نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
75 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
.reyhan. آخرین بار در روز مهر 28 برنده شده
.reyhan. یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
638 بازدید کننده نمایه
دستاورد های .reyhan.
-
سوا جون هو شروع به دنبال کردن .reyhan. کرد
-
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
.reyhan. پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
۲۶ فروردین -
#part50 دکتر محبی دکتر میانسال و خبره بیمارستانمون نگاهی به چهره ما انداخت، وقتی اضطراب و استرس آرکا و چهره بغضی فخری بانو و چهره جمع شده و بغضی عمه رو دید، رو به منو آرکا سری تکون داد با تاکید اینکه تنها بیاید کلمه دنبالم بیاید رو زمزمه کرد و جلوتر حرکت کرد. نگاهی کوتاه به فخری بانو انداختم و دستش رو اروم فشردم و از کنارش گذشتم. همراه آرکا پشت سر دکتر محبی از بین افرادی که هرکدوم درحال انجام کاری بودن گذشتیم. بعضی ها نشسته بودن، بعضی ها ایستاده بودن و بعضیها با استرس طول و عرض سالن رو طی میکردند. بعد از طی کردن یک راه، نسبتا طولانی و گذر زمان بالاخره به در بزرگ و سفید .رنگ اتاق دکتر رسیدیم دکتر محبی به سمت میزش رفت و مارو دعوت به نشستن روی صندلیهای جلوی میزش کرد. بعد از نشستن دکتر من و آرکا هم نشستیم و منتظر به دهان دکتر زل زدیم. بالاخره دکتر با لحن آرام ودلسوز اما قاطع همونطور کم به من و آرکا نگاه میکرد و شروع کرد به توضیح دادن: - خب... وضعیت تیدا واقعاً خاص و پیچیده است. پنج سال پیش، وقتی دکتر از خونه به اینجا انتقالشون داد، وضعیتشون خیلی وخیم بود. علت اصلیِ فرو رفتن ایشون به کما، یک آسیب مغزی جدی بود که در اثر برخورد گلوله رخ داد. از روی صندلی بلند شد و دستهاش رو دو طرف میز ستون کرد و وزنش رو به جلو انداخته بود و گفت: - خب بزارید بررسی کنیم و توضیح بدم که گلوله چطوری آسیب مغزی ایجاد کرده. و بعد به سمت تخته دیجیتال متصل به دیوار رفت و دوباره به همراه نشون دادن چیزهایی رو تخته توضیح داد: - گلوله دقیقاً به قسمت کناری سر ایشون یعنی این قسمت(با قلم داخل دستش که مخصوص تخته دیجیتال بود نشون داد) برخورد کرده بود.
- 51 پاسخ
-
- 2
-
-
#part49 با سرعت از ماشین پیاده شدیم و حتی منتظر بادیگاردها هم نموندیم. به سرعت به سمت ورودی بیمارستان رفتیم درکشویی بیمارستان خودبه خود باز شد و هوای گرم داخل بیمارستان به سمت صورتهامون هجوم اورد. به سمت اسانسور رفتیم دکمه طبقه مراقبتهای ویژه رو فشردیم. با رسیدن آسانسور پیاده شدیم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتیم. پرستاری که اونجا بود با خشرویی گفت: - سلام جناب و بانو دیبا اینجا چیکار میکنید مشکلی پیش اومده؟ منو ارکا همزمان متعجب به هم نگاه کردیم و من سریع به حرف اومدم: - دیشب باما از بیمارستان تماس گرفتن و ما متوجه نشدیم که چی شده خانوادههم پاسخگو نیستن.. پرستار حرف من رو قطع کرد گفت: - بله دیشب باهاتون تماس گرفتن تا بگن تیدا خانم به هوش اومدن منتها تلفن شما انتن دهی درستی نداشت. این رو که گفت لبخند مهمون صورت من و ارکا شد نفسمون رو که تا اون موقع حبس شده بود با خوش حالی بیرون فرستادیم. پرستار دوباره گفت: - اگر که میخواید ببینیدشون بفرمایید داخل بخش مخصوص دیباها فقط هوشیاری کاملی نداره و سعی کنید زیاد با صحبت اذیت نکنیدش. سری تکون دادیم و تشکری کردیم و به سمت اسانسور پرواز کردیم. ارکا دکمه طبقه خودمون رو فشرد. دستمرو چندباری روی شونهاش کوبیدم و گفتم: - مبارک باشه اقا شیرینی ما فراموش نشه. لبخندش عمیق تر شد و گفت: - حتما اسانسور ایستاد باهم پیاده شدیم.
- 51 پاسخ
-
- 2
-
-
#part48 از پلهها پایین اومدم و به سمت در خروجی رفتم. نگار با قیافه خواب آلود و تیشرت و شلوار سفید ساتن که لباس خوابش بود و موهای شلخته دورش کنار چمدونهاش ایستاده بود و درحال چرت زدن بود. و ارکاهم که کاملا نگرانی توی چهرهاش موج میزد اونورتر با کارلو داشت حرف میزد . به سمت ارکا و کارلو رفتم و کنار ارکا ایستادم، کارلو نگاهش به سمت من اومد و گفت: - امیدوارم که هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده باشه و تیدا بانو در سلامت کامل باشن؛ قرارداد اولمون خیلی خوب پیش رفت ولی قرار داد اصلی موند... مکثی کرد و بعد چند لحظه گفت: _کی دوباره برمیگردی خانم کاترینا؟ _ نمیدونم، مشخص نیست که دقیق ایران چهخبر شده تیدا حالش چطوره، باید ببینم چقدر ایران کارم طول میکشه ولی سعی میکنم خیلی زود برگردم . _ اوکی، هماهنگ میشم باهاتون، امیدوارم دفعه بعدی که اومدین فرصت بیشتری داشته باشیم و روزهای بیشتری رو بتونید بمونید. _ ممنون از مهمان نوازیتون آقای کارلو. و بعد دستم رو به سمتش بردم و آروم دستم رو داخل دستش فشرد. خداحافظی کردیم و به سمت ماشین و فرودگاه راه افتادیم. ساعت چهار بود که وارد خاک ایران شدیم.نگار ماشین گرفت تا بره هتل و به گفته خودش مزاحم ما نباشه. بازهم تماسهایی که میگرفتیم موفق به برقراری ارتباط نبود. راننده به سرعت حرکت کرد تا به بیمارستان برسیم. آرکا سرتاپا مشکی پوشیده بود و وقتی که با اخم و داد ازش پرسیدم: - چهخبره که انقدر گرفته شدی و مشکی پوشیدی؟ با صدای اروم و گرفته گفت: - فقط حس امروزم این بود و .هیچ چیزی نیست. من هم که طبق معمول سرتا پا مشکی پوشیده بودم. موهام که بعضی از قسمت هاش از کش بیرون اومده بود رو باز کردم و دوباره بالا بستم و شالم رو روی سرم درست کردم. ارایش دیشبم هنوز روی چهرهام ثابت بود و قصد تکون خوردن و خراب شدن هم حتی نداشت. با صدای راننده که گفت: - رسیدیم
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part47 رو بهش گفتم: - مطمئنی؟ سری تکون داد خداحافظی کرد که جوابش رو با سر دادم و از در خارج شدم. یک ساعتی بود که به کلاب رسیده بودیم و به بخش خصوصی کلاب رفته بودیم که طبقهی بالای کلاب بود و شیشههاش جوری طراحی شده بود که از بالا کامل به پایین دید داشت از پایین کسی نمیتونست چیزی ببینه و دیوارهای شیشهایش تماما عایق بود و هیچ صدایی از بیرون به داخل و از داخل به بیرون نمیرفت. ده دقیقهای میشد که قرار داد رو بسته بودیم. از لحظه ورودمون ارکا تلفنش مدام زنگ خورده بود، دیگه این اخریها کلافه از زنگهای پی در پی از شخص ناشناس از اتاقک به دلیل اینکه انتن نمیداد خارج شده بود تا ببینه شخص ناشناسی که خیلی اصرار به برقراری ارتباط داشت کیه و چی میخواست بگه و من رو با کارلو و وکیلش و تک بادیگارد داخل اتاقک شیشهای تنها گذاشته بود. سرم رو به پایین چرخونده بودم و به دختر و پسرهای مشغول به رقص نگاه کردم. بعد چند لحظه متوجه نگاههای خیره کارلو شدم و برگشتم و بهش نگاهی انداختم، کت و شلوار اسپرت مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود و دوتا دکمه آخر پیراهنش کاملا باز بود و زنجیر طلایی رنگی روی سینهاش خودنمایی میکرد . درحد چندثانیه سریع آنالیزش کردم و با بازشدن در نگاه ازش گرفتم، ارکا کلافه و بااخم داخل اومد. با نگاه منتظرم ازش خواستم که توضیح بده. نگاه منتظرمون رو که دید رو به من لب زد: - بیمارستان بود. نگران دست روی دستههای صندلی گذاشتم و خودم رو به جلو کشیدم و گفتم: - خب چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ سری به چپ و راست تکون داد و گفت: - نفهمیدم فقط قسمتی که گفت از بیمارستانه رو به زور تشخیص دادم... ... تمام راه کلاب تا ویلا با بی خبری و کلافگیهای آرکا و اضطرابهای من گذشت.
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part46 جلوی آینه قدی وایستادم و نگاهی به خودم انداختم . موهام رو گوجهای وسط سرم بسته بودم و دوتا موی کوتاه جلوی سرم رو فر درشت زده بودم و موها و میکاپم با لباسم عجیب جور در اومده بود . لباس بلند مشکی راسته که جنسش حریر بود و یک آستر نخی مشکی ریزش وصل بود و آستینهای پف دارش که از بازو بود تا سر انگشتهای دستم و شونههام کاملا لخت بود . لباس شیکی بود، از سلیقه کارلو خوشم اومده بود، تقریبا لباسهای شیک و مورد پسندم رو داخل کمد قرار داده بودن . از پلهها پایین رفتم ارکا که حاضر و اماده روی مبل نشسته بود و در حال چک کردن پاشنهی کفشهام بود متوجهام شد و سوتی زد که توجه نگار هم که هنوز درحال درست کردن پرونده ها بود به من جلب شد، ارکا روبه من گفت: - ماشالا خوشگل خوشگلا اومد، بانو قدم سر چشم ما گذاشتید. حالا کنارش رسیده بودم مشتم رو به بازوش زدم و گفتم: - مسخره بازی نکن به کجا رسیدی اوکی ان مشکلی ندارن؟ لبخندی زد گفت: - من نمیدونم اینا امشب به چه کاری میاد مثلا تو قراره کارلو رو بزنی نابود کنی یا اون تورو یا شما دوتا اونارو؟ بعد هم کفش پاشنه تیغی رو به سمتم گرفت و گفت: - خدمت شما چک شده سالمن فقط خواستی درشون بیاری از اینجا(به تیکه انتهایی کفش اشاره کرد)درنیار که دستت رو میبری حتما از بالا بکش بیرون. سری تکون دادم و کفش رو پام کردم. زنگ ایفون به صدا دراومد، نگار به سمتش رفت و گفت: - رسید برید زودتر منتظرشون نزارید. و بعد دررو زد . شانه به شانه ارکا همونطور که از در خارج میشدیم به نگار گفتم: -خواهشی که دارم به هیچی دست نزن غذا هم میگم کارلو سفارش بده برات بیارن. نگار که خستگی نخوابیدن یک شبانه روز توی صورتش مشهود بود سری بالا و پایین کرد و گفت: - هیچی نمیخوام سفارش بدین فقط میخوام بخوابم خستهام اومدین سرو صدانکنید.
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part45 نگاهی بهم انداخت و با لحجهیِ جنوبیِ قشنگی که یهویی به سراغش اومد گفت: - هیچی هنو یه صفحهام ردیف نشده، چقده سخته! یه عدد نباید از جاش تکون بخوره! ابرویی بالا انداختم و گفتم: - حالا دیدی دلیل کلافگی آرکا نق نقو چی بود؟ سری تکون داد و به آرکا نگاهی انداخت دندونهاشرو روی هم فشرد که چالهای گونهاش نمایان شد. …. برخلاف تمام غذاهایی که تابه حال درست کرده بود کبابهاش شانسی خوب از اب دراومد. که خب شانس باهامون یار بود وگرنه که امشب کوپر مهمون یک شام بدمزه بود. * ساعت نه نیم شب رو نشون میداد و ما ساعت دوازده داخل یکی از کلابهای خارج شهر قرار داشتیم. لپتاپ رو از روی پام برداشتم و گذاشتم روی میز جلو مبلی اتاقم و خودم هم از روی مبل بلند شدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم و اماده بشم. بعد از دوشی کوتاهه ده دقیقهای از حمام خارج شدم و به سمت میز توالت رفتم. موهام رو سشوار کشیدم، کرم ابرسانم رو روی پوستم زدم تا فقط پوستم کمی روشنتر بشه و زیر نور کمی برق بزنه، اینبار بجای خط چشم از سایه مشکی و کرمی استفاده کردم بخش زیادیش رو از سایه کرمی زدم و با سایه مشکی خط چشمی کشیدم و به سمت بالا محوش کردم. ابروهامرو لیفت کردم و رژ گلبهیم رو روی لبهام کشیدم و بارژ گونه گلبهی آرایشم رو به پایان رسوندم. به سمت کمد لباسهام رفتم که لحظه اخر پشیمون شدم دوباره برگشتم سمت میز توالت و کانسیلرم رو از داخل کیف ارایشم بیرون اوردم و زیر چشم و کات گونهام و بین ابروهام کشیدم و همین بدون هیچ کرم پودری. دوباره به سمت کمدم رفتم و لباس شب مشکی سادهای که برای امشب اماده کرده بودن برام رو برداشتم و تنم کردم.
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
.reyhan. پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
متاسفانه خوردم به کاراموزی 😭- 39 پاسخ
-
- 2
-
-
-
#part44 آرکا معترض گفت: - من چیکارم چرا باید پروندههارو دوباره درست کنم؟ رو بهش غریدم: - نصفش گردن توعه! من تا یک چیزی رو تست نکنم از طعمش مطمئن نشم کامل سر نمیکشم!بزنه و سم توش باشه تو میخواد بدون توجه به محتویاتش سر بکشی؟ منو بگو که رو کیا حساب کردم و با خودم همسفرشون کردم اونم تو سفر به این مهمی! آرکا که متوجه خطاش شد سر پایین انداخت و شرمندهای زیر لب گفت که با اخم گفتم: - من معذرت وسرخم کردن نمیخوام من میخوام یاد بگیرید که خطاتون رو بپذیرید و بدون بحث طوری که اگر کسی متوجه نشد تا آخرش متوجه نشه. اون رو پاکش کنید نه که طعم شکست رو بپذیرید و تا اخر جام زهرآلودش رو سر بکشید. **** نزدیک آرکا رفتم و کنار گوشش پچ زدم: - اول یکی از سیخهارو بزار روی آتیش اگر بد بود بریم سراغ یک غذای دیگه الکی تایم نزاریم سرش. سرش رو پایین انداخت و خندهریزی کرد که از دو طرف چاله گونه لپهاش مشخص شد. با تکون سرش حرف من رو تایید کرد. سیخی که داخل دستش بود رو روی اتیش قرار داد و شروع کرد به باد زدنش. به سمت میز چهارنفره که اونطرفتر از باربیکیو قرار داشت رفتم، نگار لپتاپشرو جلوش باز گذاشته بود و عینک مطالعهاش رو روی چشمهاش مرتب کرد و دوباره خودش رو با پروندهها مشغول کرد. درحال درست کردن پروندههایی بود که صبح از دست داده بودیمشون. حدودا پنج تا پرونده سنگین بود که بعضیهاشون فقط برگه اولشون آسیب دیده بود اما بعضی هاشون قهوه تا برگههای آخری، داخلشون نفوذ کرده بود و صفحههات سفیدش حالا قهوهای بودن. صندلی رو برای خودم عقب کشیدم و کنارش نشستم. خطاب بهش گفتم: - خب به کجا رسیدی تا الان چندتارو درست کردی؟ عصبی هوفی کرد؛ تیکه کوتاه جلو موهاش که داخل گوجهای پشت سرش نرفته بود به بالا رفت و دوباره جای قبلش برگشت.
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part43 نگار رد نگاه آرکارو دنبال کرد تا به میز رسید. با همون دستهایی که دستکش داشتند به پاهاش کوبید و گفت: - وای چیشده اینا؟ با سر به میز اشاره کردم و گفتم: -بیا جلو. سریع اومد جلو و منتظر نگاهم کرد فنجون قهوهام رو به سمتش گرفتم و گفتم: - بخور. با نگاهی در گردش بین من و فنجونِ قهوهی توی دستم و با چشمهاش که از تعجب گرد شده بودن گفت: - مگه این برای تو نیست؟ دوباره فنجون رو به سمتش گرفتم و با چشمهام به فنجون اشاره کردم و گفتم: - گفتم بخور! فنجونرو از دستم گرفت و باتردید نگاهش رو بین من و آرکای منتظر و فنجون قهوه چرخوند. فنجون رو بالا برد و کمی مزهاش کرد ، به سرفه افتاد و چهرهاش جمع شد و رو به ما پرسید: -توش چی ریختین چرا اینطوریه؟ ابرو بالا انداختم و گفتم: - نمک! نمک ریختین از روی مبل بلند شدم و همینطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم: - نمیدونم چرا وقتی که جای لوازمها رو بلد نیستی اون علاقه و اشتیاق به آشپزی رو سرکوب نمیکنی؟وقتی آشپزی بلد نیستی چرا دست میزنی؟ به آشپزخونه رسیدم و دیگه تقریبا توی دیدم نبودن، از پشت جزیره به کبابها نگاهی انداختم . چند قدمی به عقب برگشتم و وقتی که کمی توی دیدم قرار گرفتن پرسیدم -از کبابها چه خبر؟ نگار که چرخیده بود سمتم سرش رو پایین انداخت و سریع به سمت پلهها دوید که صدامرو بردم بالا و خطاب بهش گفتم: - از جواب دادن طفره نرو و از ماهم فرار نکن تو که بالاخره میای بیرون از اون در و باید بشینی به آرکا کمک بدی و پروندهها رو درست کنی پس حالا محکم و استوار وایستا اینجا و خطایی که کردی و گردن بگیر!یاد بگیر که اشتباهات رو گردن بگیری و سعی در درست کردنشون داشته باشی!
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part42 آرکا که حسابی از تعریفهای من حالش بد شده بود خم شد لیوان قهوه رو از روی میز برداشت و همونطور که روی پاهاش خم بود قهوه رو سرکشید. خوردنش همانا و پاشیدنش بیرون همانا با تعجب به حرکتی که انجام داده بود نگاه کردم . چشمهاش رو بسته بود. چهرهاش قرمز بود. به سرفه افتاد و چشمهاش رو بازکرد و وقتی که نگاهش به میز افتاد چشمهاش گرد شد. رد نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به برگهها و قهوهها که حالا با انبوهی از قهوه خیس شده بودن و میز رو قطرات قهوه پوشانده بودن. چشمهام رو بستم و نفسمرو آتیشی که از شدت حرص شعلهور شده بود بیرون دادم. رو کردم بهش بلند بهش توپیدم: - این چه کاری بود؟ آرکا گندزدی به زندگی! وای....خدایا. آرکا فنجون قهوهای که نگار برای من آورده بود رو سمتم گرفت و گفت: - چجوریه؟ فنجون گرفتم به سمت لبم بردم و کمی لبمرو به قهوه آغشته کردم و با زبون مزهاش رو امتحان کردم. با پیچیدن شوری داخل دهنم چهرهام درجا درهم شد. فنجونرو سریع روی میز گذاشتم با هردو دست روی رانهای پام کوبیدم. چهرهام با حالت مسخره و بغضی درهم شد و با صدای نازکی گفتم: - این از اولیش خدامیدونه تا اخر این سفر چه بروزمون بیاد. آرکا بعد از اتمام جملهام چهرهاش درهم شد، با صدای بلند نگار رو صدا زدم: - نگار! نگار با دو به سمتمون اومد. دستکشهای دستش پیاز زعفرانی بودند. دستهاش رو هی درهوا تکون داد و با صدایی که گریه در اون آغشته کرده بود گفت: - وای خدا مرگم بده چی شد کاتی، زدن؟حمله کردن؟ بردن؟ چهرههای غضبآلود من و آرکارو که دید به آنی سکوت کرد که هیچ لال شد کلا حرف داخل دهنش ماسید. آرکا کلافه هوفی کشید و نگاهش رو از نگار به سمت میز و پروندهها سوق داد.
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part41 - مگه من حمال توام مرتیکه میخوای خراب کاریترو آب بگیری چرا شیلنگ میدی دست من؟چرا منو میاری وسط من اینجا چیکارهام؟ آرکا که وضعیت رو قهوهای دید لبخندی زد و روبه نگار گفت: - خسته نباشی نگار دستت درد نکنه بیصبرانه منتظرم شب بشه و دستپخت خوشمزهات رو بخورم. نگار که از شنیدن تعریف دست پختش خر ذوق شده بود همه چیز رو ازیاد برد لبخندی زد و گفت: - خب پس من برم به ادامه آشپزیم برسم. و با گذاشتن سینی قهوه روی میز بدو به سمت آشپزخونه رفت. چهرهام رو جمع کردم و روبه آرکا گفتم: - مطمئنی که مشتاقی؟ آرکا نفسآسودهای کشید و چند ثانیه چشم هاشرو بست و دستش رو روی پیشونیش کشید و بعدچشمهاشرو باز کرد به من نگاهی انداخت و گفت: -چطور؟ با همون چهره جمع شده توضیح دادم: - هیچی این خودش هم برای خودش غذا از بیرون سفارش میده و هیچ چیزی از اشپزی بلد نیست. یکبار خونش بودم قرار شد لازانیا درست کنه بعد که اماده کرده بود روش تخم مرغ خام شکسته بود برای دیزاینش. آرکا چهرهاش جمع شد و صدای عق زدن دراورد. من باز ادامه دادم: - روز بعدش باز برامون درس عبرت نشد رفت قورمه سبزی درست کنه بگو چیشد؟ آرکا با چهره جمع شده گفت : - تورو خدا ولش کن... با حالتی جدی گفتم: - نه بزار بگم مرغ خریده بود پاک نشده و کامل با پوست انداخته بود داخل قابلمه و بعد به جای سبزی قورمه سبزی سبزی خوردن سالم انداخته بود، تره رو سالم تصور کن که توی آب شنا میکنه… و بعد با چهره جمع شده سرم رو به چپ و راست تند تکون دادم تا فراموش کنم و لبخند کوچیکی از یادآوری اون روزا نشست روی لبم.
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part40 بی توجه بهش به سمت آرکا رفتم ، آرکا روی مبلهای کنار پنجره سرتاسری روی مبل تک نفره لاوسون مشکی نشسته بود و پاهاشرو روی میز جلوش روی هم قرارداده بود و اَخمو از بالای عینک مطالعهاش خیره به لپتابش که روی پاش بود شده بود. چند برگه هم روی میز جلوش، پخش بود. به سمتش رفتم دستی روی شونهاش کشیدم و از پشتش رد شدم و به سمت مبل دونفره کنارش رفتم. بدون اینکه نگاهم کنه باهمون اَخم گفت: - کاتی یک لطفی میکنی داخل پروندههای روی میز رو نگاه کنی ببینی داخل پروندهها پرونده فراهانی و اَتابکی هستن یانه؟ بدون گفتن چیزی بهش شروع کردم به انجام دادن دستوراتش و زیر لب غر زدم: - کارها برعکس شده به جای اینکه من دستور بدم اینا انجام بدن اینا به من دستور میدن نچ نچ نچ. آرکا با ابروهای بالا رفته نگاهی به سمت من انداخت و همونطور که لپتاپ رو گرفت با دودستش، پاهاشرو از روی میز برداشت و عینکش رو به بالا هدایت کرد و زیر لب پچ پچ کرد: - باز غر زدن این شروع شد شروع بشه کی میخواد تموم بشه خدا میدونه. همونطور که به جلو خم شده بودم و روی میز درحال گشتن بین پروندهها بودم سرم رو بالا آوردم که فهمید تمام حرفاش رو شنیدم لبش رو گاز زد و گفت: - ببخشید معذرت میخوام اِشتباه کردم شکر خوردم این تار و پود گوپو که نگار گفت تو حلق من که خفه شم.بانو شما اصلا دست نزن کی گفت خم بشی خودم پیدا میکنم بخدا فکر کردم نگاره گفتم یکم کار کنه دختره علاف. همونطور که این جملههارو پشت هم میگفت پروندههارو هم از من میگرفت. نگار، سینی قهوه دستش بود و داشت از دور میومد اَبروهاشرو بالا داد بلند گفت:
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part39 شیر آب وان رو باز کردم. بمب حمام رو از روی اِستند برداشتم و داخل وان انداختم و یک ثانیه بعد شروع کرد به کف کردن و باز شدن. از روی اِستند ماسک صورتم رو برداشتم و به سمت آینه بزرگی که روی دیوار وصل شده بود رفتم و شروع کردم به ماسک زدن. کمی که گذشت و وان پر از آب شد آب رو بستم و داخل وان نشستم. یک ساعتی داخل وان ریلکس کردم. واقعا بهش نیاز داشتم و حالم رو خوب کرده بود. از حمام اومدم بیرون و به سمت چمدونم رفتم و آبرسانم رو به همراه تینت شاتوتیم برداشتم و به سمت میز توالت رفتم. بعد از تموم شدن کارم به سمت چمدونم رفتم و لباسهایی که روی چوب لباسی بود رو با احتیاط برداشتم و گذاشتم روی تخت و از قسمت تیشرتهام یک تیشرت گشاد سرخابی که کلاه داشت و یک لگ مشکی برداشتم و پوشیدم. موهامرو بالای سرم سفت جمع کردم و گوجهای بستم که باعث شده بود چهرهام لیفت بشه. صندل اَنگشتی مشکیم که بندهای صورتی کم رنگی داشت رو پام کردم و از در اتاق بیرون زدم. نگار رو دیدم که هیچی از آشپزی بارش نیست اما توی آشپزخونه مثل این شفهای شبکه آشپزی ماهواره سیس گرفته و درحال طمعدار کردن و آماده کردن کبابها بود. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: - میشه بدونم داری چیکار میکنی از الان؟ با چشمهای قرمز و اَشکی که در اثر پیاز خرد کردن بارونی شده بود، نگاهی بهم انداخت با فین فین لبخندی کج وکوله زد و گفت: - گوشتهارو مرینیت میکنم میزارم توی یخچال تا شب بوی ضُخم گوشتها از بین بره. بعد هم با شونهاش اَشکهاش رو پاک کرد و دوباره مشغول شد. با چهرهای جمع شده نگاهم رو ازش گرفتم و زیر لب «خدا بخیر کنه» آرومی گفتم و بعد بلندتر که به گوش نگار هم برسه گفتم: - فردا همه مون راهی بیمارستان میشیم. که نگار سرش رو از روی شونهاش چرخوند و چپ چپ نگاهی بهم انداخت .
- 51 پاسخ
-
- 1
-
-
#part38 اتاق وسط رو انتخاب کردم چون نسبتا بزرگتر و پنجره مثلثی بزرگی داشت که جلوی پنجرهاش، لبه دیوار رو مثل تخت درست کرده بودن و داخلش رو بالشت و پتوهای نرمی گذاشته بودن، حال میداد برای دراز کشیدن اونجا و نگاه کردن به هوای بارونی و برفی… کنار پنجره تخت گندهای به رنگ مشکی جا اِشغال کرده بود، چمدونهامرو محافظ همونجا جلوی در گذاشته بود، طرف چپم مَستر بود و روی همون دیوار با کمی فاصله از مَستر میز توالتی قرار داشت. به سمت چمدونم رفتم و شروع کردم به جاسازیِ وسایلهام توی اتاقی که، فعلا جناب کارلو در اختیار ما قرار داده بودن … کارم که تموم شد، شامپوهام و ماسکهام رو برداشتم و به سمت حمامِ مسترِ شیشهای گوشهیِ اتاق رفتم. حمامش تقریبا بزرگ بود، ورودیش رختکن بود که با یک شیشه شفاف که لبههاش نوارمشکی بود از محیط اصلیِ حمام جداشده بود. یک وان مشکی سرامیکی گوشه سمت چپ حمام قرار داشت، و دوش سقفی هم وسط حمام، و سمت راستهم که در ورودیِ حمام بود و استند حولههم همون قسمت متصل بود، یکی در میون حولههای سفید و مشکی تمیز رو چیده بودند و مثل زمین شطرنج شکل داده بودن. اون سمت روبروی وان مشکی توالت فرنگی مشکی خودنمایی میکرد. وارد رختکن شدم و لباسهام رو از تنم کندم و رفتم داخل حمام، شیر وان رو باز کردم تا وان پر بشه و به استند گوشه وان نگاهی انداختم. داخلش انواع شامپوهای بدن و مو و بمب حمام بود و ردیف بالاش خالی بود؛ پس جای مناسبی برای گذاشتن شامپوهای خودم بود.
- 51 پاسخ
-
- 1
-