رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

فاطیما هاشمی

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    164
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

فاطیما هاشمی آخرین بار در روز مهر 1 برنده شده

فاطیما هاشمی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,527 بازدید کننده نمایه

دستاورد های فاطیما هاشمی

Experienced

Experienced (11/14)

  • One Month Later
  • Well Followed نادر
  • Very Popular نادر
  • Week One Done
  • Dedicated نادر

نشان‌های اخیر

496

اعتبار در سایت

  1. #پارت نود و یک - تو کشتی؟! تو پسر من رو کشتی؟! به مادر رامین نگاه کرد که انگشت اشاره‌اش را به سمت نیکا گرفته بود. - چیکارت کرده بود؟ ها؟ دِ جواب بده دختر! می‌گم چیکارت کرده بود که پسرم رو کشتی؟! به سمت نیکا یورش برد و یقه‌اش را در دست گرفت و تکانش داد. یکتا نتوانست تحمل کند و خودش را میان مادر رامین و نیکا انداخت. مادر رامین دستش را بلند کرده بود که سیلی به نیکا بزند، ولی با حرکت یکتا، دستش با ضرب بر روی صورت او فرود آمد که باعث شد صورتش به سمت راست خم شود. کیانوش با دیدن صحنه، اخم‌هایش در هم شد. سریع خودش را به آن‌ها رساند و شانهٔ زن را گرفت و با یک حرکت به عقب راندش. همه‌چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که نه بازپرس و نه مأمورها فرصت حرکت و عکس‌العملی را نداشتند. - برو عقب زن! چیکار می‌کنی؟ مادر رامین دهان گشود که جواب کیانوش را بدهد، اما پسرش خودش را به جلوی مادرش کشید و با خشم غرید: - داداشم رو کشتید، رو مامانم دست بلند می‌کنی؟! پدرش انگشت اشاره‌اش را به سمتشان گرفت و تکان داد: - تقاص کاری که کردید رو باید پس بدید. اما مادرش داغ‌دارتر از این حرف‌ها بود. خودش را از پشت پسرش بیرون کشید و با لحنی سوزناک رو به سایه گفت: - بچم رو ازم گرفتی، بچت رو ازت می‌گیرم. داغش رو به دلم گذاشتی، داغ دخترت رو به دلت می‌ذارم. ناخودآگاه سایه دستش بالا آمد و بر روی قلب دردناکش مشت شد. نعمتی خودش را وسط کشید و با اخم و تحکم گفت: - کافیه خانم! شما داغ داری، قبول، ولی قرار نیست سر و صدا راه بندازی. خودت رو کنترل کن. و با سر اشاره‌ای به شکوهی کرد و گفت: - شما مگه درخواست نداشتی با موکلت صحبت کنی؟ تشریف ببر تو اون اتاق. به خانوادهٔ مقتول نگریست و برای اینکه نگذارد کنار خانوادهٔ متهم بمانند تا دوباره دعوا بالا بگیرد، اشاره‌ای به پدر مقتول کرد و گفت: - آقای کامرانی، شما هم با پسر و خانومتون دنبال من بیاید.
  2. #پارت نود بازپرس پرونده را باز کرد و به نیکا که مقابلش نشسته بود نگریست: - خب خانم نیکا نادری، درست می‌گم؟ وقتی جوابی از سمت نیکا دریافت نکرد، سرش را از روی پرونده بالا آورد و به نیکا نگاه کرد. دست‌هایش را بر روی رانش گذاشته بود و به آن‌ها می‌نگریست. - صدای من رو می‌شنوید؟ باز هم سکوت. - می‌دونید الان به چه جرمی اینجا هستید؟ تنها چیزی که از سمت نیکا عایدش شد سکوت بود. داشت کلافه می‌شد. تمام سعی خود را کرده بود که کنترلش را از دست ندهد. - شما به جرم قتل آقای رامین کامرانی بازداشت شدی. در پرونده که مقابلش بود دست برد و دو عکس را برداشت و جلوی چشمان نیکا گذاشت: - به این دوتا عکس نگاه کن. می‌شناسیش؟ نیکا نگاهش را آرام از دستش گرفت و به دو عکس مقابلش دوخت. عکس اول از چهرهٔ رامین بود و دیگری، از جنازهٔ او! مردمک‌هایش لرزید و فکش قفل شد، اما باز سخن نگفت. بازپرس که سکوت نیکا را می‌دید، تلاش کرد برای صحبت کردنش از راهی دیگر وارد شود. دستانش را به هم قلاب کرد و به روی میز خم شد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت: - ببین دختر خوب، تو هنوز خیلی جونی. تو بد مخمصه‌ای گیر افتادی و این سکوتت اصلاً به نفعت نیست. همهٔ شواهد بر علیه توئه. اگر می‌خوای خودت رو نجات بدی، حرف بزن، از خودت دفاع کن. چند ثانیه‌ای به صورت نیکا نگاه کرد. نه تنها حالتش عوض نشد، بلکه سکوتش را هم نشکست. پرونده مقابلش را با ضرب بست و به مأمور دم در اشاره کرد تا نیکا را ببرند. همین که مأمور درب را باز کرد، وکیل سریع خودش را مقابل آن‌ها رساند. دستش را به سمت بازپرس پرونده دراز کرد: - سلام، شکوهی هستم، وکیل مدافع خانم نیکا نادری. بازپرس نگاهش کرد و به او دست داد: - نعمتی هستم، بازپرس پرونده. شکوهی دستش را پایین آورد و گفت: - می‌خواستم با موکلم صحبت کنم، خصوصی. نعمتی به پشت سر وکیل نگاهی کرد. سایه، یکتا و کیانوش را دید که ایستاده‌اند. بی‌اهمیت نگاهش را از آن‌ها گرفت و همین که خواست جواب وکیل را بدهد، صدای بلندی توجهش را جلب کرد. به سمت راستش نگاه کرد و خانوادهٔ مقتول را دید؛ پدر، مادر و برادرش آمده بودند. خودش گفته بود که بیایند.
  3. دو میلیارد پول واسه یه دختر۲۰-۲۱ ساله که شغلی هم نداره زیاد نیست؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. آرام

      آرام

      اها رها رو می‌گی؟

       

    3. آرام

      آرام

      توی پارت های بعد متوجه می‌شی راستش من حواسم نبود یک پارت جلوتر فرستادم

    4. فاطیما هاشمی
  4. #پارت هشتاد و نه وکیل منتظر به سایه و یکتا چشم دوخته بود. - خب، راستش من… من چند وقت بود می‌دیدم نیکا خیلی با گوشیش کار می‌کنه و گاه‌وبی‌گاه هم می‌خنده، شک کرده بودم که یه چیزی هست. منتظر مونده بودم خودش بیاد بهم بگه، ولی خب… وکیل که از من‌و‌من کردن‌های یکتا خسته شده بود، نفس عمیقی کشید تا خودش را کنترل کند: - خانم نادری، لطفاً هرچی می‌دونید بهم بگید. من که فامیل نیستم که بترسید واسه خواهرتون حرف در بیارم یا قضاوتش کنم. من واسه کمک به اون اینجام. یکتا نگاهی به کیانوش کرد. خودش هم نمی‌دانست چرا، اما خجالت می‌کشید جلوی او از دوست‌پسر خواهرش و دعواهای خانوادگی‌اش صحبت کند: - خب… من یه روز تو کمدش ویپ پیدا کردم، دعوامون شد و اون موقع بهم گفت که با یه پسری دوست شده و اون بهش هدیه داده. چند وقت بعد هم مامان متوجه شد نیکا با رامین دوست شده، گوشیش رو ازش گرفت تا دیگه باهاش در ارتباط نباشه. وکیل برگه‌ای جلوی دستش بود و یه سری چیزها را یادداشت می‌کرد: - گفتید مامانتون گوشی نیکا رو گرفته بوده؟ به سایه نگاه کرد: - چند وقت باهم در ارتباط نبودن؟ سایه کمی فکر کرد و گفت: - نمی‌دونم دقیق، فکر کنم یک ماه بود. من اصلاً همین دیروز، قبل از اینکه واسه عقد یکتا بریم آرایشگاه، گوشیش رو بهش پس دادم. وکیل ابرویی بالا انداخت: - خب، تو این مدت که ارتباط تلفنیشون قطع بوده، باهم قرار هم نذاشتن؟ یکتا سری به بالا انداخت و گفت: - نه آقای شکوهی، اصلاً گوشی نداشت، چطوری می‌خواست قرار بزاره و بره بیرون؟ وکیل سری تکان داد و ایستاد: - این چیزایی که گفتید احتمالاً به دردمون می‌خوره. الان بهتره بریم ببینیم نیکا رو کدوم دادسرا بردن، من باید با بازپرس پرونده‌ش صحبت کنم. وکیل کارهای مربوطه را سریع انجام داد، دادسرا را پیدا کرد و چند دقیقه بعد هر چهار نفر در سالنش حضور داشتند. کمی دیر رسیده بودند. نیکا را زودتر از آن‌ها به دادسرا منتقل کرده‌بودند و حالا در اتاق بازپرس در حال بازجویی بود.
  5. دختر رمانت خیلی خوبه من که واقعا از ته دل با کارای فاطمه و باران خندیدم 

    فقط برای رمانت چون تازه شروع کردی حتما درخواست ناظر بده تا تعداد پارت هات بالا تر نرفته💖

  6. این قسمت اشتباه نوشته نشده؟

    نگاه ریلکسم روی چشم‌هام گرد شده‌اش چرخید! 

    نباید می‌نوشتی چشم های ؟

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      آرههه اشتباه تایپیه😂 مرسی که گفتی عزیزمم

    2. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      خواهش می‌کنم💖

  7. #پارت هشتاد و هشت یکتا که دستش را بر روی پیشانی‌اش گذاشته بود و با درد مالشش می‌داد، گفت: - ساعت چند با وکیله قرار گذاشتی؟ - هفت صبح گفته بریم دفترش. یکتا دستش را بر روی چشمانش گذاشت تا از تابش نور لامپ بر چشمانش جلوگیری کند: - خوبه، من برم به مامان خبر بدم. کیا، من از سر درد دارم حالت تهوع می‌گیرم، باید برم. کاری نداری؟ کیانوش به خوبی حال به‌هم‌ریختهٔ یکتا را درک می‌کرد. به آرامی گفت: - خودت رو اذیت نکن، یه مسکن بخور بخواب. دوست دارم زندگی من. لبخند کوچکی بر روی لبان یکتا نقش بست و همانند کیانوش با صدایی آرام گفت: - منم دوست دارم. شبت خوش. گوشی را از گوشش فاصله داد و تماس را قطع کرد. دستی به پشت گوشی گذاشت که داغ کرده بود، نوچی کرد و از شارژ خارجش کرد. از معایب آیفون بود دیگر، سریع داغ می‌کرد. تلفنش را بر روی پاتختی گذاشت و به سمت اتاق مادرش رفت. دو تقه به در زد و وارد شد: - مامان. سایه در حالی که قاب عکس همسرش را بر زیر بالشتش مخفی کرده بود، سعی می‌کرد یکتا آن را نبیند، گفت: - جانم؟ - کیانوش زنگ زد گفت وکیل پیدا کرده، فردا هفت صبح باید بریم دفترش. ابروهای سایه بالا پرید و با تعجب گفت: - چقدر زود پیدا کرد! - پسرعموی یکی از رفیقاشه. - باشه می‌ریم. لامپ رو خاموش کن، می‌خوام بخوابم. یکتا بدون حرف چراغ را خاموش کرد و از اتاق خارج شد. مسکنی خورد و به اتاق خود برگشت و سعی کرد بخوابد تا بلکه سردردش آرام بگیرد. *** - یعنی شما از هیچ‌چیز اطلاع ندارید؟ سایه نگاهی به یکتا انداخت و بعد رو به وکیل گفت: - نه، واقعاً نیکا با کسی مشکلی نداشته. وکیل انگشتانش را به هم گره زد و بر روی میز گذاشت: - خانم فلاحی، من برای کمک به دخترتون باید از همه‌چیز اطلاع داشته باشم. واقعاً هرچی می‌دونید به من بگید، هیچ چیزی رو مخفی نکنید. یکتا آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت: - آقای شکوهی، مطمئن باشید اگر چیزی بود حتماً بهتون می‌گفتیم. ما اصلاً از چیزی خبر نداریم و حتی نمی‌دونم نیکا چطوری قتل انجام داده. - ارتباط نیکا با مقتول در چه حدی بوده؟
  8. #پارت هشتاد و هفت - تو بخور، من نمی‌خوام. یکتا با اعتراض صدایش کرد که سایه به اجبار ایستاد و به آشپزخانه رفت. پشت میز نشست و به همبرها نگاه کرد: - یعنی نیکا شام خورده؟ یکتا لقمه‌ای را گاز زده و در حال جویدنش بود را به سختی قورت داد. در حالی که سعی می‌کرد بغض نکند، گفت: - آره بابا، خورده، الان هم راحت گرفته خوابیده. و برای اینکه بحث را عوض کند گفت: - با کی حرف می‌زدی؟ سایه که تکه‌ای خیارشور برداشته بود و می‌خورد را کنار ظرفش گذاشت و به صندلی تکیه داد: - یه دوستی داشتم، هما، داداشش وکیل بود. داشتم با اون حرف می‌زدم ببینم پروندهٔ نیکا رو قبول می‌کنه یا نه. یکتا با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت: - خب چی شد؟ گفت قبول می‌کنه؟ سایه سرش را بالا انداخت: - نه، گفت پروندهٔ قتل نمی‌گیرم، دردسرش زیاده. - خب بین همکاراش چی؟ کسی نبود کاراش خوب باشه معرفی کنه؟ سایه در حالی که از سر جایش بلند می‌شد گفت: - بهش گفتم، گفت تا فردا بهم خبر می‌ده. ولی گفت حق‌الوکاله زیاد می‌گیرن. دستت درد نکنه یکتا. یکتا به بشقاب مادرش نگاهی انداخت. چیزی نخورده بود جز همان یک تکه خیارشور. آهی کشید. خودش هم بیشتر از دو لقمه نتوانسته بود بخورد. ایستاد، میز را جمع کرد و ظرف‌ها را شست. به سمت کاور روی مبل رفت و زیپش را کشید. گوشی‌اش را برداشت و دکمهٔ پاورش را فشرد. روشن نمی‌شد. به اتاق رفت و گوشی‌اش را به شارژ زد. چند ثانیه‌ای صبر کرد که صفحهٔ گوشی روشن شد. صفحهٔ پیام‌هایش را باز کرد و پیامی به کیانوش داد: - سلام. چند دقیقه‌ای گذشت و وقتی که از جواب دادن کیانوش ناامید شد، همین که خواست صفحه را قفل کند، تماس کیانوش را دید. جواب داد و بر روی گوشش گذاشت: - سلام. کی رفتی گوشیت رو گرفتی؟ - سلام. نرفتم، رکسانا واسم آورد. در حالی که گوشی‌اش در شارژ بود، از روی شکم به سختی به کمر چرخید و روی تخت دراز کشید. - با یکی از رفیقام الان حرف زدم، پسرعموش وکیله. مثل اینکه کاربلد هم هست. به مامانت بگو فردا صبح باید بریم پیشش، قبل از اینکه نیکا رو ببرن دادسرا. قلب یکتا در سینه ایستاد و تپیدن یادش رفت. با صدای لرزانی گفت: - چی؟ دادسرا؟ مگه می‌خوان ببرنش… دادسرا؟ کیانوش که لرزش و ترس در صدای یکتا را به خوبی احساس کرده بود، در حالی که سعی می‌کرد به او امید دهد، گفت: - آره دیگه عزیز من، نکنه توقع داری تو همون کلانتری نگهش دارن؟ روند کاریش همینه، می‌ره دادسرا تا مشخص بشه که… حرفش را نصفه قطع کرد که یکتا حرف نیمه‌تمامش را کامل کرد: - که قاتله یا نه؟ آره؟ واقعاً فکر می‌کنی نیکا قاتله! کیانوش به خوبی متوجه شد که یکتا کم‌کم دارد کنترلش را از دست می‌دهد و اگر دو کلمه دیگر چیزی بگوید، باید شاهد داد کشیدنش باشد. پس برای اینکه اوضاع را از این خراب‌تر نکند، سریع گفت: - یکتای من، عزیز دل من، قربون اون شکل ماهت بشم! من کی همچین حرفی زدم؟ چرا فکر می‌کنی من نیکا رو دوست ندارم؟ نیکا جای خواهر نداشتمه واسم، خیلی عزیزه.
  9. چه آرمان بیشعورههههههه یعنی تو این یک ماه به اندازه یه پیام هم وقت نداشتیی🫤

    دایی رو نگا تاریخ عقد تنظیم کرده بعد می‌که فکر کن یعنی در هر صورت مجبوری بگی بله🫤🤦🏼‍♀️

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. آرام

      آرام

      بله اولین رمانم هست چرا؟😅

    3. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      ببین نه می‌خوام نا امیدت کنم نه تعریف الکلی واسه اولین رمان قلمت خیلی خوبه ولی جای پیشرفت داره و مطمئنم به مرور زمان صد در صد بهتر می‌شه 

      «البته باید بگم خودمم رمان اولیم😁🖐🏻 پس کاملا مثل همیم»

    4. آرام

      آرام

      اره بالاخره 

      به قول قدیمیا " کار نیکو کردن از پر کردن است" 

  10. سلام فاطیما جان 🥹💗

    تا الان هفت پارت از رمانتون رو خوندم، خیلی جالبه! 😍 واقعاً عاشق محتوای رمان شدم و حتماً ادامه‌ش می‌دم. 🌷

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      سلام عزیزم خوشحالم که خوشت اومده💖

  11. یکتا را سر عقل بیاورید

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      متاسفم یکتا کله خر تر از این حرفاست سر عقل نمیاد😂🖐🏻

    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      تو نظرسنجی رمانم شرکت نکردی دختره

    3. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      ‌چی بگم اولین باره دارم همچین رمانی میخونم واقعا نمیتونم بگم کلیشه‌ای هست یا نه ولی خب خیلییییی قشنگه🥹

  12. #پارت هشتاد و شیش یکتا قفل درب را کشید و درب را باز کرد. - سلام، خوبی؟ - سلام عزیزم، بیا تو. رکسانا کاور لباسی که بر روی دستش انداخته بود را به سمتش گرفت و گفت: - نمیام تو، مزاحمت نمی‌شم. اومدم اینارو بهت بدم. یکتا سوالی نگاهش کرد که ادامه داد: - عصر که اون اتفاق افتاد، با عجله رفتی، وسایلت رو جا گذاشتی، واست آوردم. یکتا دستش را دراز کرد و کاور را از دستان رکسانا گرفت و لبخند کم‌رنگی زد: - مرسی عزیزم، خیلی زحمت کشیدی. خودم صبح می‌خواستم بیام آرایشگاه بگیرمشون. رکسانا لبخندی زد و گفت: - نه عزیزم، چه زحمتی. فقط یکتا… کمی من و من کرد: - نیکا واقعاً کاری کرده؟ دندان‌های یکتا بر روی هم قفل شد. شروع شده بود. رکسانا اولین نفر بود و از فردا باید شاهد افراد بیشتری می‌شد که سؤال می‌پرسیدند و قضاوت می‌کردند. در حالی که سعی می‌کرد اخم‌هایش در هم نرود، دهان گشود: - نتونستیم با نیکا صحبت کنیم، ولی مطمئنم نیکا کاری نکرده. تشریف نمیاری داخل؟ رکسانا به سرعت فهمید که سؤال نابه‌جایی پرسیده و این سؤالِ تکراری یکتا یعنی حرف‌ات را تمام کن و سریع‌تر برو: - نه ممنون، من برم. خداحافظ. - مراقب خودت باش. خداحافظ. رکسانا هنوز نرفته بود که یکتا درب کوچه را به هم کوبید و عصبی به داخل خانه رفت. - کی بود؟ نگاهی به سایه کرد که لباس‌هایش را عوض کرده و گوشی به دست روی مبل نشسته بود. کاور لباس را بر روی یکی از مبل‌ها پرت کرد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد: - رکسانا. اومده بود وسایلم که تو آرایشگاه جا گذاشتم رو بهم بده و البته فضولی کنه. سایه ابروهایش را در هم کشید و گفت: - فضولی کنه؟ یعنی چی؟ یکتا بسته همبرگر را از فریزر خارج کرد و بازش کرد. تابه را بر روی گاز گذاشت و روغن درونش ریخت تا داغ شود: - نیکا واقعاً کاری کرده یا نه؟ پوزخند زد و همبر را درون تابه انداخت و شروع به سرخ کردنش کرد. سایه آهی کشید و دوباره درون گوشی‌اش را نگاه کرد و با شماره‌ای تماس گرفت و شروع به صحبت کردن کرد. در عرض چند دقیقه، همبرهای سرخ‌شده را با خیارشور و گوجه‌های خردشده بر روی میز گذاشت و به سایه نگریست که تلفنش تمام شده بود: - مامان، بیا شام آماده کردم.
  13. وای وای فکر کن کیانوش همونجا میزد دهن بابکو سرویس میکرد

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      دوست داشتم بگم همچین کاری کنه ولی شخصیت کیانوش فرق می‌کنه بزن بهادر نیست😁😁

    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      کرانوش را غیرتی کنید

    3. فاطیما هاشمی
  14. فاطیما جونم مرسی بابت لایک ها خسته نباشی😗

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      خواهش می‌کنم عزیزم نوشته هات قشنگ بودن💖

    2. H.DNR

      H.DNR

      قشنگ میبینی🤭

×
×
  • اضافه کردن...