رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

محدثه مرادی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    61
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

محدثه مرادی آخرین بار در روز مهر 31 برنده شده

محدثه مرادی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

5 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

441 بازدید کننده نمایه

دستاورد های محدثه مرادی

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • One Month Later
  • Collaborator
  • Week One Done
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

95

اعتبار در سایت

  1. محدثه مرادیییی 😭🫶🏻

    مبارک باشه که بالاخره رمانتو تموم کردییی! 🥹📖

    خسته نباشی واقعاً، می‌دونم تموم کردن یه رمان چقدر ذوق و انرژی می‌خواد 😭🌱

    امیدوارم همیشه قلمت پررنگ‌تر و قشنگ‌تر بشه و رمان‌های بعدیت رو هم با کلی عشق بنویسی. 🥹🫂💗

    مبارکت باشه نویسنده جاننن! 🎀

    1. پری بانو

      پری بانو

      اومدمممممم

      تبریککککک

      مبارک مبارک 🙂↔️🙂↔️مبارکـ

  2. #پارت پایانی(پنجاه و نه) باقی حرفم با صدای پیامک گوشیم شکسته شد. ظاهراً قاتل باهوش ما تحمل بازداشت و زندان نداشته. با قرص سیانوری که تمام مدت گوشه لپش بوده رو جلوی بازداشتگاه می‌شکنه و خودش رو می‌کشه. تلاش بچه‌ها برای نجاتش به جایی نمی‌رسه و در جا تموم می‌کنه. مثل زودیاک همه کاراش رو با برنامه ریزی انجام داد. در آخر توی نامه‌ای که موقع تفتیش جنازه‌ش توی جیبش بوده، تمام اموالش رو به خیریه خاصی که به بچه‌های آسیب دیده کمک می‌کنه، بخشیده بود. اشتهام رو از دست داده بودم ولی به احترام عسل برای این‌که ناراحت نشه تا پایان غذا، ناچار و به زور همراهی کردم. عسل خیلی زود متوجه حالم شد و فرستادم توی پذیرایی تا خودش میز کوچک دونفره‌مون رو جمع کنه. پرده رو کنار می‌زنم و در بالکن کوچیک خونه رو باز می‌کنم و واردش می‌شم. سیگار روشنه توی دستم بی هدف دودش به آسمان می‌ره و غرق سکوت ذهنم، از بالا خیره حرکت ماشینا می‌شم. با پیچیدن دستاش دورم، از پهلو محکم با یک دست بغلش می‌کنم و گونم رو روی موهای ابریشمی طلاییش می‌ذارم، تا با عطر موهاش آروم بگیرم. - بی‌قراریت واگیر داره. - چه طور؟ - آخه بدون این‌که میمیک صورتت تغییر کنه، با به‌ هم ریختگی درونیت منم به هم ریختم. لبخندی از کلمات قلمبه، سلمبه‌ش روی لبم نشست. - مبارکم باشه، مبتلا شدی بانو. متعجب ابرو خم می‌کنه. - مبتلا شدم؟ به چی؟ - به عشق. به من. دلامون بهم مبتلا شدن. نچی می‌گه: - مگه می‌شه انقدر زود؟ - چرا نشه؟ خاصیت عشق همینِ، بی صدا میاد، یه دفعه میاد، اونم در اوج ناباوری. سرش رو به روبه‌رو چرخوند. سرم رو توی موهاش فرو بردم و عمیق نفس کشیدم. ‐ آخیش. - می‌شه بگی چی به هم ریختت؟ آهم رو با نفس عمیقم بیرون می‌فرستم. - ایمان شمس خودکشی کرد. تنش لرزید: - ایمان شمس؟ سر تکون می‌دم. - قاتل عصمت عبدی، حیف که روزگار گاهی جلاد روح آدما می‌شه. بی‌صدا سر چرخوند و نگاهم رو شکار کرد. - نفرت و سردی چشماش انقدری بود که با دیدنش دلم لرزید، اما پشتش یه پسر بچه زانو بغل کرده و با بغض نشسته بود. همون پسر بچه‌ی توی چشماش بود که تمام مدت نمی‌ذاشت اتهام به قتل، محکم بهش بچسبه. این پسر اگه پدر خوبی داشت یا حداقل مادر محکمی داشت که به جای خودکشی دست بچه‌ش و بگیره و بره دنبال زندگی جدید، با این هوشش مطمئناً یه نخبه می‌شد. - گمونم انقدرا باهوش نبوده که دو، سه روزه لو رفت. خندیدم. - نخیر خانم، خیلیم باهوش بود اما از اقبال بدش، باید باعث آشنایی من با یه دخترِشاشو که شده تمام زندگیم، می‌شد. با مشت به بازوم کوبید: - دختره شاشو؟ خندیدم و چونه زبرم و به پیشونیش کشیدم. - آره. سر عقب کشید. - جرأت داری حرفتو تکرار کن تا چشمای، چشمای... شیطون جلو رفتم: - چشمای خوشگلم! خوب ادامه‌ش؟ ازم جدا شد و دست به کمر سر بلند کرد: - نخیرم، می‌خواستم بگم چشمای عسلیت رو از جا دربیارم. دو طرف کمرش رو گرفتم و محکم به خودم چسبوندمش. - می‌دونی؟ سوالی سر تکون داد. - هیچ وقت فکر نمی‌کردم به واسطه شاش عاشق بشم. با مشت به شونه‌م کوبید، اما نتونست خنده‌ش رو کنترل کنه. - خیلی بد جنسی، مگه خودت دستشویی نمیری؟ - چرا، منظورم این‌ِ که شاش شما کاملاً به موقع بود. حرصی چشم غره رفت. - می‌شه هی نگی شاش؟ لبخندم بزرگ‌تر شد. - جیش خوبه؟ - اصلاً نگو اون کلمه رو. با تفریح به حرص خوردنش نگاه کروم. - خوب نمی‌شه که، مثلاً بچه‌هامون بپرسن چه طور آشنا شدین؟ نمی‌شه که نگم تو موقع جیشت جنازه رو دیدی. حرصی با دست موهاش رو عقب روند. - شما هرکی ازت در مورد آشناییمون پرسید بسپر به من. سر کج کردم: - چشم. می‌گم اگر قول سر شبم رو بشکنم بابات می‌فهمه؟ - قول؟ کمرش رو بیشتر به خودم چسبوندم. - آره دیگه. گیج بالا رو نگاه کرد. - کدوم قول؟ با چشم به لبش اشاره کردم. - ماچ و اینا دیگه. با دست به عقب هولم داد. - دیر وقته، من باید برم. تک خندی زدم و محکم‌تر توی بغلم نگه‌داشتمش. - نترس بد قول نیستم، یه‌کم دیگه می‌رسونمت. با صدای پیامک گوشیم، گوشی رو ازجیب راست شلوارم بیرون آوردم. پیام از مهرداد بود. - برای نامزد بازی زود نیست جناب سرگرد؟ بیا که ظاهراً هنوز پرونده‌های بسته نشده داریم. عقب کشید و لبخندش آرومم کرد. - من می‌رم بپوشم. لبخندی از درک و فهمش به لبم نشست. سیگاری که اصلاً به لبام نرسید رو، روی جا سیگاری بلوری لب دیوار بالکن فشردم. دست به سینه به آسمون خیره شدم. در کمتر از سه روز از کشف جسد و دیدن دختر شاشویی که حالا شده تمام زندگیم، پرونده قتل صورتی حل شد و قاتل رو گرفتیم، البته با مرگش کلاً مختومه خواهد شد. اما پرونده‌ی زندگی من و عسل تازه باز شده و نمی‌ذارم تا ابد بسته بشه. و من تا ابد از شراب طلایی چشم‌هایش سرمست خواهم بود. پایان فصل اول این داستان ادامه دارد...
  3. #پارت پنجاه و هشت بعد از سفارش غذا و دوش مختصر، روی کاناپه سه نفره چستر لم دادم. عسل از توی آشپزخونه با دوتا لیوان چای اومد و کنارم نشست. - عافیت باشه. - ممنونم، تو زحمت افتادی. - نوش جان. مکث کرد و آروم لب زد: - خب نمی‌خوای بگی چی به هم ریخته‌ت؟ نفسم و فوت کردم: - قاتل رو گرفتیم. صندلاش رو درآورد و پاهای، جین پوشش رو روی مبل جمع کرد و یقه تیشرت سفیدش رو مرتب کرد و با دقت و منتظر نگاهم کرد. بعد این‌که چاییم رو مزه کردم، شروع به تعریف داستان زندگی ایمان کردم... - طفلی پسر بی‌چاره، به نظرم حق داشته. قلباً موافق حرفشم، ولی شغل و وظیفه‌م مخالفه. - حق داشته ولی مملکت قانون داره، گیر قانونم نمی‌افتاد، چوب خدا بود که بی صدا بزنش، همون‌طور که شهروز و باباش رو خدا چوب زد، عصمتم می‌زد. نگاهش غمگین شده بود. - قبول دارم، ولی حق بده، یه بچه یازده ساله کلی جنازه مادرش تو بغلش بوده، بعدم باعث و بانی مرگش تا مدتا شکنجه روحی و روانی و جنسیش می‌کرده. لرزی کرد و توی خودش جمع شد. - وای حتی فکر کردن بهش زجر آور و چندشه. بغلش کردم. سرش رو روی سینه‌م گذاشت. - می‌فهمم، متاسفانه آدمای مریض زیادی تو جامعه هستن که زیر پوست شهر دارن یه ایمان دیگه می‌سازن ولی اگر قرار باشه هرکسی خودش انتقام بگیره سنگ رو سنگ بند نمی‌شه. چونه‌ش رو روی سینه‌م کشید. - حالا حکمش چیه؟ - اگه بتونه ثابت کنه جنون داشته و اولیا دم رضایت بدن یه حبس و جریمه داره وگرنه ... - اولیا دم داره؟ - یه دختر معتاد داره که گمونم واسه پول رضایت بده، ولی بازم چندسالی گیره. در کل همه چیز بسته به نظر قاضی و لطف خداس. - میگم، مگه حکم تجاو‌ز اعدام نیست؟ - چرا، باتوجه به ماده قانون دویست و بیست و چهار قانون مجازات اسلامی، اگه تجاو‌ز با زور و بی‌رضایت باشه اعدام داره، ولی در این مورد طرف خودش با پای خودش رفته و کاملاً راضی بوده، فقط خشونت و قتل رو باید جواب بده، برای همین می‌گم حکم قاضی و لطف خدا. در مورد قتل هم اگه ولی دم رضایت بده اعدام نداره. همون لحظه زنگ در و زدن. روی موهاش رو بوسیدم و بلند شدم. پیک غذا رو آورده بود. با بستن در ورودی صدای شیرینش از آشپزخونه اومد. - میز و چیدم. به طرف صداش حرکت کردم. - هم جوجه سفارش دادم هم کوبیده، هر کدوم و دوست داری بخور. روی صندلی نشستم. - من بد غذا نیستم، می‌چینم تو دیس باهم بخوریم. - باشه نوش جان، منم بد غذا نیستم، اتفاقاً خیلیم شکموام. خندید و ابرو بالا انداخت: - پس از الآن بگم آشپزی بلد نیستم، گفتم که گفته باشم نگی نگفت. - فدای سرت باهم یاد می‌گیریم. کنارم روی صندلی نشست، دست چپش رو گرفتم. - ببین عسل تو از نزدیک درگیر یکی از پرونده‌های من بودی، ممکن مثل اون‌شب وقت و بی‌وقت، تعطیل و غیر تعطیل، مجبور باشم برم و ساعتا یا روزا درگیر باشم. از طرفی خشونت توی کارم آدم رو عصبی و گاهی کم حوصله می‌کنه. با مکث توی چشماش خیره شدم. - ازت می‌خوام تمام مدت با حوصله کنارم باشی، اگه بدخلقی کردم اجازه بدی آروم بشم، مطمئن باش بعدش عین سگ پشیمون می‌شم و نمی‌ذارم دلخور بمونی، من آرامشی که دنبالش بودم رو توی تو پیدا کردم. لبخندی از یاد آوری اولین لمسش به لبم نشست؛ - موقع بازجویی اومدم آرومت کنم، دستت رو که لمس کردم، خودم بیشتر آروم شدم. مطمئن باش تا جون دارم برای خوشبختی جفتمون تلاش می‌کنم. لبخندی عمیق روی لبش نشست. - می‌فهمم پدر و مادرمم راجع به شرایط کارت باهام صحبت کردن، فقط من چندتا شرط دارم. - جانم بگوشم. - اول این‌که هر موقع، هرجا زنگ زدم درجا جواب میدی، شده با یه پیامک درجلسه هستم، یا تماس می‌گیرم، یا... چه‌ می‌دونم از همین پیام آماده‌ها. ‌من تحمل استرس رو ندارم . با خنده سری تکون دادم که لبخند زد و ادامه داد: - دوم این‌که من درس می‌خونم و بنابر رشته‌م ممکن با هم دانشگاهیام و ان‌شالله بعداً که شاغل شدم با همکارام گاهی به کوه بیابون بزنم، بعداً نگی خطرناکه و‌ به خاطر نوع کارت مانع بشی. - در مورد هر دو قبول، فقط شرط دوم بند و تبصره داره، اونم این‌که از قبل بدونم کجا میری؟ با کی میری و اگه لازم بود خودمم باهات بیام. فقط باید قول بدی برای من و بچه‌های احتمالی آينده‌مون کم نذاری. اخماش توی هم رفت: - بچه‌ها؟ لبخند الکی روی لبش نشوند که هیچ ربطی به اخمش نداره. - بله. تو دلت نمی‌خواد چندتا جوجه طلایی عین خودت تو خونمون باشن؟ لبخندش جمع شد و صریح حرفشو زد: - نه. - چرا؟ جدی شد. - چون اون‌طوری هر دو باید وقت کمتری رو به کار و درس اختصاص بدیم، نمیشه که بچه آورد ولش کرد به امان خدا. - پس بقیه چه طور بچه آوردن؟ بقیه‌م کار می‌کنن. سعی کردم لحنم رو نرم نگه‌دارم و همین اول کاری جبهه نگیرم. - من از مسئولیت بچه می‌ترسم، در ضمن الآن درس دارم و سنم زیاد نیست که بخوام بچه بیارم، حداقل چندسالی امکانش نیست. - میگن جنگ اول به از صلح آخر، چند سال فرجه می‌خوای؟ فقط سن منم در نظر بگیر. یه کمی فکر کرد و لقمه‌ش رو جوید و قورت داد. - حداقل تا سی سالگی نمی‌خوام بهش فکر کنم. لقمه‌ای که پیچیده بودم رو روی میز گذاشتم. - خیلی سخت می‌گیری. نفسش رو محکم فوت کرد. - ببین شایان من نمی‌خوام اذیت بشیم، خاله‌ی خودم دوره دانشجویی بچه‌دار شد انقدر آسيب روحی خودش و بچه‌ش دید که آخرم جدا شد و شوهرش دخترش رو برد. خیلیم پرو پرو، بی فکری خودش رو انداخت گردن خاله‌م. مکثی کرد و غضب صداش خاموش شد. - من نمی‌گم تو اون‌طوری هستی، ولی من دلم نمی‌خواد تا کارو درسم ردیف نشده بهش فکر کنم، تازه می‌خوام دکترا شرکت کنم. - خیلی خوب وقتی سی سالت شد بهونه نمیاری، چه درست تموم شده بود، چه نشده بود، چه سر کار رفته بودی چه بی‌کار بودی، منم قول می‌دم با جون و دل کمکت کنم. الآنم برای من دیره، یادت نره سی هشت سالمه و نمی‌خوام بچه‌م بگه به روح بابام. - اون‌جوری که باید ده سال پیش ازدواج می‌کردی. سری به تایید تکون دادم: - درست می‌گی، ولی اون وقت هنوز تو رو ندیده بودم، خب خانم شرط دیگه نداری؟ لبخند به لبش برگشت: - نه، فقط قبلش علایق و سلایق هم رو باید بشناسیم و توقع دارم به اختلافات بینمون با احترام برخورد کنی نه نظامی گونه و دیکتاتوری یا به خاطر اختلاف سنمون فکرکنید بابامی. - بازم چشم. از در شوخی وارد شدم: - رنگ و گل مورد علاقه‌ت رو برای شروع بگو. خندید، طوری بی پروا و بلند که قلبم در جا از بالا به کف پام سقوط کرد. - بی مزه، منظورم رنگ وگل و اینا نبود. لبخند و نگاه عاشقم طواف چشماش شد. بی هوا با لحن گرم و آرومی به حرف اومدم. - می‌گم شرمنده من انقدر فشرده تصمیم گرفتم و کار کردم، نرسیدم یه چیزی برات بگیرم، ان‌شاالله شب خواستگاری جبران می‌کنم. خندید و دستم رو فشار داد. - فدای سرت، وقت واسه جبران زیاده. -صد در صد از فکرم گذشت در ظاهر به دختر بچه‌ها می‌خوره ولی به وقتش جدی و مثل یه شیرزن حرفشو می‌زنه و به هیچ وجه از خواسته‌ش عقب نمی‌کشه.
  4. #پارت پنجاه و هفت بعد از سفارش غذا و دوش مختصر، روی کاناپه سه نفره چستر لم دادم. عسل از توی آشپزخونه با دوتا لیوان چای اومد و کنارم نشست. - عافیت باشه. - ممنونم، تو زحمت افتادی. - نوش جان. مکث کرد و آروم لب زد: - خب نمی‌خوای بگی چی به هم ریخته‌ت؟ نفسم و فوت کردم: - قاتل رو گرفتیم. صندلاش رو درآورد و پاهای، جین پوشش رو روی مبل جمع کرد و یقه تیشرت سفیدش رو مرتب کرد و با دقت و منتظر نگاهم کرد. بعد این‌که چاییم رو مزه کردم، شروع به تعریف داستان زندگی ایمان کردم... - طفلی پسر بی‌چاره، به نظرم حق داشته. قلباً موافق حرفشم، ولی شغل و وظیفه‌م مخالفه. - حق داشته ولی مملکت قانون داره، گیر قانونم نمی‌افتاد، چوب خدا بود که بی صدا بزنش، همون‌طور که شهروز و باباش رو خدا چوب زد، عصمتم می‌زد. نگاهش غمگین شده بود. - قبول دارم، ولی حق بده، یه بچه یازده ساله کلی جنازه مادرش تو بغلش بوده، بعدم باعث و بانی مرگش تا مدتا شکنجه روحی و روانی و جنسیش می‌کرده. لرزی کرد و توی خودش جمع شد. - وای حتی فکر کردن بهش زجر آور و چندشه. بغلش کردم. سرش رو روی سینه‌م گذاشت. - می‌فهمم، متاسفانه آدمای مریض زیادی تو جامعه هستن که زیر پوست شهر دارن یه ایمان دیگه می‌سازن ولی اگر قرار باشه هرکسی خودش انتقام بگیره سنگ رو سنگ بند نمی‌شه. چونه‌ش رو روی سینه‌م کشید. - حالا حکمش چیه؟ - اگه بتونه ثابت کنه جنون داشته و اولیا دم رضایت بدن یه حبس و جریمه داره وگرنه ... - اولیا دم داره؟ - یه دختر معتاد داره که گمونم واسه پول رضایت بده، ولی بازم چندسالی گیره. در کل همه چیز بسته به نظر قاضی و لطف خداس. - میگم، مگه حکم تجاو‌ز اعدام نیست؟ - چرا، باتوجه به ماده قانون دویست و بیست و چهار قانون مجازات اسلامی، اگه تجاو‌ز با زور و بی‌رضایت باشه اعدام داره، ولی در این مورد طرف خودش با پای خودش رفته و کاملاً راضی بوده، فقط خشونت و قتل رو باید جواب بده، برای همین می‌گم حکم قاضی و لطف خدا. در مورد قتل هم اگه ولی دم رضایت بده اعدام نداره. همون لحظه زنگ در و زدن. روی موهاش رو بوسیدم و بلند شدم. پیک غذا رو آورده بود. با بستن در ورودی صدای شیرینش از آشپزخونه اومد. - میز و چیدم. به طرف صداش حرکت کردم. - هم جوجه سفارش دادم هم کوبیده، هر کدوم و دوست داری بخور. روی صندلی نشستم. - من بد غذا نیستم، می‌چینم تو دیس باهم بخوریم. - باشه نوش جان، منم بد غذا نیستم، اتفاقاً خیلیم شکموام. خندید و ابرو بالا انداخت: - پس از الآن بگم آشپزی بلد نیستم، گفتم که گفته باشم نگی نگفت. - فدای سرت باهم یاد می‌گیریم. کنارم روی صندلی نشست، دست چپش رو گرفتم. - ببین عسل تو از نزدیک درگیر یکی از پرونده‌های من بودی، ممکن مثل اون‌شب وقت و بی‌وقت، تعطیل و غیر تعطیل، مجبور باشم برم و ساعتا یا روزا درگیر باشم. از طرفی خشونت توی کارم آدم رو عصبی و گاهی کم حوصله می‌کنه. با مکث توی چشماش خیره شدم. - ازت می‌خوام تمام مدت با حوصله کنارم باشی، اگه بدخلقی کردم اجازه بدی آروم بشم، مطمئن باش بعدش عین سگ پشیمون می‌شم و نمی‌ذارم دلخور بمونی، من آرامشی که دنبالش بودم رو توی تو پیدا کردم. لبخندی از یاد آوری اولین لمسش به لبم نشست؛ - موقع بازجویی اومدم آرومت کنم، دستت رو که لمس کردم، خودم بیشتر آروم شدم. مطمئن باش تا جون دارم برای خوشبختی جفتمون تلاش می‌کنم. لبخندی عمیق روی لبش نشست. - می‌فهمم پدر و مادرمم راجع به شرایط کارت باهام صحبت کردن، فقط من چندتا شرط دارم. - جانم بگوشم. - اول این‌که هر موقع، هرجا زنگ زدم درجا جواب میدی، شده با یه پیامک درجلسه هستم، یا تماس می‌گیرم، یا... چه‌ می‌دونم از همین پیام آماده‌ها. ‌من تحمل استرس رو ندارم . با خنده سری تکون دادم که لبخند زد و ادامه داد: - دوم این‌که من درس می‌خونم و بنابر رشته‌م ممکن با هم دانشگاهیام و ان‌شالله بعداً که شاغل شدم با همکارام گاهی به کوه بیابون بزنم، بعداً نگی خطرناکه و‌ به خاطر نوع کارت مانع بشی. - در مورد هر دو قبول، فقط شرط دوم بند و تبصره داره، اونم این‌که از قبل بدونم کجا میری؟ با کی میری و اگه لازم بود خودمم باهات بیام. فقط باید قول بدی برای من و بچه‌های احتمالی آينده‌مون کم نذاری. اخماش توی هم رفت: - بچه‌ها؟ لبخند الکی روی لبش نشوند که هیچ ربطی به اخمش نداره. - بله. تو دلت نمی‌خواد چندتا جوجه طلایی عین خودت تو خونمون باشن؟ لبخندش جمع شد و صریح حرفشو زد: - نه. - چرا؟ جدی شد. - چون اون‌طوری هر دو باید وقت کمتری رو به کار و درس اختصاص بدیم، نمیشه که بچه آورد ولش کرد به امان خدا. - پس بقیه چه طور بچه آوردن؟ بقیه‌م کار می‌کنن. سعی کردم لحنم رو نرم نگه‌دارم و همین اول کاری جبهه نگیرم. - من از مسئولیت بچه می‌ترسم، در ضمن الآن درس دارم و سنم زیاد نیست که بخوام بچه بیارم، حداقل چندسالی امکانش نیست. - میگن جنگ اول به از صلح آخر، چند سال فرجه می‌خوای؟ فقط سن منم در نظر بگیر. یه کمی فکر کرد و لقمه‌ش رو جوید و قورت داد. - حداقل تا سی سالگی نمی‌خوام بهش فکر کنم. لقمه‌ای که پیچیده بودم رو روی میز گذاشتم. - خیلی سخت می‌گیری. نفسش رو محکم فوت کرد. - ببین شایان من نمی‌خوام اذیت بشیم، خاله‌ی خودم دوره دانشجویی بچه‌دار شد انقدر آسيب روحی خودش و بچه‌ش دید که آخرم جدا شد و شوهرش دخترش رو برد. خیلیم پرو پرو، بی فکری خودش رو انداخت گردن خاله‌م. مکثی کرد و غضب صداش خاموش شد. - من نمی‌گم تو اون‌طوری هستی، ولی من دلم نمی‌خواد تا کارو درسم ردیف نشده بهش فکر کنم، تازه می‌خوام دکترا شرکت کنم. - خیلی خوب وقتی سی سالت شد بهونه نمیاری، چه درست تموم شده بود، چه نشده بود، چه سر کار رفته بودی چه بی‌کار بودی، منم قول می‌دم با جون و دل کمکت کنم. الآنم برای من دیره، یادت نره سی هشت سالمه و نمی‌خوام بچه‌م بگه به روح بابام. - اون‌جوری که باید ده سال پیش ازدواج می‌کردی. سری به تایید تکون دادم: - درست می‌گی، ولی اون وقت هنوز تو رو ندیده بودم، خب خانم شرط دیگه نداری؟ لبخند به لبش برگشت: - نه، فقط قبلش علایق و سلایق هم رو باید بشناسیم و توقع دارم به اختلافات بینمون با احترام برخورد کنی نه نظامی گونه و دیکتاتوری یا به خاطر اختلاف سنمون فکرکنید بابامی. - بازم چشم. از در شوخی وارد شدم: - رنگ و گل مورد علاقه‌ت رو برای شروع بگو. خندید، طوری بی پروا و بلند که قلبم در جا از بالا به کف پام سقوط کرد. - بی مزه، منظورم رنگ وگل و اینا نبود. لبخند و نگاه عاشقم طواف چشماش شد. بی هوا با لحن گرم و آرومی به حرف اومدم. - می‌گم شرمنده من انقدر فشرده تصمیم گرفتم و کار کردم، نرسیدم یه چیزی برات بگیرم، ان‌شاالله شب خواستگاری جبران می‌کنم. خندید و دستم رو فشار داد. - فدای سرت، وقت واسه جبران زیاده. -صد در صد از فکرم گذشت در ظاهر به دختر بچه‌ها می‌خوره ولی به وقتش جدی و مثل یه شیرزن حرفشو می‌زنه و به هیچ وجه از خواسته‌ش عقب نمی‌کشه.
  5. #پارت پنجاه و شش جلوی در خروجی برج، با صدای رعد و برق سر به سمت آسمان بلند کردم. با چکیدن قطره‌های باران روی سر و صورتم دزدگیر ماشین و زدم و سوار شدم و شیشه رو کمی پایین دادم و یه موزیک پلی کردم. چشمام بستم تا ریلکس بشم. «منه بی تو یه چتر و نم نم بارون و چشمات تو نیستی و همش با گریه میشه گونه‌هام خیس تا فهمیدی که وابستت شدم گذاشتی رفتی نه این دیوونه بی تو زندگی کردن بلد نیست تو بی معرفت سوزوندی آرزومو از قصد فکر و خیال تو نرفته توسرم هست بدون تو نمی‌خوام آسمون بارون بباره بباره بدون تو زنده با مردم هیچ فرقی نداره نداره تو رفتی بعد تو ازهمه آدما بریدم بریدم به جون تو یه لحظه بعد تو خوشی ندیدم ندیدم فکر و خیال تو نرفته توسرم هست بدون تو نمی‌خوام آسمون بارون بباره بباره بدون تو زنده با مردم هیچ فرقی نداره نداره تو رفتی بعد تو ازهمه آدما بریدم بریدم به جون تو یه لحظه بعد تو خوشی ندیدم ندیدم» (بدون تو نمی‌خوام آسمون بارون بباره شانیکو) یاد عسل و چشماش باعث شد بی تاب گوشیم رو بردارم و دعوتش کنم، گور بابای خط قرمز وخط نشون. - سلام - سلام نفسم رو محکم فوت کردم. - خوبی؟ - ممنون با نوک انگشتام رو فرمون ضرب گرفتم. - عسل می‌دونم نباید به این زودی زنگ می‌زدم و مسخره‌ست بگم دلتنگ چشماتم، اما انگار دلتنگ چشماتم و با حجم عظیمی از اطلاعات و داده وحشتناک و کثیف دارم منفجر می‌شم، نیاز به آرامش دارم. مستاصل ساکت شدم تا با آرامشش، آروم بگیرم. - می‌فهمم، بیا دنبالم؛ ده دقیقه دیگه حاضرم. گل لبخند روی لبم شکفت: - چشم، پس لطفاً اگه برات ممکنه بگو با منی، تا من امشب باخانواده‌م صحبت کنم که رسمی خدمت برسیم. بعد مکث کوتاهی صدای مخملیش به گوشم رسید: - با این‌که سختمه، ولی به مامانم می‌گم. هیجان زده مشت دست چپم رو، روی فرمون کوبیدم: - عشقی به مولا، می‌بینمت، فعلاً. نمی‌دونستم صدای خنده‌ش سه هیچ از تمام لوندیای دنیا جلوتره. -فعلاً. با قطع شدن تلفن بازم دلم کار دستم داد و به بابا زنگ زدم. سربسته از علاقه‌م گفتم و شماره‌ی بابای عسل رو خواست، که گفتم می‌فرستم. ترسیدم مثل مهرداد دست دست کنم و خواستگار براش بیاد. زودتر از ده دقیقه رسیدم جلوی خونه‌شون که دیدم بابای عسل با قیافه جدی اومد بیرون. یا خدا! حتماً اومده بگه دخترمو بهت نمی‌دم. به رسم احترام پیاده شدم، یه شلوار کتان قهوه‌ای با پیرهن خاکی تنش بود. ریش پرفسوریش ازش یه پزشک جدی ساخته. جلو رفتم و دست دادم. - سلام آقای دکتر. - سلام جناب سرگرد، بفرمایین بالا. - ممنون مزاحم نمی‌شم. با دقت بهم خیره شده بود، طوری که روم نمی‌شد حرف بزنم. - گوشم با شماست بگو حرفت رو. لبخندی زد که منم از روی دلگرمی لبخند متقابلی زدم: - حقیقت من با خانواده صحبت کردم، اگه اجازه بدین بابا باهاتون تماس بگیرن که خدمت برسیم. - خواهش می‌کنم، عسل جان همون دیروز ظهر که اومد از درخواست شما با من و مادرش صحبت کرد. الآنم که اجازه خواست به خاطر صداقت کلامش و اینکه گفت شما روی اجازه‌ی من تأکید داشتین بهش اجازه دادم با شما بیاد بیرون. ای عسل زرنگ... همون اول فهمیده من دلم رفته، دمش گرم نیم‌وجبی با دریاتش آبروم رو خرید. - ممنون از لطفتون. پس با اجازتون میگم بابا باهاتون تماس بگیره. دستی به شونه‌م زد: - مشکلی نیست. با بیرون اومدن عسل، نگاهم سمتش کشیده شد. - عسل جان بابا، حواست به خودتون باشه، زودم برگرد. در لفافه هشدار داد، دست از پا خطا نکنم. - چشم بابا. با آقای نکوئی دست دادم و در ماشین رو برای عسل باز کردم. تا خروج از کوچه، آقای نکوئی دست به جیب خیره‌ی ما بود. همون‌طور از آینه چشمم بهش بود، دلجویانه لب باز کردم: - دمت گرم خوب آبروی ما رو خریدی. - من اهل پنهون کاری نیستم، گفتم که خط قرمز دارم. - این بابات نمیره داخل؟ آدم هول می‌کنه، خدایی نکرده تصادف می‌کنیم، کوچه‌تونم چقدر درازه. بابا آقای نکوئی برو تو، نترس یه امشبم دختر رو ماچ نمی‌کنم. عسل خندید با مشت زد به بازوم: - خجالت بکش، این چه حرفیه؟! نگاهمو از پشت گرفتم و نگاهش کردم. - یعنی ماچت کنم؟ خودش رو جمع و جور کرد. - نخیر، خب کجا میریم؟ با خنده نگاهش کردم و سرتکون دادم: - میریم خونه‌ی من. - نخیر. - نترس من برای یه شب خودم خراب نمی‌کنم، می‌خوام حرف بزنم این‌طوری پشت فرمون سختمه. گوشیم رو از جلوی کنسول برداشتم و طرفش گرفتم. - برای حسن نیتم این گوشی من، اول شماره بابات رو پیامک کن برای بابام و تاکید کن همین الآن زنگ بزنه. گوشی رو گرفت و ساکت مشغول تایپ شد. با طولانی شدن زمان تایپش تعجب کردم: - چی‌کار می‌کنی خانم؟ - هیچی، جواب بابات رو می‌دم. - ها؟ نیم نگاهی انداخت: - چیه؟ چرا تعجب می‌کنی؟ نوشتم سلام خوبین؟ باباجون این شماره بابای عسله، لطفاً همین امشب به داد دل بی‌قرار من برسین وگرنه سر به کوه و بیابون می‌ذارمو یه جنازه دیگه کشف می‌کنم . خنده‌م گرفت، از گوشه چشم دیدم که لبخند زد و توی خودش جمع شد. - ولی زود لو رفتم، بابات پیام داد: «سلام عروس گلم، چشم الآن تماس می‌گیرم، به اون شازده بگو پیام دل بی‌قرارش دریافت شد.» منم سریع نوشتم «سلام پدرجون، ممنونم چشم بهش می‌گم.» الآنم نوشت:«قربون تو دختر گل». منم نوشتم: «خدانکنه سایه‌تون مستدام»... مثل یه گزارشگر، گزارش اس‌ام‌اس بازیش با بابا رو داد. دلم برای حجم سادگیش ضعف رفت. دستم به لپش رسید و کشیدمش. - خب دختر خوب تو خلاف من که کوتاه و مختصر پیام می‌دم، تومار نوشتی معلومه که می‌فهمن من نیستم. حالا عیب نداره فدای سرت، حداقل دلت گرمِ همه می‌دونن با منی. جلوی پارکینگ پیچیدم و ریموت در مشکی پارکینگ رو زدم. بعد پارک ماشین داخل آسانسور نقلی شدیم و تمام مدت از توی آینه به تفاوت قد و هیکلمون نگاه کردم و توی دلم قربون صدقه‌ش رفتم. ساختمان خونه یه آپارتمان تک واحدی نمای رومی بود که تمام واحدها نود متری و آفتابگیرن. روبه‌روی آسانسور در واحد بود، با کلید در رو باز کردم و با دست عسل رو به داخل راهنمایی کردم. خداروشکر زیاد این‌جا نمیام و معمولاً مرتب تمیزه. چیدمان خونه‌م از تلفیق رنگای گرم و کرم و نارنجی به سبک مدرن، به لطف طراح به زیبایی چیده شده. پرده‌های کرم روشن، مبلمان بژ با کوسنای نارنجی و استخوانی جلوی پنجره قدی چیده شدن. دیوار سمت راست رو تی وی وال شده و با رنگ چوب پوشیده شده، سمت راست سه تا در می‌خوره یه در حمام و دوتای دیگه اتاق خواب. یکی از اتاقا رو با یه میز تحریر طرح چوب و کتابخونه ستش و صندلی ننویی تبدیل به اتاق کارم کردم. داخل اتاق شدم و کتاب اهدایی ایمان رو روی میزم گذاشتم. با خودکاری که از داخل لیوان روی میز برداشتم، روش نوشتم از طرف پسری که مجنون بود. بعد از خروج از اتاق کار به اتاق خواب رفتم، تخت سفیدی که هنوز استفاده نکردم با سرویسش به زیبایی توی اتاق با دیوارایی از سبز تیره، همراه با پرده و روتختی سفید و سبز به زیبایی چیده شدن رو دور زدم. کف خونه هنوز فرش نداره. پاهای عسل هم جوراب نداره، یه صندل نو داشتم که از زیر تخت آوردمش. با ندیدنش توی فضای پذیرایی چشم چرخوندم که داخل آشپزخونه که سمت چپ سالن نقلی با کابینتای نسکافه‌ای و لوازم مشکی چیدمان شده، دیدمش. گمونم داشت مقر فرماندهی آینده‌ش رو سرکشی می‌کرد. - بفرما خانم، خوب خونه خودت رو نگاه کن که ایشالا به زودی خانم این خونه خودتی. صندل به طرز بامزه‌ای براش بزرگ بود و انگشتای ظریف و ناخنای سرخش توش گم شده بود. - یه کم بزرگِ ولی ممنونم، کف پام مور مور می‌شد. - خواهش می‌کنم خانم. عسل جان، من غذا سفارش می‌دم، می‌رم یه دوش دو دقیقه‌ای می‌گیرم. توام از توی کابینتا و یخچال خوراکی بردار مشغول شو، تا من بیام. سر تکون داد که تره‌ای از موهاش توی صورتش ریخت. - باشه برو. با نوک انگشت تره مو رو کنار زدم. با صدای بم و آرومی لب زدم: - چی سفارش بدم؟ نگاهش رو دزدید اما لبخند لرزونش رو ازم نگرفت. - فرقی نداره، هرچی خودت می‌خوری. برای جلوگیری از هر عملی که نمی‌خوام حتی اسمش رو توی ذهنم بیارم، عقب گرد کردم و از آشپزخانه بیرون زدم.
  6. #پارت پنجاه و پنج برای بابام کم نگذاشتم و تلافی کردم. - تصادف بابات کار تو بود؟ - نه. ابروی چپم بالا پرید: - پس چه‌طور تلافی کردی؟ تک خندی زد: - تصادفش که خواست خدا بود، خدا بهش ارفاق کرد، بعد این‌که مرخص شد بردمش همون خونه. مکث کرد، از صدای سایش دنداناش روی هم چشم فشردم. - لمس بود، اما نه انقدری که الآن هست، این حجم لمسی برای سکته‌ست. - سکته؟ دوباره و محکم‌تر دنداناش رو روی هم کشید و با تمسخر گفت: - آره. براش پرستار خوب گرفتم. کلی گشتم تا پیداش کردم. قهقه عجیب و کوتاهی زد و با نفس عمیقی حرفش رو از سر گرفت: - یه معتاد عملی که از قضا به لو اط معروف بود. شیشه می‌زد، نعشه می‌شد. منم کم نذاشتم، تن بابای خوشگلم لباس قشنگ می‌کردم، موهاش و شونه می‌کردم تا به چشمش بیاد. اوایل در و قفل می‌کردم و از خونه می‌زدم بیرون. بعد یه مدت از درز در نگاه می‌کردم. اما چند وقت بعدش از درز در خودم و نشون بابا می‌دادم تا عجز و التماس تو چشماش رو ببینم. با چشمای به خون نشسته خیره چشمام شد: - فکر نکنی براش آسون بود. انقدری بهش خوش گذشت که بار دوم که من و پشت در دید سکته کرد و پرستارش ترسید و به اورژانس زنگ زد. اما خوب کجا می‌تونست همچین موردی پیدا کنه؟ لمس، مفت، تازه غذا و جای خوابم داشت. انقدر بهش خوش می‌گذشت که همچنان با تنوع بالا همون‌طور که بابا از عصمت پوز*یشن جدید می‌خواست، پرقدرت با پوز*یشنای جدید ادامه می‌داد. وقتی که دو بار پشت هم بابا سکته کرد، دکتر یه‌کم مشکوک شده بود که یه مشکلی هست، برای همین دستور بستری داد و از اون‌جا به آسایشگاه انتقالش دادن. نفس عمیقی کشیدم تا لرزش قلبم از حجم نفرتش کم بشه. - عصمت رو چه طور پیدا کردی؟ سر بلند کرد و کمی خیره به سقف شد، یه‌دفعه چشم چرخوند و خیره به چشمم آروم سرش رو پایین آورد: - سه ماه بعدِ انتقال بابا، دنبال عصمت گشتم. قبلاً پاتوقش یه پاساژ و پارک بود. شانس آوردم قیافه دم بلوغم رو دیده بود و این حجم تغییر باعث شد نشناسم. با اسم پیمان باهاش وارد رابطه شدم. انقدر هولم بود که یه بارم مدرکی چیزی نخواست یا به فامیلیم شک نکرد. ابرو بالا انداختم: - چه طور خونه‌ش عوض شد؟ تو عوض کردی یا خودش؟ صاف‌ نشست. - بهش گفته بودم من شیوه‌م متفاوت از بقیه‌ست. خوشم نمیاد با کس دیگه‌ای باشه. ازش خواستم دخترش رو که بعد پونزده سالگی معتاد شده بود و باهاش زندگی می‌کرد از خودش برونه. گفتم از دود و دم و آدم دودی بدم می‌اد. نفسی گرفت و با اشاره به واحد رو به رو ادامه داد. - واحد روبه‌رویی مال دکتر فرجی هست، داشت می‌رفت سوئیس پیش پسرش که با پول خودم به نام عصمت اجاره‌ش کردم. گفتم نمی‌خوام تابلو باشیم و می‌خوام همیشه دردسترسم باشی. با فکری که به ذهنم رسید دهن باز کردم: - چه طور باهاش ارتباط داشتی که رد تماس و پیامکات نبود؟ - یه گوشی دوم داشتم دادم بهش، تنها راه ارتباطیمون بود. سدی جنباندم. - ادامه بده. - توی این دوماه می‌اومد خونه‌م روی همون ملحفه می‌نشوندم و ساعتا نگاهش می‌کردم. می‌رقصید، ادا در می‌آورد و هزار یه کار می‌کرد که بهش جذب بشم. هر وقت اعتراض می‌کرد می‌گفتم به موقع‌ش. من می‌خوام مثل سگ وحشی باشم و بدرم. چشماش این‌ بار برق ترسناکی داشتن. - باید نفرتم و نحفته می‌کردم. منتظر فرصت با یه نقشه اساسی بودم، تا این‌که فهمیدم ویزای وثوق جور شده و بالأخره وقتش شده. - با وثوقا ارتباط داشتی؟ نیشخندی روی لبش نشست و نگاهش مملو از تنفر و انزجار شد: - نه، زنش اومد گفت دوست دارم قبل رفتن کمی تنها باشیم، گفتم جایی می‌رید؟ گفت دو هفته دیگه پرواز داریم و نمی‌خوام حسرتت به دلم بمونه. ابروهام بالا پرید: - به خواستش عمل کردی؟ تک خندی زد: - مگه دیونه‌م؟ توی ذهنم رسید دیونه نه، ولی مجنونی. - وقتی اطلاعات دقیق پروازشون رو گرفتم در رو به روش بستم. حالم از هرچی زن کثیف بهم می‌خوره، همه‌شون لایق مرگن. کلافه از سردی کلامش لب زدم: - دوربینا رو دستکاری کرده بودی؟ - نه اول به پیشنهاد توکلی و دزدی که دختر عصمت کرده بود، مجبور شدن دوربین اضافه کنن، اما پیشنهاد ارتقاع دوربین با خودم بود. بعدم رفتم رو مخ پسری که مشغول نصب بود و گفتم حواست باشه اینا پول دارن و سفتی می‌کنن. از اون طرف رفتم رو مخ توکلی و گفتم پسره دوربین مدل پایین اورده گرون داده، دقیقا همون که خواستم شد و دوربینای پارکینگ نصب نشد. خیلی پیروز حرف می‌زد. - خوب، از شب قتل بگو. دستاش روی دسته مبل مشت شد. - همه چیز طبقه برنامه پیش رفت، از عصمت که با ورودش به بالاشهر خودش و آزیتا معرفی می‌کرد خواستم لباسی که باهم خریدیم بپوشه. بهش گفتم امشب ویژه است و وقت عمل هست. لباسش دقیقا مشابه لباسی بود که از لوازم مامانم کش رفته بود. وقتی پلاستیک و ملحفه روش رو پهن کردم داخل شیشه مشروب کادوییش که دست پخت خودش بود الپرازولام ریختم و حسابی همه‌ش زدم. طبق قرار همیشگی در و باز کردم و تک زدم، سریع داخل شد و در و بست. مثل همیشه تا خرخره خونه‌ش خورده بود، ولی وقتی بازم لیوان پر رو دادم دستش و یک نفس خورد. وقتی حواسش نبود لیوان خودم توی گلدون خالی کردم. گذاشتم چند دقیقه مثل همیشه تا دارو اثر کنه با عشوه‌های مسخره‌ش جولان بده. از منگیش استفاده کردم، حتی لباسمم نکندم، چندشم می‌شد بدنم بهش بخوره، برای همین دستکش دستم کردم و از لوازم بهداشتی استفاده کردم، بعدم توی کمتر از ده دقیقه کاری کردم که فقط با مشت بیجون روی زمین می‌زد، این‌بار هر دو خوشحال بودیم، اون توی اوج بود و من توی عطش انتقام می‌سوختم. با نفس عمیقی خیره چشمم شد و دندوناش رو محکم روی هم کشید: - توی همون حال برگشت و بی‌جون با لبخند گفت:« مثل خود جواد وحشی و هاتی.» کثافت منو شناخته بود. رو دست بدی خورده بودم و قبل این‌که بفهمم چی شده بایه حرکت گردنش رو شکستم. عصبی بودم. دلم می‌خواست بیشتر زجر بکشه و سلاخیش کنم. اما کار از کار گذشته بود. بلند شدم لباسام و مرتب کردم و لوازم و دستکش رو از خودم کندم و توی یه کیسه ریختم. از بالا نگاهش کردم و چشمم به النگوهای توی دستش خورد. می‌خواستم همونجا دستاش رو با همون چاقوی یادگاری که قرار بود باهاش سلاخی بشه قطع کنم، اما حیف بود خونه‌م با خون نجسش آلوده‌ بشه. با ملحفه جمعش کردم. گیج دور خودم می‌چرخیدم که متوجه شدم، خانواده وثوق صداشون می‌اد. داشتن می‌رفتن پایین. از پنجره نگاه کردم، پنج دقیقه بعد که خروجشون رو دیدم. آنی تصمیم گرفتم آشغالو از خونم مثل آشغال بندازم بیرون. لباسی که حکم کفنش رو داشت، تنش کردم و با همون پلاستیک تا جلوی شوتینگ کشیدمش و فقط با ملحفه پرتش کردم توی شوتینگ. اولش یه‌کم گیر کرد اما به سطح شیب دار که رسید مستقیم رفت توی سطل. معطل نکردم و چاقو و پلاستیک و گذاشتم داخل ساک ورزشیم تا به عنوانی که مثل همیشه میرم باشگاه برم چالش کنم. رفتن وثوق موقعیت خوبی بود که اگر جنازه‌ش بعد مدتا پیدا شد، به خاطر هم‌زمانی بیفته گردنشون. سریع رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم و ساک رو صندلی عقب پرت کردم. ماشین رو نزدیک مخزن شوتینگ پارک کردم. بلند کردنش یک دقیقه‌م زمان نبرد، سریع گذاشتمش صندوق و نفهمیدم کجا، اما زدم به بیابون. موقعی که نگه داشتم تازه هوا تاریک شده بود سریع با بیلیچه‌ای که از کنار مخزن شوتینگ برداشته بودم زمین رو کندم، یکم تو محسابه قدش خطا کردم، چاله کوچیک‌تر از قدش بود، ولی با هر زحمتی بود جاش کردم. یاد النگوهای مادرم و زخم دستش افتادم و باهمون چاقو دستش رو بریدم و النگوهاش رو در آوردم و دستش و پرت کردم کنارش. چشمم به گوشواره و گردنبندش خورد و یادم افتاد زن وثوق همیشه خیره گردن و گوش عصمت بود، طوری که احمد سرایدار آپارتمان هم به عصمت گفته بود گردن و گوشش رو بپوشونه، که وقتی توجه زن پولدارِ وثوق رو جلب کرده، حتماً توجه دزد‌ا رو دو برابر جلب می‌کنه، پس اونا روهم کندم که بیفته گردن زن وثوق. داشتم چاله رو درست می‌کردم که حس کردم صدای ماشین می‌اد. سریع خاک رو ریختم روش و چراغ خاموش، زدم به جاده. سر راهم دستکش و پلاستیک و پارچه‌ای که باهاش چاقو رو تمیز کرده بودم انداختم یه آشغالی، بعدم یه سر رفتم باشگاه و برای این‌که شاهد داشته باشم شریکم و اوردم خونه. نفس حرصی از حجم اطلاعات کثیف کشیدم. - بهتر نبود اینم مثل اون دوتا می‌سپردی به خدا؟ - من به خاک مادرم قسم خورده بودم طوری انتقام می‌گیرم که درس عبرتی برای بقیه بشه. اگه امروز نمی‌ادمدی شاید به زودی خودم، خودم رو معرفی می‌کردم. - چرا؟ - گفتم که، به نظرم باید درس عبرت می‌شد تا یه ایمان دیگه فدای بو الهو سی لکاته‌ای مثل عصمت نشه. به احمدی و جلالی اشاره کردم بهش دستبند بزنن ببرنش، کلافه نگاهی به کتاب توی دستم کردم. دستبند به دست برگشت نگاه کرد: - جناب سرگرد اون کتاب مال خودت. رفتنش عجیب با آرامش بود. کار من دیگه تموم شده بود و باید گزارش بنویسم و همراه مدارک و شواهد اعترافات، تحویل بدم. حالم داشت از انرژی منفی محیط بهم می‌خورد، بی معطلی از خونه بیرون رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم.
  7. #پارت پنجاه و چهار کلافه دست توی موهاش کشید و بلند شد و روبه من ایستاد: - تو بردی سرگرد، اما منم بازنده نیستم. با سکوتم به حرف زدن تشویقش کردم. - یازده سالم بود که مادرم فهمید عصمت صورتی با بابام در ارتباطه. مامانم پوستش مثل برگ گل سفید بود، نمونه‌ی بارز یه زن زیبای شرقی. لبخندی که روی لبش بود، سردی چشماش رو محو کرد. با نفس عمیقی ادامه داد: - چشمای درشت مشکی و موهای بلند و مواج مشکی، اندام قشنگیم داشت. کلاً به خاطر هرز گردیای بابام خیلی به خودش می‌رسید. لبخندش جمع شد و سرمای نگاهش برگشت. - یه مدت بود که بابا دیر می‌اومد، زود می‌رفت. گاهیم که اصلاً نمی‌اومد. اون روز... مکث کرد و دستی به سرش کشید. - روز مرگش، من مدرسه بودم. مامان که به خاطر بحث شب قبلشون جری شده بود، تعقیبش کرد تا رسید به خونه‌ی عصمت و جلوی در خونه‌ش ابروی هر دو رو با داد و قال برده بود. بابام وقتی دیده بود مامانم فهمیده و ابروش رو برده، دو ساعت بعد از لج دست عصمت و گرفته بود و آورده بود خونه، جلوی چشم مامانم باهم... کلافه روی مبل نشست و محکم دستاش رو کف سرش کشید. - بعدش کلید خونه رو از مامانم گرفته بود و داده بود دست عصمت و گفته بود هر موقع دلت منو خواست یا دلم تورو خواست راحت بیا همین‌جا. معاشقه وسط پذیرایی باید جدید و دلچسب باشه. هرکیم ناراحته، به درک؛ هِری. و درست قبل از این‌که من برسم با عصمت از خونه بیرون زده بودن. اون روز وقتی از مدرسه برگشتم، شنیدم که زنای همسایه میگن طفلی حتما تازه فهمیده. زن بی‌چاره کلی اساس شکوند، تازه آروم شده. با دیدن من زل زدن بهم. وقتی وارد خونه شدم کل خونه ویرون بود. مامان کل ظرفای لوکس و قشنگش رو شکسته بود. تختشون رو شکسته بود و چوبا و ملحفه‌هاش رو توی حیاط سوزونده بود. هیچ چیزی از خودش نذاشته بود بمونه و همه رو آتیش زده بود. خودشم خیلی آروم روی تخت من دراز کشیده بود. وقتی رفتم کنارش دستاش یخ بود و می‌لرزید، اما من و بغل کرد و بوسید. منی که ترسیده بودم. انقدر توی بغلش گریه کردم تا خوابم برد. قطره اشک درشتی از چشم راستش پایین چکید. -وقتی بیدار شدم جنازه یخ مامانم تو بغلم بود، هنوز دستش دورم بود اما نه محکم، بی جون، بی جون... تو همون عالم بچگی فهمیدم که دیگه نیست، که دیگه نفس نداره، زنگ زدم بابا و با گریه بهش گفتم مامان نفس نمی‌کشه. اول باورش نشد، خندید و گفت: به مامانت بگو اگر اون ختمِ من چهلمم. اما با زجه‌های من بلأخره دست از لجاجت برداشت و قطع کرد. یه ربع بعد، بابا اومد، اما تنها نبود. یه زن قدکوتاه و سبزه با موهای طلایی کنارش بود، رژ لب صورتیش زیر لبش پخش بود و فکول طلاییش کمی نامرتب بود. یه مانتو شلوار تنگ مشکی با کفش و شال صورتی تن زده بود و با لبخند چندشی نگاه می‌کرد. چشمش به دستای مامانم بود، وقتی بابا رفت زنگ بزنه آمبولانس منو برد توی حال نشوند خودش رفت آشپزخونه، توی کشوها دنبال چیزی می‌گشت. سر به سمت دست مهرداد چرخوند. - آخرم با همین چاقو اومد. اون کثافت با همین چاقو النگوهای مامانمو برید و دستاش رو زخم کرد. اون رد شکستگی و لب پریدگی واسه همونه. سکوت طولانی توی فضا حکم کرد. فکر کردم تموم شده، اما بعد چند لحظه با چشمای به خون نشسته زل زد به چشمام و درد عمیقش رو دیدم. جنون از نی نی چشماش بیرون می‌ریخت، طوری که وسعت دردش رو تا ته وجودم ریخت. - قصه عصمت صورتی همين‌جا تموم نشد. بعد مرگ مامان عملاً هر روز خونه‌مون بود. خانواده مامانم به خاطر کارای بابا قطع رفت و امد کردن و من رو به جرم پسر همون پدر بودن ترد کردن. عصمت کلید خونه رو داشت، هرموقع می‌رفتم خونه با یه لباس خواب صورتی جلوی تلویزیون داشت فیلمای آنچنانی می‌دید. چند بار اول فرار می‌کردم توی اتاق و در رو قفل می‌کردم، اما بعد دیدم کلید در و برداشته. من رو کشون کشون همراه خودش می‌برد. اوایل می‌رقصید. یه رقص که به هر چیزی جز رقص شباهت داشت و از من انتظار همراهی داشت، اما وقتی سکوت و سردی من رو دید از راه دیگه‌ای وارد شد. منو کنارش می‌نشوند و با ناز و نوازش بهم میوه می‌داد. صورتش به حالت انزجار در اومد: - کثافت نوع میوه خوردنش هم حال بهم زن بود. مدتا بود که پسری مثل سایه دنبالم بود. هرجا می‌رفتم دنبال می‌اومد و اگر کوچه و خیابون خلوت بود یه دستی به باسنم می‌زد. ازش می‌ترسیدم. به عصمت گفتم، اونم گفت نترس نشونم بده، دعوتش می‌کنم خونه ببینم چرا خوشگل من و اذیت می‌کنه. فرداش که از مدرسه برگشتم خونه عصمت تنها نبود، همون پسر کنارش نشسته بود. عصمت به استقبالم اومد و دستاش رو باز کرد و سرم و به سینه‌ش فشار داد. با صدای نازک و رو مخش عشوه اومد:«ایمان جون، شهروز جون اومده باهات دوست بشه، امروز صبح بابات رفته ماموریت تا پس‌فردا نمیاد، منم گفتم حوصله‌ت سر نره از شهروز خواستم دور هم باشیم.» با دستاش من رو فرستاد بغل شهروز بشینم تا مثلاَ باهم دوست بشیم. معذب سعی کردم کنارتر و گوشه کاناپه بشینم. از گوشه چشم دیدم که رفت درو قفل کرد. کلید رو برداشت. اومدم فرار کنم سمت اتاقم که خودش از جلو و شهروز کثافت از پشتم مانع شدن. اون‌جا بود که قسم خوردم انتقام بگیرم. دو روزی که بابا نبود، شهروز خونه ما موند. اون دو روز جهنمی گذشت، اما روزای بعدش من سعی می‌کردم تا بابا بیاد، بیرون خونه باشم. اما عصمت دست بردار نبود. گاهی شبا بعد خوابیدن بابا، می‌اومد کنارم دراز می‌کشید. گاهی با بهونه بابا رو بیرون می‌فرستاد تا شهروز بیاد. تا این‌که بعد دوسال وقتی برای یه پارتی مواد می‌برد، به جرم حمل مواد گرفتنش و بابا تا مدتا به خاطر ارتباط و رفت و آمدش با عصمت پاش گیر بود، آخر هم با برگه صیغه نامه‌ای که تاریخش گذشته بود، ارتباطش به کل با عصمت قطع شد. چند وقت بعد هم بهترش رو پیدا کرد. اما دیگه نیاوردش خونه، می‌ترسید بازم طرفش گند بزنه و پاش گیر بیفته. دلم نه برای ایمان شمس، بلکه برای پسرک تنهای وجودیش گرفت. - خب بعد تو تصمیم به انتقام فقط از عصمت گرفتی؟ نیشخندی زد: - شهروز همون سالا به جرم کیف قاپی افتاد زندان و توی درگیری توی زندان چاقو خورد ودر جا مرد. دستم به اون کثافت نرسید، اما برای بابام کم نذاشتم و تلافی کردم .
  8. #پارت پنجاه و سه روز بعد اداره آگاهی کلافه از صدای دینگ دینگ تکراری گوشی مهرداد، پوفی کشیدم و محکم پرونده رو بستم. - مهرداد خفه‌ش کن تا خفه‌ت نکردم. - چشم قربان. با انگشت شست و اشاره چشمام رو ماساژ دادم. - عملاً چیزی نداریم. جلالی همون لحظه از در باز اتاق وارد شد و در حالی که احترام نظامی می‌ذاشت عجول لب زد: - خیر قربان داریم. جسارتاً من یه کاری خارج از برنامه کردم. - به‌به، چه عجب جلالی بلأخره حرکتی زدی. بگو. نگاهی به برگه‌های توی دستش کرد: - بیشتر راجع به ایمان شمس تحقیق کردم، با نزدیکی محل سکونت قبلیش به مقتول به یه چیزایی رسیدم. با قدمای کوتاهی به میز نزدیک شد و لیوان چای روی میزم رو کنار گذاشت. سری تکون دادم به معنی تشکر و با چرخش دست چپم گفتم: - خب ادامه بده. - مادرش به خاطر خیانت پدرش خودکشی کرده، یه مدت درگیر اختلالات روانی و روان درمانی بوده، از پدرش به شدت متنفر بوده و هست و در آخر به ظاهر مشکل جنسیتی هم داره، ظاهراً در کودکی اتفاقی براش افتاده. مشتاق لب زدم: - چه‌طور؟ - پزشکش می‌گفت راجع به چند و چون ماجرا چیزی نمیگه، اما از نوع رفتارش با خانم منشی و پرسش و پاسخا، حدود چهارسال پیش متوجه می‌شه یکی از علتای تنفر از پدرش اینِ که باعث شده توی موقعیتی قرار بگیره که بهش تعرض بشه. یه مدتم دچار بی‌خوابی مضمن بوده. دستی به ته ریشم کشیدم. - این شواهد دلیل بر وجود انگیزه‌ست، ولی ربطش به عبدی چیه؟ یه مدرک محکمه پسند نیازه. دست به لبه میز رسوندم و صندلی رو به عقب حول دادم. - بهتره حکم تفتیش بگیریم، برید با بچه‌های تجسس و صحنه هماهنگ کنید. هر دو احترام گذاشتن و عقب گرد کردن. - چشم قربان. هر دو به طرف در رفتن. نگاهشون کردم و لیوانم رو از روی میز برداشتم. - جلالی کارت عالی بود. - ممنون قربان‌. خانه‌ی ایمان شمس ساعت یک بعد از ظهر این دفعه با اولین زنگ در خونه رو باز کرد. - سلام بفرمایید؟ - سلام، آقای شمس طبق این حکم باید خونه‌تون تفتیش بشه. در حالی که با دست کنارش می‌زدم به بچه‌ها اشاره کردم وارد بشن. جلوی در دست به سینه با پوزخند عجیبی ایستاده بود. با دست به مبل تکی اشاره کردم: - بفرمایید این‌جا بشینید. باید به چندتا سوال پاسخ بدین. به سمت پذیرایی قدم برداشت. - فکر می‌کردم سوالاتون دیروز تموم شد. نگاهم با تفریح روش چرخید: - جواب دلخواهم نبود، هنوزم آرامبخش می‌خوری؟ با حوصله روی مبل تک‌نفره توسی رو به روم نشست و پا روی پا انداخت: - نه، مدتاس به دستور پزشکم مصرف نمی‌کنم. نگاهم بهش دقیق‌تر شد. - علت خودکشی مادرتون، ت*اوز به شما بود یا خیانت؟ با عصبانیت نفس می‌کشید طوری که انگار بخواد خودش و کنترل کنه و البته به صورت عجیبی سریع آروم شد و لبخند زد: - بعد فوت مامان اون اتفاق افتاد. - چرا هیچ وقت راجع بهش حرف نزدید و شکایتی نکردین؟ نیشخندی زد: - به بابا گفتم، اما زد به پای خیالبافیا و تغییر هورمون توی سن بلوغ. - چندبار این اتفاق افتاد؟ این بار عصبی شد. - الآن با این حرفا دقیقا دنبال چی می‌گردی؟ دستام توی هم قلاب شدن. - دنبال حقیقت. با عصبانیت پاش رو از روی پاش برداشت و به جلو خم شد و با تکون دادن تاکیدی انگشتش با حرص گفت: - حقیقت اینِ که همه فکر می‌کنن فقط به *** و دختر‌ا ت*چاوز و تعرض می‌شه، اما باید بگم نخیر جناب، روزانه تعداد زیادی پسر بچه مورد تعرض قرار می‌گیرن که کسی دنبال نجاتشون نیس. حرفش درست و حقه. جوابی براش نیست. نگاهم رو ازش می‌گیرم. با دیدن شیء صورتی رنگی لا به لای کتابای کتابخونه‌ی پشت سرش، از جا بلند شدم. چرا اون روز ندیدمش؟ پشتش به من بود و نمی‌دید چی برداشتم. - رنگ صورتی دوست داری؟ نچی کرد: - نه برعکس متنفرم. روی پاشنه پای راستم به سمتش چرخیدم: - خب، پس چه‌طور اون زن لباس صورتی برات پوشیده بود؟ با برگشتنش و دیدن کتاب توی دستم یکه خورده نگاه کرد. در حالی که کتاب رو ورق می‌زدم رو به جلالی کردم: - جلالی ایشون باز داشتن، احمدی داخل چاقو‌ای آشپزخونه دنبال چاقو شکسته یا کنگره دار باش. هیستریک و عصبی دست توی موهاش می‌کشید: - شما مدرکی ندارید. - چرا! زنی که با پدرت بود عصمت عبدی بود، مادرت عکس اونا رو توی گوشی پدرت دیده بود، این خودش دلیل و انگیزه قتله، از همه مهمتر این... کتاب رو نشونش دادم. - تو از کتاب جنازه صورتی کمک یا بهتره بگم الهام گرفتی. صدای محو مهرداد از داخل آشپزخونه به گوشم رسید: - و قربان این. مهرداد توی دستش یک کیسه حاوی چاقوی قدیمی که انتهاش یه شکستگی داشت و به طرز خطرناکی تیز بود، داشت. جلو آمد: - با این دستاش رو بریدی؟ تو که پول نیاز نداری طلا به چه دردت می‌خورد؟ وکیل نداری که دعوتش کنی؟ - نه. کلافه دست توی موهاش کشید و بلند شد و روبه من ایستاد. - تو بردی سرگرد، اما منم بازنده نیستم...
  9. #پارت پنجاه و دو تغییر راوی «قاتل» هنوزم یاد آوری صدای معاشقه زن صورتی پوشه مقابلم با جوانکی عجیب، حالم را بهم می‌زنه. بارها از نفر سوم بودن فرار کردم و هربار تنبیه جنسی سختی شدم. بارها تلاش کردم بقیه رو از رازم آگاه کنم، اما ماحصلش دردی جان فرسا بود، که هربار تنبیه حساس‌ترین نقطه بدنم رو تا مدتا دچار درد می‌کرد. این‌ که والدت هم به جای کمک، برچسب هرزگی بچسابندت، درد داره. این‌ که زن صورتی پوش خیالاتم، با عشوه تنم رو بلرزونه. این‌که جوانک کنارش با زبان روی لب کشیدن و لیسیدن گردنم به جای تحریک، تحقیرم کنه. این‌که نه تنها تحریک نمی‌شم، حتی از معاشقه با جنس مخالف و کسی که دوستش دارم و دوستم داره هم، متنفر می‌شم. تمام این اینکه‌ها دلیل بر انتقام نیست؟ دلیل بر برملا کردن ذات کثیف و پلید زن و مردی که تمام کودکی، تمام نوجوانی و حالا تمام جوانیم رو به فنا دادن نیست؟ و من چقدر خسته‌م، چه قدر خسته‌م، از این‌که اون مرد و این زن تمام مدت دور و برم بودن و هربار برای تبرعه خودشون، شهو‌ت‌ نداشته در ذات من رو ملعبه دست خودشون می‌کردن. کاش پیش از آلودگیم به نجاست روحشون، با نجاست خون کثیفشون آلوده شده بودم‌ تا حداقل جوونیم به آسودگی، از رنج گذشته گذر می‌کرد. حالا خرسند و خوشحالم. خرسند از این‌که زمین از وجود نحس و نجسشون پاک شد. اما، دلم می‌خواد آوازه جسد صورتی در تمام دنیا بپیچیه. نه فقط به خاطر نوع مرگش، بلکه به خاطر برملا شدن راز کثیف و چهره کریح پشت نقابش. شاید روزی که راز این قتل برملا شد، کل دنیا مثل من، از رنگ صورتی متنفر شدن. شاید دیگه پسرکی در چنگال کفتار صفتان بوالهوس، اسیر نشه.
  10. #پارت پنجاه و یک از سر و صدای بیرون اتاق به خودم اومدم. یه دست لباس اسپرت پوشیدم و بیرون زدم. با سلام کم جون و شل و ولم خانواده مهرداد ایستادن. به رسم ادب جلو رفتم و دست دادم، بعد احوال پرسی با پدر و مادر مهرداد، آوا خواهر کوچیکش که عزیز دل همه بود کنارم ایستاد و دست به کمر نگاهم کرد. - جناب سرگرد داداش راست می‌گفت من و دیگه تحویل نمی‌گیری. خم شدم و دست دور شونه‌ش انداختم و دو طرف گونه‌های سرخش رو بوسه زدم. - برای چی من نباید آوای خوشگلمو تحویل بگیرم؟ داداشت اشتباه کرده. - برای این‌که من جام عسل ندارم. شکه از حرفی که زد سر بلند کردم. مهرداد با تشر آوا گویان دستش رو کشید و محکم بغلش کرد. نگار سرش پایین بود اما لرزش شونه‌هاش رو می‌شد دید. مادر هم لب گزیده بود و لبخند به لب داشت . بابا و خاله و عمو رشید هم لبخند به لب نگاهم می‌کردن و من خشک شده همون‌طور خم مونده بودم. ظاهراً یه بار اساسی مهرداد رو باید بابت دهن لقش بچزونم. - عمو جون سرگرد می‌خوای با داداش برم سر کوچه برات بخرم؟ - چی؟ - عسل دیگه. با صدای خنده جمع، صاف ایستادم و با ببخشید بغل مهرداد نشستم. آروم طوری که خودمون دوتا بشنویم دست جلوی دهنم گرفتم و لب زدم: - من هنوز بله رو ندادم. مثل خودم زیر لب حرف زد: - بله رو عروس باید بده نه تو، که داده. - خوب پس، حالا ببین چه می‌کنم. اهم اهمی کردم و صدام رو صاف کردم: - ظاهراً من دیر رسیدم و حرفا تا حدودی زده شده. عمو رشید لب گزید: - شایان جان با اجازه پدر و توافق جوونا یه حرفایی زده شد، منتها تاریخ مراسم رو منتظر شما بودیم تا به اتفاق تصمیم بگیریم. با دست محکم روی پای مهرداد کوبیدم و براش ابروم رو بالا انداختم: - خیلیم خوب، شما و پدر و مادر و خاله جون بزرگ و صاحب اختیارید، اما از اون‌جایی که منم خیر خواهرم رو می‌خوام و می‌دونم کوچیک‌ترین مسأله‌ای حواسش رو از درس و مشقش پرت می‌کنه، با اجازه‌تون نظرم اینِ تا پایان آزمون فوقِ نگار عقد و عروسی نگیریم، تا راحت امتحاناش رو بده. با اتمام حرفم توف تو گلوی مهرداد پرید و جگرم خنک شد. عمو رشید لبخندش بی‌رمق شد، اما با نگاه شیطانی من به مهرداد، بازم لبخندش عمق گرفت. - باشه بابا جان، تو برادر بزرگ نگار و مهردادی حتماً صلاحی دیدی، پس فعلاً یه صیغه محرمیت براشون می‌خونیم تا سال آينده ان‌شالله بعد آزمون نگارجان برای عروسی تصمیم می‌گیریم. بی توجه به اخم نگار و مهراد، پیشنهاد دادم برای خوندن صیغه راهی امام‌زاده بشیم و از متولی امام‌زاده بخوایم تا صیغه‌ای بینشون بخونه. نگار و مادر به سرعت حاضر شدن و مادر چادر سفید عقد خودش رو برای نگار برداشت. نگار بعضی اوقات لباس سفید می‌پوشید ولی اون شال و مانتوی سفید، انگار امشب عجیب بهش می‌اومد و مثل فرشته‌ها شده بود. نگار با همراهی مهرداد سوار ماشین شد و پدر و مادرا هم باهم همراه شدن، اما من به اصرار آوا ماشین خودم رو برداشتم و باهمراهی آوا راهی گل فروشی و شیرینی فروشی سر خیابون شدم. یه دسته گل کوچیک عروس برای نگار و دو جعبه شیرینی و یه برف شادی هم برای آوا گرفتم. با سرعت روندم و به موقع رسیدیم. گل رو به دست تنها خواهرم دادم و کنار ایستادم. از دیدن لبخند مهرداد و چشمای اشکی مادر و لپای سرخ نگار دعا کردم خانواده‌م همیشه شاد و خوشبخت باشن. با صدای بله‌ی نگار محکم دست زدم و به آوا چشمک زدم. کمتر از سی ثانیه بعد از مهرداد آدم برفی ساخت. - وروجک من که می‌دونم یکی که قندش افتاده بهت خط داده. با خنده بقیه، خودمم خنده‌م گرفت. با تعارف شیرینی و روبوسی با عروس و داماد، برخلاف علاقه شدیدم به قرمه سبزی مامان‌پز به پیشنهاد من برای صرف شام راهی باغ رستوران دو تا خیابون بالاتر شدیم تا به دعوت من این شبه به یاد موندی رو توی خاطره‌هامون موندگارتر کنیم. البته که دلم نمی‌خواست نگاری که علاوه بر خواهرم، نزدیک‌ترین و بهترین دوستم بود، به خاطر لجبازی من بهترین و مهم‌ترین شب زندگیش در سکوت و بی مراسم خاصی بگذره، برای همین سعی کردم امشب رو براش سنگ تموم بذارم. با رسیدنمون به رستوران کادو سفارشیش که یک ماهی بود با فهمیدن علاقه‌شون به هم، گرفته بودمش رو به گردنش آویختم. گردن آویزی با نگینای جواهر که از حروف نون و میم، مثل یک من جدا از هم، اما پر مفهموم ساخته شده.
  11. #پارت پنجاه نگاهش رو به گوشیم و صفحه روشنش دوخت. - جام عسل؟ نگاهش کردم و سر تکون دادم. - چشماش دوتا جام لبا لب عسلِ. نگاهش رو به چشمم دوخت و دستش رو به گوشیم رسوند. - اجازه هست؟ با سر تایید دادم. گوشی رو برداشت و بهش چشم دوخت و عکس پروفایلش رو باز کرد و روی عکسش زوم کرد. یه عکس با پیراهن بلند کنفی توی ساحل که باد توی موج موهای طلایی رنگش زده بود و پریشون توی هوا بود. - چه دلبر. لبخندی به تعریفش زدم، دلبرکم دلبر بود. - عجیب نیست با دو بار دیدنش انقدر دلم رفته؟ سر چرخوند و نگاهم کرد: - نه عجیب نیست پسر عذب. تک خندی زدم. - این پسره چقدر دهن لقه و نمی‌دونستم. - دهن لق نیست، مدتاس دنبال زن دادنت بود. - چرا؟ - چون من خواسته بودم اول تو سامون بگیری. - چرا؟ بدجنس ابرو بالا انداخت: - تا با نظارت کامل خودم باشه. خندیدم که ویس عسل رو دوباره پلی کرد و سرش رو روی شونه‌م گذاشت. با تموم شدن آهنگ، دو بار گونه راستم رو بوسید. - یکیش برای خودت، یکیش برای جام عسلت، بعدا نیابتی تقدیمش کن. ار کنارم بلند شد و رفت، وسط در مکثی کرد و لب زد: - بیا داداشی، مهرداد و خانواده‌ش خیلی وقته اومدن. سر تکون دادم که ندید. دستم به سمت گوشیم رفت. یه استیکر قلب فرستادم ولی دستم به تایپ نرفت و زنگ زدم. - الو. - خواستم تایپ کنم اما نتونستم تمام علاقمو توی چندتا جمله بگم، فقط زنگ زدم بگم... مکثم به حرفش آورد: - چی؟ - بهترین بود عشقم... بی‌هوا از جمله‌ای که ناخواسته گفتم و ترسم از گفتن حرف اصلیم قطع کردم.
  12. #پارت چهل و نهم مهرداد رفت، اما صداش تا ساعتا توی گوشم اکو شد، طوری که دستم به سمت گوشی رفت و شروع به تایپ کردم: - فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی***بخواه جام و گلابی و به خاک آدم ریز. بی ربط بود ولی برای من یه دنیا بود، این‌که امروز حرفای منو به شوخی گرفته بود عجیب روی دلم مونده بود. صدای رینگ پیامک باعث شد گوشی رو جلوی صورتم بگیرم. جام عسلم. - فرشته؟ - بله، فرشته‌ها معنی عشق رو نمی‌دونن، توام امروز تمام حرفای من رو به شوخی زدی و عشق توی چشمم رو ندیدی. دیدی فرشته من؟ منتظر چشم به صفحه گوشی دوختم. چند دقیقه بعد، کلافه از بی‌جواب موندن پیامم ایستادم و قدم رو توی اتاق راه افتادم. پنج دقیقه بعد صدای پیام اومد که به سرعت به طرف تخت رفتم و با دیدن جام عسل روی پاکت، روی صفحه زدم. - تلگرامت رو چک کن. ابروی چپم از حرف بی‌ربطش بالا رفت، اما باز سریع تلگرامم رو باز کردم. یه ویس فرستاده بود. آهنگ فصل تازه گوگوش. با صدای خودش و نوای گیتار پ. -نگاه کن من چه بی‌پروا چه بی‌پروا به مرز قصه‌های کهنه می‌تازم نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می‌سازم یه فصل پاک یه فصل امن و بی‌وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزشترین گنجی نگاه کن من به عشق تو چه لیلاوار تن یخ بسته پرواز و می‌بوسم بیا گرم کن منو با سرخی رگ‌هات من اون رگ‌های پر آواز و می‌بوسم تو رو می‌بوسم ای پاکیزه‌ی ع ریان تو رو پاکیزه مثل مخمل قران طلوع کن من حرارت از تو می‌گیرم ظهور کن من شهامت از تو می‌گیرم بیا هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست مثل ما عاشق و همسایه و همدم بیا ازشیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه‌ی نور رد بشیم باهم نگاه کن من چه شبنم‌وار چه شبنم‌وار به استقبال دستای خزون می‌رم حراسم نیست از این سرمای ویرانگر برای تو من عاشقانه می‌میرم با صداش چشم بسته و توی اوج بودم، با تموم شدن ویس تازه نگاهم به لبخند مادر و چشمای اشکیش و نگاه خندون و شیطون نگار کنار در خورد. - صداش انقدر قشنگه که عسل لازم شدم، مادر این‌بار حتما پولاتو خرج کن و عسل برام بیار. با لبخند و چشم اشکی از اتاق بیرون رفت، اما نگار داخل شد و این‌بار کنارم نشست.
  13. #پارت چهل و هشت چشم درشت کردم و سر به سمتش کشیدم و کشیده لب زدم: - اوی درست حرف بزن، خانم نکوئی! سر به سمت مخالف چرخوند. - خیلی خوب خانم نکوئی. به تایید سر تکان دادم: - ببینم اصلاً کی گفته من عاشق شدم؟ نیشخند روی لب نشوند. - خودم دیدم. فکم سخت شد و سرسختانه لب زدم: - اولاً اشتباه دیدی، دوماً غلط کردی ذاغ سیاه منو چوب می‌زنی. نگار با جمله اول سر به نفی تکان دادن و با جمله دوم گیج لب زد: - ها؟ کلافه از گیجی خواهر ساده‌م کف دست به پیشانی کوبیدم. - منظورم اینه غلط می‌کنه جاسوسی من و می‌کنه خواهر خنگم. هنوز دست نگار توی دستش بود، پر رو لب باز کرد: - اولاً تو هیچ وقت با کسی توی بازجویی نرمی نداشتی و نداری، دوماً داشته باشی بغلش نمی‌کنی، سوماً من جاسوسی نکردم، بغل و بازجویی رو جلالی دیده بود، امروز رو هم هر دو اومدیم ناهار بخوریم از پایین صحنه سس خوردن با انگشتت و قارچ خوریت رو دیدیم. - ها؟ هر دو به طرف نگار سر چرخوندیم. - هیع قارچ و سس چیه؟ پوکر نگاهش کردم و لبخند و چشمک مهرداد رو دیدم و ندید گرفتم. - قارچ و سس ابزار و وسایل شب زنده داری زناشوییه. از خجالت لب گزید. مهرداد تک خنده‌ای به چهره‌ی سرخ نگار کرد. - کوفت نخند، چرا یه طوری میگی انگار قارچ و سس خوردن جرمه و کارای خاک بر سری محسوب می‌شه؟ نیشخندی به لب نشوند: - جرم نیست داداش. سس گوشه‌ی لب طعمش فرق داره، قارچ دهنی هم عصاره توف یار داره. فکم سخت‌تر شد. - همون توف توی ذاتت، من دهنی نگارم می‌خورم! ابرو بالا انداخت و نگاهم کرد. - بی‌خود، بی‌خود. دستمو توی هوا پروندم: - به تو چه ربطی داره؟ دستی به چانه‌ش کشید تا خنده‌ی روی لبش رو مثلاً مخفی کنه. کاملاً حق به جانب و پیروز لب زد: - صبح اول وقت مادرم با حاج خانم تماس گرفته و قرار خواستگاری امشبو گذاشتن. پس از امشب به من ربط داره. کلافه از گرما پتو رو از روم کنار زدم که پاهای لختم مشخص شد. - پس بفرمایید برای عروسیتون قرار بود خبر بشم. دستشو روی ران چپم گذاشت و فشاری داد. - نه داداش به‌ خدا ترسیدم این‌بار دیگه از دستش بدم، تا گفتی خواستگار داره و فهمیدم نگار پنهون کرده ازم، ترسیدم. دستشو عقب کشید. خندون چشم ردی تنم چرخوند. - داداش می‌گم تو پتو نمی‌خوای با این همه پشم و پیل. نگار ریز ریز خندید. - ربطش فقط به عسل جانمه نه تو، مثل تو برم اپیلاسیون که توی استخر انگشتم کنن؟ چشم درشت کرد و با دست به پهلوم کوبید. - کی و کِی من و انگشت کرده؟ - خودم یکیش. نگار از جا پرید و با «من کار دارم» بیرون زد و در رو محکم کوبید. کلافه بعد رفتن نگار سر کج کرد و با دست به پیشونیش کوبید. - جان مادرت این شوخیاتو جلوی نگار نکن، دیگه روم حساب نمی‌کنه. لبخند شرارت باری زدم: - نگار نه و نگار خانم. نبایدم حساب کنه. سر جلو کشید: - من از امشب شوهرش می‌شم. نگاه به سقف دوختم: - هر وقت شدی سلامت می‌کنم، چون من مخافم. - جان عسل خانمت اذیت نکن، خدا شاهده جونمم براش میدم. ابرو بالا انداختم. - ما دختر به نارفیق نمی‌دیم. - باشه من نارفیق، تو رفیق باش اذیتمون نکن. - ما دختر به جاسوس نمی‌دیم. - باشه ماجاسوس، توی اداره توبیخم کن. - ما دختر... پرید وسط حرفم: - اه. بسه بابا غلط کردم، شکر خوردم خوب شد؟ اصلاً هر چی تو بگی، فقط نگار رو از من نگیر! نگار بین علاقه‌ش به تو و من مونده. - نگار خانم. کلافه پوفی کرد و نگاه به سقف دوخت. - نگار خانم رو از من نگیر. خمیازه‌ای کشیدم. - برو بیرون وسط خوابم پریدی. - تو رضایت بده خرج عشق و حال یه ماهت با من. - یه ماه؟ - آره. نچی گفتم و سر بالا انداختم. - کمه. - کت شلوار عروسیمون با من. - کمه، لباس عسلم با تو. - به روی چشم. چشم چرخوند: - مگه دعوته؟ ابرو بالا انداختم: - من بدونه خانمم جایی نمی‌رم. عاجز سر تکون داد: - اونم به روی چشم. با فکر این‌که هنوز راه داشت خرج روی دستش بذارم دستم رو به سمت در گرفتم. - حالا برو تا شب فکرامو می‌کنم. دو دستی محکم توی سرش کوبید و بلند شد. - خود دانی منم صبرم حدی داره، تهش بی رضایت تو ازدواج می‌کنیم و با پسرم برای آشتی خدمت می‌رسیم. مکثی کرد و این‌بار جدی نگاهم کرد و حرفش رو محکم و شمرده شمرده توی صورتم کوبید. - برای آدم عاشق هیچ کاری سخت و نشدنی نیست، من یه‌جوری عاشقم که تمام غیر ممکن‌های دنیا رو به خاطر نگار ممکن کنم. اینو یادت باشه به زودی توام به من می‌رسی، توام دین و دنیات می‌شه یه نفر، توام عاشقی هرچند انکار کنی اما نگاهت نمی‌تونه دروغ بگه. دستشو روی دهن گذاشت، عقب گرد کرد و سریع از اتاق خارج شد.
  14. #پارت چهل و هفت هنوز خیلی نگذشته بود که صدای زنگ خونه اومد. بی توجه به صداهای گنگ بیرون، بالشم رو محکم بغل کردم. هنوز دستم کامل زیر بالش نرفته بود که در اتاق با یه تق و یه‌دفعه باز شد. بی‌هوا از جا پریدم و پتوی کنارم رو دورم کشیدم. صدای نگران نگار توی گوشم پیچید: -ببخشید داداش نتونستم جلوشو بگیرم. با بلند کردن سرم، نگاه خیره‌م توی چشمای عاجز و طلبکار مهرداد احمدی افتاد. - چرا؟ پوزخند تمسخر آمیزی زدم: - علیک سلام آقای احمدی. کلافه دست به سرش کشید و با دو دست چنگی به موهاش زد. - ببخشید سلام، ولی چرا؟ به تلافی همه پنهون کاریاش خودم رو به نفهمی زدم. - چی چرا؟ - چرا مخالف ازدواج مایی؟ - کدوم ازدواج؟ مگه شما خواستگاری کردی؟ مستأصل زمزمه کرد: - می‌کنم. بدجنس لب زدم: - چی رو؟ گیج چشم چرخوند: - خواستگاری دیگه، اصلاً همین امشب با خانواده میایم. ابرو بالا انداختم: - ما امشب خونه نیستیم. - فردا شب. انگشت به لب بردم و مثلاً متفکر جواب دادم: - فردا شبم نیستیم. نگار بی‌قرار در حالی که دستگیره در رو فشار می‌داد قدمی جلو گذاشت: - داداش! اخمی به چهره نشوندم و با دست به بیرون اتاق اشاره کردم: - مرض، تو این‌جا چی می‌خوای؟ برو اتاقت. خجالت زده لب گزید، دستش از روی دستگیره در شل شد، قدمی به عقب برداشت که دستش توی دست مهرداد قفل شد. توی چشم من خیره شد و آب دهنش را قورت داد، طوری که سیبک گلوش بالا و پایین شد. برای اولین باره که انقدر جدی و حق به جانب جلوم ایستاده. - نه. بمون، یه سر این قضیه تویی. تاکیدوار سر تکان داد: - اصل مطلب تویی. مکث کرد. نگاه از من گرفت و مستقیم خیره نگار ش. - من که از اول گفتم با خانواده جلو بیام تو ترسیدی و با پنهون کاری و ترست همه چیز و خراب کردی. پس بمون تا باهم درستش کنیم. لبخند نیم‌بندی حواله نگار کرد که نگار قدمی داخل اتاق گذاشت و در رو بست. سه بار کف زدم و هم‌زمان لب زدم: - آفرین، آفرین، علاوه بر جاسوسی مافوق، روی خواهرمم تاثیر گذاری. قدمی جلو گذاشت: - ببین شایان توی اداره مافوقمی، الان فقط رفیقمی و برادر دختری که دوستش دارم... پریدم وسط حرفش: - من رفیق نارفیق نمی‌خوام. کلافه جلوتر اومد و روی تخت نشست و نگار رو هم کنار خودش نشوند. - دِ آخه چه نارفیقی کردم منِ نامرد؟ مگه با ناموست بازی کردم؟ عصبی براق شدم: - در اون صورت که خونت حلال بود. نچی کرد. - بابا جان مگه خطا کردم عاشق خواهرت شدم؟ به خدا دست خودم نبود، مگه تو خودت با یه بار دیدن عاشق دختر شاشوعه نشدی؟
×
×
  • اضافه کردن...