رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    882
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

ملیکا ملازاده آخرین بار در روز شهریور 30 برنده شده

ملیکا ملازاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,628 بازدید کننده نمایه

دستاورد های ملیکا ملازاده

Veteran

Veteran (13/14)

  • Posting Machine نادر
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • Well Followed نادر

نشان‌های اخیر

1.5k

اعتبار در سایت

  1. پارت یک بسم الله الرحمن الرحیم - من می‌خوام پیش مامانم برم بابا. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت: - اصلا نمی‌فهممت. - چی غیر واضح هست. - چرا می‌خوای پیش اون زن باشی؟ اون ولمون کرد و رفت. کلافه گفتم: - اوه بابا، مطمئنا منظورم این نیست که مامان رو به شما ترجیح میدم. شما باید متوجه بشین. این موقعیت‌ها به راحتی بدست نمیاد. - کدوم موقعیت؟ تو می‌خوای بری نه؟ مثل اون دنبال آزادی هستی. - من می‌خوام برای تحصیل برم. فکر کن... دخترت توی خارج کشور تحصیل کنه. چه افتخاری از این بالاتر؟ چند ثانیه نگاهم کرد بعد شروع به خندیدن کرد و کم‌کم قهقه زد. - افتخار؟ تحصیل؟ تو برای هرچیزی میری جز افتخار و تحصیل. اخم کردم. - منظورت چیه؟ فقط نگاهم کرد. دست‌هام مشت شد. - بهرحال من میرم بابا. جدی شد. - اگه بری دیگه دختر من نیستی. جا خوردم. - بابا! - من حرفم رو زدم سایه. لب‌هام رو روی هم فشار دادم و بعد به سمت پله‌ها رفتم. هنوز از این بحث تکراری که هر دفعه به شکلی ظهور پیدا می‌کرد، خسته نشده بودم. خوب اول یکم از خودم می‌گم. اسمم سایه‌ست. سایه آبان. نوزده سالمه. پدرم پزشکه و مادرم فیلم بردار مراسمات عروسی روسیه بود که از پدرم جدا شده یک خواهر بیست و پنج ساله دارم که اون مهندسه وضع خانوادمون نسبتا خوبه. توی یکی از محله‌های شمال تهران زندگی می‌کنیم و می‌شه گفت که جز یک عمو و یک عمه که تو شهرستان زندگی می‌کنه کسی رو نداریم. خانواده مامانم... اسمشونم نشنیدم تا حالا! تق تق - بله! - منم. - تو کی هستی؟ چقدر خنگ شدم! یعنی صداش رو نمی‌شناسم؟ - یاسینم. - بیا داخل. یاسین پسر کوچیک عمومه. یعنی پسر واقعیش نیست ها. در اصلا پسر زن عمومِ که زن دوم عموم هم هست. بابا طلا فروشی که با عمو درش همکاری دارن رو می‌گردونه و عمو بعد از اینکه مغازه رو زدن رفته بود و برنامه‌نویسی یاد گرفته بود و حالا با کمک اون یک کمک درآمد وارد خانواده‌ش کرده بود. یاسین پسر آروم و متینی هست که یک‌سال ازم بزرگ‌تر پوست سفید مایل به جوگندمی، موهای قهوه‌ای تیره که با ابروهای خوشحال قهوه‌ای. چشم‌های مشکی و صد و شصت و دو ثانت قد. کلا بنظر من خیلی خوشگله! خوشتیپ نه خوشگله. بچه خوشگل! - خوبی خانم دانشجو؟ من ترم دوی رشته چاپ بودم. یکی از چیزهایی که مجابم می‌کرد برم همین گمنام بودن رشته‌م، که فقط برای دانشگاه رفتن زده بودم و بازار کار ضعیفش بود. یاسین هم ترم چهار طراحی صنعتی بود اما چون دانشگاه آزاد بود و عمو کمک مالی نمی‌کرد می‌خواست رها کنه. - ممنون یاسین جان. تو خوبی؟ - ممنون ببینم امتحان رانندگی چی شد؟ آخریش بود دیگه نه؟ - آره. با کنجکاوی و اشتیاق پرسید: - خوب قبول شدی؟ - می‌دونی خیلی فضای معنوی داشت؛ به هر طرف که می‌پیچیدم همه داد می‌زدن یا علی، یا عباس! خندش گرفت. - دوباره رد شدی؟ - اهوم. با دست علامتِ خاک توی سرت رو نشون داد بعد رو به روی من روی تخت نشست. - میری پیش مامانت؟ - بابا نمی‌ذاره. - خوب کاری می‌کنه. چه معنی داره یک دختر تنها بره خارج ؟ اون هم انقدر خوشگل باشه. و خودش خندید که بفهمم شوخی کرده. - لوس نشو. با خانواده اومدین؟ - اهوم. - پس بیام یک عرض سلامی بکنم. خواستم بلند بشم که گفت: - با این وضع؟ - مگه وضعم... هیی! وای با تاپ و شلوارک جلوش نشسته بودم. - وای خوب زودتر می‌گفتی، برو ببینم. همینطور هلش دادم تا از در شوت شد بیرون. صدای خندش می‌اومد. سریع لباسم رو با یک تونیک طوسی و شلوار کشی ستش عوض کردم و موهام رو دم موشی انداختم. و یک تل پارچه‌ای یخی زدم. گردبند که داده بودم اسم خودم رو شکل خوش خطی درست کنند روی لباسم انداختم و پایین رفتم. عمو بهرام و خانمش نگین جون پایین بودن. عمو از همسر اولش آبتین و آترین رو داشت و نگین جون هم از همسر اولش یاسین رو داشت که از همسر اول جفتشون هیچ خبری نیست. آبتین پسر بزرگ عمو بیست و هشت سالش، مغرور و زورگو و جدی و فوق‌العاده مضخرف، با قد متوسط رو به بلند، توپر، پوست سفید، موهای وز به رنگ مشکی و چشم‌‌های ریز مشکی. در کل قیافه‌ش بنظر من مالی نبود. آبتین توی یک هتل کار می‌کرد.
  2. پارت بیست و هشت البته اون عربی خیلی خوب بلد نبود. مخصوص زبان عربی اون زمان اما آموزش دیده بود. آرشا قصد داشت چند ماه دیگه پسرش رو به مکتب بفرسته. البته درباره دخترهاش نمی‌تونست اینکار رو کنه چون جایی نبود به دخترها تحصیل یاد بده مگه خونه همسر امام علی فاطمه ام‌البنین که اون هم خیلی دورتر از شهر اون‌ها بود اما آرشا تصمیم گرفت وقتی زمانش رسید هرطور شده به دخترها آموزش بده. نزدیک سال تحویل بود. آرشا با اینکه هیچ ذوقی نداشت اما نمی‌خواست، بعد از شیش سال، از جشن گرفتن عید نوروزی بگذره. عید اینجا آخه؟ چه بدردشون می‌خورد؟ بیخیال اون‌ها شد و شروع به خوندن کرد: در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار را برای من کمال پرست هنوز هم زنده ام و زنده بودنم خاریست به تنگ چشمي نامردم زوال پرست به تنگ چشمي نامردم زوال پرست حبیب خرچنگ های مردابی شب به اتاقش رفت. امشب نوبت سمیه بود. به سمیه گفته بود که اگه می‌تونه اون به اتاقش بیاد. چند دقیقه بعد سمیه در حالی که هنوز باد کرده بود داخل اومد. آرشا می‌دونست که باید دلش رو بدست بیاره. خیلی وقت بود که حالش بدتر از چیزی بود که بتونه نازکشی کنه. اما می‌دونست که چیز دیگه‌ای هم هست که سمیه رو آروم می‌کنه. از اینکار متنفر بود. همون موقع‌ش هم، توی دوران خودش، از پسرهایی نبود که همه زندگی‌شون دنبال اینکار باشند و آرزوش این نبود. برای همین حالا، توی سن هفده سالگی، عددی که هردفعه که با چیزی فراتر از سنش برخورد می‌کرد براش تکرار می‌شد، این حرکت خیلی آزارش می‌داد. اما این وظیفه‌ش بود. وظیفه‌ای که دوست نداشت. صبح که بیدار شد دید خبری از سمیه نیست. احساس کرد که بلند شدنش طبیعی نبود و یک چیزی اون رو از خواب پرونده. وقتی دوباره صدای در رو شنید متوجه شد که چی بیدارش کرده و سرجاش نشست. - بله! یکی از کنیزها داخل اومد. - آقا! - بله! - خانم کوچیک گفتن بیدارتون کنم تا صبحانه میل کنید. سری تکون داد و بلند شد. دنبال روی لباسش بود که دختر به سمتی رفت و رویی رو برداشت. - دنبال این می‌گردید؟ آرشا دستش رو دراز کرد تا لباس رو بگیره اما کنیز که اسمش چاوک بود دستش رو عقب برد. - می‌خواهید کمک کنم آن را بپوشید؟ آرشا در حالی که در فکر بود اشاره کرد آره. دختر جلو اومد و مشغول لباس پوشوندن به آرشا بود که در باز شد و سمیه بین در قرار گرفت. اول یکم جا خورد و بعد عصبانی به دختر گفت: - تو دیشب اینجا بودی؟ کژال و آرشا جا خوردن. کژال گفت: - خیر، خواهرتان گفت بیایم و ارباب را صدا بزنم. سمیه با حرص نگاهش کرد و گفت: - خیلی خوب، برو بیرون. کژال رفت و آرشا به سمیه چشم غره رفت. - داری شورش رو در میاری. - تو می‌خواهی به من خیانت کنی. دیگر من و طاهره از چشمت افتاده‌ایم. - من به فکر چی هستم تو به فکر چی هستی! بعد روش رو گرفت. - برو من لباس عوض کنم میام. سمیه کلافه بیرون رفت. با اینکه خیلی وقت بود آرشا سرد شده بود اما محبت و حرف‌هاش توی ذهن سمیه مونده بود: درسته این روزا حوصله هیچکسی رو ندارم اما تو هیچکس نیستی تو باشی هم حوصله دارم هم حالم خوبه اعتماد هم از اون طرف هیجان شب رو داشت. یکدفعه چیزی به ذهنش رسید. چیزی رو می‌خواست بدست بیاره. می‌دونست که نمی‌تونه تا رفتن داداشش صبر کنه چون همراه با آرشا باید از خونه بیرون می‌رفت تا کمک دستش باشه و چیزهایی که باید رو یاد بگیره. پس باید دقت می‌کرد که وقتی برادرش داخل اتاقش نیست به خواسته‌ای که داره برسه. وقتی مطمئن شد اون اتاق نیست به سمت اتاق برادرش رفت و وارد شد. می‌دونست تا اینجایی خیلی مشکل نداره اما کاری که اون می‌خواست انجام بده خط قرمز برادرش بود. به سمت صندوقی که برادرش کنار اتاق گذاشته بود رفت. عاشق لوازم توی اون صندوق بود. همه‌ش عجیب و مبهم بود برای همین گاهی که برادرش نبود سر صندوق می‌رفت و لوازم داخلش که خیلی هم مرتب چیده شده بودن رو دید می‌زدن و گاهی به خودش می‌اومد و از تاریک شدن هوا می‌فهمید که چند ساعته مشغول این کار هست. بعد لوازم رو طوری می‌چید که آرشا متوجه بهم ریخته شدنشون نشده باشه. برای شما شرح لوازم رو میگم. • کاپشن گرم • لباس گرم • لباس زیر: که آرشا استفاده می‌کرد و حسابی کهنه و رنگ پریده شده بودن • مسواک: بدلیل نبودن خمیر دندون آرشا با چوب مخصوصی که عرب‌ها مسواک میزدن، مسواک میزد. • چراغ قوه • بطری‌های بزرگ آب • دمپایی راحتی • قطب‌نما • کبریت، فندک • حوله مناسب • کوله پشتی • میوه خشک • بشقاب، قاشق، چنگال، کارد • چند کتاب تاریخی • دفترچه و خودکار • ریش تراش • دارو • جانماز جیبی • کتاب مفاتیح الجنان • یک قرآن جیبی کوچیک • تسبیح شرف الشمس
  3.  

    *ایران با وجود فاصله مکانی و دارا بودن بودجه نظامی کمتر از ۳ درصد بودجه نظامی ایالات متحده!، در سیاست داخلی آمریکا ظهور بزرگی داشته است.*

     

    1. Ario Seoda

      Ario Seoda

      جانم؟ چیشد؟ ببخشید... متوجه نمیشم.

  4. https://forum.98ia.net/topic/6313-رمان-گمشده-در-زمان-ملیکا-ملازاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  5. پارت بیست و هفت بچه‌ها از خدا خواسته به داخل خونه دویدن. آرشا نگاهی به دور و برش کرد. حالا هفت غلام و پنج کنیز داشت که کارهای خونه‌ش رو انجام می‌دادن. کمترین مراوده رو با پدرش و خانواده‌ش داشت و فقط با مادرش که نتونسته بود دوری آرشا رو تحمل کنه و به همراه همسرش دستان به اون دنیا اومده بود دیدار داشت. هرچند از مادرش هم خیلی دل چرکین بود. فهمیده بود که مادرش و اون پسر رادوین باعث شدن که دیگه نتونه به دنیای خودش برگرده و نمی‌دونست چطور می‌تونه این ظلم رو فراموش کنه. سعی کرد حواس خودش رو پرت کنه. دسته گندمی که روی شونه‌ش بود رو به غلام داد و با اعتماد به سمت اندرونی رفتن. - برادر حال شما خوب است؟ - چطور؟ - سردرگم بنظر می‌آیید. سرش رو به دو طرف تکون داد. - خوبم اعتماد، خوبم! به داخل اندرونی رفتن. بچه‌ها رفته بودن تا جلوی چشم پدرشون نباشند. می‌دونستن چند دقیقه دیگه حال پدر بهتر میشه و بی‌خطر هست. طاهره و سمیه متوجه برگشت همسرشون شدن و پرده اتاق غذاخوری رو کنار زدن. پرده کلفتی که به دلیل نداشتن شیشه باید جلوی ورود گرد و غبار به داخل خونه رو می‌گرفت. طاهره گفت: - آمد. - بسیار دیر. طاهره لحن خواهر ناتنی رو خطرناک دید و بهش نگاه کرد. هنگامی که همسر آرشا شدند اون. یک دختر هجده ساله بود و سمیه دختری سیزده ساله اما حالا او یک زن بیست و چهار ساله و مادر یک دختر بود و سمیه زنی نوزده ساله و مادر دو پسر بود. آنها در آغاز زندگی خوبی داشتند. زندگی که کمتر زنی وارث آن میشد. همسری مهربان که به آنان احترام می‌گذاشت و هیچ‌گاه تندی نکرد. خانواده همسری که در زندگی‌شان دخالت نمی‌کردند. اما مدتی بود که دیگر چنین زندگی نداشتند. آرشا آنان را دوست نمی‌داشت و شب‌ها بر حسب وظیفه زمانش را با آنان می‌گذراند. آرشا حتی دیگر فرزندانش را دوست نمی‌داشت. - سمیه، با او به جدال نپرداز. او مرد است. هر زمان بخواهد می‌رود و باز می‌گردد. - این چگونه حقی است؟! او فراموش کرده همسر ماست. - سمیه چه می‌گویی؟ ما را چه به این سخن‌ها؟ اما بیشتر از این زمان برای حرف زدن پیدا نکردن چون در باز شد و اعتماد و آرشا داخل اومدن. سریع حجابشون رو درست کردن. آرشا مثل همیشه بدون اینکه بخواد بدونه اون‌ها کجا هستن به اتاقش رفت و لباسش رو عوض کرد و صدای کنیز رو از پشت در شنید: - طعام بیاورم؟ - بله. بعد به اتاق بزرگ رفت و بالای اتاق به پشتی تکیه داد و سرش رو به دیوار چسبوند. اعتماد هم سمت راستش نشسته بود و همه فکرش به اتفاقی بود که قرار به زودی توی کوفه بیفته. زن‌ها خسته بودن. چون امروز بچه کوچیک دل درد بدی شده بود و همه نگرانش بودن. اما اون موقع‌ها آرشا خونه نبود و الان هم حال بچه خوب بود. طاهره و سمیه داخل اومدن و آرشا فقط از صدای پاشون فهمید اما طولی نکشید که صدای سمیه بلند شد: - جناب، ورودتان به خانه‌تان را تبریک می‌گویم. مدت‌هاست که اینجا را ندیده‌اید. آیا مکان را درست آمدید؟ آرشا بدون اینکه سرش رو از روی دیوار برداره بی‌صدا خندید و زمزمه کرد: - تمومش کن سمیه. - تمام می‌کنم. آری، تمام می‌کنم و خفه‌خون می‌گیرم. اما تا کی؟ این زندگی است که برای ما ساخته‌ای؟ از ما و فرزندانت فرار می‌کنی. از خانه‌ات فرار می‌کنی. برای چه چنین می‌کنی ما را طلاق بده و به خانه پدرانمان بازگردان تا خویش در آرامش باشی. رنگ از چهره طاهره پرید. از وقتی آرشا باهاشون سرد شده بود ترس از این رو داشت. سمیه هم می‌ترسید. خیلی بیشتر از طاهره. چون با طلاق طاهره به خونه خودش بر می‌گشت اما سمیه معلوم نبود چی میشه. مطمئنا ازدواج دومش خیلی بدتر از این ازدواج خواهد موند. اما آرشا به این حرف‌ها اهمیتی نداد. اون خیلی به این مسئله فکر کرده بود اما عاقبت سمیه اون رو منصرف کرده بود. عاقبت همین سمیه‌ای که اینطور ازش طلبکاره. آرشا نگاه بی‌تفاوتی به سمیه انداخت و بعد به طاهره نگاه کرد. - بچه‌ها کجا هستن؟ - حال می‌آیند. همزمان با ورود کنیزها و چیدن سفره بچه‌ها هم به داخل اومدن و از ترس پدر به مادرهاشون پناه بردن. آرشا اشاره کرد بشینید. شاید خونه آرشا تنها خونه‌ای بود که زن و مرد می‌تونستن باهم بشینند. طاهره و سمیه سمت راست و چپ سفره نشستن و بعد کنار هر کدوم بچه‌هاشون نشستن و کنار ریحانه اعتماد نشست. غذا رو آوردن. پلو ماش بود. همه شروع به با دست خوردن کردن. سمیه کلافه بود و طاهره فکر می‌کرد که سمیه آرامش خونه رو گرفته. اعتماد به نقششون فکر می‌کرد و بچه‌ها به بازی. آرشا توی ذهنش حساب و کتاب می‌کرد. باید هر چهار شب یکبار با یک زن عقدیش باشه، اون که دوتا زن عقدی داشت پس توی هر چهار روز باید به هر کدوم دو شب می‌داد و بقیه روزهای هفته برای خودش بود. البته سمیه و طاهره توی رفاه زندگی می‌کردن. در خانه همه چیز داشتند و بهترین پارچه و جواهرات برای اون‌ها بود اما به راستی همسر نداشتن. از اون طرف آرشا شب‌های بیداریش رو به رونوشت داستان‌های امام علی می‌پرداخت. اون خودش رو بی‌سواد معرفی کرده بود چون نمی‌خواست لو بره که داستان‌های پخش شده از خونه اون هست.
  6. بسم الله الرحمن الرحیم رمان: در آرزوی مدل شدن نویسنده: آتناملازاده | کاربر انجمن نودهشتیل ژانر: عاشقانه، اجتماعی زمان: ۱۴۱۴ خلاصه: سایه دخترکی در آرزوی مدل شدن. ننه و باباش طلاق گرفتن. بابای و دوتا دخترهاش ایران هستن و مادره اون سر دنیا. این دختر ما یک عمو داره و اون عمویه دوتا پسر خودش از زن اولشه داره که زن اولش هم ماجراها داره. یک آقا پسرم داره که زن دومش از شوی قبلیش خودش داره مثلا، اسم این آقا پسر هم یاسینه که خیلی بی‌عرضه و تو سری خور برای همین حرص این سایه خانم ما رو در میاره. از اون طرف یک خانواده دیگه هم در این رمان هستن که برای خودشون ماجراهای دارند و من نمیگم که سه نشه. باحالی این رمان اینه که همش سورپراز می‌شین. مقدمه: خوش به حالت آدم!!! خودت بودی و حوایت هیچ کس نبود حوایت را "هوایی" کند.
  7. https://forum.98ia.net/topic/6282-داستان-فیل-و-فنجون-ملیکا-ملازاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=40090
  8. هجده - جنسیتش چیه؟ - دختر. زن دوست‌هاش که توی اتاق بودن با پوزخند بهم نگاه کردن اما فنجون خندید و فیل پرسید: - دختر چیه؟ - یعنی بزرگ بشه زن میشه. یدالله به نوزاد نگاه کرد. - کی باشه این بزرگ بشه. قابله پرسید: - اسمش رو چی می‌خوان بذارید؟ نیما طبق سنت‌های اون موقع انتخاب اسم رو با احترام برای پدر دختر گذاشت. پدر بزرگ بچه رو در آغوش گرفت و بوسیدش و داد یکی از همسایه‌ها که فرد مذهبی بود. دم گوشش اذون گفت و بعد به دست پدر بزرگش رسوند. همه نشستن. مرد یواشکی از پدر پرسید: - چیکار می‌کنند؟ فنجون هم آروم جواب داد: - می‌خوان اسمش رو انتخاب کنند. پدر بزرگ دم گوش نوه تکرار کرد: - اسم تو پری هست! اسم تو پری هست! همه صلوات فرستادن. مادر خوشحال بود. این اسم خیلی باکلاس بود. زندگی با پری رنگ گرفت. اوایل مرد ناراحت بود که چرا انقدر دیر بزرگ میشه اما کم‌کم عادت کرد. بیشتر وقت‌ها خودش کنار بچه بود و مادر هم با خیال راحت به کارهاش می‌رسید. همراه با دختر چهار دست و پا می‌رفت و اولین قدم‌هاش رو یادش داد و اولین کلمه‌ای که پری یاد گرفت این بود: - فیل! وقتی که پری یک ساله بود زن دوباره باردار شد. یدالله با تعجب گفت: - فکر کردم هرکی یکبار بچه‌دار میشه. بچه اول دو ساله بود که پسر دنیا اومد. سه سال پیش پسر دوم و سه سال بعدش بچه آخر. همه بچه‌ها عاشق مرد بودن و اون هم دیگه از خونه بیرون نمی‌رفت و روی بهارخواب می‌نشست و می‌خوند: من فیلم تو فنجونی من پدرم تو پسری من عزیزم تو محبوبی دوستت دارم فنجونی امروز در ۶/ شهریور / ۱۴۰۵ در ساعت ۱۳:۵۴ در خانه پدرم در حالی که فیلم سال گربه رو نگاه می‌کنم. این داستان رو به اتمام می‌رسانم طبق عادت به یکی از بزرگان تقدیم می‌کنم و این داستان رو به رباب همسر امام حسین تقدیم می‌کنم یا رباب
  9. پارت بیست و شیش - آری. - معلوم هست تو چه می‌گویی؟! من خود این نقشه را کشیدم. پسرها یکم سکوت کردن بعد. کاظم گفت: - آری، اما برادر تو بسیار سخت‌گیر است و اگر با مشکلی مواجه شویم و او متوجه شود خاندان ما را باخبر می‌سازد. - او نخواهد فهمید! نقشه ما بی‌عیب خواهد بود. اما نگاه پسرها هنوز با تردید بود. اعتماد مصمم گفت: - باید مرا با خود ببرید وگرنه هیچگاه شما نخواهم بخشید و با شما دوستی نخواهم کرد. و اینطور بود که حرف خودش رو به کرسی نشوند. - بهتر است برویم. هوا تاریک شده است. همه پسرها باهم به سمت زمین‌های کشاورزی راه افتادن. کمتر کسی توی اون روستا زمین کشاورزی داشت و بیشتر تاجر بودن. اما آرشا از افرادی بود که سر زمین‌های کشاورزی پدر زنش کار می‌کرد البته به اینکار علاقه نداشت ولی برای دور شدن از خونه انجام می‌داد. به نزدیک آرشا که رسیدن دوست‌های اعتماد ازش خداحافظی کردند و رفتن. اعتماد به سمت برادرش دوید و آرشا همچنان به دوست‌های اعتماد نگاه می‌کرد. - برادر! - تا حالا درگیر بازی بودی؟ - مگر من کار دیگری هم دارم؟ آرشا که فهمید به زودی اشاره به درس نخوندن و هنر یاد نگرفتن میشه بحث رو عوض کرد: - بردار لوازم رو بریم. اعتماد لوازم کشاورزی رو روی کولش انداخت و به سمت روستا حرکت کردن. دل آرشا گرفت. دوست نداشت وارد اون روستا بشه. چند سال بود که توی این جهنم گیر افتاده بود اما هنوز عادت نکرده بود و دلش پی دنیای خودش و کاری که می‌خواست انجام بده بود. اینجا راهی نداشت. انگار چیزی هم برای خنده و خوشحالی وجود نداشت. آهی کشید. 🌸🌸🌸🌸انقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست🌸🌸شاعر میگه حرف من نیست🙃 - برادر از نزدیکی خانه پدر رد می‌شویم به ایشان سر بزنیم؟ با یادآوری پدرش اخم کرد. - نیازی نیست. اعتماد هم سکوت کرد. وارد روستا شدن. تقریبا سکوت روستا رو گرفته بود و همه به خونه‌شون رسیده بودن. مثل همیشه آرشا آخرین نفر بود. اعتماد نمی‌دونست دلیل این بی‌علاقه‌ای آرشا به زندگی و خانواده‌ش چی هست. جسم آرشا هنوز همون پسر هفده ساله بود چون در واقعیت سنش اضاف نشده بود اما اون احساس می‌کرد تا بیخ دندون پیر شده. از افرادی خورده بود که تصورش رو نمی‌کرد و چیزهایی رو از دست داده بود که حاضر بود جونش رو بده تا برگرده. نمی‌دونست از پدرش که از دستی دنبال راهی برای برگردوندن اون نگشته شاکی باشه یا از مادرش که همچین نقشه‌ای کشیده تا اون رو به این دنیا بفرسته. - شاید هم از رادوین! پسری که نمی‌دونم کی هست. اعتماد که زمزمه برادرش رو شنید گفت: - چه؟! آرشا به خودش اومد. - هیچی. و به راه ادامه دادن تا به خونه رسیدن. قلب آرشا فرو ریخت. دستش رو روی در گذاشت اما حالش خوش نبود. دنیا اینجا هم براش انقدر تلخ نبود و داشت تحمل می‌کرد که چیز وحشتناکی شنید. این رو پدرش بهش گفت اما خیلی دیر.... - بعد از اینکه به دنیای خودت برگردی، بچه‌هایی که توی این دوران داشتی، و حتی اگه نوه‌ای داشته باشی... کشته میشن. این کلمات توی ذهنش بالا و پایین شدن. کشته میشن! هر روز این دو کلمه رو جلوی چشمش می‌دید. هفت سال بود این دنیا بود. اگه راهی پیدا می‌کرد و می‌رفت. اگه هم نه که فقط سیزده سال دیگه! کاش پدرش زودتر بهش گفته بود. چرا زودتر نگفت؟! چرا؟! چرا؟! چرا؟! در رو باز کرد تا از اون فضا بیرون بیاد. اما از اون فضا که بیرون نیومد هیچ، با صحنه رو به روش حالش بدتر شد. طاها پنج ساله و ریحانه دختر چهار ساله‌ش دور حوض دنبال هم می‌دویدن و داخل حوض حکیمه دختر دو سالش در حال آب بازی بود. در کثری از ثانیه چهره بچه‌هاش توی سن دوازده، یازده و نه سالگی جلوی چشمش اومد. این نقش بر تصور انقدر براش وحشتناک بود که ناخودآگاه فریاد کشید: - شما اینجا چه غلطی می‌کنید؟! بچه‌ها وحشت‌زده سرجاشون خشکشون زد. هر وقت پدرشون از در می‌اومد و اون‌ها رو می‌دید. یا سر صبح اون‌ها رو می‌دید بداخلاقی می‌کرد اما بعد از یک مدت بهشون بی‌محل میشد و بیشتر وقت‌ها توی خودش بود یا با کاری مشغول میشد. البته این‌ها برای بچه‌ها خیلی سخت نبود چون همه پدرهای اون زمان همچین رفتاری داشتن و اون‌ها خیلی خوشحال بودن حداقل پدرشون دست روشون بلند نمی‌کنه. البته خاطره کمی از زمانی که پدرشون این رفتارها رو شروع کرد داشتن. مهرداد وقتی حکیمه بیست و چهار هفته‌ش بود. یعنی حدود سه ماه و خورده‌ایش که بود این قانون رو لو داد و گفته بود: - دیگه وجدانم اجازه پنهان کردن نمی‌داد. و اون روز آرشا یک دور مُرد. طاها خاطرات کمی از دوران با محبت بودن پدرش داشت اما ریحانه و حکیمه چیزی یادشون نمی‌اومد. طاها به مامانش گفت: - پدر بهترین شخص در دنیای من بود اما به ناگاه اخلاقش تغییر کرد و از ما دوری کرد و دیگر دوستمان نداشت. به زمان حال برگردیم. غلام‌ها که صدای فریاد آرشا رو شنیدن سریع به اونجا اومدن تا ببینند اربابشون چرا ناراحت هست و سریع بچه آرمان رو از توی آب در آوردن و به بچه‌ها گفتن: - برید داخل خونه بازی کنید.
  10. هفده فنجون مکث کرد. اون از سرنوشت مرد چیزهایی می‌دونست. - اوم... بعضی از مادرها میمیرن. - یعنی مثل مادر تو یکدفعه غیب می‌شن. سر تکون داد یعنی آره. هر دو سرشون پایین بود. فیل گفت: - دخترها رو سیاره دنیا میاره پسرها رو تو؟ - نه، همه بچه‌ها رو مادر دنیا میاره. - پس تو چیکارِ هستی؟ نیما چند ثانیه نگاهش کرد بعد زد زیر خنده و بعد قهقه زد. به پشت افتاده بود و می‌خندید. یدالله هم که از شادی اون لذت می‌برد شروع به خندیدن بی‌دلیل کرد. زن بیرون دوید و با تعجب و شگفتی به اون دوتا که روی زمین ولو شده بودن و می‌خندیدن نگاه می‌کرد. خانواده مادر تازه متوجه شدن. مادر شوهرش حدودا هر دو روز یکبار به کمکش می‌اومد و به مرد هم نصیحت می‌کرد کمکش کنه. اون هم با وجدان کامل سعی داشت به این حرف عمل کنه. مدام هم سراغ می‌گرفت که بچه کی دنیا میاد و وقتی زمانش رو می‌گفتن، می‌گفت: - چرا انقدر دیر؟ - بچه همین شکلی دنیا میاد دیگه. - جنسیتش چیه؟ و جواب می‌گرفت: - هنوز معلوم نیست. - ای بابا! بالاخره نُه ماه گذشت و مرد مدام بزرگ‌تر شدن شکم مادر رو می‌دید و ذوق می‌کرد. با اینکه خیلی منتظر بود اما روز زایمان حسابی ترسیده بود و با صدای فریادهای عروس توی حیاط می، دوید و فریاد می‌زد: - داره میمیره! داره میمیره! دیگه فنجون زن نداره. همسایه‌ها خواستن که بیرون ببرنش که کمتر بترسه اما اون هرکی نزدیکش می‌شد رو هل می‌داد و رفتار پرخاش گرارانه‌ای داشت که تا حالا ازش دیده نشده بود. نیما نمی‌دونست به اون برسه یا استرس خودش. سعی می‌کرد جلوی راه یدالله رو بگیره و می‌گفت: - اون حالش خوبه! این‌ها طبیعی هست! بس کن دیگه! بس کن! همسایه‌ها می‌گفتن: - بابا ولش کن پدر جوون، حالت‌هاش طبیعی نیست. اما انگار پسر توقع داشت همین حالا مرد حالت طبیعی بگیره. اگه همون‌موقع یکی از همسایه‌ها از داخل خونه بیرون نمی‌اومد و نمی‌گفت: - بچه به دنیا اومد! شاید فنجون هم شروع به داد و بیداد می‌کرد. فیل و نیما هر دو به سمت خونه دویدن. مادر سیاره کنارش نشسته بود. یدالله پرسید: - بچه کجاست؟! پدربزرگ بچه که پشت سرشون رسیده بود گفت: - دارن میارنش. همون‌موقع یکی از همسایه‌ها بچه به دست داخل اومد. اول مرد بلند شد و به اون سمت دوید و بعد پدر بلند شد و بچه رو به آغوش گرفت و از هولش از زن همسایه پرسید: - اسمش چیه؟! یک لحظه سکوت جمع رو گرفت و بعد زیر خنده زدن. خود پسر هم می‌خندید و پرسید:
  11. ۱۳۳ - بابا همینطوری هم با تو مشکل داره. اگه تو بیای برای مجازات من و مامان تو رو به جایی که می‌اومدی برمی‌گردونه. رنگ از روی جاسمین پرید. فکر اینکه به اونجا برگرده ترسونده بودش. - من.. من نمیام. - عاقلانه‌ترین کار رو می‌کنی. بعد برگشت به سمت لوازمش بره که جاسمین صداش زد: - زانیا! به عقب برگشت. - بله! - چرا اینکار رو کردی؟ زانیا تعجب کرد. - چیکار کردم باز؟! جاسمین خندید. - نه، نه منظورم این بود که بخاطر من همچین کاری کردی؛ با اینکه می‌تونستی از شرم خلاص بشی و بری و با کسی که دوست داری ازدواج کنی. زانیا چند ثانیه نگاهش کرد و بعد برای دلجویی به سمتش رفت. - جاسمین من هیچ‌وقت نمی‌خوام از شر تو راحت بشم. همسر منی! مادر بچه‌م! دوست بچگی‌هام... و من دوستت دارم! اشک توی چشم جاسمین حلقه زد. دست‌هاش رو دور کمر شاهزاده حلقه زد و سرش رو روی سینه‌ش گذاشت. - دوستت دارم! زانیا هم دست‌هاش رو دورش حلقه کرد.
  12. پارت بیست و پنج آوا چی؟ _ باشه وقتی می خواستی برگردی دنبال آوا میایم شده بزور برش می گردونیم. بنظر آرشا پیشنهاد بدی نبود اما یک مشکلی بود... _ من دوست ندارم ازدواج کنم. _ هی پسر، تا آخر عمر که نمی تونی عروس هات رو اینطور نگه داری. _ من هنوز شونزده سالمه چرا عقد رو به این زودی تموم کنیم؟ با سرزنش گفت: _ اینجا رسم نیست دختر بالغ رو طولانی مدت توی عقد نگه دارن. مردم فکر می کنند دخترهاشون مشکلی دارن که نمی بری شون. آرشا چندبار به آب حوض مشت زد. _ لعنت! لعنت! لعنت به این سرنوشت که من رو مدام در راهی قرار میده که دست من نیست. _ هی پسر بیخیال! بعد داخل رفت. اون شب آرشا برای آخرین بار پیش آوا رفت و التماسش کرد برگرده اما آوا قبول نکرد. _ آخه چرا؟! _ به خودم ربط داره. _ تو درگیر احساسات شدی دختر! فکر می کنی این مرد تا کی عاشق تو می مونه؟ براش تکراری بشی می ندازت کنار. می دونی چه تعداد زن هست که می تونه جای تو رو بگیره؟ آوا اخم کرد و گفت: _ این دیگه به تو ربط نداره. من وقتی درگیر احساسات بودم که تو رو دوست داشتم. من تازه عاقل شدم. _ این تصور توی دختر، بیا من حاضرم هرکاری میگی انجام بدم. _ من دیگه نیازی ندارم تو برام کاری انجام بدی. آرشا مدتی سکوت کرد بعد دوباره پرسید: _ چه بلایی سرت اومد که اینطوری شدی؟ اشک توی چشم های آوا جمع شد و روش رو گرفت و با بغض گفت: _ این هم به تو ربطی نداره. و آرشا با شونه های خمیده به خونه برگشت. اون شب تمام مدت آرشا کنار حوض نشسته بود و به بچه ها که بازی می کردن و زن ها که روی بهارخواب میوه می خوردن نگاه می کرد. اعتماد هم کنار آرشا نشسته بود و لباسش رو سفت گرفته بود. مهرداد به سمتش اومد. _ هی بچه تو چرا بازی نمی کنی؟ پاشو برو بازی کن ببینم. خطابش به اعتماد بود. اعتماد جوابی نداد و محکم تر لباس برادرش رو چسبید و به این شکل ازش واسطه گری درخواست کرد. آرشا بالاخره دست از سکوت برداشت و به اعتماد نگاه کرد. _ پدر فکر می‌کنند ممکنه پیش بچه‌ها بیشتر بهت خوش بگذره، دوست داری بری با بچه‌ها بازی کنی؟ اعتماد سرش رو به معنی نه تکون داد. _ هیچ مشکلی نیست، تا هر وقت دوست داشته باشی، می‌تونی کنارم بشینی. می‌دونی که من از بودن کنار تو لذت می‌برم. اعتماد خوشحال سرجاش موند و مهرداد هم که دید فایده ای نداره رفت. آرشا یکم حالش که بهتر شد دستی روی سر اعتماد کشید و گفت: _ برو بخواب که فردا قرار حرکت کنیم. **شیش سال بعد** پسرهای نوجوون با توپ دستساز اعتماد که از پوست گردو و پارچه درست شده بود بازی می کردن. بازی فوتبال از بازی هایی بود که آرشا توی بچگی به اعتماد یاد داده بود و حالا هرجایی که بودن اعتماد با اون می تونست دوست های زیادی پیدا کنه. _ بسیار خوب بهتر است کمی استراحت کنیم. بقیه هم قبول کردند و از اون مکان بی علف و صافی که پیدا کرده بودند به سمت تخته سنگ هایی که زیر درخت بلند نخل بود رفتند. همه نشستن. امین الله گفت: _ اعتماد طرحی برایمان بکش. اعتماد که حالا پسرکی پونزده ساله بود از خدا خواسته بلند شد و مشغول کشیدن شد. با پاش روی زمین خاکی نقاشی می کشید. وقتی تموم شد همه دست زدن. غروب امروز رو به بهترین شکل خودش کشیده بود. خود اعتماد هیجان زده شد و اون تصویر رو با رنگ تصور کرد. _ چرا برادرت تو را به سراغ مرد عالم یا نقاش و معماری نمی فرستت تا در نزدش هنر فرا گیری؟ اعتماد ناراحت روی سنگ نشست و گفت: _ برادرم اعتقاد دارد که مرا خط و هنر نیازی نیست. _ مگر برادرت حدیث نمی خواند؟ مرا قرآن نمی داند که می گوید قسمت به قلم؟ اعتماد با ناراحتی گفت: _ چرا می داند و می خواند اما این اجازه را به من نمیدهد. سپس یاد چیزی افتاد. _ هان برای ورود حاکم کوفه چه کنیم؟ پسرها یکم سکوت کردن بعد اعتماد گفت: - مرا که نقشه بود. - آری. سکوت کرد و رویش را گرفت. اعتماد به او مشکوک شد. - آیا سخنت ادامه دارد؟ - خیر. - چرا ادامه دارد. محمد برای فرار از جواب دادن به اعتماد به رئوف نگاه کرد. رئوف گفت: - راستش... ما تصمیم گرفتیم تو رو با خویش نبریم. اعتماد جا خورد. - چه گفتی؟! مرا با خود نبرید؟!
  13. پارت بیست و چهار آوا خنده ش گرفت. _ با یک مرد بودم. چشم های مرد گرد شد. _ تو با این سن کم با مردی بودی؟ _ آره متاسفانه! _ و خود را به او فروختی؟! آوا سرش رو پایین انداخت. واقعیت بود که این دختر با این سن کم دیگه دختر نیست و بخاطر همین سعی داشت آرشا رو عاشق خودش کنه چون اعتقاد داشت مرد اگه شرافت داشته باشه و زن رو بخواد بعد از اینکه متوجه همچین مشکلی بشه اون رو می بخشه. دیگه حرف نزدن. مدت طولانی گذشت که خیاط بیرون اومد. _ جامه شما حاضر است بانو. و لباس بلند قهوه ای رنگی رو رو به روی آوا گرفت. آوا به پارچه بد و چهره زشت لباس نگاه کرد اما هرچی بود برای حال الانش خیلی خوب بود. لباس رو گرفت و با اشاره مرد به اتاقک خیاطی رفت. لباس هاش که با خون و خاک و خاطرات بد قاطی شده بود رو در آورد و کناری انداخت و اون لباس رو پوشید. گشادترین لباسی بود که تا اون موقع پوشیده بود. همچنین بلندترینش. پارچه روی زخم هاش که کشیده شد دردش گرفت. با اینکه اصلا لباس راحتی نبود اما احساس می کرد بهترین لباس دنیا رو پوشیده. بیرون رفت. مرد نگاهی بهش کرد. _ بریم؟ آوا که تا اون موقع سر لخت توی خیابون راه نرفته بود با خجالت پرسید: _ چیزی نمی خواد سرم کنم؟ _ کنیز را حجاب احتیاجی نیست. بعد اشاره کرد دنبالم راه بیفت. هر دو حرکت کردن. پاهای آوا درد می کرد. _ تا کی پیاده میریم، من پاهام درد می کنه. _ لحجه تو خیلی جالب است و من به سختی قسمتی از سخنانت را می فهمم. آوا سکوت کرد اما مرد باز هم متوجه شد که حالش بده. یادش اومد که به امام قول داده بود که اون رو در کمال راحتی بیاره و امام هم پول خوبی بهش داده بود. به جایی رفت و الاغی خرید. _ سوار شو. آوا هیچ وقت علاقه به الاغ سواری نداشت اما در اون موقع الاغ براش از فراری قشنگ تر و راحت تر بود. روی پشت الاغ نشست و مرد هم لوازم رو توی خرجین الاغ گذاشت و باهم حرکت کردن. یکم که رفتن و خستگی از بدن آوا رفت از مرد پرسید: _ چرا تو پیاده هستی؟ _ زیرا یک الاغ بیش نیست. _ پس چرا الاغی خریداری ننمودی؟ مرد با لبخند نگاهی بهش کرد و روش رو گرفت و جوابی نداد اما آوا اصرار داشت. _ با تو هستم چرا الاغی نگرفتی؟ _ زیرا درهم هایی که دارم را مولایم برای تو داده است نه من. _ وای خدای من! بعد سریع عقب رفت. _ بیان، بیان بنشینید. _ چرا؟! _ من واقعا ناراحتم که شما پیاده میان بشینید. مرد لبخند زد. _ خود را نگران مساز من با پیاده آمدن عجین هستم. _ نه اینطوری که نمیشه لطفا بشینید. مرد تردید داشت. _ من کنیز شمام هست بهتره باهم بشینیم بالاخره محرم هستیم. _ آخر آن الاغ بار هر دو ما را نمی تواند تحمل کند. _ چرا می تونه ما هر دو لاغر هستیم. بالاخره مرد راضی شد سوار بشه. آوا اول خجالت می کشید اما یکم که گذشت خستگی بهش چیره شد و سرش رو روی کمر مرد گذاشت و چشم هاش رو بست. مرد در سکوت فکر می کرد. با اینکه مثل هر مردی می تونست از زن های زیادی بهرمند بشه و همسر و کنیزانی داشته باشه اما این دختر خیلی به دلش نشسته بود. رفتار ساده و عجیب دختر با هیکل ظریف و پوست تمیز و شفافش که بر اثر استفاده از آب و استحکام هر هفته از پوست زن های اون زمان بهتره بود چشمش رو گرفته بود. اما اون امانت بود و حق نداشت بهش دست بزنه. _ خودم رو به امامم ثابت می کنم. نشون میدم که من قابل اعتمادم. نزدش قرب پیدا می کنم. بعد از شوق این تصور به خودش لرزید. همه زیبایی زن در مقابل این تصور از مقابل چشمش کنار رفت و با خیال راحت دختر رو همراه خودش برد. **آرشا** هر دو در بهت و سکوت به خونه مهرداد برگشتن. کنار حوض نشست. نگاه آرشا روی دستگاه‌های نخ‌ریسی بود که گوشه خونه زن‌های مهرداد روش کار می‌کردن. اون نمی‌تونست مهرداد تولیدی نخ ابریشم هم داره. مهرداد دستش رو روی شونه ش گذاشت و با همدردی گفت: _ من هم اصلا فکر نمی کردم مخالفت کنه. _ معلوم نیست چه بلایی سرش اومده کهتا این حد از من متنفر بود که نمی خواست باهام بیاد. _ بنظر من که حالش خوب بود. آرشا در حالی که احساس سردرد می کرد گفت: _ بابام می گفت که زن ها میتونند در ظاهر باهات بی رحم ترین باشن اما در واقعیت اوج عذابشون باشه. مهرداد یکم سکوت کرد بعد با لحن بدی گفت: _ بابات؟ یاداوره دیگه ای بود که حال آرشا بدتر بشه. _ ببخشید حواسم نبود. مهرداد داخل رفت و آرشا در غصه نشست و به اتفاقاتی که براش افتاده بود فکر کرد. از فرداش چندبار به سراغ آوا رفت و هر نوع التماس و پیشنهادی داد اما آوا قبول نکرد. بعد از یک ماه بالاخره مهرداد گفت: _ بهتره برگردی و مراسم ازدواجت رو برگذار کنی چون پدر همسرانت پیغام فرستادن.
  14. پارت بیست و سه آوا با خودش فکر کرد دیگه تموم شد. دیگه راحت شدم و مردم اما وقتی دوباره اون شلاق روی بدنش فرود اومد. فهمید که نمیمیره مگه اینکه زجر کشش کنند. فهمید انسان خیلی قدرتمندتر از اون چیزی که فکر می کنه. بلند شد و روی پاهایی که از شدت درد انگار داشتن فلج میشدن ایستاد. پاهاش می لرزید و به سختی وزن بدنش رو تحمل می کرد. ده شبانه روز توی راه بودن و فکر می کرد هیچ وقت این راه تموم نمیشه. اما اون راه هم مثل همه روزهای سخت تموم شد اما سختی دیگه ای جلوی روی آوا بود. وحشتناک ترین صحنه ای که به عمرش دیده بود. قبل از اون بازار برده فروشان رو تصور کرده بود اما نمی تونست اونطور که باید متوجه حال دخترها بشه اما حالا احساس می کرد هر لحظه صدبار میمیره و دوباره زنده میشه. نگاه سنگین آدم ها روی بدنش و چهره ش اذیتش می کرد. انگار یک کالا بود نه یک انسان. بدتر از همه انکار یک کالای جنسی بود. مردها کنار هم می ایستادن و با دست نشونشون می دادن و درباره شون نظر می دادن. زیبایی آوا خیلی زود چشم ها رو گرفت چون دختری بود که از آینده اومده بود و پوستش زیر آفتاب سوزان آسیب ندیده بود و موهاش رو مدل جالبی زده بود و ظریف هیکل بود. چونه زدن ها اذیتش می کرد. چشم هاش رو بست تا این صحنه ها رو نبینه. صداشون رو می شنید اما نمی فهمید چی میگن. بالاخره ساعد دستش که گرفته شد با انزجار چشم هاشرو باز کرد و به مرد فروشنده نگاه کرد. این مرد رو هیچ وقت نمی بخشید. مرد چیزی گفت اما آوا نفهمید مرد به مردی که رو به رو بود اشاره کرد و بنظر فرد پولداری نبود اما انگار اون رو خریده بود. مرد دست هاش رو باز کرد و به سمت خریدار هلش داد. اوا تازه فهمید چه بلایی قرار سرش بیاد. با خودش فکر کرد وضع الانم از اون وضع بهتره. برگشت و به پای فروشنده افتاد. _ تو رو خدا! تو رو به من رو نفروش! تو رو... با لقد به عقب پرتش کرد. همون مرد به کمکش اومد. آوا وحشت زده از مرد فاصله گرفت. مرد دوباره بازوش رو گرفت. وقتی دید آوا خیلی ترسیده صورتش رو جلو برد. اوا جیغ زد و دو دستی سر و صورتش رو گرفت و خودش رو به عقب کشید. مرد بزور گرفتش و سرش رو نزدیک آورد. نگاه گاه و بیگاه مردم بهشون می خورد اما اون ها هم عادت کرده بودن به این کارهای کنیزها وقت فروخته شدن. مرد بالاخره تونست آوا رو نگه داره و دم گوشش گفت: _ هیس آرام باش! تو را مولات علی خریده است. آوا سکوت کرد. یک لحظه متوجه نشد مرد چی گفت بعد ذهنش آروم شد و معجزه توی خونه ش به جریان در اومد. _ امام علی! مرد لبخند زد. انگار ابرهای تیره آسمون کنار رفت و روشن شد. با کمک مرد بلند شد. فعلا کنیز اون بود و بهش محرم. هرچند زیاد براش اهمیت نداشت. با مرد از اونجا فاصله گرفتن. به بازار رفتن. راه رفتن جلوی چشم مردم با اون حال برای آوا راحت نبود. لباسش از چند جا پاره شده بود و موهاش بهم ریخته و شپش گرفته بود و صورتش زخم و خاکی بود. پاهاش تاول زده بود و رد تازیانه ها روی کمرش هنوز درد می کرد. _ میشه... _ دارم تو را برای خرید جامه می برم. لبخند زد و چیزی نگفت. انگار زندگی هنوز روی خوش داشت. وارد بازار شهر شدن. مغازه های کاهگلی که هر کدوم چیزی می فروخت یا درست می کرد. بعضی ها هم خدمات ارائه می دادن مثل آرایشگری و پزشکی و... وارد یک خیاطی شدن و از آوا خواست که بشینه. مرد خیاط جلو اومد. مرد که تا الان به فارسی کهن صحبت می کرد اینبار با زبان عربی مشغول صحبت با مردی شد که انگار خیاط بود. مرد خیاط نگاهی به دختر انداخت و بعد اشاره کرد بلند بشه. آوا با تردید بلند شد و مرد هم با پارچه ای به سمتش اومد و اندازه ها رو گرفت و داخل اتاقکی که انتهای مغازه بود رفت. پسر اومد و کنار آوا نشست. آوا نگاهش کرد. _ ممنون! پسر لبخند زد. _ اسم من آواست؟ _ می دانم اما نامت برای اینجا مناسب نیست می خواهی آن را عوض نمایی؟ _ نه، من آوام. پسر خندید. _ بسیار خوب اگر خود مایل به آن هستی من نیز مخالفتی ندارم. _ تو ایرانی هستی؟ _ آری، من از مردمان ایرانشهر هستم که اسیر گشته و به مولایمان فروخته شدم. وی مرا قرآن و شریعت آموخت و پرورش داد. حتی مرا همسر داد. ماه پیش من و همسرم را آزاد کرد و هزینه ای به ما داد تا هم زندگی راه بندازیم و هم به این سفر بیایم، تو را بخرم و جامه ای برایت آماده کنم و به همراه خود ببرمت. آوا در حالی که از شدت ذوق نوع صحبت کردنش تفاوت پیدا کرده بود گفت: _ اصلا فکر نمی کردم به کمکم بیان. اصلا فراموششون کرده بودم. یادم نبود الان نزدیک ترین مکان بهشون هستم. راستش حتی اگه یادم می بود هیچ وقت ازشون کمک نمی خواستم چون فکر نمی کردم کمکم کنند. _ چرا فکر نمی کردی کمکت کنند؟ آوا با ساده دلی گفت: _ چون من دختر بدی بودم. _ مگر تو چه کردی؟ آوا آهی کشید و چیزی نگفت. _ به من بگو. _ راستش... من دوست پسر داشتم. _ دوست پسر چیست؟
  15. پارت بیست و دو _ خیلی خوب آماده شو فردا حرکت می کنیم. آرشا سریع بیرون رفت. یک بغچه برداشت و چند وسیله که نیاز بود و مقداری پول برداشت و به اعتماد هم گفت که آماده بشه. _ کجا می رویم؟ _ خانه پدر. اعتماد رفت آماده بشه. آرشا چندبار سعی کرد بغچه رو ببنده اما نتونست. یکی از غلام ها رو خواست که بغچه رو بست. تمام شب به آوا فکر کرد. دلش می سوخت. دلش غوغا بود. چه بلایی سر این دختر اومده بود؟ با چه رویی می دیدش؟ چی بهش میگفت؟ چطور برش می گردوند؟ چی به خانوادش می گفت؟ روز بعد آماده حرکت شدن. آرشا اعتماد رو سوار کجاوه خودش کرد. بین راه اعتماد پرسید: _ برادر! _ جان برادر! _ آیا ما تا همیشه پیش پدر می مانیم؟ آرشا مکث کرد. اعتماد دوست داشت پیش پدرش بمونه؟ با اینکه آرشا سعی کرده بود جای خالی پدر رو براش پر کنه اما مگه از یک پسر هفده ساله چقدر نقش یک پدر بر می اومد! شاید هم اعتماد دوست داشت بین بچه های همسن و سالش باشه. هرچند که اجازه داشت. با بچه های همسایه و حتی غلام بچه ها بازی کنه اما باز هم زمان مشخصی اجازه بیرون رفتن داشت و بقبه اوقات باید توی خونه خودش رو سرگرم کنه و با رفتن به اونجا زمان طولانی همبازی داشت. _ دوست داری بمونیم؟ با خودش فکر کرد اگه اعتماد بگه دوست دارم بمونم تو می مونی؟ با خودش فکر کرد که نه نمی مونه. با اینکه به خودش قبولونده بود که مهرداد پدرش اما اصلا حس خوبی بهش نداشت و واقعا احساس می کرد هر لحظه دیدنش یک لحظه از عمرش رو کم می کنه. _ نه. پس اعتماد هم دوست نداشت. دستش رو دور شونه ش حلقه کرد. _ پس نمی مونیم. صورت پسرک به لبخند باز شد و آرشا هم بهش خندید. چند روز در راه بودن. وقتی که رسیدن مهرداد پیشنهاد داد که اول به خونه برن و بعد از استراحتی سراغ اون مرد برن اما آرشا گفت: _ از وقتی که اینجا بودم کابوس اتفاقاتی که برای آوا ممکن بیفته رهام نکرده. من خواب و آرامش ندارم تا بتونم پسش بگیرم و مراقبش باشم. _ خیلی خوب، اگه تو اینطور می خوای میریم. کوچه های شهر بنظر آرشا خیلی طولانی اومد تا به در خونه بزرگ اون مرد ایونی برسن. چند مشت به در زد. غلامی در رو باز کرد. نگاه بیخیالش رو از روی آرشا برداشت و به مردی که سوار شتر بود دوخت. بقیه افراد کاروان به خونه رفته بودن. _ سیدی! _ اربابت در خانه است؟ غلام داخل دوید و چند دقیقه بعد برگشت و در رو کامل باز کرد. _ از من خواست شما را به داخل راهنمایی کنم. آرشا متوجه شده بود همه احترام مهرداد رو دارن اما علاقه نه. این احترام هم از ترس جادو یا نیازشون بود. هر دو داخل رفتن. آرشا چشم چرخوند ببینه آوا رو می بینه یا نه. به یک آلاچیق مانند فرستادنشون که چهار چوب توی زمین و یک سایبان بالای سرش و حصیر و پشتی بود. مرد توی سایبان لم داده بود و با دیدن اون ها دستش رو بالا برد. _ اهلا و سهلا یا شیخ! مهرداد هم جوابش رو داد. تن آرشا از خشم و چندش می لرزید. یعنی دست کثیف این مرد به دختر عمه ش که ناموس خانوادش به حساب می اومد خورده بود. کاش می تونست این مرد تیکه تیکه کنه. اصلا اگه بفهمه که این مرد تعرضی به آوا کرده و اون رو مجبور می کشش، آره می کشش. مگه قانون تجاوز مرگ نبود؟ آوا اسیر و کنیز بود و با انتخاب خودش در اختیار این مرد قرار نگرفته بود. اصلا شاید هم اتفاقی نیفتاده باشه. بیشتر ثروتمندان کنیزان زیادی داشتن و می تونستن اصلا به اون ها دست نزنند و گاهی یک کنیز بعد از مدت طولانی در خانه ارباب خود بودن مورد استفاده قرار می گرفت. _ آوا؟ حواس آرشا جمع شد. مهرداد حرف شیخ رو تایید می کنه. شیخ با دست غلامی رو می خواد و بهش میگه که برو فلانی رو بیار. قلب آرشا توی سینه ش تند میزنه. چند دقیقه بعد می بینه از دور همون غلام با زنی داره بر می گرده. زن لباس بلند یشمی داشت که ربان های نارنجی داشت و موهای بلندش از پشت آویزون بود. اون دوران کنیز رو احتیاج به حجاب نبود. آرشا احساس کرد نفسش داره میگیره. دختر که جلوتر اومد آرشا از جا پرید. آوا بود. آرشا پا برهنه به سمتش رفت. _ آوا، خوبی؟! آوا سرش رو بالا آورد و با چشم هایی خالی از احساس به آرشا خیره شد. آرشا همچنان نگرانش بود. _ آسیب دیدی؟! چه بلایی این مدت سرت اومد؟! نترس به زودی برت می گردونم پیش خانواده ت و تا اون موقع خودم مراقبتم. آوا همچنان نگاهش می کرد. **آوا** چهره آرشا رو که دیدم همه اتفاقات این مدت توی ذهنم اومد. از عشقی که بهش داشتم و بی‌محلی‌هاش تا رفتن خونه شون و اون اتفاق شوم و عجیب. چقدر این قسمت خاطراتم بنظر دور و مبهمه. انگار سال هاست در این دنیا دارم زندگی می‌کنم. بعد چی شد؟ آوارگی توی این دنیا، اسارت وای اسارت.... پاهاش تاول زده بود. تاول های بزرگ گاهی اندازه یک گردو. وقتی که از تپه و سنگ ها بالا می رفتن روی پاش فشار می اومد و تاول ها می ترکید. خسته و گرسنه بود. برای یک قطره آب التماس و گریه می کرد. چندبار اون شلاق لعنتی بالا رفت و روی بدنش فرود اومد. درد وحشتناکی داشت. تا حالا همچین دردیرو نکشیده بود. حتی تصور همچین دردی رو نداشت. اولین ضربه رو که خورد روی زمین افتاد و تصور کرد هیچ وقت نمی تونه بلند بشه. اون مرد لعنتی بالای سرش در حال داد زدن بود.
×
×
  • اضافه کردن...