-
تعداد ارسال ها
12 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
169 بازدید کننده نمایه
دستاورد های nika
-
انتظار داشتم داخل پارت ۳ بیشتر از اون زن باستانی بفهمم
آفرین
-
-
نه خب آخه سبکت یکجوریه زیاد بحث نمیکنن بحثشون هم متفاوت من نمیدونم واقعا چرا متوجهش نمیشم یک دور دیگه میخونم بعد کاملتر توضیح میدم
-
گلم در مورد سبکم متوجه منظورت هستم که شاید متفاوت باشه توی رمان سعی کردم تمرکز رو روی فضاسازی وحس درونی شخصیتها باشه و شاید به همین خاطر دیالوگا کم باشن حالا دقیقا منظورت از بحثشون هم متفاوت دقیقا چیه و چه نوع بحثی رو انتظار داری؟
-
-
پارت ۳ اتحاد اجباری آن شب، قصر به لرزه در آمد. صداهایِ وحشتناک از دیوارها بلند میشد؛ انگار هزاران نفر همزمان فریاد میکشیدند. رها در اتاقش از ترس به خود میپیچید. نگهبانان به سرعت وارد اتاقش شدند و او را به سالنِ اصلی بردند. آریان آنجا بود، رنگش پریده، عرق از پیشانیاش میریخت. «چه اتفاقی دارد میافتد؟» رها پرسید. «دیوارها… آنها دارند از من چیزی میخواهند. چیزی که نمیتوانم به آنها بدهم.» آریان به دیوارِ روبرویش اشاره کرد. «آنها میگویند باید… باید خونِ تازهای به آنها بدهم تا آرام شوند.» وحشت در دلِ رها رخنه کرد. «خون؟ یعنی…» «یعنی هر سال، این صد نفر… آنها فقط کارگر نیستند. آنها قربانی هستند.» رها از حال رفت. وقتی به هوش آمد، خودش را در کنارِ آریان یافت. او جرعهای آب به او داد. «اینجا… این قصر… چطور اینطور شده؟» سالها پیش، پدرم این طلسم را ساخت. او فکر میکرد با قربانی کردنِ دیگران، میتواند قدرتِ جاودانگی پیدا کند. اما قدرت، او را بلعید. و حالا… این دیوارها به یک شاهِ جدید نیاز دارند.» آریان دستش را به سمتِ دیوارِ سنگیِ کنارشان برد. «من نمیتوانم. من نمیخواهم کسی دیگر را بکشم. تو… تو تنها کسی هستی که میتوانی این صداها را آرام کنی. به من بگو… چه کار باید بکنم؟» رها به دیوارِ پر از نقش و نگار خیره شد. انگار زندگی در آن جریان داشت. «شما نباید به آنها خون بدهید، اعلیحضرتا. شما باید… باید به آنها حقیقت را بگویید. حقیقتِ آن زنِ باستانی. حقیقتِ خودتان.» آریان با تعجب به رها نگاه کرد. «آنها فقط حقیقتِ خون و قدرت را میفهمند.» «شاید… شاید آن زنِ باستانی، اولین کسی بود که فهمید حقیقتِ قدرت، در عشق است، نه خون.»
-
پارت ۲صدای سنگ ها روزها پشتِ سر هم میگذشتند. رها را به بخشی از قصر فرستادند که «سردابهای کتیبهدار» نام داشت. جایی تاریک، مرطوب و پر از قفسههایی که پر از ارواح سنگیِ باستانی بود. او وظیفه داشت هر کتیبه را پاک کند و اگر نقشی عجیب داشت، آن را به دربار گزارش دهد. اما هر بار که دستش به دیوارها میخورد، زمزمههایی میشنید؛ صداهایی شبیه نالهی باد در میانِ صخرهها. یک شب، زمانی که تنها بود، صدایی واضحتر شنید. صدایی که نامِ خودش را زمزمه میکرد. «رها… کمک…» وحشتزده برگشت. در انتهایِ راهرو، جایی که نورِ مشعلها به سختی میرسید، تصویری مبهم از یک زنِ باستانی دید که روی دیوار حک شده بود. همان زنی که در کتیبهی اولیهی شاه دیده بود. اینجا زندانِ خاطرات است،» صدایی از پشتِ سرش، او را میخکوب کرد. آریان بود. «و تو، رها، تنها کسی هستی که میتوانی حرفهای زندانیان را بشنوی.» او به رها نزدیک شد. «آن زن… او مادرِ من بود. او را در همین دیوارها زندانی کردند تا حقیقت را نگوید. او از من خواست که انتقام بگیرم، اما من… من از این دیوارها میترسم. آنها از من خواستههایی دارند که نمیتوانم انجام دهم.» رها به آریان نگاه کرد. دیگر خبری از سنگدلی در چشمانش نبود. خستگی، ترس، تنهایی. «شما از این دیوارها نمیترسید، اعلیحضرتا،» رها با صدایی که از عمقِ قلبش برمیخاست، گفت. «شما دارید با آنها زندگی میکنید. چون تنها کسانی هستند که حقیقتِ شما را میدانند.» آریان مکث کرد. «چه حقیقتی؟ من فقط شاه هستم.» «نه،» رها با جسارت ادامه داد، «شما زندانیِ این حقیقت هستید. شما همانقدر اسیرِ این دیوارها هستید که آن زنِ باستانی.»
-
پارت ۱ ورود به قفس دستی از پشت چشمبندِ زبر، گلوی رها را فشرد. نفَسش بند آمده بود. آخرین چیزی که به یاد داشت، صدای لرزان مادرش بود که میگفت: «اگر نیما را ببرند، دیگر او را نخواهی دید.» و حالا، او اینجا بود؛ نه به ارادهی خودش، بلکه به اجبارِ عشقی که به برادرش داشت. بویِ نم، غبارِ کهنه و چیزی شبیه فلزِ زنگزده، مشامش را پر کرد. دستبندهایِ آهنی، سرد و سنگین، روی مچهایش بسته شد. او را به سمتی کشیدند که انگار زمین زیر پایش میلرزید. درِ عظیمِ قصر، با سرعتی که انگار از عالم دیگری باز میشد، فرو بسته شد و صدایِ «هوُف»ِ سنگینش، آخرین امیدِ رها را دفن کرد. «به قصرِ بیپنجره خوش آمدی،» مردی با صدایِ خشک گفت، «جایی که هر روز، مرگ را تازه نفس میکشی.» چشمبند را برداشتند. نورِ مشعلها، رقصان و وهمآلود، چهرهی مردی را روشن کرد که در میانِ سایههایی که انگار از دیوارها بیرون میزدند، ایستاده بود. شاه آریان. چهرهاش مثلِ سنگی صیقلخورده بود؛ سرد، بیاحساس، اما رگههایی از خستگیِ قرنها در چشمانش موج میزد. او بدونِ حرکت، رها را برانداز کرد. «تو وارثِ خانوادهی کاتبان هستی، نه؟» صدایش، خفه و بیروح بود، «تنها کسی که میتواند…» او دستش را به سمتِ دیوارِ سنگیِ کنارش دراز کرد. دیواری که رگههایی از رنگِ تیره داشت و انگار نفس میکشید. «این را بخوان.» رها با وحشت به دیوار خیره شد. خطوطِ عجیب، نامفهوم، پیچدرپیچ. اما ناگهان، در عمقِ چشمانش، چیزی آشنا دید؛ تصویری محو از برادرش، نیما، که تب داشت و سرفه میکرد. ترس از او رفت و جای خود را به غریزهای که قرنها در خونِ نیاکانش خفته بود، داد. «این… این یک نفرین است، اعلیحضرتا. یک درد… که از قرنها پیش در این دیوار ریشه دوانده.» آریان ابرویی بالا انداخت. برای اولین بار، یک جرقه در چشمانش درخشید. «تو میتوانی ببینی؟» رها سرش را به نشانه نفی تکان داد. «من فقط… دردش را حس میکنم. دردِ کسی که اینجا زندانی شده.»
-
مقدمه: در آریادِلف، مردم میگویند قصرِ شاه، قلعهای از سنگ نیست، بلکه قفسی است که خورشید هرگز به آن نمیتابد. آریان، پادشاهی که با دستهای خودش تخت را از خاکسترِ پدرانش بیرون کشیده بود، میدانست که سکوتِ قصر، تنها یک توهم است. او سالها بود که با دیوارهایی حرف میزد که زبانشان را هیچکس جز «کاتبانِ مطرود» نمیفهمید. رها، با ورودش به این تالارهای بینور، نه تنها یک خدمتکار، بلکه کلیدی شد برای درهایی که قرنها قفل شده بودند.
-
nika شروع به دنبال کردن رمان زمزمه های سنگی قصر بی پنجره | نیکا اعرابی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
نام رمان: زمزمههای سنگی قصر بیپنجره نویسنده: نیکا اعرابی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تخیلی، فانتزی خلاصه: در پادشاهی «آریادِلف»، شاه «آریان» بر سرزمینی حکومت میکند که دیوارهایش زنده هستند و خاطراتِ مردگان را زمزمه میکنند. برای حفظِ این دیوارهای شوم، او باید هر سال صد نفر از مردم عادی را برای کار در آرشیو ممنوعهی قصر به اسارت بگیرد. «رها»، دختری از طبقهی فقیر که تنها بازمانده از خانوادهای از کاتبان باستانی است، برای نجات برادر بیمارش به جای او داوطلب میشود. اما وقتی رها وارد قصر میشود، متوجه میشود که آریان خود زندانیِ این دیوارهاست. آنها برای بقای پادشاهی و کشف حقیقتِ مرگبارِ گذشتگان، مجبور میشوند اتحادی ممنوعه ببندند؛ اتحادی که از یک همکاریِ سرد شروع شده و به عشقی میانجامد که قوانینِ طبیعت و زمان را به آتش میکشد.
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن nika کرد
-
nika شروع به دنبال کردن هانیه پروین کرد
-
nika شروع به دنبال کردن آتناملازاده کرد