رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سان آز

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    740
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

سان آز آخرین بار در روز آبان 14 برنده شده

سان آز یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

10,090 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سان آز

Grand Master

Grand Master (14/14)

  • Posting Machine نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

3.2k

اعتبار در سایت

  1. بخش چهار: «فضای شش‌بعدی» ~ صفحه‌ی صفر: مقدمه‌چینی همه فکر می‌کنن که فضاسازی یعنی صرفاً توصیف چیزهایی که توی تصویر زمینه وجود داره، مثلاً: اسباب اثاثیه‌ی خونه، دستگاه‌های کارخونه، درختای باغ و غیره؛ اما فضاسازی فقط این نیست! - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره یه زمان یا زمان‌هایی رو نشون بده. مثلاً: در «صد سال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز، فضای روستای ماکوندو نه فقط یه مکانه، بلکه نماد زمان حلقوی و تکرار تاریخه. گرمای همیشگی، گرد و غبار و ساختن‌های مکرر، همه نشون‌دهنده‌ی این هستن که زمان توی ماکوندو نمی‌گذره؛ فقط تکرار می‌شه. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره مکان یا مکان‌هایی رو نشون بده. مثلاً: در «جنایت و مکافات» اثر داستایفسکی، فضای سن‌پترزبورگ، فقط یه شهر نیست؛ فضایی تنگ، مرطوب، تاریک و کثیفه که نشون‌دهنده‌ی درون مضطرب راسکولنیکوفه. خیابون‌های خاکی، اتاق‌های کوچیک و بی‌پنجره و هوای سنگین، همگی مکانی رو می‌سازن که قهرمان داستان، در اون غرق می‌شه؛ همون‌طور که توی افکار خودش غرق شده. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره حس یا احساساتی رو نشون بده. مثلاً: در «غبار عطر» اثر «محمدحسن شهسواری»، فضای رمان پر از حس اندوه خفه‌کننده‌ست. بوی بارون روی خاک، صدای قدم‌های تنها توی کوچه‌های خلوت، و نور کمرنگ چراغ‌های خیابون، همه حس تنهایی و انتظار بی‌نتیجه رو به خواننده منتقل می‌کنن؛ بدون اینکه حتی یه بار کلمه‌ی «غم» به کار رفته باشه. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره مسئله یا مسائل روانی-عاطفی رو نشون بده. مثلاً: فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره مسئله یا مسائل روانی-عاطفی رو نشون بده. مثال: توی رمانم «سان و آز؛ جنون»، فضای خونه‌ی هنری آز، با دیوارهای چوبی، گرامافون و تابلوهای نقاشی جنون‌آمیز و براق از شدت تمیزی، نشون‌دهنده‌ی وسواس بیمارگونه‌ی آز به هنر و پاکیزگیه. اما وقتی آز می‌میره و توی جمجمه‌ی سان بیدار می‌شه، فضا به یه لزج‌لند گوشتی، مرطوب و کثیف تبدیل می‌شه؛ پر از بوی خون کهنه، مایعات چسبناک و دیوارهایی که مثل گوشت خام نرم و منقبض می‌شن. این تضاد فضایی، فروپاشی روانی آز رو نشون می‌ده؛ وسواسی که توی پاکیزگی و هنر داشت، حالا توی آلوده‌ترین و غیرهنری‌ترین فضای ممکن به اسارت گرفته می‌شه. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره موقعیت یا موقعیت‌های اجتماعی-فرهنگی رو در دو بعد شخصی و عمومی نشون بده. مثلاً: توی رمانم «کاسنی چهار آتیشه» دو تا شخصیت ریاکار دارم. اون‌ها توی محدوده‌ی محله‌ای که توش زندگی می‌کنن گفتار و رفتارشون مذهبیه تا بتونن شغل‌هاشون رو که یکی عرق‌ساز و یکی عرق‌فروشه، مخفی کنن. در حالی که خارج از محدوده‌ی محله و توی خونه‌هاشون، علاوه بر گفتار و رفتارشون، پوششون هم متفاوته؛ یعنی در فضاهای شخصی (خونه و محل‌کار) خودشونن و در فضاهای عمومی (محله و مسجد) ریاکارن. - فضا یه چهره برای توصیف داره؛ اما اون چهره امکان داره یه چیزی رو به صورت نمادین نشون بده. مثلاً: توی رمانم «زندان‌؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»، تقریباً همه‌ی مسائلی که توی این دنیا تجربه کردم رو نمادینه کردم و توی فضاهاش به کار بردم؛ از تبعیض جنسیتی گرفته تا بی‌عدالتی، سرکوب و ازخودبیگانگی. اما برجسته‌ترینشون نمادِ «آزادی» بود. توی زندان مرکزی کره‌ی نیمز، یکی از جهان‌های موازی کره‌ی زمین، شخصیت اصلی برای به دست آوردن وعده‌های «غذای زمینی» که حق خودش و تمام زندانی‌ها بوده، با مسئولین زندان می‌جنگید. این فضا، نه فقط یه زندان فیزیکی، بلکه نماد همه‌ی قفس‌هایی بود که آدم‌ها توی زندگی واقعی توشون زندانی‌ان. مخاطب زمانی غرق در اثر می‌شه که حین خوندنش، خودش رو در حال تنفس توی جهان اثر ببینه؛ و این تنها در صورتی ممکنه که فضاهایی که می‌سازیم و صحنه‌هایی که به وجود میاریم، زنده باشن. با خوندن صفحه‌ی یک، دو، سه، چهار، پنج و شش از بخش چهار یاد می‌گیریم که چطوری فضاهای زنده بسازیم. ✍️: ساناز بندی
  2. درخواست مجدد دارم عزیزم یه چیزایی رو تغییر دادم
  3. پارت چهل و پنجم ساغر ماجرهای پشت واژه‌ی «بهشت‌دیده» رو نمی‌دونست و صرفاً برای این‌که تنه‌ای به ابولفضل ریاکار زده باشه، به زبونش آورد. اما ابولفضل از هر دو معناش با خبر بود؛ سخنرانی خاطرات تحریف شده‌ش و فرو رفتن سرش به میان پای ساغر. رنگ برنز پوست صورت ابولفضل به یک‌باره پرید و به سفیدی زد. - خب بریم برای عکس بعدی؟ رحیم بود که سجاده‌های تا شده و قرآن‌ها رو توی ساک گذاشته بود و از همون فاصله، ساغر و ابولفضل رو مخاطب قرار می‌داد. ابولفضل از این‌که اون حال و هوای شرم‌آورنده از بین رفته بود، با خیال راحت نفس عمیقی کشید و بدون این‌که ایده‌ش رو برای ساغر تعریف کنه، به سمت رحیم چرخید. - بله رحیم جان، سریع‌تر عکس‌ها رو بگیریم که مردم بتونن از مسجد، خانه خدا، بهره ببرن. ساغر از این حرکت ابولفضل دلخور شد و غم‌زده لب برچید. هرچند غم‌انگیز بودنش موندگار نبود؛ چرا که ابولفضل دوباره به سمتش چرخید و کلمات رو با سرعت، پشت سر هم ادا کرد. - من جلوی پات زانو می‌زنم، انگشترت رو برات می‌پوشونم، تو هم انگشترم رو می‌پوشونی و با همون حس به وجود اومده من یه حرکتی می‌زنم؛ و این‌که نپرس چه حرکتی! ساغر لب از روی لب برداشت تا چیزی بگه؛ اما لب‌های از هم فاصله گرفته‌ش با رسیدن رحیم به نزدیکیشون، روی هم قرار گرفتن و دهنش بسته شد. - خب ژست عکس بعدی رو بگیرین؛ من هم عکس رو زمانی که ابولفضل حرکتش رو زد می‌گیرم. سپس در جایگاه قبلیش، جلوی در و پنجره‌های شیشه‌ای، روی زانوهاش ایستاد و مشغول تنظیم کردن دوباره‌ی دوربینش شد. ابولفضل و ساغر هم در مرکز مسجد، مقابل نورهای رنگی ایستادن. ابولفضل حلقه‌ش رو از داخلش جیبش در آورد و به دست ساغر داد؛ ساغر هم همین کار رو تکرار کرد. ابولفضل به یه یک‌باره روی زانوی راستش نشست. با لبخندی محجوبانه، نگاه پر عشقش رو به چشم‌های آهویی ساغر دوخت. ابولفضل حلقه رو با دست راست بالا برد و به انگشت ازدواج ساغر پوشوند. ساغر هم متقابلاً لبخندی محجوبانه به لب زد و حلقه‌ی ابولفضل رو به انگشت ازدواجش پوشوند. و طولی نکشید که ابولفضل حرکت مدنظرش رو زد؛ با دست راست گوشه‌ی چادر مشکین ساغر رو گرفت، تا روی صورتش بالا برد و به لب‌هاش چسبوند؛ ابولفضل در اوج ریاکاری به چادرِ ساغر بوسه زد.
  4. پارت چهل و چهارم و رحیم تونسته بود شروع این عشق دو طرفه‌شون رو شکار کنه و ازش تصویری ثبت کنه؛ عکسی که قرار بود نحوه‌ی آشنایی‌شون رو به روایت دربیاره، اما اون تصادف سر به زیر شکم کجا و این تصادف چشمی و لبخندی و پروانه‌ای کجا؟ احساسی که برای به وجود اومدنش تا به الان، جرقه‌های زیادی زده شده بود؛ اما ساغر و ابولفضل غرق در نقش‌ و زندگی‌های پر ریاشون بودن و چیزی نمی‌فهمیدن. - وای، عکس بسیار زیبا و عاشقانه شده؛ و قطعاً به خاطر اینه که شما واقعاً عاشق همین! ساغر سرش رو پایین انداخت و لب زیرینش رو گزید تا به جمله‌ی آخر رحیم نخنده؛ اما ابولفضل لحظاتی نگاه ماتش رو به ساغر دوخت. ثانیه‌هایی بعد، ابولفضل به یک‌باره به خودش اومد؛ ابروهاش رو توی هم گره زد و ظاهری جدی به صورتش گرفت. سپس از جاش بلند شد و به سمت رحیم رفت. - رحیم جان برای صحنه‌ی بعدی من یه ایده دارم؛ در واقع یکی از آرزوهامه. - خب ایده‌ت رو بگو. رحیم که این رو گفت، ابولفضل شروع به توصیف قاب مورد نظرش کرد؛ ایده‌ش به قدری درخشان بود که با هر کلمه‌ش، برق توی چشم‌های رحیم بیش‌تر از لحظه‌ی پیش‌ترش می‌شد. - همین عالیه ابولفضل؛ همینی که تو می‌گی رو برای روایت لحظه‌ی ازدواج در نظر می‌گیریم. تو برای عروس خانوم تعریفش کن، من هم صحنه رو مرتب می‌کنم. ابولفضل سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد. رو به ساغر چرخید و همراه با زبان بدنش، یعنی اشاره‌ی انگشتانش، به حرف در اومد. - حاج خانوم، یه لحظه میای این‌جا؟ ساغر لب گزید تا از حاجیه خانوم خطاب شدنش با اون لحن اغراق‌آمیز ابولفضل خنده‌ش نگیره. سپس از جاش برخاست و به سمت ابولفضل راه افتاد. رحیم هم به سمت سجاده‌ها رفت و به سرعت و به صورت حرفه‌ای، مشغول تا زدن هر دو شد. ساغر مقابل ابولفضل ایستاد و با لحنی طعنه‌آمیز لب از روی لب برداشت. - حاج آقای بهشت‌دیده، می‌شه آرزوتون رو برای منم تعریف کنین؛ می‌خوام من هم از صحنه‌ی بعد مطلع باشم.
  5. پارت چهل و سوم رحیم هم دوباره با لبخندی مومنانه سر تکون داد؛ اون کم پیش می‌اومد که چنین زوج مومنی رو که هاله‌ای پررنگ معنویت رو دور تا دورشون دارن رو ببینه. رحیم به سمت در و پنجره‌های شیشه‌ای قدم تند کرد و روی زانوهاش نشست. باتری دوربینش رو دوباره چک کرد و لنز رو محکم کرد و فلاش رو روی غیرمستقیم تنظیم کرد و بعد از بستن کادر و تنظیم دیافراگم، لب از روی لب برداشت. - خب، آماده‌ست. ابولفضل تو قرآن رو به دست چپت بگیر، خانوم نحیب شما هم قران رو به دست راستتون بگیرین، از دستای دیگه‌تون هم تسبیح آویزون باشه و جفت دستا به صورت نیایش بالا باشه. ساغر و ابولفضل تا خواستن ژست خواسته شده رو بگیرن، با جمله‌ی ناگهانی رحیم متوقف شدن. - راستی انگشتراتون رو دربیارین، توی عکسای بعدی ازشون استفاده می‌کنیم و این‌که سوره‌ی روم، آیه‌ی ۳۲ رو بیارین. هر دو در سکوت انگشترهاشون رو درآوردن و توی جیبشون قرار دادن. سپس قرآن رو باز کردن و سوره و آیه‌ی مد نظر رو آوردن. رحیم همون‌طور که از داخل دوربین تماشاشون می‌کرد، لب از روی برداشت. - حالا ژست مد نظرم رو بگیرین و مشغول خوندن معنی آیه بشین. و زمانی که شروع به شمارش معکوس کردم، سرتون رو کمی به سمت هم مایل می‌کنین و با نگاه عاشقانه و لبخند مومنانه و محجوبانه به هم خیره می‌شین. ساغر و ابولفضل ناخواسته سرشون رو به سمت هم چرخوندن و نگاه پر از خنده‌شون به دوخته شد؛ هر دو در آستانه‌ی ترکیدن و قاه‌قاه خندیدن بودن. اما با چشم و ابرو اومدن‌های ابولفضل و گزش‌های لب زیرینش، به سختی چشم از هم گرفتن. هر دو هم‌زمان با هم‌دیگه دمی عمیقی بلعیدن و بازدمشون رو کشیده بیرون دادن تا میل به خنده‌شون از بین رفت. سپس ژست خواسته شده رو گرفتن و مشغول به خوندن معنی آیه‌ی ۳۲ از سوره‌ی روم شدن. «و از نشانه‌های او این که همسرانی از جنس خودتان برایتان آفرید تا در کنارشان آرامش یابید، و میان شما مودت و رحمت قرار داد؛ در این، نشانه‌هایی است برای مردمی که می‌اندیشند.» هر دو غرق در معنای آیه و افکاری که از بابتش توی ذهن‌هاشون نقش می‌بست شدن؛ ابولفضل داشت به این فکر می‌اندیشید که ساغر قطعاً نیمه‌ی گم‌شده‌ی اونه و ساغر هم داشت به این می‌اندیشید که آیا ممکنه ابولفضل براش، همون فرد معنای آیه باشه؟ - ۱۰، ۹، ۸، ۷، ۶، ۵، ۴، ۳، ۲، ۱ صورت ابولفضل و ساغر به سمت هم مایل شد و نگاه پر از احساساشون به هم دوخته شد؛ قلب ابولفضل به وضوح لرزید، قلب ساغر مورمور شد و لبخندی ناخواسته روی لب‌هاشون شکوفه زد. انگار که پروانه‌ها توی قلب ابولفضل دوباره به پرواز در اومده بودن و کرم‌های داخل پیله‌ی احساسات ساغر، تازه پروانه شده بودن.
  6. پارت چهل و دوم رحیم چرخید و به سمت ساک تجهیزاتش قدم برداشت. کنار ساک روی زمین، روی زانوهاش نشست. زیپ ساک رو کشید و موارد مورد نظرش رو بیرون کشید. سپس زانو راست کرد و صاف ایستاد. به سمت فرش مرکز مسجد که دقیقاً روبروی در و پنجره‌های شیشه‌ای و نور رنگی بود، رفت. فرش از دو طرف با دو ستون گچ‌کاری شده احاطه شده بود. رحیم یکی از سجاده‌های توی دستش رو، پهلوی ستون سمت راست و سجاده‌ی دیگه رو، پهلوی ستون سمت چپ پهن کرد؛ طوری که روبروی هم قرار گرفتن. - ابولفضل، خانوم نجیب بفرمایید؛ قاب تصویر زمینه‌ی عکس اول حاضره. ساغر و ابولفضل در سکوت به سمت رحیم قدم برداشتن و در نزدیکیش ایستادن. رحیم رو به ابولفضل با لحنی سوالی پرسید. - ابولفضل دست راستی؟ ابولفضل سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد. رحیم بلافاصله لب از روی لب برداشت. - پس توی عکس‌ها عروس خانوم سمت راست قاب بایستن و آقا داماد سمت چپ قاب؛ توی سنتای قدیمی عروس سمت راست می‌ایستاد تا داماد برای دفاع ازش با دست راستش آزاد‌تر و راحت‌تر باشه. ابروهای ساغر از تعجب بالا پریدن؛ چرا که تا به حال چنین چیزی نشنیده بود. کج‌لبخندی هم روی گوشه‌ی راست لب‌های ابولفضل نقش بست؛ از این‌که ساغر عروسش باشه، حتی صوری، حس خوبی براش داشت. ساغر به زانو روی سجاده‌ی راست و ابولفضل هم به زانو روی سجاده‌ی چپی نشست. رحیم هم قرآن‌های کوچیک و تسبیح‌ها رو از داخل ساک بیرون کشید و به سمتشون حرکت کرد. ابتدا مقابل ساغر ایستاد، یک جلد از قرآن‌های مجید رو به همراه تسبیح به سمت ساغر گرفت. ساغر قرآن رو محترمانه، با دو دست قبول کرد و گفت: - ممنون، خودم تسبیح دارم. رحیم با لبخندی مومنانه سر تکون داد و به سمت ابولفضل قدم برداشت. جلد دیگه از قرآن مجید رو به همراه تسبیح به سمت ابولفضل گرفت. ابولفضل هم قرآن رو محترمانه، با دو دست قبول کرد و گفت: - من هم تسبیح دارم، رحیم جان!
  7. پارت چهل و یکم رحیم رحمانی، یکی از دوستان ابولفضل، از فعالان فعال حوضه‌ی بسیج بود و به عکس‌های مذهبی و معنوی‌ش شهرت داشت. ابولفضل عمداً اون رو انتخاب کرده بود تا عکس‌های ازدواج صوری‌شون، روی صفحه‌ی اینستاگرامی رحیم قرار بگیره و یه وجهه‌ی عمومی مذهبی، معنوی و سنتی برای خودش و ساغر دست و پا کنه. رحیم طلق‌های رنگی رو به در و پنجره‌های شیشه‌ای مسجد چسبوند. طوری که نور از لای طلق رنگی رد می‌شد و مثل شیشه‌های رنگینِ مسجدِ نصیرالملک، فضا رو غرق در لکه‌های بنفش، فیروزه‌ای و سرخ می‌کرد. ساغر و ابولفضل که در سکوت مشغول تماشا بودن، با دیدن خروجی چشم‌هاشون درخشید و دهنشون باز موند. زنان محله هم مثل ندید بدیدها به سمت ورودی خواهران هجوم آوردن و وارد مسجد شدن تا خروجی رنگی رو از دست ندن. رحیم هم دوربین به دست به سمت ابولفضل و ساغر که مرکز مسجد ایستاده بودن، قدم برداشت و مقابلشون متوقف شد. - خب ابولفضل جان همه چی آماده‌ست... سپس رو به ساغر سر و بدنش رو کمی به جلو خم کرد و با خوش‌رویی به کلامش ادامه بخشید. - سلام علیکم خانوم نجیب. مبارک باشه. ساغر لبخندی محجوبانه‌ای روی لب‌هاش نشوند و حینی که نگاهش رو به جوراب‌های رحیم می‌دوخت، پاسخ داد. - و علیکم السلام. ممنونم ازتون جناب. ابولفضل عجله داشت و می‌خواست که پروسه‌ی عکاسی سریع صورت بگیره تا بتونه روی طراحی سایت کار کنه؛ پس رو به رحیم، با لحنی سریع و دوستانه لب از روی لب برداشت. - رحیم جان ما کلا سه تا عکس می‌خوایم؛ یکی آشنایی رو نشون بده، یکی خواستگاری رو و یکی هم بعد عقدمون رو. رحیم با چشمانی ریز شده، لب‌هایی غنچه شده و کف دستش که شونه‌وارانه روی ریش‌های مشکین و بلندش کشیده می‌شد، متفکر به ابولفضل چشم دوخت؛ اما طولی نکشید که با اشتیاق لب از روی لب برداشت. - سه تا صحنه‌ی روایی به ذهنم خطور کرد؛ همونا رو اجرا می‌کنیم.
  8. سلام عزیزم

    نام رمان:

    نام نویسنده:

    ژانر:

    خلاصه:

    مقدمه:

    مشخصات رمانتون رو وارد کنین (ویرایش کنین) تا تایید بشه و بتونین پارت گذاری کنین.

    https://forum.98ia.net/topic/6345-سرما-زده/

  9. سلام عزیزم

    نام رمان:

    نام نویسنده:

    ژانر:

    خلاصه:

    مقدمه:

    در پست اول باید این مشخصات باشن، ویرایش کنین، بعد رمانتون تایید می‌شه.

  10. ساناز، مغزم خالیست و قلبم پر؛ سرم سبک است و دلم سنگین.
  11. ساناز، هیچ نقطه‌‌ای از این دنیای کریح را نمی‌خواهم؛ همه جایش برای خودشان!
  12. ساناز، برای گل آفتاب نباشد می‌میرد، برای آدمی ذوق؛ از زمانی که پژمرده شدی، من مرده‌ام!
  13. ساناز، گل من؛ نکند آن هنگام که تو را بر خاک زندگی‌ات کاشتند، گرد غم بر رویت پاشیدند؟
  14. ساناز، می‌خواهم بگریم و بگریم و بگریم؛ آن‌قدر که در اشک‌هایم غرق شوم، خفه شوم و بمیرم.
  15. ساناز، تو رفتی و مرا با قلب پاره پوره‌ات تنها گذاشتی؛ کاش می‌ماندی و مداوایش می‌کردی، من بی‌دست و پا تر از اینم که بتوانم.
×
×
  • اضافه کردن...