رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

H.DNR

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های H.DNR

Proficient

Proficient (10/14)

  • Well Followed نادر
  • Very Popular نادر
  • Collaborator
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

436

اعتبار در سایت

  1. زیادیه بگم پارت بعدی لطفااااااا🥹

    1. H.DNR

      H.DNR

      چشممم‌ امروز میزارم🤭💙

  2. خب🤷‍♀️بعد ۳ماه دوباره نوشتن جالبه🥲

     

     

  3. #11 نمی‌خواستم برای همیشه ارمنستان بمونم. از همون لحظه‌ی اول، که مطرح کرد دنبال مستخدم هتل می‌گرده، با خودم گفتم اگر یک درصد قراره برم اونجا کار کنم، موقته! چون من اونقدر هم محتاج و لنگ پول نبودم. کار متناسب با رشته دانشگاهم کفاف خرج من و پدربزرگم رو می‌داد. فقط برای عملش بود که نمی‌تونستم اون همه پول رو یهو جور کنم! وقتی اون خوب می‌شد دیگه پول آسايشگاه هم نیاز نبود بدم. خودم رو راضی کردم به حدی که بتونم پول پیوند و بیمارستان و هزینه عقب‌ افتاده‌ی آسايشگاه رو جور کنم، اونجا کار می‌کنم و بر‌میگردم. ادعا می‌کرد درآمدم اونجا به دلاره برای همین زود مبلغی که میخوام رو جمع می‌کنم و می‌تونم برگردم! اون موقع اصلا فکر نکردم مگه میشه فقط یک ماه کار کنم و خیلی راحت استعفا بدم‌ و برگردم؟ خیلی تلقین می‌کرد که زود برمیگردم و هروقت اراده کنم، پیش بابابزرگم توی ایران هستم. همین باعث شد من به سفر قاچاقی خیلی راحت نگاه کنم! وقتی دید من مرددم شماره‌اش رو گوشه آزمایش های بابابزرگم نوشت و گفت یک هفته دیگه میرن. تصمیم با خودمه و رفت! اون لحظه برای هزارمین بار مجبور بودم فقط خودم تصمیم بگیرم! من هرکاری میخواستم بکنم با مامان و بابا مشورت می‌کردم. اما سرنوشت فقط توی دوسال بهم یاد داد چطور بار زندگی‌ای که روی دوش هر سه‌تامون بود رو فقط من تحمل کنم و تک و تنها از یه پیرمرد مریض هم مراقبت کنم! دیگه کم آورده بودم، فقط بخاطر بابابزرگم داشتم ادامه می دادم. وقتی برگشتم آسايشگاه پیش بابابزرگم ذهنم خیلی درگیر حرفاش بود. تازه کلی سؤال داشتم که ازش بپرسم. هرسوالی که برام درست می‌شد، توی ذهنم یه جواب ساده و منطقی براش آماده می‌کردم و اینجوری خودم رو متقاعد می‌کردم. چون باور نمی‌کردم کسی همجنس خودش رو با این همه مشکل، گول بزنه و بخواد مثل یه وسیله فروختی، حواله‌ی مسلخ کنه! نمی‌دونم برای بدبخت کردن یه دختر بی‌گناه که تنها امید پدربزرگشه، چقدر پول نصیب‌شون شد. اونم برای پولی که شاید از نظر من زیاد باشه، اما برای درنا و امسال اون، پول خورد هم حساب نبود! سفر قاچاقی، برای من که همیشه سرم توی لاک خودم بود؛ زیادی اسم سنگینی داشت! برای اطمینان، قبل از اینکه استعفا بدم؛ از صاحب‌کارم پرسیدم میتونه بهم پول قرض بده، که پرید وسط حرفام و گفت نه و من، دست خالی برگشتم! به هر حال قدم اول من رو راضی کرد برم ارمنستان، و بعدم متقاعدم کرد اگر از راه قانونی اقدام کنم هم هزینه‌اش زیاده و هم تا آماده شدن مدارک کار از کار می‌گذره! دو روز تمام فکر کردم! حتی شب اول خوابم نبرد! یه لحظه می‌گفتم عمرا! بابابزرگم رو ول کنم برم؟ همینجا کار پیدا میکنم. اصلا دو شیفت کار میکنم تا پولش جور بشه! دو دقیقه بعد هم باخودم میگفتم باید ریسک کنم و از فرصت استفاده‌ کنم! موقع کار اصلا روی حساب و کتاب‌ها تمرکز نداشتم. مجبور شدم مرخصی بگیرم. بعد بهش زنگ زدم تا قرار بزاریم و هم رو ببینیم. یه فضای سبز جلوی خیریه بود که هم رو دیده بودیم قبلا، اونجا قرار گذاشتیم. همه‌ی سوالام رو با طمأنینه جواب داد! اصلا عجله نداشت که من رو ببره! همین کاراش من رو گولم زد!‌ همیشه وقتی فیلمی می‌دیدم یا می‌شنیدم کسی گول خورده و دزدیدنش‌ باخودم می‌گفتم - مگه به همین راحتی یه آدم بالغ رو می‌دزدن؟ ولی انگار واقعا می شد! هیچ‌وقت یادم نمیره روز آخر که رفتم آسايشگاه پیش بابابزرگم چقدر برام سخت بود بهش دروغ بگم! همش حس می‌کردم می‌فهمه و حالش بدتر می‌شه. سرپرست بخش، دوستم بود. بابابزرگم رو به اون سپردم. انقدر من من کردم تا حرفم رو بزنم که شک کرد! گفتم با رئیسم میرم سفرکاری. کاش لااقل حقیقت رو میدونست و پیگیرم می‌شد. درنا یه جوری فریبم داد که تا لحظه آخر شک نکردم! حتی وقتی بهش گفتم باهاتون میام، تاریخ رفتن‌مون رو جلو ننداخت! وقتی اومدن دنبالم شب بود. حتی یکی از همسايه‌ها ندیدن که من دارم میرم! متاسفانه خودم هم بهشون کمک کردم که اثری ازشون‌ نمونه! اینجوری من راهی حماقت بزرگم شدم! درنا با ماشین معراج اومده بود. اولش تعجب کردم چون نمی‌دونستم بعد از دانشگاه ازدواج کردن یا نه. یه دختر دیگه هم‌سن خودم عقب نشسته بود. وقتی سوار شدم یکم دلهره گرفتم. مسلما اگه ریگی به کفش شون بود، قبل از خارج شدن از مرز خیلی راحت‌تر می‌تونستم‌ خودم رو نجات بدم. شکاک پرسیدم: -کلا‌ دو نفر رو می‌برید؟ تا اینکه معراج ریلکس گفت: - خیلی از کسایی که میرن اونجا کار کنن مدارک قانونی دارن. جز ما دوتا! یه حسی تا اخرین لحظه می‌گفت اشتباه کردی! البته بعدا فهمیدم با همون دختره هم تبانی کرده بودن چون اون هیچ استرسی نداشت. توی راه هم اصلا بامن همکلام نمی‌شد انگار می‌ترسید یه چیزی رو لو بده! قبل از اینکه از شهر خارج بشیم، زدن کنار که مثلا با اون کسی که قراره مارو قاچاقی ببره هماهنگ کنن بیاد دنبال مون! درنا توی قرار دوم‌مون بهم گوشزد کرد وسیله قیمتی یا گوشی نیار! من هم شماره دوستم و شماره آسايشگاه رو حفظ کردم. کل وسایل همراهم چندتا لباس بود! حتی پولی که برام مونده بود رو گذاشته بودم پیش دوستم توی آسايشگاه که اگر یکم دیر کردم بتونه داروهای بابابزرگم رو بخره یا ببرتش‌ دیالیز! آخر وقت بود و نمی‌تونستم زنگ بزنم آسایشگاه، رفتم پیش درنا تا برای بار آخر زنگ بزنم به دوستم، راستش از وقتی راه افتادیم ترسم بیشتر شد. هدفم این بود که غیرمستقیم بهش بگم که میخوام چیکار کنم! و یه سراغی هم از بابابزرگم بگیرم. عقب تر از ماشین روی جدول های کنار جاده نشسته بودن. نزدیک که شدم صدای معراج رو شنیدم. فهمیدم اصلا هتلی در کار نیست! کلاه گشادی سرم گذاشته بودن. بدجور افتادم تو هچل، نه راه پیش داشتم و نه راه پس! جاده های حاشیه شهر اون وقت شب حتی یدونه ماشین هم توش رد نمی‌شد. اگر میخواستم بدوم هم اونقدر ازشون فاصله نمی‌گرفتم. مگر اینکه به پلیس زنگ می‌زدم! داشتم فکر می‌کردم به بهانه ی زنگ زدن به دوستم نامحسوس بهش بگم کمکم کنه. اما همون دختره از پشت‌سرم دستش رو گذاشت روی دهنم و معراج و درنا رو صدا زد! دستای سردش رو روی لب‌هام فشار می‌داد. زورش کم بود شروع کردم خودم رو تکون بدم. روبه درنا داد زدم: - عوضی من بهت اعتماد کردم! درنا اومد سمتم و بازوم رو گرفت زمزمه کرد: - برات توضیح میدم! شرم و خجالت سرش می‌شد؟ میخواستم بگم چیو میخوای توضیح بدی؟ اما لالمونی گرفته بودم! دختره دوید سمت ماشین و یه قوطی کوچیک رو اورد، گرفت جلوی صورتم! سعی کردم نفسم‌ رو نگه دارم. اما درنا هلش داد عقب و بهش توپید: - بدش به من بی‌مصرف! خودش شیشه دارو رو گرفت دستش. معراج هم گلوم و دستام رو نگه‌داشت تا فرار نکنم. هرچقدر تقلا کردم زورم به هیچ‌ کدوم شون نرسید. اولین بار بود همچنین چیزی رو تجربه می‌کردم. دستام میلرزیدن و تپش قلبم روی هزار بود! انگار خون از پیشونیم سقوط کرد کف پام، نتونستم مقاومت کنم و نفس کشیدم! بلافاصله مویرگ های توی دماغم سوختن و دنیا دور سرم چرخید. گیج و منگ که شدم ولم کردن کف خیابون! یه لحظه دیدم همون دختره که درنا هولش داد، روی زمین کنار جدول افتاده. یه جفت کفش جلوی صورتم دیدم و دیگه چیزی نفهمیدم...
  4. بالاخره برگشتی🥺

    1. H.DNR

      H.DNR

      سلام عسل قشنگم بلههه💃🏻😗🤭

  5. فاطیما جونم مرسی بابت لایک ها خسته نباشی😗

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      خواهش می‌کنم عزیزم نوشته هات قشنگ بودن💖

    2. H.DNR

      H.DNR

      قشنگ میبینی🤭

  6. رمانت خیلییییی خوبههههههه🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. H.DNR

      H.DNR

      چرا ایشالا اگه بشه میرسونمش به روزی 1پارت چون داستان طولانیه بخوام هفته ای 1پارت بزارم تموم نمیشه😂

    3. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      کاری خوبی می‌کنی تونستی بیشتر هم بزار من دوست دارم ببینم ادامش چی می‌شههههه😁😁😁

    4. H.DNR

      H.DNR

      چنان داستانم پیچ در پیچه دلم میخواد ویس بگیرم کل شو تعریف کنم راحت شم🤣

  7.  

    دوباره دل هوای با تو بودن کرده 

    نگو این دل دوری عشق تو باور کرده

     

  8. سلام عزیزم میشه برای رمان من ناظر تعیین کنید.

    قبلا ناظرم خانم سین بودن

  9. سلام هانیه جونم

    من از وقته اومدم توی انجمن دلم میخواست مقام کاربری بگیرم اما خب یکسری کار داشتم که اجازه نمیدادن به چیزی رسیدگی کنم.

    حالا میخوام اگر مقامی چیزی هست بهم بگید منم رنگی بشم😁

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. H.DNR

      H.DNR

      راستی ممنون که برای بار هزارم اسممو عوض کردی🤣💔

    3. H.DNR

      H.DNR

      رفتم نگاه کردم توی تالار سرگرمی متفرقه و مشاعره و هاگوارتز رو داشت. دقیقا باید توی مدیر تالار سرگرمی شدن چیکار کنم؟

    4. هانیه پروین

      هانیه پروین

      بهت خبر میدم قشنگم 

  10. هیچوقت حرف هیچ غریبه ای رو باور نکن کار درستی که میگه انجام نده خوب نیست رو خودش داره انجام میده و هر هدفی که داری رو مسخره میکنه خودش تشنه رسیدن به اونه پس بجنگ و ادامه بده
  11. H.DNR

    یکیشو انتخاب کن!

    پی‌سی آهنگ رپ یا سنتی؟
  12. بمب کوچولو، کوشی؟

    1. H.DNR

      H.DNR

      سلام گل

      چندروزی نیاز بود از نوشتن فاصله بگیرم و برم سراغ مشکاتم سراغ اقای دال ره ...

      این شد که الان حدودا دو سه ماهه که نیستم اما از هفته دیگه برمیگردم:)))

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      درود خوشگلم

      ایشالا خیر باشه برات🤍

      منتظرتیم زود برگرد^^

    3. H.DNR

      H.DNR

      انشاالله عاقبتش خیر باشه برام🥺🥺

  13. سلام عزیزم اگر آن شدی یک خبر از خودت بهم بده 

    1. H.DNR

      H.DNR

      سلام عسل جانم‌ امیدوارم حالت خوب باشه.

      حدودا یک ماه دیگه میام دوباره پیشتون‌ حسابی وقت میگذرونیم.از احوال خودمم بخوام برات بگم تعریفی نیستم خوشبختانه مشکل جسمی ندارم اما روحی تا دلت بخواد اوضاع خرابه😁❤️

  14. خوبی

    کجایی

    1. H.DNR

      H.DNR

      سلام عسل قشگم خوبی 

      بد نیستم. راستش درگیر مشکلاتمم

×
×
  • اضافه کردن...