نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
113 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
دستاورد های nasin
-
ناسین؛ دیگر از سگدو زدنهای بیپایان خسته بودیم، از خزیدنهای بیسرانجام، از چنگ زدن به ریسمانهای پوچ و بیانتها. آری، خسته بودیم. دنیا مسیری برایمان در نظر گرفته بود و ما، طبق قانونهای نانوشتهاش، در آن مسیر شروع کردیم به دویدن. گاهی از شدت خستگی، وادار به خزیدن میشدیم. گاهی هم به باقیماندههای پوچ چنگ میانداختیم. انگار مسیر انتها نداشت؛ فقط ما بودیم که طبق آن قانون نانوشته، باید همچنان ادامه میدادیم. مهم نبود تهِ مسیر چه چیزی انتظارمان را میکشد: نوری چون خورشید، درخشان و شفاف، یا تاریکی چون چالههای ماه، احاطه شده به تاریکی.
-
part46 بند کفشانم را میبندم و به سرعت کوله ام را که روی زمین ولو بود برمیدارم کلید یدک را زیر گلدان نزدیک در مخفی میکنم تا ،اگر ترانه اینها زودتر رسیدند بتوانند داخل بروند ،صدای اعلان گوشی ام که بالا می اید میفهمم که اسنپ رسیده پس با عجله از پله ها سرازیر میشوم ،از شانس خوبم ،که همیشه در تمام مراحل زندگی ام همراهیم میکرد پاهایم ،یک پله مانده به آخر پیج خورد و با زانو پرت شدم کف سرامیک راهرو ورودی ؛ چشمانم از زور درد چین میخورد و اخی ناله وار از دهانم خارج میشود ،میتوانم آیا بگویم گو.ه توی امروز یا زود است ؟و اتفاقات دیگری قرار است بیفتد هر چه است که امیدوارم تهش به خیر شود ،البته که بیشتر به این باور دارم که خیرش با قدرت تمام آن را در جاییم شیافت خواهد کرد بگذرییم با پاهایی که دردش شدت گرفته بود و این را میتوانستم حدس بزنم که قناص شده است ،اما خب من عادت دارم به این آسیب ها ،من در اوج سنی که دستانم با آسفالت برخورد میکرد بلند میشدم و به مادرم نگاه میکردم که مرا به آغوشش فرا خواند و مرا همانند بقیه بچه ها ناز کند ، و بگوید اشکالی ندارد بزرگ میشوی و یادت میرود اما در نهایت من بدون قطره اشکی بلند میشدم و با همان تن دردمند ادامه میدادم و خودم در نهایت بودم که زمزمه میکردم ؛اشکالی ندارد بزرگ میشوم و یادم میرود ،حرف تلخی که بارها خودم جورش را کشیدم باز هم اشکالی ندارد ، با سختی خودم را به اسنپ رساندم و پلاکش را محض احتیاط چک کردم بک پراید سفید و همان شماره پلاک ،نفسم را کلافه بیرون پرت میکنم و سوار میشوم
- 51 پاسخ
-
- 3
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام عزیزم واقعا قلم زیبایی داری لذت بردم از خوندن رمان ساختمان سایه،بیصبرانه منتظر پارت جدید هستم🌸
-
nasin شروع به دنبال کردن تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈 کرد
-
13اردیبهشت
-
part45 دستی به شکمم میکشم کمی ورم کرده بود ، البته که ورم میکند با آن حجم از لازانیا و نوشابه ! الان فقط یک خواب دبش میچسبید ظرف ها را در ظرفشویی رها میکنم و به سمت اتاق میروم خودم را با لذت روی تشک تخت می اندازم و نفسی میکشم ، دوست داشتم زودتر بیدار شوم تا به کار هایم برسمو بعد بروم مرکز خریدی تا کمی خرید کنم پس ساعت را تنظیم کردم و با خاموش کردن گوشی ،در خودم جمع می شوم و چشمانم را میبندم تا در خیال خواب و سیاهی پلکانم غرق شوم … با صدای آلارم گوشی ،یک چشمم را باز میکنم و گوشی را از زیر بالش،بیرون میکشم کلافه آن را خاموش میکنم ،همیشه رومخ ترین صدا برایم صدای الارم بود دستی به چشمانم میکشم ،خیلی دلم میخواست بیشتر بخوابم اما با فکر به بیرون از جایم بیحوصله بلند میشوم ،ابتدا به سرویس بهداشتی میروم و با زدن مسواک ،به طرف آشپز خانه میروم تا ظرف های ناهارم را بشورم ،چند تا تکه بیشتر نبود به سرعت آنها را کفی میکنم و چندبار آن را روی ظرف ها میکشم و آب میکشم دستان خیسم را با دستمال خشک میکنم ،ساعت روی دیوار را نگاه میکنم که ۵:۳۰را نشان میدهد ،اویی میگوم تا من آماده شوم و با این ترافیک بروم اووو که دیگر شب شده ،پس با عجله پا تند میکنم به سمت اتاق لباس ها ،با ابرسان اول کمی پوستم را مرطوب میکنم ،خداروشکر بزنم به تخته گوش شیطان کر چند روزی بود که پوستم جوش نمیزد و این به من حس خوبی میداد ،کمی ضد افتابمیزنم ،و بعد کمی کانسلر زیر چشمانم میزنم و فیدش میکنم ، یک بالم و ریمل و رژگونه هم پایان کار است ، به سمت رگال لباسهایم میروم دوست داشتم تیپی راحت بزنم پس شلوار جاگرمشکی ام را با یک هودی لش مشکی بیرون میکشم ،جوراب نایکم هم به پا میکنم موهایم را با کش شلو ول میبندم و آزاد رها میکنم و با کوله ای به نسبت کوچک به سمت سالن پا تند میکنم تا اسنپ بگیرم
- 51 پاسخ
-
- 4
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part46 آب دهنم را به سختی فرو میدهم و پیازی بر میدارم تا خورد کنم ، گاهی دوست دارم برای لیا یک دل سیر زجه بزنم بک دل سیر فریاد ،اما چه حیف که فقط دلم میخواهد اگرچه فریاد یک رویای محال بود برایم اما گریه را میتوانستم بکنم ٫البته توجه کن اگر میتوانستم ؛ چون بدبختی من این بود که حداقل غم هایم و دردهایم ..را حتی نمیتوانم از طریق قطره ای از چشمم بیرون دهم ،میپرسی چرا ؟ چون دیگر بلد نیستم گریه کنم ،شاید کمی احمقانه بنظر برسد من از یاد برده ام که چطور گریه میکردم ،گاهی وقتا مثل الان خیلی به خودم فشار می آورم که گریه کنم تا حداقل خالی شوم کمی ،البته اگر واقعا خالی شوم ،اما خب هر کار میکنم گریه ام نمی اید الان هم دارم کاری احمقانه تر میکنم که پیاز ردیف کرده ام تا شاید آن ها بتوانند باعث گریه ام شوند!اما خب گفتم دیگر احمقانه ! این کار واقعا احمقانه بود حداقل برای من که از وقتی یادم می اید هر وقت پیاز پوست میکنم چشمم را اذیت نمیکرد ،شاید عجیب باشد ،برای من هم عجیب است اما چه کنم که دیگر این هم شانس من بود ، خودم را به دنیای بیخیالی میبرم و اهنگی میگزارم و با بدست لازانیا درست میکنم … با تمام شدن کارم نفسی آسوده میکشم و درجه فر را بار دیگر چک میکنم خیالم که از بابت تمیزی هم راحت میشود به سمت سالن میروم ؛تلویزیون را به اینترنت موبایلم وصل میکنم تا بتوانم فیلیمی پیدا کنم و تماشا کنم در سکوت خانه غرق میشوم و به پلن فیلم های سینمایی میروم و در جستجویی فیلمی که به مذاقم خوش بیاید اما خب به نتیجه مطلوبی ، نمیرسم و در نهایت انیمیشن شانس را نگاه میکنم
- 51 پاسخ
-
- 4
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part45 گوشی را که روی زمین ولو شده بود و داشت خودش را میکشت ، از روی زمین دست دراز میکنم بردارم ، نام مامان دهن کجی میکند ، و من صدایی صاف میکنم و در ناخوداگاهم ،زمزمه میشود ؛باز شروع شد با مکث دکمه سبز را وصل میکنم و تماس را روی اسپیکر میگذارم -کجایی تو دختر یک ساعته دارم زنگ میزنم چشمی میچرخانم و گوشی به دست همانطور که به سمت آشپز خانه میروم ،آرام میگویم -دستشویی بودم دور شد تا بیام جواب بدم -خب چیکار میکنی درس میخونی؟ خواستی پاشی یه غذا درست کنی لباسای چرکتم یادت نره بندازی لباس شویی تغذیت که خوبه ؟ نه من از کی میپرسم حتما میشینی یه گوشه تا یچیز گیرت بیاد یا اتو اشغال ،اینا نمیشه نون لیا ببین م.. دیگر کلافه شده بودم، یک بند مرا به توبره گرفته بود ،و کمی هم مکث نمیکرد حداقل خودش نفسش جا بیاید من به درک -مامان باز شروع نکن من بچه نیستم لطفا بس کن دیگه من بزرگ شدم خودم میدونم چی درسته چی غلط آهی از خستگی میکشم -تو اگه بلد بودی که من انقد نگران نمیشدم انقد تنبلی که کارات بازم میمونه اخه من چی بگم یکم عاقل شو دست از تنبلی بردار سرم تو گوشی نکن بچسب به درست الکی ما این همه پول خرج نکردیم که بری پی اللی تللی (منظورش همان بیرون رفتن است !) نفس حبس کرده ام را آرام آرام بیرون میفرستم ،کجخندی تلخ رو لبانم شکل میگیرد آنقدر از دست همه بریده بودم که حتی احساس خشم هم دیگر نمیکردم ، من در اغما بودم میتوانستم لیایی رو ببینم که در یه سیاه چاله سیاه است و پر از حس انزجار ،نفرت، و بیتفاوتی است و من شاید حتی دیگر حس نفرت و خشمم را از دست دهم در یک خلسه ی بیحسی بروم!اخ چقدر ناب است بدست آوردن حس خنثی ،حداقلش این است که دیگر حرف را با یک بیحسی تمام به یک ورت میگری بدون حرفی اضافه دستم را روی دایره قرمز رنگ میفشارم ، من حتی دیگر حوصله خودم هم نداشتم حالا یعنی مهم بود مگر اینکه مامان نارحت شود از قطع کردن گوشی رویش!٫
- 51 پاسخ
-
- 4
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
nasin شروع به دنبال کردن هانیه پروین کرد
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن nasin کرد
-
part43 ترجیح دادم،به جای اینکه در آشپز خانه سرگرم شوم تا گوشت چرخی یخش آب شود ، به بقیه کار هایم برسم ،نیاز بود کمی درس بخوانم اما امروز را ترجیحا فقط میخواستم برای خودم باشم و علایقم ، مثلا کتاب خواندن، چندتایی کتاب بود که به تازگی گرفته بودم و هنوز فرصت نکرده بودم آن ها را بخوانم ،پس در نتیجه به سمت اتاق خواب رفتم و از روی شلف بالای تختم نگاهی به سه کتاب انداختم ، در نتیجه کتاب سورمه ای رنگ با نام پسر خوب را بیرون کشیدم ، راهنما گفته بود کتاب معمایی و جنایی است ، و من هم که این نوع ژانر هارا می پسندیدم آن را گرفتم ، صفحه اول را باز میکنم و با متن مصاحبه پلیس روبرو میشوم ... با صدای زنگ گوشی ام ،متوجه شدم که زمانی را بدون اینکه متوجه شوم از گذرش صرف خواندن کتاب کرده ام ؛شماره صفحه کتاب را چک میکنم تا آن را گم نکنم و با دیدن شماره صفحه چشمانم گرد میشود،حدود۷۰صفحه از کتاب را خوانده بودم ،با خونسردی کتاب را روی تخت گذاشتم تا ببینم چه کسی تماس گرفته است که ول هم نمیکند
- 51 پاسخ
-
- 5
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part43 گردن از نقاشی روبرویم کشیدم ، و بیحس بلند شدم به سمت آشپز خانه رفتم، تا ببینم چه چیزی میتوانم برای ناهار ردیف کنم، کمی فکر کردم ، ودر آخر به این نتیجه رسیدم که هوس لازانیا کردهام ،پس به سمت یخچال سفید رنگ با سایز متوسط رفتم و در فریزرش را باز کردم ؛یک بسته گوشت چرخی یخزده بیرون کشیدم و آنرا روی بشقابی گذاشتم تا به حال خودش آب شود بعد از آن، نگاهی باز به فریز انداختم تا ببینم پنیر کافی داشته باشم ، بعد از اینکه از بابت پنیر خیالم راحت شد یک فلفل دلمه ، وچند قارچ کوچک بیرون آوردم و آن ها را در یک کاسه آب انداختم تا کمی در آن بماند ،آهان این را نگفتم چند سالی بود که به یک سری چیزهای جزئی حساس بودم مثلا :تمیز بودن ظرف ها آن ها را هنگام استفاده حتما یکبار آب میکشیدم و بعد استفاده میکردم، یا میوه ها و مواد غدایی را مدتی در آب نگه میداشتم، وبعد چند بار آن هارا میشستم و بعد استفاده میکردم یا در خوردن میوه حساسیت بیشتری خرج میکردم و بعد از هر گاز چک میکردم که کرمی چیزی داخل نباشد یا میوه نباید اصلا سیاه میبود و یکسری چیزهای دیگر ، که مرا به شدت کلافه کرده بود
- 51 پاسخ
-
- 5
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
و او به دختری تبدیل شد که دنیای خودش را داشت، از تنهایی اش لذت میبرد، و فضای امن و پر از آرامشش؛ شاید به اتاقکی نه متری هم نمیرسید ، کارهای خودش را انجام میداد، دانستن از زندگی بقیه و آدما های اطرافش کاری حوصله بر ، و بی ارزش بود ، روی خودش کار میکرد، برای آینده اش تلاش میکرد و آدمهای انگل را سریع حذف میکرد، او از ابتدا اینگونه نبود زمانه اینطور آن را تبدیل کرد، چه میشود گفت زمانه است دیگر ، به کسی تنهایی را هدیه میدهد، به کسی اجتماع صد نفره را ، اما خب چه حیف که آن دختر ناراحت نبود از زمانه، بلکه کارش را تایید کرد و لبخندی سخاوتمندانه تحویلش داد؛ او خودش را دوست داشت، زندگیش را هم ،مگر مهم بود زمانه و رسم آدم هایش !
- 51 پاسخ
-
- 5
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :