-
تعداد ارسال ها
67 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
285 بازدید کننده نمایه
دستاورد های .reyhan.
-
#part44 آرکا معترض گفت - من چیکارم چرا باید پروندههارو دوباره درست کنم؟ رو بهش غریدم - نصفش گردن توعه! من تا یک چیزی رو تست نکنم از طعمش مطمئن نشم کامل سر نمیکشم!بزنه و سم توش باشه تو میخواد بدون توجه به محتویاتش سر بکشی؟ منو بگو که رو کیا حساب کردم و با خودم همسفرشون کردم اونم تو سفر به این مهمی! آرکا که متوجه خطاش شد سر پایین انداخت و شرمندهای زیر لب گفت که با اخم گفتم - من معذرت وسرخم کردن نمیخوام من میخوام یاد بگیرید که خطاتون رو بپذیرید و بدون بحث طوری که اگر کسی متوجه نشد تا آخرش متوجه نشه. اونو پاکش کنید نه که طعم شکست رو بپذیرید و تا اخر جام زهرآلودش رو سر بکشید. **** نزدیک آرکا رفتم و کنار گوشش پچ زدم: - اول یکی از سیخهارو بزار روی آتیش اگر بد بود بریم سراغ یک غذای دیگه الکی تایم نزاریم سرش. سرش رو پایین انداخت و خندهریزی کرد که از دو طرف چاله گونه لپهاش مشخص شد. با تکون سرش حرف من رو تایید کرد. سیخی که داخل دستش بود رو روی اتیش قرار داد و شروع کرد به باد زدنش. به سمت میز چهارنفره که اونطرفتر از باربیکیو قرار داشت رفتم، نگار لپتاپشرو جلوش باز گذاشته بود و عینک مطالعهاش رو روی چشمهاش مرتب کرد و دوباره خودش رو با پروندهها مشغول کرد. درحال درست کردن پروندههایی بود که صبح از دست داده بودیمشون. حدودا پنج تا پرونده سنگین بود که بعضی هاشون فقط برگه اولشون آسیب دیده بود اما بعضی هاشون قهوه تا برگههای آخری، داخلشون نفوذ کرده بود و صفحههات سفیدش حالا قهوهای بودن. صندلی رو برای خودم عقب کشیدم و کنارش نشستم. خطاب بهش گفتم: - خب به کجا رسیدی تا الان چندتارو درست کردی؟ عصبی هوفی کرد؛ تیکه کوتاه جلو موهاش که داخل گوجهای پشت سرش نرفته بود به بالا رفت و دوباره جای قبلش برگشت ،
-
#part43 نگار رد نگاه آرکارو دنبال کرد تا به میز رسید. با همون دستهایی که دستکش داشتند به پاهاش کوبید و گفت: - وای چیشده اینا؟ با سر به میز اشاره کردم و گفتم -بیا جلو سریع اومد جلو و منتظر نگاهم کرد فنجون قهوهام رو به سمتش گرفتم و گفتم: - بخور با نگاهی در گردش بین من و فنجونِ قهوهی توی دستم و با چشمهاش که از تعجب گرد شده بودن گفت: - مگه این برای تو نیست؟ دوباره فنجون رو به سمتش گرفتم و با چشمهام به فنجون اشاره کردم و گفتم: - گفتم بخور فنجونرو از دستم گرفت و باتردید نگاهش رو بین من و آرکای منتظر و فنجون قهوه چرخوند. فنجون رو بالا برد و کمی مزهاش کرد ، به سرفه افتاد و چهرهاش جمع شد و رو به ما پرسید -توش چی ریختین چرا اینطوریه؟ ابرو بالا انداختم و گفتم - نمک! نمک ریختین از روی مبل بلند شدم و همینطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم: - نمیدونم چرا وقتی که جای لوازم هارو بلد نیستی اون علاقه و اشتیاق به آشپزی رو سرکوب نمیکنی؟وقتی آشپزی بلد نیستی چرا دست میزنی؟ به آشپزخونه رسیدم و دیگه تقریبا توی دیدم نبودن، از پشت جزیره به کبابها نگاهی انداختم . چند قدمی به عقب برگشتم و وقتی که کمی توی دیدم قرار گرفتن پرسیدم -از کبابها چه خبر؟ نگار که چرخیده بود سمتم سرش رو پایین انداخت و سریع به سمت پلهها دوید که صدامرو بردم بالا و خطاب بهش گفتم - از جواب دادن طفره نرو و از ماهم فرار نکن تو که بالاخره میای بیرون از اون در و باید بشینی به آرکا کمک بدی و پروندهها رو درست کنی پس حالا محکم و استوار وایستا اینجا و خطاای که کردی و گردن بگیر! یاد بگیر که اشتباهات رو گردن بگیری و سعی در درست کردنشون داشته باشی!
-
#part42 آرکا که حسابی از تعریفهای من حالش بد شده بود خم شد لیوان قهوه رو از روی میز برداشت و همونطور که روی پاهاش خم بود قهوه رو سرکشید. خوردنش همانا و پاشیدنش بیرون همانا با تعجب به حرکتی که انجام داده بود نگاه کردم . چشمهاش رو بسته بود. چهرهاش قرمز بود. به سرفه افتاد و چشمهاش رو بازکرد و وقتی که نگاهش به میز افتاد چشمهاش گرد شد رد نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به برگهها و قهوهها که حالا با انبوهی از قهوه خیس شده بودن و میز رو قطرات قهوه پوشانده بودن چشمهام رو بستم و نفسمرو آتیشی که از شدت حرص شعلهور شده بود بیرون دادم. رو کردم بهش بلند بهش توپیدم - این چه کاری بود؟ آرکا گندزدی به زندگی! وای....خدایا. آرکا فنجون قهوهای که نگار برای من آورده بود رو سمتم گرفت و گفت - چجوریه؟ فنجون گرفتم به سمت لبم بردم و کمی لبمرو به قهوه آغشته کردم و با زبون مزهاش رو امتحان کردم. با پیچیدن شوری داخل دهنم چهرهام درجا درهم شد. فنجونرو سریع روی میز گذاشتم با هردو دست روی رانهای پام کوبیدم. چهرهام با حالت مسخره و بغضی درهم شد و با صدای نازکی گفتم: - این از اولیش خدامیدونه تا اخر این سفر چه بروزمون بیاد. آرکا بعد از اتمام جملهام چهرهاش درهم شد، با صدای بلند نگار رو صدا زدم: - نگار نگار با دو به سمتمون اومد. دستکشهای دستش پیاز زعفرانی بودند. دستهاش رو هی درهوا تکون داد و با صدایی که گریه در اون آغشته کرده بود گفت: - وای خدا مرگم بده چی شد کاتی، زدن؟حمله کردن؟ بردن؟ چهرههای غضبآلود من و آرکارو که دید به آنی سکوت کرد که هیچ لال شد کلا حرف داخل دهنش ماسید. آرکا کلافه هوفی کشید و نگاهش رو از نگار به سمت میز و پروندهها سوق داد.
-
#part41 - مگه من حمال توام مرتیکه میخوای خراب کاریترو آب بگیری چرا شیلنگ میدی دست من؟چرا منو میاری وسط من اینجا چیکارهام؟ آرکا که وضعیت رو قهوهای دید لبخندی زد و روبه نگار گفت: - خسته نباشی نگار دستت درد نکنه بیصبرانه منتظرم شب بشه و دستپخت خوشمزهات رو بخورم. نگار که از شنیدن تعریف دست پختش خر ذوق شده بود همه چیز رو ازیاد برد لبخندی زد و گفت: - خب پس من برم به ادامه آشپزیم برسم. و با گذاشتن سینی قهوه روی میز بدو به سمت آشپزخونه رفت. چهرهام رو جمع کردم و روبه آرکا گفتم: - مطمئنی که مشتاقی؟ آرکا نفسی آسودهای کشید و چند ثانیه چشم هاشرو بست و دستش رو روی پیشونیش کشید و بعدچشمهاشرو باز کرد به من نگاهی انداخت و گفت: -چطور؟ با همون چهره جمع شده توضیح دادم: - هیچی این خودش هم برای خودش غذا از بیرون سفارش میده و هیچ چیزی از اشپزی بلد نیست. یکبار خونش بودم قرار شد لازانیا درست کنه بعد که اماده کرده بود روش تخم مرغ خام شکسته بود برای دیزاینش. آرکا چهرهاش جمع شد و صدای عق زدن دراورد. من باز ادامه دادم: روز بعدش باز برامون درس عبرت نشد رفت قورمه سبزی درست کنه بگو چیشد؟ آرکا با چهره جمع شده گفت : - تورو خدا ولش کن... با حالتی جدی گفتم - نه بزار بگم مرغ خریده بود پاک نشده و کامل با پوست انداخته بود داخل قابلمه و بعد به جای سبزی قورمه سبزی سبزی خوردن سالم انداخته بود، تره رو سالم تصور کن که توی آب شنا میکنه… و بعد با چهره جمع شده سرم رو به چپ و راست تند تکون دادم تا فراموش کنم و لبخند کوچیکی از یادآوری اون روزا نشست روی لبم.
-
#part40 بی توجه بهش به سمت آرکا رفتم ، آرکا روی مبلهای کنار پنجره سرتاسری روی مبل تک نفره لاوسون مشکی نشسته بود و پاهاشرو روی میز جلوش روی هم قرارداده بود و اَخمو از بالای عینک مطالعهاش خیره به لپتابش که روی پاش بود شده بود. چند برگه هم روی میز جلوش، پخش بود. به سمتش رفتم دستی روی شونهاش کشیدم و از پشتش رد شدم و به سمت مبل دونفره کنارش رفتم. بدون اینکه نگاهم کنه باهمون اَخم گفت: - کاتی یک لطفی میکنی داخل پروندههای روی میز رو نگاه کنی ببینی داخل پروندهها پرونده فراهانی و اَتابکی هستن یانه؟ بدون گفتن چیزی بهش شروع کردم به انجام دادن دستوراتش و زیر لب غر زدم: - کارها برعکس شده به جای اینکه من دستور بدم اینا انجام بدن اینا به من دستور میدن نچ نچ نچ آرکا با ابروهای بالا رفته نگاهی به سمت من انداخت و همونطور که لپتاپ رو گرفت با دودستش، پاهاشرو از روی میز برداشت و عینکش رو به بالا هدایت کرد و زیر لب پچ پچ کرد - باز غر زدن این شروع شد شروع بشه کی میخواد تموم بشه خدا میدونه. همونطور که به جلو خم شده بودم و روی میز درحال گشتن بین پروندهها بودم سرم رو بالا آوردم که فهمید تمام حرفاش رو شنیدم لبش رو گاز زد و گفت: - ببخشید معذرت میخوام اِشتباه کردم شکر خوردم این تار و پود گوپو که نگار گفت تو حلق من که خفه شم. بانو شما اصلا دست نزن کی گفت خم بشی خودم پیدا میکنم بخدا فکر کردم نگاره گفتم یکم کار کنه دختره علاف. همونطور که این جملههارو پشت هم میگفت پروندههارو هم از من میگرفت. نگار، سینی قهوه دستش بود و داشت از دور میومد اَبروهاشرو بالا داد بلند گفت:
-
#part39 شیر آب وان رو باز کردم. بمب حمام رو از روی اِستند برداشتم و داخل وان انداختم و یک ثانیه بعد شروع کرد به کف کردن و باز شدن. از روی اِستند ماسک صورتم رو برداشتم و به سمت آینه بزرگی که روی دیوار وصل شده بود رفتم و شروع کردم به ماسک زدن. کمی که گذشت و وان پر از آب شد آب رو بستم و داخل وان نشستم. یک ساعتی داخل وان ریلکس کردم. واقعا بهش نیاز داشتم و حالم رو خوب کرده بود. از حمام اومدم بیرون و به سمت چمدونم رفتم و آبرسانم رو به همراه تینت شاتوتیم برداشتم و به سمت میز توالت رفتم. بعد از تموم شدن کارم به سمت چمدونم رفتم و لباسهایی که روی چوب لباسی بود رو با احتیاط برداشتم و گذاشتم روی تخت و از قسمت تیشرتهام یک تیشرت گشاد سرخابی که کلاه داشت و یک لگ مشکی برداشتم و پوشیدم. موهامرو بالای سرم سفت جمع کردم و گوجهای بستم که باعث شده بود چهرهام لیفت بشه. صندل اَنگشتی مشکیم که بندهای صورتی کم رنگی داشت رو پام کردم و از در اتاق بیرون زدم. نگار رو دیدم که هیچی از آشپزی بارش نیست اما توی آشپزخونه مثل این شفهای شبکه آشپزی ماهواره سیس گرفته و درحال طمعدار کردن و آماده کردن کبابها بود. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: - میشه بدونم داری چیکار میکنی از الان؟ با چشمهای قرمز و اَشکی که در اثر پیاز خورد کردن بارونی شده بود؛ نگاهی بهم انداخت با فین فین لبخندی کج وکوله زد و گفت: - گوشتهارو مرینت میکنم میزارم توی یخچال تا شب بوی ضُخم گوشتها از بین بره. بعد هم با شونهاش اَشکهاش رو پاک کرد و دوباره مشغول شد. با چهرهای جمع شده نگاهم رو ازش گرفتم و زیر لب خدابخیر کنه آرومی گفتم و بعد بلندتر که به گوش نگار هم برسه گفتم فردا همه مون راهی بیمارستان میشیم، که نگار سرش رو از روی شونهاش چرخوند و چپ چپ نگاهی بهم انداخت .
-
#part38 اتاق وسط رو انتخاب کردم چون نسبتا بزرگتر و پنجره مثلثی بزرگی داشت که جلوی پنجرهاش، لبه دیوار رو مثل تخت درست کرده بودن و داخلش رو بالشت و پتوهای نرمی گذاشته بودن، حال میداد برای دراز کشیدن اونجا و نگاه کردن به هوای بارونی و برفی… کنار پنجره تخت گندهای به رنگ مشکی جا اِشغال کرده بود، چمدونهامرو محافظ همونجا جلوی در گذاشته بود، طرف چپم مَستر بود و روی همون دیوار با کمی فاصله از مَستر میز توالتی قرار داشت. به سمت چمدونم رفتم و شروع کردم به جاسازیِ وسایلهام توی اتاقی که، فعلا جناب کارلو در اختیار ما قرار داده بودن … کارم که تموم شد، شامپوهام و ماسکهام رو برداشتم و به سمت حمامِ مسترِ شیشهای گوشهیِ اتاق رفتم. حمامش تقریبا بزرگ بود، ورودیش رختکن بود که با یک شیشه شفاف که لبههاش نوارمشکی بود از محیط اصلیِ حمام جداشده بود. یک وان مشکی سرامیکی گوشه سمت چپ حمام قرار داشت، و دوش سقفی هم وسط حمام، و سمت راستهم که در ورودیِ حمام بود و استند حولههم همون قسمت متصل بود، یکی در میون حولههای سفید و مشکی تمیز رو چیده بودند و مثل زمین شطرنج شکل داده بودن. اون سمت روبروی وان مشکی توالت فرنگی مشکی خودنمایی میکرد. وارد رختکن شدم و لباسهام رو از تنم کندم و رفتم داخل حمام، شیر وان رو باز کردم تا وان پر بشه و به استند گوشه وان نگاهی انداختم. داخلش انواع شامپوهای بدن و مو و بمب حمام بود و ردیف بالاش خالی بود؛ پس جای مناسبی برای گذاشتن شامپوهای خودم بود.
-
#part37 کارلو، کوپر رو به سمت دیگهای هدایت کرد، با رفتن کوپر مارو به سمت ویلای خوشگل روبه رومون هدایت کرد. - بفرمایید این خونه و اینم شما.این خونه از الان تا وقتی که مهمون ما هستید دراختیار شماست. تشکری کردیم و به سمت ویلا حرکت کردیم. وارد که شدیم چشمم به تابلو بزرگ روی دیوار افتاد که سگی سفید رنگ و چشم آبی خوشگل روی دوپا نشسته بود و زبونش بیرون بود، کارلو که توجه همه مارو سمت تابلو دید گفت: - گوپو، دخترم رو متاسفانه دوماه پیش به دلیل بیماری قلبی از دست دادیم. نگار اروم آخی زمزمه کرد و بلند گفت - انشاالله هرچی تارپوده شماعه بقای عمر کوپر باشه. چشمهام با شنیدن این حرف چهارتا شد کارلو با تعجب به نگار نگاهی انداخت لبخندی مضحک زدم و بعد لبهامرو غنچه کردم و با آرنجم دوباره کوبیدم توی پهلوی نگار. نگار که تازه متوجه حرفش شد دوباره برای درست کردن حرفش خندید و گفت: - نه چیزه ببخشید اشتباه شد هرچی تار و پوده کوپرِ بقای عمر ایشون باشه..! من که دیدم دیگه از این بیشتر نمیتونم صبر کنم تا نگار از این بیشتر سوتی بده روبه کارلو گفتم: - میشه اتاق هارو لطفا نشون بدید تا لوازم هارو بگم بیارن؟ کارلو که از تعجب خارج شد سری تکون داد و گفت: - بله همراهم بیاید. کارلو که راه افتاد نگار با لبهایی آویزون گفت: - خب میخواستم درستش کنم! به سمتش برگشتم و با چشمهایی که گرد کرده بودم گفتم: - نگار خفهشو فقط خفه. و بعد از کنارش گذشتم و به سمت کارلو رفتم. کارلو اتاقهارو نشون داد و بعد توضیحی راجب لوازمها و مکانهاشون و... داد و مارو تنها گذاشت. با رفتنش نگاهی سرسری به اطراف انداختم، تم خونه ترکیبی از سیاه و سفید بود و آشپزخونهاش بزرگ و دلباز بود، سالنش تمام وسایل و نوع چیدمانش لوکس و مدرن بود و بازهم ترکیبی از سیاه و سفید بود و بخش زیادی رو مشکی دربر گرفته بود. از پلهها بالا رفتم. به سمت یکی از اون سه تا اتاق رفتم که کارلو بهمون نشون داده بود.
-
#part36 اول من پیاده شدم و بعد کارلو بعد نگار و در آخر هم آرکا. نگاهی به اطراف چرخوندم، بوی عطر گل خاصی توی حیاط پیچیده بود. چشمهامرو بستم و نفس عمیقی کشیدم و بوی اون گل رو به ریههام فرستادم. صدای قلاده سگی از پشت ساختمون اومد که داشت به سرعت به این سمت میومد و ثانیهای نگذشته بود که سگ گنده و پشمالویی ظاهر شد و شروع کرد به کشیدن خودش به کارلو . قدش تا پهلو کارلو بود و خیلی گنده بود. من از شدت ترس چشمهام گشاد شده بود و نگار رنگش پریده بود و جیغ میکشید. سگ با صدای نگار پارس کرد و خواست به سمتش حمله کنه که با صدای کارلو متوقف شد. - !Cooper Stop (کوپر استاپ) سگ متوقف شد و دوباره شروع کرد به کشیدن خودش به کارلو و لوس شدن، کارلو جلوش زانو زد و شروع کرد به ابراز دلتنگی. - hello my son. (سلام پسرم.) و دستی به سرش کشید و دوباره گفت: - Everything has been going great during my absence. Well done. (توی این مدت که نبودم حسابی هواست به همه چیز بود آفرین) و زیر سرش رو با دستش نوازش کرد و بلند شد. آرکا که تااون لحظه ساکت و آروم به اون دوتا نگاه میکرد لبخندی زد و گفت -چند کیلوعه؟ماشاالله چقدرخوشگله. - ممنون ، کوپر صدو بیست کیلو هست. آرکا به سمتش رفت و نوازشش کرد و گفت - پس یک پا ورزشکاره برای خودش! کارلو خندید و در جوابش سکوت کرد. نگار بلاخره از سکوت دست کشید و گفت: -میشه بریم تو؟ من واقعا دارم میترسم کارلو گفت - ترس نداره که کاریش نداشته باشی کاریت نداره. و بعد در ادامه گفت: - من وقتی پونزده سالم بود داخل ساحل پیداش کردم اون زمان که یک ماه داشت پونزده کیلو بود الان تقریبا دوازده تا سیزده سالشه. آرکا سوتی کشید و ماشااللهای گفت.
-
#part35 سوار یکی از ونهایی که از طرف کارلو بودن شدیم. ونِ مشکیِ بزرگی بود. کارلو هم با ما اومد تا همراهیمون کنه. من و نگار روبهروی هم، و آرکا روبهروی کارلو که کنار من نشسته بود. کارلو موقع نشستن، دکمهی کتِ خوشدوختش رو باز کرد تا راحت باشه. سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و به بیرون خیره شدم. شیشههای دودی ماشین باعث شده بود همهجا رو خاکستریطور ببینم. دومین بار بود که به اینجا میاومدم ؛ یکبار برای مثلاً تفریح با پدربزرگ و مادربزرگ و عمه و خانوادهش، که خب پدربزرگ مثل اینکه اونجا با پدر کارلو ملاقات داشته و رفاقت و همکاریشون از اونجا شروع میشه. یکبار هم برای جشن پدر کارلو. ونکووِر قشنگ بود. حس خوبی داشت. من عاشق محیط شهرش بودم. از فکر که بیرون اومدم، سنگینی نگاهِ کسی رو روی خودم حس کردم. سر که چرخوندم، متوجه نگاه خیرهی کارلو شدم به محض اینکه دید دارم نگاه میکنم، نگاهش رو دزدید و به سقف و بعد هم به آرکا نگاهی انداخت. متوجه طرز نگاهش نمیشدم؛ اینکه هدفش چیه از این کارها و نگاهها رو نمیفهمیدم، و این باعث شده بود ذهنم مشغول بشه. ماشین که ایستاد، متوجه موقعیت شدم. ماشین داخل حیاط یک خونهی ویلایی بزرگ با نمای ترکیبی سنگِ سیاه و سفید و باغ با نردههای فلزی از بیرون جدا میشد، و دور نردهها گلهای ریز صورتی بود، کف حیاط ترکیب سنگریزه و سبزه بود، و وسطش با سنگ فرش ،محل عبور درست شده بود. سمت راست حیاط یک باغ بزرگ و سرسبز بود و گوشه سمت راست باغ یه محیط دایره شکل سنگ ریزههای سفید کار شده بود و یه تاب دونفره هم وسطش بود.
-
مهدیه طاهری شروع به دنبال کردن .reyhan. کرد
-
.reyhan. شروع به دنبال کردن محدثه مرادی کرد
-
محدثه مرادی شروع به دنبال کردن .reyhan. کرد
-
#part34 از هواپیما پیاده شدیم و وارد سالن فرودگاه شدیم؛ به سمت پله برقی رفتیم. محافظها دورمون وایستاده بودن؛ ارکا جلو بود و من وسط و نگار پشت سرم. نگار سرشرو خم کرد و از همون بالا به پایین پله برقی با چشمش اشارهای زد و گفت: - کاتی یارو اون نیست؟ به دنبال حرفش سری چرخوندم و به اون سمتی که گفته بود نگاه کردم و چشم ریز کردم و به شخصی که گفته بود برای چند ثانیه نگاه کردم، خودش بود! کارلو بین دوتا محافظ گندش پشت دیوار شیشهای بزرگ که این طرف رو از بخش انتظار جدا میکرد، منتظر وایستاده بود. هرسه مرد کت شلواری پوش بودن و خوشتیپ. تنها فرق کارلو در پوشش با بادیگاردهاش پیراهن مشکیای بود که بهجای پیراهن سفیدی که بادیگاردها تن داشتن زیر کتش پوشیده بود . دوتا دستش رو از روی کتش داخل جیبهای شلوارش کرده بود . موهای بورش رو به سمت بالا حالت داده بود و بلندی کوچیک موهای جلوی صورتش باعث شده بود کمی بریزه توی صورتش. نگاه مارو که دید، سری آروم تکون داد و با دست راستش به سمت در شیشهای که اون دو محوطه رو جدا میکرد اشاره کرد و با اقتدار و گامهای استوار جلوتر از بادیگاردها راه افتاد. با پایین اومدن از پله برقی هرسهمون با گامهای محکم و شانهبهشانهی هم از در خارج شدیم و مقابلشون ایستادیم. نگار که حالا هول شده بود سریع بدون اجازه دادن به ما که سلام کنیم شروع کرد به انگلیسی سلام واحوالپرسی کردن: - Hello how are you? (سلام حالتون چطوره؟) به کارلو نگاهی سرسری انداختم و رو کردم به نگار و غریدم: - آقای ریکاردو فارسی رو کامل و خوب بلدن؛ همونطور که گفتم دورگه هستند و از طرف خانواده مادری ایرانی هستن. و بعد هم نگاهی به کارلو انداختم و دستم رو به سمتش دراز کردم، با چهرهای کاملاً جدی زل زده بود به من و خیره نگاه میکرد انگار که آدم ندیده تا حالا! همون طور که نگاهم میکرد دستشرو بالا آورد و دستم رو فشرد. سلام کردم که جوابمرو با سلامی خشک و خالی داد. با چهرهای جدی رو بهش گفتم: - شما چرا تشریف آوردید؟ به زحمت افتادید!به محافظهام خبر داده بودم، .منتظرمون هستن. با پوزخندی که بیشتر به مسخره کردن میخورد گفت: - بله. فرستادمشون برن اما مخالفت کردن و گفتن خانم گفتن منتظر بمونیم. من گفتم براتون یکی از خونههای خودم رو آماده کنن و این چند وقتی که اینجا هستید در اون خونه مستقر بشید. نگار گوشه لبشرو گزید آروم همونطور که بدون پلک زدن به کارلو خیره بود پچ زد: - ماشالله جیگر! چه زبونی هم داره! چه روون صحبت میکنه حاجی! لبهامرو روی هم ثانیهای فشار دادم آرنجمرو کوبیدم توی پهلوش که «آخ» گفت. کارلو بلاخره نگاه از من گرفت و به سمت نگار برگشت و چهرهِ درهم نگار رو نگاهی کرد و پرسید: - مشکلی پیش اومده؟ نگار دستپاچه گفت: - هان..؟ چی..؟ نه نه اوکیام. کارلو که سردرگمی و هول شدن نگار رو دید شونهای بالا انداخت. لبخندی الکی روی صورتم نشوندم و گفتم: - ما هتل گرفتیم و این چند وقت مزاحم شما نمیشیم و داخل هتل مستقر میشیم. اَخمی که از اول روی صورتش بود این بار شدتش بیشتر شد و اَبروهاش بیشتر درهم گره خوردن و خیلی محکم گفت: - خیر. من نمیتونم مهمونهامرو مخصوصا مهمون به این مهمی رو بفرستم هتل ! و بعد هم با دستش به بادیگارد اشاره کرد. تازه متوجه سه تا دسته گل دست بادیگارد شدم. گل ها رو گرفتیم و تشکر کردیم. کارلو به سمت در خروجی اشاره کرد و گفت: - نگران نباشید. هیچ کسی اونجا نیست که براتون مزاحمت ایجاد کنه. بفرمایید.
-
#part33 نگار دستهاشرو با حالتی ذوق زده تند تند به هم کوبید و گفت: - واییی! خیلی قشنگه بیرون از کابین خلبان… سری برای جواب حرفش تکون دادم و به سمت کابین خلبان حرکت کردم. وارد کابین خلبان شدم. به کپتان احمدی و کپتان امیری که با هم در حال صحبت بودن، سلامی دادم. متوجه من شدن و هردو با خوشرویی سلام و خوشآمدگویی گفتن. نگاهی به روبرو انداختم؛ آسمان سیاه و تاریک و نمای چراغونی شهر زیر پام، صحنهی خیلی جذابی بود . با همون چهره خنثی مختص به خودم همونطور که از شیشه روبه رو به بیرون زل زده بودم پرسیدم: - کپتان، در حال حاضر از کجا عبور میکنیم؟ کپتان احمدی به سمتم برگشت و با لبخندی دلنشین که همیشه روی صورتش بود با لحن مهربونی گفت: - ما در حال حاضر از منطقه نوریلسک عبور کردیم و وارد فیربنکس در آلاسکا میشیم. تقریباً در مرز بین سیبری (روسیه) و آلاسکا (آمریکا) هستیم، کمی به سمت بخش غربی آلاسکا. از منطقه قطبی و بسیار سرد عبور میکنیم. بر فراز دریای چوکچی هستیم. و بعد با دست، نقطهای رو از شیشه جلومون نشون داد و بعدهم به مانیتور بزرگ نقشه اشاره کرد و در ادامه گفت: - این دریای چوکچی هست. بعد از یک ساعت صحبت با کپتان امیری و احمدی و تماشای بیرون، از کابین بیرون اومدم. فقط لامپهای جلوی کابین روشن بود؛ بقیه کابین با لامپهای بسیار کمنور روشن بود. نگار و آرکا خوابیده بودن. به سمت صندلیم رفتم؛ خسته شده بودم و خوابم میاومد. بعد از خمیازه عمیقی که کشیدم به ساعت نگاهی انداختم؛ یک و نیم شب رو نشون میداد. نفسمرو هوفی کردم و شالی که حالا دور گردنم افتاده بود رو باز کردم و روی صندلی خالی کناریم پرت کردم. به چهرههای ژولیده و غرق در خواب نگار و آرکا که صندلیهای روبهرو من رو تخت کرده بودن و خوابیده بودن نگاه کردم و باعث شد خواب بیشتر به چشمهام سرازیر بشه. ما حدوداً تا هفت و نیم یا هشت صبح به فرودگاه میرسیدیم و من پنج و یا شش ساعت تایم خوابیدن برام باقی مونده بود . چشمهامرو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن بخوابم. که البته موفق هم بودم. *** ده دقیقه فقط باقی مونده بود تا فرودمون. ساعت هفت و نیم صبح رو نشون میداد. نگار در حال عوض کردن تیشرت و شلوار صورتیش که لحظه سوار شدنش با مانتوش عوض کرده بود، شد. لباسش رو با یک نیمتنه شیری و شلوارشرو با یک جین برمودا یخی عوض کرد و رفت سراغ آرایش صورتش. آرکا هم تیشرت و شلوارکی طوسی به تن داشت. صورتم رو شستم و با تونر پاک کردم. ضدآفتابمرو برداشتم و مقداری روی صورتم پخش کردم. خط چشممرو کشیدم و ریملم رو زدم و اَبروهامرو لیفت کردم. مقداری رژگونه هلویی روی گونه و نوک بینیم زدم تا صورتم کمی رنگ داشته باشه. کارم رو با تینت قرمزم تموم کردم. تیشرت مشکی باکسیم رو پوشیدم و با شلوار جین مام استایل طوسیم ست کردم.
-
#part32 بعد از تموم شدن حرفم به آرکا نگاه کردم، آرکا سری بالا و پایین کرد و با اخمی که حالا به صورتش اومده بود به چهرهام نگاه کرد و گفت: - هرکی هست، همین اطرافه کاترینا!راستی چیشد که اسمت شد کاترینا؟ جواب اول جملهاش رو با «هومی»آروم جواب دادم و بخش دومشرو با گفتن: - مامانم این اسم رو دوست داشت؛ اینطوری شد که دو اسمی شدم. داخل خونه کاترینا صدام میزدن و توی جمع دِلوین. اونهم هومی آروم زمزمه کرد و دستم که لبه تاب بودرو فشرد و بالبخندِ دلگرم کنندهای گفت: - باهم پیداش میکنیم. نفسمرو هوف، مانند بیرون فرستادم به پایین نگاه کردم و سری تکون دادم که باعث شد موهام بریزه توی صورتم . آرکا سرشرو کمی پایینتر اورد تا صورتمرو ببینه و بعد گفت: - پاشو برو بخواب، ساعت از سه گذشته. با شنیدن حرفش با تعجب گوشیمرو بالا آوردم و ساعت گوشیمرو نگاه کردم. بله، ساعت سه و پونزده دقیقهرو نشون میداد. کلافه از روی تاب بلند شدم و به آرکا که حالا پشت سرم روی تاب نشسته بود و دستاش لبه تاب قرار داشت نگاه کردم و شببخیری زمزمه کردم و به سمت پلهها رفتم. «… حال…» چشمهامرو باز کردم؛ به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت دوازدهرو نشون میداد. نگار و آرکا به صورت خیلی جدی، با چهرههایی که انگار دارن کار مهمیرو انجام میدن؛ درحال حکم بازی کردن بودن. نگار متوجه چشمهای باز من شد و بالاخره از حالت تدافعی و جدیِ خودش بیرون اومد و لبخندی زد و گفت: - عه! بیدار شدی؟ گردنمرو که درد گرفته بود ماساژ دادم و در جوابش گفتم: - خواب نبودم. ابرویی بالا انداخت و گفت: - آهان… چون متوجه ما نمیشدی و هیچ جوابی نمیدادی، فکر کردیم خوابی. تکیهام رو از صندلی کندم و سری بالا انداختم و گفتم: - نه، توی فکر بودم. آرکا تک اَبروشو بالا انداخت و با لبخند گفت: - بگم برات شام بیارن؟ نچی کردم و از روی صندلی بلند شدم و گفتم: - نه شام نمیخوام. میخوام یکم برم جلو، داخل کابین خلبان.
-
#part31 بزاق جمع شده داخل دهانم رو با صدا قورت دادم. خودمرو از تاب کشیدم پایینتر، سرمرو به پشتی تاب سفید که بالشتکی سفید رنگ و نرمی پشتش بود تکیه دادم و چشمهامرو بستم. چند دقیقه بعد، همینطور که چشمهام بسته بود، صدای راه رفتن آهسته کسیرو شنیدم و بعد بوی خاصیرو حس کردم. ثانیهِ بعد حس کردم کسی کنارم نشست. باز هم اون حس ترس و ضعف سراغم اومد و جرأت نداشتم چشمهامرو باز کنم. حالم داشت از خودم و ترسهای مزخرف بیموقعام بد میشد. کمی که گذشت صدای آرکا که بلند شد، آروم شدم و نفسمرو که تا اون لحظه حبس کرده بودم، آسوده خاطر بیرون فرستادم. - حس میکنم یک چیزی شده که باید با کسی مشورت کنی؟ چشمهامرو باز کردم و به چهرهاش که لبخندی گرم روش نمایان بود، نگاه کردم. سرش سمتمن بود و نیمرُخش که سمت من بود، سایه افتاده بود روش و باعث شده بود دید کمتری نسبت به اون نیمه صورتش داشته باشم. آرکا روانشناسی خونده بود و الان یک مشاور ماهر بود. تا حالا زیاد باهاش صحبت کرده بودم؛ دیگه از روی رفتار و حرکاتم میفهمید که یک چیزیم هست و مشکلی دارم. . (آرکا پسرهِ عمو شهروز بود که دخترهِ عمه شکیلا یعنی تیدا همسرش بود. عمو شهریار پسر اول، عمو شهروز پسر دوم، که پدر آرکاست، و اِسفندیار پدر من، پسر سوم. و عمه شکیلاهم که بچه آخر و دختر یکی یدونه و ته تغاری خانواده هست. ) . دودل بودم که چیزی بگم یا نگم. تردیدرو که داخل چشمهام دید، لبخندی زد و سرشرو به روبهرو چرخوند و گفت: - نگران نباش. تا الان به کسی چیزی نگفتم راجب صحبتهامون، که از الان بگم. سری تکون دادم، به روبه رو خیره شدم؛ بعد از کمی مِن و مِن، دلمرو زدم به دریا و تصمیم گرفتم که جریانرو بگم. شروع کردم به گفتن از اول قضیه تا امشب.