رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

Shahrokh آخرین بار در روز فروردین 13 برنده شده

Shahrokh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,098 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Shahrokh

Experienced

Experienced (11/14)

  • Posting Machine نادر
  • Well Followed نادر
  • Dedicated نادر
  • Very Popular نادر
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

996

اعتبار در سایت

  1. تولدت پر تکرار عزیزم. امید که آرزوهات خاطره بشن برات🥰🥳🥳

     

    1. s.a

      s.a

      ممنونم ازتون 💖🫂

  2. #پارت چهل و دو از دور ژابیز رو شناخت که کنار استیشن پرستاری ایستاده و با معصومه حرف میزد. به سمتش پا تند کرد و همزمان جواب سلام آقای بخشی از بچه‌های بهیار بیمارستان رو داد. قبل از رسیدن به اونا معصومه از ژابیز جدا شد و اون هم با برداشتن چارت از روی سکو با سری پایین به پشت چرخید. هنوز چند قدم بهش فاصله داشت که بلند صداش زد. - خانم مرادی؟! ژابیز ایستاد و به سمت اون برگشت. همون لحظه چند قدم باقی‌مونده رو برداشت و دستش رو به سمتش دراز کرد. - خوبی ژابیز؟ چشمای ژابیز درخشید و با لبخند دستش رو فشرد. - سلام عزیزم، مرسی! - خیلی از کارت مونده؟! و با چشماش به چارت درون دستش اشاره کرد. - نه زیاد، تو چرا اومدی؟ امروز شیفتت که نیست! به چشمای سوالی ژابیز خیره شد و با خونسردی نفسش رو خالی کرد. - یه کار واجب باهات دارم. ژابیز سرش رو تکون داد و بدون کنجکاوی بیشتر با دست آزادش به اتاق استراحت پرستارا اشاره کرد. - پس برو رست روم تا من بیام. به تایید حرفش پلک زد و به سمت اتاق راه افتاد. بعد از دقایقی در اتاق باز شد و ژابیز با یه سینی کوچیک که دو تا ماگ توش بود، وارد شد. - اِ تنهایی؟! پای چپش رو روی پای دیگش گذاشت و کمی به سمت ژابیز خم شد. سینی رو از دستش گرفت و روی میز مقابلش قرار داد. ژابیز روبه‌روش روی صندلی جا گرفت. به نسکافه‌ی درون ماگ نگاه سرسری انداخت و بعد به سمت ژابیز چشمک زد. - بچه‌ها امروز حسابی مشغولن. - آره، هم اورژانس و هم بخش شلوغه. ژابیز نفس خسته‌ش رو آزاد کرد، پشتش رو به صندلی فشرد و ادامه داد. - زن‌عمو و یاسر چطورن؟! دستاش رو روی میز دراز کرد و توی هم گره زد. - خوبن، مثل همیشه! چشمای رنگی ژابیز پر از سوال شد. - چه کار واجبی بوده که روز تعطیلی اومدی بیمارستان؟ با تماس حل نمیشد؟! سعی کرد با آروم‌ترین لحن ممکن بحث رو شروع کنه تا حساسیت ژابیز به این موضوع برانگیخته نشه. - می‌خوام بدون قضاوت و فکر نابجایی، آدرس خونه‌ی یکی رو برام پیدا کنی. برعکس اونچه که می‌‌خواست، نگرانی هم به چشمای کنجکاو ژابیز اضافه شد. - به ژاکان مربوط میشه؟! پوف کشید و با دو انگشت پشت پلکاش رو فشار داد. - آدرس خونه‌ی شیما رو می‌خوام، ولی نباید داداشت چیزی بفهمه. ابروهای ژابیز به حالت بامزه‌یی توی هم رفت و مشکوک اون رو زیر نظر گرفت. - موضوع شیما رو حتما خودش بهت گفته، ولی چرا باید بری سراغ اون؟! حدس زد ژابیز حرفاش رو جور دیگه‌یی تعبیر کرده و خیال می‌کنه میخواد از شیما در مورد گذشته‌ی ژاکان تحقیق کنه؛ به این تصور نیشخند محوی زد و با لحنی جدی منظورش رو روشن کرد. - ببین ژابیز، اینکه قصدم صحبت با شیماست اصلا ربطی به ارتباط خودم با ژاکان نداره. باید یه چیزایی برام روشن بشه؛ مواردی که شاید از چشم همه‌ی شما پنهون مونده. ژابیز با نارضایتی ازش چشم گرفت و به کف زمین دوخت. - برای فهمیدن خیانت شیما لازم نبود که چیزی رو از نزدیک ببینم. حداقل من چند بار با اون پسره مهیار دیده بودمش، ولی نخواسته بودم داداشم رو مشکوک کنم که تهش هم خودش فهمید. بعد گذشت چهار سال هنوز این خونواده از شیما دل‌چرکین بودن و میشد بهشون حق داد؛ اما موضوع واسه‌ی اون یه اهمیت حیاتی داشت که شاید از نظر اینا فضولی حساب میشد. - ببین ژابیز عزیزم، من به دنبال قضاوت کردن ژاکان نیستم یا اینکه منظور بدی داشته باشم، فقط باید واسم یه چیزایی معلوم شه، همین! از برق نگاه ژابیز مشخص بود باز هم از حرفاش برداشت دیگه‌یی کرده که این بار با صورتی بشاش دستای اون رو از روی میز توی دستاش فشرد. - یعنی میخوای فکرت رو راحت کنی که واسه ازدواج با ژاکان تصمیم بگیری؟! دقیقا می‌دونست به این قسمت میرسه، در حالی که اون هیچ وقت تصمیم نداشت به خواستگاری ژاکان جواب مثبت بده. حیف که ملاحظات خونوادگی دست و بالش رو بسته بود که نمی‌ذاشت راست و حسینی نظرش رو به همه اعلام کنه. نگاهش رو از چشمای ذوقی ژابیز نگرفت. - به جواب من ربطی نداره ولی میتونه روی زندگی ژاکان تاثیر بذاره. هیچ تغییری توی چشمای شاد ژابیز ایجاد نشد و انگار دوست داشت در هر صورت همون برداشت اولیه رو داشته باشه که با تکون سر صدای هیجان زده‌ش رو به گوش رسوند. - چون تو میخوای، می‌تونم پیداش کنم یلدا! توی دلش نفس راحتی کشید. خوب بود که حداقل این مکالمه به نتیجه مناسبی رسید و کمی اون رو به هدفش نزدیک کرد. - پس هر وقت پیدا کردی، آدرس رو واسم پیامک کن، در ضمن... امیدوار بود وقتی با این قطعیت ازش می‌خواد، به قولش پایبند بمونه. - ژاکان چیزی نفهمه! *** به آدرس توی گوشیش نگاه دوباره انداخت و بعد به مسیری که حالا خلوت‌تر از خیابون اصلی از ماشین و جمعیت شده بود. ماشین آژانس بعد از گذشتن از یک خیابون فرعی، سر یه کوچه‌‌ی پهن متوقف شد. - خانم همینجاست، توی همین کوچه! کرایه رو پرداخت کرد و بعد از تشکر کردن از ماشین پیاده شد. ژابیز تنها آدرس خونه رو براش فرستاده و هیچ تلفن یا شماره‌یی از شیما نداشت. امیدوار بود این ساعت از غروب دیگه توی خونه‌ش باشه. باید دنبال ساختمان امید و پلاک صد و هفت می‌گشت. بعد از گذشتن از چند تا ساختمون کنار یه آپارتمان دوازده واحدی ایستاد. کوچه بدون حضور عابری خلوت بود و تنها صدای بچه گربه‌یی که زیر درخت چنار ساختمون به دنبال غذا بود، هرازگاهی این سکوت رو می شکست. دستی به سمت شالش برد و موهای فراری از گله‌سرش رو به زیر کشید. لبهاش رو با زبون تر کرد و نزدیک زنگ ساختمون شد. کاش که ناامید و دست خالی از در این خونه برنگرده و احساس مثبتی که حتی پیش از دیدن شیما و فقط با تکیه بر حس ششمش توی دلش شکل گرفته بود، رنگ نبازه.
  3. #پارت چهل و یک تا دستش رو از زیر چونه‌ش کشید، بدنش چند اینچ به جلو کش اومد. چشمای گرد شده‌ش رو با ابروهایی بالا رفته به نگاه منظوردار ژاکان دوخت‌. نسیم بی‌جونی که لابه‌لایِ شاخه‌های درختای اطرافشون پیچید، انگار سردی پیامِ ژاکان رو با خودش آورد. یعنی به همین راحتی یه زندگی نوپا گرفته رو برهم زده و دنبال علت این ماجرا نرفته. - به نظرم نباید اینهمه سریع پیش می‌رفتی، ژاکان! همین سکوت شیما توش کلی سواله. ژاکان کلافه از جاش بلند شد. صدایِ خش‌خشِ خفیفِ سنگریزه‌ها زیرِ پوتینش، سکوتِ چند ثانیه‌یی کوه رو شکست. انگار نتیجه‌یی که از حرفاش شنید، به مذاقش خوش نیومد. فاصله‌ش رو با اون کم کرد و درست مقابلش ایستاد. نگاهش مثل یه آهن‌ربای قوی کشش داشت که بدون اختیار از جا بلند شد، ولی قدرت گرفتن چشماش رو از اون منبع انرژی پیدا نکرد. - اینا رو واست تعریف نکردم که تهش بخوای نصیحتم کنی یا راه‌حل واسم ارائه بدی، یلدا! منظورم تیکه‌ی آخر حرفم بود. توی اون هوای مطبوع که بوی خاک استشمام میشد و صدای آب با هیاهوی گه‌گاهی مردم آمیخته شده بود، نفس تنگ شده‌ش بالا نمیومد. مردمک چشماش میان کشش نگاه ژاکان بی‌قرار می‌لغزید و گلوی خشکش حتی رمقی برای قورت دادن آب دهنش نداشت. ژاکان دقیقا به اون قسمت اشاره کرد، فرشته‌یی که می‌تونه راه‌گشای زندگیش باشه تنها اونه؛ اما مشکل اینجا بود که نمی‌خواست، نه اینکه ژاکان آدم معقول و مناسبی نباشه، دل اون به اینکار راه نمی‌‌اومد. با خودش که رودرواسی نداشت. - همینطور که شیطون می‌تونه تبدیل به فرشته بشه، برعکسش هم ممکنه. مضحک بود، ولی تنها جوابی که از دهنش خارج شد این بود. انگار می‌خواست بهش بقبولونه که در مورد فرشته بودنش اشتباه فکر می‌کنه. گوشه‌ی لب ژاکان کمی از خنده یا شایدم تمسخر به بالا کشیده شد. - این رو دیگه من باید تاییدش کنم که بعد گذشت چند سال از جواب ردت، دوباره اومدم سراغت... ژاکان مکث کرد و اون داشت زیر بار این نگاه پرحرارت ذوب میشد. چطور می‌تونست خودش رو از نفوذ این چشما بیرون بکشه؟ - یعنی از نظرم اون فرشته فقط خودتی و... مسیر چشمای ژاکان روی لب‌های چفت شده‌ش، قفل شد. - واسه بدست آوردنت همه کاری می‌کنم، حتی اگه بخوای دیگه فرشته نباشی! دستای ژاکان به سمت سرش بالا اومد و اون از ترس کوچک‌ترین تماس، چشماش رو محکم بست و نفسش حبس شد. حس کرد که شالش از روی شونه‌ها بالا اومد و روی موهاش نشست. دوباره که چشم باز کرد، دستان ژاکان دو طرف گونه‌هاش روی پره‌های شال بود و با نهایت مهربونی به صورتش خیره بود. کی شال از سرش افتاده بود که متوجه نشده بود؟! چرا با این همه عشق و روراستی تماشاش می‌کرد؟! - می‌دونی معنی اسم من چیه یلدا؟! سکوت تنها جوابش به این نگاه مطمئن بود. - ژاکان یعنی صبور و خونسرد، در برابر تو بیش از اون که فکر کنی صبورم، دختر! دلش نمی‌خواست این قلب پر از محبت رو بشکونه، ولی مگه چاره هم داشت. صدایِ باد که این بار شدیدتر شده بود، انگار زمزمه‌یِ نگرانیاش رو با خودش می‌آورد. بغض مثل سنگ توی گلوش گیر کرد، ولی قبل اینکه زبونش به نامهری سخن بگه، این بار لب‌های ژاکان شروع به نغمه سرایی کرد. - ئاوارگی، بیچارگی، بی‌خانمانم ارمنی... دردت و گیانم ارمنی... ترسم و گردم تا نکی، بویشی بچو، در وا نکی... تو بو مسلمانی بکه، لی گوره میوانی بکه... هرچی که خود زانی بکه، خوم ناتوانم ارمنی... پشتم له بار درد و خم شکیا، نیه‌زانم چو بکه‌م... دردم یه‌سه‌، له مال خوم، بی‌خانمانم، ارمنی... هرچند واژه‌های کردی رو کامل نمی‌فهمید، اما اندوهی که لابه‌لای نت‌ها و صدای ژاکان جان گرفته بود، ترجمه نمی‌خواست؛ حکایت مردی بود که با دلی شکسته پشت درِ معشوق، از آوارگی و درماندگیش می‌گفت؛ التماس می‌کرد اون رو از خودش نرونه و پناهش بده؛ چرا که دیگه توانِ جنگیدن با عشق رو نداره. ژاکان از درد و عشق می‌خوند و با نگاهش، اون رو به این مسیر هم‌دردی دعوت می‌کرد؛ اما احساس می‌کرد قلبش در برابر این ابرازِ پرشور، تنها سکوت می‌کنه. هرچند احترامِ عمیقی واسه ژاکان قائل بود و تحت تأثیرِ صداقتش قرار گرفته بود، ولی می‌دونست که این حس شورانگیزِ ژاکان، از جانبش پاسخ داده نمیشه. در همون حال که مجذوب عواطفش شده بود، ذهنش انگار توی نقطه‌یی دورتر سیر می‌کرد. این موسیقیِ عاشقونه، با اون غم پنهون ترانه، چقدر با معمایِ تلخِ تصورش توی تضاد بود. چطور می‌تونست غرقِ این همه امیال ناخواسته بشه، وقتی قلبی واسه دل سپردن نداره؟! در ضمن حقیقت ماجرای شیما هم باید روشن میشد. تموم این عظمتِ کوهستان و خلوتش، نمی‌تونست صدایِ ذهنِ پر از هیاهوش رو خاموش کنه. اون باید رازِ این اتفاق رو حداقل واسه خودش، باز کنه و به قطعیت برسه که خیانتی در کار بوده، یا شاید مثل قضیه‌ی خودش و علی، یه سوءتفاهم بیشتر نبوده که از یه اشتباه و ترسِ بچه‌گونه نشئت گرفته. اون به هیچ وجه از باز کردن این گره‌ی ذهنی دست نمی‌کشید.
  4. #پارت چهل نفهمیدم خواهر اون پسره کی از راه رسید و کی به پلیس زنگ زد، فقط تا زمانی‌که نیروهای انتظامی بریزن توی ویلا به کتک‌کاری ادامه دادم. دلم می‌خواست یا بزنم اون پسره رو ناکار کنم یا خودم اونقدر بخورم که جونم دربیاد. با دخالت پلیس از هم جدا شدیم و واسه توضیحات، همگی رو به پاسگاه انتقال دادن. با صورتی ترکیده و لباسایی پاره دیگه اصلا به یک دکتر باشخصیت نمی‌خوردم و مثل لاتای توی خیابون شده بودم. اون پسر هم که خودش رو مهیار معرفی کرد هم وضع بهتری از من نداشت، ولی امان از شیما که با صورتی که سمت گونه‌‌ی چپش به کبودی میزد با چشمایی ناباور من رو زیر نظر گرفته بود. تموم نفرتم رو توی نگاهم ریخته و با دندون قروچه بهش خیره موندم. خیلی دلم می‌خواست دستم به اون گردن ظریفش می‌رسید و خفه‌ش می‌کردم. - جناب دکتر، دلایل شما واسه ارتباط نامشروع بین خانمتون و این آقا کافی نیست، وقتی خواهر ایشون شهادت میده که خودش هم اونجا حضور داشته. چشمای وحشیم از جانب شیما به سمت مهسا تغییر مسیر داد که کنار برادرش با لبایی لرزون و چهره‌ی کپ کرده‌ش من رو دید میزد. شکایتم بیشتر از جنسِ پنهون‌کاری و دروغی بود که شیما باهاش سرم رو شیره مالیده بود. حضورش توی اون ویلا، اون ساعت و کنار یه مرد غریبه، واسم کافی بود که اعتمادم رو تموم‌شده بدونم؛ اما واسه پلیس، این فقط یک ادعا بود. شهادت مهسا هم اوضاع رو پیچیده‌تر کرد. می‌گفت خودش اونجا بوده و شیما فقط واسه دیدار با اون اومده بوده. این حرفا شاید واسه بستن پرونده کافی نبود، اما برای از بین بردن ادعای من، چرا. - حالا که چی؟ میخواین بیاین من رو جای ایشون بندازین زندون! سروان روی برگه‌ی زیر دستش نکاتی رو یادداشت کرد و با آرامش نفسش رو خالی کرد. کاش منم می‌تونستم مثل اون اینهمه ریلکس باشم. - دکتر مرادی بهتره با دادن رضایت این غائله رو تموم کنید و واسه خودتون دردسر درست نکنید. فضای اتاق سروان هر لحظه برام تنگ‌تر میشد، وقتی اینطوری ازم می‌خواست پا روی غیرتم بذارم و واسه آبروریزی درست نکردن چشمم رو روی حقیقت ببندم. قبل اینکه حرفی از دهن من خارج بشه، در اتاق باز شد و کنار سرباز، پدر شیما رو دیدم. - جناب سروان حیاتی، پدر خانم شیما مرادی تشریف آوردن. با اجازه‌ی سروان، پدر شیما وارد اتاق شد و با چشمایی خجالت‌زده به صورت داغون من نگاه کرد. چند ثانیه بیشتر تحمل نکرد و سرش رو پایین انداخت. با تعارف سروان، ایشون هم کنار شیما روی صندلی مقابل من نشست. شیما با لرز خودش رو جمع‌تر کرد و تا جایی‌که راه داشت، سرش رو پایین گرفت. - خب آقای مرادی، دامادتون از دست دختر و این آقا شکایت دارن که به صورت نامعقول توی ویلا بودن، ولی چون خواهر این آقا هم اونجا حضور داشته و شهادت میده که تنها یه دیدار معمولی بوده، بهتره با هم به یه تفاهم معقولی برسید. در نهایت، خودم هم نفهمیدم چطور زیر برگه‌ی رضایت رو امضا کردم. نه اینکه توی گناهکار بودن شیما شکی پیدا کرده باشم؛ فقط التماس‌های پدرش باعث شد نذارم این ماجرا به دادگاه کشیده بشه. در ضمن نمی‌تونستم شیما رو پزشکی قانونی بفرستم، وقتی‌که از قبل با خودم در ارتباط بود و چیزی ثابت نمیشد. این موضوع در هر صورت به ضرر من تموم میشد و بهتر بود به قول سروان با آبروریزی کمتر، خاتمه پیدا می‌کرد. با دادن رضایت بین طرفین دعوا، موضوع منتفی شد و من با وضعی اسفناک و روحی مچاله از در پاسگاه خارج شدم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که بازوم دور دست پدر شیما احاطه شد و از رفتن باز موندم. - ژاکان در حقمون مردونگی کردی، ولی یادت نره که تو خودت به این دختر اینهمه آزادی دادی! رو به صورتش، سینه سپر کردم. ابروهام دیگه جایی واسه توی هم رفتن نداشت. - الان مقصر منم، جناب! گیرم هم بنا به شخصیتم به همسر آینده‌م اعتماد کردم، باید اینطوری دستمزدم رو پس بده؟! - اون موقع که من مخالف رفتنش به اون خراب شده بودم، شما خودت اصرار کردی که بهش آزادی عمل بدیم. چقدر حرفاش غیر منطقی و طلبکارانه بود. اینهمه خانم توی محیط بیرون سر کار میرن، باید همه شون از این قضیه سوء‌استفاده کنن. نمی‌خواستم بهش بی‌احترامی کنم، ولی نتونستم خوددار باشم. بازوم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و انگشت اشاره‌م رو جلوی چشماش به نشونه‌ی تهدید تکون دادم. - ببین جناب مرادی فکر نکن دست پیش بگیری، پس نمی‌افتی. واسمم مهم نیست دخترت توی اون خراب شده چرا بود و چیکار می‌کرد، ولی کور خوندی که فکر کنی من و دخترت چند وقت بعد میریم زیر یه سقف. بین من و شیما دیگه هیچی نمونده. هاج و واج فقط نگام کرد. همون لحظه دیدم چطور قامت یه پدر، زیر سنگینی حرفام شکست. حق نداشتم؛ اما دیگه چیزی از خشمم باقی نمونده بود که مهارش کنم. اون لحظه مطمئن بودم دیگه هیچ چیزی نمی‌تونه شیشه‌ی شکسته‌ی اعتماد بین من و شیما رو ترمیم کنه. تا آخر عمرم صحنه‌ای که شیما با اون وضع از داخل ویلا بیرون اومد رو فراموش نمی‌کردم و می‌دونستم که ذهنم با دیدن دوباره‌ی شیما به جاهایی کشیده میشد که از تحمل یک مرد به دوره. شیما هیچ توضیحی نداد و تلاشی واسه تبرئه‌ی خودش هم نکرد. وقتی هر دو حرف از جدایی زدیم، ماجرا به خونواده‌ها کشیده شد. چند ماه با خونواده‌ی خودم در حال جنگ بودم و در آخر مجبور شدم ماجرا رو تا حدودی واسشون توضیح بدم. جالب اینکه به خاطر رفتارای اخیر شیما هیچ کدومشون تعجب آنچنانی نکردن و در نهایت رضایت دادن. به صورت توافقی از هم جدا شدیم و من هم مهریه‌‌ش رو نقدی پرداخت کردم. تموم ماحصل زحماتم که توی این سالای کاری پس‌انداز کرده و واسه شروع زندگی تازه‌م کنار گذاشته بودم رو دودستی تقدیمش کردم، تا دیگه چشمم به روی صورتش نیفته. بعد این جریان ارتباط فامیلی ما با اون خونواده هم قطع شد. انتظار داشتم بعد چند وقت خبر ازدواجش با اون پسره مهیار رو بشنوم، ولی با خبری که ژابیز به گوشم رسوند، حیرت‌زده شدم. - مامان می‌گفت از خاله شنیده که بابای شیما از خونه انداختتش بیرون، انگار بعد جدایی از تو، شیما تو روشون دراومده! توی اتاقم به صفحه روشن کامپیوتر خیره بودم و نگاهم به مقاله‌ی پزشکی روی مانیتور بود، اما ذهنم هنوز توی اون ویلا جا مونده بود و صحنه‌ی خیانت شیما جلوی چشمام نمایش داده میشد. - خاله گفته هنوز توی آرایشگاه کار می‌کنه و با پول مهریه که تو دادی واسه خودش خونه خریده، واسم عجیبه چرا با اون پسره، مهیار ازدواج نکرده؟! صدای ژابیز داشت توی اعصابم خط می‌کشید. تحمل حدس و گمان‌های اون رو دیگه نداشتم. این مدت زود عصبانی می‌شدم و واکنش نشون می‌دادم. با حرص خودکارم رو روی برگه‌ی کاغذ کوبیدم و به سمتش نیم‌چرخ زدم. هنوز انگشتش کنار لبش بود و با چشمایی ریز شده که به کف اتاق زل زده بود، فکر می‌کرد. - هیچ مردی زن خیانت‌کار رو قبول نمی‌کنه، سخته واست این رو باور کنی! از جاش پرید و دستاش رو پشت بدنش غلاف کرد. - باشه، حالا چرا عصبانی میشی؟! دستم روی پشتی صندلی رو می‌فشرد. حرصم رو اینطوری خالی می‌کردم. از اینکه خونواده‌م واسم دلسوزی بیجا می‌کردن، دیگه کلافه شده بودم. - شیما دیگه واسه من وجود خارجی نداره، بهتره تو و مامانم پیش من در مورد اون حرفی نزنین که به ضررتون تموم میشه. - داداش به خدا نمی‌خواستم ناراحتت کنم. چه می‌دونست که ضربه‌یی که من خوردم، حالا حالاها فراموش شدنی نبود و دردش تا مدت‌ها ادامه‌دار بود. شیما غرور، مردونگی و غیرتم رو لگدمال و دیدم رو به زندگی سیاه و منفی کرده بود. بعد از اون، دیگه به هیچ نگاهی باور نداشتم، به هیچ لبخندی، به هیچ قسمی. قلبم انگار به سنگ تبدیل شده بود، اما با تمام این بی‌اعتمادی‌ها، تهِ دلم هنوز فکر می‌کنم فقط یه فرشته می‌تونه اون چیزی رو که توی وجودم مرده بود، دوباره زنده کنه. ***
  5. بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
    بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط

    روز قلم به شما نویسنده‌های خوش قلم انجمن مبارک باد🥰

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      من هم به شما تبریک میگم🩷 

    2. Shahrokh

      Shahrokh

      ممنون عزیز دلی🥰

  6. #پارت سی و نه ژابیز با قیافه‌ی خوابالو و موهایی آشفته وارد آشپزخونه شد. هنوز یه چشمش بسته بود و بی‌امون خمیازه می‌کشید. نتونستم در برابر چهره‌ی بامزه‌ش لبخند نزنم. صندلی روبه‌روی من رو کشید و روش نشست. با دیدن لبخند گل و گشادم، اون یکی چشمش رو هم باز کرد. - چه عجب، ما خنده‌ی جناب دکتر رو هم دیدیم! مامان لیوان چای رو مقابل دست ژابیز، روی میز گذاشت و خودش هم کنارش نشست. فنجون قهوه‌م رو یه نفس، سر کشیدم. - حتما چشم بصیرت نداشتی، خانوم! شروع به خوردن صبحونه‌ش کرد. با ولعی که نون و مربا می‌خورد، اشتهای من هم قلقلک داده شد، ولی با تیکه کلامی که از دهن مامان خارج شد، زودی حسم پرید. - شیما خیلی سرسنگین شده! چشمای روشن ژابیز نامحسوس دور میز چرخ خورد و لقمه‌‌ش رو آروم‌تر جوید. آروم پلک زدم تا مهلت بخرم. - الکی نمیگن نباید دوران عقد طولانی بشه، هر چه زودتر باید مراسم عروسی رو بگیریم! نه مثل اینکه مامان بی‌خیال نمیشد. نفسم رو با شدت خالی کردم و دستم روی موهام چنگ شد. - شرایطش جور نبوده که تا الان کش اومده، مامان! واقعا تلاشم رو کردم که لحنم باعث آزارش نشه، ولی زود واکنش نشون داد. - حرف باباتم هست ژاکان! بهتره الویتت این باشه! نمی‌دونم چرا مدام بهم اولتیماتوم میداد. می‌دونستم پدر و مادر شیما هم مدام این موضوع رو بهش گوشزد می‌کنن و از این نامزدی طولانی رضایت ندارن؛ اما هر بار که حرف عروسی پیش می‌اومد، هیچ اشتیاقی برای جلو انداختن مراسم از خودش نشون نمی‌داد. بارها حس کرده بودم مامان بیراه نمی‌گه؛ شیما دیگه اون دختر پرشور سابق نبود. خواستم بحث‌ رو فعلا توی همین نقطه به انتها برسونم که رو به ژابیز حرف دیگه زدم. - حالا صبح به این زودی چرا پا شدی؟! انتظار نداشت وسط این بحث، سر صحبتم به سمتش باشه که لقمه پرید تو گلوش. چند بار سرفه کرد و با مشتی که مامان به پشتش کوبید، نفسش باز شد. به صندلی تکیه دادم و با صدا خندیدم. - چته؟! نترس همش مال خودته! به روم نگاهی با غیض حواله کرد و نق زد. - به کنکور دیگه چیزی نمونده، قراره از صبح با بچه‌ها بریم کتابخونه و تست بزنیم. همونطور که صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم، به روش چشمک زدم. - اگه تند حاضر شی، خودم می‌رسونمت! مسیر کتابخونه از خیابون اصلی می‌گذشت که به خیابون آموزشگاه آرایشگری شیما هم راه داشت. اصولا به این زودی نباید شیما اون سمتا دیده میشد، ولی دقیقا ابتدای همون خیابون فرعی آموزشگاه ایستاده بود و با گوشیش ور می‌رفت. ژابیز هم اون رو دید، ولی چیزی نگفت و فقط نگاهش رو از سمت اون دزدید. سرعت ماشین رو کم کردم و نرسیده به شیما، کنار خیابون توقف کردم. ژابیز با حالتی سوالی نگاهم کرد. - میشه باقی مسیر رو خودت بری؟! ازش ممنون شدم؛ چون بدون کنجکاوی و سوال پیچ کردن من از ماشین پیاده شد و تشکر کرد. همون لحظه ماشینی که به نظر می‌رسید آژانس باشه، کنار پای شیما ترمز کرد و اون هم بی‌معطلی سوار شد. تردید توی دلم فقط چند ثانیه دووم آورد؛ بعد با حفظ فاصله از ماشین آژانس به راه افتادم، همزمان شماره‌ش رو هم گرفتم. بعد چند تا بوق جوابم رو داد. - الو شیما، بیداری؟! - بله، چیزی شده؟! نباید هیچ جوره مشکوکش می‌کردم. تموم سعیم رو کردم که لحن صدام عادی باشه. - الان خونه‌تونی؟ اما صداش بی‌جون‌تر از همیشه بود؛ انگار از اون دختر پرشور قبلی، چیزی باقی نمونده بود. - نه دارم میرم آموزشگاه. - صبح به این زودی؟! خیلی عادی جوابم رو داد، در واقع دروغ گفت. - امروز عروس داریم، واسه خاطر اون. تموم تمرکزم روی حفظ فاصله با ماشینی بود که شیما توش نشسته بود و به راحتی سر من رو شیره می‌مالید. هیچ جوره نباید گمش کرده و یا اون رو متوجه‌ی این تعقیب و گریز می‌کردم. - یعنی تا غروب هم کارت تموم نمیشه؟ چون می‌خواستم بیام دنبالت بریم خرید. به آرومی نفسش رو خالی کرد و با همون انرژی پایین حرفش رو زد. - تا غروب احتمالا تموم میشه، خودم تماس می‌گیرم. تا تماس رو قطع کرد، تموم حرصم رو سر گوشیم خالی کردم و محکم به صندلی کناریم کوبیدمش. ماشین چند خیابون رو به سمت شمال شهر طی کرد و بعد وارد کوچه‌ی خلوت و پهنی شد. ابتدای کوچه کنار درخت سرو بزرگی پارک کردم. کوچه بن‌بست بود و معلوم شد که هدفش یکی از خونه‌های همین نقطه هست. اتفاقا نرسیده به انتهای کوچه کنار یه دروازه‌ی بزرگ فلزی، ماشین توقف کرد و بعد چند لحظه شیما خارج شد. تا ماشین دور زد و ازش فاصله گرفت، زنگ کنار در رو زد. در تقریباً بلافاصله باز شد؛ انگار منتظرش بودن. شیما بدون مکث داخل ویلای بزرگ ناپدید شد. هاج و واج به در بسته شده نگاه می‌کردم و مغزم هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. انگار نمی‌خواست باور کنه که اون دختری که داخل اون خونه رفت، زن من بوده. دستام دور فرمون ماشین رو سفت چسبیده و چشمام بدون حرکت اون خونه رو هدف گرفته بود. بعد گذشت ده دقیقه وقتی مغزم هیچ فرمان عقلانی صادر نکرد، کاملا بدون کنترل از ماشین بیرون پریدم و به سمت اون خونه دویدم. انگشتم رو بدون ملاحظه روی زنگش فشار دادم و با دست دیگه روی در کوبیدم. صدای ضربان قلبم توی سرم شنیده میشد و نفسام بوی خون گرفته بود. قطره‌های عرق از پیشونیم شره می‌کرد و زیر پلکام نبض میزد. صدای شخص پشت گوشی با طلبکاری بلند شد. - کیه؟! زنگ رو سوزوندی! فریادم گلوی دردناکم رو به آتیش کشوند. - باز کن تا نشکوندمش! صدای پسر شاکیتر شد. - غلط بیجا، کی هستی مگه؟! - شوهر شیمام عوضی! اون لحظه دوست نداشتم هیچ نسبتی با شیما داشته باشم، چه برسه که شوهرش! ممکن بود با باز شدن در، قاتل هم میشدم ولی اگه باز نمیشد قاتل خودم میشدم. قفل در بدون حرف اضافه‌ی دیگه به روم باز شد و من باغچه‌ی بزرگی رو روبه‌روم دیدم که در انتهاش ویلای یک طبقه‌ی بزرگی قرار داشت. بدون بستن در به سمت ویلا دویدم که زودتر از من، شیما سراسیمه از خونه خارج شد. حتی فرصت نکرده بود مانتوش رو بپوشه و یا روسریش رو سر کنه. چنان نگاهش پر از بهت بود که تا به من رسید از دیدن جوش و خروشم، رنگ صورتش به زردی زد. بدون اینکه حرفی بزنم، سیلی محکمی به گونه‌ش کوبیدم. نمی‌دونم ضربه‌م اون‌قدر محکم بود یا خودش انتظارش رو نداشت که با پشت روی سنگفرش حیاط افتاد. سریع دستش رو حائل صورتش کرد. - وای، ژاکان! یه قدم به سمتش خیز برداشتم که همون لحظه در ویلا دوباره باز شد و همون پسر جوونی که اون روز کنار آموزشگاه دیده بودم ازش خارج شد. با دیدن دکمه‌های باز پیراهنش که سینه‌ی عضلانیش رو به نمایش گذاشته بود، همون نیمچه عقلم رو هم از کفم برد. بدون اینکه کوچک‌ترین فرصتی بهش بدم، به سمت اون پسر پریدم و با تموم حرصم مشتام رو توی صورت و بدنش خالی کردم. چند ضربه‌ی اول رو غافلگیر شد و فقط عقب رفت، اما طولی نکشید که به خودش اومد. گارد گرفت، ضربه‌هام رو دفع کرد و با مشت محکمی که به فکم کوبید، صدای تقی در سرم پیچید و طعم گرم خون زیر زبونم پخش شد.
  7. عشقم عکس خام جلد فرورجای خاموشیو برام بفرست اینجا لطفا

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. Shahrokh

      Shahrokh

      h04383_IMG_20260706_160801_121.jpg

      اگه امکانش هست این طرح رو بذارید.ممنون🙏

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      به روی چشم

    4. Shahrokh

      Shahrokh

      چشمت بی‌بلا عزیزم🥰

  8. ممنون از زحماتت🙏🥰 @هانیه پروین
×
×
  • اضافه کردن...