنمیگرده.
  3. اما من سر اون اتفاق زندگیم خیلی آسیب دیدم،جوری که هنوزم وقتی تعریفش میکنم اشک میریزم.
  4. دانسته‌ای که از تو دلم را گزیر نیست؟ - مشهدی
  5. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  6. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    چای صددرصد کتاب یا سریال
  7. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    خرید لباس شلوار جین یا شلوار پارچه‌ای؟
  8. رنگ جدیدت مبارک بانو زیبا شدی💜

    1. Ario Seoda

      Ario Seoda

      وایییییی دورت بگردم بانووووووو 🫠🤍

      مرسی که بهم تبریک گفتی ذوقققققق 🥹🫂 

    2. روشـنـا
  9. و درد به مویرگ هایمان رسید اما هنوز لبخند میزنیم.
  10. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  11. رمانت تایید شد گلم تو همون صفحه ‌پارتگذاری انجام بده جانا

    https://forum.98ia.net/topic/6337-رمان-نقطه-کور-فاطیما-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

    لینکش:

  12. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  13. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      اگر میخواید پارتگذاری کنین 

      برین تو همین صفحه که با عنوان انتشار رمان باز کردید 

      واردش بشین از گوشه راست یا چپ سع نقطع رو بزنید به ویرایش رو بزنین

      قسمت عنوان بنویسین:

      نام رمان| اسم خودتون کاربر انجمن نودهشتیا 

      تو قسمت موضوع که در کادر پایینش قرار داره بنویسین 

      نام رمان: 

      نام نویسنده: 

      ژانر: 

      خلاصه: 

      مقدمه: 

      بعد ثبتش کنین مدیران براتون ی پیام تو همون صفحه میزارن که به معنی تایید رمانتون هس جانا 

      بعد از تایید میتونین شروع به پارتگذاری تو همون صفحه کنین عسلم

    3. فاطیــــــــما
    4. روشـنـا

      روشـنـا

      خواهش میکنم عسلم🤍

  14. «پارت سی و هشتم» -کدوم گوری هستی؟ کجایی لعنتی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ می‌کشمت، راز، به علی می‌کشمت. عربده‌ی کوروش از پشت گوشی به صدا دراومد؛ همون صدایی که تمام تنم رو به لرزه می‌انداخت. اما حالا حتی نا نداشتم در مقابل فریادها و تهدیدهاش، موبایل رو از گوشم فاصله بدم. لب‌هام رو به سختی از هم باز کردم، اما صدام درنمی‌اومد. می‌خواستم بگم بیاد و کمکم کنه؛ نمی‌دونم بارون باعث شده بود مغزم احمق بشه یا من همیشه چوبِ حماقتم رو می‌خوردم. -راز؟ کجایی؟ از ارتعاش صداش کم شده بود؛ انگار سکوت من اون عوضی رو هم ترسوند. چشمام رو بستم. سرم سنگین شده بود و انگار زمین زیر پام مدام بالا و پایین می‌رفت. -نمی‌دونم… انگار من رو مثل یوسف به چاه انداخته بودند؛ از تهِ چاه حرف می‌زدم. صدای کوروش دوباره توی گوشم پیچید: -ببین کجایی، اسم کوچه، محله، کسی نیست ازش بپرسی؟ نگران نبود؛ تنها عصبانی بود و حرف‌هاش رو از لای دندونش می‌زد. نگاهم رو به خیابون خلوت دوختم؛ بارون هنوز بی‌وقفه می‌بارید. دستم رو به دیوار گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم. -آدرس بده، میام، بگو فقط کجایی؟ نمی‌دونم، بارون باعث استیصالم شد یا بی‌حالی باعث بود هذیون به لب بیارم: -من رو… نمی‌کشی؟ برای خر کردنم، به‌آرومی نجوا کرد: -نه عزیزم، فقط بگو کجایی؟ آبِ راه‌افتاده از دماغم رو بالا دادم و خندیدم. -دروغ… می‌گی. سرم گیج رفت؛ پلک‌هام رو محکم به هم فشردم. نباید سقوط می‌کردم؛ این‌جا وقتش نبود. -دروغ نمی‌گم، عزیزم، فقط بگو کجایی! روزی آرزو داشتم از دهنِ این مرد «عزیزم» بشنوم و الان شنیدن این حرف باعث چندشم می‌شد. مورمور شدن بدنم رو از زیر لباس حس می‌کردم. دیده‌ی تارم رو چرخوندم تا بالاخره به تابلوی آبی‌رنگ رسیدم. -کوچه… فیاضی. کوروش چیزی گفت؛ می‌فهمیدم که داره چیزی به زبون میاره، اما از درکش عاجز بودم. دیگه نتونستم بشنوم. گوشی از دستم سر خورد. آخرین چیزی که دیدم، نورِ محوی بود که از چراغ‌های خیابون روی آسفالت خیس افتاده بود. بعد همه‌چیز سیاه شد.
  15. «پارت سی و هفتم» -به تو چه؟ تو کی هستی؟ پتروس فداکار؟ یا نکنه فکر کردی سوپرمنی؟ مرد حسابی، تو هم مثل بقیه رد شدی، برو دنبال زندگیت. چه مرگته؟ به یاد ندارم کِی روی پنجه‌ی پا چرخیدم و به چشم‌های مرموز مرد زل زدم؛ قطرات بارون از روی موهای کوتاهش که نهال گفته بود به این مدل مو بازکات می‌گن، ریخته می‌شد و از روی پیشونیِ کم‌ارتفاعش سر می‌خورد. حالت عادی، مردم این محله تو خواب عمیق فرو رفته بودند، چه برسه با این صدای وحشتناک آسمون! هرگز قرار نبود صدام به گوش کسی رسیده بشه. این بار چونه‌ام از فرط حرص به لرزه دراومده بود و جفت دستام رو مشت کردم و فکم رو روی هم فشردم، یقین داشتم صدای برخورد دندونام به هم به گوشش می‌رسید. کتِ چرمِ مشکی‌رنگش رو از تن خارج کرد و به سمتم اومد؛ ان‌قدر یهویی روی شونه‌ام انداخت که نتونستم واکنشی نشون بدم، فقط به آستین‌های بلندی که از کنار دستم افتاده بودند نیم‌نگاهی انداختم. -من میرانِ امامی، وکیل پایه‌یک دادگستری هستم، کارت ویزیتم هم تو جیب کتمه، اگه به کمک نیاز داشتین باهام تماس بگیرین، خانم. سرم رو آروم بالا آوردم و به نیم‌رخش نگاه انداختم؛ لبخندی نثارم کرد. -فکر کنم بودنم براتون سوءتفاهم به وجود آورده؛ من فقط تو عمقِ چشماتون چیزی رو دیدم که خیلی از متقاضی‌هام برام کلامی تعریفش کردن، پس اگه واقعاً چیزی که من فکر می‌کنم درست باشه، بهتره باهام تماس بگیرین. بعد راهش رو کج کرد و رفت. مات و مبهوت به جای خالیش خیره شدم؛ سرم رو تندتند به چپ و راست تکون دادم و برای خودم زمزمه کردم: -آروم راز، دیوونه بود! تموم شد. سپس کت رو به خودم فشردم؛ موبایلم که صفحه‌اش از بارون‌خوردگیِ زیاد روشن نمی‌شد رو به دست گرفتم و شروع به دویدن کردم. تا جون داشتم دویدم تا هرگز اون دیوونه به پستم نخوره. بارون هرلحظه بی‌رحمانه‌تر به بدنم سیلی می‌زد؛ حتی کتِ چرم هم حالا کاملاً خیس شده بود. نفسم به شمارش افتاد؛ نمی‌دونستم کجا بودم؛ جفت دستام رو روی زانوهام گذاشتم و دهنم رو برای بلعیدن ذره‌ای هوا مثل ماهی باز و بسته کردم. کشون‌کشون به سمت مغازه‌ای که سقفش بلند بود و اجازه نمی‌داد خیس بشم روانه شدم؛ انرژیم کاملاً تحلیل رفته بود، شکمم به قاروقور افتاد و اسید معده‌ام به سمت گلوم یورش آورد. با دست‌های لرزونم، دکمه‌ی بغلِ گوشیم رو فشار دادم؛ طول کشید، اما بالاخره روشن شد. تماس‌های از دست رفته‌ام به ماکسیموم تعداد رسید؛ حتی نهال هم چند باری تماس گرفته بود. به ساعتِ بالای صفحه نگاه انداختم؛ یک بامداد رو نشون می‌داد. اون مردک دیوونه این وقت شب دنبال چی بود؟ موبایل تو دستم لرزید؛ چشمام هی باز و بسته می‌شد، کُل بدنم یخ بسته بود و انگار از خودش سرما پخش می‌کرد. دیگه قطرات بارون نبود که صورتم رو می‌شست؛ عرقِ سرد به جنگ پوستم دراومده بود. مغزم خاموش بود و به دستم فرمان نمی‌داد که تماس کوروش رو بی‌پاسخ بذاره؛ از ترس این‌که این‌جا، تو تنهایی بمیرم، به قاتلم پناه بردم و قسمت سبز‌رنگ پاسخ رو لمس کردم.
×
×
  • اضافه کردن...