-
تعداد ارسال ها
213 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
Roshana آخرین بار در روز مهر 5 برنده شده
Roshana یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره Roshana
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های Roshana
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن Roshana کرد
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هشتادم» نزدیک شدن عطرِ خنکی را حس کرد. قلبش در سینه بیقراری میکرد، اما نمیخواست پسرک از اینکه به دروغ خودش را به خواب زده، مطلع شود. در دلش هربار تا سه میشمرد تا بلکه محراب بیدارش کند؛ اما انگار بیثمر بود. ناگهان صحنهای از رمانِ موردعلاقهاش، در ذهنش جان گرفت. جان کند تا لبخند بر لبش ننشیند. حالا از قصدِ محراب باخبر بود. منتظر ماند که مانند دخترِ داستان در هوا معلق شود. الان دیگر او را بغل میکرد و به داخل میبُرد. نامحسوس، چنگی به شلوارش انداخت. بسته نگهداشتن دیدههایش در مقابل آن خیرگی، سخت بود. عقلش به او نهیب زد: -احمق، اون چرا باید تورو بغل کنه؟ پاشو، خجالت بکش. اما دلش ولکن نبود و جوابِ عقلِ ناقصش را میداد: -چون خوابم، تو خواب لابد خیلی ملوسم. خواست نفس بکشد که بینیاش کیپ شد. به هرچی عمل و جراحیِ زیبایی بود لعنت فرستاد و دهانش را برای بلعیدن هوا، نیمهباز کرد. کاش نفسش کلاً قطع میشد و میمُرد تا اینکه اینجوری آبرویش به تاراج برود. قطرات آبِ دهان، بدونِ اجازه از کنارِ لبش جریان گرفتند و به پایین ریختند. انگار یک لیوان آبِ سرد بر سرش خالی کرده باشند، با شتاب پلکهایش را از هم گشود و با پشتِ صاف نشست. از گوشهی چشم، محرابِ مات و مبهوت را رؤیت کرد، پس لبخندی مسخره بر لب نشاند و او را برای کنار رفتن، هُل داد. -عه، رسیدیم، چه جالب! بعد، بدون آنکه نگاهی دیگر روانهی صورتش کند، بهسرعت به داخلِ خوابگاه دوید. همین که از دیدش پنهان شد، محکم بر سرِ خودش کوبید و با پا بر زمین، ضربههای متوالی زد. -بچهی سهساله جای تو اونجا بود، میتونست تُفش رو جمع کنه. چقدر تو آبرو بَری! اَه. سپس حالتِ گریه کرد و با کشیدن پایش بر زمین، بهسوی اتاقش روانه شد و زیر لب غر زد: -آره، چه بغلی هم شد، تحویل بگیر! خوشت اومد؟ سرتو چسبوندی به قفسهی سینهاش، ضربان قلبشو شنیدی؟ تاپتاپ میزد؟ تعداد اندکی از افراد تردد میکردند، اما آنقدر صدایش آرام و توأم با مسخرگی بود که کسی توجهی به او نمیکرد. -آره، الان برو سرتو بچسبون به قفسهی قبرستون، بمیر! هرچی کثافتکاری و ناقصالعقلی داری، جلوی این پسره رو کن، راحت باش. به جلویِ درِ اتاقش رسید. دستش را بالا بُرد تا در بزند که ناگهان بیست تماسِ ازدسترفتهی نیایش، با پیامهای بیتربیتیاش، جلوی چشمانش نقش بست. -امشب هانا رو رد کردم، مزاحم رو رد کردم، تصادف رو رد کردم، محراب و اکسش هم رد کردم، اگه تونستم این اسکل رو رد کنم! چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. لبهایش به تبسمی عریض کج شد و تقههای پیدرپی به درِ فلزیِ اتاق زد. چند ثانیه بعد، هیولایی در را باز کرد که از داشتن صدایی وحشتناک رنج میبرد. -فرمایش؟ ماسکِ سبز و موهایِ شلختهاش او را بیشباهت به زنِ شرک نکرده بود. -سلام اواکادوی من، خستمه، برو کنار! نیایش را هُل داد، اما مقاومت کرد. -ساعت چنده؟ خندهای روی صورتش جان گرفت. نیایش در نقشِ مادر رفته بود؟ -شستم رو بنده! گوشیِ درونِ دستش را بالا آورد و چند بار تکان داد. -نمک جون، به این ماسماک میگن تلفنِ همراه! میدونی یعنی چی؟ یعنی هر وقت این بیصاحب صدا میده، یکی باهات کار داره. با دلقکبازی نمیتوانست نیایش را قانع کند، پس راهی را در پیش گرفت که ردخور نداشت. -اگه بهت بگم چه اتفاقاتی افتاده امروز، بهم حق میدی ده بار جواب تلفن ندم! نیایش دستبهکمر شد و دندانقروچه کرد: -هر کوفتی شده، برام اصلاً اهمیت ندا… -دعوا شد سَرِ من! همین حرف کافی بود که نیایش ساکت شود. چشمانش از کاسه بیرون زد. گوشهی لبِ روشنا نامحسوس کج شد و ابروهایش را به نشانهی پیروزی بالا انداخت. -بیا داخل ببینم چی شده! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و نهم» هر لحظه چشمانِ روشنا گردتر از قبل میشد و محراب از این موضوع لذتِ کامل میبرد. -راست میگی؟ چشمانش را بست که با دیدن چهرهی او خندهاش نگیرد. با ناراحتیِ تصنعی زمزمه کرد: -دروغم چیه، بدبخت شدم، به خاک سیاه نشستم. آره خواهر! -بچهی کی بود حالا؟ بعد از پرسیدن سؤالش، به سمت داشبورد خم شد و آرنجش را روی آن تکیه زد و آن سوی دیگر دستش را پسِ گردنش گذاشت. -بچهی اون رفیقِ پسرش که میگفت مثل داداشمه! روشنا از چشمهای بستهی محراب استفاده کرد و ادایش را درآورد، سپس با لحنی که انگار تحتِ تأثیر قرار گرفته بود، پچپچ کرد: -همینه میگن دوستای پسر، شکارچیهای صبورن؟ ابروهای محراب از شیطنت بالا پرید. برای اولین بار بود جلوی یک آدم، این رویش را نشان میداد. -آره دقیقاً، یادت باشه با من سعی نکنی طرحِ رفاقت بزنی! با سوزشِ بازویش، پلکهایش از هم فاصله گرفتند و «آخ»ی به زبان آورد. -چرا میزنی؟ روشنا که حالا کمی هم خجالتزده بود، چینی بر پیشانیاش انداخت و دندانقروچه کرد. -فکر کردی خرم فیلم ترکی تو رو باور کنم؟ محراب سرش را از روی فرمان برداشت و به بدنش، از روی لباس، اشاره زد. -خر چیه، دور از جون، باور کن! تازه کتک هم خوردم از پسره، میخوای ببینی؟ سپس دستش را برد سمت دکمهی پیراهنش تا برای نشان دادن جراحت، بازش کند. روشنا فوراً حالتِ سیخ نشست و چشمانش را بست. -چه غلطی… داری… میکنی! لرزشِ نامحسوسِ صدایش، تپشِ قلبش و عرقِ ریخته بر گودیِ کمرش، نویدِ اتفاقِ خوشی را نمیداد. -چرا چشمات رو بستی؟ میخوام مدرک نشونت بدم. خیابان را قبلاً هم دیده بود؛ بهجز پشهها، کم پیش میآمد ماشین و آدم رد شوند. حالا او با این مرد، در این مکان، تنها بود. مادر همیشه به او گوشزد میکرد که آخر زیر سقفی با مرد نباشد، نفر سوم شیطان است. سقفِ ماشین هم سقف حساب میشد دیگر؟ -من نمیخوام مدرک ببینم، حرفِ خودت قبوله! کلمات را طوطیوار پشتِ هم میگذاشت. تنها میخواست از این فضای خفقانآور رها شود، پس با همان دیدهی بسته، با نگرانی گفت: -میشه بریم خوابگاه؟ من خسته شدم، خوابم گرفته. خمیازهای ساختگی مهمانِ دهانش کرد و به پشتیِ صندلی تکیه زد و رویش را به سمت شیشهی شاگرد برگرداند؛ حالتِ خواب گرفت تا بسته بودنِ چشمانش را توجیه کند. محراب که هر لحظه تبسمش عریضتر میشد، با یک تکاستارت ماشین را روشن کرد. انگار همین تصویر، تمام اتفاقاتِ امشب را شسته و برده بود. -باشه، میبرمت؛ فردا نشونت میدم. روشنا دیگر حرفی نزد و تنها لحظهشماری کرد تا به خوابگاه برسد. امشب فقط به خیر میگذشت. هیچ چیز از خدا نمیخواست! به محض اینکه محراب ترمز گرفت، حدس زد به خوابگاه رسیدهاند. منتظر بود که محراب او را برای بیدار شدن صدا کند، اما انگاری خبری نبود. چشمهای بستهاش مانع میشد تا از اتفاقاتِ درونِ ماشین باخبر شود. همین که خواست لایِ پلکش را باز کند، درِ سمتِ او باز شد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و هشتم» دیگر فراموش کرد دختری کنارش نشسته بود؛ هرچه باید میگفت را به زبان آورد: -بله خانم، سیودومِ همین ماه، ساعت بیستوپنج خدمت میرسیم برای خواستگاری! سپس خودش خندهای هیستریک بر لب نشاند. -حالت خوشه؟ سرت به جایی خورده؟ کدوم تکلیف؟ صدای فِسفِسِ لیلی که برای اثبات اشک ریختنش بود، بر مغزش خط میانداخت. -من گناه کردم عاشقِ تویِ زبوننفهم شدم، نه؟ نگاهِ خیرهی دخترِ بغکرده را حس میکرد. در جادهی خلوت، راهنمای ماشین را زد و کنارِ خیابان پارک کرد. تنها نگاهی آخر به او انداخت و از ماشین بیرون پرید. یکبار برای همیشه باید همهچیز را تمام میکرد؛ کسی که به مادرش توهین کند، هیچ جای بخششی در زندگیاش ندارد. -من بهت قولی دادم؟ گفتم عاشقت میشم؟ گفتی مهم نیست تو عاشقم نباشی، من عاشقتم. تُنِ صدایش آرام نبود؛ طوفانی شد و رعشه بر تنِ لیلی انداخت و شوکهاش کرد. به تیرِ برقی که بالای سرش پر از پشه بود زل زد و منتظرِ جوابِ لیلی نماند. -ببین، هرچی بوده، تو خواستی. تنها چیزی که جفتمون خواستیم، یک چیز بود… بقیهی حرف را درون گلویش خفه کرد؛ چون هقهقِ لیلی در گوشش پیچید. -چقدر ازت متنفرم، محراب محمدپناه. منه خر فکر میکردم با محبت میتونم زندگیِ گوهت رو رنگی کنم، میتونم… قلبت… قلبت رو… مالِ خودم… کنم. سرد شد، یخ شد. مثل همیشه، در قبالِ لیلی و هر دختری از جنسِ لیلی، همین بود. -فکرِ اشتباهی کردی! برای خودت رویابافی کردی. حالا هم میگم من دیگه تمایلی به ارتباط با تو ندارم، خدانگهدار! با قطع کردن تماس، شقیقههایش شروع به تیر کشیدن کردند. به کاپوتِ ماشین تکیه زد و چشمانش را محکم فشرد. سیگار و فندکش را از جیبش بیرون کشید و آتش زد. دیدن نورِ بالای ماشین باعث شد به داخل چشم بدوزد که روشنا را با اخمهای درهم و دستبهسینه دید. عقبگرد کرد و به داخل برگشت. بادی که از سرمای کولر به صورتش خورد، جانِ تازهای به او بخشید. -آقای محترم، میشه من رو برسونی به اون خوابگاهِ کوفتی؟ فردا هزارتا کار دارم! سرش را بر فرمانِ ماشین گذاشت و با بیحالی نجوا کرد: -خسته شدم، خودم هم! یکچند ثانیه صبر کن. لحنِ گرفتهی محراب، اخمهایش را باز کرد. کدورتهای پیشآمده را بهطور موقت فراموش کرد تا هم جویایِ حالش شود، هم کنجکاویاش را ارضا کند. -با دوستدخترت کات کردی؟ طرزِ بیانش سرشار از حسادتِ دخترانه بود، اما خودش چنین نظری نداشت. محراب رویش را به سمتِ مخالفِ او چرخاند تا کج شدنِ لبهایش را نبیند. -آره. -آها. لبخندش کش آمد، اما خاموشی را بیشتر میپسندید. میخواست روشنا بیشتر با او حرف بزند. -قدش بلند بود؟ هیچ توقعِ شنیدنِ چنین سؤالی را نداشت. معمولاً دخترها از احساس و قیافهی زنِ دیگر سؤال میکردند! -نمیدونم، شاید. جوابهای کوتاهش، قیافهی روشنا را کج میکرد. ناخواسته اخمهایش درهم رفته بود و پشتِسرِ هم «پوف»های کشدار میگفت. -خب، چی میشه کاملتر توضیح بدی؟ محراب، ناقافل به سوی دختر چرخید و چهرهی گرفتهاش را شکار کرد. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد لحنش غمگین باشد؛ البته بیحالیِ حالتِ گفتارش واقعی بود. -دوستدخترم بود، عاشقش بودم، بهش خیانت کردم، قاچاقی با دوستدخترِ جدیدم از کشور خارج شدم، اونجا باردار شد، معلوم شد اون بچه، بچهی من نیست. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و هفتم» وقتی حواسِ پرتِ بابک را دید، آینهی وسط را طوری تنظیم کرد که روشنا کامل در قاب بیفتد. از این فاصله هم غمِ درونِ چشمانش را میدید. نمیدانست علتِ این دردِ نهفته در نگاهش و سکوتِ نشسته بر لبانش چیست. در یک تصمیمِ آنی، سرعتش را بالا بُرد؛ طوری که سرِ بابک از موبایلش بیرون آمد. -هی! مگه تو بزرگراهیم؟ چقدر تند میری! باز هم نیمنگاهی به آینه انداخت. واکنشِ بابک را در نظر نمیگرفت؛ دوست داشت روشنا حرفی بزند و این سکوتِ مسخرهاش را بشکند. روشنا با افزایشِ سرعتِ ماشین از افکارِ ضدونقیضش خارج شد، اما باز هم عکسالعملی نشان نداد. پرشیای جلویی، جلوتر از آنها، با شتابی آرام میراند. در قیاس با سرعتِ محراب، سرعتِ پرشیا، سرعتِ خرگوش و حلزون را یادآور میشد. ترس درونِ چشمانِ روشنا جولان داد. اگر تا ده ثانیهی دیگر ترمز نمیگرفت، نهتنها آنها، بلکه پرشیا هم با اوراقِ آهن فرقی نمیکردند. -بسه! پلکهایش بسته شد. دستانش پوششی برای گوشهایش شدند و با همهی توان جیغ کشید. -الان به کشتنمون میدی، روانی! وقتی محراب ترمز گرفت، روشنا به سمتِ جلو پرت شد و سرش به پشتیِ صندلیِ راننده برخورد کرد. -آخ! ماشینها پشتِ سر هم بوق میزدند و از اینکه محراب وسطِ خیابان ایستاده بود، فحاشی میکردند. -میفهمی داری چه غلطی میکنی؟ مردِ مؤمن، خودت به درک؛ زنِ منو داشتی بیوه میکردی! لحنِ بابک جدیتر از همیشه به نظر میآمد، اما محراب خودش در شوک فرو رفته بود. برای لحظهای به خودش آمد و فوراً از ماشین پیاده شد و درِ عقب را باز کرد. روی زانوهایش خم شد و بازوی روشنا را تکان داد. -روشنا، خوبی؟ ببین منو! چیزیت شده؟ درد داری؟ کلمات را یکی پس از دیگری پشتِ سر هم ردیف میکرد؛ مغزش قفل کرده بود. فکر نمیکرد خودش از بازیای که راه انداخته بود، اینگونه سکته کند. وقتی عکسالعملی ندید، او را به سمتِ عقب کشید و به صندلیِ عقب تکیه داد. چشمهای بستهاش، برای اولین بار، قلبش را به طرزِ عجیبی لرزاند؛ درست شبیه کسی که از یک سرسرهی پُرارتفاع به پایین سقوط میکند. قلبش ریخت. بابک هم از جا پرید و از ماشین پیاده شد. محرابِ شوکزده را با تنهای کنار زد و بطریِ آبی از کفِ ماشین برداشت. دستش را خیسِ آب کرد و قطرهها را به صورتِ روشنا پاشید. تعدادی از مردم دورشان جمع شده بودند و صدای همهمهشان در فضا میپیچید. با حسِ سردیِ آب، دیدهی روشنا به دنیا روشن شد و چشمانش را به نرمی باز کرد. -حالت خوبه؟ نمیتوانست جوابِ بابک را بدهد؛ چون تمامِ بدنش از شدتِ هیجان و ترس به لرزه افتاده بود. تنها در خودش جمع شد و دندانهایش شروع به لرزیدن کردند. -محراب، تو چرا این شکلی شدی؟ هی! خوبه حالش، ببین چشماش رو باز کرد. فریادِ نگرانِ بابک کمی او را به خود آورد. آرام پایش را از ماشین بیرون آورد و گوشهی صندلی نشست. نگاهش را بالا آورد تا صورتِ رنگپریده و شوکزدهی محراب را ببیند. بغض به گلویش چنگ انداخت و نگاهی گیج به اطراف انداخت. وقتی اثری از تصادف ندید، نفسی آسوده از دهانش خارج شد. از ماشین پیاده شد و بابک را کنار زد. درست مقابلِ محراب قرار گرفت. چانهاش از بغض میلرزید و این لرزش را به صدایش انتقال داد. -اگه… آزار انقدر… برات لذتبخشه… دستش را به سمتِ صورتِ زبرش بُرد و با همهی قوا سیلیِ محکمی به نیمرخِ چپش زد که گردنش را به سمتِ مخالف کج کرد. -حالا لذت ببر! *** همهچیز مملو از خاموشی بود. محراب آرامتر از همیشه میراند و روشنا، کج به او، مسیر را از طریقِ شیشهی خودش آنالیز میکرد. از زمانِ رساندنِ بابک به خانهاش، حتی با هم چشم در چشم هم نشده بودند. انگار هردو نیاز داشتند تنها بمانند و سکوت کنند. اما این بیصدایی، در عرضِ چند ثانیه، با آهنگِ زنگِ موبایلِ محراب شکست. روشنا با گوشهی چشم نگاهی به صفحهی چشمکزنِ موبایل انداخت. -اگه جواب نمیدی، صداشو ببُر! روشنا خودش هم باور نمیکرد این صدای خَشدار و گرفته، متعلق به خودش باشد. محراب فرمان را با یک دست گرفت و با دستِ دیگر تماس را پاسخ داد. -الو؟ شمارهی ناشناس، صدایی آشنا را به همراه داشت. -یعنی من اگه زنگ نزنم، تو نباید بهم زنگ بزنی، نامرد؟ «پوف»ی از لبش خارج شد که گوشهای روشنا را تیز کرد. -شما؟ این بار دیگر خبری از آن نجوای نرم و غمناک نبود؛ پرخاش، واضح حس میشد. -این مسخرهبازیها رو تموم کن! مگه من مسخرهی توام؟ هر وقت خواستی لیلیت باشم، هر وقت نخواستی، بشم «شما»؟ تکلیفِ منو معلوم کن! -
پناه میبرم از آدما به نوشتن، نوشتن، نوشتن…
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و ششم» لحنِ محراب در لطیفترین حالتِ خود قرار گرفت، طوری که خودش هم شوکه شد. آیا اوست که اینگونه نرم صحبت میکند؟ -چرا؟ اتفاقی افتاده که زبونت رو از دست دادی؟ با اینکه جملهی محراب مملو از شیطنتِ خاصِ خودش بود، اما بغضِ روشنا را به همراه داشت. با بغض، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. محراب جمع شدنِ اشک را درونِ دیدهی گلگونِ روشنا دید و ابروهایش به هم نزدیک شد. لحنش عاری از نرمی و شوخی شد. -چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ انگار نه انگار در خیابانی شلوغ، در بالاشهرِ تهران بودند. هیچ چیز جز خودشان به چشمشان نمیآمد. -آره! خیلی اذیت شدم. نمیدانست علتِ حرفش فشارِ روحیِ واردشده بود یا نزدیک بودنِ پریودیاش، تنها یکچیز میدانست؛ حرفهای هانا فشارِ انبوهی به قصدِ امنیتِ ذهنش آورده است. نوای محراب نگران و صدالبته، آرامتر از قبل شد: -چی شده، دختر خوب! زنی از کنارش گذشت و تنهای ریز به او زد، همین انگار برایش تلنگر شد، سرش را آرام به دو سو چرخاند. -هیچی، ممنونم بابت کمکتون، من دیگه برم، دوستتون هم منتظره! خواست از کنارِ این مرد بگذرد تا قلبش را در یک گوشه خفتش کند و خفهاش کند که اینطور دیوانهوار به قفسهی سینهاش نکوبد. اما محراب با گرفتنِ بازوی راستش، به او اجازهی رفتن نداد. سرش را بالا گرفت و با چشمهایی نمزده به نیمرخش چشم دوخت. - با من بیا بابک رو برسونیم، برگردیم به خوابگاه! نمیخواست قبول کند، به تنهایی بیشتر از هر چیزی نیاز داشت، پس سازِ مخالف زد: -نه، ممنونم، من خودم میتونم برگردم. سپس تقلا کرد بازویش را از دستِ قدرتمندِ محراب بیرون بکشد. -سؤال نپرسیدم! سپس در یک تصمیمِ ناگهانی، او را به سمتِ ماشین کشید. -هی، داری چیکار میکنی؟ نمیخوام باهات بیام، ایبابا، کندی دستمو! محراب درِ عقب را باز کرد و شروع به حرف زدن کرد: -فردا افتتاحیهست، هزار تا کار داریم، کلی مهمون قراره بیاد، واقعاً حوصله ندارم تکوتنها همهی کارها رو انجام بدم، پس باید امشب تورو سالم برسونم اونجا. مفهومه؟ تلخ شد، انگار تمامِ اتفاقاتِ این چند دقیقه گذشته، رویایی بیش نبودند! تنه زدن را شروع کرد: -آره، یادمه قبلاً گفتی مجبوری، عاشقِ چشم و ابروم که نیستی! سپس سوار شد و در را با همهی توان به بدنهی ماشین کوبید. محراب نفسی عمیق کشید و سرش را به آسمان گرفت. -صبر، کاش بهم صبر بدی! سپس سوار شد و به سمتِ خانهی بابک راند. سکوتِ سختی در ماشین برقرار بود. بابک مشغولِ پیامک دادن و لبخندهای ژکوند زدن بود، روشنا خودش را با دیدنِ منظره سرگرم میکرد و محراب رانندگی را در سکوت بیشتر میپسندید. -فردا سرِ پروژه نمیرم، میام افتتاحیه، احتمالاً حامد و مهراد هم بیان! محراب به آینهی وسط اشاره کرد تا حضورِ روشنا را یادآور شود، نمیخواست جلوی او در این باره صحبت کنند. بابک دکمهی ضبط را فشرد که موزیکی لایت در ماشین پخش شد، سپس با شیطنت و پچپچ، محراب را مخاطب قرار داد: -خبریه؟ منو میفرستی تا تو ماشینو پارک کنی، دختره رو نجات بدم، سفارش میکنی، قبلاً از این تاپرهیزیا نمیکردی، آقا محراب؟ به آینهی وسط نیمنگاهی انداخت و روشنای غرق در فکر را مشاهده کرد. او هم به تبعیت از بابک، صدایش را پایین آورد: -انسانیت حکم میکرد! بابک پقی زیرِ خنده زد. محراب باز هم آینهی وسط را در نظر گرفت، اما انگار واقعاً روشنا در باغ نبود. -از کِی تو انسانیت حالت میشه و من خبر ندارم؟ بحث کردن با بابک بیفایده بود، او هرچه خودش میخواست برداشت میکرد، پس این بار خاموشی را انتخاب کرد و به رانندگیاش پرداخت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و پنجم» مگر حالتِ خوب، چنین تند شدنِ تپشِ قلب داشت؟ چرا نمیتوانست چشم از صورتش بردارد؟ -روشنا، خوبی؟ اسمش را اولین بار بود میشنید؟ چرا انقدر نوای شنیدهشده گوشش را نوازش میداد؟ چرا «الف» اسمش را انقدر زیبا بیان میکرد؟ -تو خوب شدی؟ مگه نباید بیمارستان باشی؟ مغزش خاموش شده بود و تنها دلِ نگرانش حرف میزد. اینکه او را اینگونه سالم میدید، تمامِ اضطرابِ چند ساعتش را میشست و میبرد. محراب حیران، بین اجزای صورتِ روشنا چشم چرخاند. چشمهای قرمز و نوکِ بینیِ سرخش اعصابش را به هم میریخت. -تو از کجا میدونی؟ روشنا یک قدم به او نزدیک شد و باز فراموش کرد که شخصِ روبهرویش محراب محمدپناه است. -وا، یادت نیست؟ جون کندیم سه نفری بلندت کردیم، ماشالله، بلانسبت گوریل! فکر کنم یک دویست کیلویی بودی! بعد با صاحبِ خوابگاه که بیچاره زحمت کشیده بود مارو تا کارخونه آورد، بردیمت بیمارستان. محراب سری به نشانهی تفهیم تکان داد که بابک خوشمزهبازی درآورد: -تشکر کن ازش دیگه، آقا محراب! محراب یک نگاه به بابک انداخت که چشمکی از جانبش دریافت کرد. روشنا بادی به غبغب انداخت و منتظرِ تشکرِ محراب شد. -من مگه کمک خواستم که تشکر کنم؟ چشمانش از حدقه درآمد که قهقههی بابک در فضا پیچید. -آره آبجی، گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! دست به کمر، روبهروی محراب قرار گرفت و حرصی جیغ زد: -حرفِ خودمو به خودم تحویل نده! لبهای محراب به لبخندی شیرین کج شد. گلویش را صاف کرد و طوری که بابک نشنود، پچپچ کرد: -ممنون بابت کمکت! بابتِ همین جملهی معمولی گُر گرفته بود. نامحسوس نیشگونی از رانش گرفت تا رسوا نشود. سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. -محراب جان، یک شب خواستی مارو برسونی خونه! سوگند بیست بار زنگ زد. محراب که انگار به خودش آمده باشد، چشم از روشنای خجالتزده برداشت. با شستش بغلِ لبش را مالید و این بار با لحنی خشن رو به بابک طغیان کرد: -سوگند، تو پنج عصر هم بری خونه غر میزنه، دو صبح هم بری غر میزنه! رفتی خونه، بگو کارِ اضطراری پیش اومد. بابک دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد. -چیزی نگفتم، داداش، چرا میزنی؟ کلافه، دستی لای موهایش کشید. خودش هم نمیدانست چرا یکهو اینگونه شد. از گرما، دکمهی بالایی لباسش را باز کرد و به ماشین اشاره زد. -درش بازه، برو، پشتت میام. بابک چشمکی به محراب زد و روشنا را با چشم هدف گرفت و سپس ابروهایش را به نشانهی کشفِ چیزی جدید بالا انداخت. روشنا که همچنان سرش پایین بود، با جملهی خداحافظیِ بابک سرش را بالا آورد. -خب پس آبجیِ جنگی، دمت گرم که نذاشتم کتک بخوری، عزت زیاد! روشنا این بار لبخند زد و به نرمیای که از خودش سابقه نداشت، لب زد: -خواهش میکنم، خداحافظ! بابک هم خندید و مکان را برای رسیدن به ماشین ترک کرد. -میری خوابگاه؟ سرش را به نشانهی «بله» بالا و پایین کرد. -این ساعت؟ باز هم سر تکان داد. -زبون نداری؟ این بار نوبت این بود که سرش را به چپ و راست هدایت کند. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و چهارم» همین که از ساختمان پالادیوم خارج شد، قطراتِ پیدرپیِ اشک روی صورتش چکید. هوا تازه رو به تاریکی میرفت. شروع به قدم برداشتن به سوی مقصدی نامعلوم کرد. هرچه میخواست حرفهای هانا را به فراموشی بسپرد، بیشتر در مغزش جولان میداد. زیرلب شروع به نق زدن کرد: -چرا وقتی به بابا گفت کلاهبردار، بلند نشدی بزنی تو دهنش؟ چجوری لال نشستی، احمق؟ سپس بیتوجه به افرادی که از کنارش میگذشتند، پا بر زمین کوباند و موهای سرش را کشید. هرکه از کنارش رد میشد، او را همچون یک دیوانه تماشا میکرد. با پشتِ دست، اشکش را پاک کرد و با مردِ جوانی که او را با بهت نگاه میکرد، توپید: -چیه، نگاه داره؟ پسر شانهای بالا انداخت و لبخند کجی زد. -خب… وقتی یکی وسط خیابون با خودش حرف میزنه، موهاشو میکشه، آدم نگاه میکنه دیگه! روشنا با حرص قدمی به سمتش برداشت. -به تو ربطی نداره، سرت به کار خودت باشه! پسر، بیخیالِ اخم و عصبانیتش، نگاهش را از او نگرفت. -دیدن شما برای منِ خر صفا داره! از چندش بودنِ زیادِ پسر، صورتش جمع شد. گریه و فکر و خیال فراموشش شد، حالِ جیغ زدن را برگزید و خیابان را روی سرش گذاشت. -برو گمشو ببینم، مردکِ توهمیِ مریض! لبخند از روی صورت پسر محو شد و قدمی به سمتش برداشت. -چی گفتی الان؟ به کی گفتی توهمیِ مریض، دخترهی عوضی؟ ترسیده بود؛ چند نفر موبایل درآوردند و شروع به فیلمبرداری کردند. نمیدانست در مقابل این درازقدِ هیکلی تا کجا میتواند از خودش دفاع کند؛ اما زبانش از عقل تبعیت نمیکرد. -همین که شنیدی، تازه الان که دارم از نزدیک میبینم، شوت هم هستی! مرد دستش را بالا آورد. چند زن جیغ کشیدند: -برین کمکش، به جای فیلم گرفتن! چشمهای روشنا برهم افتاد و منتظرِ فرود آمدن ضربهای سخت به صورتش شد. چند ثانیه گذشت. سروصداها آرام شد. روشنا دستش را روی صورتش کشید. وقتی دردی حس نکرد، باز زبانش به کار افتاد: -جوری زدی که فردا دردو حس کنم؟ دستت بشکنه الهی، ایشالا خواهرتو… -آخ… آخ… آی، ولم کن! صدای دردمندِ پسر باعث شد روشنا مابقی جملهاش را فراموش کند؛ هرچند مابقی جملهاش قابل پخش نبود. آرام لایِ یکی از پلکهایش را باز کرد که با نوایی وحشتناک شد: -داشتی الان چه غلطی میکردی، تو؟ دستی که برای زدنِ روشنا بالا آمده بود، حالا پشتش جمع شده بود. صورتِ پسرک از درد مچاله شد؛ اما از همهی اینها عجیبتر، دیدنِ ناجیاش بود. -هی، تو کی هستی دستشو میپیچونی؟ فریادِ روشنا، ناجی را شوکه کرد؛ اما روشنا بیخیالِ کوتاه آمدن نبود. -ول کن دستشو! خودش هم نمیفهمید چه غلطی میکند؛ اما از اینکه یک غریبه او را نجات داده بود، هیچ خوشحال نبود. پسرک هم کم از ناجی نداشت؛ چشمانش از تعجب کفِ آسفالت افتاده بود. ناجی دستش را شل کرد و پسر با همهی توان در رفت. -معمولاً مردم اینجور مواقع تشکر میکنن! روشنا آن زمان کم مانده بود شلوارش را خیس کند، اما حالا که پسر رفته بود و مردم پخشوپلا شده بودند، برای ناجیاش شیر شد. -من مگه کمک خواستم که تشکر کنم؟ مرد خواست جواب دهد که صدایی آشنا مانعش شد. -ولش کن بابک، کلاً تو دیدارِ اول روحیهی جنگی داره! پسری که بابک او را خطاب قرار داده بود، به سمت عقب برگشت. -کلاً خوبی به دختر جماعت نیومده، داداش؛ فقط همسرم، تاجِ سرم! نگاهش مجذوبِ پسری با آن شلوارِ پارچهایِ سفید و پیراهنِ دکمهایِ مشکی شد؛ همان که دیشب او را در وضعی دید که جان از تنش رفت. بغض، بارِ دیگر چنگهایش را نثارِ گلوی روشنا کرد. -بسه حالا! به روشنا نزدیک شد و بویِ عطرِ خنکی را با خودش به همراه آورد. -حالت خوبه؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و سوم» هانا دستمالی برداشت و عرقِ نشسته بر پیشانیاش را پاک کرد. -البته، راستش چیزایی که میخوام بهت بگم با چیزهایی که پشت تلفن گفتم متفاوته! باید دربارهی یکچیزهایی روشنت کنم. سفارشها رسیده بود و باعث شد هانا بهتِ نشسته درونِ چشمهای روشنا را نبیند. -منظورت چیه؟ هانا نی را درونِ شیک لوتوسش چرخاند. -یک سری چیزها هست که تو نمیدونی، من هم فکر کن خدا از آسمون فرستاده تا برات روشنش کنم! کمکم ابروهای روشنا به هم نزدیک شدند؛ با غضب خود را عقب کشید و غرید: -درست بگو چی میخوای بگی؟ نمیدانست دلشورهاش از چه چیزی نشئت میگیرد؛ دستانِ لرزانش را زیرِ میز قایم کرد و منتظر ماند تا هانا بعد از خوردن محتوای شیکش، حرف بزند. -آخیش! چه شیکِ خنکی. چی داشتم میگفتم؟ دندانقروچه کرد تا هرچه از دهانش میآید بارِ این دخترکِ بیخیال نکند. -آها، یادم اومد! راستش من زیاد اهلِ مقدمهچینی نیستم، پس میرم سرِ اصل مطلب! میخوام یک بکگراند از اون کارخونه بهت بدم، اصلاً از خودت پرسیدی چرا ورشکست شده؟ اصلاً این کارخونه از کجا اومده؟ روشنا شانهای بالا انداخت و با بیخیالیِ ظاهری سخن گفت: -قبلاً پدرم با مردی شریک بوده، حالا اون کارخونه رسیده به بچههاش. در همین حد میدونم! هانا به نرمی دست زد و خندید. -ایول، پس همینقدر میدونی؟ اونها بازیت دادن! روشنا که دیگر از این مسخرهبازیها به ستوه آمده بود، تنِ صدایش کمی بالا رفت. -چی میگی، خانم؟ اول زنگ زدی کلی عجز و ناله کردی که شوهرت بیکار شده، الان برای من نسخه میپیچی که سرم کلاه رفته؟ یعنی چی این چرندیات! صندلی را عقب کشید تا بلند شود، اما بانگِ هانا مانعش شد. -محمود فرجی و رضوان شایگان، سی سال پیش، یک کارخونه رو تأسیس میکنن، کارخونه هم تا چند سال کامل سرِ پاست، رضوان اون زمان با مردی به اسم سیروس محمدپناه آشنا میشه، با جعل سند و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه کارخونه رو از چنگِ محمود در میاره، اونجاست که تازه با سیروس شراکتش رو شروع میکنه. هانا نفسی گرفت. روشنا بر روی صندلی نشستن که نه! رسماً میافتد. لبهای خشکش را با زبان تر کرده و بیجان میگوید: -این چرندیات چیه؟ چی داری میگی تو؟ برو خدا روزیتو جای دیگه بده! هانا دستش را درونِ کولهاش کرد و کاغذی بیرون آورد. -اینم مدرک! یک کپی از معاملههای اون سال. روشنا حتی رمق نداشت کاغذی را که به سمتش گرفته شده بود بردارد. نه! پدرش نمیتوانست کلاهبردار باشد، این چیزها منطقی نبود. این زن دروغ میگفت! -بگیرش خب، سواد که داری، بخون! روشنا چندین بار سرش را به چپ و راست هدایت کرد و پشت سر هم کلمهی «نه» را تکرار کرد. -روشنا شایگان، چه باور کنی، چه نه، حقیقت همینه! اما حرفهای مهمتر از این هست که باید بشنوی. نه! برای امروز کافی بود. دیگر توانِ شنیدن چرتوپرتهای این زن را در خودش پیدا نمیکرد. بیتوجه به حرفش از جا بلند شد و شوکزده به خروجی زل زد. -میدونم الان وقت میخوای فکر کنی، رضوان فکر میکرد هیچکس از جنایتی که در حقِ محمود کرده خبر نداره، برای همین دربارهی کارخونه به تو گفته، ولی یک نفر دیگه جز من هم خبر داره، پسرش! به قدمهایش سرعت داد تا از آن فضای خفقانآور دور باشد. تنها یک جمله را در نهایت از زبان هانا شنید: -حتماً باهام تماس بگیر؛ چیزای جالبی برات دارم! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و دوم» لمیز از همیشه شلوغتر به نظر میآمد، فقط خدا میدانست از آنسمتِ شهر چطور با سرعت خودش را به شمالِ تهران رسانده بود. با تماسی متوجه شد انتخابِ زن، شعبهی پالادیوم است و آن زمان یک سؤال در ذهنش بهوجود آمد: «همسرِ یک کارگر که آنقدر به کار محتاجاند، چرا باید در بالای شهر قرار بگذارد؟» اما بعد خودش را با اینکه لابد میخواست جلوی او کم نیاورد، قانع کرد. هرچند میدانست دلیلِ مسخرهای را برای جواب به کار برده. پشتِ میزِ چوبی با صندلیهای مشکی نشست و عینکش را بالای چشمش گذاشت. هنوز خبری از زن نبود، پس خودش را با دیدنِ افراد و چیدمانِ کافه سرگرم کرد. فضای مینیمال و مدرنش چشمِ هر بینندهای را نوازش میکرد. بوی قهوهی تازه و کیکهای خوشمزه، دلش را مالش میداد. گوش به موسیقیِ لایت سپرد و با ریتم، روی میز ضرب گرفت. -سلام! با شنیدنِ همان تُن صدای زیبا، پلکهایش را از هم فاصله داد و سرش را بلند کرد. در نگاهِ اول، با چشمهایی درشت و زیبا مواجه شد؛ بعد لبخندِ زیبای لبش که ردیفهای مرتبِ دندانش را به نمایش میگذاشت. -شرمنده، معطل شدین؟ سپس دستش را به سمتِ او دراز کرد. روشنا جهتِ احترام، از جایش بلند شد و مقابلِ زن قرار گرفت، دستهایش را به نرمی فشرد و او را به نشستن دعوت کرد: -سلام؛ نه، خیلی وقت نیست اومدم. سپس لبخندی چاشنیِ حرفش کرد. زن با آن هدبندِ سفید و پیراهنِ کوتاهِ مشکی و شلوارِ پارچهای سفید، هیچ شباهتی به زنِ یک کارگر نداشت! نه اینکه قصدِ توهین به قشرِ کارگر را داشته باشد، نه! یک کارگرِ زحمتکش که تازه در شُرفِ استخدام شدن است، چگونه میتواند برای همسرش کفشهای جردنِ مارک تهیه کند؟ -ببخشید مزاحمِ شما شدم. روشنا به چشمهای درشتِ زن زل زد و لبخندی مسخره بر لبش نشاند. نمیدانست چرا نگاهِ خانمِ مقابلش او را معذب میکرد. -نه، خواهش میکنم، راحت باشید! لبخندی زد که روشنا مطمئن بود اگر یک مرد جایِ او قرار داشت، دلش هُری میریخت. این حجم از دلبری، بسیار برایش زیبا به نظر میآمد. -میتونم اسمِ کوچیکتون رو بدونم، خانم شایگان؟ با ورودِ پرسنلِ کافه، اجازهی حرف زدن از روشنا سلب شد. بعد از گفتنِ سفارشهایشان و رفتنِ پرسنل، نجواهای باطمأنینهی روشنا به گوشِ زن رسید. -اسمِ من روشناست؛ اسمِ شما چیه؟ زن تکهای از موهای مشکیاش را پشتِ گوش انداخت و با عشوه لب زد: -هانا. -از آشناییت خوشبختم، هانا جان. هانا هم به او ابرازِ خوشبختی کرد. روشنا، موشکافانه دختر را زیرِ نظر گرفته بود تا شاید خودش سرِ صحبت را باز کند، اما جز یک تبسمِ شیرین، چیزی از او ندید؛ پس خودش پیشدستی کرد. -میتونم دربارهی چیزهایی که پشتِ تلفن نمیتونستی بگی، بشنوم؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد و یکم» نیایش هم در نقشهاش فرو رفت، به سمتِ روشنا دوید و شانهاش را ماساژ داد. -الهی برای دردِ دلت بمیری خواهر، واقعاً سخته! خدا بهت صبر بده. گفتنِ واژهی «بمیری» وسطِ آن بحثِ جدی، باعثِ کش آمدنِ لبهایشان شد. همین که خواست جوابِ نیایش را بدهد، موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد. به تندی نیایش را پس زد و به شمارهی افتاده روی گوشی چشم دوخت. برقِ دیدهاش یکباره رنگِ خاموشی گرفت. شمارهی ناشناس مانند پتکی بر سرش کوبیده شد و وجدانش به او نهیب زد: «آدم باش روشنا، انقدر منتظرِ پیام و زنگِ اون آدم نباش!» نیایش سرش را به سمتِ صفحهی روشنِ موبایل هدایت کرد. -کِیه، کِیه؟ دکمهی اتصالِ تماس را فشرد و موبایل را کنارِ گوشش قرار داد. -الو، بفرمایید؟ از آن سمتِ خط حتی صدای نفس کشیدن هم نمیآمد؛ نیایش هم حالا بازیاش گرفته بود. -عشقم، تو داری به من خیانت میکنی؟ هی خدا، من براش هَلو بودم، اون پَیاز دوست داشت! روشنا با دست و ابروهای درهمرفته، اشارهای به او زد تا خفه شود. -خانم شایگان؟ روشنا مات و مبهوت ماند. به گوشهایش بابتِ شنیدنِ این جملهی پُر از ناز شک داشت. تا به الان هیچکس با این حجم از لطافت و عشوه او را صدا نزده بود. -میشنوی صدامو؟ سعی کرد به خودش مسلط باشد. اشارههای پیاپیِ نیایش باعث شد موبایل را روی بلندگو بگذارد و بهآرامی نجوا کند: -خودم هستم؛ شما؟ زن، درنگِ کوتاهی کرد و بعد، لحنِ سرد و نازدارش به لحنی ناراحت و درمانده تبدیل شد. -من… همسرم، کارخونهی شما استخدام شده، اما به دلایلی نامعلوم، امروز باهاش تماس گرفتن و ردش کردن؛ امکانش هست من در این باره باهاتون حضوری صحبت کنم؟ نیایش که دید مسئلهی چندان مهمی پیش نیامده، خودش را مشغولِ انتخابِ لباس برای فردا کرد. اما برعکسِ او، این قضیه برای روشنا بودار بود. -بعد شمارهی من رو از کجا گرفتین؟ باز هم درنگ! انگار زنِ پشتِ خط، بیفکر حرف نمیزد. -من با آقای محمدپناه تماس گرفتم، خبر دادن که بیمار هستن، بعد شمارهی شما رو دادن که با شما هماهنگ کنم، فردا اگه میشه همدیگه رو ببینیم! بههرحال، شما هم مدیرِ اون کارخونه هستید. حرفش درست به نظر میآمد. قطعاً محراب در وضعیتی نبود که بتواند کارِ این خانم را هندل کند. به همین علت، از صبح که با هم قرارِ رضایت داشتن، با او تماس نگرفته بود. رفتهرفته، تبسمی لبهایش را شکار کرد. -نمیشه کارتون رو پشتِ تلفن بگین؟ چون فردا صبح افتتاحیهی کارخونهست؛ کمی سرمون شلوغه! زن اینبار بدون اینکه تأمل کند، با لحنی غمزده حرف زد: -امروز هم نمیتونین؟ حرفام زیاده! پشتِ تلفن نمیشه گفت. به نیایش نیمنگاهی انداخت تا با ایما و اشاره از او بپرسد چه باید بگوید، اما نیایش در باغ نبود. پس شروع به کندنِ پوستِ لبش کرد و با ملایمتی ظاهری بیان کرد: -باشه؛ کجا ببینیم همو؟ -اگه مشکلی نیست، ساعت شش عصر، کافه لمیز؟ روشنا تأییدِ نهایی را داد و با زن خداحافظی کرد. چشمش را به ساعتِ بالای موبایل دوخت. تا ساعت شش، فقط سه ساعت وقت داشت! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفتاد» بابک بلافاصله ادامه داد: -چون مهراد میدونه نصفِ کارگرهای مسعودی، با من برای کار آشناییت دارن، برای همین چنین جای مسخرهای رو انتخاب کرده! محراب سرش را به نشانهی تفهیم تکان داد. -درسته؛ قضیهی ازدواجِ من هم چیزِ چرتوپرتیه! یک نقشهی دیگه دارن. بابک که صدایش ضعیفتر از قبل شده بود، شروع به صحبت با صدای بلند کرد: -چه نقشهای؟ یک نقشهی بچگونه مثل زن دادنِ تو؟ با انگشتِ اشاره، رویِ رانش شروع به ضرب گرفتن کرد. نمیدانست نقشهی مهراد چیست، فقط میدانست قرار است کاری در تهران کند و به همین خاطر او را به حومهی شهر فرستاده. -نمیدونم؛ هرچی که هست، ربط داره به دور شدنِ من از تهران. جوابِ بابک، ذهنش را بیشتر از قبل مشغول کرد. -تو که بهخاطرِ کارت، کلاً تهران نبودی! حق با بابک بود، چرا باید به این کارخانهی متروکه میآمد و بازسازیاش میکرد؟ مهراد میخواست از این طریق به چه چیزی دست پیدا کند؟ -من الان باید برم، اومدم قسمتِ کمپ، تونستم باهات حرف بزنم، برم سرِ پروژه، باز آنتنم میپره! نفهمید چطور با بابک خداحافظی کرد. فقط ذهنش حولِ یک چیز جولان میداد؛ آن کارخانه را برای چه باید راه میانداخت؟ *** -این چطوره؟ کُفرش درآمد، دست از جویدنِ ناخنهایش برداشت و جیغ زد: -بس کن نیایش، افتتاحیهست، عروسیِ منِ خاکبرسر نیست که! یک گونیای بردار تنت کن. نیایش لباس را درونِ چمدانِ نیمهباز پرت کرد و دستبهسینه، روبهرویِ روشنا ایستاد. -میشه بگی از دیشب تا حالا چه مرگته که من نَقی میگم گیرم، تَقی میگم گیرم؟ دوباره قسمتِ پیامِ موبایلش را رفرش کرد، گوشی را روی حالتِ پرواز گذاشت و دوباره از آن حالت در آورد؛ اما انگار واقعاً خبری از پیغامِ جدید نبود. -دارم حرف بلغور میکنم، هویج واکس نمیزنم! -بادمجون! ابرویِ نیایش بالا پرید. -به من میگی بادمجون؟ زنیکهی پَیاز! مدلِ «پَیاز» گفتنِ نیایش باعث شد سر از موبایل بلند کند و با کجخند به او نگاه بیندازد. -به تو نگفتم بادمجون، گفتم بادمجون! خودش هم نفهمید چه بر زبان آورد. کلافه، از بغلِ تختش کشِ مویی برداشت و موهای بلندش را به دار آویخت. با ذهنی آشفته، تنها هرچه به ذهنش میآمد را پشتِ سرِ هم ردیف کرد: -منظورم این بود، بادمجون بخور، درسته! هردو، همزمان به هم نگاه کردند، انگار بلوتوثِ مغزهایشان به هم وصل شده باشد؛ ناگهان، هردو از خنده رودهبُر شدند. -وای خدا، به خدا تو خُلی، منم دو روزه خُل کردی! روشنا با لبخندی عریض به خندهاش پایان داد و در جوابِ نیایش گفت: -فردا صبح قرارِ کارخونهام افتتاح بشه؛ بذار پای اون! نیایش که خندهاش داشت تمام میشد، با جملهی روشنا مجدد به قهقهه افتاد. -کرمِ آلوچه بیفته تو تنت، به چی میخندی زلیلمُرده؟ -نه که… الهی… فدا… فدات… شم… هرروز… اونجا… گونیگونی… سیمان… بلند کردی؟… کارخونهام… کارخونهام… هم میکنی؟ نیایش با اتمامِ جملهاش، بهسختی نفس گرفت تا خندهاش را خفه کند. روشنا اخمهایش را مصلحتی درهم کشید و گفت: -جِز جیگر زده، ندیدی شببیداریهامو با یک بچهی کوچیک تو شکمم؟ سپس حالتِ بغض به خود گرفت و دستش را روی شکمش گذاشت. -اون شوهرِ احمقم که اصلاً حالیش نیست بیاد کمکم! هم بیرون کارخونه بزنم، هم تو خونه حمالی کنم. تو چی میدونی از دلِ آتیشگرفتهی من؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت شصت و نهم» حرفِ رستا او را به گذشتهای نهچندان دور برد، رستایِ شانزدهساله را به یاد آورد، دختری آزاد با پوشش آزاد و سبک زندگیِ موردعلاقهی خودش! رستا تنها همدمِ روزهای سختِ محراب بود؛ تنها دوستی که در آن خانهی جهنم داشت. «خانهی جهنم» پس از مرگِ نرگس، قطعاً آن خانه برایش فرقی با جهنم نداشت. هیچوقت علتِ خودکشیِ مادر برایش مشخص نشد. تا اولین سالگردِ مرگِ او، با هیچکس معاشرت نمیکرد. تنها مدرسه میرفت و در خلوت، خودش را گوشهی اتاقش پرت میکرد. تنها دلخوشیاش، یادگارِ مادرش، رستا بود! دختری که از بطنِ مادر به دنیا آمده و زمانی که نرگس آن دو را ترک کرد، تنها چهار ماه داشت. تنها دلیلی که او را مجبور کرد در آن خانه بماند و دَم نزند! اذیت و آزارهای مهراد را به جان میخرید، تا خار به پایِ خواهرش نرود، اما همین خواهر… با صدا شدنِ متوالی، به خود آمد. -داداش، داداش؟ با چشمهایی از حدقه درآمده به رستا نگاه کرد. -چیه؟ رستا برگهای را تکان داد و چادرش را زیر بغلش جمع کرد. -بیست بار صدات کردم، پاشو، پرستار برگهی ترخیصت رو آورده! نفسی عمیق کشید تا بارِ بهوجودآمده در مغزش را خالی کند، مرورِ خاطرات، کمی شقیقههایش را به نبض میانداخت و درد را برایش بازگو میکرد. -برو بیرون لباسمو عوض کنم! لباسام کو؟ رستا چشمهایش را به نشانهی باشه باز و بسته کرد، زمانِ ترکِ اتاق، به تختهای خالی نگاهی انداخت و گفت: -از فروشگاهِ بغلِ بیمارستان گرفتم، دیگه با کوچیک بزرگ بودنش کنار بیا، تو پاکت، روی تختِ بغلیه! محراب از جایش برخاست و دستی به پسِ گردنش کشید، صدایِ در رفتنِ رستا را به اثبات میرساند. به محضِ تعویضِ لباس، مجدد شمارهی بابک را گرفت که بالاخره صدایِ نفسزنانش را شنید. -الو…محراب…کجایی…احمق؟ شروع به قدم زدن در اتاق کرد و کلافه چنگی به موهایش زد. -چه غلطی کردی بابک؟ چیشد؟ بابک که مشخص بود از شلوغیِ اطرافش به ستوه آمده، با صدای بلندتری فریاد زد: -مگه اومدین پیکنیک؟ برید سرِ کارتون! سروصداها کمکم آرام گرفت و بابک با گرفتنِ نفسی ادامه داد: -بچهها رو گرفتن، تا جون داشتن زدن! سپهر که فرستاده بودم مراقبِ مهراد باشه، میگفت چند نفر با ماسک و صورتِ پوشیده بودن، حتی نپرسیدن از طرفِ کی هستم، فقط کتکم زدن! تیر کشیدنِ شقیقههایش افزایش یافت، با دستِ آزادش، پشتِ گردنش را ماساژ داد و از بینِ دندانهایش غرید: -میدونه کارِ منه! نوایِ بابک حالتِ زمزمه گرفت: -از کجا؟ بچههایی که من اجیر کردم، آدمای گردنکلفت و زبونچفتیان، چجوری فهمیده؟ اصلاً گیریم بچهها گفته باشن، طرفِ حسابِ اونها من بودم، نه تو! روی اولین تخت نشست و به اتاقِ خالیِ پر از تخت و صندلی زل زد. -مهراد بیشرفتر از این حرفاست! مطمئنم صحبتش با حامد هم سرِ پروژهی مسعودی فقط برای این بود که میدونست به گوشِ من میرسه! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت شصت و هشتم» چشم چرخاند تا موبایلش را روی کشوی کنار تخت پیدا کرد. خودش را به سمت کشو کشید. سرمِ داخل دستش تیر میکشید، اما بالاخره توانست گوشی را بردارد. نوتیفیکیشن تماسهای از دسترفتهی بابک، ابروهایش را بالا انداخت. چند پیام هم از او داشت. اولین پیام را باز کرد. «چرا جواب نمیدی؟؟؟؟» علامت سؤالهای پشت سر هم، از اتفاقی تازه خبر میداد. صفحه را پایین کشید. «چند نفر ریختن سرِ آدمایی که برای مهراد و حامد شاهنشین گذاشته بودم.» انگار بعد از فرستادن این پیام، دوباره شمارهی محراب را گرفته بود؛ چون نوشته بود: «حامد و دخترش گموگور شدن؛ انگار آب شدن رفتن تو زمین! چرا برنمیداری اون بیصاحاب رو؟» گوشی را میان انگشتانش فشرد. «باهام تماس بگیر. فردا صبح باید برم سرِ پروژه، دیگه آنتن ندارم.» نگاهی به ساعتِ آخرین پیام انداخت و آه از نهادش بلند شد. تا الان، قطعاً بابک رفته بود. شمارهاش را ناامیدانه گرفت و به بوقهای پیدرپی گوش سپرد. وقتی جوابی دریافت نکرد، عصبانیتش را با مشت زدن بر تشک تخت خالی کرد. با ورود رستا، دکتر و چند پرستار، دکمهی کنار گوشی را فشرد و آن را روی شکمش انداخت. ـ خب آقای محمدپناه، حالتون چطوره؟ نگاه کوتاهی به دکترِ کهنسال انداخت. ـ خوبم. دکتر لبخندی زد و مشغول معاینهاش شد. بعد از اینکه چند نکته را به همکارش گفت، رو به رستا ادامه داد: ـ فعلاً وضعیتشون خوبه، اما چون گفتین این حالتها زیاد براشون پیش میاد، بهتره حتماً به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنین. کارای ترخیصشون رو انجام بدین. سرپرستار سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. رستا، پیش از آنکه دکتر اتاق را ترک کند، با نگرانیِ خواهرانه گفت: ـ آقای دکتر، داداشِ من وقتی بچه بود، ضربههای زیادی به سرش خورده. ممکنه اینا به خاطر همون باشه؟ دکتر سری تکان داد و با لحنی آمیخته به ترحم گفت: ـ بعید نیست بیتأثیر باشه. اگر علت این حملهها مشخص نشه، ممکنه عوارض جدیتری ایجاد بشه؛ حتماً پیگیری کنین! رستا تشکرِ کوتاهی کرد. دکتر از اتاق خارج شد و پرستار، آنژیوکت را از دستِ زخمیِ محراب بیرون کشید. ـ لطفاً این پنبه رو فشار بدین. محراب فقط به پرستار خیره ماند. فکرش هنوز درگیر حرفهای بابک بود. مهراد از کجا فهمیده بود عدهای دنبالشان هستند؟ وقتی دربارهی این موضوع حرف زده بودند، فقط خودش و بابک داخل کارخانه بودند. پرستار دیگر معذب شده بود، سعی میکرد با تکاندادن دستِ محراب او را متوجه کند که پنبه رو بگیرد اما محراب در باغ نبود! رستا که تغییر رنگ چهرهی پرستار را دید، جلو رفت و پنبه را روی دست محراب فشرد. ـ ممنونم عزیزم، خسته نباشی. پرستار، با صورتی گلانداخته، فقط سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت. ـ داداش، وقتی اینجوری زل میزنی به بندهی خدا، خیلی کار زشتیه! محراب ناگهان از فکر بیرون پرید. پلکی زد و صورتِ خواهرِ بیستسالهاش را از نظر گذراند. ـ کاش این حرفا رو به اون شوهرِ چلغوزت یاد میدادی! تمام صورت رستا در هم رفت. فشار انگشتانش روی پنبه بیشتر شد. نگاهش به دستهای محراب بود، اما صدایش مستقیم به گوش او میرسید. ـ این چه حرفیه میزنی؟ من نمیدونم این شوهرِ بدبختِ من چه هیزمِ تری به شما فروخته که اینقدر ازش بدت میاد!