-
تعداد ارسال ها
105 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
nasin آخرین بار در روز شهریور 6 برنده شده
nasin یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های nasin
-
و او به دختری تبدیل شد که دنیای خودش را داشت، از تنهایی اش لذت میبرد، و فضای امن و پر از آرامشش؛ شاید به اتاقکی نه متری هم نمیرسید ، کارهای خودش را انجام میداد، دانستن از زندگی بقیه و آدما های اطرافش کاری حوصله بر ، و بی ارزش بود ، روی خودش کار میکرد، برای آینده اش تلاش میکرد و آدمهای انگل را سریع حذف میکرد، او از ابتدا اینگونه نبود زمانه اینطور آن را تبدیل کرد، چه میشود گفت زمانه است دیگر ، به کسی تنهایی را هدیه میدهد، به کسی اجتماع صد نفره را ، اما خب چه حیف که آن دختر ناراحت نبود از زمانه، بلکه کارش را تایید کرد و لبخندی سخاوتمندانه تحویلش داد؛ او خودش را دوست داشت، زندگیش را هم ،مگر مهم بود زمانه و رسم آدم هایش !
- 45 پاسخ
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درود عزیزم
من ناظر رمان شما (فردایی نامعلوم) هستم
لطف کن گروه نظارت رو چک کن و پیامی که برات نوشتم رو مطالعه کن؛ فراموش نکن که هربار که پارت جدید آپلود میکنی توی گروه نظارت به من اطلاع بدی تا پارت به پارت باهات همراه باشم🫶🏻✨
-
سلام ببخشید من تازه وارد هستم نمی دونم گروه کجاست و چجوری باید برم، من یه پارت ارسال کردم نمی دونم ناظرم کیه میشه راهنماییم کنید؟
ببخشید
-
-
@شاپرک رها درود عزیزم شما اول باید درخواست ناظر بدی تا ستایش جان برات ناظر مشخص کنن
@خانوم سینعزیزکم راهنماییشون میکنی؟
-
-
ناسین، و با غم، در جادهای بیانتها راه رفتم؛ گاهی دویدم، گاهی خزیدم. گاهی تابلویی کنار جاده مقصدی را نشان میداد، اما هیچکس نگفته بود جادههای تاریک مقصدی دارند یا نه. نمیدانستم انتهای این راه، نوری ظاهر میشود تا مقصد نهایی را روشن کند یا تاریکی چیره میشود و همهچیز در ابهام باقی میماند.
-
part42 همیشه ،وقتی حالم بد بود لاک میزدم ، آهنگ میگذاشتم ، آرایش میکردم ، آشپزی میکردم ، تمیز کاری میکردم تا شاید ذهنم خالی شود ؛ و پر شود از دغدغه حال ،حالی که چون سرگرمی های دلچسب دخترانه بود ،از روی مبل بلند شدم ،به سمت اتاق رفتم لاک زرشکی رنگم را از توی کشوی کوچک میز آرایش برداشتم و به سمت گوشی افتاده روی زمین رفتم ، دستم را با با بی غیدی روی یکی از آهنگ ها زدم : باور کن صدام و باور کن صدایی که تلخ و خسته است باور کن قلبم باور کن قلبی که کوه اما شکسته شکسته است باور کن دست هام رو باور کن که ساقه ی نوازش باور کن چشم من و باور کن که یک قصیده خواهش وسوسه ی عاشق شدن التهاب لحظه هام حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدام اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه است پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه است زمزمه وار در حالی که لاکی زرشکی رنگ را روی انگشت شست پایم ، میزدم خواندم باور کن اسمم و باور کن من فصل بارون برگم مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشکی توو دست تگرگم باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم باور کن حرف من و باور کن که من همیشه عاشقم آهنگ باور کن - از بانو گوگوش لاک پاهایم تمام شد ، پاهایم را دراز کردم تا به حال خود لاک هایش خشک شود و دست هایم ، راهم شروع کردم لاک زدن ؛ بعد از تمام شد در لاک را با احتیاط بستم و دست هایم را رها کردم به تراس زل زدم که پرده حریرش کشیده شده بود، و شهری که حالا روشن بود ، چشمانم تماشا میکرد بیحوصله از نقاشی روبرویم دست کشیدم ، گفتی نقاشی؟ اری گفتم نقاشی ! حال چرا نقاشی ؟ چون این جهان با آدم هایش تماما یک نقاشی اند به دست خلق.
- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
nasin شروع به دنبال کردن درخواست ناظر برای رمان فردایی نامعلوم | nasin کاربر انجمن نودهشتیا و قصهی یک پند. کرد
-
" آب در هاوان کوبیدن " در روزگاری نه چندان دور در روستایی سرسبزمردی بود به نام جاسم جاسم همیشه از تنبلی و بیحوصلگی رنج میبرد روزی از روزها، همسرس پارچهای زیبا از جنس ابریشم برایش آورد و گفت:جاسم جان این پارچه را برایت آوردهام لطفا این را به رنگ آبی آسمانی رنگ کن تا برایت پیراهنی بدوزم جاسم پارچه را گرفت و به کنار رودخانه رفت او دیگ کوچکی را پر از آب کرد و به جای رنگ آبی، سعی کرد پارچه را در آب داخل دیگ بچرخاند و بسابد به این امید که پارچه خیس شود و رنگی شود! او ساعتها این کار را تکرار کرد پارچه فقط خیس میشد و دوباره خشک میگشت ؛اما هیچ اثری از رنگ آبی بر آن نمینشست همسر جاسم که منتظر بود جلو آمد و با دیدن کار جاسملبخندی زد و گفت:جاسم جان مگر رنگ کردن پارچه اینگونه است؟ مگر تو آب را در هاون میکوبی! که انتظار داری پارچه رنگ شود؟ جاسم که تازه متوجه اشتباه خود شده بود سرش را پایین انداخت و فهمید که با آن کار بیهوده فقط وقتش را تلف کرده است.
- 15 پاسخ
-
- 6
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان فردایی نامعلوم | nasin کاربر انجمن نودهشتیا
nasin پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
https://forum.98ia.net/topic/5795-رمان-فردایی-نامعلوم-nasin-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-31625- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
part41 برگشتم به حال ، به حالی که هنوز غرق در تالاب گذشته است ؛حالی که باید در لحظه باشد ،اما در گذشته عذاب میکشد و برای اینده فکر ، گذشته مانند سایه ایست که همه جا است میخواهم بگویم گذشته ، برای گذشته است و باید در همانجا بماند اما چه حیف ، که گذشته سایه ی من شده سایه کدر و سیاه لحظه ی حال، یا بگذار بگویم از آینده از اینده ای که نرسیده و مانند قفلی است که کلیدش را گم کرده ام ؛ و اما من در کاوش کلید گم شده فکر کنم جنون یابد عقل ،منطق و فکرم ! اری میخواهم بگویم بگذار کمی بیخیال شوی، بگذار رها شوی از هر چه گذشته و آینده مسخره است، اما این فقط یک کذب است یک پوشالی دروغین تو خالی ،پاهای جمع شده ام بیشتر منقبض شد و دستانم مشت تر ؛ و آیا به راستی این ها میتوانند مرا آسوده کنند یا ارامش بدهند ،، چشمانم بیحال شده و بیفروغ بود چون فروغی در راه نیافتم ، حال ای دوست اگر فروغی در راه دخترکمان دیدی، حتما نشانش بده چون ما که چیزی تا به حال ندیدیم ، از حالت انقباض خارج میشوم و پاهایم را روی فرش سرد میگذارم ؛ فرش سرد بود یا من فکر میکنم زیر پاهایم برف است و اطرافم همانند قطب شمال! شاید برای من چنین بود ، شاید سرتاسر زندگی من همانند فصل زمستان بود ، همانقدر سرد، همانقدر خشک ، همانقدر بیفروغ..
- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
در ادامه شاید برای تاثیر گذاری بیشتر یا شاید هم آسوده کردن گفتم ترس همیشه خبر از حقیقت نمیده گاهی فقط صدای بلند سایه هاست ، لازم نیست از هر تاریکی کوه بسازیم ؛ترس اگر درست نگاهش کنیم بیشتر شبیه ابریه که میگذره نه دیواری که میمونه همسایه ناخوانده ساکت شد بعد براش گفتم تو اگر میخوای هشدار بدی اروم بگو نه اونقدر بلند که جان رو بلرزونی ترس از دل فکر بد بال و پر میگیرد ورنه در آینه نور همه اش میمیرد باد اگر سرد بوزد باز گذر خواهد کرد دل اگر تکیه به آرامش کند جان بگیرد
-
در حوالی غروب بود، من و تو بودیم. همانند لیلی و مجنون، یا شاید هم فرهاد و شیرین. چه فرق دارد؛ من و تو «ما» بودیم. عاشق بودیم و معشوق، مجنون بودیم و در اوج جنون. تنگ در آغوش هم بودیم، و لبهایمان به هم گره خورده بود، شاید از عسل نوشیده بودیم. هر چه که بود، چه لذتی داشت!
-
گاهی خیلی چیز ها میشوند حسرت، عقده؛ ما گاهی از ندیدن های دیگران ، از بدذاتی آنها حسرت لمس داریم حسرت لمس عقده ها ،،
- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
باز گفتم: میدونی چیه؟ ما همیشه فکر میکنیم آینده یه غول ترسناکه که باید ازش بترسیم ولی حقیقت اینه که آینده، همین لحظههاییه که الان داریم میسازیمش هر نفس، هر تصمیم، هر لبخند… همهش داره آینده رو شکل میده صدا کمی مکث کرد و انگار داشت حرفهای من رو هضم میکرد بعد گفت: پس اون همه ترس و دلهره که داشتم… چی بودن؟ گفتم: اونا یادگاریهای گذشته بودن زخمهایی که خورده بودیم و هی تکرارشون میکردیم فکر میکردیم اگه دوباره اتفاق بیفتن، نمیتونیم تحملشون کنیم ولی شاید… شاید الان قویتر شده باشیم شاید بتونیم باهاشون کنار بیایم ؛گذشته رو نمیشه پاک کرد، ولی میشه ازش درس گرفت میشه اون حس بد رو تبدیل کرد به یه چراغ راهنما نه یه زندان.
-
صدا انگار داشت توی خودش میگشت بعد از چند لحظه سکوت، گفت: راستش… همین که تو اینجا نشستی و داری به این لحظه فکر میکنی.همین که هوای بیرون داره سرد میشه و چراغهای شهر دارن روشن میشن نفسی تازه کردم بالاخره داشتیم به هم نزدیک میشدیم گفتم: آره، همینها همین چیزهای ساده همین که میتونم نفس بکشم، همین که میتونم این فنجون قهوه رو که دیگه سرد شده، دوباره گرم کنم همین که هنوز کلی وقت هست تا شب بشه صدا گفت: خب… پس انگار اونقدرها هم بد نیست این “حال”. گفتم: نه، اتفاقاً اتفاقاً عالیه اگه بذاریمش
-
اون لحظه حس کردم صدام دیگه اونقدر سنگین و جدی نیست انگار اونم منتظر بود من یه قدمی بردارم تا اونم آرومتر بشه جواب داد: شاید بشه ولی قول نمیدم که یهو ساکتِ ساکت بشم عادت کردم به حرف زدن دوباره خندیدم این بار بلندتر رفتم نشستم روی تخت و تکیه دادم گفتم: لازم نیست ساکت بشی فقط بیا مثل دو تا رفیق حرف بزنیم بدون ترس، بدون فشار اضافه فقط همینطوری که هستیم یه حسِ رهایی عجیبی توی دلم نشست انگار همسایهی ناخواندهی من، دیگه غریبه نبود داشت میشد بخشی از خودم که فقط راه رو برام روشن کنه، نه اینکه برام مانع بسازه پرسیدم: خب، حالا که آرومتری، بگو ببینم… واقعاً توی این لحظه چی میبینی؟