-
تعداد ارسال ها
37 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های ایلماه
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن ایلماه کرد
-
پارت ۵ و ۶ فصل دومش شبیه همن بهتره بگی یکی و حذف کنن
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
درواقع سوم شخصه خب دانای کل روایت میکنه و خودمم یه جورایی بعضی وقتا خودمو نشون میدم
نمیدونم چطور توضیح بدم انگار یه سبکیه که فقط برای این دلنوشته ست😁
ممنون که خوندی عزیزم❤️
-
-
-
چکار کنم کاربر حرفهای بشم (چهره سوالی
-
ایلماه عکس نمایه خود را تغییر داد
-
فاطیما هاشمی شروع به دنبال کردن ایلماه کرد
-
ایول ایلماه خلاصت دقیقا همون چیزی شد که باید باشه
-
خلاصه اسمش روشه
خلاصه ی مختصر و مفیدی از رمان. تا شما تصمیم بگیرین که موضوعش رو دوست دارین یا نه
خلاصه ای که هیچ اطلاعات مفیدی توش نباشه، یه دلنوشتست که به درد مقدمه میخوره
تنها چیزی که از خلاصت دستگیرم شد اینه که یه کاراکتر به اسم نگین داری
-
۲۹ تیر
-
سلام عزیزم نظرت چیه جای زدم رمان همه بچههای انجمن جای اسم نویسنده اسم کسایی رو بیاری که تمایل به شرکت کردن داخلش و دارن
-
(رایا)
به جنازه ای که روی تخت غسالخانه دراز کشیده بود نگاه کردم و بعد به خاله طیبه که مشغول آماده کردن وسایلش بود
خاله که انگار سنگینی نگاهم را حس کرده بود دستکش هایش را برداشت و در همان حین گفت
- برو دختر برو الان رستم میاد دنبالت
از روی چهارپایه بلند شدم و گفتم
- حالا نمیشه نرم؟
چادرش را که به کمرش بسته بود را باز کرد و گفت
- شب شده و هلن داخل خانه تنهاست بعدشم من کار دیدنی ای نمی کنم که لازم باشه تو ببینی
ناچار سری تکان دادم و از در بیرون زدم
هوا رو به تاریکی بود و سردی روی قبرستان نشسته بود انگار میخواست قبرهارا بشکافه و داخل جسم بی جان افراد خفته بدمه و بیدارشون کنه
عمو رستم هنوز نیومده بود و حتی صدای موتورش هم نمیومد
به دیوار تکیه دادم و به قبرها نگاه کردم
یعنی ممکنه که الان خانواده واقعی من هم اینجا باشن از طرفی دلم نمی خواست باشن تا شاید روزی ببینمشون ولی نه برای نفس کشیدن بینشون که بتونم دلیل اینکه چرا من رو نخواستن رو متوجه بشم و از طرفی هم دلم میخواست باشن که مطمین شم اونا من رو می خواستن ولی اجل مهلتشون نداده که من رو بزرگ کنن
سرم رو پایین انداختم به سنگ ریزه مقابلم لگدی زدم که صدای موتور رو شنیدم و همزمان داد عو رستم که فکر میکردم داخلم و با صدا زدن اسمم میخواست بیرون برم
قبل از اینکه به اینجا برسه به سمتش حرکت کردم و با بالا بردن دستم صداش زدم
- عمو عمو
پاش و روی زمین گذاشت تا موتورش رو همونجا متوقف کنه صدای تر تر موتورش بلندتر از همیشه بود
- ها دختر سوار شو برمت خونه تا کامل شب نشده برسم جای طیبه
سوار شدم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم
- عمو؟
موتور رو چرخوند و پاش رو برداشت
- چیه
بیشتر خود رو به جلو کشیدم
- ممکنه که من زودتر بمیرم و خاله من و بشوره
از روی سنگی رد شدیم و چون دست فرمون عمو زیاد خوب نیست از ترکه موتور بلند شدم
- اول اینکه خدا نکنه بعدشم هرچیزی ممکنه شایدم من و طیبه زودتر از شما رفتیم و به دست هلن و اسحاق شسته شدیم
حتی فکر کردن به مرگشون هم دردناک بود تنها پشت و پناهم بودن و 5 سال من رو بزرگ کرده بودن کاری که ممکنه پیرمرد، پیرزن های کم توان دیگه لحظه ای بهش فکر نکنن
دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد، اسحاق روی دیوارهای نیمه کاره نشسته بود و دوستش هم جلوش ایستاده بود.
خواستم به سمت خونه که درش نیمه باز بود برم ولی اسمم صدا شد برگشتم ساناز بود به سمتش رفتم، دستم رو جلوش دراز کردم
دست داد ولی ولش نکرد من و به سمت تخته سنگی که هرروز بعد از برگشتن به مدرسه روش میشستیم و باهم دیگه غیبت می کردیم برد
دستش رو مقابلم باز کرد با دیدن پلاستیک پر داخل دستش شوکه به چشماش نگاه کردم با نگاهی به اطراف دوباره دستش رو بست و خم شد و پلاستیک رو زیر سنگ قایمکرد
با صدای آروم گفتم
- میدونی میخوای چکار کنی
آروم تر از من گفت
- آره میدونم ولی یک بار اشکال نداره
نمیتونستم براش تصمیم بگیرم اگرهم زیاد اصرار میکردم ممکن بود بگه به تو چه پس فقط سری تکان دادم و با یک خداحافظی مختصر بیرون رفتم
سرم پایین بود ولی تا خواستم برم داخل خوردن سرم همانا و بسته شدن در هم همانا لامصب از شکست عشقی هم بدتر بود صدای خنده های ریز باعث شد سرم روبرگردونم و همونطوری که لبخندی ژکوند به روی دوستای اسحاق می زدم دستم رو بالا آوردم و شروع به در زدن کردن اولین بار دستم به در خوردم و دومین بار به کله مش غلامرضا
با یک هین بلند برگشتم قدمی به عقب برداشتم که ای کاش برنمیداشتم پام پیچ خورد و با کله روی زمین افتادم
دستم رو به زمین گرفتم و نشستم با کلی اخ و اوخ پام و مالیدم و به کله کچل مش غلامرضا نگاه کردم
با اخم داشت سرش رو ماساژ میداد
- حواست کجاست بچه جان
لب گزیدم و گفتم
- همش تقصیر اسحاق بود نگاه که نمی کنه کسی پشت سرش میخواد وارد خانه بشه یا نه همینطوری مثل گاو سرش رو میندازه پایین
چیزی نگفت فقط همون نگاهش رو بیشتر روم نگه داشت البته با اخمی که هرلحظه بزرگتر میشد
- که من مثل گاو سرم رو میندازم پایین میرم
صدای اسحاق بود ولی نه از پشت سر مش غلامرضا که از پشت سر خودم
سرم رو سمتش چزخوندم خدا هیچ ادمی رو ضایع نکنه دستی روی صورتم کشیدم مش غلامرضا از جلو در کنار رفت با نگاهی مظلوم تو چشمای اسحاق که حالا جلوم بود به سمت خونه رفتم و دوباره سرم خورد به در
- ای بابا
مش غلامرضا سر رو تکون داد و گفت
خدایا هیچکسی رو داخل دام عشق به اسحاق ننداز که اگر غرق بشه نه فقط خودش بقیه رو هم ناقص میکنه
سرم رو زیر انداختم ولی دقت کردم که باز داخل در نرم وگرنه که نه فقط خجالت بلکه باید داخل همون در غرق بشم با ژست سوسمازی ای پام رو داخل گذاشتم دستم رو بلند کردم که شکر خدا رو به جا بیارم که بلا پرنده هام از شدت خنده جلوی دستوییشون رو نتونستن بگیرن و ریدن رو سر من بی نوا
سرم رو رو به آسمان بلند کردم
- خدایا حالا نمیشه جای کمک کردن به ریدن پرنده ها کاری بکنی زن دوم رونالدو بشم اونوقت جلو معتاد شدن سانازم می گیرم
فشار محکمی به شونم وارد شد و صدای اسحاق رو درست کنار گوشم شنیدم
- صدای مرا از دهان اسحاق میشنوید زارت بشین تا خدا تو رو زن رونالدو کنه خواهرم
به پشتش نگاه و دهن کجی کردم
با فاز من در نمیزنم میام تو با لگد به سمت در هال حرکت کردم و با یک حرکت انتحاری پشت رو به در کردم لامصب انگار میخواستم رو به حٌضار شیپ بزنم باسنم به در زدم که هون لحظه در باز شد و عمو رستم رو دیدم که چشماش به باسن من سریع برگشتم
- عه عمو تو هنوز نزفتی
نگاهی به من انداخت انگار دوست داشت بگه عجب باسنی داری ولی سرش رو به علامت تاسف تکان داد و گفت
- الان میرم تو راحت باش