رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

وحید واثقی منفرد

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های وحید واثقی منفرد

Rookie

Rookie (2/14)

  • Week One Done
  • Dedicated نادر
  • First Post
  • Reacting Well
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

9

اعتبار در سایت

  1. نام رمان: آیرون موستاش بخش چهارم زنبور غول پیکر آرام آرام به سمت اونها شروع به حرکت می کرد. وریک گفت: من یه فکری دارم - واقعا اونم جلوی یک زنبور وحشی؟ - اره فقط برام چند دقیقه وقت بخر و مواظب باش بهت نیش نزنه. - اگر نیشم بزنه چی می شه؟ وریک فقط نگاهی به کایل انداخت و رفت پشت یک بوته و شیشه های دارویی اش را بیرون آورد و چند تا از اونها رو روی تیغه نیزه اش ریخت و آماده شد. کایل هم تبرش را در دستش گرفته و با دست دیگر هم مشعلی را حمل می کرد و سعی داشت که با آن زنبور را بترساند. ولی هر بار که میخواست با مشعل به سمت زنبور برود، زنبور بال هایش را محکم تر به حرکت در می آورد. صدای برخورد بال هایش با هوا مثل غرش رعد و برق بود. چند بار زنبول غول پیکر سعی کرد که کایل را گیر بندازد و او را گاز بگیرد، چون عملا بخاطر هیکل بسیار بزرگش نمی توانست کایل را نیش بزند البته که چند بار هم سعی کرد ولی کایل به موقع فرار کرد. کایل همش دور خودش می چرخید و پشت درختان پنهان می شد و زنبور غول پیکر هم خسته به دنبال او می آمد. وریک هم که قایم شده بود منتظر فرصت بود تا از پشت به زنبور حمله کند. برای یک لحظه کایل مشعلش را به سمت زنبور پرتاب کرد و مشعل به صورت زنبور خورد. زنبور مقداری گیج شد و همین چند لحظه به وریک فرصت داد تا خود را به پشت زنبور برساند و با تیغه نیزه اش یکی از بال های زنبور را از پشت سر قطع کرد. زنبور به زمین افتاد. به علت بزرگی و سنگینی درست نمیتوانست روی زمین حرکت کند و همین فرصت نهایی را به وریک داد. - چرا معطلی از پشت سر بزنش، می دونی که من چقدر از زنبور بدم میاد. - صبر کن و کمی باهاش مبارزه کن تا خسته بشه. - چرت و پرت نگو و بزنش. - حتما یه چیزی می دونم که میگم. بعد از چند لحظه وریک یا یک ضربه دقیق آن یکی بال زنبور را هم جدا کرد. زنبور از درش صدایی شبیه به جیغ از خودش خارج کرد و بعد از مدتی بیهوش روی زمین افتاد. - چی شد؟ - هیچی ، داروهایی که روی تیغه ریخته بودم اثرش را کرد. - یعنی چی؟ - این دارو ها باعث بیهوشی می شه. - یعنی الان هنوز زنده است؟ - دیگه نه و نیزه خود را به سمت کایل پرت کرد و کایل هم با یک ضربه محکم سر زنبور را جدا کرد. وریک سریع دست به کار شد و زهر زنبور را داخل یکی از شیشه هایش ریخت. - زهر رو برای چی می خوای؟ - تقریبا همه دارو ها از سم و زهر حیوانات گرفته می شه - بسه عقل کل، زود باش راه بیوفت وریک شیشه را در کوله اش گذاشت و نیزه را از کایل گرفت و جلو تر از اون شروع به حرکت کرد، کایل هم آتیش هایی که روشن کرده بودن و در اطراف پخش رده بود را خاموش کرد و تبر را روی کمرش بست ،کوله اش را به دوشش انداخت و به دنبال وریک به راه افتاد. حس و حال جنگل داشت تغییر می کرد و از تعداد درختان کم می شد. به حدی که بعد از مسافتی دیگر هیچ درختی نبود و در جلویشان یک دره عمیق ظاهر شد. - بدبخت شدیم کایل زیر لب گفت - چرا؟ - وقتی توی جنگل زنبور های وحشتناک باشن مشخص نیست توی این دره چه موجوداتی هستند. - شاید عقرب و هزار پا و آماده تا دوتا آدم رو برای شامشان بخورند. - یک آدم و یک موجود دراز گوش، یادت نره دره عرضی حدود 30 متر داشت ، برای عبور از روی دره پلی دیده نمی شد ولی بعد از برسی متوجه شدند که چیزی شبیه پلکان در دو سوی دره قرار دارد البته کاملا روبروی هم نبودند و باید مسافتی را توی دره با پای پیاده طی می کردند. یعنی اگر از پله کان رو به پایین می رفتن تا پله کانی که روبه بالا قرار داشت باید مسافتی حدود 50 متر را طی می کردند. - من یه نقشه دارم. - باز شروع شد. - وقتی به ته دره رسیدیم با سرعت تمام شروع به دویدن بکن. - چرا؟ - کودن برای اینکه زودتر برسی به پلکان و اگر موجودی هم اون ته بود فرصت نکند تا به ما برسد و ما را نوش جان کند - من منتظر تو نمی شم و اگر روی زمین بیوفتی بر نمی گردم - نگران من نباش من زودتر از تو به پله کان می رسم. و هر دو باهم شروع کردن به پایین رفتن از پله کان - میبینی این پله ها چقدر جالب هستند. - آره انگار همشون با دست از دل کوه تراشیده شده اند. و واقعیت هم همین بود، پله ها حدود 1 متر عرض داشتند و انگار دقیقا در زمان های دور افرادی آنها را کنده بودند. - کایل تو ام همین حس رو داری ؟ - چی؟ - هر چی پایین تر می ریم به نظرم هوا گرم تر می شه. - نمی دونم من کلا همیشه گرممه. به کف دره که رسیدند. دره ای عجیب با هوایی خفه و گرفته که بشدت بوی گند مردار می داد . باد گرمی در دره جریان داشت، انگار از یک سمت دره وارد می شد و از سمت دیگر آن خارج و با خودش بوی مرگ را در تمامی دره پخش می کرد. کف دره از پوست خشک شده و بقایای استخوان های حیوانات پوشیده شده بود و با هر قدم آنها ، این باقی مانده ها خرد می شد و صدای شکستن و خورد شدن آنها سکوت دره را در هم می شکست. با تمام توان شروع به دویدن کردند تا خود را به پله کان روبرویی برسانند و از آن بالا بروند. حدودا دو سوم مسیر را طی کرده بودند که متوجه شدند زمین زیر پایشان داره تکون می خوره. - این چیه؟ - من چه میدونم فقط زود باش. ناگهان از دل زمین یک عقرب سیاه به بزرگی یک خانه بیرون آمد. - خدای من این دفعه حتما کشته می شیم. - تکون نخور و ثابت واستا - چرا مزخرف میگی ، گفتم بهت باید با سرعت بریم اونور - نه وایستا با این فریاد کایل وریک سرجایش خشکش زد . - عقرب ها حرکت زمین را متوجه می شوند وقتی می دویم اون به سمت ما میاد - کودن تو از کجا این رو می دونی؟ - بچه که بودم عقرب داشتم ، عقرب ها کور هستند و فقط جای شکار شان را از روی حرکت او متوجه می شوند. - اونوقت متخصص عقرب نمی دونی که کجای اون نقطه ضعفش حساب می شه؟ - دقیقا پشت گردنش ، وقتی عقرب چاره ای نداشته باشه با نیشش به پشت گردنش می زنه و خودش رو می کشه - حالا چجوری برسیم پشت گردن اون؟ - اینو دیگه نمی دونم، فعلا فقط ساکت وایستا عقرب کمی گیج شده بود چون دیگر زمین زیر پاهایش حرکت نمی کرد برای همین که بیشتر ناراحت شده و با عصبانیت به همه اطراف حرکت می کرد. به طور اتفاقی با خشم فراوان شروع به حرکت به سمت اون تا کرد دکتر از ترس روی زمین نشسته بود و سرش را بین دستانش مخفی کرده بود ،نزدیک بود عقرب به آنها بخورد که کایل یک تکه سنگ را از زمین برداشت و با قدرت به سمت دیگر پرتاب کرد. با برخورد سنگ به زمین ، لرزشی ایجاد شد که فقط عقرب می توانست آنها حس کند برای همین به سمت سنگ شروع به حرکت کرد. کایل از این فرصت استفاده کرد و پشت لباس وریک را گرفت و بلند کرد و پشت یک تکه سنگ قایم شدند. با این حرکت عقرب به سمت آنها آمد ولی باز همه چی به حالت ساکن درآمد. عقرب حسابی گیج و عصبانی شده بود و برای همین با نیشش به همه جا ضربه می زد و شاخک هایش را به هر سمتی می کوبید. - یه فکری دارم. - الان؟ - اره ، امیدوارم هنوز اثرات داروی بیهوشی روی نیزه ام باشد. - و - من نیزه ام را می زنم به بدن عقرب. - اصلا گوش نمی کردی چی می گفتم؟ گفتم فقط پس گردنش زره نداره. - نگران نباش می دونم چیکار می کنم ، فقط برو جلوی عقرب و شروع کن به حرکت کردن و سعی کن که اون رو به سمت پله کان بکشی. - دقیقا می خوای چیکار کنی؟ - تو فقط نقش طعمه رو درست بازی کن باقیش با من. کایل کوله و تبرش را روی زمین گذاشت و فقط سپرش را به دست گرفت و بسیار آرام از پشت سنگ بیرون اومد. وریک هم هر چی داشت را پشت سنگ گذاشت و نیزه اش را به دست گرفت و رو به کایل گفت: - هر وقت گفتم شروع کن به بالا پایین پریدن. - حالا و کایل شروع کرد به پریدن و دویدن و با این حرکت عقرب عصبانی با سرعت به سمت او شروع به حرکت کرد. - فرار کن و برو سمت پله کان و همون حوالی مشغولش کن یادت نره مراقب نیشش باش و حواست به چنگالاش هم باشه. - امری دیگه نداری؟ کایل فقط می تونست تند بدوه و از دست چنگال ها و نیش عقرب فرار کنه. وریک از این فرصت استفاده کرد و خودش را به پله کان رساند و چند تا از پله ها را هم بالا رفت و منتظر ماند تا کایل عقرب را به نزدیک پله کان بیاورد. کایل با هر بدبختی بود عقرب را نزدیک پله کان آورد به طوری که وریک دقیقا بالای سر عقرب قرار گرفت. کایل یک لحظه چشمش به وریک افتاد که بالای پله ها دورخیز کرده بود. زمان انگار متوقف شد بود ،کایل فقط وریک را نگاه می کرد که مثل یک شوالیه از بالای پله ها روی سر عقرب پرید و نیزه اش را در گردن عقرب فرو کرد. با این حرکت هر دو یعنی عقرب و وریک به زمین افتادند و عقرب روی وریک افتاد. - نه کایل از ته دل فریادی زد و با سرعت به سمت وریک حرکت کرد. وقتی به نزدیک عقرب رسید دید که وریک درست زیر نیش عقرب افتاده و بهش آسیبی نرسیده. - زود باش بلند شو باید از این خراب شده بریم بیرون. - صبر کن وریک سراغ وسایلش رفت و یک شیشه از توی کوله اش بیرون آورد و آنرا از زهر عقرب پر کرد بعد هم همه چی را جمع کرد و از پله کان شروع با بالا رفتن کرد. کایل هم به همین ترتیب تمام وسایلش را جمع کرد و دنبال وریک به راه افتاد. - صبر کن کایل گفت: - چی شده؟ - اون پایین رو نگاه کن . هزاران عقرب کوچک از دل خاک و شیارهای دره بیرون اومده و به سمت عقرب بزرگ شروع به حرکت کردند، انگار که کف دره را با فرشی سیاه پوشانده باشند ، بعد هم همگی به عقرب بزرگ یورش برده و شروع به خوردن آن کردند. دو قهرمان ما با بالای دره رسیدند. - متوجه شدم که چرا ته دره اینقدر گرم بود، چون عقرب ها خون سرد هستند برای همین محل زندگی گرم را انتخاب می کنند و همین دلیل هم باعث می شد که هیچوقت عقربی از ته دره بوسیله پلکان بالای دره نیاید. - آهان - خب بهتره کمی استراحت کنیم، ماجرا جویی عجیبی بود. - خدا باقی مسیر را ختم به خیر کند کایل در حالی که داشت کنار تخته سنگی می نشست و به آن تکیه می داد زیر لب گفت و بعد هم از توی کوله اش قمقمه آبش را بیرون آورد و چند جرعه از آن نوشید. پایان بخش چهارم
  2. سلام

    اگه قلم رمانت رو کوچیک تر کنی و کلمات انگلیسی استفاده نکنی بهتره

    1. وحید واثقی منفرد

      وحید واثقی منفرد

      درود
      قلم را حتما
      نمی دونم چه سایزی برای اینجا مناسب است
      برای کلمات انگلیسی هم سعی می کنم
      سپاس

    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      سایز قلم رو روی ۱۴ بیارید

  3. بخش سوم بالاخره بعد از گذشت چند وقت به جنگل تاریک رسیدند. جنگلی که وقتی انسان یا حتی موجوداتی مثل الف ها هم به آن نگاه می کرد از خوف و ترس لرزه بر اندامش می افتاد. -ببین اینجا چی نوشته؟ در ابتدای ورودی جنگل سنگی بزرگ بود و روی آن به زبان عجیبی چیزی نوشته بود. -این نوشته به زبان خیلی قدیمی و باستانی نوشته شده. - میتونی بخونیش؟ - هر کس وارد جنگل شود باز نخواهد گشت و این جنگل روح او را برای همیشه مال خود می کند. - پس بزن بریم. آنها قدم به درون جنگل گذاشتند. نور خورشید پشت سرشان و میان درختان بلند ماند و تاریکی غلیظی پیش رویشان کشیده شد. -وریک شروع به صحبت کرد: این جنگل چرا اینقدر تاریکه ؟ تو چیز عجیبی حس نمی کنی؟ همش حس می کنم یک انرژی عجیبی دور و بر ما در جریان است -من تنها چیزی که حس میکنم اینه که بجز درختان سر به فلک کشیده چیز دیگه ای دیده نمیشه، حتی یک جاده هم نیست و این راه باریک هم که اصلا معلوم نیست و اسب ها نمی تونن درست را برن ، پیاده بشو و بزار اسب ها استراحت کنن، همینجا آتیش روشن می کنیم ، می تونی وردی یا جادویی بخونی که همه جا روشن بشه؟ - خفه شو این صدای چی بود؟ وریک با عصبانیت گفت -صدای زوزه گرگ، چرا ترسیدی؟ توی جنگل صدای شیپور که نمیاد فقط صدای حیون های وحشی میاد. با این صدا اسب ها رم کرده و پا به فرار گذاشتند و از راهی که آمده بودند شروع به برگشت کردند . الان هر دو ترس به دلشان افتاده بود ولی مجبور چه بخواهند چه نخواهند رو به جلو بروند. بعد از استراحتی کوتاه دوباره پا در مسیر گذاشتند ولی کم کم مسیر از بین می رفت و در گوشه و کنار می شد بقایای اسکلت و جمجمه هایی را دید که به امید گرفتن شبح جان خود را از دست داده بودند. بعد از گذشت چند ساعت کایل گفت: بهتره استراحت کنیم ، هیچ راهی نیست و من نمیدونم تو چطور داری ما رو راهنمایی میکنی؟ -نمیدونم فقط یه حسی میگه از این مسیر بریم -میدونی با هر قدم داریم به سمت خطر می ریم؟ -وقتی سرت رو میندازی پایین و مثل گاو راه میوفتی بدون نقشه و برنامه همین میشه، پس حرف نزن و دنبالم بیا. -این چی بود؟ -من بجز درخت چیزی نمیبینم بالاخره وریک صدایی آشنا شنید الف ها دارای حواسی بسیار قوی تر از انسان ها هستند یعنی می توانند صداها یا چیزهایی را ببیند که انسان ها نمی توانند متوجه آنها شوند -صدای آب میاد. -من چیزی نمی شنوم. -برای اینکه تو انسانی و من الف. سرانجام به دریاچه ای رسیدند. از بالای صخره ای آب به صورت آبشاری کوچک به درون آن ریخته می شد.. دریاچه پوشیده از مه بود و فقط می شد تا یک متری خودت را ببینی. -بالاخره این الف بودن تو به یه دردی خورد، بریم کمی آبتنی کنیم و خودمون رو بشوریم. بعد از شستشو در کنار دریاچه مشغول به استراحت شدند. یک حس عجیبی در هوا موج میزد برای خود آتشی روشن کرده و مشغول استراحت شدند - این صدای چیه؟ - تو ام که همش صداهای عجیب می شنوی. - نه جدی انگار صدای برخورد آب به چیزی میاد. - من نه چیزی میبینم نه می شنوم ،بزار کمی بخوابم شاید وقتی بیدار شدم مه کمتر شده بود و منم تونستم چیزی ببینم. کایل به خواب رفت ولی وریک خوابش نبرد و مشغول نگهبانی شد. مه کم کم از بین رفت و وریک قایقی رو در فاصله 20-30 متری خودشان دید که بین چند سنگ گیر کرده. -یالا بلند شو و این رو ببین. -یه قایق ؟ بزار برم بیارمش کایل به آب زد و قایق را به ساحل کشاند توی قایق چندین اسکلت و چند سلاح وجود داشت کایل و وریک مشغول تمیز کردن درون قایق شدند. برخی استخوان ها با برخورد دست مثل غبار پراکنده می شدند. وریک علت آنها زهر تشخیص داد با هر زحمتی بود تمامی وسایل و استخوان ها را بیرون آوردند تا اونجا که می توانستند استخوان ها را یک گوشه توی ساحل جمع کردند و کایل یک نگاه گذرایی به آنها انداخت و گفت امیدوارم سرنوشت مان مثل اینها نشود و بعد مشغول مسلح کردن خود شدند. - بیا این تبر برای تو و منم این نیزه رو بر می دارم وریک گفت - حتما یک زره هم بپوشیم چون اینجوری که مشخصه اونور دریاچه باید منتظر چیزهای عجیب باشیم. کایل یک زره چرمی همراه با کمربند پهنی را برداشت و وریک هم یک زره تمام فلزی بافتی را به تن کرد و دلیل هر کدام هم این بود که کایل می گفت این شبیه لباس آهنگر ها است و وریک هم می گفت که این مثل زره افسانه ای الف ها است. - این خنجر را هم بردار به درد میخوره خودم هم یکی بر می دارم ، زود باش بیا سوار قایق شو باید بریم اونور دریاچه. وقتی به آن سمت رسیدند از قایق پیاده شدند و بعد هر دو همون کنار ساحل از خستگی بیهوش شدند انگار که چند روز پارو زده بودند درحالی که کمتر از یک ساعت پارو زده بودند، جنگل مثل یک سارق داشت انرژی آنها را می گرفت. وقتی بیدار شدند باز دیدند که دریاچه پر از مه شده و هیچی را نمی شود دید پس دوباره با توجه به حواس الفی وریک شروع به حرکت کردند -این صدای چیه؟ - تو هم که هر چند دقیقه یک صدای عجیب می شنوی. - نه صدای زنبور داره میاد اونم خیلی -زنبور نه ، میدونی که من از زنبور دل خوشی ندارم -نترس اگه نیشت زدن خودم درمانت می کنم هاهاها - بزار من آتیش روشن کنم ، زنبور ها از آتیش می ترسن کایل بلافاصله یک آتش بزرگ روشن کرد ناگهان صدها زنبور از دل جنگل بیرون آمدند، هر کدام به بزرگی یک موش صحرایی. صدای بال زدن آنها مثل صدای ده‌ها شمشیربودکه در هوا می‌پیچید. - وریک گفت من این ماده رو روی زنبور ها میریزم و تو هم آتیش رو به سمت اونها پرت کن بالاخره بعد از کشمکش فراوان توانستند زنبور ها را بکشند ، البته که چند تا نیش هم خوردند ولی وریک با استفاده از دارو هایی که آورده بود توانست خودشان را درمان کند. - خدای من این دیگه چیه؟ ملکه زنبور ها داشت به سمت اونها می اومد ، اندازه یک گاومیش بود و به سختی میتوانست پرواز کنه. کایل تبر را به دست راست گرفت و یک سپر را هم که از قایق برداشته بود در دست چپ قرار داد و وریک نیز نیزه را با دو دست محکم گرفت آماده مبارزه با ملکه زنبور ها شدند. پایان بخش سوم
  4. نام رمان: آیرون موستاش بخش دوم آیرون همانطور که در جاده پیش میرفت در خاطرات گذشته خود نیز بیشتر غرق میشد و فرو می رفت یاد گذشته بسیار دور افتاد موقعی که حدود 10 سال سن داشت و همراه پدر و مادرش توی شهری زیبا زندگی می کرد اسمش کایل بود و همراه با شیطنت های دوران کودکی مجبور بود که در آهنگری پدرش مشغول به کار باشد، البته بیشتر می شود اسمش را کار کردن بدون مزد گذاشت چون در ازای کار کردن پولی دریافت نمی کرد البته که همیشه کار هم نبود و بیشتر حکم بازی را برایش داشت صبح ها به مدرسه می رفت تا سواد یاد بگیرد و بعد از آن به آهنگری مشغول می شد مادرش همیشه بهش می گفت که خودت را کثیف نکن ولی کایل بخاطر اینکه مجبور بود همیشه آتش کوره را روشن نگه دارد و خاکستر های آنرا در انتهای شب جمع کند و دور بریزد سر و وضعی سیاه داشت بعد از برگشت به خانه همیشه مادرش سر او داد می زد و درحالی که یک جارو را در دست داشت به او می گفت آخه این چه وضعی است که تو داری ، خیلی از بچه ها با اینکه توی جاهای کثیف تر و بدتر از آهنگری کار می کنند وقتی به خونه میان تمیز هستند ولی تو مثل اینکه توی خاکستر ها غلط زده ای زود باش برو بیرون توی حیاط تا خودم بیام تمیزت کنم تا تمیز و مرتب نباشی از شام خبری نیست ،بعد هم کایل بیرون می رفت و مادرش می آمد و شروع به تمیز کردن آن می کرد البته با کلی غر غر کردن دقیقا عین تمام مادران شهر شهر زندگی او در جای عجیبی بود تقریبا می شد گفت در محل عبور چند جاده واقع شده بود و به همین دلیل مردم زیادی به شهر آنها آمد و شد داشتند ناگفته نماند که مردم از نژادهای متنوعی تشکیل شده بودند که بخاطر مسائل مختلف در کل کشور در حال سفر می شدند یکی از این مردمان همان دکتر داستان ما بود البته او هم به همراه خانواده اش به شهر آمده بود دکتر یا بهتر بگوییم وِریک و خانواده اش از نژاد الف ها بود که از شهر الف ها خارج و به شهر کایل رسیده بودند وریک از کایل چند سالی بزرگتر بود و یک خواهر کوچکتر از خودش داشت به طور کلی الف ها در تیراندازی و طبابت خیلی مشهور بودند و اغلب توسط مردم عادی این مهارت به جادو تعبیر می شد البته واقعاً هم از جادو اطلاع داشتند و شاید همین جادو باعث دردسر آنها با برخی انسان ها شده بود به همین دلیل پدر وریک تصمیم گرفته بود که در همان شهری که کایل و خانواده اش زندگی می کردند ساکن شده و مشغول رسیدگی به حال مردم شود و آنها را به عنوان دکتر مداوا کند دوستی جالبی بین کایل و وریک یعنی همان پسر دکتر شکل گرفته بود ،دوستی که از همان ابتدا چالش های خودش را داشت کایل همیشه کثیف ولی وریک همیشه تمیز و مرتب بود وریک از عقلش استفاده می کرد ولی کایل همیشه همه چیز را بدون برنامه و خود سر انجام می داد یعنی ابتدا عمل می کرد بعد فکر خلاصه دوستی عجیب ولی عمیق بین این دو شکل گرفته بود در ابتدا و در دوران کودکی عموما کایل و وریک و خواهرش با هم مشغول به بازی می شدند و یک نوع عشق ساده و پاک بچگی هم میان کایل و خواهر وریک پیدا شده بود کایل همیشه به جینا یعنی خواهر وریک می گفت من عاشق تو هستم و وقتی بزرگ شوم حتما با تو ازدواج می کنم و در جواب همیشه جینا می گفت که تو با این سر و صورت کثیف و سیاهت حتی با دورف ها هم نمی تونی ازدواج کنی چه برسه به الف ها ، و این صحبت ها همیشه مقدمه شروع دعوای بین آنها بود سالها گذشت و وریک و کایل دیگر بزرگ شده بودند و کایل الان حدود 20 سال سن داشت دیگر جینا با آنها وقت نمی گذراند و توی خانه به پدرش یعنی دکتر برای مداوای مردم کمک می کرد البته برخی روزها کایل به خونه اونها می رفت و باز با یک حرف بین اونها دعوا می شد کایل در آهنگری بسیار مهارت پیدا کرده بود به طوری که می توانست با آهن مذاب تقریبا هر چیزی را به راحتی بسازد و همچنین وریک هم با استفاده از علم الف ها و جادوی آنها و تعلیمات پدر به دکتری حاذق تبدیل شده بود ولی کماکان دوستی این دو پا برجا مانده بود روزی توی آهنگری پدر کایل او را صدا کرد و درحالی که پتک آهنگری را کناری می گذاشت با دستمالی عرق هایش را پاک می کرد به او گفت ببین کایل من دیگه پیر شدم و قدرت و توانایی کار سنگین توی آهنگری را ندارم و می خواهم که کلا آهنگری را به تو بدهم و خودم را بازنشسته کنم ولی تو باید دل به کار بدهی و توی کارت دقت کنی و برای آینده ات یک برنامه درست و حسابی داشته باشی آخه همه چی بازی نیست و تو هم به سن بزرگسالی رسیدی و باید خونه و زندگی جدا تشکیل بدهی کایل سرش رو به علامت مثبت تکون داد و گفت باشه ولی امروز باید برم بیرون و بعدا با هم صحبت می کنیم و از آهنگری بیرون آمد و پدر خسته اش مثل همیشه سرش را تکانی داد و به رفتن او خیره شد و البته این صحبت و حرف های دیگر برای کایل بی معنی بود چون اون هیچ برنامه ای برای آینده اش نداشت و همش دنبال تفریح و خوشگذرانی بود کایل و وریک هیچکدام کاملا دنبال ازدواج و تشکیل خانواده نبودند البته کایل هنوز هم از جینا خوشش می آمد و او را دوست داشت ولی خب هنوز مشکل یک الف تمیز و یک آهنگر کثیف به قوت خود باقی مانده بود یک روز کایل و جینا باهم بیرون رفته بودند توی بیرون شهر و کنار رودخانه کایل رو به جینا کرد و گفت بیا این رو برای تو درست کردم و دستش را دراز کرد و یک خنجر خیلی خوشگل و کوچکی را به جینا داد برق شادی توی چشمای جینا درخشید و گفت ممنونم احمق جون ولی آخه تو چرا فکر نمی کنی، من این خنجر به چه کارم میاد، بجای این برام یک مدالیوم قشنگ درست می کردی تا بتونم بندازم گردنم ، الان با این خنجر فقط می تونم وریک رو بزنم - خب پسش بده تا برات یک مدالیوم درست کنم - برو بابا چی فکر کردی عمرا بهت نمی دم تا اون رو برام درست کنی البته تو خنگ تر از این ها هستی و مطمئنم که یادت میره احمق جون دوستی وریک و کایل به حدی صمیمی و نزدیک و جالب بود که تقریبا هر کاری را با هم انجام می دادند از دعوا با دیگر جوانها بگیر تا اذیت دیگر مردم و حتی هر وقت هر دو زمان گیر می آوردند سراغ دختران و عشرتکده های شهر های اطراف می رفتند بدون اینکه هیچکس خبردار بشود و مثلا یک روز توی بیرون شهر با چند تا از جوون های دهکده دیگر شروع به زد و خورد کرده بودند و با اینکه هر دو حسابی کتک خورده بودند ولی کایل وریک را تا خونه روی پشتش حمل کرد و فردای اون روز بعد از اینکه حال وریک بهتر شد باز با هم دنبال دردسر تازه ای رفتند یک روز از روزهایی که می خواستند به یکی از شهرهای اطراف برای خوشگذرانی بروند وریک به کایل گفت : چند روز پیش داشتم کتابخانه را می گشتم که چشمم به یک کتاب قدیمی از الف ها افتاد توی یکی از صفه های کتاب نوشته بود یک جنگلی به اسم جنگل تاریکی وجود دارد که هر کس آنجا برود و بتواند که شبح جنگل را اسیر کند ،شبح آرزوهای آن شخص را برآورده می کند -باز تو دنبال جادو و جادوگری می گردی اگه دکتر بفهمه پوست رو می کنه - بزار حرفم رو تموم کنم کودن -خب چی می خوای بگی ؟ زود بگو حوصله ات را ندارم -یادت باشه دارم بهت می گم این جنگل جای دور و خطرناکی است و باید از خانواده هامون خداحافظی کنیم و شاید برای یکسال مجبور باشیم که از آنها دور باشیم و مشغول مسافرت شویم ، ولی بعدش همه چی پیدا میکنیم خب چی میگی؟ -ها ها ها ها داری خیلی مزخرف و چرت و پرت میگی ، تو بدون من تا دهکده بغلی هم نمیتونی بری حالا می خواهی بری جنگل تاریک کشف کنی؟؟ -کودن ،من گفتم هر دو با هم بریم نه اینکه فقط من برم ، تو از من قوی تر هستی البته از نظر بدنی ولی خب کودنی و من از تو عاقل تر و باهوش تر هستم پس می تونیم یک تیم کامل باشیم -فعلا بریم به کارمون برسیم زیاد حرف نزن این ماجرا ادامه داشت و در طول روز های دیگر آنقدر وریک به کایل درباره رازهای جنگل تاریک و برآورده شدن آرزوهای عجیب شان توسط شبح جنگل گفت تا بالاخره کایل هم قانع شد و یک روز تصمیم گرفتند که برای پیدا کردن جنگل تاریک و گرفتن شبح سفرشان را با هم شروع کنند یک شب توی خونه کایل به پدرش گفت بابا من می خوام حدود یکسال بروم سفر و به نقاط مختلف سفر کنم و تجربه پیدا کنم بعد که برگشتم درباره آهنگری و گرفتن اون و کار با هم صحبت می کنیم -هر چی می خواهی همینجا هست ، بیرون خیلی خطرناکه ، می خوای بری برو ولی حداقل جاهای خیلی دور نرو -باشه حالا بزار ببینم چی پیش میاد بالاخره یک روز عازم سفر شدند چیزی که مشخص بود این بود که هیچکدام جنگاور و دلاور نبودند ولی هر کدام دارای تخصصی بودند که هر جایی می رفتند می توانستند برای خود پول در بیاورند و زندگی خود را بگذرانند کایل بجز وسایل سفر یک پتک برای خودش برداشت تا بتواند همه جا مشغول آهنگری شود و دکتر ما هم چند شیشه که توش موادی برای درمان بود به همراه چند کتاب برداشت و هر دو قدم در راه سفر گذاشتند بگذریم سفری که قرار بود یک سال طول بکشد ،بیش از سه سال به طول انجامید و این دو نفر در تمام کشور مشغول جستجوی جنگل تاریک بودند و با کار کردن در شهر هایی که می رفتند پول در می آوردند و البته همه را برای خوشگذرانی به هدر می دادند و همچنین از هر کسی که به سراغشان می آمد یا با آنها برخورد می کرد درباره جنگل تاریک سوال می کردند دیگر کم کم از سفر خسته شده بودند و هر دو دلشان می خواست که به خانه برگردند تا بالاخره در یکی از شهر های دور افتاده یک پیرمردی را دیدند که از درد پا شکایت داشت و پیش وریک اومده بود تا مداوا شود طبق معمول در حین مداوا وریک از پیرمرد پرسید پیرمرد تو چیزی از جنگل تاریک شنیدی ؟ می گن جنگل عجیبی هست و خیلی هم خطرناک هست و کسی کلا از اون سالم بیرون نیامده پیرمردی در حالی که دستی به ریش های بلندش می کشید گفت چند سال پیش درباره این جنگل از یک دوره گر یک شایعاتی شنیده ام و اگر آدرس حدودی جنگل را می خواهی نباید بابت مداوای پایم از من پولی بگیری وریک قبول کرد و پیرمرد هم آدرس جنگل را به او داد شب که کایل اومد خونه دید وریک داره از خوشحالی می رقصه وریک گفت آماده شو فردا صبح میریم سمت جنگل بالاخره آدرسش رو پیدا کردم با اینکه هر دو زمان زیادی را از خانواده دور بودند ولی هنوز عاقل و پخته نشده و به امید رسیدن به آرزوهای خود توسط شبح جنگل تاریک بودند برای همین با شنیدن این حرف کایل هم شروع به رقصیدن کرد و تا پاسی از شب مشغول خنده و شادی و رقص و نوشیدن شدند و صبح زود به سمت جنگل حرکت کردند پایان بخش دوم
  5. نام رمان: آیرون موستاش بخش اول همه به اسم Iron Mustache (آیرون موستاش) او را می شناختند ،هیچ کس نمی دانست قبلا چه کاره بوده یا چه جور زندگی داشته ،فقط همه می دانستند که یک روز به دهکده اومده و شروع به آهنگری کرده . مردی معمولی با قدی بلند و هیکلی متوسط ولی قوی، سری کم مو با سبیل هایی پر پشت و بلند که از دو سمت لب هایش بیرون زده بود. کم حرف و آرام که فقط انگار آفریده شده بود برای شکل دادن به فلز. با هیچ کس کاری نداشت، تنها زندگی می کرد حدود 45-50 ساله سن دقیقش بخاطر کار با حرارت کوره و آهن مذاب سخت تشخیص داده می شد. با همه خوب بود ولی نمی گذاشت کسی وارد تنهاییش شود تنها نفری که با او گرم می گرفت و به خانه او رفت آمد می کرد دکتر دهکده بود. دکتر با همسر و دخترش زندگی می کرد و خانواده ای شاد بودند و بخاطر طبابت وضع زندگی خوبی داشتند. البته او هم برخی زمانها به خانه دکتر می رفت ولی در کل بجز خانواده دکتر تمام درد و دل هایش را فقط با زدن پتک به آهن می گفت و خود را خالی می کرد. هر چند روز یکبار زره ها و شمشیر هایی را که بهش سفارش داده بودند به شهر می برد ،البته ساخت سفارش های دیگر را هم انجام می داد مثل نعل اسب و لوازم کشاورزی که برای مردم عادی بود و در برگشت از شهر برای مردم مایحتاج می آورد و اینکار را هم با سود کمی انجام می داد چون می دید که عموم مردم دهکده کشاورز و دامدار هستند و زندگی را به سختی می گذراندند. خلاصه در عین حال که با همه خوب بود ولی با همه غریبه بود و در تنهایی خودش روزگار می گذراند. در کلبه ای کوچک ولی تمیز در کنار آهنگری اش زندگی می کرد. مقداری مرغ و خروس توی حیاط خونه اش داشت و چند تا گوسفند که سپرده بود به چوپان ده تا از آنها نگهداری کند. تازه بهار شده بود و همه جا سرسبز بود. دهکده آیرون توی یک بیشه بزرگ بود و به اسم دهکده آخر شناخته می شد چون بعد از آن تا شهر دیگر دهکده ای نبود. البته توی دهکده به جز آهنگری آیرون و مطب دکتر افراد و ساختمانهای دیگری هم بودند مثل یک مهمانسرا و یک کافه و چند ساختمان دیگر ولی در کل دهکده آخر دهکده آرامی بود و همه با هم خوب بودند . از دهکده تا شهر حدود 5-4 ساعت با گاری راه بود یعنی وقتی صبح زود و زمان طلوع خورشید شروع به حرکت می کرد تا لوازم مردم را به شهر ببرد حدود ظهر به شهر می رسید و بعد از تحویل اجناس و گرفتن پول و سفارشات دیگر شب را در شهر می گذراند و باز صبح زود به سمت دهکده راه می افتاد. این ماجرا تقریبا هر چند وقت یکبار انجام می شد و وقتی سفارشات تموم می شد آنها را شب بار گاری می کرد و صبح راهی می شد. اکثر سفارشات برای سربازخانه شهر بود یعنی آیرون سفارشات را از مسئول سربازخانه می گرفت و اجناس ساخته شده را به او تحویل می داد . این دو فقط با هم سر تحویل و گرفتن سفارش کار برخورد داشتند که آن هم اصلا دوستانه نبود ،یعنی هر کسی که توی آن جمع بود حدس می زد که این دو یک روز با هم درگیر می شوند ولی خب در کل چون با هم بجز موارد کاری برخورد دیگری نداشتند توی این چند سال هیچوقت به پر و پای هم نپیچیده بودند. خلاصه توی یکی از روزهای بهار ،شب هنگام آیرون گاری را پر از وسایل کرد تا فردا صبح زود به سمت شهر حرکت کند ،بعد دست و صورت خودش را شست و رفت توی کلبه تا یک نوشیدنی بخورد که صدای درب آمد و سر و کله دکتر پیدا شد. دکتر وارد شد و برای خودش نوشیدنی ریخت و روبروی آیرون پشت میز نشست. بعد از چند ثانیه سکوت را شکست و رو به آیرون کرد و گفت این چند وقت خبرهای عجیبی به گوشش خورده و یک نفر دنبال او می گرده و دنبال دارو های او هست. رنگ آیرون پرید و رو به سفیدی گذاشت البته بدون جلب توجه و نگرانی به دکتر گفت که امکان ندارد کسی از ماجرا خبر داشته باشد ولی باز هم باید احتیاط کرد. خلاصه بعد از چند دقیقه صحبت دکتر بلند شد و در حال خارج شدن از کلبه دم درب رو به آیرون کرد و گفت اگر برایش اتفاقی افتاد مراقب همسر و دخترش باشد. البته طبق معمول آیرون با بی حوصله گی بهش گفت که شاید برای او اتفاقی بی افتد و اونوقت دکتر باید مراقب کلبه و آهنگری او باشد. بعد هر دو خندیدند و دکتر از کلبه خارج شد و به سمت خانه اش به راه افتاد. اونشب آیرون مثل شب های دیگر نتوانست بخوابد و دائم کابوس های عجیبی می دید و تا صبح کلافه بود . خلاصه صبح زود سوار گاری شد و به سوی شهر به راه افتاد طبق معمول دفعات قبل وقتی به شهر رسید به سمت سربازخانه رفت و اجناس را تحویل داد ،بخاطر کم خوابی شب گذشته خیلی عصبی بود و به محض دیدن مسئول سربازخانه شروع به داد و فریاد سر اون کرد که این مقدار دستمزد برای اون کم است و اگر چند نفر میانجی نمی شدند شاید این دو با هم گلاویز هم می شدند ،خلاصه سلاح ها را داد و پول و سفارشات جدید را گرفت و با عصبانیت فراوان به سمت مهمانخانه همیشگی راه افتاد. توی اونجا لبی تر کرد و همراه یکی از دختران مهمانخانه شب را به صبح گذراند. صبح زود با گاری که مملو از کیسه های برنج و حبوبات و همچنین شمش های خام فلز بود همراه چند عروسک و کادو کوچک برای بچه های دهکده به راه افتاد. درست است که با کسی گرم نمی گرفت و زود عصبانی می شد ولی هر وقت می توانست برای بچه های دهکده چیزهای کوچک می گرفت و آنها را با سبیل و داستانهای خود می ترساند. خلاصه به راه افتاد ولی در حین سفر دلش شور می زد ،هم بابت رفتارش با مسئول سربازخانه متاسف بود و هم یاد صحبت های دکتر می افتاد و بیشتر نگران می شد. به هرحال نزدیک های ظهر به دهکده رسید. ولی وضع دهکده کلا این دفعه فرق می کرد. همه چی آشفته بود ،بوی سوختگی می آمد و چند تا کلبه نیز سوخته و مردم درحال تمیز کردن خاکستر های آتش از ساختمان ها بودند. انگار که دهکده جنگ زده و نیمه مخروبه شده باشد. وارد دهکده که شد مردها ،زنان و بچه ها را دید که مثل مصیبت زده ها شده اند. تمام وزن دنیا را روی دوش خود حس کرد و از شُک این اتفاق نزدیک بود که سکته کند. توی ورودی شهر از چند نفر از اهالی که گوشه ای نشسته بودند وضع را پرسید و زنی مسن با حالتی رقت بار گفت که در شب قبل یعنی شبی که آیرون در شهر بود راهزن ها به شهر حمله کردند و عجیب این بود که چیزی را غارت نکرده بودند فقط به دهکده آمده و آتش به پا کرده بودند و چند خانه را سوزانده بودند و رفته بودند و البته از چند نفر شنیده بود که دنبال دکتر و آهنگر دهکده می گشتند. ماجرا فقط همین نبود و وقتی به کلبه و آهنگری خودش رسید دید که از آهنگری اش چیزی بجز یک ویرانه باقی نمانده است و کاملا سوخته است. همه مردم توی میدان دهکده جمع شده بودند آیرون تمام اجناس گاری را بین مردم مصیبت زده پخش کرد. اینقدر دچار شُک و گیجی شده بود که کلا توی این مدت دکتر را فراموش کرده بود. از پسر بچه ای سراغ دکتر را گرفت ولی او بهش جوابی نداد پس خودش با پاهایی لرزان به سمت خانه دکتر حرکت کرد. نزدیک خانه ،دختر و همسر دکتر را دید که گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل کرده اند. خانه دکتر هم سوخته بود و متاسفانه دکتر نتوانسته بود جون سالم بدر ببرد و در میان آتش گرفتار شده بود. تمام عالم روی سر آیرون خراب شد چشمانش سیاه شد و نزدیک بود که بیهوش بشود. خود را در حال دیدن چیزی می دید که سالها از آن وحشت داشت. هم خشمگین بود ،هم عصبانی و هم ناراحت. رفت کنار همسر و دختر دکتر نشست و مدتی با آنها صحبت کرد ولی حال آن دو زیاد مساعد نبود برای همین آن دو نفر را هم سوار گاری کرد و دوباره به سمت کلبه خودش به راه افتاد. وقتی رسیدند ،دختر و همسر دکتر به خانه رفتند تا استراحت بکنند و خودش در پشت کلبه ، شروع به کندن زمین کرد با هر مشت خاکی که کنار میزد یاد آخرین حرف های دکتر می افتاد. یک صندوق چوبی بزرگ را از زمین بیرون آورد و آنرا باز کرد. توی آن یک سپر ، گرز و یک زره چرمی عجیبی دیده می شد. سپر شکل خاصی داشت ، شبیه یک چشم بود که روی آن یک ستاره و منحنی های عجیبی دیده می شد. گرز هم شبیه گرز های معمولی نبود و سر آن شبیه یک بشکه بود و با وجود گرد و خاکی که روی آن نشسته بود هنوز می شد برق فلز را از اون دید. ولی جالب ترین وسیله توی صندوق زره بود که نه می شد به آن زره گفت و نه می شد به آن لباس گفت و شامل یک بالا تنه چرمی همراه مقداری فلز بود که فقط سینه و کتف های او را می پوشاند و یک جفت چکمه و یک کمربند پهن هم همراهش بود. قبل از هر کاری از توی یکی از چکمه ها گردن بندی را درآورد و به گردن انداخت. روی گردنبند و سگک کمربند و همچنین روی پوتین ها همان علامتی قرار داشت که روی سپر دیده می شد. زره را به تن چکمه ها را به پا و کمر بند را به کمر بست، سلاح هایش یعنی گرز و سپر را در محل خاصی توی گاری قرار داد تا کسی متوجه آنها نشود و سپس در گاری چند قالب نان، یک قمقمه آب و لوازم ساده ای برای سفرش گذاشت. برای آخرین بار توی خرابه های آهنگری اش چرخی زد و زیر آوار در گوشه ای یک چکش کوچک را دید. چشمانش از شادی برقی زد و چکش را برداشت و به کمربندش آویزان کرد. قبل از سوار شدن به گاری ،به کلبه رفت و کلبه خود را به همسر دکتر سپرد و گفت که می تواند آنجا زندگی کند. بعد از مکثی کوتاه و نگاهی گذرا از دهکده به سمت بیشه شروع به حرکت کرد انگار که پا به راهی بدون بازگشت گذاشته است به آرامی سفر خود را شروع کرده بود و همانطور که صدای سم اسب و چرخ های گاری به گوش می رسید یاد خاطرات چندین سال پیش خود افتاد و آنها را که در اعماق ذهنش مدفون شده بودند را دوباره جلوی چشم آورد پایان بخش اول
  6. سلام خوش آمدید 

  7. نام رمان: آیرون موستاش نویسنده: وحید واثقی منفرد | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی، اکشن، ماجراجویی خلاصه: همه به اسم Iron Mustache (آیرون موستاش) او را می شناختند ،هیچ کس نمی دانست قبلا چه کاره بوده یا چه جور زندگی داشته ،فقط همه می دانستند که یک روز به دهکده اومده و شروع به آهنگری کرده .
×
×
  • اضافه کردن...