رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

قصه‌ی یک پند: حکایت‌هایی که به ضرب‌المثل تبديل شدند. 

تا حالا فکر کردید فلان ضرب‌المثلی که هر روز استفاده می‌کنیم، از کجا اومده؟ یا چه داستانِ جالب و عجیبی پشتش پنهان شده؟

قراره توی این تاپیک، هر بار سراغِ یکی از این گنجینه‌های فارسی بریم، ماجراش رو بخونیم و ببینیم اصلاً چرا اون حرف شد “ضرب‌المثل”!

خوشحال میشم شما هم اگر ضرب‌المثلی بلدید که داستانش رو می‌دونید، اینجا بنویسید تا با هم بخونیم و لذت ببریم.

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 7
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شتر دیدی، ندیدی... 

مردی در صحرا دنبال شترش می گشت، تا اینکه به پسر باهوشی برخورد
و سراغ شتر را از او گرفت.

پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟

مرد گفت: بله. 

پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟

مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟

پسر گفت: من شتری ندیدم. 

مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید
پسرک بلایی سر شتر آورده؛ پس او را
نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.

قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می‌دانستی؟
پسرک گفت:
روی خاک رد پای شتری را دیدم که
فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده. بعد متوجه شدم که در یک طرف راه مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است. چون مگس شیرینی دوست دارد
و پشه ترشی، نتیجه گرفتم که شاید
یک لنگه بار شتر شیرینی و
 یک لنگه دیگر ترشی بوده است.

قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، 
ولی زبانت باعث دردسرت شد. 
پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی. 


‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌

  • لایک 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیاط در کوزه افتاد. 

در روزگار قدیم، در شهر ری، خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می‌مرد و او را به گورستان می بردند، از جلوی دکان خیاط می‌گذشتند.

یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت، کوزه‌ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه‌ای را به گورستان می‌بردند، یک سنگ داخل کوزه می‌انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می‌کرد و سنگ‌ها را می‌شمرد.

کم‌کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می‌دیدند، از او می پرسیدند: چه خبر؟

خیاط می‌گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.
روزها و سال‌ها بدین منوال گذشت، تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: خیاط کجاست؟
همسایه به او گفت: «خیاط هم در کوزه افتاد.
و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره‌اش حرف می زده، می گویند
: خیاط در کوزه افتاد. 
‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


اجاقش کور است. 

در سال‌های بسیار دور، برای روشن کردن آتش، کبریت یا وسیله‌ای دیگر در اختیار نبود. به همین منظور در یک مکان، آتشی همواره روشن بود تا مردم بتوانند از آن آتش برداشته و اجاق خانه‌های خود را روشن کنند.

وظیفه آوردن آتش از آتشکده بر عهده فرزندان خانواده بود. به همین دلیل خانواده‌ای که فرزند نداشت، اجاقش خاموش یا به عبارتی کور بود.

ریشه ضرب المثل ایرانی “فلانی اجاقش کور است” از همین است، به همین دلیل یکی از آرزوهای شیرین برای هر خانواده این جمله بود : " اجاقت سبز باد
"

‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌

  • لایک 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


"مرده شور ترکیبش را ببرد"


گویند؛
روزی مطربی نزد مرحوم کرباسی که از علمای عهد فتحعلی شاه بود آمد و حکم شرع را در مورد رقصیدن پرسید.

کرباسی با عصبانیت جواب داد:
عملی است مذموم و فعلی است حرام.

مطرب پرسید:
حضرت آقا، اگر من دست راستم را بجنبانم حرام است؟

مرحوم کرباسی گفت:  خیر!

مطرب پرسید: اگر دست چپم را بجنبانم؟!

مرحوم کرباسی گفت: خیر!

سپس مطرب از حکم شرعی در مورد تکان دادن پای راست و چپ پرسید و هر بار مرحوم کرباسی گفتند: خیر ایرادی ندارد.

اصولا دست و پا برای جنبانده شدن خلق گشته اند.

مطرب که منتظر این فرصت بود از جای خود بلند شد و در مقابل دیدگان بهت زده مرحوم کرباسی و حاضران مجلس شروع به رقصیدن کرد  و گفت:
حضرت آقا، رقص همان تکان دادن دست ها و پاهاست که فرمودید حرام نیست.
مرحوم کرباسی در جواب گفت:

"مفرداتش" خوب است...
ولی "مرده شوی ترکیبش را ببرد"

به این معنی که تک تک امور به تنهایی خوب هستند اما مجموعشان فعل حرام است و به درد نمی خورد
.

 

  • لایک 2
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حکایتی از بهلول دانا

داستان: کور کر لال

بهلول بر جمعی وارد شد. یکی از او پرسید:

- کدام یک زین سه بر تو سخت‌تر می‌بود؟ کور بودن، کر بودن و یا لال بودن؟

بهلول گفت:

- از قضا من به هر سه دچارم و مرا خیالی نیست!

جماعت پرسیدند:

-ذچگونه اینچنینی؟ وانگهی کوری و کری و لالی همزمان بسیار نامحتمل است!

بهلول پاسخ چنین داد که:

- آن هنگام که پایمال شدن حق خویش را ببینم و هیچ نکنم، ندای مظلومی که حقش ادا نشده را بشنوم و یاری نرسانم و به خیال عافیت دم ز گفتن حتی کلامی فرو بندم، هم کورم هم کرو هم لال!

وین فقره چون من در این روزگار بسیار است...

‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ماست را کیسه کردن. 

به مختارالسلطنه گفتند: که ماست در تهران خیلی گران شده است.

فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست.
ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه !

وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.

ماست فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد!
چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند!..


‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" آب در هاوان کوبیدن "

در روزگاری نه چندان دور در روستایی سرسبزمردی بود به نام جاسم جاسم همیشه از تنبلی و بی‌حوصلگی رنج می‌برد روزی از روزها، همسرس پارچه‌ای زیبا از جنس ابریشم برایش آورد و گفت:جاسم جان این پارچه را برایت آورده‌ام لطفا این را به رنگ آبی آسمانی رنگ کن تا برایت پیراهنی بدوزم

جاسم پارچه را گرفت و به کنار رودخانه رفت او دیگ کوچکی را پر از آب کرد و به جای رنگ آبی، سعی کرد پارچه را در آب داخل دیگ بچرخاند و بسابد به این امید که پارچه خیس شود و رنگی شود! او ساعت‌ها این کار را تکرار کرد پارچه فقط خیس می‌شد و دوباره خشک می‌گشت ؛اما هیچ اثری از رنگ آبی بر آن نمی‌نشست

همسر جاسم که منتظر بود جلو آمد و با دیدن کار جاسملبخندی زد و گفت:جاسم جان مگر رنگ کردن پارچه این‌گونه است؟ مگر تو آب را در هاون می‌کوبی! که انتظار داری پارچه رنگ شود؟

جاسم که تازه متوجه اشتباه خود شده بود سرش را پایین انداخت و فهمید که با آن کار بیهوده فقط وقتش را تلف کرده است.

  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻌﻞ ﮐﺮﺩ. 
کریم ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﻌﺎﻭﻥ ﻭ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺑﯿﻮﺗﺎﺕ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﻣﻘﺮﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺍﻗﺘﻀﺎﯼ ﺷﻐﻠﺶ ﺑﺮ ﭼﻨﺪ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﻣﻄﺮﺑﻬﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ .
ﮐﺮﯾﻢ ﺷﯿﺮﻩ‌ﺍﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻭ ﺑﺬﻟﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﯾﺪ ﻃﻮﻻﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ ﻃﺮﻑ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺎﻩ ﻧﻔﻮﺫ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﻫﻞ ﺷﻮﺧﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﺩﻟﻘﮏ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻗﺘﻀﺎﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺭﻭﺯ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻌﺾ ﺭﺟﺎﻝ ﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻥ ﻣﺘﻨﻔﺬ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﯿﺶ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﺘﻠﮑﻬﺎﯾﺶ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻭ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻧﻤﺎﯾﺪ. ﮐﺮﯾﻢ ﺷﯿﺮﻩ‌اﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺷﻐﻞ ﺍﻭﻟﯿﻪ‌اﺵ ﮐﻪ ﻧﺎﯾﺐ ﺭﯾﯿﺲ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ. ﻧﺎﯾﺐ ﮐﺮﯾﻢ ﻫﻢ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻨﺪ.
ﻧﺎﯾﺐ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﯾﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ .
ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻼﻑ ﺳﺎﯾﺮ ﺧﺮﻫﺎ ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﻣﺴﺨﺮﻩﺍﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺮﯾﻢ ﻃﻮﺭﯼ ﺟﻞ ﻭ ﭘﺎﻻﻥ ﺑﺮ ﭘﺸﺘﺶ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﮑﻞ ﻭ ﻫﯿﺌﺖ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ. ﮐﺮﯾﻢ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻠﮏ ﻭ ﻟﯿﭽﺎﺭ ﺑﮕﻮﯾﺪ . ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﯽ ﺍﺩﺑﯽ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ . ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻥ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﺭﺟﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ ﻧﯿﺶ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺎﺝ ﻭ ﺭﺷﻮﻩ‌اﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﻘﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺧﻮﺷﺸﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ.
ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻗﺒﻼً ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻗﻀﯿﻪ ﻭ ﻣﺘﻠﮏ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﻣﯽ ﺯﺩ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺷﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ": ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﺮﻭ ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻌﻞ ﮐﻦ "! ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺩﺭﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ . ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺑﺎﻻ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ؛ ﮐﺮﯾﻢ ﻭ ﺧﺮﺵ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﺷﺪﻩ
ﺍﺳﺖ.
 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

📘داستانی از مردانگی منصور حلاج

منصور حلاج در ظهر رمضان، گذرش به کوی جذامیان افتاد! جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج بر سر سفره نشست و چند لقمه بر دهان برد. جذامیان گفتند:

- دیگران بر سر سفره‌ی ما نمی‌نشینند. حلاج گفت:

- آنها روزه‌اند و سپس برخاست.

غروب، هنگام افطار، حلاج گفت:

- خدایا روزه مرا قبول بفرما.

شاگردان گفتند:

- استاد ما دیدیم که روزه شکستی!

حلاج گفت:
- ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم ولی دل نشکستیم.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حکایت. 

دزدی مقادیر زیادی پول دزدید 

دزد دیگری هم به کاهدان زد

 و مقداری کاه دزدید ...

هر دو را گرفتند و نزد قاضی بردند .

قاضی دزد پول را آزاد کرد و دزد کاه را به دو سال حبس با اَعمال شاقه محكوم كرد.

كاه دزد به وكیلش گفت :

-چرا قاضی پول دزد را آزاد كرد و من كه فقط مقداری كاه دزدیدم به دو سال حبس با اَعمال شاقه محكوم شدم؟ !

وكیل گفت :

- آخه قاضی ؛ كاه نمی خورد. 

‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بار کج به منزل نمی‌رسد. 

روزی روزگاری، در شهری، مردی زندگی می‌کرد که به دستکاری معروف بود. اما او یک پسر فریبکار داشت که بعد از قرص گرفتن پول از مردم، پولشان را پس نمی‌داد. 

مردم هم به اعتبار پدر به او پول قرض می‌دادند. پذز همیشه ناراحت و خجالت زده بود و دائم فرزند خود را نصیحت می‌کرد. اما پسرش گوش شنوا نداشت تا اینکه روزی دزدی سراغ او آمد و تمامی پول‌هایش را دزدید. 

پسر فریاد زد که پول‌هایم را بردند و مردم که تا آن لحظه فکر  می‌کردند پسر در کارش ناموفق بوده و پولی ندارد که قرضشان را پس بدهد. فهمیدند که او فردی متقلب بوده قصد فریب همه را داشته است. 

پدر که عاقبت کار فرزندش را دید، به او گفت:

- بار کج به منزل نمی‌رسد. یعنی نتیجه‌ی بیراهه رفتن، نابودی خودمان است. 

 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، به‌دنبال کسی می‌گشت که آن را در آورد تا به لک‌لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل، گرگ مزدی به لک لک بدهد. لک‌لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.

وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی! گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم‌ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند
!
 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حکایت. 

ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .

ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت

قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .

چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده
ملا به فرستاده قاضی جواب داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزه‌ی عسل است
!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 از کوره در رفتن. 

در کوره آهنگری آهن را تا جایی حرارت می‌دهند که ذوب شود و از آن آهن مذاب برای ساختن ابزار و وسایل زندگی استفاده می‌کنند.

طبیعی است که از آن ابتدا آهن سرد را در کوره با حرارت بالا نمی‌اندازند. بلکه درجه حرارت کوره آهنگری را به آرامی بالا می‌برند تا آهن هم به تدریج گداخته شود.
علت هم این است که آهن این خاصیت را دارد که اگر در معرض گرما و حرارت بالا قرار بگیرد، سخت گداخته می‌شود و با صدای مهیبی منفجر می‌شود و از «کوره در می‌روند» به این معنا که از کوره به بیرون پرتاب می‌شوند.

از همین روست که برای افرادی که عصبی‌مزاج هستند و در برابر برخی اتفاقات چنان خشمگین می‌شود که از حد تعادل خارج می‌شوند و شاید دست به اعمال غیرمنتظره هم بزنند.

اصطلاح «از کوره در رفتن» در مورد افراد تندخو و خشمگین که قدرت و توانایی کنترل اعصاب خود را ندارند به کار می‌رود
.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا بوق سگ. 
پاسداری از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند.

از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگ‌هایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» معروف بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبده‌ای را مورد حمله قرار داده و پاچه می‌گرفتند.
از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن درب‌های بازار و طبیعتاً ول شدن سگ‌های بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست می‌شد و صدایی بلند و گسترده داشت، می‌دمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شد «بوق سگ» می‌گفتند. افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج می‌شدند.
امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است و به عنوان نمونه گفته می‌شود:«تا بوق سگ کار می‌کنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه!» در این جمله‌ها، «بوق سگ» دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی بیش از حد دارد.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...