-
تعداد ارسال ها
337 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
Nil آخرین بار در روز مهر 6 برنده شده
Nil یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های Nil
-
معرفی سریال کرهای مأمور کیم دوباره فعال شد، Agent Kim Reactivated
Nil پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی فیلم و سریال
سریال کرهای:Agent Kim Reactivated، مأمور کیم دوباره فعال شد. ژانر:انتقام، اکشن. تعداد قسمتها:10. سریال یه سریال خیلی قویه که کاملاً سر ذوقت میاره، سکلانسهای خیلی طبیعی بازی شده، کیفیت صحنهها بالاست. موضوع سریال جدید جدید نیست اما توی هم ردههای خودش بهتر از قبلیهاست. چیزی که من همیشه خیلی برام مهمه کشش داستانیه که بیننده رو خسته نکنه، این سریال کاملاً رونه و به راحتی میتونی توی نصف روز تمومش کنی. نمرهی من به این سریال:10/9. سریال پیشنهاد میشه. -
با سلام.
به دلیل هنگاور کردن مغز نویسنده، این هفته پارتی از عشق شیطون بلای من نداریم.
با عشق و محبت شما پرقدرتتر برمیگردیم. 💕
-
واییییی دلم هوس کرد یکی عین نفس داشته باشم.🤣😇
فقط یه چیزی من الان شخصیت ها رو قاطی کردم میشه توی پارت های بعدیت یکم بیشتر مارو باهاشون آشنا کنی؟
الان نمی فهمم نفس کیه یکتا کیه نیکا کیه الیاس کیه لطفا یک کوچولو بشتر معرفیشون کن اینجوری قلمت خیلی قشنگتر میشه❣️
-
خوشگلم متوجه نمیشی چون فصل اول رو نخوندی. نیکا،نیاز،آرام،تمنا دوستهای دانشگاهی میکا هستن که از کلاس کنکور باهم دوست شدن. آروین،الیاس،مهیار،ماهیار دوستهای راستین هستن و توی فصل اول اینها توی دانشگاه با کلکل با دخترها آشنا شدن و کارشون به ازدواج رسید.
ماهان داداش میکا و نفس هم زنداداش میکاست.
حتماً فصل اول رو بخون تا متوجهی همه چیز بشی. 😘💕
-
-
-
پارت(30) بعد از کلی قربون صدقه رفتن مامان اینا لباس رو درآوردم و بعد از حساب کردن پولش به سمت بوتیک کتوشلوار فروشی رفتیم. راستین یه گوشه ایستاده بود و داشت به من که با دقت خیلی زیادی داشتم بین کتوشلوارها میگشتم نگاه میکرد. از بین کتوشلوارها یه کتوشلوار بود که از اولش هم بدجوری چشمم رو گرفته بود، اما همش توی ذهنم میچرخید که اگه داماد کتوشلوار رنگ مشکی بپوشه بیشتر به لباس عروس میاد. چشم از کتوشلواره گرفتم و یه کتوشلوار مشکی رنگ که جلیقهش ده دکمهای بود و همین باعث جذابیتش شده بود رو از بین کتوشلوارهای دیگه بیرون کشیدم و بهش نگاه کردم. ناخودآگاه همش نگاهم به سمت کتوشلواری که چشمم رو گرفته بود کشیده میشد. کلافه سرم رو تکون دادم، لبم رو گاز گرفتم و به سمت راستین رفتم. دستم رو بالا گرفتم که کتوشلوار رو به دست راستین بدم، اما نرسیده بهش دور زدم و برگشتم که باعث شد دست راستین که بالا اومده بود که کتوشلوار رو از توی دستم بگیره توی هوا خشک بشه. به سمت کتوشلوار موردعلاقم رفتم و برش داشتم، سریع به دست راستین دادمش و به سمت اتاق پرو هلش دادم که این کارم باعث قهقهی راستین شد. نفسم رو با صدا فوت کردم و پشت در اتاق پرو منتظر موندم. خداروشکر راستین قبل از اومدن به اینجا مامان اینا رو توی رستوران گذاشته بود وگرنه داستان لباس عروس اینجا هم تکرار میشد. در اتاق پرو باز شد، راستین بیرون اومد و جلوم چرخ زد. -چطور شدم؟ با چشمهای قلبی شده سر تا پاش رو نگاه کردم. -عالی …بهتر از این نمیشه، اصلاً گور بابای کلیشهها، خیلی توی تنت قشنگ نشسته، تازه رنگش هم خیلی جذابه. دلخور روش رو به سمت آینه قدی توی مغازه کرد و نالید: -مرسی از این همه تعریف. به دلخوریش خندیدم و به سمتش رفتم. دستهام رو روی سینهش گذاشتم و زیر گوشش زمزمه کردم: -من بهترین، جذابترین، خوشتیپترین و خوشهیکلترین مرد توی دنیا رو به دست آورم، این تویی که این لباس رو زیبا نشون میدی. -نمیگی وقتی اینقدر بهم نزدیک شدی و برام دلبری میکنی یه وقت کار دست خودمون میدم؟ لبم رو گاز گرفتم و آروم غریدم: -راستین… -جون راستین؟؟ -درش بیار بریم، مامان اینا تنها هستن. با خنده سری تکون داد و به سمت اتاق پرو رفت. بعد از چند دقیقه با کتوشلوار بیرون اومد، اون کتوشلوار مشکیه رو هم برداشت و پول هر دو شون رو حساب کرد. دستم رو گرفت و با هم به سمت رستورانی که مامان اینا توش بودن رفتیم. *** چند بار پشت سر هم آب دهنم رو قورت دادم، کلید توی دستم رو بالا آوردم و به قفل نزدیک کردم. -نه من نمیتونم. پشتم رو به در کردم و سریع از پلهها پایین رفتم. وسط پلهها که رسیدم ایستادم و به خودم توپیدم: -جمع کن خودت رو دختر، تو باید این کار رو انجام بدی، تو میتونی. بدون اجازه دادن به ورود فکر دیگهای توی سرم قاطع برگشتم، نفسم رو توی سینه حبس کردم و از پلهها بالا رفتم، بدون مکث در خونه رو باز کردم، وارد خونه شدم و سریع در رو پشت سرم بستم. خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود، چراغها خاموش بود و تمام پردهها کشیده شده بودن. دست لرزونم رو به سمت پریز برق بردم و روشنش کردم. با دیدن خونهی خالی و خاک گرفته آه از نهادم بلند شد. به تکتک وسایل خونه نگاه انداختم که صدایی توی سرم زنگ خورد: (-برو جلو... برو.... برو.... خوبه... همینجا وایسا.... آمادهای؟ در حالی که دستهام رو روی دستهای مرساد که روی چشمهام بود گذاشته بودم سر تکون دادم و با ذوق گفتم: -آمادهام....
-
پارت(29) -میشه یه کمکی به من بکنی و مامانها رو برای چند دقیقهای ببریشون مغازهی بغلی؟؟ بهشون بگو اینجا کیف شاباش نداره و باید از مغازه بغلی بگیرید. -اوکیه، فهمیدم منظورت چیه. نفس به سمت مامانها رفت و بعد از گفتن چیزی بهشون با هم از مغازه بیرون رفتن. به سمت میکا که روی مبل نشسته بود و فروشنده بهش رسیدگی میکرد رفتم. -بهتری عزیزم؟ با عشق نگاهم کرد و با بغض گفت: -ببخشید.... خیلی از روی تو و مامانت بابت حرفهای مامانم خجالت میکشم. کنارش روی مبل نشستم و توی بغلم گرفتمش. -این حرفها رو نزن جون دلم، چیزی برای خجالت وجود نداره، الان هم پاشو با سلیقهی خودت یه لباس خوشگل انتخاب کن و بپوش که دیگه طاقت ندارم که تو رو توی لباس عروس ببینم. میکا سری تکون داد، با لبخند از جاش بلند شد و رو به فروشنده گفت: -عزیزم میشه همون لباسی رو که توی کاتالوگ بهم نشون دادی رو برام بیاری که پرو کنم؟ -حتماً، همین الان میرم و برات میارمش، تو برو توی اتاق پرو تا من بیام. چند دقیقهای میشد که منتظر نشسته بودم و داشتم کاتالوگهای روی میز رو نگاه میکردم. فروشنده از اتاق پرو بیرون اومد و رو به من گفت: -آقای داماد، آمادهاید که عروس خانمتون رو ببینید؟ به معنی بله سر تکون دادم که پردههای بلند اتاق پرو رو کنار کشید و میکا که پشتش به من بود آهسته به سمتم چرخید. نمیتونستم زیبایی که داشتم میدیم رو توصیفش کنم، زبونم بند اومده بود و حتی پلک هم نمیزدم، نفسم توی سینه حبس شده بود و قلبم دیوانه وار به سینه میکوبید. ما برای رسیدن به این لحظه خیلی سختی کشیده بودیم. اشک توی چشمهام حلقه زد و بیاختیار آروم آروم سرازیر شد…. (میکا) با دیدن اشکهای راستین قلبم به درد اومد، به سمتش رفتم و اشکهاش رو با نوک انگشتهام پاک کردم که توی هوا دستم رو گرفت و روش بوسه زد. -خیلی ناز شدی ماه من. دستم رو گرفت و چند دور دور خودم چرخوندم. با عشق نگاهم کرد و پیشونیم رو عمیق بوسید. -من برم مامان اینا رو بیارم که ببیننت. سری تکون دادم که قبل رفتنش به سمت فروشنده رفت و گفت: -لطفا این لباس رو برای ما حساب کنید، فقط وقتی مادر خانمم اومد و قیمتش رو ازتون پرسید بهش بگید که قیمت این لباس ده پانزده میلیون بیشتر نیست. -مبارک باشه، چشم، متوجه شدم که چی میخواید. راستین برام بوسهای توی هوا فرستاد و از مغازه بیرون رفت. به لباس توی تنم نگاه کردم و زهر خندی زدم. -ده پانزده میلیون؟ به قیمت درج شدهی روی کاغذی که از آستین لباس آویزون بود نگاه کردم، صد و ده میلیون. آخه مگه میشه لباس عروس عربی به این پرکاری ده پانزده میلیون باشه؟ به سمت آینه چرخیدم و دوباره به خودم نگاه کردم. یه لباس عروس عربی با سنگکاریپر توی همه جای لباس، لباس آستینهای آفشولدر داشت که نگینهای درشت خوشهای بود، تور سرم هم جلوش به حالت تلی سنگ دوزی شده بود و دنبالش شکوفهشکوفه بود. لباس انقدر باشکوه بود که انگار لباس ملکهها بود. با صدای کل کشیدن نفس به سمت پشت برگشتم که دیدم مامان خودم با گریه و مامان راستین با لذت دارن نگاهم میکنن و زیر لب برام دعا میخونن که چشم نخورم. -خیلی قشنگه میکا... سلیقت عالی دختر!! نفس با شوق دستم رو گرفت و دور خودم چرخوند. -الهی که عاقبت بخیر بشی مادر،مثل ملکهها شدی. -الهی فدات شم گریه نکن دیگه. مامان نوشین به سمتم اومد دسته پولی رو از توی کیفش درآورد و روی سرم شاباش کرد.
-
پارت(28) روی فرمونم رو نوازش کردم که مامان سری از روی تاسف برام تکون داد. با شنیدن صدای جیغ بلند میکا به سمت در خونشون نگاه کردم که دیدم دستش رو گذاشته روی دهنش و زل زده به ماشینم. با مامان از ماشین پیاده شدیم که به سمتمون اومدن. میکا با ذوق به سمت ماشین دوید و با عشق دور تا دورش رو نگاه کرد. -وای راستین…وای…. آمادهی کتک خوردن بودم که با ذوق بالا و پایین پرید و خودش رو انداخت توی بغلم. -جیکلاس خریدی روانی؟ قهقههی مردونهای سر دادم و به زن دیوونهتر از خودم نگاه کردم، دقیقا لنگهی دوم خودم بود، قبلاً دیده بودم که توی اینستا کلیپهای جیکلاس رو نگاه میکنه برای همین هم به بابای دوقلوها سفارش دادم که برام یه مشکیش رو بیاره. اشک توی چشمهای میکا حلقه زده بود. -خیلی دوسش دارم، این رو خریدی که من نتونم بهت چیزی بگم؟ شاستی بلند و پورشه رو چیکارشون کردی؟ دستم رو گذاشتم روی سقف ماشین و بادی به غب غب انداختم. -اونها رو فرستادم نمایشگاه بجاش این رو برداشتم. مامان برای اعلام حضور نمایشی صداش رو صاف کرد که میکا به خودش اومد و زد توی صورت خودش. -خاک تو سرم، مامان ببخشید تو رو خدا،سلام خوبید؟ به سمت مامان رفت، سفت بغلش کرد و بوسیدش. من هم با مامان مژگان و نفس دست دادم، سلام و علیک کردم. همه سوار ماشین شدیم و به سمت مزون لباس عروس حرکت کردیم. روی مبل انتظار نشسته بودم تا اینها به یک نتیجهی جمعی برسن، اما نمیشد که نمیشد، هر کدوم ساز خودشون رو میزدن، میکا هم اون وسط کلافه ایستاده بود و به نظرهاشون گوش میداد. -وای خاک عالم ….صد میلیون اجاره!!!! مامان جان میکا همین لباس رو میدم شهین خانم خیاط با ده میلیون برات بدوزه، پول شوهرت رو الکی هدر ندیها دخترم. مامانم یکی از لباسها رو توی دستش گرفت و از جلوی صورت میکا رد کرد. -مژگان خانم بذارید عروس گلم هر چیزی که دوست داره رو بگیره پولش رو ما داریم میدیم فدای یه تار موش. نفس با ذوق یه لباس جذب رو آورد و تو بغل میکا گذاشت. -میکا این لباس چطوره؟ مدل ماهیه، تو قدت بلنده این مدلها بهت میاد. میکا اونقدر از دستشون کلافه شده بود که یه دفعه زد زیر گریه و همونجا وسط مغازه روی زمین نشست. نگران از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. -چی شده دورت بگردم؟ چرا داری گریه میکنی؟ دستش رو گذاشت رو صورتش و هق زد: -سرم داره از درد میترکه. -باشه عزیزم آروم باش، گریه نکن، میخوای بریم بیمارستان؟ -نه نمیخواد، توی کیفم ژلوفن دارم، یه لیوان آب برام بگیر. فروشندهی مزون که رفته بود دنبال کاتالوگهاش با دیدن میکا کف مغازه شوکه شده به سمتش دوید. -ای وای!!!! چی شده عروس؟؟؟؟ فشارت افتاده؟ بلند شو عزیزم زمین سرده. -ببخشید خانم، میشه یه لیوان آب برای همسر من بیارید؟ -آره، آره حتماً. فروشنده دست میکا رو گرفت و با خودش برد که بهش آب بده. سریع دست مامانم رو گرفتم و آروم کشیدمش یه گوشه. مامان با چشمهای مشتاق نگاهم کرد و پرسید: -جانم مامان جان؟ چیزی میخوای؟ -مامان جان میشه شما،مامان میکا و نفس یه چند دقیقهای برید توی مغازههای اطراف بچرخید؟ وضعیت رو که میبینید، میکا اینجوری نمیتونه چیزی انتخاب کنه،لباسش رو که انتخاب کرد و پوشید صداتون میکنم که بیاید و ببینید. مامان نگاهی به مامان مژگان که داشت قیمت تک تک لباسها رو چک میکرد و هی سرختر میشد انداخت. -نمیدونم مامان جان،من که مشکلی ندارم، اما یه وقت مامان و زنداداش میکا ناراحت نشن؟ -اونها رو من خودم یه کاریش میکنم،شما نگران نباش. -باشه عزیزم. رو به نفس صدا زدم: -زنداداش…. نفس لباسهای توی دستش رو رها کرد و به سمتم اومد. -بله داداش راستین؟
-
پارت(27) به سمت مشرحمت که برای کمک با خانمش اینجا اومده بودن رفتم. -مشرحمت من باید برم دنبال میکا خانم، امروز قراره بریم دنبال لباس عروس و کتوشلوار من، شما اینجا باش حواست به کارگرها باشه کارشون که تموم شد پولشون رو حساب کن، به حسابت هم پول کافی زدم،به گلاره خانم هم بگو که یه زحمتی بکشه و وقتی اینا رفتن خونه رو یه تمیز کاری درست و حسابی بکنه. -چشم آقا راستین، خیالتون راحت باشه حواسم به همه چیز هست، به خانم مهندس هم سلام برسونید. -حتماً فعلا خداحافظ. -خدا به همراهتون آقا. از خونه بیرون زدم و سوار ماشین جدیدم شدم، میکا اگه بفهمه باز هم ماشین جدید خریدم درسته کلم رو از جا میکنه. ریموت در رو زدم و ماشین رو از تو پارکینگ درآوردم. با مانیتور ماشین شمارهی میکا رو گرفتم که سر اولین بوق جواب داد و صداش توی ماشین پیچید: -جونم … یه لحظه خندم گرفت: -رو گوشی خوابیده بودی؟ -راست….ین (راستین کش دارش نشونهی اعصاب نداشتنش بود) -جون دل راستین؟ باز با مامانت بحث کردی؟ -پوف.... چی بگم که دلم خونه؟ولش کن حالا، بعدا برات تعریف میکنم، کجایی تو؟ -همین الان از ویلا زدم بیرون، برم دنبال مامانم چهل دقیقهی بعدش جلوی در خونتونم. -باشه پس من از همین الان حاضر میشم، نفس هم تا اون موقع رسیده. -باشه عسلم عجله نکن، فعلاً کاری نداری؟ -نه مواظب خودت باش، فعلا بای. -بای نفسم. گوشی رو قطع کردم، پام رو روی پدال گاز فشار دادم که ماشین زوزهای کشید. -جون… بابا فدات شه پسر نازم. (میکا) همچنان صدای غر زدن مامان از توی سالن میاومد که نشونهی کفری بودن زیادش از کاری که کرده بودم بود. -من نمیدونم این دختره یه جو عقل توی اون کلش نداره؟؟؟ -خانم… بس کن دیگه، اتفاقاً دخترمون بهترین کار رو کرده، اینجوری اول زندگیش یه دعای خیر هم پشت سرش داره، میکا به اون خونه احتیاجی نداشت، شوهرش براش بهترین زندگی رو فراهم کرده. از وقتی بهشون گفته بودم خونهی خودم با مرساد رو به خانوادش برگردوندم، مامان اینجوری آتیشی شده بود و بابا مدام تحسینم میکرد. یاد ملاقاتم با عمه اینا که میافتم جیگرم خون میشه، براشون کارت دعوت برده بودم که همونجا بهشون گفتم که میخوام خونه رو به نام بابای مرساد کنم. عمه که حتی یه نگاه کوچیک هم بهم نکرد، عین یه مرده یه گوشه نشسته بود و به قاب عکس توی دستش خیره شده بود،همون عکس لعنتی (عکس اسپرتی که قبل عروسیش با مرساد انداخته بودن) -آخ مرساد... آخ… اشکهام رو پاک کردم و کیف لوازم آرایشیم رو باز کردم. هرچند که سخته اما باید بعداً یه سر برم توی اون خونه و وسایل باقی موندم رو جمع کنم. صدام رو انداختم رو سرم و داد زدم: -مامان…. عین خودم از توی سالن داد زد: -ها؟؟؟؟ -راستین و مامانش چهل دقیقهی دیگه میان دنبالمون. -خا… ریز ریز خندیدم و شروع به آرایش کردن کردم… (راستین) جلوی در خونهی میکا اینا پارک کردم و بهش اس دادم که رسیدم. رو به مامان کردم: -مامان اگه میکا خواست من رو بزنه تو جلوش رو بگیر باشه؟ مامان غش غش خندید و آروم یدونه زد توی بازوم. -تو که انقدر ازش حساب میبری چرا دوباره ماشین جدید گرفتی؟ -این ماشین نیست که مامان!این پسرمه.
-
فصل دوم سیاه قلب صفحهی نقد رمان عشق شیطون بلای من | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
صفحهی نقد رمان:عشق شیطون بلای من. نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا. ژانر:عاشقانه،طنز،غمگین. خلاصه:بعضی از عشقها با یک نگاه شروع نمیشن؛با هزاران جنگ،کل کل،زخم و اشک ساخته میشن. میکا و راستین برای رسیدن به هم از خیلی چیزها گذشتن. انقدر همدیگر رو دوست داشتن که فکر میکردن هیچ اتفاقی در دنیا نمیتونه بینشون فاصله بندازه اما زندگی همیشه برای عاشقها نقشههای قشنگی نمیکشه ... وقتی بزرگ ترین آرزوی میکا به بزرگ ترین حسرت زندگی شون تبدیل میشه،چیزی در بینشون ترک میخوره؛چیزی که نه با پول درست میشه،نه با عشق و نه حتی با تمام فداکاریهای راستین. -
یعنی من سر این پارت یه دور دوباره با یاد آوری سوتی به این ضایعای از خنده مردم.
-
پارت(26) سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت فروشگاه دویدم که جلوی در فروشگاه نیاز رو دیدم. -چیزی میخوای میکا؟ -نفس به سرفه افتاده میخوام براش یه آب بگیرم. -من هم آب و هم بستنی گرفتم بیا بده بهش. داشتیم از خیابون رد میشدیم که یه موتوری اومد بغلمون و کیف نیاز رو گرفت و شروع به کشیدن کرد. اع!!! این که موتور مشرحمته! چرا داره با نیاز بکشمکش میکنه؟! هی موتوری بکش، نیاز بکش، از زوری که داشتن میزدن زدم زیر خنده، انقدر خندیده بودم که اشک از گوشهی چشمهام سرازیر شده بود. موتوری که از گرفتن کیف از نیاز ناامید شد گازش رو گرفت و فرار کرد. موتوری که رفت نفس از ماشین پیاده شد و به سمت نیاز که روی زمین نشسته بود و از ترس میلرزید دوید. -خوبی نیاز؟؟؟ ای دزد عوضی.... بهت صدمه نزد که؟ با شنیدن حرف نفس تازه به خودم اومدم، موتوریه دزد بود نه مشرحمت!!!!! ولی من مطمئن بودم که قشنگ موتور خود مشرحمت بود!!؟ یه دونه توی پیشونی خودم کوبیدم و سریع به سمت موتوری که الان تا وسطهای کوچه رسیده بود و داشت دور میشد دویدم. -دزد عوضی، مرتیکه…. ،…. -میکا داری چیکار میکنی؟؟ اون که دیگه رفته!! بیا کمک نیاز... راه رفته رو برگشتم و به سمت نیاز رفتم، با نفس بلندش کردیم و توی ماشین نشوندیمش. اومدم خودم هم سوار ماشین بشم که صدای موتور به گوشم خورد، سریع به پشت سرم نگاه کردم که دیدم دزده داره برمیگرد. از ته کوچه اومد و با سرعت از کنارم رد شد، بدون فکر کردن شروع کردم به دویدن و دنبالش افتادم، همونطور که مثل دوندهی ماراتون داشتم دنبالش میدویدم شروع کردم به دادن فحشها رکیک دادن. -مردتیکهی..... ، ای دزد.... ، ای خواهرت رو ..... در کمال تعجب یهو موتوری سرعتش رو کم کرد و به کلی نگه داشت، از روی موتورش پیاده شد و به سمتم اومد. ای که لال بشی میکا... با خواهرش چی کار داشتی آخه؟؟؟ الان میاد میبرتت حضوری با خواهرش آشنات میکنه. از ترس توی جام خشکم زده بود و دهنم قفل کرده بود. موتور سوار نزدیکم شد و همزمان که کلاهکاسکتش رو در میآورد گفت: -چیزی شده دخترم؟ اع!!! این که مشرحمته!!! دخترها توی ماشین از خنده پاره شده بودن و من از فحشهایی که نثار مشرحمت کرده بودم داشتم از خجالت میمردم، دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من رو توی خودش ببلعه. نفس از ماشین پیاده شد و درحالی که اشکهای زیر چشمش رو پاک میکرد گفت: -ببخشید مشرحمت... میکا شما رو با دزدی که میخواست کیف نیاز رو بزنه اشتباه گرفته. مشرحمت با نگرانی جلوتر اومد و رو به نفس پرسید: -دزد داشته کیف نیاز خانم رو میزده؟ درحالی که به سمت ماشین میرفت از نیاز پرسید: -دخترم خوبی؟ آسیبی که بهت نزدن؟ تو کیفت چیز مهمی داشتی؟ -خوبم مشتی نگران نباش، کیف رو بهشون ندادم. مشرحمت درحالی که روی دستش میکوبید گفت: -این چه کار خطرناکی بود که تو کردی دخترم؟؟؟ نگفتی خدایی نکرده بهت چاقو میزنن؟؟؟ -مشتی سرویس عروسیم توی کیفم بود، برده بودم قفلش رو که خراب شده بود درست کنم. نفس دست منی که مثل یه مجسمه هنوز پشت موتور مشرحمت خشک شده بودم رو کشید و به سمت ماشین هلم داد. از خجالت نمیتونستم توی چشمهای مشرحمت نگاه کنم. مثل ربات سوار ماشین شدم و به سمت خونهی نیاز اینا حرکت کردم، مشرحمت هم برای اطمینان با موتورش پشت سرمون راه افتاد. با تصور اتفاقی که افتاد از خجالت و شرم زدم زیر گریه که دوباره صدای خندهی نفس و نیاز بلند شد. حرصی کوفتی زیر لب نثارشون کردم و برای خودم زار زدم. (هجده روز بعد-راستین) امروز بالاخره قرار بود وسایل ویلا رو بیارن، خدایی جون دادیم تا توی بیست و پنج روز بتونیم کل وسایلهای ویلا رو بگیریم. مبلمان و سرویس خوابها رو دو روز پیش آورده بودن و کارگرها چیدمان و نصبشون رو انجام داده بودن، الان هم وسایل برقی رسیده بود و نصاب داشت راهاندازیشون میکرد.
-
پارت(25) ماشین رو روشن کردم و راه افتادم که مشرحمت با موتورش از بغلمون رد شد و برامون بوق زد، با لبخند جوابش رو دادم و براش بوق زدم. بعد از یک ساعت رانندگی توی ترافیک به پاساژی که آشنای بابای نیاز مغازه داشت رسیدیم. بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ پاساژ با دخترها پیاده شدیم و به سمت داخل پاساژ رفتیم. وارد مغازه مورد نظر که شدیم صاحب مغازه از جاش بلند شد و به پیشوازمون اومد. -سلام نیاز جان،خوش اومدید عموجان،چه عجب شما یه سری یه این عموت زدی!!! (روش رو به من و نفس کرد و محترمانه گفت) سلام خانمها. -سلام عمو جان خوبید؟ خانومتون خوبه؟ بچهها خوبن؟ ببخشید تو رو خدا من به خاطر شغل همسرم مجبورم که مدام به خارج از کشور سفر کنم برای همین زیاد ایران نیستیم. -همه خوبن سلام دارن خدمت شما، چرا سر پا ایستادین؟بفرمایید بشینید. با دخترها روی مبلهای پذیرش نشستیم که یکی از فروشندهها برامون قهوه و کیک آورد. آقای علیدوست صاحب مغازه کاتالوگهای مبلمانش رو بهمون نشون که از بینشون دو دست مبل مدرن فانتزی، یه دست مبلمان برای پاسیو، یه میز ناهار خوری دوازده نفره، سه دست سرویس خواب و یه دست مبلمان و میز برای اتاق کار راستین انتخاب کردم. آقای علیدوست برای آخرین بار چک کرد: -پس شد دو دست مبلمان مدرن فانتزی به رنگ سبز ماچایی و شیری، یه دست مبلمان برای محوطه و یک دست میز ناهار خوری دوازده نفره به همون رنگ، سه دست از سرویس خوابهای مدرنمون به رنگ آبی آسمانی، سبز پستهای و بنفش روشن و در آخر یک دست مبلمان برای اتاق کار به رنگ طوسی و مشکی؟ -بله درسته. -خوب، سفارشات شما تا پانزده روز دیگه ارسال میشه. نیاز نگاه قدردانی به آقای علیدوست کرد. -واقعا ازتون ممنونم عمو جون، خیال ما رو راحت کردین. بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن نیاز و آقای علیدوست با کارتی که راستین بهم داده بود پول سفارشات رو که دو میلیارد و نیم شده بود حساب کردم (البته قبلش با شنیدن رقمی که باید پرداخت میکردیم هم من و هم نفس یه سکتهی ناقص رو قشنگ رد کردیم) و بعد از خداحافظی به سمت خونهی نیاز اینا راه افتادیم. سر کوچهی نیاز اینا رسیده بودیم که نیاز گفت: -میکا یه لحظه جلوی این فروشگاه نگه دار من برای خونه خرید دارم. ماشین رو کنار کشیدم که نیاز از ماشین پیاده شد، به سمت فروشگاه رفت و ما هم توی ماشین منتظرش نشستیم. -میکا چه خوب کردی که مامان با خودمون نبردیم، اگه اون این قیمت رو میشنید مغازه رو روی سر اون یارو خراب میکرد. زهر خندی زدم: -حق داره خب، خونهای که الان داره توش زندگی میکنه پولش چهار میلیارده و پولی که ما دادیم یکم بیشتر از نصف پول خونشه، شرط میبندم که اگه بود میگفت این پول رو بده به من با پونصد میلیونش برات وسایلت رو میخرم با اون دو میلیارد دیگش هم برات یه آپارتمان کوچیک سمت خودمون میخرم. نفس از لحن تقلید حرف مامان انقدر خندید که آب دهنش پرید توی گلوش و به سرفه افتاد. -چی شدی تو؟ خوبی؟ بذار برم برات یه آب بگیرم.
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام روز بخیر. درخواست نقد رمان عشق شیطون بلای من رو دارم. -
پارت(24) امروز قرار بود با نفس و نیاز برم دنبال مبلمان و وسایل چوبی خونم. با هزار رو یک بدبختی مامانم رو راضی کردم که خودم تنهایی برای خرید وسایل خونم برم، آخرش هم که دید زورش به حرف من نمیرسه زد زیر گریه که مجبور شدم دو ساعت هم قربون صدقش برم. خب چیکار میکردم آخه سلیقه هامون اصلا به هم نمیخورد و اگه میاومد صد در صد دعوامون میشد، تازه اگه با ما به اونجایی که نیاز میخواد ببرتمون میاومد با دیدن قیمتها میگفت (-اوا خاک بر سرم، انگار پول خون باباشون رو از ما طلب دارن!! دخترم بیا بریم سمت محلهی قدیمیمون قلعهمیر از اونجا مبلمانت رو بخر.) خلاصه که آخرش نفس رو با من فرستاده که بهجای خودش من رو رصد کنه. ماشین رو روبهروی خونهی بچهها پارک کردم. راستین برای رفتوآمد راحتم ماشین پورشش رو در اختیارم گذاشته بود. رو به نفس کردم و گفتم: -من برم نیاز رو صدا کنم و بیام. نفس به معنی باشه برام سر تکون داد که از ماشین پیاده شدم، به سمت ساختمون بچهها رفتم و زنگ واحد نیاز اینا رو زدم. -اومدم میکا، دو دقیقه دیگه پایینم. نذاشت من حتی یک کلمه هم حرف بزنم!! زارت گرفت آیفون رو قطع کرد،این هم از بدی آیفون تصویری. بیخیال شونهای بالا انداختم و زنگ قدیمی واحد سرایداری رو زدم. بعد از چند لحظه مشرحمت که یه پیرمرد مسن بود که با خانمش توی واحد سرایداری ساختمان بچهها سکونت داشتن و کارهای آپارتمان رو انجام میدادن بدو بدو از داخل ساختمان بیرون اومد. -به سلام خانم مهندس! چه عجب از این طرفها! راه گم کردین؟ با مهربونی به روش لبخند زدم. تنها کسی که من رو مهندس صدا میزد همین مش رحمت و خانمش گلاره جون بودن. -سلام مشتی خوبی؟ گلاره جون خوبه؟ اومدم دنبال نیاز بریم برای خرید خونم، یه زحمتی هم برای شما داشتم. -ممنون دخترم، گلاره هم خوبه اتفاقا از دخترها مدام حالت رو میپرسه، جانم چه کمکی از دست من بر میاد؟ کلید خونهی اینجا و کلید ویلا رو از جیب کیفم در آوردم و به سمتش گرفتم. -میخواستم یه زحمت بکشید و با گلاره جون یه دستی به سر و روی این دوتا خونه بکشید، بالا رو که یه گرد گیر بکنید بسه، برادرم و خانمش قراره که اینجا ساکن بشن، اون یکی کلید هم برای خونهی ویلایی خودمونه که آدرسش رو براتون پیامک میکنم، اونجا هم یه تمیزکاری حسابی میخواد که وسایل اومد بره برای چیده شدن. -ای به چشم، مبارکها باشه خانم مهندس، به سلامتی. نیاز درحالی که داشت با سگک کیفش ور میرفت از راه رسید. -سلام مش رحمت، خوبی؟ -سلام نیاز خانم، ممنون به لطف شما. -بریم میکا؟ -آره، تو برو سوار ماشین شو من هم تا دو دقیقه دیگه میام، نفس هم توی ماشینه. نیاز به سمت ماشین رفت که رو به مش رحمت گفتم: -مشتی به حسابت پول میزنم هر وسیلهای که برای کارتون نیاز داشتید رو تهیه کنید، اگه سوالی داشتید یا مشکلی پیش اومد هم شمارهی من رو که دارید؟ -خیالت راحت خانم مهندس، آره دارم. -پس فعلا خداحافظ. -خدانگهدارت دخترم. به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. نیاز روی صندلی جلو نشسته بود و داشت روی مانیتور ماشین آدرس رو وارد میکرد.
-
پارت(23) -خب عزیزم، خونه رو هم که دیدی، الان دیگه راحت میتونی با دخترها برای خرید خونه برید، فقط قبلش به یه سوال من جواب بده... تو مطمئنی که نمیخوای توی ساختمون بچهها زندگی کنی؟ -آره، مگه دیوونم که اینجا رو ول کنم برم توی آپارتمان؟؟ -باشه عزیزم هر جور که میلته. باید همین الان فکری که تو سرم بود رو باهاش درمیون میذاشتم. -راستین…. -جون راستین؟؟؟ -میگم…. تو که بهخاطر راحتی بچهها اون خونه رو نه میتونی بفروشی و نه توش مستاجر غریبه بیاری درسته؟ -درسته عسلم، چیزی میخوای بگی؟ آب دهنم رو قورت دادم و با منومن گفتم: -میشه… میشه ما اون خونه رو به ماهان و نفس اجاره بدیم؟ (تند تند توجیه کردم) میدونی آخه اونها که به این زودیها نمیتونن خونه بخرن، خونهای که الان هم توش مستاجرن خیلی کوچیکه، از طرفی هم مانی داره بزرگ میشه و اون محله جای مناسبی برای تربیت بچه نیست، اجاره خونهها هم که هر ماه داره نجومی بالا میره، مجبورن همش از این خونه به اون خونه اسباب کشی کنن تمام وسایلشون داغون شده و…. راستین انگشتش رو روی لبم گذاشت و با حرفش ساکتم کرد. -هیس… چه خبره؟ آروم باش، یه نفس بگیر وسطش، یه بند داری حرف میزنی. سرم رو با خجالت پایین انداختم، حتماً الان داره توی دلش میگه که چه دختر سودجویی هستم. بغضم گرفت، پشتم رو بهش کردم و با صدای لرزون از بغض گفتم: -دیگه بریم. اومدم به سمت در خروجی برم که دستم رو از پشت گرفت و توی بغلش کشید. -دیوونه… چرا داری گریه میکنی؟ من که هنوز چیزی نگفتم!! اون خونه متعلق به توئه، تو اختیار دار کاملشی، هر کاری که دوست داری باهاش بکن اما قبلش نظر بچهها رو هم بپرس. قطره اشک سمجی که از گوشهی چشمم آویزون شده بود رو با نوک انگشتم گرفتم و گفتم: -با دخترها چند روز پیش حرف زدم و اونها هم با شوهرهاشون حرف زدن، کسی با این موضوع مشکلی نداره. -ای نامرد… پس آخرین نفر داری به من میگی؟ خندیدم و بچهگونه جواب دادم: -بابایی به خدا خواستم بهت بگم اما از دیو درونت ترسیدم. راستین آهسته به سمتم قدم برداشت. -که من دیوم دیگه؟ آره؟ الان که این آقا دیوه یه لقمهی چپت کرد متوجهی اشتباهت میشی. راستین که الان در یک قدمیم ایستاده بود دستش رو پشت سرم گذاشت، آروم به سمت زمین هلم داد، شروع کرد به قلقلک دادنم که از خنده ریسه رفتم و تو بغلش دستوپا زدم. -وایی…. غل… ط… کردم… تورو… خدا… ولم کن. راستین که دید دیگه نفسم بالا نمیاد دست از قلقلک دادنم برداشت و با تهِ خندش توی چشم هام زل زد. بعد از چند لحظه در یک آن به سمتم خم شد و لبهام رو شکار کرد…. (دو روز بعد) -نفس جان اون خونه مبله شما باید فقط لباسهای خودتون رو بیارید. -حرفها میزنیها میکا! وسایل من حتی اگه درب و داغون هم باشه بازم جهیزیهای که با هزار ذوق خریدمش، بعدش هم بالاخره که ما یه روزی باید از اون خونه بلند بشیم اونوقت وسایل خونه از کجا بیاریم؟ -من که حریف این زبون تو نمیشم، باشه وسایلت رو جمع کن بذارش توی انباری این خونه که بعداً بیوسیله نمونی.