نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
Hyoen
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
2 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های Hyoen
-
#part1 آدرینا پرده رو کنار زدم. نور لطیف صبح از بین شکافها سُر خورد و افتاد روی زمین چوبی اتاق. هوا نیمهافتابی بود، از اون روزای آروم و تمیز که آسمون نه خاکستریه، نه آبیِ کامل؛ فقط روشن و قابل نفس کشیدن. لبخند کمرنگی روی لبم نشست و درِ شیشهای تراس رو باز کردم. اولین چیزی که به صورتم خورد، نسیم خنک صبحگاهی بود. هوایی که بوی برگهای تازه و درختهای بزرگ حیاط رو داشت، یه حس طراوت زنده توی پوستم پخش کرد. برعکس مرکز شلوغ تهران که انگار نفس گرفتن توش جُرئت میخواست، اینجا هنوز یه تکهی نفسدار از شهر بود. خداروشکر که میشد نفس کشید، بدون دود، بدون خستگی. شونهم رو به چارچوب شیشهای تکیه دادم و به روبهرو نگاه کردم. صدای جیکجیک گنجشکها بین شاخههای پر از برگ میپیچید، طوری که انگار خودشون داشتن طلوع رو جشن میگرفتن. چند لحظه فقط ایستادم و گوش دادم... صوتشون ریتم قهوهی صبحم بود. دستم رو بین موهای باز و پریشونم بردم، انگشتهام رو آروم از لایههاش رد کردم، بعد ماگ قهوه رو محکمتر گرفتم. هنوز بخار از لبهش بالا میرفت و بوی قهوه با هوای سرد صبح قاطی شده بود. رینگتون گوشی سکوت و آرامش فضا رو شکست. گوشیم رو از جیب شلوار راحتی درآوردم، تماس رو وصل کردم و همزمان روی یکی از صندلیهای تراس نشستم، گوشی رو گذاشتم روی اسپیکر روی میز جلوم. آدرینا : جانم مامان؟ صدای آشناش با همون لحنی که همیشه کمی نگرانی پشتش پنهونه، پیچید توی فضا: ماهرخ : آدرینا، امشب خونه پدربزرگت دعوتیم، نری با دوستات قرار بذاری، باشه؟ چشمهامو چرخوندم و پا روی پا انداختم. آدرینا : یادم نمیره مادر من... از دیشب تا حالا صد دفعه گفتی. ماهرخ : این دفعه هم گفتم که بشه بار صد و یکم، که باز نگی یادم رفت. نفسمو آهی بیرون دادم، گوشی رو از روی میز برداشتم، نگاهی به بخار قهوه انداختم و گفتم: آدرینا : چشم بانو، امری فرمایشی چیز دیگهای نیست؟ باید برم شرکت. ماهرخ : مراقبت کن. با قطع شدن تماس، یه نفس بلند کشیدم، از جام بلند شدم و برگشتم داخل تا آمادهی رفتن بشم. امروز قرار مهمی داشتم با یکی از سهامدارهای جدید. ... مرادی : البته پیشنهاد شما قابل توجهه، خانم ابتکار، اما باید بازار رو هم در نظر گرفت. لبخند ملایمی زدم، بدون اینکه تردید توی صدام بیاد آدرینا : دقیقاً به همین خاطر این مسیر رو انتخاب کردم. واسه همین هم بازرگانی و تجارت میخونم، نه چیز دیگه. مرادی نیشخند کوتاهی زد، از اون لبخندهای سنگینی که تهش تحقیر قایم شده بود. مرادی : خانم ابتکار، این چیزا رو قرار نیست توی کتاب و دانشگاه یاد بگیرید. اینا تجربهست. شما هنوز جوونید، هنوز دارید درس میخونید... اگر هم کسی وارد اینکار میشه و همچین مبلغی رو وارد کار میکنه صرفا بخاطر شناخت پدرتون و پیشینه خانوادگیتون هست تای ابروم بالا رفت و پوزخند ظریفی زدم، از اونهایی که در ظاهر لبخندن اما در واقع ضربهان. آدرینا : واقعا؟؟؟ به همین دلیل قبل از اینکه کسی با شما تماس بگیره شما خودتون با شرکت ما تماس گرفتین و اعلام همکاری کردین؟؟؟ صدام آروم و کنترلشده بود، ولی زیرش زهر داشت. ادامه دادم آدرینا : شرکت من زیرمجموعهی هلدینگ پدرمه، بله... اما بر اساس برنامههای من و تیم خودم پیش میره. اگه قرار بود متکی به اسم پدرم باشم، نیازی به سهامدار خارجی نداشتم، چون پدرم میتونست سهام کل شرکت رو بخره. درسته سنم کمه، اما توی خانوادهای بزرگ شدم که از بچگی اقتصاد و بیزنس توش جاری بوده. یهویی از ناکجاآباد نیومدم مدیرعامل بشم، که هرجا اسم سود و منفعت بیاد، با هزار واسطه خودمو بندازم وسط تا یه قرار ملاقات بگیرم. سکوت کوتاهی بینمون افتاد. مرادی ساکت موند، ولی اخمش عملاً فریاد میزد که حرفهام بهش برخورده. اما من همچنان با خونسردی مطلق سر جام نشستم، لبخندم همونقدر آروم بود که آزاردهنده. آدرینا : بههرحال، ما شرایط شرکت شما رو بررسی میکنیم و اطلاع میدیم. آهسته از جا بلند شدم، طوری که مجبور شد اون هم بلند بشه. بعد با لبخند کمرنگی که بیشتر از ادب، بوی تمسخر میداد، دستم رو به سمت در دراز کردم آدرینا : خوش اومدید، آقای مرادی. از در خارج شد، و من با نگاهی آروم، انگار پیروزی کوچکی رقم خورده باشه، برگشتم سمت پنجره و به فضای بیرون خیره شدم.
-
سلام عزیزم
نام رمان:
نام نویسنده:
ژانر:
خلاصه:
مقدمه:
مشخصات رمانتون رو وارد کنین (ویرایش کنین) تا تایید بشه و بتونین پارت گذاری کنین.
-
درود گلم به انجمن نودهشتیا خوش امدید🤍
لطفا وارد تاپیک رمانتون بشین با لینک زیر:
https://forum.98ia.net/topic/6345-سرما-زده/
گوشه نوشتنون سه نقطه قرار داره بزنین، ویرایش رو بزنین
قسمت عنوان:
رمان سرما زده| اسم نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
قسمت موضوغ که کادر پایینشه
نام رمان:
نام نویسنده:
ژانر:
خلاصه:
مقدمه:
رو ب همین ترتیب بزارین تا رمانتون تایید بشه و بتونین تو همون صفحه پارتگذاری کنین جانا
-
Hyoen شروع به دنبال کردن رمان سرما زده | Hyoen کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
نام رمان : سرما زده نام نویسنده : هیوئن| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان : عاشقانه، درام، جنایی خلاصه رمان : در دل جامه ای آرمانی و در درخشش تجمل، حقیقتی تاریک پنهان است؛ جایی که قلب ها به بازی گرفته میشوند و سرنوشت، حکم میکند.