-
تعداد ارسال ها
27 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های محدثه مرادی
-
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت بیست و شش با خروج از خونه، احمد رو تکیه به دیوار کنار در دیدم -تو که نرفتی؟ -نه آقا دلم اینجا بود. میگم چیزی پیدا کردین؟ -نه خنده اومد رو لبش -دیدید گفتم خانم نمرده، اشتباه بهتون گفتن جدی بهش خیره شدم -خانم مرده احمد آقا، جنازهاش دیشب پیدا شده. اگر خونه بود که نمیتونستیم راحت سرمون و بندازیم پایین بریم داخل. با بغض یا کریمی دستش رو به سرش کشید و زیر لب گفت -حیف این زن نبود؟ مرض دارن نعمت خدا رو... باقی حرفش رو با دیدن نگاه من خورد. لامصب طرف به تو نگاه نمیکرد که انقدر بابت کفران نعمت ناراحتی، تهش چهارتا لبخند میزد که کاراش و بهتر انجام بدی، والا به خدا. هرچند از زر و ظاهر خونه، کاسبی سکه صاحب خونه کاملا مشخص بود. طفلی امثال هدیه خانم که برای مادرجونم کار میکنه و زن توی اوج جوونی دستاش مثل یه کارگر شصت ساله است، اون وقت امثال این خانم... با یاد آوری جنازهاش و مرگش، ادامه فکرم و با فرستادن لعنت به شیطون پرت محیط کردم. با باز شدن درآسانسور و خروج چند تا مرد و زن احمد رو به لابی فرستادم و سپردم یکی، یکی بفرستنشون داخل خونه عصمت عبدی. از رییس هیئت مدیره شروع کردم. مرد نظامی و بازنشستهای که تابع نظم و مقررات بود و تقریبا کل روز رو خونه است و فقط صبحها پیاده روی و عصرها هم، مجدد به همون پارک برای بازی شطرنج میره. ظاهرا فقط یکبار مقتوله رو دیده. خودش ساکن طبقه نه هست، هیچ صدایی از بالا نشنیده و متوجه چیز عجیبی نشده. یک واحد که یک خانم پرستار بود و شیفت بود، دو واحد دیگه هم آقایون سر کار بودن و خانمها با هم دوست بودن و چند ساعت قبل از قتل با هم به خرید رفته بودن و عملا طبقه پایین خود جناب رئیس، اقای توکلی فقط خونه بوده که متوجه چیزی نشده بوده. همسایههای طبقه ده که واحد سه خالی هست، واحد چهار هم زن و شوهر جوانی بودن که دیشب به استرالیا مهاجرت کردن . همسایه واحد روبرویی توی جمع تشریف نداشت و به گفته احمدی، الان باید داخل میبود اما جواب تلفنهای اقای توکلی رو نداده بود. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت بیست و پنج -قربان قفل در سالم هست و فقط یه اثر انگشت روی در و قفل هست -در رو باز کنید با باز شدن در اول بچههای صحنه وارد شدن، اخر از همه خودم وارد شدم. از راه رو که وارد شدم، سمت راست سرویس بهداشتی بود و روبه روش خیلی با سلیقه اینه قدی و شلف و جاکفشی و کمد زده بودن . روبه روی راهرو، پنجره قدی با پردههای نسکافهای بود و نشیمن جمع و جور خونه که مبلهای کرم قهوهای و یک دست غذا خوری چهار نفره و ستش طوری کنار هم چیده شده بودن که مبلها روبه تلویزیون بزرگی که به دیوار سمت راست زده بودن، چیده شده بود و پشت به غذا خوری بودن. سمت چپ هم اول اشپزخانه جمع و جور با کابینتهای رنگ چوب بود. دیوار جلوی آشپزخونه از جنس کابینتها بار شیک و مجللی تعبیه شده بود. بعد اشپزخانه راه رو کوتاه بود که دو در داشت یکی حمام و دیگری اتاق خواب. اتاق با سرویس مشکی و رو تختی ساتن قرمز و پرده قرمز و کاغذ دیواریهایی طلایی رنگ، چیده شده بود. روی تخت مرتب و دست نخورده بود. رو به روی تخت میز آرایش بود با بررسی که موهای بلند عصمت عبدی هنوز بهش بود و کنارش رژ سرخابی که موقع مرگ روی لبش بود و ادکلنی که درش باز مانده بود. همه نشان این بود با عجله در همین اتاق حاضر شده و موقع قتل داخل ساختمان بوده. تجسس سریعتر از زمان ممکن پیش رفت. هیچ ردی از ورود شخص دوم نبود. خونه مرتب بود و اثری از درگیری و....نبود. -قربان این بطری توی میز بار بود، بفرستم برای آزمایش؟ بی هدف وسط راهرو ایستاده بودم و با نگاهم خونه رو رصد میکردم -بفرست، ولی بعید میدونم چیزی پیدا بشه. شما مشغول باشین. احمدی بیا بریم دنبال همسایهها. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت بیست و چهارم با ورود بچههای تجسس و صحنه با احمدی جلوی آسانسور ایستادیم احمد کاملا فرز و سریع در حالی که با تلفن صحبت میکرد، نمیدونم آقا، نمیدونم آقا گویان به ما نزدیک شد و با گفتن جناب سروان منتظرمه سریع خداحافظی کرد. با تعارف احمد همه سوار شدیم با زدن تگ و شماره طبقه و بسته شدن در، اتاقک آسانسور رو به دقت بررسی کردم. کاملا شیک و مدرن و اثری از درگیری و خط و خش و کشیدگی جسم سنگین کفِش نبود آسانسور دوربین هم داشت. با دست چونم رو ماساژ میدادم و فکر میکردم -احمدی! -بله قربان -دوربین آسانسور موردی نداشت؟ -نه قربان -کیسهای؟ چمدونی؟ ساکی؟ -جز لوازم وثوقها، هیچی قربان. نهایت کیف دستی خانمها بود و یه ساک کوچیک ورزشی رو دوش آقای همسایه، چی بود اسمش؟ -شمس -بله شمس، که در حد یه بطری و یه حوله و مایو جامیگیره، نه جسد با اوردن اسم جسد باز رنگ احمد پرید و زیر لب شروع به صلوات فرستادن کرد -میگم آقا، مطمئنید خانم مرده؟ بابا کی گفته؟ خانم همیشه عادت داشت چند وقت، چند وقت، بیرون نیاد. شاید خونه است. دستی به شونهاش زدم و با لبخند به حجم استیصال و ناباوریش نگاه کردم با خروج از آسانسور چشمم رو توی راهرو چرخوندم. چهار واحد در هر طبقه، که دو واحد، دو واحد، روبه روی هم بودن، اما به خاطر راه پلههای روبهروی آسانسور و آسانسور دیوار مشترک نداشتن . اول یه سر به راه پلهها زدم. سنگ پلهها گرانیت بود و روش یه وجب خاک داشت و جای پایی روش نبود -از راه پله استفاده نشده -چه طور قربان؟ -روی سنگ پله خاک هست و تکون نخورده احمد جلوی در واحدی که روش نوشته بود دو، ایستاده بود و جرات نزدیک شدن نداشت -احمد اقا به چیزی دست نزدی؟ -نه اقا میخواستم زنگ در رو بزنم، منتظر شما بودم -لازم نیست. کلید رو بده برو کلید رو ازش گرفتم و به بچهها اشاره زدم. از در ورودی شروع کنن خودمم راه رو چک کردم. هیچ چیز چشم گیری نبود. احمد مستاصل وایستاده بود نگاه میکرد -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت بیست و سوم احمدی کلافه رو کرد به من -قربان دوربینای داخل پارکینگ مشکل داره -چه مشکلی؟ - دوربینای داخل پارکینگ ضبط ندارن -مگه میشه؟ رو کردم به احمد و سوالی نگاهش کردم دست پاچه شد -آقا به خدا تقصیر ما نیست، یادم رفت بگم دوربینهای پارکینگ دوماهه خرابن، خود هیئت مدیره باید درست میکرده نه من. -چرا خراب شده؟ -والا نمیدونم آقا، دوماه پیش اعضای هیئت مدیره تصمیم گرفتن دوربینها رو زیاد کنن و مدلش و بهتر کنن. همه انجام شد، اما اخر سر قرار شد جهت دوربینهای پارکینگ رو عوض کنن. بعدم اون شرکت طرف قرارداد دبه کرد و هیئت مدیره باهاشون به مشکل خورد -احمدی این فیلم از کجا گرفته شده؟ -از دوربین جلوی در پارکینگ همونطور که به طرف آسانسور حرکت میکردم صدا بلند کردم -ای بابا اینطوری که عملا هیچی نداریم، از زمان حدودی قتل تا دفن حدود یک ساعت هست که امکان داره توی پارکینگ هر جابه جایی انجام بشه. جلالی تو فیلمها رو بردار، احمدی تو با من بیا بریم بالا، بچههای تجسس کی میرسن؟ -جلو در توی ماشینها ایستادن -بیسیم بزن بیان. احمد اقا کلیدهای واحدها رو اگر داری بیار ایستاد و دستی به لاله گوش راستشش زد -آقا به هیئت مدیره باید زنگ بزنم -مگه کلیدا رو نداری؟ -چرا ولی بدونه اجازهاشون... عصبی پریدم وسط حرفش -حکم داریم نیاز به اجازه نیست. فقط هماهنگ کن بیان منتظر باشن واسه پارهای از توضیحات، همسایههای طبقه نه و ده رو هم خبر کنن بیان توی لابی منتظر باشن جدی به سمتش خم شدم و با انگشت بهش تاکید کردم -فقط احدی از چرایی احضارش و شماره واحد و هرچی که مربوط به این پروندهاس بو نبره. بگو پلیس خواسته نگفتن چرا. توضیح اضافه بدی من میدونم تو -چشم، چشم -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت بیست و دوم -بله آقا، ایشون آقای شمسی هست. اتفاقا همسایه واحد کناری خانم هستن. خیلی پسر خوبیه، مهندس، ورزشکار و همه چی تموم. -تنها زندگی میکنه؟ -بله آقا پدرش آسایشگاهه و مادرشون عمرشون و به شما دادن -با کسی رفت و امد نداره؟ -نه والا نگاهی به تصویر برگشتش و همراهش کردم -پس این کیه؟ -آها این دوستش هست آقا مهران، فقط این رو دیدم گاهی میاد یه سر بهش میزنه و میره احمدی تصویر بعدی رو نشون داد. -اینا آقا و خانم وثوقن که دیروز کلا از ایران رفتن سوالی و عصبی لب زدم: -رفتن؟ کجا؟ -کجاشو نمیدونم، فقط میدونم کلا رفتن خارج زندگی کنن. توی ذهنم با یه حساب سر انگشتی، چمدون بزرگ خانواده وثوق رو مناسب جنازه عصمت عبدی دیدم. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت بیست و یکم رنگش پرید و دو قدم عقب رفت -م... مگه میشه؟ چطوری؟ تو خونه که خبری نیست -خونه نبوده. بیرون از خونه -مگه میشه؟ خانم از دیشب از خونهاش در نیومده -بیرون اومده تو متوجه نشدی -آقا به خدا من اصلا عادت به پیچوندن ندارم، بالا سرمم دوربین هست که دست از پا خطا نکنم، فقط یه دستشویی کوتاه میتونم برم. با دستم شونهاش رو یکم فشردم، به سمت احمدی و جلالی رفتم -همیشه قاتل از ما زرنگتر هست. جلوی کانتر ایستادم و روبه بچهها کردم -خوب، چه خبر؟ -خبر که هیچی، دیروز رفته بیرون و ساعت حدودای یک آمده خونه با یک جعبه پیتزا. بعدم هیچ رفت و امد مشکوکی نبود -پارکینگ چی؟ حوالی ساعت قتل خروجی نداشت؟ -فقط دو مورد، یکی زن و مردی چمدون به دست، اون یکی یه پسر دیروز قبل غروب رفته بیرون و دیشب، نُه شب، البته با یه همراه برگشته -احمد آقا بیا ببین میشناسیشون. احمدی تصویرش رو بیار با احمد میز و دور زدیم و پشت مانیتور رفتیم. خم شد و چشم تنگ کرد. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت بیستم چشمهاش برقی زد. -از لحاظ ظاهری انگار آزیتا خانم، خواهر بزرگه است. اما چندبار دیدم دختره عصبی بهش توپیده که تو چطور مادری هستی. -با همسایهها چی؟ مشکلی؟ مراودهای؟ چیزی نداشت؟ -تا جایی که من میدونم اینجا هیچکس با کسی دیگه ارتباط نداره. غیبت نباشه ها، همهاشون توک دماغشون و میبینن و بقیه رو حساب نمیکنن، هیئت مدیرهام با اولین مجمع تشکیل شد و این همه وقت همون قبلیا بودن و هستن. تا میگن پول، بدونه درگیری همه پول و میدن و تمام. کلافه از حرفهای به درد نخور، اشارهای به اطراف کردم -راه پلههای فرار کجاست؟ -جلوی ورودی سمت چپ یه حیاط خلوت چسب ورودی پارکینگ هست، اونجاست -دوربین داره؟ -بله آقا دوربینای پارکینگ بهش دید داره از بالا هم دوربین داره از توی جیب سمت چپ داخل کتم یه کارت دراوردم و جلوش گرفتم و یه دستمم پشت شونش گذاشتم -خوب احمد آقا این کارت من، مطلب جدیدی یادت اومد حتی بی اهمیت بهم زنگ بزن، ممنونم از همکاریت -ببخشید اقا نگفتید چی شده؟ من بشم بپای خانم؟ سعی کردم تک تک حرکاتش رو زیر نظر بگیرم تا وقتش ببینم عکس العملش چیه -نه نیاز نیست، ایشون به قتل رسیدن. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت نوزدهم -آخرین بار چه زمانی دیدیش ؟ -آخرین بار دیروز صبح بود، نوبت آرایشگاه داشت. -چه دقیق؟! همیشه آمار ریز جزئیات ساکنین رو داری؟ -نه آقا غلط بکنم، دیروز خانم داشت تلفنی حرف میزد و میگفت نوبت آرایشگاه داشتم دارم، میرم شب میام، که شنیدم. -ساعت کاریتون چه طوری هست که هم دیروز بودی هم امروز؟ -والا آقا امروز شیفت من نبود ولی رضا همکارم عقد دختر داداشش بود بایس میرفت کرج، من جاش اومدم سر تکون دادم. -ببینم رفت و امدش رو دیدی؟ -بله صبح زود رفت طرفای ظهر هم برگشت -دیروز مهمون نداشت؟ -نه -از کجا مطمئنی؟ -مهمان تگ آسانسور نداره و من باید تگ بزنم براشون، مگه با خودشون بره بالا یا آسانسور از بالا زده بشه یا با پله برن -دیروز وقتی بوده که حواست نبوده باشه و کسی رفته باشه؟ باد به غب غب انداخت -نه من حواسم جمع جمعه -مگه میشه؟ یعنی دستشویی هم نمیری؟ -اها، اونطوری که بازم گمون نکنم، اگر چیزی بوده باشه توی دوربین ثبت میشه -خیلی خوب. خانم مهمون و رفت و آمد زیاد دارن؟ -نه آقا، فقط گه گداری یه دختر خانمی میاد پیششون که خانم سپرده بدون هماهنگی با خودش، نفرستمش بالا. که حقم داره -چه طور؟ -والا آقا غیبتش نباشه دختره بهش میخوره تو خط عمل سنگین باشه؟ هربار انگار یا نعشه است یا خمار. لابد خانم میترسه دست کجی کنه. انگار کارگاه پوآرو حال حاضر جلوم ایستاده. -متوجه نشدی چه نسبتی دارن؟ -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت هجدهم برگه حکم رو از جیبم در آوردم و جلوش گرفتم -اول با این حکم مقام قضایی همکارام دوربینها رو باید چک کنن و در صورت لزوم هارد رو با خودمون میبریم. -خواهش میکنم بفرمایید، فقط میشه بپرسم مساله چیه؟ با دست اشارهای به احمدی و جلالی زدم که پشت سیستم بشینن. -میگم خدمتت، اسمت چیه؟ -کوچیک شما احمد براتی هستم -احمد اقا چندتا نگهبانید؟ -سه تا آقا -شما شخصی به اسم عصمت عبدی میشناسید؟ دستی به چونهاش کشید -عصمت عبدی؟ مطمئنی اسمش رو درست میگید؟ -بله چهرهاش از حالت سوال به تعجب و گیجی رسید. -عبدی داریم، ولی عصمت نیست. اسمش آزیتاست. عکس مقتوله رو از جیبم در آوردم و نشونش دادم -ایشون هستن؟ با دقت نگاهی به عکس کرد و سوالی نگاهم کرد -بله، خبریه جناب سروان؟! -سرگرد هستم، ایشون رو میشناسی؟ - بله، بله، جناب سرگرد. دید گفتم اسمش رو اشتباه میگی، ایشون آزیتا خانم هستن، ساکن واحد یک، طبقه ده هستن از اسمی که با تغییر محل عوض شده بود ابرو بالا انداختم -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت هفدهم بعد از ورود، مستقیم به سمت کانتر نگهبان حرکت کردیم که تلفیقی از همون رنگ نما بود. پشت کانتر یه مرد میان سال با کت شلوار مشکی ایستاده بود. -سلام بفرمایید کارت شناسیم و جلوی چشمش گرفتم -سلام شایان آقایی، بازپرس ویژه دایره جنایی. چند تا سوال خدمتتون داشتم پلک چپش پرید و دست پاچه بلند شد -بفرمایید در خدمتم -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت شانزدهم وقتی رسیدم احمدی و جلالی زودتر از من جلوی در ایستاده بودن. هر دو با کوبیدن پا و احترام نظامی کنار ماشین ایستادن. - سلام - سلام از ماشین بیرون اومدم و سوالی سر تکون دادم: - سلام، سلام. خب شیرید یا روباه؟ چیزی فهمیدید؟ طبق معمول احمدی نقش گزارشگر رو ایفا کرد: - در مورد محل سکونت قبلی، همسایهها همه ازش شاکی بودن و از رفتنش خوشحال. ظاهراً رفت و اومدای نامتعارف زیاد داشته، حتی چند مورد پلیس خبر کردن که طرف به صورت خبرهای هربار از زیر بارش در رفته. ابروهام بالا پرید: - چه طوری؟ - یهبار که پلیس به موقع میرسه و در و باز میکنن، موقعی که میگن اقایون کین؟ میگه یکیش همسر موقتم و اون یکی هم مهمان. وقتیم که صیغهنامه میخوان، شروع میکنه به خوندن صیغه و میگه ما کلامی صیغه کردیم، نه دفتری. تقریباً کل همسایهها باهاش درگیر بودن، البته بیشتر خانما. اخمم و توی هم کشیدم: - خب اونجا مورد مشکوکی نبود؟ - تقریباً نه؛ جز شکایت از ترویج فحشا و البته کمی گلایههای خاله زنکی، چیز خاصی نبود. -خب اینجا چه طور؟ - منتظر شما بودیم هنوز داخل نرفتیم، اما مجتمع پر واحد و تردد زیاده. یه نگهبانی طبقه همکف داره، برای خروج باید از جلو نگهبانی رد میشده. - پارکینگش کجاست؟ - دو طبقه منفی زیر ساختمون. - خروجش با نگهبان و دوربین چک میشه؟ - دوربین و راهبند داره. - با کسی این اطراف حرف زدی؟ - نه فقط دورا دور با جلالی چک کردیم. - خیلی خوب بریم ببینیم چیزی دستگیرمون میشه یا نه. تو و جلالی پارکینگ و دوربینا رو چک کنید. - چشم قربان. نگاهم خیره به ساختمون با نمای سنگ گرانیت مشکی و آجر سفال توسی شد. به طرف درب ورودی سکوریت مشکی، حرکت کردم که با چشمی بالا در به دو طرف باز شد. بعد از ورود، مستقیم به سمت کانتر نگهبان حرکت کردیم که تلفیقی از همون رنگ نما بود. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت پانزدهم گیج نگاهش کردم که قهقهش توی سالن تشریح اکو شد. - همینه میگم عذب و بی تجربهای. قاتل روکش داشته، حتی یه سر نخ، که از دفعات قبل مونده باشه هم نیست . چشم غرهای به تمسخر کلامش زدم: - خیل خوب، بزن بیرون از این بحث، در مورد دستاش بگو. با پنس توی دستش به مچ دست جسد زد: - خب، اول بگم محل شکستگی گردن با قطع دست فرق داره. زمان مرگ با میزان خون رفته و نشونههای زمانی پارگی بافت دور مچ نمیخوره. مچ هر دو دست بریده شده و همون بیابون این اتفاق افتاده. زیر و اطراف چاله پر خون و ادرار و آب بود، که آب و ادرار مربوط به عسل نکوئیه. دستا با چاقویی بریده شده که یه شکستگی یا کنگره انتهای چاقو هست که روی بافت جا گذاشته. با پنس همون قسمت رو نشون داد. درست جای هلال مشخص بود. - میتونه نوعی چاقوی خاص باشه؟ - بله، مثل شکاریا، البته اونا چند تا دندونه دارن ولی این یه دونه است، که یعنی چاقوش شکستگی داشته پس رد میشه. یه بار دیگه با دقت جای بریدگی رو نگاه کردم. - روی لباساش چی؟ چیزی نبود؟ - نه، هیچی. چشمم و از دست بریده شده گرفتم و به صورت بی روح دکتر دوختم: - خیلی خوب، اگر موردی نیست من برم که قرار دارم. لبخند دوباره شیطنت رو به صورتش برگردوند: - خیر موردی نیست. بفرما برو سرقرار که از عذبی در بیای. با دست به جسد اشاره کردم: - قرار کاری جلوی محل سکونت ایشونه. با خنده زد پشت شونهم: - هی جوونی... برو، برو عذب که از لذت و عذاب حضور یک زن توی زندگیت محرومی. سوالی سر تکون دادم: - لذت و عذاب؟ ایهام داری دکتر. خندید، یه جور خنده با احساس. - همین دیگه، خانما حضورشون هم لذت بخشه، هم گاهی عذاب آور. جدای از بحث جنسیتی وقتی حس تکیه گاه بودن بهت میده، وقتی محبت یه زن رو داری، وقتی کنارش آرامش داری، دنیا به کامته. اما امان از روزی که جلوش کم بیاری، یا به هر دلیلی اون محور زندگی درست نچرخه، عذاب عالم روی سرت آوار میشه. خندید و برق شیطنت یه پسر بچه به چشمش نشست: - البته این وسط ماهی چند روز به خاطر طبیعت وجودیشون خواه ناخواه عذاب الهی رو نصیب آدم میکنن. با تایید حرف دکتر و مشایعتش تا جلوی در، گپ و گفتمون حول و محور زندگی زناشویی ادامه داشت. اینبار برخلاف همیشه حرفایی از دکتر جوادی شنیدم که با شوخیا و شناخت قبلیم ازش کلی تفاوت داشت. نگرشش به وجود یه زن توی زندگی، فرای شوخیاش بود. اینکه اگه همسرت، همراه و پشتت باشه دنیا به کامت میشه و یه خانواده موفق و شاد خواهی داشت، البته به شرط اینکه خودتم بخوای و همراه باشی. با دکتر خداحافظی کردم و از سالن تشریح و اداره پزشکی قانونی به سرعت بیرون زدم. ماسکم و همون سطل جلوی ورودی انداختم. یه کم جلوی فضای سبز اون طرف خیابون راه رفتم و از عطر گلای توی باغچهاش برای عوض کردن بوی رسوخ کرده به بینیم استفاده کردم. پنج دقیقه بعد، سوار ماشین شدم و پیامکی به احمدی زدم و با گرفتن لوکیشن به امید پیدا کردن قاتل، به سمت آپارتمان عصمت عبدی حرکت کردم. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت چهاردهم با صدای دکتر از افکار فلسفی و فیلسوفانهم خارج میشم. - سلام پسر عذب. - سلام دکتر، خسته نباشی. - ممنون جوون. همراهش به سمت تخت وسط سالن تشریح حرکت میکنم و پرسشام رو شروع میکنم: - چه خبر؟ چیزی پیدا کردی؟ - خبرای خوبی ندارم. - چه طور؟ جلوی تخت ایستادیم. - توی گزارش قبلی یه چیزایی نوشته بودم خوندی؟ چرخیدم و نگاهش کردم: - بله، ولی خب حرف جدید و مهمی نبود. - چون عجله داشتی بخشی رو فقط تونستم بنویسم. نچی کرد و با دست به گردن جسد اشاره کرد: - خب، اول اینکه مقتول در دم با شکستگی گردن کشته شده و قبلش حسابی با قرص و الکل منگ بوده. درصد الکل و مخدر خونش بالا بود. ظاهراً قبل مرگ به بدترین شکل ممکن بهش تجا*وز شده. البته این مورد به نظرم یه جور پارا*فیلی هم میتونه باشه. چشمم و دورتادور سالن بزرگ چرخوندم. متوجه نشدم لرز تنم از سرمای محیط بود یا سرمای رنگ در و دیوارای بد رنگش. - عجب! خب دی ان ای؟ مویی؟ چیزی؟ نفس عمیقی کشید: - ظاهراً قاتل فوق حرفهای بوده، هیچ گونه دی ان ای زیر ناخنا و... نیست، باتوجه به نوع مرگ ظاهراً فرصت و چنگ و دندون نشون دادنم نداشته. - عجب! داخل دهنش؟ یا جاهای دیگه چیزی نبود؟ هر کاری کردم که رک حرفم و بزنم نشد. دستام و توی هوا و به عقب پرت کردم: - بابا دکتر، طرف متجاوز بوده باید یه چیزی باشه. - همین دیگه، همینه میگم حرفهای بوده یا حداقل خیلی باهوش و زیرک. تجاوز با لوازم خارجی بوده. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت سیزدهم پزشکی قانونی نگاهی به سر در پزشکی قانونی انداختم و از دنا پلاس مشکیم بیرون زدم. هربار اینجا میام شاهد زجه و گریه یه عده و البته دیدن صحنه غش و استفراغ یه عده دیگه هستم. خدا برای کسی نخواد، واقعا سخته دنبال عزیزت یه همچین جایی باشی. زیر لب طبق معمول خداروشکری بابت اینکه تا حالا تجربهش نکردم، گفتم. اما هر آدم با شرف و با وجدانی از دیدن همچین صحنهای دلش خون میشه و ناخودآگاه اشک چشماش رو تر میکنه. با اینکه خیلی وقته توی دایره جنایی کار میکنم، اما هربار به قاتل فکر میکنم، تنها یک جمله به ذهنم میرسه، واقعاً قاتل معنی شرافت و انسانیت رو میفهمه؟ البته این نظریه من مربوط به قتلای غیر عمد و خاص نیست، اتفاقاً پرونده قبلی مربوط به زنی بود که برای اینکه به دختر نوجوونش تجاو*ز نشه، مرتکب قتل شده بود. همه بچههای تیم موافق عفو و تبرعهش بودن. هرچند که با همه تلاش ما با توجه به ایرادات موجود در بعضی احکام قانون (البته به عقیده شخص من) متاسفانه با پافشاری ولی دم اعدام شد. از سالن سرد و سنگی و سفید رد شدم و به در ورود ممنوع اتاق تشریح رسیدم، بعد زدن زنگ و هماهنگی و زدن ماسک وارد شدم. بدو ورود بوی بدی از ماسک گذشت و تا ته مغزم روسوخ کرد. انسان موجود عجیبی هست، تا وقتی زنده است فکر این نیست که روزی در این وضع باشه. هر بار اینجا میام تا مدتا تا ته مغزم بوی گند موندگاره. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت دوازدهم به سمت جلو مایل شدم - متوجه چیز عجیبی نشدی؟ چشمای سرخ و متورمش به چشمم دوخته شد: -نه، مثلاً چی؟ -مثلاً کسی رو ندیدی اون اطراف، یا موقع نشستنت رد پایی چیزی ندیدی؟ -نه، همه جا تاریک بود چیزی معلوم نبود. دستم و کردم توی جیبم و کارتم و در آوردم دادم دستش. -خیلی خوب، این کارت منه خانم نکوئی، خودتون یا دوستانتون اگه موردی یادتون اومد، هرموقع از شبانه روزم که بود بهم زنگ بزنید. مکث کردم و شمرده لب زدم: -فعلاً میتونید برید، ولی لطفاً فعلاً از شهر خارج نشید. -چشم، ببخشید جناب سرگرد مشخص شد اون زن کیه؟ ابروی چپم بالا انداختم: -جنسیتش رو از کجا فهمیدی؟ انگار بخواد ژست کارگاهها رو بگیره پشت چشم نازک کرد: -روی ناخنای بلند پاش، لاک صورتی داشت. از حواس پرتیم نفس عمیقی کشیدم: -هوم دقت بالایی داری، مقتوله یه زن پنجاه دوساله است، مشخصاتش تو سیستم ما بود ظاهراً سابقه جزئی حمل مواد داره که مربوط به خیلی سال پیشه. -بیچاره، خوبه که دیگه دنبال مواد اینا نبوده. -از کجا معلوم ؟ گاهی جرائم تا مدتها، چه بسی تا ابد پنهان میمونه. ایشونم ظاهراً خیلی ساله دور خلاف نرفته، اما باید اثبات بشه. بلند شدم و سمت در رفتم و در و باز کردم: -خب خانم نکوئی بفرمایید. حرفام رو یادتون نره. -چشم. با خروج ما از اتاق چشمم به یه آقا و خانم خورد که سریع اومدن بغلش کردن. به رسم احترام سلامی گفتم و سر تکون دادم . با دیدن مهرداد، بهش سپردم مجدد توصیههای لازم رو بکنه و شش نفرشون و رد کنه برن. برگههای بازجویی بقیه رو هم ازش گرفتم. وارد اتاقم شد و یه پوشه جلوم گذاشت: - بازجوییا چیزی ندارن رئیس. نگاهی کلی به پوشه انداختم: - نه، اول یه سر بریم پیش دکتر جوادی بعدم باید یه سر بریم محل سکونتش تحقیق. - چشم قربان، فقط یه نکته، مقتوله تازه چند ماهه اومده خونه جدید. انگشتمو روی لاله گوش چپم کشیدم: - ببین اول با جلالی برو محل سکونت قبلیش ببین چیزی عایدت میشه یا نه، منم میرم پیش دکتر. بعد قرار میگذاریم بریم خونه جدیدش. -چشم قربان صدای کوبیدن پاش و بسته شدن در اتاقم تو فضا پیچید. بعد پوشیدن کت اسپرت ذغالیم که به نظرم اصلاً هم به پیراهن صدری رنگم و شلوار راسته مشکیم نمیاومد، بیرون رفتم. صبح فکر و ذکرم دور و بر نگار و رفتاراش بود. انقدر حواسم پرت بود که به رنگ لباسام دقت نکنم.