رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

صِدا

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

144 بازدید کننده نمایه

دستاورد های صِدا

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • One Month Later
  • Collaborator
  • Week One Done
  • Dedicated نادر
  • First Post

نشان‌های اخیر

13

اعتبار در سایت

  1. تو آمدی و همهٔ شعرهای نیمه‌تمام من معنا شدند. حالا هر سطرِ بی‌تو، باز هم نیمه‌تمام است.!
  2. اما عزیز من، ای کاش،ای کاش این دستان، این‌باربه جای بدرود، پروانه‌ای می‌بافتند برای ماندن.ما دو رنگین‌کمان بودیم در شبِ بارانی‌، که باد، بی‌رحم،میانمان خطِ فراموشی کشید.جهان اما،با همه وسعتش،برای ما تنگ بود، و مردم با همه ی خوبی هایشان، نمی دانستند که عشق فراتر از هر نیرویی‌ست.!
  3. _بعضی‌انتظارها‌تمام‌نمی‌شن؛‌فقط‌آدم‌یاد‌می‌گیره‌باهاشون پیر شه.»
  4. آدم‌ها‌فکرمی‌کنن‌درد از روزی شروع‌می‌شه‌که‌یکی می‌ره‌اَما حقیقت‌اینه‌که‌دردازهمون لحظه‌ای‌شروع‌می‌شه‌که می‌فهمی‌دیگه‌هیچ‌راهی‌برای برگردوندنش‌نداری."
  5. تاراج. 8 تا صبح، خواب به چشمم نیامد بود . حالا که هوا روشن شده بود و نزدیکِ آمدنِ انیس الدوله بود، حتماً گلنسا به بازار رفته و نامه را به اسفندیار رسانده بود. من در حجرهٔ خودم، فقط صدای هایوهویِ بیرون را میشنیدم؛ اما چند دقیقه نگذشته بود که همه چیز خاموش شد و ناگاه، صدای در، مرا به خود آورد. گفتم حتماً خودِ انیس الدوله است. آره، خودش بود، چون صدای قربانصدقه های دایه، خوب به گوش میرسید و این نشانهٔ حضورِ شخص مهمی بود. آرام از پشتِ پردهٔ ارسی، نگاهی انداختم. خودش بود، همان تنینِ مغرورِ بیخاصیت که از بس ناز و افاده داشت، آدم را به تنگ میآورد. حالا دیگر رفته به شاهنشین رفته بودند صدای خندهایش تا آن سوی دیوارهای بیرونِ اندرونیِ ما میرفت. من هم نزدیکِ درِ حجره شدم تا صدای حرفزدنشان را بشنوم. مادرم با آن لحنِ چربونرمش می گفت «قربانِ قدمتان، انیسخانم جان! صفا و مهر و محبت آوردید،!» نمی دانستم مادرم اینقدر دروغگوی خوبی است! صفا و مهر و محبت؟ تنگدستی و هزار بدبختی دیگر بیشتر نبود! توی دلم می گفتم ، این چه صفاییست که میفرمایید؟ در خیالاتم، کامل میدانستم که انیس الدوله الان چه میکند. میدانستم که با آن چشمانِ درشت و سیاهش که مثلِ ذره بین است، اول یک دورِ کامل، اندرونیِ ما را سِیر می کند؛ بعد شروع میکند به گله و شکایت و غیبت این و إن. بعد هم بیخود، پزِ پسرش و شوهرِ مرده اش را میدهد که خالهٔ بزرگمان، یعنی خاله پوران، همیشه میگفت از دستِ اخلاقِ سگیِ این زن، دق کرد و مرد! و گاه و بیگاه هم با آن ناز و کرشمه میگوید: «پس شکوه جانمان کجاست؟ » صدایش باز هم آمد که می گفت -حالا عروس خانم ناز و ادا داره خجسته خانم کجاست؟ لحظه ای سکوت فرا گرفت شاید نمی دانستند چه بهانه ای سر هم کنند صدای اَختَر خواهرم را می شنیدم -والا انیس خانم چند روز پیش هم شیره مادرم پوران خانم اومده بود اندرونی دلتنگ خجسته جان شده بود گفت خجسته رو ی چند وقتی می بره پهلوی خودش
  6. تاراج. 7 داشت غروبِ دل‌گیر، چادرِ نارنجی‌اش را بر آسمانِ اندرونی می‌انداخت که من، اسیرِ دیوارهای کاه‌گلیِ این حجره‌ی تنگ، بیدل و بی‌طاقت شده بودم. دانستم که چاره‌ای نیست جز نامه نوشتن برای عموزاده‌ام، سلامی چو بویِ بهارِ نوبهار، بر روانِ عموزاده‌ی ارجمندم اسفندیار شرمسارم از این که نمی‌توانم رو در رو با تو سخن گویم و این معما را به میان آرم. ان‌شاءالله که روزگار، همه‌کارش بر وفقِ مرادِ تو باد و بخت، یارِ گام‌هایت. باشد اما دریغا و صد افسوس! این چه خون و آشنایی‌ست که چون نوبتِ شراکت و یاری می‌رسد، از خاطرها می‌پرد؟ باید بدانی که انیس‌الدوله آسایش را از اهلِ اندرونی ربوده و آرامش را چون کاهی به باد داده. حتی پدرم که دیرزمانی در برابرِ این وصلتِ ناهنجار، سخت‌گیر و مخالف بود، اکنون رو به نرمی نهاده اما چه نقصی بالاتر از زن داشتنِ سیاوش الممالک است؟ عموزاده‌ جان، مرا به جانِ خودت قسم، که شکوه خواهرم هرگز راضی نمی‌شود به وصلت با کسی که دل در گروِ دیگری دارد، و جانش به عشقِ دیگری گره خورده. حال چاره در دستان توست عموزاده جان از طرف عموزاده ی کوچکت خجسته صدای در چوبی حجره تمام حواسم را از کاغذ گرفت گلنسا بود خم شد و آهسته با لهجه ی شیرازی اش گفت: · خجسته‌خانم! تصدقتون بشم خانم‌جان فرمودند که شب که آقا جان‌تان بیایند، بی‌هیچ گفت‌وگو، نان و نمک‌تون رو بخورید و بی‌درنگ به حجرتون برگردید و پشتِ در را ببندید. تک تک کلماتش آتش درونم را فوران می کرد اما راه حل گویا این بار در سخن گفتن با گلنسا بود · گلنسا! این یک کار رو که بت می‌گم، مو به مو و جان به جان انجام بده. به هیچ کس نه خانم جانم نه خانم جانت نه خواهر نه حتی به گربه ی توی حیاط اندرونی هم نمی گی · چه کار، خجسته‌خانم؟! دست بر شانه‌اش نهادم و گفتم: · می‌روی سرِ بازارچه، کنارِ حجره‌ی تجارتِ قالیِ عموزاده اسفندیار. اونجا چه می دونم ی پسر بچه ای خرده‌فروشی پیدا می کنی می دی دستش و می‌گی برسونش به دست اسفندیار · نه، خانمِ جان! من سرِ نترسی ندارم که از این غلط‌ها بکنم! خانم‌جانِ شما اگر بفهمند، پوست از تنم می‌کنند و منو مث سگِ درگاه می‌رانند... با اعصبانیت گفتم -دِ نوکر و کلفت این همه حرف گوش نکن؟ کاری که می گم و می کنی گلنسا وگرنه من می دونم و تو
  7. تاراج. 6 عموزادهٔ اسفندیار دست‌کم بیست و پنج بهار را پشت سر نهاده بود، اما هنوز به فکر ازدواج نیفتاده بود. فرنگ رفته بود و بوی نفت و ترقی به سرش زده بود، از آن تفکرات قجری کهنه هم اثری درش نبود . شاید او تنها نقطهٔ امیدی بود که در این بحبوحه می‌توانست چاره‌ساز باشد، چرا که رفیق گرمابه و گلستان سیاوش و شریکش بود دایه و خدیجه خانم شیرینی هارا پخته بودند و حال با خانم جان و گلنسا و گلاب در شاه نشین نشسته بودند خانم جان هم آداب معاشرت با انیس الدوله ای را یاد می داد که خود زیاد چیزی از آداب معاشرت نمی دانست! «شکوه جان، مادر‌؛ فردا که انیس الدوله پاشو گذاشت تو اندورنی ما مبادا یک کلمه، یک نگاه نادرست ازت سر بزنه . هرکه با دست خود خار بکارد، پای خودش می‌شکند، فهمیدی؟» «به خدا که تن به این وصلت نمی‌دم، آخه خانم جان کدوم کبوتری و دیدی که با کلاغ هم آشیان شه؟ عیب از این بدتر که زن داره همه به شکوه چشم دوخته بودند که دایه حنایی با آن لحن شیرین همیشه گیش گفت - واه و واه و واه دختر این همه لوس و ناز نازو؟ اگه از اول این همه لی لی به لالات نمی بستن اینطور نمی شد - والا دایه که حق می گه تقصیر آقاجانتون که هرچی می گم اینا دخترن لوس بشن آخر سیلیش می خوره به ما گوش نمی ده که - نمی دانستم؛ مفهوم این همه حرف هایی که خودشان هم قبول نداشتند را نمی فهمیدم حال کلماتی می گفتم که خود حیرت داشتم به زبان آوردنشان - ببخشید دایه ببخشید خانم جان ولی اگه شمل تا سر سفره ی عقد خبر نداشتید که عقد خودتونِ یا یکی دیگه اگه سر سفره ی عقد با زور کتک بله ازتون می گرفتن باید شماهم همین عقیده رو داشته باشید؟ رنگ از رخسار مادرم پرید نمی دانست این هارا من می گفتم یا کس دیگری با اعصبانیت و صدای بلندی گفت «خجسته خانم ! مگه پا روی دُمت گذاشتند که اینطوری می کنی؟ نبینم این دختره را از راه به در کنی! تو که زبانت به نعره‌زنی باز شده، خیره سری هم حدی داره خون در رگ‌هایم به جوش آمد. بی‌آنکه لب بگشایم، به حجرهٔ خود رفتم و در را با تمام وجود کوبیدم. چند دقیقه‌ای روی تخت دراز کشیدم و به سقفِ گچ‌بری‌شده خیره شدم. دلم شور می‌زد، مثل دیگِ جوشان. از این رسم‌های سرد و بیروح، از این چارچوب‌هایی که مثل حلقه به پای آدم می‌انداختند. نزدیکِ نیم‌ساعتی نگذشته بود که پایِ خانم‌جان را پشتِ در شنیدم. در را به نرمی گشود و آمد کنارم نشست، بی‌آنکه اجازه بگیرد. این بار صدایش نرم‌تر بود، اما همچون تیرِ تَرکش، برنده. «خجسته؛ تا فردا که انیس الدوله بره، تو باید توی حجره ی خودت بمونی. تو را به جانِ خودم، این یک شب را به کامِ ما خوش کن. سکوت، گاهی از هزاران سخن بهتر است. به عاقبت کارات فکر کن چشم در چشمم دوخت، آن‌قدر که جگرم لرزید. بعد برخاست و رفت. درِ حجره پشت سرش بسته شد. همان دم، صدای قفلِ آهنی پیچید. خودم را به در رساندم. دستگیرهٔ مسی را چرخاندم، اما سخت‌تر از دلِ سنگ بود. هرچه گریه کردم، هرچه التماس کردم، جوابی نیامد. انگار خانه از ساکنان خالی بود. - خانم جان ترو به خدایی که می پرستی بیا این درو باز کن مگه بچه شدی؟ .
  8. تاراج. 5 حال اندرونیِ ما ولوله بود، آقا غلام با زن و بچهایش از روستایشان بازگشت بودند. یک دختر داشتند به اسم گلنسا که همسن و سالِ من و شکوه بود، از بچگی یارِ باوفای ما بود. زِنِ غلام آقا، خدیجه خانم بود، زنی شوخ طبع و وسواس. غیر از گلنسا، دو پسر و یک دختر کوچکتر از گلنسا هم داشتند. فردا قرار بود انیس الدوله پادر خانه ی ما بگذارد. خدیجه خانم با دایه گِردِ سینی نشسته بودند و شیرینیِ میپختند، بوی گلاب و هل تمام ایوان را پر کرده بود. گلنسا با گلابجان (خواهر کوچکش)و خانمجان سرِ حوض و توی تالار، گلیمها را تکان میدادند،و گردگیری میکردند ، چراغهای فانوس را تمیز، و پارچههای اطلس را روی صندوقها پهن میکردند. اما من در این ولوله، به دنبال شکوه بودم شکوه کنار سرکه و سبوی گلاب و عرقِ نعنا و بیدمشک که کاسهها روی هم تلمبار بود، نشسته بود در گوشه ای، زانوها را بغل گرفته بود. گفتم: «شکوه؟ تو اینجایی؟ مگه نگفتم به دلت بد نده؟ قسم میخورم از پس و پیشش نمیذارم که یکی چپ بهت بگه. بیا بریم، خانمجان به دنبالته.» -«خجسته، تو خودت را به اون راه میزنی یا راست میگی؟ هیچ میدونی میخواط چه کار کنی؟ مثلاً...» لحظهای به فکر فرو افتادم. به دیوارهای سرد و تاریکِ سرداب که نم گرفته بود و بوی کهنگی میداد، زل زدم. بعد برگشتم و روبه شموه کردم «معلوم نیست؟ میخوام پیغام بدهم به عموزاده اسفندیار.» شکوه چشم گرد کرد، ابرو بالا انداخت، مثل اینکه بگوید دیوانه شدی تو دیگر.؟
  9. تاراج. 4 نزدیک خونه ی اَختَر بودیم. دایه همراهم بود، اما شکوه، به این امید که من بتوانم دور از چشم او اَختَر را راضی کنم که این وصلت آخرش عاقبت ندارد، نیامده بود. غرق در این افکر بودم که با صدای درشکه چی از جا پریدم: · «خانم کوچیک! رسیدیم خونه ی آبجیتون.» توی حیاط اندرونی بوی گل کوکبِ بنفش پیچیده بود. اَختَر روی تختی لم داده بود و با دایه ی فرنگیس و عنایتالله گپ میزد و میخندید. نگاهش که به ما افتاد، فوری بلند شد و گفت: · «به به! دایهی حنایی رو ببین!» دایه را بغل کرد. بعد نیمنگاهی به من انداخت و با همان لحن طنزش گفت: · «خوش اومدی آبجی کوچیک.» ابرویی بالا انداختم و با خنده گفتم · «خوش که اومدم.» اما دلم قرص نبود. میدانستم کار سخت از اینجا شروع میشود. دمدمای ظهر بود، اما اختر هنوز سرد بود و معلوم بود که هنوز قهر است. دایهی حنایی در تمام مدت نگاههایی پر معنا به من میکرد. نزدیک اختر شدم دستش را گرفتم و با خنده گفتم: · آبجی بزرگ؟ تو که هنوز دلخوری… ، چقدر محمدتقی لوست کرده؟ خونه ی آقاجان که بودی اینطور نبودی. اختر نگاهی به من انداخت، بعد به دایه، و با لحنی که حال آرام تر از قبل بود گفت: · دِ اخه خجسته… من یه چیزی میدونم که میگم. این وصلت خوشه. بابا طرف رو همه تهران میشناسه. شکوه هم دیگه هفده سالشه. اگه یه «نه» بندازه تو دامن اینا، به نظر خودت خواستگار دیگه گیرش میاد؟ اونم اینقدر همه چی تموم؟ · آبجی، اصلاً صد سال سیاه گیرش نیاد، میشینه خونه ی آقاجانش. مگه باید بره زن هر مرد زن داری بشه؟ · خجسته، از تو بعیده سیاوشالممالک هر مردی نیست. دو سال دیگه همین کُلفت نوکر ها هم می گن دخترشون ی مرضی داشت که همه خواستگاراشو پس زد صدایمان داشت بلندتر میشد که دایه وسط پرید و گفت: · - بس کنید'بس کنید دیگه
  10. تاراج. 3 اختر رنگ به رنگ شد و لب گزید. شاه‌نشین در سکوتی سنگین فرو رفت؛ هر چهار نفرمان در اندیشه‌ای دور و دراز غرق بودیم. خانم‌جان سر به زیر افکنده بود و با پُرزهای قالی کرمانی بازی می‌کرد. اَختر دست بر سرِ فرنگیسی که غرق در خواب بود می کشید . سکوت همچنان بر شاه‌نشین حکم می‌راند که ناگاه صدای کوبهٔ در، آمد آقاجان و خسرو بودند خسرو، کوچک‌ترین فرزند خاندان، بیش از هشت بهار از عمرش نگذشته بود؛ پسری با چشمان درشت و کنجکاو که نور دیدهٔ آقاجان و تنها وارث این خاندان به شمار می‌آمد. هنوز هم گمان نمی‌کنم هیچ‌گاه طنین عصای زمردنشان آقاجان را از یاد ببرم. آن صدا، صدا نبود؛ هیبتی بود که در سراسر خانه می‌پیچید و از هشتی تا شاه‌نشین خبر از آمدن صاحب‌خانه می‌داد. خانه بی‌حضور آقاجان، سرد و خاموش می‌نمود؛ چنان که انگار روح از کالبدش رخت بربسته باشد. و چون خسرو نیز همراه ایشان نبود، این خاموشی دوچندان به چشم می‌آمد. خانم‌جان همیشه می‌گفت: «خانه اگر مردِ خانه را نداشته باشد، دیوارهایش هم دلتنگ می‌شوند.» پس از چند لحظه که فرنگیس از خواب بیدار شد، اَختَر رفت. از اینکه آن حرف را آن‌قدر صاف و پوست‌کنده به اَختَر زده بودم، خیلی پشیمان بودم.» -پاشو ننه جان، پاشو که لنگ ظهره! دختر، خجالت نمی‌کشی این‌قدر می‌خوابی؟ آفتاب زد تو چشمت، باز هم تکون نمی‌خوری؟ ـ دایه حنایی، ول کن تورو خدا! دایه حنایی موهایش به سپیدیه برف بود به همین دلیل همیشه سرش را حنا می زد آنقدر به سر و دست و پایش حنا می زد که اهل اندرونی به او دایه حنایی می گفتند ـ پاشو که دم ظهر باید چادر چاقچور کنی بری خونه‌ی اختر. از جا بلند شدم و ابرویی بالا دادم و با صدای کمی بلند گفتم: ـ حالا مگه چی چی شده که باید برم خونه ی آبجی بزرگه؟ با تعجب نگاهی انداخت و گفت - یعنی نمی دونی؟ با اون پرو بازیات قهر کرده خانم
  11. تاراج. 2 حالِ شکوه بهتر از قبل شده بود؛ به این دلیل که من، خجسته ای که از بامدادِ تولد در کنار او نفس کشیده بود، چون سایه‌ای پشتیبانش شده بودم و نمی‌گذاشتم غم بر دل نازکش چیره گردد. من و شکوه شانزده بهار از عمر گذرانده بودیم. اگرچه هر دو از یک شکم زاده شده و به یک ساعت دیده بر جهان گشوده بودیم، خانم‌جان همیشه می گفت: «شکوه بیشتر به اَختر رفته تا به خجسته.» اَختر، نورِ دیدهٔ آقاجان و خانم‌جان و بزرگ‌ترین فرزند خاندان بود. بیست بهار از عمرش می‌گذشت و از پانزده‌سالگی به عقدِ محمدتقی کاشانی درآمده بود. اکنون مادری بود با پسری چهار ساله به نام عنایت الله و دختری دو ساله به نام فرنگیس؛ دو طفلِ شیرین‌زبان که هرگاه قدم به اندرونی می‌گذاشتند، شور و غوغایی به پا می‌کردند. آن عصرِ بهاری، من و شکوه بر بام خانه نشسته بودیم. نسیم ملایمی از فراز گنبدهای شهر می‌وزید و کبوتران سپید و خاکستری بر لبهٔ بام‌ها پرپر می‌زدند. آفتاب رو به فرونشستن داشت و پرتوهای زرینش بر کاشی‌های فیروزه‌ای دوردست می‌تابید. شکوه آهی از سینه برکشید؛ آهی چنان سنگین که گویی غمِ سالیان در آن نهفته بود. چشم از کبوتران برنمی‌داشت و آرام می گفت: — هی آبجی خجسته... کاش من هم مثل این کبوترها بال و پری داشتم. می‌زدم به آسمون ها و می‌رفتم آن‌ورِ دنیا؛ جایی که دست هیچ‌کس به من نرسد. لبخندی زدم و گفتم: — قربانت گردم، این زبان‌بسته‌ها را آزاد می‌بینی؟ هر کدامشان به بامی دل بسته‌اند. پروازشان هم اسارتی دیگر است. شکوه سر به زیر انداخت و چیزی نگفت. تنها نگاهش را به دوردست دوخت؛ به جایی فراتر از دیوارهای بلند خانه و کوچه‌های پیچ‌درپیچ شهر. در همین هنگام صدای دایه از حیاط برخاست؛ صدایی که همیشه میان مهر و غر های بی پایان در نوسان بود: — یا حضرت عباس! شما دخترها باز بالای پشت‌بام لانه کرده‌اید؟ ، سه ساعت است آن بالایید! پاشید بیاید خانم جانتان کارتان دارد من و شکوه نگاهی به هم انداختیم و خنده‌مان گرفت. بلند جواب دادم: — چشم دایه‌جان، همین حالا می‌آییم. دایه زیر لب غرغرکنان دور شد و صدای برخورد کفش‌هایش با آجرهای حیاط در فضا پیچید. شکوه پیش از آنکه برخیزد، بار دیگر به آسمان نگریست. دسته‌ای کبوتر ناگاه از بام همسایه پر کشیدند و در پهنهٔ آسمان آبی گم شدند. آن هنگام نمی‌دانستم چرا نگاه شکوه چنین غمگین است؛ نمی‌دانستم روزگار در آستین خویش چه سرنوشت شومی برای خاندان ما پنهان کرده است و چگونه آرامش آن عصرِ تابستانی، دیری نخواهد پایید. خانم‌جان و اَختر در شاه‌نشین عمارت بر مخده‌های ترمه تکیه زده بودند. قلیانِ بلورین آرام‌آرام می‌جوشید و عطر تنباکوی شیرازی در فضا پیچیده بود. اَختر هر از گاهی پوکی از قلیان می‌کشید و میان دودهای سپید، مشغول غیبت این و آن می‌شد و خانم‌جان نیز گاه سری به تأیید تکان می‌داد. نام مادرم پروین بود؛ زنی که همچون نامش درخشان و زیبا بود. در شانزده‌سالگی به عقد پدرم، میرزا همایون زعفرانی، درآمد. پدرم به زعفرانی شهرت داشت، زیرا تجارت زعفران را از پدران خویش به ارث برده و در آن نام و اعتباری بسیار یافته بود. آن روز خانم‌جان با لبخند روبه شکوه انداخت. سپس استکان چای را بر سینی نقره نهاد و گفت: — شکوه جان، سه روز دیگر اَنیس‌الدوله برای صرف ناهار به عمارت تشریف می‌آورد. خودت بهتر می‌دانی که مهمانی و دیدار بهانه است. زن دلش می‌خواهد تو را ببیند و دو کلمه از دهانت بشنود. مبادا آنجا از این شیطنت‌ها و ادا و اطوارهایی که این مدت سر ما درآورده‌ای، چیزی بروز بدهی. فهمیدی دختر؟ شکوه ابرو در هم کشید و با دلخوری گفت: — خانم‌جان، آخر تا کی؟ هنوز نه به بار است نه به دار است. برایم جَهاز آماده کردید خانم‌جان با تندی بادبزنش را بر زانو کوبید. — زبانت را نگه دار دختر! بزرگ‌ترها صلاح تو را بهتر از خودت می‌دانند. اَختر که تا آن لحظه خاموش مانده بود، ناگهان سرخ شد و قلیان را کنار گذاشت.. — دختر جان، مگر مغز خر خورده‌ای؟ چنین خواستگاری هر روز در خانه آدم را نمی‌زند. دو سال دیگر از هجده بگذری، همین‌هایی که امروز نازشان را می‌کشی، نگاهت هم نمی‌کنند. آن وقت تو می‌مانی و حسرت. شاه‌نشین در سکوتی سنگین فرو رفت. حتی صدای جوشیدن قلیان نیز به گوش می‌آمد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم با لحنی بلند گفتم — تو خودت راضی بودی زنِ مردی شوی که پیش از تو زن داشت؟ راستش را بگو. شب اول که به خانه‌اش رفتی، دلت آرام بود؟آن هم مردی که مادرش از مارهای ضحاک بدخوتر است! هر روز نیشی می‌زند و زخمی بر دل عروسش می‌گذارد. اگر این سرنوشت را برای خودت نمی‌پسندی، چرا برای خواهرت می‌پسندی؟ اَختر رنگ به رنگ شد و لب گزید.
  12. تاراج. 1 پاییز ۱۲۸۵ شمسی بوی گلاب و نعنا در هوا پیچیده بود و صدای های‌وهویِ مهمانان، همراه نغمه کمانچه و سه‌تار، گوشم را پُر کرده بود. اما من، دور از آن همه شادی و غوغا، در میانه هیاهویی دیگر دست‌وپا می‌زدم. کتاب حافظ در برابرم بود. دلم می‌خواست گوش جان بسپارم به تک‌تک ابیاتی که از میان سطرهای خوش‌خط نستعلیق سر برمی‌آوردند؛ اما عقل سرکش من با هر بیت در ستیز بود. آخر این چه فالی بود؟ که هَنوز امید وِصال می دهد؟! دور از چشم یار'چه سود این همه آه و فغان؟ که به وقت وصال؛ خوشی جانان غم مخور غم مخور؟! حافظ ، این چه وصالی است که از آن سخن می‌گویی؟ یار من در این دیار نیست. از او نه نشانی مانده و نه خبری. آن وقت تو مرا به امید بازگشت می‌نشانی؟ نگاهم بر صفحه کتاب خشک شده بود. با دلخوری زیر لب گفتم: — اصلاً چرا حافظ؟ مگر شاعر دیگر کم است؟! این خواجه شیراز فقط بلد است وعده بدهد؛ وعده‌هایی که سرانجامشان هیچ است. هر بار دل آدمی را پُر می‌کند از خیال عاشقی و آخر هم رهایش می‌سازد میان حسرت و انتظار. کتاب را بستم و سر برگرداندم. از پنجره مشبک سرداب به حیاط اندرونی چشم دوختم. ساز می‌زدند. مردان قهقهه سر می‌دادند. زنان دست‌افشان و پای‌کوبان از برابر ارسی‌های شاه‌نشین می‌گذشتند و نور چراغ‌ها بر شیشه‌های رنگی می‌افتاد و هزار رنگ بر زمین می‌پاشید. انگار همه عالم غرق شادی بود. همه، جز من. در گوشه سرداب، آینه‌ای قدیمی و غبارگرفته به دیوار تکیه داشت. غبارش را با سرانگشت کنار زدم. نگاهم به تصویر خودم افتاد. لحظه‌ای نشناختمش. این من بودم؟ همان خجسته‌خانمی که روزگاری یک آه داشت و صد سودا؟ همان که زیبایی اش زبانزد همگان بود؟! همان که از کنیز و نوکر گرفته تا بزرگ و کوچک، حرمت سخنش را نگاه می‌داشتند؟ زن درون آینه رنگ باخته بود. چشمانش گود افتاده و لبخند از لبانش رخت بربسته بود. اشک بی‌اختیار بر گونه‌هایم لغزید. دلتنگ بودم. آن‌قدر دلتنگ که دلم می‌خواست زمان از حرکت بازایستد و همه چیز به عقب برگردد؛ به همان روزها... به همان ایام که انیس‌الدوله پاشنه خانه‌مان را از جا کنده بود. تابستان 1284شمسی بر بام خانه، کنار کبوتران چاهی نشسته بودم. نسیم گرم عصرگاهی لابه‌لای پرهایشان می‌پیچید و گهگاه نگاه من نیز به سوی حیاط اندرونی می‌لغزید؛ حیاطی که از شور و ولوله لبریز بود. از کلفت و نوکر گرفته تا خانم‌جان و آبجی بزرگ، همه در تکاپو بودند؛ یکی جهاز می‌سنجید، دیگری بقچه می‌بست و آن یکی فرمان می‌راند. کنارم، شکوه بر تخت چوبی نشسته بود. و زانوی غم در بغل گرفته بود گویی عازم مجلس عزا است، نه بزم عروسی. رو به او کردم و گفتم: — تصدقت شوم، مگر نمی‌بینی چه شور و شادی برپاست؟ از نوکر و کلفت گرفته تا خانم‌جان و آبجی بزرگ، همه برای تو به جنب‌وجوش افتادند. آن وقت تو زانوی غم گرفته ای؟ شکوه با دلخوری از جا برخاست . دامن چین‌دارش را تکاند و گفت: — خجسته، تو خودت می‌فهمی چی می گی؟ آخه چجوری راضی شوم پای سفره عقد مردی بشینم که زن داره؟ حق با شکوه بود. من هم دل خوشی از این وصلت نداشتم. اما چه می‌شد کرد؟ آن‌قدر انیس‌الدوله به خانه ما رفت‌وآمد کرده و سماجت به خرج داده بود که سرانجام آقاجان نیز رضایت داده بود. ماجرا از عروسی عموزاده‌مان، فردوس، آغاز شد. در همان عروسی بود که انیس‌الدوله چشمش به شکوه افتاد. برادر فردوس؛ اسفندیار با پسر انیس الدوله در کار تجارت فرش شریک بود. پسرش را همه به لقب سیاوش‌الممالک می‌شناختند. سیاوش‌الممالک زنی داشت به نام ماهرخ. دخترک از خاندان نامداری نبود، اما زنی بود آرام، صبور و نجیب. بیچاره از بخت بد، زیر دست مادرشوهری چون انیس‌الدوله گرفتار آمده بود. از آن بدتر آنکه سال‌ها از ازدواجش می‌گذشت و هنوز صاحب فرزندی نشده بود. انیس‌الدوله نیز که چنین فرصتی را موهبتی آسمانی می‌دید، بی‌درنگ به فکر یافتن زن دیگری برای پسرش افتاد. راستش را بخواهید، چندان دل‌سوز پسرش نبود؛ اما زنی بود زیرک و حسابگر. قدی کوتاه داشت، اندامی فربه و چهره‌ای سرخ و سفید. پشت آن صورت خندان، عقلی می‌نشست که کمتر کسی حریفش می‌شد. روبه شکوه کردم و گفتم_ باشه؛ حال که تو اصلا راضی به وصلت نمی شوی من هم زمین و آسمونو بهم می ریزم تا شر انیس الدوله رو از اهل اندرونی کم کنم شکوه خوب می دانست که اگر من اراده کنم هیچ کس نمی تواند آتش اراده ام را خاموش کند....
  13. سلام عزیزم خوش اومدی

     

    داخل این تاپیک پارت‌گذاری کن لازم نیست همش تاپیکک بزنی

     

     

    1. صِدا

      صِدا

      🤍باشه ممنون عزیزم

  14. نام رمان: تاراج نویسنده: صدا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تاریخی خلاصه: داستان درباره دختری به نام خجسته را روایت می کند که در دوره قاجار در نزذیکی انقلاب مشروطه زندگی می کنداوکه از خانواده اعیان و اشراف است ‌ در جشنی که مُئینُ التُجارکاشانی یکی از تاجر های معروف تهران و کاشان و ثروتمند ترین تاجر در آن دوره هردو سال یک بار به مناسبت شب یلدا برگزار می کند با مرد جوان نظامی آشنا می شود اما این آشنایی به دلیل دشمنی های دیرینه ی پدران آن ها به فرجام نمی رسد و با شروع انقلاب مشروطه و حال و احوال تهران تنش ها میان این عشق بیشتر می شود
×
×
  • اضافه کردن...