-
تعداد ارسال ها
137 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
فاطیما هاشمی آخرین بار در روز مهر 1 برنده شده
فاطیما هاشمی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های فاطیما هاشمی
-
اطلاعیه جذب نیروی نظارت در انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
اعلام امادگی -
عزیزم رمان شما ناظر داره؟ یک سری ایرادات داره پارت های رمانتون اگر ناظر ندارید درخواست ناظر بدید تا ایرادات رو بهتون بگن و رفعش کنید تعداد پارت هاتون کم هست ویرایش کردن راحت تر هست
-
عزیزم چطوری میتونم نام کاربریم رو عوض کنم؟
-
معرفی و نقد رمان به جای خواهرم|Hananeh کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: سیده فاطیما هاشمی ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی خلاصه: یکتا برای نجات خواهرش، ناچار میشود با مردی ازدواج کند که از عشق تنها کینه به یادگار دارد؛ اما شاید همین کینه، روزی جایش را به عشق بدهد… یا عشق، قربانی همان کینه شود. لینک تاپیک رمان: -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد و شش *** نیکا خودش را درون پارکی انداخت و نفس عمیقی کشید. با قدمهایی سست و ضعیف راهی دستشویی انتهای پارک شد. با دستانی لرزان شیر آب را باز کرد و با وسواس شروع به شستن دستش کرد، در حالی که بغض در گلویش چنگ زده بود و چانهاش میلرزید. اشکها دیدش را تار کرده بودند و نمیتوانست به راحتی دستانش را ببیند. پلکی زد و قطرات اشک یکی پس از دیگری بر روی گونههایش غلطیدند و این بار تصویر انگشتان خونیاش واضحتر شد. محکم دستانش را بر هم میمالید و تمام تلاشش را میکرد تا حتی قطرهای خون بر روی دستش باقی نماند. چند مشت آب بر صورتش پاشید و دستانش را دو طرف روشویی گذاشت و به چهرهٔ خودش در آینهٔ کثیف زل زد. موهایش نامرتب شده بود و به خاطر آبی که بر صورتش پاشیده بود، موهای کنار صورتش خیس شده و به هم چسبیده بودند. کلاهش را از روی سرش برداشت و کنار دستش گذاشت. هقهق زد و چشمانش را بر روی هم فشار داد. لب پایینش را محکم گاز گرفت تا صدایش را کنترل کند. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. اشکهایش را کنترل کرد و دستی به موهای کوتاهش کشید و مرتبشان کرد. با سرانگشتانش بر زیر چشمان و روی گونهاش دست کشید و اشکهایش را پاک کرد. کلاهش را بر روی سرش گذاشت و از دستشویی خارج شد. کمی در پارک قدم زد و سعی کرد بر خودش مسلط شود. قرمزی چشمانش که برطرف شد، تاکسی گرفت و به خانه رفت. درب خانه را با کلید باز کرد و وارد حیاط شد. جلوی درب ورودی کفشهایش را از پا کند و با سلامی کوتاه به سمت اتاقش حرکت کرد. - علیک سلام، نیکا خانم. یکم دیر نیومدی خونه؟ بدون اینکه نگاهی به مادرش کند، درب اتاقش را باز کرد و گفت: - تاکسی دیر گیرم اومد. داخل رفت و درب را بست. جلوی تختش ایستاد و از داخل کیفش چاقوی شکاری ضامندار را که به خون آغشته شده بود، درآورد. نگاهش کرد. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد و دستانش لرزید. در حالی که دندانهایش از عصبانیت و استرس بر هم میخورد، زیر لب گفت: - خدا لعنتت کنه محدثه! این آشی بود که تو واسه من پختی. قبل از اینکه کسی وارد اتاق شود، خوشخوابش را بالا گرفت و چاقو را زیرش قرار داد. بر روی تخت نشست و تند تند نفس عمیق کشید. باید خودش را کنترل میکرد. نباید با رفتارهایش جلب توجه کند تا بقیه به او مشکوک شوند. سریع لباسهایش را با لباس راحتی عوض کرد و روی تخت دراز کشید. صدای باز شدن درب اتاق آمد. سریع پشت به درب کرد و چشمانش را بست. - نیکا، شام نمیخوای؟ - نه، گرسنم نیست. چند ثانیهای سکوت در اتاق حکمفرما بود که دوباره یکتا گفت: - چیزی شده؟ ناراحتی؟ نیکا نمیدانست چه بگوید تا دست از سرش بردارد. به تنها دروغی که در ذهنش آمد برای نجات خودش از سؤالهای خواهرش چنگ زد و سریع گفت: - با محدثه دعوام شد، خوابم میاد. شب بخیر. یکتا بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد. در را آرام بست و چند لحظه پشت در ایستاد. نگاهش روی دستگیره ماند. چیزی در رفتار نیکا برایش عجیب بود؛ صدایش، جوابهای کوتاهش و حتی طرز خوابیدنش. آرام پوفی کشید و به سمت سالن برگشت. سایه که مشغول جمع کردن ظرفهای شام بود، نگاهی به دخترش انداخت: - چی شد؟ شام نمیخوره؟ یکتا شانهای بالا انداخت: - میگه با محدثه دعواش شده، خوابش میاد. سایه بشقابی را داخل سینی گذاشت و سری از تأسف تکان داد. یکتا چند ثانیه به رفتن سایه نگاه کرد و بعد روی مبل نشست. گوشیاش را از جیب شلوارش بیرون آورد. صفحه را روشن کرد و پیام کیانوش را دید: - رسیدی خونه؟ لبخند کوچکی روی لبش نشست و جواب داد: - آره، ساعت شیش و خوردهای بود رسیدم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که جواب آمد: - خوبه. فردا دیگه روز عقده خانوم. یکتا با دیدن پیام، لبخندش عمیقتر شد: - باورم نمیشه بالاخره رسید. همان لحظه صدای افتادن چیزی از داخل اتاق نیکا آمد. یکتا سرش را بلند کرد: - نیکا؟ جوابی نیامد. از جا بلند شد و چند قدم به سمت اتاق رفت، اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، صدای نیکا از داخل اتاق آمد: - چی میخوای؟ یکتا مکث کرد: - هیچی، چی بود افتاد؟ - چیزی نیست، دستم خورد شیشه عطرم افتاد. یکتا چند لحظه به در بسته خیره ماند: - باشه. برگشت و دوباره به سمت سالن رفت. پشت در، نیکا بیحرکت ایستاده بود. نفسش را حبس کرده بود و دستش را روی سینهاش گذاشته بود. نگاهش به تخت افتاد. چاقو هنوز همانجا، زیر خوشخواب پنهان بود. لبهایش لرزید. آرام زیر لب گفت: - خدایا، من باید چیکار کنم؟ -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد و پنج روزها از پی هم میگذشت و یکتا یا در حال خرید بود یا در آرایشگاه به سر میبرد و کار مشتریهایش را انجام میداد. سایه و نیکا هم سخت در پی تدارک مراسم عقد بودند و مهمان دعوت میکردند. یکتا با رسیدن اسنپ از آرایشگاه خارج شد و سوار ماشین شد. به گفتهٔ آرایشگرش باید شب را زود میخوابید تا صورتش برای فردا پف نکند. همهٔ تلاشش را کرده بود تا کار مشتریاش را زود تمام کند و اکنون که ساعت شش و ده دقیقه بود، توانسته بود از دست آرایشگاه و مشتریاش خلاص شود و به خانه برود. کرایه را برای راننده کارت به کارت کرد و از ماشین پیاده شد. با کلید درب خانه را باز کرد و وارد شد. سکوت عجیبی خانه را فرا گرفته بود. به اطراف نگاه کرد و با دیدن نیکا که بغض کرده و بر روی مبل نشسته بود، به سمتش رفت. - چی شده نیکا؟ نیکا با چشمان اشکی یکتا را نگریست و گفت: - چی بگم… مثل همیشه گیر دادنهای مامان. نزدیک به یک ماهه گوشیم رو گرفته، بعد کلی وقت خواستم امروز با بچهها برم بیرون که بازم گفت نه. یکتا با دیدن نگاه اشکآلود و صدای لرزان خواهرش دلش گرفت. - مامان کجاست؟ نیکا با صدای آهستهای لب زد: - تو اتاقش. یکتا سری تکان داد و به سمت اتاق مادرش حرکت کرد. انگشت اشارهاش را دولا کرد و دو ضربه به درب زد. بعد دستگیره را کشید و وارد اتاق شد. - مامان؟ سایه در حالی که لباسهایش را تا میکرد، گفت: - سلام مامان جان، خسته نباشی. - سلامت باشی. میگم مامان؟ سایه پرسشگر نگاهش کرد. - چرا اجازه ندادی نیکا با دوستاش بره بیرون؟ سایه اخم درهم کشید و همین که خواست چیزی بگوید، یکتا سریع گفت: - مامان، یک ماهه که گوشیش رو گرفتی و داری تنبیهش میکنی. کافی نیست؟ بذار حداقل امروز بره با دوستاش بیرون. فردا روز عقدم هست، اذیتش نکن. سایه کلافه پوفی کشید و لباسش را تایی زد و داخل کشو گذاشت و گفت: -باشه، بره بیرون، ولی گوشیش رو بهش نمیدم. یکتا سری تکان داد و از اتاق خارج شد: - با دوستات کی قرار داشتی؟ نیکا همانطور که سرش پایین بود، مغموم گفت: - هفت. - خوبه، هنوز وقت داری. پاشو آماده شو برو بیرون، زود هم برگرد. یکتا پشت کرد و به سمت اتاق خواب رفت. نیکا ریشخندی زد و دستش را به طرف صورتش برد و اشکهایش را پاک کرد و با چهرهای خونسرد از جا برخاست. حتی یکتا هم متوجهٔ گریهٔ مصنوعیاش نشده بود. سریع آماده شد و زمانی که یکتا حواسش نبود، گوشیای که رامین داده بود را درون کیفش گذاشت. خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد. رامین گفته بود که به دنبالش بیاید اما خودش قبول نکرده بود. میترسید دوباره همسایهها ببینند و سریع به مادرش گزارش دهند؛ آن وقت هرچه در این مدت رشته بود، پنبه میشد. به سر خیابان رفت و آدرسی که رامین داده بود را وارد کرد و اسنپی درخواست داد و منتظر ماند تا ماشین برسد.- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد و چهار کنار بازار پیاده شدند و کمی راه رفتند. هر دو مغازهها را از نظر میگذراندند تا ساعتفروشی را پیدا کنند. بعد از کمی گشتن، با دیدن مغازهی بزرگی که انواع و اقسام ساعتها را پشت ویترینش گذاشته بود، وارد شدند. - سلام، خیلی خوش اومدید. یکتا آرام جواب سلام فروشنده را داد و به ساعتهای پشت ویترین نگاهی انداخت. - میتونم کمکتون کنم؟ زنونه میخواید یا مردونه؟ - ست، لطفاً. فروشنده سری تکان داد و چند جعبهٔ چوبی که درونشان ساعتهای ست بود بر روی میز گذاشت. - اینا ترندترین ساعتهای ستمون هستند، ضمانت دار و ضدآب. یکتا یکی از جعبهها را به سمت خود کشید. ساعتی با بند استیل که از وسطش یک ردیف طلایی شده بود، با صفحهای سفید و قابی طلاییرنگ. زیبا بود. ساعت بزرگتر را به سمت کیانوش گرفت و ظریفتر را به دور مچ خود انداخت. کیانوش دستش را به سمت یکتا گرفت: - خوشگله، نه؟ یکتا با لبخند سری تکان داد: - آره، خیلی به دستت میاد. دست خودش را بالا آورد و به ساعت نگریست که برایش زیاد گشاد بود و از روی مچش به پایین سر میخورد. - منم خوشم اومده از این، فقط واسم گشاده. فکر کنم چهارتا از لینکهاش برداشته بشه. کیانوش رو به فروشنده کرد و گفت: - ببخشید آقا، میتونید بند ساعت رو تنگتر کنید؟ یکتا برای اینکه فروشنده راحتتر ساعت را نگاه کند، مچ دستش را بالا آورد و بند گشاد ساعت به راحتی جلوی دیدگان فروشنده نمایان شد. - بله، فکر کنم چهار تا ازش کم کنم اندازهتون بشه. یکتا ساعت را از دور مچش درآورد و روی میز گذاشت. فروشنده با سرعت پینها را جدا کرد و سریع دوباره بند ساعت را به هم وصل کرد: - امتحانش کنید ببینید خوبه؟ یکتا ساعت را پوشید و کمی روی مچ دستش جابهجا کرد؛ نه خیلی تنگ بود، نه زیاد گشاد. سری به نشانهٔ خوب بودن تکان داد و ساعت را درون جعبه گذاشت. کیانوش هزینهٔ ساعت را پرداخت کرد و از مغازه خارج شدند. - خب، اینم از ساعت خانمخانما. حالا بریم دنبال لباس عقد. چند مغازه را گشتند و یکتا تعدادی لباس را پرو کرد. هرکدام به نحوی زیبا بود اما انتخابی او نبودند، تا بالاخره وارد مزونی شدند که ویترینش پر از لباسهای عقد ساده و اروپایی بود و هرکدام زیبایی خود را در تن مانکن به نمایش گذاشته بودند. دختری با شومیز آبی جلو آمد: - سلام، خوش اومدید. یکتا سری تکان داد: - سلام ممنون، لباس برای عقد میخواستم. - ساده مد نظرتونه یا مجلسی؟ یکتا تکخندهای کرد و گفت: - نمیدونم، واقعاً فعلاً هیچ نظری ندارم. فروشنده چند مدل لباس آورد اما نگاه یکتا هنوز دنبال چیز دیگری میگشت. تا اینکه چشمش به لباسی افتاد که روی مانکن انتهای مزون بود. لباسی بلند به رنگ صورتی خیلی روشن، با لایههای لطیف تور که تا روی زمین میرسید. آستینهای پفیِ ظریف، ردیفی از مرواریدهای سفید روی سینه و تور بلندی با حاشیهٔ مرواریدی، ظاهری رویایی به آن داده بود. یکتا ناخودآگاه چند قدم جلو رفت: - میشه، اینو پرو کنم؟ فروشنده لبخند زد: - انتخاب فوقالعادهایه. لباس را برداشت و او را به اتاق پرو راهنمایی کرد. کیانوش روی مبل نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعد پرده کنار رفت. یکتا آرام از اتاق بیرون آمد. برای چند ثانیه، کیانوش کاملاً ساکت ماند. حتی پلک هم نزد. تور لطیف پشت سر یکتا روی زمین کشیده میشد و رنگ ملایم لباس، صورتش را روشنتر از همیشه نشان میداد. فروشنده با لبخند گفت: - خیلی بهتون میاد. اما کیانوش انگار صدایش را نمیشنید. فقط به یکتا نگاه میکرد. یکتا با خجالت لبخند زد: - چرا هیچی نمیگی؟ کیانوش آرام از جا بلند شد: - راستش… نفسی کشید و سرش را تکان داد: - تو این لباس یه مقدار... چند لحظه دنبال کلمه گشت: - الان دقیقاً شبیه دخترایی شدی که آدم فقط توی قصهها میخونه. گونههای یکتا سرخ شد: - اغراق نکن. - به خدا اغراق نیست. چند قدم جلو رفت و با لبخند گفت: - اگه روز عقد با این لباس بیای، بعید میدونم بتونم موقع خوندن خطبه حتی یه لحظه چشم ازت بردارم. یکتا خندید: - اون موقع باید حواست به جواب بله باشه، نه من. کیانوش با شیطنت گفت: - نگران نباش، هم بله رو میگم، هم تا آخر فقط خودت رو نگاه میکنم. یکتا سرش را پایین انداخت و لبخندش عمیقتر شد. دوباره به درون اتاق پرو رفت و جلوی آینه ایستاد. کمی جلو و عقب رفت و با دست دامن لباس را تکان داد. همان چیزی بود که دنبالش میگشت. بدجور به دلش نشسته بود. دوست داشت لباس را از تنش درنیاورد و با همین به خانه برود. رو به کیانوش کرد و گفت: - من خوشم اومده، توام نظر آخرت همینه؟ کیانوش سری تکان داد و گفت: - آره، خیلی خوشگله، بدجور بهت میاد. یکتا به درون اتاق پرو رفت و لباسهایش را عوض کرد. لباس را به دست فروشنده داد تا داخل کاور بگذارد. پولش را حساب کردند و خارج شدند. -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد و سه کیانوش نفس عمیقی کشید: - پونزده سالم بود. ابروهای یکتا بالا پرید: - وای، انقدر زود؟ - آره بابا. بطری دوغش را برداشت وجرعهای نوشید: - یه دختر بود چند وقتی بود اومده بودن تو محلمون همسایه بغلیمون بودن . چند باری دیده بودمش خوشم اومده بود ازش واسش نامه نوشته بودم که دوست دارم و خوشم میاد ازت یه روز که داشت میرفت مدرسه انداختم تو بغلش و فرار کردم یه روز از مدرسه اومدم دیدم یه نامه لای در خونه گیر کرده. یکتا مشتاقتر جلو آمد: - بعد؟ - بازش کردم نوشته بود از وقتی دیدمت خواب و خوراک ندارم منم میخوام بهت اعتراف کنم عاشقتم یکتا لبش را گاز گرفت که نخندد: - آخرشم نوشته بود امروز ساعت پنج بیا پشت بوم. یکتا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و خندهاش بلند شد: - رفتی؟ - صبر کن هنوز مونده. با حالت نمایشی ادامه داد: - منم فکر کردم چه عشقی، چه زندگیای عصر ساعت پنج یواشکی رفتم پشت بوم. - بعد؟ - هنوز پنج دقیقه نگذشته بود دیدم باباش با دمپایی و کمربند اومد بالا. یکتا با تعجب گفت: - نه! - آره! معلوم شد اون روز که بهش نامه دادم خانم نکرده بندازه دور از ذوق تو کیفش گذاشته مامانش دیده به باباش گفته، بابا هم دختره رو بازجویی کرده، اونم از ترس گفته من نامه دادم و امروزم قراره بیام رو پشت بوم ببینمش. یکتا از شدت خنده دستش را روی دهانش گذاشت. کیانوش هم خندهاش گرفته بود: - باباش تا منو دید داد زد همینه؟ یکتا با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند با خنده گفت: - وای خدا. - منم هی میگفتم عمو به خدا من کاری نکردم. - بعد؟ - بعد هیچی، من فرار، اونم دنبال من. یکتا از شدت خنده اشکش درآمد: - آخرش چی شد؟ - آخرش از پشت بوم پریدم تو حیاط همسایه بغلی. یکتا با صدای بلند خندید: - دروغ میگی. - والله راست میگم. - خانوادت چی نفهمیدن؟ کیانوش با خنده سرش را پایین انداخت: - بدبختی اینجا بود که بابای اون دختر زنگ خونهمون زد. - وای نه. - بابام هم همون شب یه سخنرانی دو ساعته برام گذاشت که تو هنوز قدت به سینک ظرفشویی نمیرسه عاشق شدی واسه دختر مردم نامه مینویسی؟ یکتا آنقدر خندید که اشک از گوشهٔ چشمش سرازیر شد: - بیچاره، یعنی اولین عشق زندگیت با دمپایی تموم شد؟ کیانوش با خونسردی گفت: - نه، با کمربند تموم شد. هر دو دوباره زیر خنده زدند؛ آنقدر که چند نفر از میزها اطراف هم ناخودآگاه به سمتشان برگشتند. بعد از تمام شدن ناهار، کیانوش هزینه را حساب کرد و هر دو از رستوران بیرون آمدند. آفتاب کمکم ملایمتر شده بود و خیابان شلوغتر از قبل به نظر میرسید. کیانوش نگاهی به ساعتش انداخت: - بریم بازار؟ یکتا سری تکان داد: - اول ساعت بخریم، بعد هم لباس عقد. دوباره کنار خیابان ایستادند. چند دقیقه بعد تاکسی دیگری جلوی پایشان توقف کرد. - بازار، لطفاً. راننده سری تکان داد و ماشین به آرامی در میان شلوغی خیابانها به راه افتاد؛ -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد و دو یکتا بند کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد و گفت: - آره بریم، از صبح یه تیکه کیک خوردم، اونم انقدر استرس کشیدم که زهرمارم شد. کیانوش خندهی کوتاهی کرد و همراهش کنار خیابان ایستاد. چند دقیقهای منتظر ماندند تا بالاخره تاکسی زردرنگی جلوی پایشان ترمز کرد. در عقب را باز کردند و کنار هم نشستند. راننده آینه را تنظیم کرد و گفت: - کجا؟ کیانوش آدرس یکی از رستورانهای مرکز شهر را داد. ماشین آرام در خیابان به راه افتاد. یکتا از پنجره بیرون را نگاه میکرد؛ ازدحام مردم، مغازههایی که یکییکی از کنارشان رد میشد و آفتاب ظهر که روی شیشهها برق میزد. بعد از چند لحظه آهی کشید و گفت: - چقدر بیوسیله بودن سخته… از صبح هر جا میخوایم بریم باید تاکسی بگیریم؛ کی موتورت رو از رفیقت تحویل میگیری؟ کیانوش نگاهش را از خیابان گرفت و لبخند زد: - محسن گفت لاستیک عقبش پنجر شده دیگه منم وقت نداشتم صبر کنم شب میرم ازش تحویل میگیرم یکتا سری تکان داد: - کاش امروز پیشمون بود. نصف وقتمون داره تو راه رفت و آمد میره. کیانوش شانهای بالا انداخت: - امروز آخرین روزه. از فردا دوباره خودمونیم و موتورمون. چند دقیقه بعد تاکسی مقابل رستوران ایستاد. فضای رستوران نیمهسنتی بود؛ دیوارهای آجری، میزهای چوبی و بوی کبابی که تمام سالن را پر کرده بود. گارسون منو را روی میز گذاشت. کیانوش بدون اینکه حتی منو را باز کند گفت: - من که جوجه میخورم. یکتا منو را ورق زد: - من بین جوجه و کباب موندم. - هر دوش رو سفارش بده. - نمیتونم که دوتاش رو بخورم آخر سر یک پرس جوجه، یک پرس کباب کوبیده، دوغ محلی و سالاد سفارش دادند. چند دقیقه بعد غذا روی میز آمد. یکتا اولین لقمه را خورد و همان لحظه با لذت چشمانش را بست: - وای، الان فهمیدم چقدر گرسنه بودم. کیانوش خندید: - گفتم که. چند دقیقهای در سکوت مشغول غذا خوردن بودند تا اینکه یکتا قاشقش را روی میز گذاشت و با شیطنت پرسید: - کیا؟ - جانم؟ - اولین بار کی با یه دختر دوست شدی؟ کیانوش همان لحظه سرفه کرد و نزدیک بود دوغ در گلویش بپرد: - ای بابا، اینم سوال شد؟ - جواب بده. - نخیر. - یعنی چی نخیر؟ - چون بعدش تا شب مسخرم میکنی. یکتا خندید: - قول میدم چیزی نگم کیانوش چند ثانیه فکر و انگشت اشارهاش را تهدید امیز تکان داد: - باشه، ولی نخندی. - قول. -
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
حلقه کیانوش -
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
سفره عقد یکتا در محضر -
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
یکتا روز خاستگاری با کیانوش -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد و یک پردههای حریر کرمرنگ، دیوار پشت سفره را پوشانده بودند و میان آنها، سازهای فلزی با رنگ طلایی و گلآرایی سفید و کرم، قاب زیبایی برای دو صندلی سلطنتی ساخته بود. صندلیهای عروس و داماد با روکش مخمل روشن و پایههای طلایی، کنار هم قرار گرفته بودند و نور گرم سقف، درخشش ظریفی روی آنها میانداخت. روبهرویشان، آینهٔ عقد با قاب طلایی میان شمعدانهای بلند میدرخشید و شعلهٔ شمعها، انعکاسی آرام در آینه میساخت. اطراف سفره، ظرفهای طلایی یکی پس از دیگری چیده شده بودند؛ از نقل و نبات گرفته تا شیرینی، میوههای تزئینشده و گلهای تازهٔ سفید که در گلدانهای بلند طلایی جا خوش کرده بودند. سینیهای آینهکاریشده، قرآن نفیس با جلد طلایی، جانماز، جامهای کریستالی و ظروف تزئینی، با نظم و ظرافت کنار هم قرار داشتند؛ گویی هر وسیله، جای خود را از پیش میدانست. همهچیز در هالهای از رنگهای طلایی، سفید و کرم غرق شده بود؛ ترکیبی که هم شکوه داشت و هم آرامش. سفرهٔ عقد، بیش از آنکه یک چیدمان ساده باشد، به صحنهای باشکوه میمانست که قرار بود آغاز فصل تازهای از زندگی دو نفر را در خود ثبت کند. یکتا با ذوق گفت: - کیا، این خیلی خوشگله. اینجا آدم حس ملکه بودن بهش دست میده. کیانوش لبخندی به ذوقش زد و سری تکان داد: - آره، واقعاً قشنگه. بعد با چشم دور تا دور سالن خالی را نگریست: - کسی نیست؟ همان موقع مردی از در وارد شد و به سمتشان آمد: - بفرمایید. کیانوش سلامی کرد و تاریخ عقد را گفت. مرد به سمت میز رفت و دفتری قطور که جلدش قهوهایرنگ بود را باز کرد: - برای تاریخی که میگید، ساعت پنج و نیم وقت خالی داریم. مدت زمان عقد هم یک ساعت هست. براتون نوبت بذارم؟ کیانوش سوالی نگاهی به یکتا کرد؛ یکتا سری به نشانهٔ تایید برایش تکان داد: - آره، خوبه، بذارید. مرد نگاهی به هر دو کرد و گفت: - آزمایش خون رفتید؟ یکتا دست کرد و از کیفش جواب آزمایش خون را درآورد و به سمت مرد گرفت: - بله، اینم جوابش هست. مرد بیحرف سری تکان داد. مشخصات پرسید و چیزی درون دفتر یادداشت کرد. کارتخوان را جلوی کیانوش گذاشت و بعد از گفتن هزینه، کیانوش کارت کشید و مبلغ را پرداخت کرد. با فیکس شدن وقت محضر، خارج شدند و کیانوش نگاهی به ساعت گوشیاش انداخت: - ظهر شده، بریم یه چیزی بخوریم؟ -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد - ولی امروز متوجه شدم بهم اعتماد نداری. اون از تماس جواب ندادن، اینم از واکنشت در برابر صحبت دکتر. یکتا سریع سر بلند کرد و با هول گفت: - نه کیانوش، من بهت اعتماد دارم. اگه نداشتم که… با ایستادن کیانوش، یکتا صحبتش را قطع کرد. کیانوش به کنار یکتا آمد و لبخندی زد. کیفش را از روی میز برداشت و دستش را گرفت و یکتا به تبع حرکت کیانوش ایستاد. - نگفتم که بخوام سرکوفت بزنم یا اذیتت کنم. فقط حرف دلم رو زدم. چیزی که از رفتارت برداشت کردم. کیف را بر روی شانهٔ یکتا انداخت و دستش را پشت کمرش گذاشت: - نمیخواد چیزی بگی. تا دکتر دوباره خودش نیومده برگهٔ آزمایش رو واسمون بیاره، بیا بریم داخل سالن. بعد هم بریم ساعت بخریم. یکتا قدم برداشت و کمی به جلو حرکت کرد. کیانوش با دیدن چهرهٔ درهم و لبهای آویزانشدهاش، قلبش از درد مچاله شد. هیچ دوست نداشت یکتا را اینگونه ببیند، حتی اگر خودش با رفتار عجولانه باعث و بانی ناراحتیاش شده باشد. دست یخ یکتا را میان انگشتان خود محصور کرد و به آرامی فشرد. وقتی دید یکتا نگاهش میکند، کمی دست را تکان داد و با لبخند و سری کجشده گفت: - قیافش رو نگاه! بچهننر نمیشه دو کلمه هم باهاش حرف زد، فوری میره تو هم. اخمات رو باز کن دختر گلی. یکتا لبخندی بهاجبار بر روی لبهایش نشاند و نگاه از کیانوش گرفت. از پلههای بیمارستان بالا رفتند و وارد بخش آزمایشگاه شدند. با پیدا کردن دکتر معتمدی و گرفتن برگهٔ آزمایش و آدرسی که کلاسهای پیشازازدواج در آنجا تشکیل میشد، و تشکر کردن، از بیمارستان خارج شدند و با گرفتن تاکسی به سمت آدرسی که دکتر داده بود رفتند. جلوی مرکز پیاده شدند و کیانوش کرایه را پرداخت کرد. وارد شدند و بعد از گرفتن نوبت، به درخواست منشی نشستند تا صدایشان بزند. چند دقیقهای از نشستنشان نگذشته بود که زن و مردی از اتاق مشاور خارج شدند و منشی اعلام کرد که میتوانند وارد اتاق شوند. سلامی به دکتر که خانم جوان و چادر به سر بود کردند و نشستند. کلاس مشاورهشان دو ساعتی زمان برد و بعد از اتمام کلاس، با گرفتن گواهی پایان کلاس از مرکز خارج شدند. - کجا بریم، ساعت بخریم یا بریم دنبال محضر؟ یکتا نگاهی به ساعت مچیاش کرد: - تا کی وقت داریم جواب آزمایش رو تحویل بدیم؟ کیانوش برگهها را نگاهی انداخت و گفت: - نوشته یک ماه فرصت داریم، بعدش دیگه جواب آزمایشها اعتبار نداره. یکتا سری تکان داد و گفت: - بیا بریم محضرها رو نگاه کنیم. کیانوش کنار خیابان ایستاد. تاکسی جلوی پایشان ترمز کرد و بعد از دادن آدرس توسط کیانوش، حرکت کرد. در خیابانی که تعداد محضرخانهها آنجا بود توقف کرد. پیاده شدند و یکتا از اولین محضری که جلویش بود شروع کرد. تکتک محضرها را گشت؛ یکی هزینهاش سنگین بود، آن یکی تاریخش در سیام پر بود، دیگری گلآراییِ عقدش جالب نبود. در آخر، یکتا با دیدن محضری که در کوچه بود وارد شد. تا نگاهش به سفرهٔ عقد افتاد، چشمانش برق زد. سفرهٔ عقد با تم طلایی، درست در میانهٔ سالن محضر پهن شده بود؛ آنقدر باشکوه که نگاه هر تازهواردی را برای چند لحظه میدزدید.