رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آتناملازاده آخرین بار در روز شهریور 30 برنده شده

آتناملازاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,350 بازدید کننده نمایه

دستاورد های آتناملازاده

Mentor

Mentor (12/14)

  • Posting Machine نادر
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • Well Followed نادر

نشان‌های اخیر

1.4k

اعتبار در سایت

  1. سلام عزیزم لطفا زودتر چک لیست رو بنویس خیلی کنجکاوم

    1. ایلماه

      ایلماه

      سلام گلی حتما ولی یه عذرخواهی می‌کنم چون بینابینش طوری میشه که دلت بخواد کلم و بکنی😅

  2. - کجا سر صبحی؟ من خسته‌م. - خفه بابا! کی از تو حال پرسید. گمشو... زود باش! با دلخوری بلند شد و همینطور که به سمت داخل خونه می رفت زیر لب غرغر کرد: - این درست نمیشه! یک پس گردنی بهش زدم. - خیلی داری پرو میشی ها! کاری نکن دوتا چپ و راست بهت بزنم کار دستت بیاد. بدون اینکه به سمتم برگرده سرعتش رو تند کرد و به سمت اتاقش رفت. حاضر بیرون اومد. سوار متورش کردم و حرکت کردیم. در همون حال گفتم: - با عموت درباره شرایط مدرسه‌ت صحبت کردم. یک مدرسه خوب نزدیک خونه خودشون ثبت‌نامت می‌کنه. یک پولی هم داد که برات لوازم تحریر بخرم. - ا، لوازم تحریر پارسالم هم عمو گرفت.
  3. خیلی وقته قلم قشنگت توی رمان همه پچه های انجمن نیست دلتنگ شدیم

  4. همه متن های دلنوشته حرمان از خودته؟ 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. s.a

      s.a

      فکر نکنم بشه تالار رو عوض کرد

    3. آتناملازاده
    4. s.a

      s.a

      پس بهش میگم

  5. ۱۱۳ چشمکی بهش زدم. - پس بریم؟ چشمکم رو جواب داد: - یواشکی از مردها! با خنده بیرون رو نگاه کردیم. کسی نبود. بدو بدو بیرون دویدیم. به سختی تونستیم آدرس بازار و اتوبوس رو پیدا کنیم و به بازار محلی شهر رفتیم. وای عاشقش بودم. فکر می‌کردی توی بازارهای فیلم‌های کره‌ای تاریخی قدم می‌زنی. دنبال لباس گشتیم. چشمه گفت: - من هم باید با حجاب بپوشم؟ - آره دیگه، خیر سرت با سپاه اومدی! خندید. بعد از کلی گشتن من یک کت چینی قرمز که روش گل‌های شیری داشت و به بغل با نخ بسته میشد با دامن ساده بنفش گرفتم. چشمه هم یک پیراهن بلند ماکسی آستین سه ربع آلبالویی گرفت. بیشتر لباس سنتی‌هاشون همین رنگ‌ها رو داشت. چشمه گفت: - کاش بشه با این روسری نپوشم! - یک شال قرمز بپوش و روش از این کلاه قرمزها بذار. - این هم خوبه! تو هم از این‌ها می‌ذاری؟ اون سال‌ها هنوز چیزی که جلب توجه نامحرم رو می‌کرد رنگ قرمز بود. - نه من یک روسری مشکی دارم همون رو می‌پوشم. یکجا ایستادیم و بستنی گرفتیم و پشت میزهای کوتاهی روی زمین چهار زانو نشستیم. تا بستنی‌مون رو درست کنند چشمه گفت: - می‌تونم یک سوالی ازت بپرسم؟ دقیقا حدس می‌زدم که چه سوالی می‌خواد بپرسه اما بخاطر اینکه احتمالا دیر یا زود باید بهش جواب بدم گفتم: - بگو. - تو... چرا با دانیال اونکار رو کردی؟ نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم. جواب دادن به این سوال برام آسون نبود. - اینکار شغل من بود چشمه. اون هم نه شغل معمولی. یک وظیفه. - پس عشق چی؟ توی چشم‌هاش زل زدم. - پس وطنم چی؟ سکوت کرد. من هم سکوت کردم. اون نمی‌فهمید من چی میگم.
  6. بیدار نشد. یکم ضربه رو محکم تر زدم. - هی، مرتیکه! آروم چشم‌هاش باز شد و با دیدن من نشست و گفت: - بابا! نگاهی به جاش کردم. - چرا اینطور خوابیدی؟ - توی خونه می‌ترسیدم. اومدم روی بهارخواب منتظر شما باشم که خوابم برد. - اه، تو هیچ‌ؤقت مرد نمیشی! بعد همینطور که به داخل خونه می‌رفتم گفتم: - لباس بپوش میریم جایی. چشم‌هاش رو مالوند.
  7. پارت نود و نه ** ترنج ** پنهانی از گوشه دیوار می‌رفتیم که صدایی از پایین اومد: - اون‌ها بالا هستن. صدای شلیک اومد و بعد فریادی... وحشت‌زده به دادا نگاه کردم که روی زمین افتاد. تنم شروع به لرزیدن کرد. خدای من اینجا چه خبر بود! این چه چیزهایی بود که من باید می‌دیدم! زاکیا سریع گفت: - بانوی من، برید! زود باشید! و بعد خودش به سمت نرده برای تیراندازی به اون‌ها رفت و ما با چشم‌های اشکی درحالی که تصویر جنازه اون جوون از جلوی چشمم نرفته بود به سمت پناهگاه دیواری کوچیکی که آماده شده بود رفتیم. وارد شدیم. همه چسبیده بهم درحالی که می‌لرزیدیم ایستاده بودیم. تکتا دستش رو روی دهنش گذاشته بود و از شدت گریه تمام تنش می‌لرزید. دلم براش آتیش گرفته. حتما مرگ برادر خیلی سخت بود! یکدفعه یاد برادر خودم افتادم. یاد برادری که الهام قرار بود برام بمونه. یاد بی‌رحمی که در مقابلش انجام دادم و قلبم گرفت. برای اینکه از اون فکر و فضا دور باشم گفتم: - من دنبال زانیا میرم. صبیه دستم رو گرفت. - نمیشه! دستش رو کنار زدم. - باید برم. - پس من هم با شما میام. من مسئول محافطت از شمام. - نه، تو نباید بیای. خواست مخالفت کنه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم: - تو باید بمونی و اگه من برنگشتم پسرهام رو نجات بدی. چند ثانیه بهم خیره شد و نمی‌دونم توی چشم‌هام چی دید که قبول کرد. یواشکی بیرون رفتم که صدای قدم‌های چند سرباز رو شنیدم. سریع پشت ستونی پنهان شدم. چند سرباز درحالی که کسی رو دستگیر کرده بودن به سمتی می‌رفتن. دقت کردم زاکیا بود. الان باید چیکار می‌کردم! حتما اون رو می‌کشتن. نه نباید از دستش می‌دادم. الان باید می‌بود تا ما رو نجات بده. جلو رفتم. - هی! به سمت من که اسلحه رو به سمتشون گرفته بودم برگشتن. برگ‌هاشون ریخت. شلیک کردم. به هیچ‌کدوم نخورد اما باعث شد بخاطر عدم آمادگی هل بشن و زاکیا از فرصت استفاده کرد و کتکشون زد. نفر آخرشون که روی زمین نیفتاده بود اسلحه رو روی سر زاکیا گذاشت. - از جات تکون نخور. زاکیا ترسیده بود که من اسلحه رو از فاصله نزدیک درحالی که هیچ‌کسی متوجه من نبود به سمت سر مرد گرفتم و بوم! اون که روی زمین افتاد اولین نفر زاکیا بود که به خودش اومد و دو مرد دیگه خیلی زود روی زمین افتادن. زاکیا به من نگاه کرد. - زانیا رو به اتاق پادشاه بردن که اگه سربازها به کاخ راه پیدا کردند و وارد اتاق پادشاه شدن فکر کنند که برای زانیا شورش شده. - بدو! هر دو به اون سمت رفتیم. قبل از اینکه کسی ما رو ببینه باید به اتاق می‌رسیدیم. زاکیا خیلی ماهرانه دو فرد نیزه‌داری که جلوی در بودن رو با گلوله از پا در آورد. در اتاق رو باز کردم و به داخل پریدم و اونجا جا خوردم. سوگل اونجا بود و با باز شدن یکدفعه‌ای در ترسید و زانیا رو در آغوش گرفت. با دیدن ما هر دو به گریه افتادن. جلو رفتم و زانیا به سمتم دوید. همدیگه رو بغل کردیم. - پسرم! خدا رو شکرت! از زانیا جدا شدم و اون به سمت زاکیا رفت و هم رو بغل کردن و اونجا بود که فهمیدم چقدر رابطه بین اون دوتا صمیمی هست. با سوگل هم رو بغل کردیم. سوگل گفت: - من رو هم گرفتن. التماسشون کردم پیش شاهزاده بمونم. - خیلی لطف کردی! بریم. زاکیا گفت: - نمی‌تونیم بریم. - چرا؟ - شرایط برای بیرون بردن شاهزاده مناسب نیست. جلوی در پر از آدم هست. من با حرص و لجبازی گفتم: - نمی‌تونیم اینجا بمونیم. اگه اینجا ما رو گیر بندازن همه چیز گردن ما می‌افته و زانیا به عنوان شاهزاده یاقی شناخته میشه. - شما مگه اینستا ندارید؟ همین حالا لاو بذارید. همه چیز رو توضیح بدین و شرایط رو نشونشون بدین. از عصبانیت منفجر شدم. - ممکن یکی از اون‌ها توی اینستا باشه و وارد لاو من بشه. - کی توی این وضعیت آنلاین هست آخه؟ بعدش هم وقتی جهان ناظر باشه اون‌ها، حداقل از ترس رییس‌جمهور کشور همسایه‌مون جرات کاری ندارن. در آخر اون سه نیزه‌دار کشته شدن. دیر یا زود کسی از اینجا رد میشه و اون‌ها رو می‌بینه.
  8. پارت نود و هشت اون‌ها به سمت من برگشتن. محافظ‌ها از این فرصت استفاده کردن و سریع با تیر اون‌ها رو زدن. قبل از اینکه به خودشون بیان روی زمین افتادن. به سمت تکتا دویدم و پسرم رو از بغلش گرفتم و بوسیدم. عذاب وجدان گرفتم که چطور بهش شک کردم. برای بچه‌های من داشت اینطور می‌جنگید. به عبدالوهاب نگاه کردم و وحشت‌زده پرسیدم: - حسین چرا پیش تو نیست؟! - برادرم دادا اومده بود، حسین گریه می‌کرد دادمش دست اون تا پیش دایه‌ش ببره. - ای وای! بیرون رفتیم. زاکیا هم رسیده بود. - باید به اتاق حسین بریم. همه به اون سمت رفتیم. از طبقه پایین صدای قدم‌ها می‌اومد. با استرس وارد اون اتاق شدیم. همزمان با ما یک سرباز پشت به ما اونجا بود. در کمد رو باز کرده بود و صدای داد پسری از اون داخل می‌اومد: - تو رو به مسیح ما رو رها کن! من که اسلحه‌م صدا خفه کن داشت یک تیر شلیک کردم و اون مرد روی زمین افتاد. جلو رفتم. دادا ترسیده حسین رو توی بغلش پنهان کرده بود. توی دلم گفتم: این محبت شما خواهر و برادر رو جبران می‌کنم! - دادا، منم، زود باش! باید بریم. دادا دنبال من راه افتاد. اون حالا یک پسر جوون بود. به زاکیا گفتم: - باید به اتاق زانیا بریم. باید اون رو هم با خودم ببرم. صبیه رو زودتر دنبال زانیا فرستاده بودم. ** دانای رمان ** چند ضربه به در اتاق زانیا زده شد. مادر جاسمین و دیبا که مسئول کاخ بود بعد از اینکه حمله شروع شد به اون اتاق رفته بودن. زانیا هم نگران به در نگاه می‌کرد. با صدای در هر سه قدمی عقب رفتن. مادر به دیبا نگاه کرد. دیبا با صدای آرومی گفت: - اصلا در رو باز نکن. اما صدایی از پشت سر بلند شد. - صبیه‌م. تو رو قرآن در رو باز کنید. مادر جلو دوید و در رو باز کرد. صبیه داخل اومد و سریع پشت سرش در رو قفل کرد و اسلحه به دست کنار بقیه ایستاد. یکم بعد در زدن. همه با استرس مونده بودن کی هست. صدا اومد: - به دستور شاهزاده دودو در رو باز کنید. همه بیشتر وحشت کردن و بهم چسبیدن. - ما کاری با شاهزاده نداریم. فقط قصد داریم ایشون رو به جایی امن ببریم. کسی باور نکرد. صدای ضربات بلندی از پشت در اومد و بعد... تق... در شکسته شد. همه پشت صبیه پناه گرفتن. چند نفر داخل اومدن. - شاهزاده رو به ما بدید. دیبا گفت: - نمیشه. - ما رو مجبور به زور نکنید. صبیه گفت: - شاهزاده رو می‌دیم اما به شرطی که اجازه بدید ماهم با ایشون بیایم. - امکان نداره. بعد جلو اومد و دست انداخت و بازوی زانیا رو گرفت و به سمت خودش کشید. زانیا داد میزد: - ولم کن! من شاهزادم. ولم کن! مادر جاسمین هم محکم شاهزاده رو گرفته بود و به مرد اجازه بردش رو نمی‌داد. یکدفعه یکی از مردها چاقویی توی پهلوی مادر فرو کرد. زن فریادی زد و دستش شل شد و شاهزاده رو همراه خودشون کشیدن و زن‌ها رو با کتک دور کردن. زن‌ها بین دنبال شاهزاده رفتن و رسیدن به وضع زن موندن و بعد ایستادن تا به اون زن کمک کنند.
  9. و به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم حال خوبی داشتم. خوابیدن روی این فرش دستبافت خیلی بهتر از اون فرش نخ نمای خونه ست. بیدار که شدم اول از همه خدمتکارشون رو دیدم. با دیدن من لبخند زد. - خوب خوابیدی؟ خمیازه ای کشیدم. - صبح بخیر! - صبح بخیر! دارم صبحانه می اندازم، بیا آشپزخونه. بلند شدم و سرم رو خواروندم که یاسر از اتاق بیرون اومد. چپ چپی نگاهم کرد. - بیا اتاق لباس بدم عوض کنی. به اتاق دو نفرش با دریا رفتم. خودش هم پشت سرم اومد و در رو بست و با جدیت گفت: - چی شد؟ - چی؟ - صحبت با الماس. شونه ای بالا انداختم. - یکم معرفی جانبی داشتیم و از هم خوشمون اومد. فکر کنم رسمی توی رابطه رفتیم. نیشخند زد. - این عالیه! از در جدا شد. - بیا بریم صبحانه. - یاسر! - جان! حالا که کارش رو خوب انجام دادم بهم جان میگه. - می خوام فرهاد یک مدرسه خوب بره. سر تکون داد. - باشه، یک مدرسه بالا شهر ثبتنامش می کنم و براش سرویس می گیرم. - زودتر. - همین امروز و با رضایت بیرون رفت. یک شلوار و تیشرت نخی پوشیدم و بیرون رفتم. صدف پشت سفره بود و بچه ش روی پاش بود و شیشه رو توی دهن بچه گذاشته بود. با دیدن من لبخند زد و سلام کرد. لبخند مصنوعی زدم و جوابش رو دادم. دل چرکین بودم. بهش شک کرده بودم و از تمام وجود دوست داشتم شکم الکی باشه. صبحانه خوردیم و من چندبار زیر چشمی به صدف و بچه ش نگاه کردم. بعد از صبحانه یاسر من رو به همون جای همیشگی رسوند و پول خوبی بهم داد. - برای فرهاد لباس و لوازم تحریر نو بخر. من هم میرم مدرسه پیدا کنم. فردا پرونده ش رو می گیرم. - باشه. و پیاده شدم و در حالی که دیگه حالم از همشون بهم می‌خورد به سمت خونه رفتم. به خونه که رسیدم و وارد شدم دیدم فرهاد توی بالکن بدون بالشت و پتو خوابیده. جلو رفتم و با پا آروم به پهلوش زدم. - هی!
  10. بنظرم زودتر پارت جدید بذار تا کاربرهای نودهشتیا نترکوندن تاپیکت رو 😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      تایمش و ندارمم🥲 کارورزی دارم صبح تا عصرو توی مزون کار میکنم بعدشم جنازم، وگرنه ایده‌هاش اوکیه تقریبا چیزی هم ازش نمونده تا تموم بشه

    3. Hananeh

      Hananeh

      تعداد کاربر اینجا زیاده تقسیم کن هرکی یه پارت بگیرم تو دست بنویسم واست تموم بشه😂

    4. آتناملازاده

      آتناملازاده

      من خودم ده خط ده خط می نویسم توهم هر وقت میای ده خط بنویس

  11. پارت نود و هفت - کاکی! کاکی پسر سواد از زن اولش بود. دست من رو دو دستی گرفت و همینطور که نفس نفس می‌زد گفت: - باید زود باشی! نگاه افراد دورمون به ما بود. صدام رو پایین آوردم و گفتم: - چی شده؟! نگاهی به بقیه کرد و گفت: - بریم یکجای دیگه. بلند شدم و درحالی که همه نگاه‌ها به ما بود به بیرون جمعیت رفتیم. هنوز دست توی دست بودیم. دوباره نگران نگاهش کردم. - حسابی من رو ترسوندی، بگو چی شده! - من باید زودتر می‌گفتم. شاید هم اصلا نباید می‌گفتم. اما عذاب وجدان داره دیونه‌م می‌کنه. دیگه حسابی نگران شده بودم. گفت: - چند وقت هست که دودو داره توطئه می‌کنه. امشب چون سرورمون نیست به کاخ حمله می‌کنند. - ای وای! سریع همراه‌هام رو خواستم. به کاکی گفتم: - تو بچه‌ها رو به خونه هستیا ببر. اون خواهر تنی دودو هست اگه چیزی بشه می‌تونه زمانت بچه‌ها رو بکنه. - شاهزاده‌ها توی کاخ هستن، اون‌ها مهم هستن. درحالی که یک چیزی توی ذهنم می‌گفت شاید اون داره دروغ میگه گفتم: - من دنبال شاهزاده‌ها میرم. زاکیا گفت: - شما نباید بیان. من قصر و شاهزاده‌ها رو نجات میدم. - همچین چیزی ممکن نیست. من حتما میام. - ملکه! درحالی که استرس شدیدی داشتم گفتم: - زاکیا دیر میشه! باید بریم. سریع سوار ماشین شدیم. مدام به راننده می‌گفتم: - تندتر! تندتر! به کاخ نزدیک شدیم. زاکیا گفت: - بهتره از درب اصلی وارد نشیم. احتمالا اگه شورش باشه اون در رو گرفتن. - برو جلوی در غربی. به سمت در غربی رفتیم. با دیدن نگهبان‌ها که جلوی در افتاده بودن وحشت‌زده شدیم. پیاده شدم و به سمت در دویدم. زاکیا هم دنبال من اومد. به در می‌کوبیدیم. - تو رو خدا در رو باز کنید! بچه‌هام داخل هستن! هرچی به در زدیم فایده نداشت. ایستادم و به زاکیا گفتم: - کاخ یک در مخفی هم داره. انگار اون هم می‌دونست. باهم به سمت درب مخفی دویدیم. همراه‌هامون هم دویدن. آرایشگرم رو با بچه‌ها فرستاده بودم. به در مخفی رسیدیم و بازش کردیم و داخل رفتیم. همهمه توی کاخ نشون دهنده وضع غیر عادی بود اما تا به درب اصلی نرسیده بودیم هیچ‌کسی رو ندیدم. وارد که شدیم به اینور و اونور نگاه کردم اما کسی نبود. گفتم: - امروز تکتا به کاخ اومده بود و من بچه‌ها رو بهش سپردم و رفته بودم. - کار اشتباهی کردید! اگه اون هم طرف برادرش باشه شاهزاده‌های رو از دست دادیم. بدنم یخ زد اما گفتم: - تکتا از همسر دوم پادشاه هست. امکانش نیست باهم متحد باشن. وقت نشد که جوابی بده چون از دور دو نفر رو دیدیم. گفت: - ملکه شما سراغ شاهزاده‌ها برید من به حساب این‌ها می‌رسم. کلتی که همیشه همراهم بود رو برداشتم و به سمت اتاق خودم دویدیم. به جلوی در رسیدم و دیدم تکتم چاقو دستش گرفته و حالت حمله داره و محافظ‌ها هم دورش اسلحه‌هاشون رو آماده گذاشتن اما اون‌هایی که روبه‌روشون بودن تعدادشون بیشتر بود. داد کشیدم: - دور بشین، نامردها!
  12. آتناملازاده

    متن مذهبی

    حسنی هستم و از حشر چه باکی دارم که سر و کار غلامان حسن با زهراست..
  13. بلند شدم. - پس من منتظر خبرت می مونم. اون هم کیفش رو برداشت و بلند شد. تا وقتی برسونمش هر دو توی فکر و سکوت بودیم. وقتی داشتم به خونه یاسر می رفتم گوشیم رو برداشتم و دیدم یاسر پیام داده: * چی شد؟ قبلا هم ازش بدم می اومد اما حالا ازش متنفر بودم. نوشتم: * دارم به خونه تون میام. جلوی خونه شون که رسیدم زنگ رو زدم. حسابی خوابم می اومد. دیگه نمی رفتم خونه و همین جا می خوابیدم. در رو که رد بالا رفتم. خودش جلوی در اومد. سویچ رو توی دستش انداختم و کنارش زدم. - بکش کنار پک و پارم! و داخل رفتم و یک کوسن از روی مبل برداشتم. دوباره پرسید: - چی شد؟! - چی شد و مرگ! بذار بکپم دیگه.
  14. شما چگونه همسرتان را در مبارزاتشان یاری نمودید؟ فکر می‌کنم بزرگ‌ترین نقش من حفظ جو آرامش خانه بود. طوری که ایشان بتوانند با خیال راحت به کارشان ادامه دهند. من سعی داشتم تا ایشان را از نگرانی در مورد خو و فرزندانم دور نگه‌دارم. گاهی اوقات که برای ملاقات ایشان به زندان می‌رفتم از مشکلاتی که داشتیم چیزی به ایشان نمی‌گفتم و در پاسخ به سوالاتشان درباره وضعیت خودم و فرزندان صرفا خبرهای خوب می‌دادم. برای مثال، طی ملاقات‌هایی که با ایشان در زندان داشتم یا در نامه‌هایی که در دوران تبعید برای ایشان می‌نوشتم هرگز چیزی در مورد بیماری فرزندان نمی‌گفتم و نمی‌نوشتم. #مصاحبه خانم خجسته
×
×
  • اضافه کردن...