رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

anjel

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

2 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

49 بازدید کننده نمایه

دستاورد های anjel

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Week One Done
  • Collaborator
  • Reacting Well
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

12

اعتبار در سایت

  1. #پارت۱۴ از صبح، حس متفاوتی زیر پوستم جریان داشت. نه واضح. نه قابل توضیح. فقط… حضور داشت. امروز اولین روزی بود که قرار بود کار پوستی انجام بدم. نه به‌عنوان کسی که نگاه می‌کنه، بلکه کسی که انجام می‌ده. جلوی آینه‌ی کوچک داخل رختکن ایستاده بودم. اسکراب سبزم مرتب بود. مقنعه‌ام کاملاً موهام رو پوشونده بود. فقط چند تار کوتاه کنار شقیقه‌ام بیرون زده بودن که با نوک انگشتم آروم برشون گردوندم زیر پارچه. به چشم‌هام نگاه کردم. یه چیزی فرق کرده بود. نه اعتماد به نفس کامل. اما نزدیکش. صدای نازنین از بیرون اومد: «رها؟ دکتر گفت کیس اول پوستیه. آماده‌ای؟» نفسم رو آهسته بیرون دادم. «آره. میام.» اتاق شماره دو، همیشه کمی خنک‌تر از بقیه اتاق‌ها بود. دستگاه‌ها با نظم همیشگی کنار دیوار قرار داشتن. نور سفید سقف، بدون سایه، همه چیز رو واضح نشون می‌داد. بیمار، خانمی حدوداً سی‌وپنج ساله بود. روی تخت دراز کشیده بود و روسریش رو تا نیمه عقب داده بود. لبخند زدم. «سلام. حالتون خوبه؟» لبخند زد. «ممنونم.» دستکش‌هام رو پوشیدم. صدای کشیده شدن لاتکس روی پوستم، همیشه حس شروع می‌داد. ابزارها رو آماده کردم. پنبه. محلول. انگشت‌هام آرام بودن. اما قلبم… کمی سریع‌تر می‌زد. خم شدم سمت صورت بیمار. و درست همون لحظه… حضورش رو حس کردم. بدون صدا. بدون هشدار. فقط… حضور. بدنم قبل از ذهنم متوجه شد. صاف ایستادم. و بعد صداش، خیلی نزدیک‌تر از چیزی که انتظار داشتم: «زاویه دستت رو کمی پایین‌تر بگیر.» نفس کوتاهی کشیدم. برگشتم. اونجا بود. خیلی نزدیک. اسکراب طوسی تنش بود. بوی ملایمی، تمیز و خنک، از فاصله‌ی کوتاه بینمون حس می‌شد. اون‌قدر نزدیک ایستاده بود که می‌تونستم جزئیات پوست صورتش رو ببینم. خط ظریف کنار چشمش. سایه‌ی خیلی کم ریش روی فکش. نگاهش روی دستم بود. نه روی صورتم. روی دستم. دستش رو بالا آورد. برای یک لحظه مکث کرد. انگار اجازه می‌گرفت. یا شاید… خودش هم متوجه فاصله شده بود. اما بعد، انگشت‌هاش خیلی آرام روی مچ دستم قرار گرفتن. نه محکم. فقط… هدایت‌کننده. پوستم زیر دستکش، حضور گرمایی رو حس کرد. «اینجا.» صداش پایین بود. نزدیک گوشم. دستم رو کمی حرکت داد. «این زاویه، کنترل بیشتری بهت میده.» سعی کردم روی حرف‌هاش تمرکز کنم. اما فاصله‌مون… خیلی کم بود. نفسش رو حس می‌کردم. نه روی پوستم. اما نزدیک. خیلی نزدیک. شونه‌اش تقریباً کنار شونه‌ام بود. قلبم نامنظم زد. سعی کردم کمی جابه‌جا شم. اما اون دوباره کمی خم شد. نزدیک‌تر. انگار فاصله برای اون معنی خاصی نداشت. یا شاید… متوجهش نبود. گلویم خشک شد. چند ثانیه گذشت. و بعد، قبل از اینکه بتونم خودمو متوقف کنم، گفتم: «می… میشه لطفاً یکم فاصله بگیرید؟» صدام بلند نبود. اما واضح بود. خیلی واضح. و بلافاصله… سکوت. زمان برای یک لحظه ایستاد. دستش روی مچم ثابت موند. بعد خیلی آهسته، انگشت‌هاش رو برداشت. سرش رو بالا آورد. و برای اولین بار… چشم‌هاش کمی گرد شدن. نه زیاد. اما به اندازه‌ای که نشون بده انتظار این جمله رو نداشت. ابروهاش خیلی کم بالا رفتن. لب‌هاش کمی از هم فاصله گرفتن. بدون اینکه چیزی بگه. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. نه با عصبانیت. نه با تحقیر. با… تعجب. تعجب واقعی. انگار ذهنش داشت جمله‌ام رو دوباره پردازش می‌کرد. من همون‌جا ایستاده بودم. دستکش‌ها هنوز دستم بودن. قلبم محکم به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. برای یک لحظه، شک کردم. شاید نباید می‌گفتم. شاید اشتباه کردم. اما خیلی دیر بود. چشم‌هاش از چشم‌هام جدا نشدن. بعد… چیزی در صورتش تغییر کرد. ابروهاش به حالت اول برگشتن. فکش کمی منقبض شد. نه از عصبانیت. از… کنترل. سرش رو خیلی آرام تکون داد. یک بار. و یک قدم عقب رفت. فاصله ایجاد شد. هوای بینمون دوباره قابل تنفس شد. نگاهش هنوز روی صورتم بود. اما این بار… متفاوت. دقیق‌تر. انگار برای اولین بار، واقعاً منو می‌دید. نه به‌عنوان کارمند. بلکه به‌عنوان… فرد. چند ثانیه بعد، نگاهش از صورتم جدا شد. به دستم افتاد. و با همون لحن آروم گفت: «ادامه بده.» فقط همین. نه سرزنش. نه تذکر. فقط… ادامه بده. اما صداش کمی عمیق‌تر شده بود. کار رو ادامه دادم. دستم کمی می‌لرزید. اما سعی کردم کنترلش کنم. می‌دونستم هنوز اونجاست. پشت سرم. اما این بار… فاصله رو حفظ کرده بود. و عجیب‌تر از همه… حضورش حالا بیشتر حس می‌شد. نه به خاطر نزدیکی. به خاطر فاصله‌ای که ایجاد کرده بود. چند دقیقه بعد، کار تموم شد. دستکش‌هام رو درآوردم. نفس عمیقی کشیدم. وقتی برگشتم، هنوز همون‌جا ایستاده بود. نگاهش مستقیم روی صورتم اومد. این بار، هیچ تعجبی توش نبود. فقط… چیزی که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم. سرش رو خیلی کم خم کرد. «خوب بود.» دو کلمه. اما واقعی. و بعد، بدون اینکه چیز دیگه‌ای بگه، برگشت و از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد. و من برای چند ثانیه، همون‌جا ایستادم. با قلبی که هنوز آروم نشده بود.
  2. #پارت۱۳ صبح، وقتی در شیشه‌ای کلینیک رو هل دادم، صدای زنگ کوچیک بالای در، مثل همیشه، ورودم رو اعلام کرد. اون صدای ظریف، حالا تبدیل شده بود به مرز بین دو دنیای متفاوت. بیرون، شهر با همه‌ی شلوغی و بی‌نظمی‌ش. داخل، دنیایی که همه چیزش بوی کنترل می‌داد. اولین چیزی که وارد ریه‌هام شد، بوی تیز و تمیز الکل بود. نه آزاردهنده، نه خوشایند. فقط… آشنا. در رو پشت سرم بستم و چند ثانیه همون‌جا ایستادم. نگاهم روی کف سفید، روی دیوارهای روشن، روی نورهای یکنواخت سقف حرکت کرد. اسکراب سبزم رو صاف کردم. چین کوچیکی کنار پهلوم افتاده بود، با کف دست صافش کردم. حرکتی ناخودآگاه. شاید برای مرتب کردن لباس، شاید برای مرتب کردن خودم. صدای خنده‌ی کوتاهی از اتاق لیزر اومد. سرمو برگردوندم و رفتم سمت در نیمه‌باز. نازنین پشت دستگاه ایستاده بود. وقتی منو دید، لبخندش کش اومد. اون لبخند خاص خودش که همیشه نصفش شیطنت بود. «سلام خانم مهم.» لحنش کشدار بود، انگار می‌خواست واکنشم رو بسنجه. ابروهام ناخودآگاه بالا رفت. گوشه‌ی لبم کمی خم شد. «خانم مهم؟ از کی تا حالا؟» نازنین دکمه‌ای رو روی دستگاه زد، بعد کامل برگشت سمتم. دست به سینه ایستاد و سرشو کمی کج کرد. «از وقتی که دکتر امروز صبح، سه بار اسم تو رو آورد.» برای یک لحظه کوتاه، واقعاً نفهمیدم چی بگم. پلک زدم. «اسم منو؟» نازنین با لذت خاصی نگاهم کرد. «آره.» یه قدم جلو اومدم. «برای چی؟» شونه بالا انداخت، اما لبخندش جمع نشد. «نمی‌دونم. ولی معلوم بود ذهنش یه جای دیگه‌ست.» چیزی نگفتم. فقط وانمود کردم که مهم نیست. اما ته دلم، چیزی خیلی آروم… جابه‌جا شد. چند ساعت بعد، داشتم پرونده‌ها رو مرتب می‌کردم. کاغذها زیر انگشت‌هام صدای خش‌خش نرمی می‌دادن. و بعد… صدای قدم‌هاش. لازم نبود نگاه کنم. اون صدا رو شناخته بودم. نه تند، نه کند. قدم‌هایی با فاصله‌ی مشخص. قدم‌هایی که عجله نداشتن… چون صاحبش مجبور نبود عجله کنه. سرمو بلند کردم. داشت از انتهای راهرو نزدیک می‌شد. اسکراب طوسی تنش بود. پارچه‌ی طوسی، روی شونه‌های پهنش صاف افتاده بود. آستین‌ها دقیق تا مچ دستش تموم می‌شدن. صورتش، مثل همیشه، جدی بود. نه اخم. نه لبخند. فقط… کنترل. یکی از پرسنل گفت: «صبح بخیر دکتر.» بدون توقف، فقط سرشو کمی خم کرد. «صبح بخیر.» صداش بم بود، اما آروم. وقتی به میز من رسید، برای یک لحظه کوتاه ایستاد. نه کامل. فقط… مکث. نگاهش اول روی پرونده‌ها بود. بعد آروم بالا اومد. به صورتم رسید. اون نگاه مستقیم… بدون عجله… بدون پنهان‌کاری. احساس کردم ستون فقراتم صاف‌تر شد. «صبح بخیر.» صداش وقتی اینو گفت، نرم‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. لب‌هام کمی از هم فاصله گرفتن. «صبح بخیر.» برای چند ثانیه، فقط نگاهم کرد. ابروهاش در حالت طبیعی بودن. نه بالا، نه پایین. اما چشم‌هاش… دقیق بودن. انگار چیزی رو بررسی می‌کرد. انگار دنبال چیزی می‌گشت. بعد نگاهش خیلی کوتاه از صورتم جدا شد. به اسکراب سبزم افتاد. بعد دوباره برگشت. «امروز چند تا کیس لیزر داری؟» «سه تا.» سرشو کمی تکون داد. آهسته. یک بار. فکش برای لحظه‌ای سفت شد. بعد شل شد. «بعدش بیا اتاق من.» قلبم یه ضربه‌ی سنگین زد. نه از ترس. از… ناشناخته بودن. «چشم.» نگاهش یک ثانیه‌ی دیگه روی صورتم موند. بعد بدون اینکه چیزی بگه، راه افتاد. اما قبل از اینکه کامل دور بشه، انگار خواست چیزی بگه. خیلی کوتاه مکث کرد. اما نگفت. و رفت. تا ظهر، چند بار ناخودآگاه به در اتاقش نگاه کردم. نمی‌دونستم چرا. ساعت نزدیک دو بود که جلوی در اتاقش ایستادم. دستم روی دستگیره بود، اما هنوز فشارش نداده بودم. نفس کشیدم. و زدم. «بفرمایید.» صداش از پشت در، کمی خفه‌تر بود. در رو باز کردم. نور سفید سقف، همه چیز رو واضح کرده بود. میز مرتب، صندلی دقیق پشتش، قلم‌ها در یک خط صاف. پشت میز نشسته بود. سرش پایین بود. خودکار بین انگشت‌هاش حرکت می‌کرد. بدون اینکه نگاه کنه، گفت: «بشین.» نشستم. صدای خودکارش ادامه داشت. چند ثانیه. ده ثانیه. شاید بیشتر. بعد… متوقف شد. خودکار رو خیلی آرام روی میز گذاشت. نه پرت کرد. نه رها کرد. گذاشت. انگشت‌هاش چند لحظه روی میز موندن. بعد سرشو بلند کرد. نگاهش مستقیم به چشم‌هام رسید. این بار، نگاهش متفاوت بود. عمیق‌تر. جدی‌تر. انگار تصمیمی گرفته بود. «می‌خوام از هفته بعد، کارای پوستی رو شروع کنی.» برای لحظه‌ای، فقط نگاهش کردم. مطمئن نبودم درست شنیدم. «کارای پوستی؟» سرشو یک بار، آهسته تکون داد. چشم‌هاش از چشم‌هام جدا نشدن. «آره.» لب‌هام کمی خشک شدن. «یعنی…» مکث کردم. ادامه داد: «یعنی آزمونت تموم شده.» کلمه‌ی «تموم شده» رو با تاکید خیلی ظریفی گفت. نه اغراق‌آمیز. نه نمایشی. فقط… قطعی. نفس کوتاهی کشیدم. «ممنونم.» برای اولین بار، تغییر کوچیکی روی صورتش دیدم. گوشه‌ی سمت راست لبش… خیلی کم بالا رفت. نه لبخند کامل. فقط… نشانه. چشم‌هاش کمی نرم‌تر شدن. نه زیاد. اما کافی بود که متوجه بشم. بعد گفت: «تو دقت داری.» ساده گفت. بدون تعریف اضافه. اما لحنش خالی نبود. چند ثانیه بعد، نگاهش از چشم‌هام جدا شد. به پرونده روی میز نگاه کرد. اما حس کردم ذهنش هنوز اینجا بود. وقتی از اتاق بیرون اومدم، در رو پشت سرم بستم. نفس عمیقی کشیدم. احساس سبکی داشتم. اما در کنارش… چیزی دیگه هم بود. چیزی که هنوز اسمش رو نمی‌دونستم. عصر، وقتی از کلینیک بیرون اومدم، هوا بوی غروب می‌داد. ناخودآگاه نگاهم به اون طرف خیابون رفت. تابلوی «کافه بام» روشن بود. و بدون اینکه بفهمم چرا… لبخند زدم. خیلی کم.
  3. #پارت۱۲ فنجان تقریباً خالی شده بود.ته‌مانده‌ی نوشیدنی را آرام چرخاندم و به خط باریکی که روی دیواره‌ی سرامیکی جا مانده بود نگاه کردم. طعمش هنوز روی زبانم بود. عجیب، اما بد نبود. کیفم را برداشتم و از صندلی بلند شدم. تصمیم گرفتم حساب کنم و برگردم ایستگاه. همین که یک قدم جلو رفتم، صدای آرامی کنارم گفت: «پس… راضی بودید؟» برگشتم.همان مرد بود. نزدیک‌تر از قبل ایستاده بود، اما هنوز فاصله را رعایت می‌کرد. دست‌هایش را آرام در جیب شلوار لی‌اش گذاشته بود. گفتم: «صادقانه بگم؟ انتظارشو نداشتم.» کمی ابرو بالا انداخت. «خوب یا بد؟» لبخند کمرنگی زدم. «خوب. فقط… متفاوت بود.» سر تکان داد. «همین هدفش بود.» چند لحظه سکوت کوتاهی بینمان افتاد. بعد گفت: «اسمش Moon Brewه. ترکیب اختصاصی خودمونه. نه کاملاً تلخ، نه کاملاً شیرین.» نگاهم را کمی ریز کردم. «شما باریستا هستید؟» خندید. خنده‌اش کوتاه بود، اما واقعی. «نه. من مدیریت می‌کنم.» بعد دستش را از جیبش بیرون آورد و یک کارت کوچک مستطیلی از جیب دیگرش بیرون کشید. کارت را به سمتم گرفت. «تازه افتتاحش کردم. خوشحال میشم حمایت کنید.» کارت را گرفتم. زمینه‌ی مشکی مات داشت با نوشته‌ی ساده و سفید. با صدای آهسته خواندم: «متین صالحی… مدیریت کافه بام.» زیرش، آدرس پیج اینستاگرام نوشته شده بود. نگاهم را از کارت به او برگرداندم. «کافه بام؟» لبخند زد. «اسم ساختمونه. اینجا پشت بام هم داریم. شب‌ها قشنگ‌تره.» ناخواسته گفتم: «پس خوش به حالتون .» چشم‌هایش کمی برق زد. «ممنونم.» کارت را داخل کیفم گذاشتم. گفتم: «حتماً دوباره میام. حتی همکارامم میارم. کلینیک روبه‌رو کار می‌کنم.» نگاهش لحظه‌ای جدی‌تر شد. «کلینیک زیبایی؟» سر تکان دادم. «بله.» مکث کوتاهی کرد، بعد گفت: «پس احتمالاً روزای شلوغی دارید.» لبخند نصفه‌ای زدم. «بعضی روزا… خیلی شلوغ.» نگاهم را مستقیم به چشم‌هایش دوختم. «امیدوارم کافه‌تون هم همیشه شلوغ باشه.» آرام گفت: «با مشتری‌هایی مثل شما، چرا که نه.» این بار من کمی جدی‌تر نگاهش کردم. جمله‌اش مودبانه بود، اما کمی بیشتر از یک تعارف ساده به نظر می‌رسید. برای اینکه فضا سنگین نشود، گفتم: «Moon Brew رو هم به بقیه پیشنهاد می‌کنم.» خندید. «پس اولین تبلیغم رو گرفتم.» چند لحظه سکوت شد. بعد آرام پرسید: «شب‌ها تنها برمی‌گردید؟» سوالش بیش از حد شخصی بود، با خودم گفتم چرا همچین سوال باید بپرسد؟آیا دلیلی داشت؟ خیلی جدی گفتم: «اتوبوس میاد. منتظر بعدی ام.» سر تکان داد. «باشه. فقط حواستون باشه. این خیابون اخر شب‌ها خیلی خلوته.» این جمله‌اش ساده بود. نه نمایشی، نه قهرمانانه. فقط… مراقبتی محترمانه. کیفم را روی شانه‌ام جابه‌جا کردم. «ممنون از نوشیدنی متفاوتتون، آقای صالحی.» گفت: «متین.» مکث کردم. «ممنون، آقای صالحی.» لبخند زد. این بار کمی عمیق‌تر. «منتظر دیدار بعدی هستم.» سر تکان دادم.و به سمت در رفتم.زنگ کوچک بالای در دوباره صدا داد.وقتی بیرون آمدم، هوا کمی سردتر شده بود.دست داخل کیفم بردم و برای لحظه‌ای کارت را لمس کردم. «متین صالحی.»
  4. #پارت۱۱ روی یکی از صندلی‌های نزدیک دیوار نشستم.چوب صندلی کمی سرد بود، اما حس بدی نداشت. کیفم را روی میز گذاشتم و برای چند لحظه فقط به سطح چوبی میز خیره شدم. رگه‌های تیره و روشنش نامنظم بودند، مثل چیزی که عمداً کامل طراحی نشده باشد.نفسم را آرام بیرون دادم. برای اولین بار در آن روز، هیچ صدایی از دستگاه لیزر نبود. هیچ مراجعه‌کننده‌ای که بپرسد «چند جلسه طول می‌کشه؟» هیچ صدای سامان که کوتاه و دقیق دستور بدهد.فقط سکوت.و من. سرم هنوز پایین بود که ناگهان حس کردم کسی مقابلم ایستاده. نه صدایی. نه حرکتی.فقط… حضور. سرم را بلند کردم.مردی مقابلم بود. قد بلند. هیکل ورزشکاری، اما نه از آن‌هایی که اغراق‌آمیز به نظر برسند.طبیعی. متعادل. اوایل دهه سی سالگی. چشم‌ها و ابروهای مشکی. پوست گندمی. موهای صاف و مرتب، طوری که معلوم بود برای ظاهرش اهمیت قائل است، اما نه از روی خودنمایی.شلوار لی پوشیده بود و تی‌شرت آستین کوتاه تیره.چند لحظه فقط نگاهم کرد. نه گستاخانه. نه معذب‌کننده. بعد منو را که در دستش بود، کمی جلو آورد. «فکر کردم شاید لازم داشته باشید.» صدایش آرام بود. گرم.دست دراز کردم و منو را گرفتم. «ممنونم.» لبخند کوتاهی زد. «باعث افتخاره.» این جمله را طوری گفت که نمی‌دانستم شوخی است یا جدی. اما لحنش محترمانه بود. پرسید: «اولین باره اینجا میاید؟» نگاهی کوتاه به اطراف انداختم. «بله.» سر تکان داد. «جای خوبی انتخاب کردید.» چیزی نگفتم. فقط لبخند کوتاهی زدم. از آن لبخندهایی که بیشتر برای حفظ فاصله هستند تا ایجاد صمیمیت. او هم دیگر چیزی نگفت. فقط سرش را کمی تکان داد و دور شد. نگاهم را به منو برگرداندم. اسم‌ها یکی‌یکی از جلوی چشمم رد می‌شدند. بیشترشان آشنا بودند. اسپرسو. آمریکانو. لاته. اما یک اسم توجهم را جلب کرد. «Moon Brew» ابروهایم کمی بالا رفت. نمی‌دانستم چیست. نه توضیحی داشت، نه ترجمه‌ای. فقط اسمش… متفاوت بود. چند لحظه فکر کردم. بعد وقتی مرد دوباره نزدیک شد، گفتم: «این… Moon Brew چیه؟» لبخند محوی زد. «پیشنهاد ویژه‌ی کافه‌ست.» مکث کردم. بعد گفتم: «همونو می‌خوام.» سر تکان داد. «انتخاب خوبی کردید.» وقتی رفت، به صندلی تکیه دادم.نمی‌دانستم چرا این را سفارش دادم. شاید فقط برای اینکه متفاوت بود. یا شاید چون خودم هم در جایی بودم که هنوز برایم آشنا نبود. چند دقیقه بعد، نوشیدنی را آورد. فنجان ساده‌ای بود. بخار ملایمی از آن بالا می‌آمد. اولین جرعه را که نوشیدم، طعمش عجیب بود. نه تلخ، نه شیرین. چیزی بین این دو. مثل حسی که هنوز تعریف نشده باشد. فنجان را روی میز گذاشتم. و ذهنم، ناخواسته، به کلینیک برگشت. به سامان. به اسکراب طوسی‌اش. به نگاه‌های کوتاهش. به سکوت‌هایش. می‌دانستم که دارد من را محک می‌زند. نه فقط به عنوان یک اپراتور لیزر. چند بار عمداً از دور نگاهم کرده بود وقتی با مراجعه‌کننده کار می‌کردم. چند بار سوال‌هایی پرسیده بود که جوابش را خودش می‌دانست. او هنوز تصمیم نگرفته بود. این را حس می‌کردم. اینکه قرار است فقط اپراتور لیزر بمانم… یا… اجازه دهد کارهای پوستی را انجام دهم. این تفاوت کوچکی نبود. لیزر، کار با دستگاه بود. اما کارهای پوستی… اعتماد بود.مسئولیت مستقیم. نفس آرامی کشیدم و دوباره جرعه‌ای نوشیدم. نمی‌دانستم آیا انتخاب درستی کرده‌ام یا نه. ـــــــــــــ توضیحات در مورد نوشیدنیmoon brew پایه: قهوه اسپرسو یا قهوه دمی همراه با یکی از این‌ها: شیر گرم یا فوم شیر سیروپ وانیل یا کارامل کمی دارچین یا طعم خاص یا حتی ترکیب با شکلات تلخ
  5. #پارت۱۰ شب شده بود.نورهای سفید کلینیک یکی‌یکی خاموش می‌شدند و سکوت آرامی جای همهمه‌ی روز را می‌گرفت. روپوشم را درآوردم، مقنعه‌ام را مرتب کردم و کیفم را روی شانه‌ام انداختم. وقتی از در کلینیک بیرون آمدم، هوای شب خنک‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. خیابان نیمه‌خلوت بود و چراغ‌های زرد رنگ، سایه‌ها را کشیده‌تر نشان می‌دادند.ایستگاه اتوبوس درست روبه‌روی کلینیک بود. همانجا ایستادم. کیفم را کمی جابه‌جا کردم و به شیشه‌های کلینیک نگاه کردم. از بیرون، همه چیز آرام و بی‌روح به نظر می‌رسید. انگار هیچ‌وقت زندگی‌ای داخلش جریان نداشته. چند دقیقه گذشت.در کلینیک باز شد.ناخودآگاه نگاهم به سمت در رفت. سامان بود.و پشت سرش،پرستو.چشم‌هایم کمی ریز شد. پرستو دیگر آن پرستوی داخل کلینیک نبود. مقنعه‌ای در کار نبود. روسری‌اش فقط روی شانه‌هایش افتاده بود، انگار فقط برای ظاهر همراهش آورده باشد. مانتوی مشکی کوتاهش با نور چراغ‌های خیابان براق‌تر به نظر می‌رسید.سامان چیزی گفت. پرستو خندید. همان خنده‌ای که قبلاً هم دیده بودم. در همان لحظه، نگاه سامان به سمت خیابان چرخید. و برای کسری از ثانیه، به من افتاد. هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد. نه تعجب، نه لبخند، نه حتی مکث.فقط نگاه کرد.و رد شد.چشم‌هایم را کمی تنگ‌تر کردم. نه از عصبانیت… بیشتر از نوعی بررسی ناخودآگاه. مثل وقتی چیزی را می‌بینی و نمی‌دانی دقیقاً چه احساسی باید داشته باشی. پرستو کنار ماشین ایستاد. سامان در را برایش باز کرد. پرستو نشست. بعد خودش دور زد و پشت فرمان نشست. چند ثانیه بعد، ماشین روشن شد و حرکت کرد. نور چراغ‌های عقبش برای لحظه‌ای روی آسفالت خیابان کشیده شد… و بعد ناپدید شد. نفس آرامی بیرون دادم. «به من چه.» این را آرام زیر لب گفتم. واقعاً هم به من چه. زندگی خودش بود. انتخاب‌های خودش. من فقط یک همکار بودم. نه بیشتر. صدای اتوبوس آمد.سرم را بالا آوردم.اتوبوس ایستاد. درش باز شد. و همان لحظه فهمیدم اشتباه کرده‌ام اگر فکر می‌کردم می‌توانم سوار شوم.پر بود.کاملاً پر. چند نفر به سختی داخل جا گرفته بودند و بقیه هم ایستاده بودند، فشرده و خسته. راننده نگاهی به من انداخت. اما من سرم را تکان دادم. نه. حوصله‌اش را نداشتم.در بسته شد و اتوبوس رفت.دوباره تنها شدم. به ساعت گوشی‌ام نگاه کردم. اتوبوس بعدی حداقل پانزده دقیقه دیگر می‌آمد. نفس کوتاهی کشیدم و اطراف را نگاه کردم. نمی‌خواستم این مدت را فقط ایستاده بگذرانم.شروع به قدم زدن کردم. چند متر جلوتر، چیزی توجهم را جلب کرد.یک کافه. کوچک بود. آنقدر کوچک که تعجب کردم چطور تا حالا متوجهش نشده بودم. تابلوی ساده‌ای داشت با نور گرم و ملایم. چند لحظه مکث کردم. بعد بدون فکر زیاد، به سمتش رفتم. در را باز کردم.زنگ کوچکی بالای در صدا داد. فضای داخل… متفاوت بود.نور کم. اما نه تاریک. فقط ملایم. آرام. چند میز کوچک چوبی. صندلی‌هایی با پارچه‌های تیره. نور زرد چراغ‌ها روی سطح میزها پخش شده بود و همه چیز را گرم‌تر نشان می‌داد. بوی قهوه در هوا بود. نه تند. نه سنگین.فقط… دلپذیر.نگاهی به اطراف انداختم.هیچ کس نبود.کاملاً خالی. حس عجیبی داشت. انگار وارد جایی شده بودم که مخصوص تنهایی بود. کیفم را کمی محکم‌تر گرفتم و چند قدم جلو رفتم. برای اولین بار بعد از یک روز طولانی، حس کردم می‌توانم نفس بکشم.
  6. #پارت۹ دیگر آن دختر روزهای اول نبودم.حالا وقتی وارد کلینیک می‌شدم، سلام‌ها واقعی‌تر بودند. لبخندها طولانی‌تر. حتی نگهبان ساختمان هم دیگر با دیدنم فقط سر تکان نمی‌داد، بلکه می‌گفت: «خانم دکتر پوست رسیدن!» که البته هنوز «دکتر» نبودم، اما ظاهراً اینجا، اگر روپوش داشتی، نصف مسیر را رفته بودی. مقنعه‌ام را مرتب کردم و وارد سالن شدم. نازنین از پشت کانتر گفت: «رهاااا! بیا ببین این خانم میگه پوستش از من بهتره!» زن مراجعه‌کننده با خنده گفت: «خب واقعاً هم بهتره.» نگاهی به صورتش انداختم و گفتم: «با احترام، پوست شما خوبه… ولی پوست نازنین یه جور خاصی لج‌بازه.» نازنین خندید. «دیدی؟ حتی رها هم تایید کرد!» این شوخی‌های کوچک، بخشی از روزهای عادی من شده بودند.حتی با پسرهای کلینیک هم راحت بودم. نه بیش از حد، نه با فاصله. فقط در حد همکار. گاهی درباره دستگاه‌ها حرف می‌زدیم، گاهی درباره شلوغی روز. اما یک چیز همیشه ثابت بود. سامان. او همیشه مرکز توجه بود. نه فقط به خاطر مهارتش، بلکه به خاطر رفتارش. با زنان مراجعه‌کننده گرم، صمیمی، و گاهی بیش از حد راحت. لبخندهایی که کمی طولانی‌تر از حد معمول بودند. تماس‌هایی که شاید ضروری نبودند. و پرستو. پرستو دستیارش بود. مقنعه مشکی و مرتب، آرایش ملایم، و رفتاری که بیش از حد به سامان نزدیک بود. نه فقط از نظر کاری. اولین بار، وقتی در زدم و وارد اتاق شدم، صحنه‌ای دیدم که باعث شد همانجا متوقف شوم. پرستو خیلی نزدیک سامان ایستاده بود. آنقدر نزدیک که فاصله‌ای بینشان نبود. دستش روی میز کنار سامان بود، و سامان کمی خم شده بود. صدایشان آرام بود، اما نزدیکی‌شان واضح‌تر از هر کلمه‌ای بود. پرستو اولین کسی بود که متوجه حضور من شد.سریع کمی فاصله گرفت. سامان به من نگاه کرد. نگاهش سرد نبود. اما جدی بود. «در بزن.» فقط همین دو کلمه. قلبم کمی تندتر زد. «در زدم.» چند لحظه نگاهم کرد. بعد آرام گفت: «منتظر اجازه بمون.» سرم را تکان دادم. «باشه.» و بیرون آمدم. دست‌هایم کمی سرد شده بودند. نه از چیزی که دیده بودم… بلکه از لحنش. از اینکه انگار مرزی را مشخص کرده بود.اما عجیب‌تر این بود که آن صحنه، بیشتر از آنکه آزارم دهد، باعث شد او را بیشتر بشناسم. یا حداقل، بیشتر کنجکاو شوم. چند روز بعد، دوباره مجبور شدم وارد اتاقش شوم.این بار در زدم. «بفرمایید.» در را باز کردم. سامان پشت میز نشسته بود. تنها.پرستو نبود. برای چند لحظه، سکوت بینمان ماند. بعد گفت: «کار داشتی؟» گفتم: «بله. این پرونده باید امضا می‌شد.» پرونده را جلو گذاشتم.نگاهش به پرونده نبود. به من بود. برای اولین بار، این را واضح حس کردم. برای شکستن سکوت، گفتم: «کلینیک خیلی شلوغ شده.» آرام گفت: «عادت می‌کنی.» لبخند کوتاهی زدم. «تقریباً عادت کردم.» چند لحظه سکوت. بعد بدون اینکه برنامه‌ریزی کرده باشم، گفتم: «فقط یه چیز هنوز برام عجیبه.» نگاهش کمی تیزتر شد. «چی؟» شانه بالا انداختم. «اینکه اینجا همه چیز خیلی سفید و استریله… ولی آدم‌ها نه.» چند ثانیه هیچ نگفت.فقط نگاهم کرد. برای اولین بار، در نگاهش چیزی دیدم که قبلاً نبود. نه سردی. نه فاصله.چیزی شبیه… مکث.بعد نگاهش را از من گرفت. و آرام گفت: «برو به کارت برس.» اما لحنش مثل همیشه نبود.
  7. #پارت۸ صبح جمعه بود.هیچ صدای زنگ تلفن یا مشتری، هیچ چراغ مهتابی روشن، هیچ بوی الکل و مواد ضدعفونی‌کننده‌ای… فقط سکوت و نور ملایم از پنجره‌ها.خانه یک خوابه‌ی کوچک و تازه کرایه شده‌ام، با مبلمان کرم رنگ که به طرز شیکی ساده بودند و یک فرش کوچک وسط سالن که هر بار رویش قدم می‌گذاشتم، حس می‌کردم به تنهایی‌ام کمی گرما اضافه می‌کند. پرده‌های سفید نور خورشید را ملایم پخش می‌کردند، دیوارهای سفید، به جز یک تابلو روی دیوار، خالی بودند. حس می‌کردم این سادگی، هم آرامش‌بخش است و هم کمی دلگیر. اما خب، تازه آمده بودم و حداقل چیزی که لازم داشتم، صلح و سکوت بود. لباسم را مرتب کردم و با نگاهی به پشت بام، تصمیم گرفتم کمی هوا بخورم و با خانواده تماس بگیرم. راهرو را طی کردم و با قدم‌هایی آرام از پله فلزی به پشت بام رسیدم. باد صبحگاهی خنک و تازه بود و روی گونه‌ام می‌خورد. ساختمان چهار طبقه بود و من طبقه چهارم، درست بالای همه، جایی که احساس می‌کردم کمی از دنیا فاصله دارم. تلفن را برداشتم و شماره پدرم را گرفتم. بعد از چند زنگ، صدای خش‌دار و آرامش‌بخش پدرم آمد: «الو… رها؟ توی تعطیلات هم داری کار می‌کنی یا نه؟» لبخند زدم و گفتم: «نه بابا، امروز تعطیله! فقط می‌خواستم سلام کنم.» صدای مادر از پشت خط آمد: «چه عجب!. همه چیز خوبه دخترم؟» گفتم: «آره مامان، خوبم. خونه‌ی جدید گرفتم.، کوچیکه اما راحت.» پدر با لحن شوخ گفت: «کوچیک؟ یعنی یه اتاق و آشپزخانه و یه فرش کوچیک وسط؟» خنده‌ام گرفت. «دقیقاً! حتی فرش وسط سالن هم هست. همه چیز به سبک مینیمال!» مادر آهسته خندید. «مینیمال یا تنها؟» جواب دادم: «هردو! البته فعلاً که هنوز مهمون نمیاد.» سکوت کوتاهی شد و بعد مادر ادامه داد: «ما همیشه دلمون برات تنگ میشه. حواست به خودت باشه، خوب؟» گفتم: «می‌دونم مامان، مراقبم. شما هم حواستون باشه.» پدرم کمی جدی شد، اما هنوز لحن شوخ داشت: «حواسمون هست دخترم. فقط یادت باشه، هیچ وقت فرش کوچک وسط سالن رو خیس نکن! اینو تجربه کردم، یادته؟» خنده‌ام گرفت. خاطره‌ای از بچگی با فرش‌های مادرانه و اتفاقات عجیب توی خونه‌ها به یادم آمد. «قول میدم بابا!» چند لحظه‌ای سکوت شد و بعد پدرم با لحن آرام گفت: «خوب دخترم، مراقب خودت باش و هر وقت خواستی زنگ بزن. ما همیشه اینجاییم.» «حتماً، بابا. ممنونم… دوستتون دارم.» خط قطع شد و من همچنان روی پشت بام ایستاده بودم. باد ملایم موهایم را به بازی گرفته بود و حس کردم، حتی در تنهایی و سکوت، حضور خانواده و خاطرات گذشته، کمی گرما و آرامش به روز تعطیلم می‌دهد.
  8. #پارت۷ صبحی آرام بود. صدای زنگ در کلینیک هنوز به گوش نرسیده بود و نور صبحگاهی از پنجره‌های بزرگ پایین می‌تابید. دست‌هایم را روی میز کارم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. دیگر خبری از آن اضطراب روزهای اول نبود؛ حالا می‌توانستم دستگاه‌ها را با آرامش آماده کنم، مراجعه‌کننده‌ها را با نگاه کوتاه بدرقه کنم و همه چیز را زیر نظر داشته باشم. بعد از چند ساعت، همانطور که مقنعه‌ام را مرتب می‌کردم، نازنین و سمیرا از طبقه دوم آمدند پایین، لبخند زنان و با حرکتی دعوت‌کننده به سمت اتاق استراحت آمدند. «چای می‌خوای؟» نازنین پرسید و در حالی که یک لیوان به من داد، اضافه کرد: «دیدم روزای اول خیلی نگران بودی.» لبخند کوتاهی زدم. «آره… اما الان حس می‌کنم دارم به اینجا عادت می‌کنم.» سمیرا نشست و چشم‌هایش برق زد. «خب، مهمه که احساس راحتی کنی. مخصوصاً وقتی کاری که انجام میدی… باید دقیق باشه.» سکوتی کوتاه شد و بعد نازنین با کنجکاوی گفت: «تو کم کم داری متوجه می‌شی که سامان فقط یه دکتر زیبایی نیست، نه؟» چشمانم کمی گشاد شد. «چی… منظورتون چیه؟» سمیرا کمی نزدیک‌تر خم شد و زمزمه کرد: «همه چیز اون مرد خیلی… پیچیده است. خیلی‌ها فکر می‌کنن فقط هیزه، ولی واقعیتش… هیچ کس دقیق نمی‌دونه.» لبخندم کمرنگ شد. «یعنی چی؟» نازنین با لحنی آرام ادامه داد: «یه جورایی، او… نمی‌مونه. هیچ‌وقت وابسته نمی‌شه. هیچ‌وقت واقعاً کسی رو تو قلبش نمی‌ذاره.» سکوت کردم. حس کردم قلبم کمی سریع‌تر می‌زند. چیزی در حرف‌هایشان بود که نمی‌توانستم نادیده بگیرم. سمیرا اضافه کرد: «اما به تو نگاهش فرق می‌کنه. هنوز نمی‌فهمم چرا، اما با تو… یه چیز دیگه‌ست.» نگاهی به او انداختم، و ناخودآگاه به پایین نگاه کردم. نمی‌خواستم بفهمند که کنجکاو و کمی نگرانم. نازنین لیوان چای را برداشت و گفت: «باید یاد بگیری تو هم نگاهت رو حفظ کنی. اینجا همه چیز یه جورایی بازیه، ولی بعضی‌ها نمی‌فهمن.» لبخند کوتاهی زدم، اما درونم، ذهنم پر از سوال بود. رفتار سامان همیشه سرد و کوتاه بود، اما حالا، وقتی با دقت نگاه می‌کردم، حرکاتش پر از معنی بودند. نگاه‌های گذرا، سکوت‌های کوتاه، حتی لبخندهای نادرش… همه چیزی را به من می‌گفتند که نمی‌توانستم درک کنم. در طول روز، با چند مراجعه‌کننده دیگر روبه‌رو شدم. همه چیز روتین بود، اما حس می‌کردم که حضور او، حتی از پشت شیشه‌ها و اتاق‌ها، روی همه چیز تاثیر می‌گذارد. حتی دخترها، وقتی از طبقه دوم پایین می‌آمدند، با نگاهش به من، چیزی را منتقل می‌کردند که هنوز نمی‌فهمیدم چیست. آخر روز، روی صندلی کنار میز نشستم و به کلینیک نگاه کردم. حس کردم اینجا، این مکان سفید و مرتب، نه تنها خانه کاری من، بلکه صحنه‌ای‌ست برای چیزی که ممکن است آینده‌ام را تغییر دهد. و درست وقتی داشتم کیفم را جمع می‌کردم، نگاه کوتاه و سرد او را از پشت در دیدم. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما نگفت. فقط نگاه کرد و رفت.
  9. anjel

    چطوری با سایت 98 ایا آشنا شدین ؟ 😇

    من سال ۹۰بود فکر میکنم که دوستم معرفی کرد اینجا رو گفت رمان برو بخون .🥲 نمیدونم چی شد ثبت نام کردم. دوست پیدا کردم.همچنان باهاشون دوستم . اونجا نویسنده شدم و مقام گرفتم 🤭 بعد ادمینش به رحمت خدا رفت و سایت منهدم شد. منم دیگه کلا پیگیری نکردم تا چند روز پیش اومدم سرچ زدم اتفاقی دیدم اره برقراره. و خوشحالم بازم تو این جمع هستم
  10. #پارت۶ تقریباً دو هفته گذشته بود. دیگر صدای قدم‌هایم در کلینیک برای خودم غریبه نبود. دیگر لازم نبود هر چند دقیقه مقنعه‌ام را چک کنم یا نگران باشم که کسی نگاهم می‌کند. دست‌هایم با دستگاه‌ها آشنا شده بودند، با بوی الکل، با صدای آرام دستگاه‌ها، با سکوت‌های بین مراجعه‌کننده‌ها. آرام‌آرام، بخشی از این محیط شده بودم. آن روز حوالی ظهر بود. مراجعه‌کننده بعدی هنوز نیامده بود و برای اولین بار، یکی از دخترها گفت: «رها، بیا بالا. چای گذاشتیم.» صدا متعلق به نازنین بود. دختری با قد متوسط، مقنعه مشکی و چشم‌های درشت. او در طبقه دوم کار می‌کرد، بخش ماساژ بانوان. برای لحظه‌ای مکث کردم. هنوز عادت نداشتم با کسی صمیمی باشم. اما گفتم: «باشه.» از پله‌ها بالا رفتم. پله‌ها صدای آرامی داشتند، انگار هر قدم، وارد فضای خصوصی‌تری می‌شدی.طبقه دوم فرق داشت. نورش ملایم‌تر بود. بوی روغن‌های گیاهی و عطر ملایمی در هوا پخش بود. صدای موسیقی آرامی از یکی از اتاق‌ها می‌آمد. نه مثل پایین، خشک و پزشکی. اینجا… نرم‌تر بود. زنانه‌تر. نازنین در اتاق کوچکی نشسته بود. مقنعه‌اش را کمی عقب‌تر برده بود. کنارش دختری دیگر نشسته بود. موهایش کامل زیر مقنعه بود، اما چند تار مو از کنار گوشش بیرون زده بود. نازنین گفت: «بیا بشین.» روی صندلی نشستم. کمی فاصله گرفتم ناخودآگاه.دختر دیگر لبخند زد. «من سمیرا هستم.» گفتم: «رها.» نازنین لیوان چای را به سمتم گرفت. «چند وقته اومدی؟» «دو هفته.» سمیرا ابروهایش را بالا برد. «فکر کردم بیشتره. خیلی راحت کار می‌کنی.» لبخند کوتاهی زدم. «سعی می‌کنم فقط.» چند ثانیه سکوت شد. سکوتی راحت، نه سنگین. نازنین گفت: «اولش سخته. ولی عادت می‌کنی.» جرعه‌ای از چای نوشیدم. گرم بود. سمیرا ناگهان با لحنی آرام‌تر گفت: «طبقه پایین چطوره؟» «خوبه.» نگاهش معنی‌دار شد. «با دکتر چطوری؟» برای لحظه‌ای مکث کردم. «عادی.» نازنین لبخند کجی زد. «عادی؟» به او نگاه کردم. «منظورت چیه؟» سمیرا و نازنین نگاه کوتاهی به هم انداختند. انگار چیزی را بدون حرف زدن منتقل کردند. سمیرا آرام گفت: «هیچی… فقط پرسیدم.» اما نازنین انگار علاقه داشت بیشتر بگوید. خم شد کمی جلوتر. «تا حالا دیدی با مریضا چطوری رفتار می‌کنه؟» گفتم: «آره.» لبخندش کمی عمیق‌تر شد. «با همه همینطوریه.» چیزی در لحنش بود. چیزی که فقط یک جمله ساده نبود. پرسیدم: «همینطوری یعنی چطوری؟» سمیرا آرام گفت: «خیلی صمیمی.» و بعد، مکث کرد. نازنین ادامه داد: «خیلی بیشتر از حد لازم.» چای در دستم کمی سرد شده بود. پرسیدم: «منظورتون چیه؟» نازنین شانه بالا انداخت. «یعنی… خیلی از مشتریا فقط به خاطر خودش میان.» سمیرا آهسته اضافه کرد: «نه فقط مشتریا.» نگاهش را مستقیم به من دوخت. «قبلاً با یکی از بچه‌های همینجا رابطه داشت.» قلبم برای لحظه‌ای مکث کرد. سعی کردم طبیعی بپرسم: «واقعاً؟» نازنین سر تکان داد. «آره.» «کی؟» سمیرا گفت: «قبل از تو. یه دختری بود به اسم الهام.» مکث کرد. «خیلی هم جدی بود.» پرسیدم: «چی شد؟» نازنین نفس کوتاهی کشید. «تموم شد.» «چرا؟» سمیرا شانه بالا انداخت. «هیچکس دقیق نمی‌دونه.» و بعد، آرام‌تر گفت: «ولی یه چیزو همه می‌دونن.» منتظر نگاهش کردم. چند ثانیه سکوت کرد. انگار تصمیم می‌گرفت بگوید یا نه. و بعد گفت: «دکتر هیچوقت با کسی نمی‌مونه.» این جمله، ساده بود. اما چیزی درونم تکان خورد. نازنین ادامه داد: «خیلی دختر دورشه.» سمیرا گفت: «خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی.» سکوت کردم. نمی‌دانستم چرا این حرف‌ها را به من می‌زنند. یا چرا اینقدر دقیق گوش می‌دهم. نازنین با لحنی نرم‌تر گفت: «البته…» مکث کرد. «فرض نکن بد آدمیه.» متعجب نگاهش کردم. «یعنی چی؟» گفت: «با اینکه اینطوریه… ولی هیچوقت بی‌احترامی نمی‌کنه.» سمیرا سر تکان داد. «هیچوقت.» نازنین ادامه داد: «فقط… وابسته نمی‌شه.» این جمله، بیشتر از بقیه در ذهنم ماند.وابسته نمی‌شه.نمی‌دانستم چرا، اما حس کردم این جمله،چیزی فراتر از یک شایعه است.صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. یکی از مراجعه‌کننده‌ها. نازنین از جا بلند شد. «باید برم.» سمیرا هم بلند شد.من هنوز نشسته بودم. چای در دستم سرد شده بود.ذهنم… دیگر آرام نبود.نمی‌دانستم چرا.او برای من فقط رئیس بود.فقط یک پزشک.
  11. #پارت۵ صبح زود، وقتی وارد کلینیک شدم، هنوز سکوت خاصی همه جا را گرفته بود. نور مهتابی سقف با انعکاس روی کف سرامیکی و دیوارهای سفید، حس می‌داد که همه چیز در این مکان بیش از حد مرتب و کنترل‌شده است. مقنعه‌ام را روی سرم مرتب کردم و بند کیفم را محکم‌تر گرفتم. چند تار مو از زیر مقنعه بیرون زده بود. هنوز هوا سرد بود و نفس‌هایم را می‌دیدم که در هوای آرام اتاق متراکم می‌شوند. دختر پشت کانتر، مقنعه سرمه‌ای و اسکراب سبزش را پوشیده بود و روی دفترچه‌اش تمرکز کرده بود. وقتی وارد شدم، سرش را بلند کرد و نگاه کوتاهی به من انداخت، بی‌آنکه لبخندی بزند. روز دوم، آرام‌تر از روز قبل بود. مراجعه‌کننده‌ها کم‌کم وارد می‌شدند. زنان با روسری‌های رنگی و مانتوهای مرتب، قدم می‌زدند و نگاه‌هایشان گاه‌به‌گاه به سامان می‌افتاد. برخی لبخند کوتاه می‌زدند و برخی دیگر با اضطراب وارد اتاق می‌شدند. طبقه دوم مخصوص ماساژ بانوان بود. از پنجره‌های نیمه‌شفاف، صدای آرام موسیقی و زمزمه‌های زنانه شنیده می‌شد. حس کردم اینجا، فاصله و حریم شخصی زن‌ها حفظ شده است. حتی وقتی سامان سر می‌زد، لبخند کوتاه و نگاه معنادار داشت، بدون اینکه مستقیم وارد گفت‌وگو شود. در طول روز، من مشغول کارهای پوستی و آماده کردن تجهیزات بودم. نگاه کوتاه سامان به من، همیشه کوتاه و سرد، اما دقیق و حس‌برانگیز بود. او هیچ وقت لبخند اضافه نمی‌زد، هیچ کلمه‌ی مهربانی اضافه نمی‌کرد، و با دیگران بسیار متفاوت رفتار می‌کرد. گاهی او را می‌دیدم که با مراجعه‌کنندگان زن، لبخند می‌زند، تماس کوتاهی برقرار می‌کند، و حتی شوخی‌های کوچکی می‌کند. اما نگاهش به من، دقیقاً همان نگاه سرد و عبورکننده بود روز به آرامی گذشت. هر مراجعه‌کننده که می‌رفت، حس می‌کردم نگاه‌ها و حرکات سامان، کوچک‌ترین چیزی را از من پنهان نمی‌کنند. چیزی که برای دیگران آشکار بود، برای من نیمه‌پنهان و پرمعنا بود. وقتی روز کاری تمام شد و من روی صندلی کنار میز نشستم، دست‌هایم را روی پاهایم گذاشتم و به اتاق نگاه کردم، حس کردم حتی بعد از چند ساعت، ذهنم هنوز درگیر رفتار اوست. او فقط یک پزشک زیبایی نبود؛ چیزی در نگاه و حضور او بود که نمی‌شد توضیح داد.
  12. #پارت۴ این خانه، این امن‌ترین مکان زندگی من بود، و من هنوز نمی‌دانستم که حضور او، حتی از راه دور، آرامش را کمی مختل کرده است. اتاقم همانطور که همیشه بود، کوچک اما آرامش‌بخش بود. تختی کنار دیوار، میز کوچک با لپ‌تاپ و دفترچه‌های پر از یادداشت‌ها، و کتابخانه‌ای که اغلب پر از رمان‌ها و کتاب‌های روانشناسی بود. برای من، همین سادگی کافی بود؛ چیزی که هیچکس نمی‌توانست واردش شود، مگر خودم. من تنها زندگی می‌کردم. والدینم در شهری دیگر بودند و با فاصله زیاد، تنها تماس تلفنی داشتیم. گاهی حس می‌کردم رابطه‌ی ما پر از فاصله و فاصله‌های عاطفی است؛ آن‌ها همیشه مشغول کار و زندگی خودشان بودند و من همیشه باید برای خودم تصمیم می‌گرفتم. شاید همین باعث شده بود که مستقل باشم، و شاید همین باعث شده بود که اعتماد کردن به دیگران برایم سخت باشد. دوستان کمی داشتم، کسانی که با آن‌ها گاه‌به‌گاه تماس می‌گرفتم، یا بعد از کار قرار می‌گذاشتیم تا جایی برویم و حرف بزنیم. اما عمیقاً، حس می‌کردم حتی نزدیک‌ترین آن‌ها هم نمی‌توانند مرا واقعاً بشناسند. و شاید من هم نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد. روی میز، دفترچه‌ای باز بود. قلم را برداشتم و شروع به نوشتن کردم: «گاهی فکر می‌کنم زندگی من شبیه همان کلینیک است. ظاهر همه چیز تمیز، سفید و مرتب. اما پشت هر نگاه و هر لبخند، چیزی پنهان است. امروز… امروز او را دیدم. نگاهش، حتی سرد و کوتاه، حس کردنی بود. نمی‌دانم چرا، اما نمی‌توانم از ذهنم بیرونش کنم.» نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. فکرهای بی‌پایانی که همیشه بعد از روزهای طولانی کاری سراغم می‌آمد، امروز با حضور او پررنگ‌تر شده بود. زندگی من معمولی بود. روزهایم پر از کار و کتاب و کمی تنهایی بود. اما همین روزها باعث شده بودند که عمیق‌تر نگاه کنم، جزئیات کوچک را ببینم و درک کنم که هر چیزی ممکن است چیزی فراتر از ظاهرش داشته باشد. در آشپزخانه، چای دم کرده بودم. بوی ملایم آن، همراه با صدای باد از پنجره، حس آرامش کوتاهی به من داد. اما ذهنم هنوز پر بود از فکر به کلینیک، نگاه او، و تفاوت آشکاری که بین نحوه رفتار او با دیگران و با من وجود داشت. گاهی خودم را سرزنش می‌کردم: چرا فکر می‌کنم به مردی که فقط چند دقیقه او را دیده‌ام، اهمیت می‌دهم؟ اما نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. چیزی در او بود که حتی سردی و بی‌تفاوتیش هم نمی‌توانست آن را پنهان کند. خانه‌ام امن بود. کوچک، ساده، بدون هیچ پیچیدگی. اما امروز، حضور کوتاه او در ذهنم، این امنیت را کمی لرزان کرده بود. و این حس… عجیب بود. نه ترس، نه اضطراب. فقط… کنجکاوی، و چیزی که شاید می‌توانست بعدها به چیزی بیشتر تبدیل شود.
  13. سلام سلام.خوشحالم توی این انجمن هستم.باعث افتخاره برام.خدمتتون عرض کنم که بنده نویسنده ی سابق انجمن نودهشتیا بودم در گذشته.با عنوان soratyrooz.خیلی خوشحالم دوباره انجمن راه افتاده و فرصتی شد برای ما. در اخر ممنونم که رمانمو میخونید.☺️ --------------------- #پارت۳ صبح بعد از اولین روز کاری، هنوز بوی الکل و صابون در اتاق‌ها مانده بود. من نشسته بودم روی صندلی کنار میز، کیفم کنارم بود و دست‌هایم روی پاهایم. مقنعه‌ام را مرتب کردم، حتی وقتی حس کردم چند تار مو از زیرش بیرون زده. نمی‌خواستم کوچک‌ترین چیزی باعث شود کسی کوچک‌ترین قضاوتی درباره‌ام بکند. در باز شد و سامان وارد شد. همان قدم‌های آرام و بدون عجله. دوباره همان نگاه خسته و کمی سرد که انگار نمی‌خواست مرا ببیند، اما نمی‌توانست کاملاً از من بگذرد. «آماده‌ای برای مراجعه بعدی؟» صداش آرام و کنترل‌شده بود. هیچ نشانی از لبخند یا مهربانی اضافه نداشت، فقط دستور و سوال. سر تکان دادم: «بله.» وقتی نزدیک شدم تا تجهیزات را آماده کنم، نگاهش روی دست‌هایم ماند. کمی بیشتر از حد معمول. کوتاه بود، اما کافی بود که حس کنم، او دارد چیزی را می‌سنجد، بررسی می‌کند. نه با بدخواهی، نه با تحسین، فقط… دقیق. مراجعه‌کننده بعدی زن جوانی بود، روسری سفت روی سرش، لب‌هایش کمی لرزان از هیجان یا ترس. او نگاهش بارها به سامان می‌افتاد و من نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم که متوجه شوم: سامان چگونه بدون هیچ تلاشی، اعتماد و هیجان را همزمان به وجود می‌آورد. در طول جلسه، من مشغول کارم بودم، اما چشمم گاهی به سمت سامان می‌رفت. رفتار او با زن‌ها کاملاً متفاوت بود. لبخند، تماس کوتاه دست روی شانه، حرکات آرام و مطمئن. اما نگاه او به من… متفاوت بود. کوتاه، سرد و مستقیم، اما حس می‌کردم که چیزی پشت آن پنهان است. چیزی که هنوز نمی‌توانم بفهمم. روز ادامه پیدا کرد. مراجعه‌کننده‌ها یکی یکی می‌آمدند و می‌رفتند. طبقه دوم، مخصوص ماساژ بانوان، صدای موسیقی آرام و زمزمه‌هایی از گفتگوهای زنانه به گوش می‌رسید. گاهی نگاه کوتاهی به آن سمت می‌انداختم و می‌دیدم که سامان به آرامی سر می‌زند، لبخند کوتاه و نگاه معنادار، اما بدون آنکه مستقیماً با کسی صحبت کند. روز به پایان رسید و من روی صندلی نشستم، دست‌هایم روی میز. فکر می‌کردم، حس می‌کردم… این مرد، سامان رنجبر، فقط یک پزشک زیبایی نیست. او چیزی فراتر از آنچه نشان می‌دهد در خود دارد، و من هنوز نمی‌دانستم چیست. اما حس عجیبی درونم بود: او مرا دیده بود، هرچند نگاهش کوتاه و سرد بود. و من… نمی‌توانستم نگاه او را از ذهنم بیرون کنم. وقتی از کلینیک بیرون زدم، هوا کمی خنک شده بود. باد سبک، موهایم را روی صورت می‌زد و مقنعه‌ام را تکان می‌داد. دستم را روی بند کیفم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. سکوت خیابان، بعد از آن همه صدا و حرکت کلینیک، عجیب آرام‌بخش بود.راه خانه را با قدم‌های آرام رفتم. خانه‌ی من کوچک اما گرم بود؛ یک آپارتمان چهار واحده که خانه ی من درست در طبقه اخر قرار داشت. وقتی وارد ساختمان شدم، صدای پله‌ها زیر پایم طنین انداخت و برای لحظه‌ای حس کردم دارم به جایی برمی‌گردم که فقط خودم متعلق به آنم. در آپارتمان را که باز کردم، بوی عطر صابون، فضای خانه را پر کرده بود. میز کوچک آشپزخانه هنوز چند ظرف شسته نشده داشت. خانه‌ام امن بود. کوچک، ساده، بدون تجملات. آشپزخانه کوچک و مرتب، میز کار کوچکی برای لپ‌تاپ و دفترچه‌ها، و تختی که درست گوشه دیوار قرار گرفته بود. اما برای من، همین سادگی و امنیت کافی بود. جایی که می‌توانستم نفس بکشم و کسی نتواند وارد افکارم شود. اینجا خانه‌ی من بود و همه چیز به چشم خودم آرامش‌بخش بود. اتاقم سمت راست بود؛ پنجره‌های بزرگ و پرده‌های سفید که نور ملایم بعدازظهر را وارد می‌کرد. روی تخت کوچک، کیف و روپوش کارم را گذاشتم. نگاه کوتاهی به کتابخانه کوچک گوشه اتاق انداختم؛ چند کتاب روانشناسی، چند رمان و دفترچه‌هایی که پر از یادداشت‌های شخصی خودم بود. روی میز، دفترچه‌ای باز بود؛ یادداشت‌هایی که برای خودم می‌نوشتم. بعضی وقت‌ها حرف زدن با دفترچه راحت‌تر از حرف زدن با کسی بود. امروز هم حس کردم باید بنویسم: «روز اول به پایان رسید. او… سرد است. اما چیزی در نگاهش هست که نمی‌توانم از ذهنم بیرون کنم. حس می‌کنم او فقط یک پزشک زیبایی معمولی نیست. چیزی پشت آن چشم‌هاست، چیزی که نمی‌فهمم.» با خودم فکر کردم: این همان چیزی است که همیشه از مردها متنفرم؛ مردهایی که چیزی را پنهان می‌کنند و فقط وقتی که چیزی می‌خواهند، ظاهر واقعی‌شان را نشان می‌دهند. اما چرا این بار حس متفاوتی دارم؟ روی تخت نشستم و پایم را روی زمین گذاشتم. نگاه کردم به پنجره؛ خیابان آرام بود، اما در ذهنم پر از صداهای روز بود. صداهای زن‌ها، صدای قدم‌ها، و صدای همان نگاه کوتاه اما دقیق سامان. و همانطور که روی تخت نشسته بودم، دوباره به فکر کلینیک و سامان افتادم. نگاهش، همان نگاه کوتاه و سرد، مدام در ذهنم تکرار می‌شد. نمی‌دانستم چرا، اما حس می‌کردم چیزی در این مرد هست که باید کشف شود. چیزی فراتر از ظاهرش.
  14. در حال حاضر: دردسرهای مالی تاج بی نقص روانشناس عجیب پتانسیل بالا اخرین حرف او به من
×
×
  • اضافه کردن...