نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
65 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
Nawrgoon آخرین بار در روز مهر 15 برنده شده
Nawrgoon یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
483 بازدید کننده نمایه
دستاورد های Nawrgoon
-
_ببینمت حریر! داری گریہ میکنی...؟ چون من اومدم دنبالت ناراحتی؟ فلاشور زد و ماشین را بہ گوشہ خیابان کشید و ایستاد. کاملا بہ سمتم برگشت و خیرہ نگاھم کرد. درنگاھش چیزی بود کہ من از فھمیدنش عاجز بودم. یک حس عمیق و سنگین کہ نمیدانستم چیست. از ستار رو گرفتم و با انگشت ھای لرزانم زیر پلک ھایم کشیدم تا اشک ھارا پاک کنم ؛ ناگھان تمامِ دنیا زیر پاهایم فرو ریخت. قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد، سنگینیِ حضورِ او تمامِ فضایِ درونم را پر کرد. ستار، با حرکتی غیرمنتظره ، فاصله را در یک لحظه از بین برد. مرا به سمت خودش کشید و ناگهان، خودم را در میان بازوانش یافتم. قبل از اینکه بتوانم اعتراض کنم یا حتی نفس بکشم، دستش را دورِ کمرم حلقه کرد و با مقتدرانهترین حالت ممکن، سرِ من را به سینهیِ گرمش چسباند. شوکِ این نزدیکی، مغزم را فلج کرد. بوی تنش، آن آرامشِ لرزان و ضربانِ قلبِ قدرتمندش، مثلِ موجی بلند، تمامِ مقاومتهایِ باقیماندهیِ مرا در هم شکست. من، که تا همین چند لحظه پیش در حالِ جنگیدن با خودم بودم، حالا بیدفاع، در میانِ آغوشِ برادری بودم که تاچندی پیش، با نگاهش مرا در هم میشکست. سعی کردم سرم را از سینهاش جدا کنم، اما او اجازه نداد. سرم را کمی بیشتر به خودش فشرد و با صدایی که حالا کمی نرمتر، اما هنوز مقتدرانه بود، ادامه داد: _ھیش... آروم باش! اینقدر بامن وخودت نجنگ حریر... امشب اومدم دنبالت چون میخواستم شام دوتایی بریم بیرون. اون سھراب کرہ خر کہ با دوستاش دورھمی گرفتن وستارہ ھم شیفت بود. فکر نمیکردم دیدنم اینقدر ناراحتت کنہ. کمی از من فاصله گرفت، اما دستش را از دورِ کمرم برنداشت. صورتم را با انگشتهایش بالا آورد تا مجبور شوم به چشمهایش نگاه کنم. نگاهش هنوز همان نگاهِ سنگین و عمیق بود، اما این بار، انگار لایه ای از درک و همدلی هم در آن پنهان شده بود. لبخند کجی زد، صدایش خش داشت اما آرام بود : _من دنبال کنترل کردن تو نیستم حریر. _پس چی؟ چرا اونقدرئ کہ بہ من فشار میاری بہ ستارہ و سپیدہ نمیاری! با انگشت شستش چانہ ام را نوازش کرد انگار که بخواهد با این حرکت، تمامِ خشمِ من را آرام کند: _چہ فشاری بچہ؟ درضمن تو با اونا برای من فرق داری...حسم بہ تو ...حریر از وقتے یہ ذرہ بچہ بودی من مراقبت بودم... تازہ ستارہ ھم مثل سپیدہ خیلی زود از پیش من میرہ و اونوقـ ... _پس من چی؟ روی صورتم خم شد؛ لحنش سرد نبود، اما حضورِ نزدیکش، لرزهای به تنم انداخت که نمیتوانستم کنترلش کنم. در فاصلهای که نفسهایمان به هم میخورد، با صدایی که همزمان هم اطمینانبخش بود و هم مالکانه، گفت: _ تو تا ھمیشہ پیش من میمونی حریر! باید بمونی... حرفش مثلِ برخوردِ تیغهیِ یخ روی پوستم بود. ترس، لرزشِ قبلی را به یک انقباضِ شدید تبدیل کرد. ناگهان، آن گرمایِ دلپذیری که در آغوشش حس میکردم، معنایِ «امنیت» خود را ازدست داد و ترس جای آن را گرفت. احساس کردم که او مرا در آغوش نگرفته، بلکه دارد مرا به مالکیتِ خود در میآورد. با تمامِ توانِ باقیماندهام، دستانم را روی سینهاش گذاشتم و با تکانی تند، سعی کردم خودم را از او جدا کنم. نفسهایم به شماره افتاده بود و ضربانِ قلبم، دیگر با قلبِ او هماهنگ نبود؛ بلکه علیه من پرچمِ جنگ برافراشته بود. ستار، کلافه و درمانده، دستی میانِ موهای مجعد و درهم ریختهاش کشید. او با حرکتی سنگین، در جای خود صاف نشست و در حالی که نگاهش به خیابان بود، زیر لب با لحنی آمیخته به خشم و تسلیم، زمزمه کرد: _ھوووف... خدا لعنتت کنہ علیرضا. نگاهش را که دوباره به من دوخته بود، نتوانستم تحمل کنم. نگاهی که هنوز از آن مالکیتِ محض لبریز بود.
- 45 پاسخ
-
- رازآلود
- درام معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت41 مکث کرد. نگاهش را از چشمهایم گرفت و با لحنی که داشت حکمِ نهایی را صادر میکرد، ادامه داد: _مطمئن باش خیلی بچهتری، حریر… فقط داری سعی میکنی با این داد و بیدادها، اون بچهی لرزونِ توی وجودت رو قایم کنی. حرف آخرش را که زد، انگار تمامِ اکسیژنِ اطرافم را کشید و از من گرفت. میخواستم چیزی بگویم، میخواستم با همان فریادِ بیدلیل، غرورِ زخمیام را به رخ بکشم، اما گلویم خشک شده بود. فقط توانستم با نگاهی پر از کینه و بغض، به او زل بزنم. ستار بدون اینکه منتظرِ واکنشِ من بماند، چرخید و به سمتِ ماشین رفت. قدمهایش بلند و بیخیال بود، انگار تمامِ آن طوفانی که در وجودِ من برپا بود، برای او فقط یک مزاحمتِ کوچک و بیاهمیت بود. من هم، با پاهای بیرمق و قلبی که هنوز از شدتِ عصبانیت میتپید، پشت سرش راه افتادم. با سرعت روی صندلی نشستم و در را با چنان ضربهای بستم که انگار داشتم درِ زندان را میبستم. سکوتِ داخلِ ماشین سنگینتر از سکوتِ بیرون بود. صدایِ موتور که روشن شد، مثل یک لرزشِ مداوم در تمامِ بدنم پیچید. ستار بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، دنده را عوض کرد و با شتاب از پارکینگ خارج شد. به شیشهیِ کناری خیره شده بودم؛ چراغهایِ خیابان که از جلوی چشمم رد میشدند، مثل خطوطِ کشیده و نامفهوم در ذهنم میدویدند . میخواستم چیزی بگویم اما نمی دانستم کہ چی؟ فقط میدانستم اگر دهان باز کنم، اگر حتی یک کلمه از آن خشمِ فروخورده را بیرون بریزم، تمامِ دیوارههای سدِ دلم فرو میریزد و اشکهایم، تمامِ این ابهتِ ساختگی را جلوی او نابود میکند. نمیخواستم اجازه دهم ببیند چقدر در برابرِ نگاهِ او، شکننده هستم. ستار با یک دست فرمان را میچرخاند و با آن یکی دست، آرام و بیتفاوت، روی دندہ فشار میآورد. نگاهش فقط به جاده بود؛ نگاهی که انگار کیلومترها از من فاصله داشت، در حالی که من درست در کنارش نشسته بودم. بعد از چند دقیقهیِ مرگبار، وقتی از شلوغیِ مرکز شهر فاصله گرفتیم، ستار بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، با صدایی که از شدتِ آرامش، ترسناک بود، گفت: _اینقدر با خودت میجنگی، فکر کردی به چیزی میرسی؟ سرش را کمی به سمت من چرخاند، اما نگاهش همچنان به جاده بود: _این سکوتها... این پریدنها، فقط داری انرژیات رو هدر میدی حریر. اگه فکر میکنی با این رفتارها میتونی من رو از خودت دور کنی، سخت در اشتباهی. _من نمیخوام تورو ازخودم دورکنم۔۔۔ من فقط۔۔۔ فقط۔۔۔ نتوانستم ادامہ دھم. اشکها، بدونِ اجازهیِ من، راهشان را پیدا کردند و روی گونههایم جاری شدند. ستار بادیدن اشک ھایم باتعجب دست زیر چانہ ام گذاشت و ودرحالیکہ یک چشمش بہ خیابان بود و چشم دیگر بہ من، صورتم را سمت خودش برگرداند. خواستم مقاومت کنم اما فشار انگشتانش زیر چانہ ام، اجازہ نمی داد
- 45 پاسخ
-
- رازآلود
- درام معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن Nawrgoon کرد
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
Nawrgoon پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام درخواست نقد رمانم _حریرشکستہ_ رو دارم https://forum.98ia.net/topic/6132-رمان-حریرشکستہ-م_ملک-کاربر-انجمن-نودھشتیا/?do=findComment&comment=36961 -
پارت 3 _همون بلایی که سرِ معصومه و نورا آورد، سرِ دخترش میارم. تکهتکهاش میکنم و ذرهذره، برای پدرش میفرستم تا اون هم طعمِ از دست دادنِ پارهی تنش رو بچشه. سهیل آرام و بیهیجان گفت: _مطمئنی؟ اگه همکارات بویی ببرن، سرت بالای داره. این بازی برگشت نداره، حامد. خندهی تلخ و عصبیام در فضای تاریکِ خانه پیچید: _من خیلی وقتِ که مردم، این فقط یه جسدِ متحرکه که مونده تا انتقامش رو بگیره. بعد از اون… دیگه برام مهم نیست چه بلایی سرِ خودم میاد. صدای سهیل در گوشی، اینبار کمی بمتر و سنگینتر شد. انگار سایهی تردید را از روی صدایش کنار زده بود: _حامد، فکر کردی من اینهمه مدت چرا کنارت موندم؟ میدونی که به اندازهی خودت، منم تشنهی این انتقامم. فکر کردی میذارم تنهایی بری تو دلِ آتیش؟ من تا آخرش باهاتم. لبخندِ کمرنگی روی لبهایم نشست؛ لبخندی که بیش از آنکه شبیه به دوستی باشد، بوی خون میداد. با لحنی که سعی میکردم کمی از شدتِ خشونتِ کلامم بکاهم، گفتم: _خوب فکراتو بکن سهیل… این راهی که دارم میرم، تهش بنبستِ. مکثی کردم و ادامه دادم: _من نمیخوام پای تو رو وسط بکشم؛ خودم همهچیز رو جلو میبرم، خودم ردش رو میزنم و خودم کار رو تموم میکنم. تنها چیزی که ازت میخوام، فقط یه دستفرمون برای شبِ عملیاتِ… شبِ دزدیدنِ دختره. نفسی تازه کردم و با تأکید گفتم: _اما اینو یادت نره؛ همین که بدونی و شریکِ این ماجرا باشی، خودش جرم بزرگیہ و برای طنابِ دار کافیه. مطمئنی میخوای این بار رو به دوش بکشی؟ سهیل بیدرنگ جواب داد: _از روزی که دیدم اون لاشخورها با خواھرم چیکار کردن، این طناب دار رو دور گردنم تصور کردم. گوشی را روی میز انداختم و به تاریکیِ اتاق خیره شدم؛ حالا دیگر تنها نبودم، و این، اولین قدمِ واقعی به سمتِ جهنم بود. صدای زنگِ در، تیز و ممتد توی گوشم پیچید؛ انگار داشت پردهی صوتیام را پاره میکرد. با تنی کوفته و چشمانی که از بیخوابی میسوخت، کشانکشان خودم را به در رساندم. دستگیره سرد بود. در را که باز کردم، راهرو خالی بود؛ فقط سکوتی سنگین و کشدار گلویم را میفشرد. نگاهم پایین افتاد؛ جعبهای بزرگ، بستهبندی شده با کاغذی سیاه و سرد، درست وسط پادری رها شده بود. با تردید آن را داخل آوردم. بوی گس و زنندهای، شبیه به بوی فلز و گوشتِ مانده، از لای درزهایش به مشامم رسید. دستهایم میلرزید. بندهای جعبه را که باز کردم، تپشِ قلبم به شماره افتاد؛ نفسم میان قفسهی سینهام حبس شد. درِ جعبه که کنار رفت، انگار زمان ایستاد. نگاه خونین معصومہ خیرہ ی من بود؛ سرِ بریدهاش، غرق در سکوتی ابدی میان آن مخملِ خونین… فریادی از گلویم بیرون پرید کہ دیوارهای خانه را لرزاند. چشمانم را باز کردم؛ تاریکی اتاق به سمتم هجوم آورد. نفسنفس میزدم دستانم را به پیشانیام کشیدم و قطرات سردِ عرق را پاک کردم.
-
پارت2 صورتش را چسباندم به صورتم. صدای نفسهایم مثل غرشِ یک حیوان زخمی بود. _بیگناه؟ فریادم سکوتِ اتاق را در هم شکست: _خترِ دو سالهی من بیگناه نبود؟ اون موقع که دستش رو برام فرستادن، اون بیگناه نبود؟ اون فرق بین پلیس و آدمکشها رو میدونست؟؟ ھااااا! تکانش دادم. چشمهایم از اشکِ خشم میسوخت، اما اشکهای من از جنسِ خون بود. باصدایی کہ تحلیل رفتہ بود ادامہ دادم: _ اون از کارای باباش خبر داشت؟ اون میدونست که من دارم چیکار میکنم! نعمتی شروع کرد به گریه کردن. لرزشِ بدنش را زیر دستهایم حس میکردم. با صدایی که میلرزید، التماس کرد: _سرگرد… خواهش میکنم… آروم باش … انتقامتونو از خودش بگیرید… بی شرفم، اگه کمکتون نکنم… با تنفر، او را با تمامِ توان به سمت میز هل دادم. نعمتی با شدت به میز خورد. ایستادم، مستقیم روبروی او، و انگشت اشارهام را مثل خنجری در هوا بالا آوردم. صورت خود را به صورتش نزدیک کردم تا فقط صدای نفسهای من را بشنود. با صدایی که از شدتِ تهدید، پایین و لرزان اما مثل مرگ سنگین بود، گفتم: _ گوش کن ببینچی میگم محمد، اگه دربارہ این دخترہ، فقط یک کلمه، یہ کلمہ به گوش سرهنگ برسه… قسم میخورم که قاتلِ خودت میشم. فهمیدی یا نه؟! چند لحظه سکوتِ مرگبار حاکم شد. فقط صدای تیکتیکِ ساعت بود و نفسهای بریدهی او. صاف ایستادم و نگاہ خشمگینم را حوالہ صورتش کردم . نعمتی سرش را به نشانهی تسلیم پایین انداخت و لرزان از اتاق بیرون رفت. من ماندم و سکوتِ سنگینِ اتاق؛ دستم را روی عکسِ دختر گذاشتم، ناخنهایم را در کاغذ فرو کردم و زمزمه کردم: _به زودی میبینمت… خیلی زود. درِ خانه را پشت سرم بستم و قفل کردم. فضای خانه، سرد و بیروح بود؛ درست مثلِ درونِ خودم. عکسِ «نیاز» را از جیبم درآوردم و روی میزِ ناهارخوری، کنارِ یک لیوانِ خالی و نیمهپر از ویسکی انداختم. نورِ ضعیفِ چراغقوه، روی صورتِ دختر میلغزید. گوشی را برداشتم و شمارهی سهیل را گرفتم. بعد از دومین بوق جواب داد: _بگو حامد. نفسم را با صدایی لرزان بیرون دادم: _آماده باش سهیل. بالاخره وقتشه که نفسِ ایرج رو ببریم. سهیل لحظهای مکث کرد. صدایش مثل همیشه خونسرد بود، اما میشد کنجکاویاش را حس کرد: _چی تو سرته؟ چطوری میخوای بهش برسی؟ با انگشت، روی عکسِ نیاز کشیدم. دندانهایم را روی هم فشردم و با صدایی که از خشم میلرزید، گفتم:
-
پارت اول : شکار و طعمہ نورِ بیرمقِ لامپِ بالای سرم، روی پروندهی «ایرج ملکی» میرقصید. برای بار هزارم، برای بار هزار و یکم… این دو سال مثل یک کابوسِ تکراری گذشته بود. هر شب، همان عکسها، همان گزارشهای بیمصرف و همان نامهایی که به بنبست میرسیدند. ایرج ملکی؛ مثل یک سایهی لعنتی، همیشه یک قدم جلوتر از من بود. انگار از جنس دود بود؛ هر بار که فکر میکردم گیرش انداختهام، از لای انگشتهایم میخزید و میرفت. بہ صفحہ مانیتور خیرہ شدہ بودم. باید چیزی پیدا میکردم تا بتوانم بہ وسیلہ آن ایرج را نابود کنم. نعمتی، روبهرویم ایستاده بود. سنگینیِ حضورش را حس میکردم، اما حوصله نداشتم نگاهش کنم. فقط میخواستم ردی پیدا کنم. یک شکاف، یک اشتباه، یک نقطه ضعف. صدای نعمتی سکوتِ اتاق را شکست: _جناب سرگرد این عکس رو دیدید؟ از مانیتور چشم برداشتم. نگاهش روی عکسی بود که تازه از منابعِ اطلاعاتی به دست آمده بود. پرسیدم: _کیه؟ نعمتی مکث کرد. _دخترِ ایرج ملکیه. تکان خوردنم غیر ارادی بود. احساس کردم یک جرقہ بہ مغزم خورد. عکس را از دست نعمتی قاپیدم و خیرہ ی دختر بچہ ی داخل تصویرشدم. چشم ھای عسلی اش... مرا یاد چشم ھای معصوم، الھہ انداخت. همان چشمهایی که آخرین بار دیدم، غرق در خون بودند. _دخترِ ملکی؟ تا الان پس کجا بود؟ چرا توی هیچکدوم از پروندهها نبود؟ نعمتی با لحنی که انگار داشت دنبال کلمات میگشت، گفت: _فرانسه بوده. تازه چندروزہ برگشته ایران. پیش ایرج نیست اما آدمائ ایرج حواسشون بہ دخترہ ھست. _پیش کیہ پس؟ _ تنھاست. خونہ قدیمی مادربزرگش ساکنہ. در همان لحظه، برقِ بدجنسی در چشمهایم چرخید. ستاره ای درخشان در دلِ تاریکی. هدف. بالاخره یک نقطه پیدا شده بود. قلبم تند زد، اما قبل از اینکه بتوانم لبخندِ پیروزمندانهام را پنهان کنم، نعمتی کہ انگار بویِ خطر را حس کردہ بود. با عجله گفت: _سرگرد... دختره از کارای پدرش بیاطلاعه. اون اصلاً نمیدونه باباش چی کارهست. مثل اینکه کسی با کفش به صورت من کوبیده باشد. با عصبانیتی که از دو سال سرکوب در من جمع شده بود، سر را از مانیتور برداشتم. نگاه خیرهام را به نعمتی دوختم. چشمهایم از شدت خشم میسوخت. _ خب که چی؟ به من چه! نعمتی عقب کشید. نگاهش پر از نگرانی و شرم بود. _ هیچی… فقط خواستم بدونید که دختره بیگناهه… در یک لحظه، تمامِ آن دو سالِ بیخوابی، آن دو سال پراز درد و نفرت در من منفجر شد. از جا پریدم. آنقدر محکم بلند شدم که صندلی با صدای گوشخراشی به عقب پرت شد. یقهی لباس نعمتی را چنگ زدم و کشیدم سمت خودم.
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن Nawrgoon کرد
-
Nawrgoon شروع به دنبال کردن رمان تاوان سرخ | م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا کرد
-
تاوان سرخ نویسندہ: م_ ملک #پلیسی #جنایی #عاشقانه #روانشناختی خلاصہ: سرگرد حامد محتشم پلیسی که زندگیاش را وقف مبارزه با مواد مخدر کرده بود، در یک شب، تمام معنای زندگیاش را از دست میدهد. وقتی سر بریدهی همسرش و دست کوچک دختر دو سالهاش در یک جعبهی خونین به او تحویل داده میشود، دیگر عدالت برای او معنایی ندارد؛ تنها «انتقام» در رگهایش جریان دارد. اوفقط یک هدف دارد: گرفتنِ تاوان از کسانی که فکر میکردند میتوانند با خون، سکوت بخرند.
-
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
Nawrgoon پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
مچکرم -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
Nawrgoon پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
عزیزم من دنبال یہ شخصیت مرد میگردم با بدن ورزیدہ و شونہ ھای پھن قد بلند وچشم وابروی پھن وقھوہ ای ریش ھای مرتب وکوتاہ و خرمایی و موھای متوسط نہ بلند نہ خیلی کوتاہ شخصیت رمان پلیسہ اما نمیخوام خیلی غیر مذھبی یا خیلی مذھبی دیدہ بشہ یہ ادم نرمال -
Nawrgoon شروع به دنبال کردن ستاره درخشان نیا کرد
-
پارت 40 نگاهی تحقیرآمیز به نازنین انداخت و بعد، رو به من کرد. چشمانش از شدتِ تنش، کمی بیروح بود. با لحنی که انگار میخواست با دستور به من آرامش بدهد، گفت: _خانمِ هدایت… لطفاً بفرمایید سرِ میزِ خودتون بشینید. اجازه ندید محیطِ کار از نظم خارج بشه. یک نگاهِ چپ و تهدیدآمیز، طولانی و سنگین به نازنین انداختم؛ نگاهی که یعنی: «این ماجرا هنوز تموم نشده.» بدون اینکه کلمهای از دهانم خارج شود، چرخیدم. با قدمهایی که میلرزیدند اما سعی میکردم با صلابت باشند، به سمتِ میزم برگشتم. با عصبانیتی که در تمامِ وجودم موج میزد، خودکار را از روی میز برداشتم و چنان با قدرت روی کاغذ فشار دادم که انگار دارم تمامِ خشمم را در قالبِ خطوطِ سیاه، روی آن کاغذها خالی میکنم. ساعت از پنج گذشته بود. وسایلم را با عجله در کیف ریختم؛ انگار میخواستم هر چه زودتر از این بنایِ بیروح و سنگین فرار کنم. بدنم هنوز از آن تقابلِ ظهر با نازنین میلرزید، اما این بار نه از ترس، که از یک خشمِ فروخورده. وقتی درِ شیشهایِ اصلی را باز کردم ناگهان در جای خود خشکم زد. او آنجا بود. در سایهیِ ستونِ ورودی، درست جایی که نورِ خورشیدِ دمِ غروب، سایهای بلند و بیحرکت روی زمین انداخته بود. ستار. با آن قامتِ بلند و چهرهای که انگار از سنگ تراشیده شده بود. خون در رگهایم به جای گرما، یخ کرد. حتما سھراب در مورد مھران و مزاحمتش چیزی گفتہ بود. سھراب دھن لق ... با قدمهایی که سعی میکردم با آنها غرورم را حفظ کنم، به سمتش رفتم. وقتی به فاصلهی چند قدمی رسیدم، بدون آنکه منتظرِ سلام یا احوالپرسی باشم، با لحنی که از شدتِ عصبانیت و شک، دورگه شده بود، پرسیدم: _چرا اومدی دنبال من؟ مگه من بچهام که هر لحظه باید سایهبهسایهام باشید؟ نگاهش را از روی خیابان برداشت و مستقیم زل زد تویچشمهای من. حتی پلک هم نزد. آنقدر نگاهش سنگین بود که حس کردم دارم زیر فشارِ یک وزنهیِ عظیم له میشوم. با همان لحنِ سرد و بیرحمانهاش، فقط گفت: _فکر کردی اومدم چون میخوام مراقبت باشم؟ حرفش مثل آبِ یخ روی پوستم نشست، اما من عقب ننشستم. با تندی و پرخاشگری گفتم: _آره! دقیقاً همینه! چون شماها فکر میکنید من یه بچهی ضعیفم که هر بار یه اتفاق میافته، باید بیاید دنبال من… فکر میکنید من نیاز به مراقبت دارم، نه؟ ستار یک قدم جلو آمد. آنقدر نزدیک که مجبور شدم سرم را بالا بگیرم. فاصله را بهشدت کم کرد و با صدایی که از شدتِ پایین بودن، بیشتر از فریاد، گوشم را پر میکرد، گفت: _ھیس... صداتو ننداز پس سرت! اگه واقعاً بچه نبودی، اینطوری رفتار نمیکردی.
- 45 پاسخ
-
- رازآلود
- درام معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت39 هنوز صدای قدمهای مهران در فضای سالن محو نشده بود که پچپچِ بقیہ دوباره اوج گرفت؛ انگار زنبورهای کارگری بودند که حالا سوژهی جدیدی برای نیش زدن پیدا کرده بودند. خودکارم را آنقدر محکم بین انگشتانم فشار دادم که بندِ انگشتانم سفید شد. سرم را پایین نگه داشتم و سعی کردم نگاهم را روی ردیفِ اعدادِ گزارش قفل کنم، اما کلمات روی کاغذ میرقصیدند. حس میکردم تمامِ اتاق، با آن دیوارهای شیشهای و میزهای چیده شده، مثل یک قفسِ بزرگ است که من در مرکزِ آن نشستهام و بقیه با چشمانِ کنجکاو، منتظرِ کوچکترین لغزشِ من هستند. صدای صندلیِ «نازنین» از پشتِ سرم بلند شد. با صدایی که سعی میکرد بهظاهر آرام باشد، اما طنینی از کنایه داشت، به مائدہ گفت: _خدا بدہ شانس! مردم چہ کیس ھای خوبی ھم گیر میارن... اون وقت منو تو یہ مگس تلخ ھم نمیاد سمتمون صدایِ خندهیِ ریزی که به دنبالش آمد، مثل خراشی روی اعصابم نشست. چقدر این محیط برایم تنگ و خفقانآور شده بود. میخواستم بلند شوم، گزارشها را جمع کنم و از این شرکت بزنم بیرون، اما میدانستم که فرار کردن فقط سوژهی آنها را داغتر میکند. نفسم را با حرص بیرون دادم، اما آرامشِ درونیام در همان لحظه فرو ریخت. دیگر سکوت، برایم معنای آرامش نداشت.نمیدانم چطور، اما ناگهان بلند شدم. صدای برخوردِ صندلی با کفِ زمین، مثل شلیکِ گلولهای در فضایِ سنگینِ سالن پیچید. سکوتِ ناگهانی و سنگینی برقرار شد. قدمهایم را، سنگین و بیصدا، به سمتِ میزِ «نازنین» برداشتم. وقتی مقابلش ایستادم، متوجهی تفاوتِ قدِمان شدم. او کمی از من بلندتر بود، اما این موضوع مانعِ نمیشد؛ ناچار شدم سرم را کمی بالا بیاورم تا مستقیم در چشمانِ پر از کینه و حسادتش خیره شوم. نازنین، که از دیدنِ ایستادنِ ناگهانی من شوکه شده بود، سعی کرد با یک پوزخندِ بیرحمانه، برتریِ کاذبِ خود را حفظ کند. لبهایم را کج کردم و با صدایی که مخصوصِ تحقیر کردن بود، گفتم: _ببین میدونی چیہ؟ آدم وقتی زیادی زهر باشه، همه سعی میکنن هر طور شده تفش کنن بیرون. نازنین که از برخوردِ مستقیمِ من جا خورده بود، اما نمیخواست عقب بنشیند، با چهرهای برافروخته و چشمانی سرخشده، یک قدم به سمتِ من جلو آمد. دستش را در هوا تکان داد، انگار میخواست با تندی و بیاحترامی، من را به عقب براند یا حتی ضربهای بزند. اما قبل از اینکه دستش به من برسد، سایهیِ مردی میانِ ما افتاد. _خانم ھا! خانما! لطفا... صدایِ بم و جدیِ یکی از کارمندانِ بخشِ حسابداری که به نظر میرسید از آن دسته آدمهای خشک و قانونمدار باشد، فضا را شکافت. او با چهرهای که نشان از ناراحتی از این جنجال داشت، میانِ ما قرار گرفت و با لحنی تند اما محترمانه گفت: _زشتہ... اینجا محیطِ کاره، نه میدونِ جنگ. اینجور برخوردها اصلاً برازندهی اینجا نیست. این خالہ زنک بازی ھا بمونہ بیرون از شرکت...
- 45 پاسخ
-
- رازآلود
- درام معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :