رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

PAR

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    6
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

59 بازدید کننده نمایه

دستاورد های PAR

Rookie

Rookie (2/14)

  • Week One Done
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

7

اعتبار در سایت

  1. پارت سوم دستام از شدت ترس به لرزش افتادن که ایندفعه محکم تر گفت: _ ستاره‌ باز کن. بازم سکوت کردم که معلوم بود خیلی عصبی شده که گفت: _ تا سه میشمارم از کنار درب برو کنار..یک...دو...سه سه رو که گفت ناخودآگاه از درب فاصله گرفتم که درب با صدای وحشتناکی شکسته شد و افتاد از ترس جیغ زدم رو زمین نشستم و دستامو رو سرم گذاشتم با ترس به چهارچوب درب نگاه کردم، قامت بزرگش بین شکسته های چوب ریز غرق شده بود؛ بازم با اون چشمای سرد و ترسناکش بهم زل زد الانکه قلبم وایسه با قدم آهسته اومد نزدیکتر و کنارم زانو ز به لکنت افتاده بودم که گفت: _ یک حرف و دوبار بیشتر تکرار کنم عصبی میشم. بلند شد و گفت: _ بلند شو. از ترس هیچ واکنشی جز لرزیدن نداشتم که دوباره تکرار کرد و گفت: _ با توام بلندشو. یاد حرفش افتادم که گفت اگه یه حرف و بیشتر از دو بار تکرار کنم عصبی میشم بیشتر ترسیدم و با پاهای لرزون بلند شدم که گفت: _ خوبه حرف گوش کن شدی، خب آقا جمشید بدهی شما صاف شد ما میریم. بازومو گرفت به سمت بیرون کشید انقد که جیغ و داد کردم صدام گرفت مامان و دیدم که شروع کرد به زجه و گریه کردن، مرد بداخلاق وادارم کرد که باهاش راه بیام و من و به سمت یه ماشین پورشه سیاه کشوند و درب شاگردش باز کرد و من و با یه ضربه انداخت تو ماشین و در و بست. با صدای بلند زجه میزدم اشکام و پشت دستم پاک کردم که صدای آرمان پسر عموم اومد که اخماش تو هم کشیده شد و رو به همون مرد گفت: _ شما کی باشید؟ با نامزد من چکار داری؟ اون مرد با یه حرکت گلوی آرمان گرفت با یه دست کوبیدش به دیوار و گفت: _ تا همینجا چالت نکردم از جلو چشام گم شو حرفتم نشنیده میگیرم. گلوش و ول کرده که پشت سر هم شروع کرد به سرفه کردن و پا به فرار گذاشت، هرکاری کردم درب ماشین باز نشد که بتونم فرار کنم، انقد جیغ زدم احساس میکنم گلوم زخم شده خسته شدم از تقلا کردن که درب ماشین باز کرد و پشت رول نشست و با یک حرکت ماشین روشن کرد و با سرعت زیاد از خونه دور شدیم.
  2. پارت دوم سردی هوا نفس کشیدن و برام دشوار کرده، به کفشام زل زدم یکم پاره شدن با چه رویی اینارو بپوشم و دوباره برگردم دانشگاه؟ خدایا مگه بدختیای من فقط یکی دوتاس من حتی پول تاکسی ندارم پول این شهریه کوفتی چجوری جور کنم؟ آخه از کجا بیارم؟ بلخره بعد از نیم ساعت رسیدم دستام از سرمای شدید قرمز شده بودن؛ کلید تو در چرخوندم که صدای دعوا میومد درب و بستم به سمت صداها رفتم کفشام بیرون آوردم و وارد حال شدم؛ مامان و دیدم که بی حال به دیوار تکیه زده نگران شدم تند رفتم پیشش زانو زدم و گفتم: -مامان حالت خوبه؟ اینجا چخبره؟ قرصات و خوردی؟ رنگ به رو نداشت شروع کرد به سرفه کردن آروم کتفش و ماساژ دادم که بریده بریده گفت: _ برو...جلوی بابات.. و بگیر آخرش با این کاراش من و سکته میده.. گیج زده به حرفای مامان گوش میدادم که صدای جیغ سارا بلند شد؛ ترس ورم داشت آب گلوم و قورت دادم و بلند شدم و به سمت اتاق رفتم که با دیدن صحنه رو به روم جیغ زدم و با گریه و زجه گفتم: -بسه بابا چرا میزنیش؟ ولش کن. این سارا بود زیر مشت و لگد بابا چهره غصبناکش باعث شد ضربان قلبم از ترس بالا بره، چشماش به خون نشسته بود که داد زد و گفت: _ بدهی بالا اوردم این یکی و نمیتونم تصویه کنم؛ طرف به هیچ صراطی مستقیم نیست راضی شده یکی از شما رو بهش بدم اونوقت بدهیم تصفیه میشه ولی خواهرت راضی نمیشه. جمله آخرشو با فریاد گفت؛ به هق هق افتاده بودم کل صورتم از سیل اشک خیس شده بود که گفتم: - نکن بابا ببین مامان حالش بد شده؛ بیا همه میریم کار می‌کنیم بدهی و صاف می‌کنیم باباجون توروخدا تمومش کن. همینجوریکه در حال التماس بودم درب خونه زده شد که بابا به سمت درب رفت و گفت: _ بلخره اومد. سارا تو آغوشم گرفتم هردو با صدای بلند گریه میکردیم خواهر قشنگم همش سه سال از من بزرگتره حقش نیست این ظلمه. صدای بابا اومد باز وحشت کردیم به سمت سارا هجوم آورد و بازوش و کشید و کشون کشون اون و با خودش برد افتادم دنبالشون و بازوش و از دستش بیرون کشیدم و بغلش کردم؛ هردوتا به نفس زدن افتاده بودیم با اشک به روبه روم نگاه کردم یه مرد جوان خوش اندام با پالتوی بلند و شلوار پارچه ی راسته مشکی بهمون زل زده بود چشمای سردش خیلی ترسناک بودن می‌ترسیدم نگاهش کنم سرم و پایین انداختم که بابا گفت: _ خب آقا اون دخترمه سارا می‌تونید ببریدش بدهیمون صافه دیگه آره؟ به مرد نگاه کردم منتظر جوابش بودم که با صدای بم و خش دارش گفت: _ نه. بابا شوکه شد که اون مرد دستش و سمت من دراز کرد و گفت: _ اونو میبرم. خیلی جدی و محکم حرف میزد مغزم سوت کشید از حرفش که بابا بریده بریده گفت: _ نه..نمیشه ....نمیشه.. آ.قا ..اون دختر کوچیکمه قولش و به برادرزادم دادم. اگه با این مرد نرم منو به پسر عموم میدن منم ازش بدم میاد جلف و چندشه که صدای اون مرد بازم ترس و بجونم انداخت که گفت: -بیخود همین و میبرم. حس یه کالا رو داشتم سارا پسندش نشد حالا میخواد من و ببره، چندقدم به سمتمون اومد وحشت زده فرار کردم داخل اتاق و درب قفل کردم به درب تکیه زدم و شروع کردم به گریه کردن از شدت ترس سرفه می‌کردم چکار کنم خدایا کمکم کن صداش و پشت درب شنیدم که گفت؛ _ درب باز کن. خیلی محکم و جدی صحبت میکرد ؛ دوباره صداش اومد و گفت: _ اسمش چیه؟ صدای بابا اومد که گفت: _ بزارید آقا خودم بیرونش بیارم.. با عربده ای که کشید نزاشت بابا بقیه حرفش و بزنه که از ترس تو خودم مچاله شدم که گفت: _ لازم نکرده گفتم اسمش چیه؟ بابا هم معلومه خیلی ترسیده آروم گفت: _ اسمش ستاره. انقد گریه کردم چشام دارن میسوزن که صداش دوباره لرز و به تنم انداخت و گفت: _ درب باز کن ستاره وگرنه خودم بازش میکنم.
  3. پارت اول با اتودم ور میرفتم که ندا هم دانشگاهیم کنارم نشست و مثل همیشه سفره دلش و باز کرد و گفت: -نمیدونم چکار کنم بابام گیر داده که اگه باهاش ازدواج نکنم دیگه نمیزاره هیچ وقت ازدواج کنم. راجب پسری حرف میزد که پدرش اصرار داشت که با اون ازدواج کنه ولی خب ندا هیچ علاقه ای به اون پسر نداشت، دستش و توی دستم گرفتم آروم گفتم: - همه چی درست میشه باور کن؛ فقط بهش بگو به یکم فرصت نیاز داری باید درست‌ و تموم کنی و بعدش ازدواج. مشغول درد و دل بودیم که ندا مثل برق گرفته ها از جاش پرید و گفت: _ ای وای یادم رفت بگم آقای زارع گفت بری دفترش. ای بابا حتما باز میخواد پول شهریه رو بگه؛ ازش تشکر کردم و به سمت اتاق آقای زارع قدم برداشتم. بعد از اجازه گرفتن وارد شدم و بعد از سلام و احوالپرسی به سمت یکی از صندلیا رفتم که آقای زارع گفت: _ بشین دخترم. بعد از اینکه نشستم شروع کرد و گفت: _ ببینید خانم ملکی دو ترمه که شهریه دانشگاهت عقب افتاده اینجوری پیش بره نمیتونی بقیه کتابارو پاس کنی. از شرمندگی چیزی نداشتم که بگم سرم و پایین انداختم و گفتم: - آقای زارع شما که از وضع مالی ما که خبر دارید من از کجا بیارم این حجم از پول؟ اونم تقصیری نداشت به قول خودش مسئوله که گفت: - باورکن هیچ راهی نداره یا باید پول پرداخت کنی یا آخر سال چند برابرش و بدی. کلافه بعد از نیم ساعت مکالمه از اتاق بیرون اومدم نمیدونم از کجا این پول جور کنم این روزا هم نمیشه با بابا حرف زد مثل اسپند رو آتیش میمونه بهتره برم خونه هوا خیلی سرده.
  4. عسل

    سلام سلام خوش اومدی به جمع نودهشتیا 

    میتونی داخل تاپیکی که خلاصه رو گذاشتی پارت بنویسی اینجا نیاز نیست دوباره همون مرحله رو تکرار کنی 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. عسل

      عسل

      الان میگم

    3. عسل

      عسل

       

       

      پایین صفحه کادر ارسال پاسخ به این موضوع هست اونجا می‌ذاری 

       

    4. PAR

      PAR

      اها متوجه شدم ممنونم گلم🥰

  5. نام رمان: لیمو شیرین من نویسنده: PAR | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز، هیجانی خلاصه: فقر میتونه مشکل بزرگی باشه برای خیلیا مثل خانواده من، پدری که تو این فقر سهم داره و مونده جواب طلب مردم چی بده، مادریکه هروز سیلیش و سرخ میکنه پشتوانه ی برای پدر باشه، خواهری که مشغول درس و کاره و منیکه امیدوارم همه ی سختی تموم بشه و آرامش به خونه برگرده. توی این مصیبت یه فرشته پیدا میشه یه فرشته مهربون که فقر و میگیره و بجاش عشق و به تو میده یه عشق شیرین با طعم لیمو🍋
×
×
  • اضافه کردن...